سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان قرار نبود

رمان قرار نبود

رمان قرار نبود

رمان قرار نبود

رمان قرار نبود ﺻﺪای آﻫﻨﮓ آﻧﺸﺮﻟﻲ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ .ﺳﺮم داﺷﺖ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﻲ ﺷﺪ .دﺳﺘﻢ رو از ز ﻳﺮ ﭘﺘﻮ ﺑﻴﺮون آوردم و روی ﻋﺴﻠﻲ ﻛﻨﺎر ﺗﺨﺖ ﻛﺸﻴﺪم. ﺻﺪا ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ داﺷﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﻣﻲ ﺷﺪ و ﻣﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻋﺼﺒ ﻲ ﺗﺮ ﻣ ﻲ ﺷﺪم .ﺑﺎﻻﺧﺮه دﺳﺘﻢ ﺧﻮرد …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت آخر

از اتاق رفتم بيرون. مي خواستم برم يه ليوان شير بخورم. يه دست لباس پاره پوره و گشاد تنم کرده بودم. ديگه حوصله نداشتم حتي به خودم برسم. يه جورايي هم مي ترسيدم. نمي خواستم آرتان با ديدنم تحريک بشه. ترجيح مي دادم ژوليده باشم. از اتاق آرتان صدا شنيدم. …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۱۰

بعد از خوردن ناهار نيلي جون و سوره ميز و جمع کردن و نذاشتن من دست به سياه و سفيد بزنم. وقتي هم که اصرار کردم، دست منو گرفت توي يکي از دستاش، دست آرتان و هم گرفت توي اون دستش و راه افتاد سمت اتاق آرتان. نمي دونستم قصدش …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۹

علاقه ام به تو خيلي بيشتر شده حالا روزگارم قشنگ تر شده از اون وقت که تو با مني حال من مي بيني خودت خيلي بهتر شده علاقه ام به تو خيلي بيشتر شده مي دونم نمي توني درکم کني ولي اين و يادت نره عشق من مي ميرم اگه …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۸

چونه ام شروع به لرزيدن کرد. يه دور کامل دور پيست چرخيده بوديم. آرتان آروم پيچيد جلوم و منم ترمز کردم. چرخ و زد روي جک و پياده شد. گفت: – ببين ترسا، شايد حق با تو باشه؛ ولي توي اون لحظه… باور کن خودمم نمي دونم چرا براي کمک …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۷

دادش بلند شد: – خفه شـــــو دختره سليطه. اگه خيلي تريپ شجاعت داري پاشو همين الان بيا روي پشت بوم. پشت بوم؟! يعني الان روي پشت بوم ما بود؟ واي خدايا خودم و به خودت مي سپارم. وقتي سکوتم و ديد گفت: – اگه اون قدر شوهرت برات عزيز هست …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۶

به جاي اين که برم خونه بابا، يه راست رفتم خونه بنفشه اينا که تازه از قشم برگشته بودن. با ديدنم انگار دنيا رو دادن بهش و شروع کرد چلپ چلوپ منو ماچ کردن. با خنده خودم و کشيدم عقب و گفتم: – اوه چته! انگار بي افش و ديده. …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۵

– آدم زرنگ! – چه کنيم ديگه. پس بيايا. – حالا تا فردا شب. فعلا گمشو ديگه مي خوام بخوابم. خنديد و گفت: – بکپ! باي. گوشي رو قطع کردم و با خيال راحت گرفتم خوابيدم. *** عذاب وجدان داشت منو مي کشت. تا حالا اين جوري کله آرتان و …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۴

– آخه نداره. انتظار زيادي اگه ازش داشته باشين اون حالش بدتر مي شه. خاله نسا ديگه حرفي نزد و من بيشتر رفتم توي خماري. نيلي جون يهو برگشت طرف من و با اخم گفت: – ترسا عزيز دلم چرا اين قدر خودت و توي زحمت انداختي؟ حاله نسا هم …

ادامه نوشته »

رمان قرار نبود پارت ۳

– اينم از پدرت. سريع حالت عادي به خودم گرفتم و گفتم: – عزيز هم تنهاست. منتظرمه. اخماي آرتان درهم و نگاهش اين قدر خشن شد که يه لحظه ترسيدم. با همون حالت وحشتناکش گفت: – مامانم دعوتت کرده و تو هم بايد بياي! فهميدي؟ صد تا بهونه ديگه هم …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.