جمعه , اسفند ۹ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان غرقاب

رمان غرقاب

رمان غرقاب پارت ۱۲

  شش سال پیش! سال کذایی زندگی ام. سالی که تاریخش، تاریخ شروع بدبختی هایم بود. تاریخ شروع بیچارگی های بی انتهایم. لب هایم که از هم فاصله گرفتند باز هم خودش با صدای آرامی ادامه داد. ـاولین و آخرین تجربت برای فیلمنامه نویسی. خشک شده، در همان حال ماندم. …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۱۱

  _حیف دیگه بچه نیست چهارتا بزنم توی سرش دلم خنک شه. فعلا که از خونه پرتش کردم بیرون پسره ی نادون و… تصور این که کامیاب، از خانه رانده شده باشد سخت بود. همین هم باعث شد کمی لبخندم را جمع کنم. آذربانو هم کلافه به نظر می رسید. …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۱۰

  باشه ی بی حوصله اش، باعث قربان صدقه اش رفتن آن هم در دلم شد. تماس را که قطع کردم اول آدرس مطب پیام را برایش پیامک کرده و بعد، در یک تماس کوتاه سفارشات لازم را برای همکارم گفته و بعدش، با خیالی سبک شده وارد حمام شدم. …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۹

  _چرا من باید شمارو بشناسم؟ خیلی جدی سرش را چرخاند. خدای بزرگ، چرا آن قدر در چشمانش تیرگی نهفته بود؟ _که به جواب سوالات برسی. سرم را کوتاه چرخاندم، کلافه شده بودم اما دلم نمی خواست نشانش بدهم. آرامش…تنها چیزی بود که خوب بلدش بودم. حتی بلد نقش بازی …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۸

  قابل حس شدن بود. با این حال چیزی نپرسید، حرفی نزد و اجازه داد آهم، تبدیل به یک سری جمله ی زهر دار نشود. ماشین را مقابل ساختمانشان پارک کردم. خانه ویلایی بود اما نه ان قدر بزرگ که بشود ماشین را داخل برد. کامیاب کمکم کرد تا تک …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۷

  عکس هایی که پریزاد برایم فرستاده بود را باز کردم، رویشان زوم کرده و با عکس پیج عماد مقایسه اشان کردم. نفسم کمی سنگین درآمد وقتی متوجه شدم واقعا کسی که در کنسرت رویم خیره بوده برادر عماد بود. بی اراده و قبل از کنترل انگشتانم روی پیجش که …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۶

  به مهران نگاهی انداختم. ریموت دستش را فشرد و در مانیتور پشت سرم، تصویر و نقشه ی سه بعدی بنایی که اواخر ساختش بود رخ نشان داد. بنایی که سردرش نام آبادیس حک شده بود. _همتون خوب من و می شناسین. آقای مهران مطیع رو هم همین طور. ما …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۵

  _مامان من آخه کجا خیره سره؟ _هرکی بیاد پسر دسته گلت و تصاحب کنه خیره سر می شه. حالا بعدا می فهمی. به طرفش چرخیدم. داشت در تلگرام چت می کرد و همزمان جوابم را می داد. در عجب بودم که چرا فقط شیطنت های کامیاب را به بابا …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۴

  _خودت بخون. تماس را قطع کرد و من وارد پیام رسانم شد. خیلی طول نکشید که عکس هارا فرستاد و من با باز کردنشان، ابرویم بالا پرید. عجب تیتری زده بودند. “کورش آراسته..کارگردان و تهیه کننده ی معروفی که با آثار همچون شب، سراب و زندگی تلخ می شناسیمش …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۳

  لبخند در چشمانم هم پای لب هایم نشست. این بار سرم را به طرف پولاد چرخاندم. چهره اش هرروزپخته تر می شد و بیش تر در این صنعت جا می افتاد: _باهاتون کار دارم جناب! خندید و شرم زده دست روی چشمانش گذاشت: _باور کن یادم رفت! با مواخذه …

ادامه نوشته »

codebazan