شنبه , آذر ۲۳ ۱۳۹۸
خانه / 2019 / اکتبر

بایگانی ماهانه: اکتبر 2019

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۶

  باصدای جیغ مادرش با ترس چشمام رو بستم و منتظر بودم تیر به هرجایی از بدنم بخوره ولی هیچ اتفاقی نیفتاد با تعجب چشمام رو باز کردم که نیما با دیدنم حالم ، اسلحه از بین دستاش سُر خورد و روی زمین افتاد مادرش نفس زنون خودش رو بهش …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۴

یک هفته از شب مهمونی میگذره. یک هفته ای که برام مثل یکسال گذشت. فکر کردن به گذشته، به پدری که هیچ وقت نبود و مادرم همه ی زندگیم بود. کسی که نزدیکانم با بیرحمی تمام ازم گرفتن. باید می رفتیم عراق. اون روزها و اتفاقات دوباره توی سرم مرور …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۶۱

لبخند کج و کوله ای میزنم … عمال نمی دونم چی کار کنم … سودابه و کسری با اخم نگاه میکنن و مسیح میگه : سالم! اما حواس خانوم بزرگ به من پرته و یسنا میگه : خانوم بزرگ ، نهان که گفتم همینه … خیلی خانومه ! خانوم بزرگ …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۵

  با این فکر به طرفش چرخیدم و عصبی گفتم : _باید امروز این مسئله حل بشه متوجه ای ؟؟ هر طوری شده _یه کمی بهم زمان بدید که ‌…. عصبی انگشتم رو تهدیدوار جلوی صورتش تکون دادم و شمرده شمرده گفتم : _فقط تا شب فرصت داری … فهمیدی …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۶۰

کسری ـ به تو گفته ؟ مسیح اخمو میگه : بیخود کردی حرف زدی بهش که اوقاتش تنگ بشه … ماهرخ گفت بهم که گند زدی … کسری اخم میکنه : تو خودت حاضری امشب بری ؟ مسیح ـ تا قبل گند زدن تو می شد یه جوری پیچوند ، …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۳

آماده به همراه آرشام از خونه بیرون اومدیم. آسمان همچنان ابری بود اما از بارون خبری نبود. هوا سوز بدی داشت. دلم بهار می خواست؛ عطر گلهای وحشی … توی دشت بودن مامان و ساختن اون عطر خاص دست ساز. نفسم مثل آه از گلوم خارج شد. سکوت ماشین و …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۴

  دستش زیر چونه ام نشست و سرم بالا گرفت و با تعجب نگام کرد _یعنی تو از من خجالت میکشی ؟؟ شرمزده سرم پایین انداختم و گونه هام گُل انداخت که برعکس انتظارم که الان عصبی میشه بلند خندید و گفت : _پس امروز خیلی کارها داریم ! وقتی …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۹

کسری ـ بابا خودشم نمیاد … ماهرخ ـ اون به خاطر من نمیره … کسری عصبی بلند میشه : منم به خاطر خودم نمیرم … به خاطر خواهرم و برادرم نمیرم … شاید اگه بابا نمیرفت اینطوری نمیشد … شاید اگه خانوم بزرگ اینطور نمیکرد اصال ما تنها نمی موندیم …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۳

  سرش رو تکونی داد که محکم به عقب هُلش دادم که روی صندلی تکونی خورد و از درد صورتش توی هم فرو رفت _یالله بنال ببینم چی میخوای بگی !! آب دهنش روی زمین توف کرد و با صدای ضعیفی لب زد : _اون پدر زنت تموم زندگیم عشقم …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۸

  لحنش آرومه … آروم بودنش رو دوست ندارم … آروم و دلگیر … هدفش از سوالی که می پرسه رو نمی دونم که باز میگه: من که دیگه دست روت بلند نکردم، کردم ؟ از وقتی گفتم مردونه پات میمونم … نامردی کردم ؟ قطره اشکم روی گونه م …

ادامه نوشته »

codebazan