چهارشنبه , مرداد ۳۰ ۱۳۹۸
خانه / ۱۳۹۸ / مرداد

بایگانی ماهانه: مرداد ۱۳۹۸

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۲

  بلوط نگاهی به اطراف انداخت. یک کافه ی دنج و نیمه تاریک! جان می داد برای نقشه کشیدن های شیطانی! همان کاری که بلوط قصد انجامش را داشت. -نقشه ی اصلی با توئه آیلار، می خوام رهاش کنی… آیلار چشمکی زد. -خودم صحنه شو ریختم، با حضور تو. بلوط …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۱

رمان حرارت تنت پارت 51

  تورج چرا نمیاد و مستقیم با مسیح حرف نمی زنه ؟… چرا از مسیح نفرت داره ؟ … از مسیح و خانواده ش … دور هم شام می خوریم .. مسیح قول میده که خودش هوای سحر و یاشار رو داشته باشه و قرار می ذارن که خود یاشار …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۱

  -بخاطر رامتین، اینجا کار می کنه نمی خواستم ببینمش. پس ماجرا وخیم تر از این حرف ها بود. فقط نمی دانست چه مشکلی هست؟ باید این قضیه را می فهمید. همان موقع گوشی آرزو زنگ خورد. ندید چه کی زنگ زده. ولی اخم های آرزو درهم رفت. دکمه ی …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۷

-الانم خستم و میخوام استراحت کنم. -فردا شب عمه خانوم همه رو دعوت کرده. -خب به من چه؟ احساس کردم کلافه است. دستی به صورتش کشید و فاصله ی بینمون رو با یه گام پر کرد. نگاهمو به پشت سرش دوختم. -به من نگاه کن! -می شنوم. -امشب کم حرف …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۵

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت 55

  با خجالت خودم رو توی آغوشش جمع کردم و زیر لب زمزمه کردم : _بزارم پایین زشته !! همونطوری که راه میرفت جدی نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت : _اصلا هم زشت نیست ! مقابل چشمای بقیه سرش رو خم کرد و بوسه ای روی پیشونیم گذاشت که …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۰

ساغر از آشپزخونه صدا میزنه : سحر میای کمک ؟ … سحر به آشپزخونه میره و مسیح بیخ گوشم میگه: بهتری از ظهر ؟ دلگیر اخم میکنم و به کنایه میگم : زود نیست برای احوال پرسی ؟ اونم از صبح تا حاال ؟ دستش رو دور شونه م حلقه …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۴

  چندثانیه بی حرکت خیره آیناز شد و کم کم انگار داره به خودش میاد سرش رو کج کرد و عصبی از پشت دندونای چفت شده اش غرید : _انگار تنت میخاره کوچولو ؟؟ آیناز با خشم سرتاپاش رو از نظر گذروند و عصبی گفت : _زود گمشو از خونمون …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۶

رمان دیازپام پارت 35

-چه شب هایی که برای سلامتیت دعا کردم … من با تو بزرگ شدم اسپاکو، تو خواهرمی! -میدونم. اون روزهای سخت، تنها نگرانیم تو و دائی بودین. اگر بلائی سرتون میومد هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم. -خیلی بهت سخت گذشت؟ قطره اشکی از چشمم روی گونه ام چکید. -هر روزش …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.