شنبه , آذر ۲۳ ۱۳۹۸
خانه / 2019 / آوریل

بایگانی ماهانه: آوریل 2019

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۴

شاهرخ سینا را درک می کرد. -من میرم. -یه چای بخور. -ممنونم، دفعه ی دیگه. حمیرا بدرقه اش کرد. وقتی برگشت سینا هنوز شاکی بود. -چرا مامان؟ -پدرت فقط بخاطر اینکه شاهرخ برادر ناتنی اش بود زنشو ازش گرفت، ارثشو ازش گرفت. حتی شادانی که همه فکر می کردند دختر …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۵

مجبور شدم دنیل رو بیارم ایران. حرفهاش برام سنگین بود. باورم نمی شد انقدر سنگدل باشه. داشتم خفه می شدم. از روی مبل بلند شدم. نگاهش باهام بالا اومد. نفس نفس می زدم مثل کسی که کلی راه و دویده. بریده بریده گفتم: -تو چطور آدمی هستی؟ به اون زن …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۹

  با حسرت آهی کشیدم و نگاهم رو به بیرون دوختم که با اومدن گارسون که با عجله میز رو برای نازی میچید نگاهم خیره حرکاتش شد ، داشت هوا تاریک میشد و وقت رفتن بود شالم روی سرم تنظیم کردم و درحالیکه کیفم رو توی دستم میفشردم خطاب به …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۶

  این کارش واقعا دیوونم میکرد که نفس های بلند و پی در پی ای کشیدم و گلدون آلبالو تزئینی کنار آینه رو برداشتم و با صدای بلند گفتم: _یا فرار کن یا صدای ماهوارو خفه کن! و ۴چشمی زل زدم به هدف که حالا دیگه ترسیده بود و به …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۳۸

VLHK

مسیح با پرخاش سوئیچ رو سمتش می گیره : بپر موتور ماشین رو داغ کن که اگه یه مو از سرش کم بشه دهنت سرویسه کسری سوئیچ رو میگیره و همزمان که سمت ماشین میره میگه : معلوم نیست به خون هم تشنه ن یا قراره جای لیلی مجنون رو …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۸

بدنم مثل بید میلرزید و کنترلش دست خودم نبود ، برگه از بین دستای بی جونم روی زمین افتاد و بی اختیار اشکام روی صورتم رون شدن بغض به قدری به گلوم فشار آورده بود که حس خفگی داشت از پا درم میاورد ، دستی به گلوی متورمم کشیدم و …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۴

خونسرد نگاهش و به چشمهام دوخت. ذهنم درگیر دست حلقه شده ی الی به دور انگشتهای ویهان بود. اومدن سمتمون. آرین آروم گفت: -این دختره چرا دستش و دور دست ویهان حلقه کرده؟ -میخوای از خودش بپرس! چشمهاشو برام چپ کرد. خنده ام گرفت. الی: می بینم که حالت خوب …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۵

  از سونوگرافی که بیرون اومدیم،ذوق همراه با غمی تموم دلم و پر کرده بود، گلوم پر از بغض بود و حالم گرفته! سوار ماشین که شدیم عماد آبمیوه ای که از قبل برام خریده بود و داد دستم: _بخور مگه ضعف نداشتی نگاه بی رمقم و به آبمیوه دوختم: …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۷

  ” نـــــــورا “ دستامو که از استرس یخ زده بودن رو بهم چلوندم و به سر در ساختمون خیره شدم دکتر زنان و زایمان ! آب دهنم رو قورت دادم و دسته کیفم رو محکمتر توی دستم فشار دادم ، پاهام باهام یاری نمیکردن که قدمی از قدم بردارم …

ادامه نوشته »

codebazan