یکشنبه , فروردین ۴ ۱۳۹۸
خانه / ۱۳۹۸ / فروردین

بایگانی ماهانه: فروردین ۱۳۹۸

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۵۹

  حمید پایش را پایین گذاشت. -چقدر غر می زنی. -رعایت کن غر نزنم. حمید نگاهی به املت انداخت. -غذای بهتری نبود؟ -امر نکرده بودین. کنار حمید نشست. حمید اولین لقمه اش را گرفت. -ممنونم. -نوش جان. تلویزیون داشت اخبار را نشان می داد. -داری چیکار می کنی؟ -منظورتو نمی …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲۴

  نه نمیشه تا من حال اینو نگیرم دلم آروم نمیشه نیم نگاهی به امیری که عجیب خیره حرکاتم بود انداختم و درحالی که دستامو به سینه میزدم خطاب بهش با کنایه گفتم : _باید پسرا خودشون کُشت و مُردت باشن و دنبالت بگردن وگرنه منم بلدم دنبال پسرا موس …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۱

طره ای از موهام که روی صورتم اومده بود رو کنار زدم. نگاهش به حلقه ی توی دستم افتاد. هول کردم و دستم و پایین آوردم. بی حرف سمت میز نهار رفتیم. همه دور میز نشسته بودن. سلامی زیر لب دادم و روی صندلی کنار فرانک نشستم. یهو فرانک سرش …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲۳

  چمدونمو بیرون کشیدم و تمام لباس هایی که با خودم به این خونه آورده بودم بدون اینکه مرتبشون کنم داخلش ریختم ،آیناز تمام این مدت در حالی که گوشه اتاق به دیوار تکیه داده بود خیره حرکاتم بود و پلکم نمیزد زیپ چمدون رو بستم و بلندش کردم ولی …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲۲

  به چیزی شک نکردن ؟؟ زیر لب با خودم این جملشو چند بار زمزمه کردم و با اینکه خودمم دوست نداشتم کسی از رابطمون خبر داره بشه ولی با این حرف نورا عصبی اخمام توی هم فرو رفت و سوالی پرسیدم : _اگه بفهمن مگه چی میشه؟؟ موهاشو از …

ادامه نوشته »

رمان سفر به دیار عشق پارت آخر

م من چطوره؟ -بهترم آقایی سروش: خوشحالم… راستی؟ -هوم؟ سروش: خیلی خوشحال شدم دیدم بالاخره با طاهر مثه سابق رفتار کردی -مطمئن نیستم همه چیز مثه سابق بشه زمزمه وار میگه: با گذر زمان همه چیز درست میشه عزیزم هیچی نمیگم سروش: تا تهش بخور یه خورده دیگه میخورم و …

ادامه نوشته »

رمان سفر به دیار عشق پارت ۲۸

رو از دستم میگیره و به گوشه ای پرت میکنه… بادکنکا رو کنار میزنه و جلوی پام زانو میزنه آروم زمزمه میکنه: نفسم، خانومم، عزیزم میدونی که چقدر دوستت دارم؟ -اوهوم سروش: میدونی که عاشقتم.. مگه نه؟ -آره ولی منظورت از این حرفا چیه سروش؟ لبخندی میزنه و میگه: ببین …

ادامه نوشته »

رمان سفر به دیار عشق پارت ۲۷

زندگی کنم ترنم فقط اشک میریزه -وای خدا.. اینجوری اشک نریز ترنم.. من داغون میشم.. به خدا همش خواب بود… ببین من اینجا هستم… کنار تو… قرارهم نیست جایی برم.. همیشه با توام.. هیچوقت تنهات نمیذارم… ترنم از آغوشش بیرون میاد و بهت زده بهش نگاه میکنه ————- -میبینی گلم… …

ادامه نوشته »

رمان سفر به دیار عشق پارت ۲۶

بی ارزشه؟ -وقتی ترنم قرار نیست مادر بچم باشه کس دیگه ای هم مادر بچم نمیشه اشکان… من اگه بچه ای رو هم دوست داشته باشم اون بچه ی ترنمه اشکان: آخه وقتی این همه دوستش داری پس چرا نمیتونی خودت رو کنترل کنی.. مگه اون روانشناسه بهت نگفت به …

ادامه نوشته »

رمان سفر به دیار عشق پارت ۲۵

نفسش رو پر حرص بیرون میده نذار بيشتر از اين دلم برنجه نجاتم بده از اين شكنجه سروش: ببین ترنم من خوب میدونم یه چیزی شده… از حرفای مهران هم پیدا بود که چیزی میدونه ولی لعنتی چیزی بهم نمیگه زیرلب زمزمه وار میگم: از دست تو مهران بيا پيرهن …

ادامه نوشته »