پنج شنبه , آبان ۲۳ ۱۳۹۸
خانه / 2019 / مارس

بایگانی ماهانه: مارس 2019

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۲

  _تو اینطور فکر کن ! از لحن گستاخانه اش عصبی شدم ،طبق معمول همیشه که این مواقع هرچی از دهنم دربیاد میگم! خواستم چیزی بگم ولی با یادآوری اینکه تموم زندگی من وابسته به کاری که دارم اونم در حال حاضر رییس منه ! لبامو بهم دوختم و سکوت …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۱

  بدون توجه به چشماش که برق میزدند دستامو توی جیب سویشرتم فرو بردم و همونطوری که از سرما توی خودم جمع شده بودم از کنارش گذشتم و شروع کردم به راه رفتن صدای قدمایی که با عجله برمیداشت توی سکوت فضا پخش شد خودش رو بهم رسوند ، دوشادوشم …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۰

_به دوستیمون قسمت میدم نورا با حرفی که زد درو باز گذاشتم و باقدمای بلند به طرف اتاقم رفتم و به نورا نورا گفتنش هم هیچ عکس العملی نشون ندادم داخل اتاق شدم عصبی هر کدوم از لباسام که درمیاوردم گوشه ای پرت میکردم که با صدای ناراحت جولیا حواسم …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲۹

  اینطوری فایده نداشت دیگه زیادی داشت دور برمیداشت ، با دیدن چشمای سرد و یخیش باورم نمیشد نورا باشه که اینطوری با من رفتار میکنه که انگار نمیشناستم و غریبه ام! نمیدونم چقدر بی هدف توی خیابونا روندم که با تاریکی هوا به خودم اومدم و بی اختیار ماشین …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۲

جوابم رو نداده بود. دلم برای خودش و با هم بودنهامون تنگ شده بود. میدونستم آریا دیر میاد. لباس اسپورت عروسکی تن آرین کردم. موهای بلندش رو سشوار کشیدم و با اصرارم آرایش ملیحی کرد. خودمم پیراهن حریر کوتاهی که تا زیر زانوم بود پوشیدم و موهامو بافتم. ذکیه خانوم، …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲۸

  با اینکه خیلی به کار احتیاج داشتم ولی دوست نداشتم کمک جان رو قبول کنم چون اونم مسلما یکی مثل امیرعلی بود دوست نداشتم باز ازم سوء استفاده بشه و بازیچه بشم پس زبونی روی لبهام کشیدم و بی تفاوت لب زدم: _نه خیلی ممنون! با تعجب نگاهی بهم …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۲

  دلم میخواست با همین دستام خفش کنم، هرچی نباشه اون باعث و بانی این بلای خانمان سوز بود! جلوی ماشین وایساده و منتظر پیاده شدنم بود که نفسم و عمیق بیرون فرستادم و سعی کردم با کمال آرامش پیاده بشم! در خونه رو باز کرد و باهم وارد شدیم. …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۰

رمان من یک بازنده نیستم

  -نمیاد اینجا که! -چرا، زیاد. شادان چپ چپ نگاهش کرد. -حوصله شوخی ندارما. فردین خندید و گفت: شوخی چیه آخه؟ خب برای کار کردن میاد. -مگه قرار نبود به ماتیار معرفیش کنی؟ -بانی خیر شما بودی. شادان با شیطنت گفت: که اینطور. می فهمید چه کند! -باشه! -چی باشه؟ …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲۷

  میدونستم دعوای بزرگی در انتظارمه و سوفی و جولیا تا از زیر زبونم همه چی رو بیرون نکشند پاشون از این خونه بیرون نمیزارن از فرط استرس دستام میلرزیدن وکنترلی روی اعصابم نداشتم برای این که وقت کشی کنم به طرف آشپزخونه رفتم و خودمو با قهوه درست کردن …

ادامه نوشته »

codebazan