رمان طلا

رمان طلا پارت 78

4
(3)

 

 

 

-خوش گذشت؟

 

اصلا..!! با حرفهایی که زده بودند دلم را لرزاندند و رفتند.

 

-اره خیلی خوب بود

 

به من که رسید کتش را که روی دستش بود کنارم روی پله انداخت چون من دو پله بالاتر بودم پایش را یک پله بالاآورد و یک دستش را پشت سرم گذاشت و کمی سرم راجلو کشید.

 

لبانش را به پیشانیم چسباند.

 

چشمانم را بستم وسعی کردم از آرامشی که دارد به جانم تزریق میکند لذت کامل را ببرم.

 

بعداز چند ثانیه فاصله گرفت.

 

با فاصله کمی ازمن ایستاد نگاهم به سینه ستبرش گره خورد همانجایی بود که میتوانست پناهگاه امن من باشد و کاش هیچ وقت این پناهگاه از من گرفته نشود.

 

دلم طاقت نیاورد بلند شدم و دوپله را پایین رفتم و خودم رادر آغوشش حبس کردم.

 

دستانم را روی سینه اش گذاشتم.

 

بلافاصله شروع کرد پشتم را نوازش کردن.

 

سرش رانزدیک گوشم آورد.

 

-چیشده دورت بگردم چشمات ناراحته اتفاقی افتاده؟

 

مگر میشد نفهمد ازبس که تابلو بودم.

 

-نه چیزی نشده

 

-باشه

 

لاله گوشم را بوسید. این باشه ینی خر خودتی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

-داریوش

 

-جان

 

-میدونی من پشتم به تو گرمه، اگه بخوای پشتمو خالی کنی نابود میشم ؟

 

شانه هایم را گرفت و مرا ازخود دور کرد .

 

-کی گفته من قراره پشتتو خالی کنم؟ چیکار کنم دلت نلرزه؟ چیکار کنم دلت قرص بشه به بودنم ها؟ خودت برام بگو به ولای علی اگه بگی بمیر همین الان میمیرم اگه بگی برو بکش بدون سوال و جواب میرم سر طرف و برات میارم. اگه تو پشتت ب من گرمه من نفسم به نفست بند زده شده اگه نباشی اون منم که نابود میشم، تو حکم الماسو برای من داری طلا.

 

هرلحظه دلم بیشتر گرم میشد دیوانه این اطمینان خاطرهایش بودم.

 

دستش را بالا آورد و با پشت دست با انگشت اشاره وسومی گونه ام را نوازش کرد.

 

-تو فرشته منی اومدی گیر شیطون افتادی هرروز داری به خاطرمن آسیب میبینی

 

دستش را کامل روی گونه ام چسباند، دست روی دستش گذاشتم و صورتم را به کف دستش کشیدم.

 

بعد دستم را دورگردنش حلقه زدم و خودم را به سینه اش سنجاق کردم .

 

بینی ام را به گلویش چسباندم و سعی کردم که ازآن عطر دل انگیزش نهایت استفاده را ببرم.

 

 

 

 

-ببینمت

 

بادست آن پهلویی را که کبود شده بود فشار داد تا مرا ازخود دور کند .

 

با فشار دستش در تمام نقاط بدنم درد پیچید

 

سریع دستش را از روی پهلویم کنار و خودم را عقب کشیدم و نتوانستم ناله ام را از درد کنترل کنم .

 

هرچند که سعی کردم زیاد بزرگنمایی نکنم. با تعجب نگاهم کرد.

 

-چیشده

 

سعی کردم تا جایی که میتوانم عادی برخورد کنم.

 

-هیچی نبود یه لحظه دردم گرفت

 

-چشمانش را ریز کرد و نزدیک آمد.

 

-بیا اینجا

 

-بریم تو دیگه من گشنمه

 

حرفم کاملا بی ربط بود.برگشتم تا پله ها را بالابروم که از پشت دستم را کشید.

 

-کجا فرار میکنی بیا اینجا ببینم پهلوت چیشده؟

 

-گفتم که یه لحظه درد گرفت ول کرد چیزی نیست

 

-پیراهنتو بزن بالا ببینم

 

چشمانم را گرد کردم

 

-میگم هیچی نیست

 

لجبازتر و گیرتر از این حرفها بود .

 

-باشه هیچی نیست بزن بالا لباستو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی دید خودم کاری نمیکنم دستم را گرفت و با یک حرکت پیراهنم را بالا کشید.

 

با دیدن حجم کبودی روی پهلویم که مثل یک دایره بزرگ بود با بهت سرش را بلند کرد و نگاهم کرد .

 

-این چیشده

 

-امروز خورده به در

 

چشمانش را بست و یک نفس عمیق کشید، سرش را به سمت چپ کج کرد و چشمانش را باز کرد.

 

داشت عصبی میشد و به همان اندازه ترسناک.

 

-طلا دروغ نگو! چیشده پهلوت؟

 

-داریوش

 

دست روی بینی ام گذاشت

 

-هیس ساکت! کار اون حرومزاده هاست آره؟ کار اون بی ناموساست؟

 

گامی به عقب برداشت

 

-من احمق چرا زندشون گذاشتم؟

 

داشت باخودش حرف میزد

 

-خاک برسرت احمق؟! خاک برسرت.. همونجا بایدکارشونو تموم میکردی

 

جلو رفتم و بازویش را گرفتم و به سمت خودم کشیدم .

 

-عزیز دلم چرا اینجوری میکنی من خوبم

 

درمانده نگاهم کرد

 

-دِخوب نیستی.. خوب نیستی اینکه شب میترسی بخوابی یعنی خوب نیستی اینکه پهلوت کبوده و درد داری یعنی خوب نیستی

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا