رمان من https://roman-man.ir خواندن و دانلود بهترین رمان ها مدولباس گالری عکس و آشپزی و هزاران مطالب دیدنی Sun, 24 May 2020 07:33:27 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.4.1 https://roman-man.ir/wp-content/uploads/2018/10/cropped-Untitled12-32x32.jpg رمان من https://roman-man.ir 32 32 رمان غرقاب پارت ۴۷ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-47/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-47/#comments Sun, 24 May 2020 07:33:27 +0000 https://roman-man.ir/?p=4977   ـ من…من فقط توی عصبانیت هولش دادم غوغا. هولش دادم که بره عقب و بتونم برم و یه وقت بهتری حرف بزنیم. پلک هم نمی زدم. سرم را به سمتش چرخاندم و قلبم، طوری تیر کشید که انگار با چاقو پاره اش کردند. نگاهم را که دید باز چشم بست و من، هیچ مردی …

نوشته رمان غرقاب پارت ۴۷ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

ـ من…من فقط توی عصبانیت هولش دادم غوغا. هولش دادم که بره عقب و بتونم برم و یه وقت بهتری حرف بزنیم.

پلک هم نمی زدم. سرم را به سمتش چرخاندم و قلبم، طوری تیر کشید که انگار با چاقو پاره اش کردند. نگاهم را که دید باز چشم بست و من، هیچ مردی را هیچ وقت انقدر مستأصل ندیده بودم اما، دلم برای استیصالش نسوخت. دلم برای خودم سوخت و زندگی ای که، باز هم زمینم زده بود. دیگر بلند نمی شدم. درد زانوهایم، این باور را در من تقویت می کرد.

ـ هولش دادم. چرخیدم و راه افتادم اما…دیدم صدایی ازش نمیاد. بعید بود یهو آتیشش بخوابه. سر همین، دوباره برگشتم و…..غوغا….

کف دستم را روی لب هایم گذاشتم. فشارم این بار بالا نرفته بود فقط، سقوط کرده بود. شبیه خودم…شبیه اعتماد و باورم…شبیه خوشبختی هایی که فکر می کردم این بار دیگر همیشگی هستند.

ـ من رسوندمش بیمارستان اما…

ـ فرار کردی.

با درد صدایم کرد.

ـ غوغا؟

نه جیغ زدم، نه فریاد و نه حتی اشک. من داشتم برای خودم گور می کندم تا درونش دراز بکشم. سروصورتم خاکی بود و دستانم خونی. با دستان خودم قلبم را از سینه ام بیرون کشیده بودم تا وقتی اسمم را شنید، نزند. تند و عجیب و ناله وار نزند. باید خودم را دفن می کردم، برای خودم فاتحه می خواندم و بعد…خودم نکیر و منکر خطاهایم می شدم.

ـ بدل یعنی نترسی. نه از مرگ نه از حادثه های عجیب. من نترس بودم اما….پاشنه آشیلم تو بودی. غوغا نمی تونستم بذارم اولین برخوردت با من و دیدگاهت، کسی باشه که برادرت و فرستاده به کام مرگ. من بزرگ ترین اشتباه زندگیم و سر شدت علاقه ی دیوونه وارم به تو انجام دادم. ترسیدم از معرفی خودم تا تو من و، اولین بار ضارب برادرت نبینی. عذابش اما، تمام این مدت هربار که نگات کردم باهام بود.

پرستارش می گفت یک مرد غریبه، هرزگاهی می آید ملاقاتش و می گوید دوستش است. هیچ وقت آن مرد را ندیده بودم اما…حالا کنارم نشسته بود. دستم دستگیره ی ماشینش را لمس کرد. بازویم را گرفت و من، باز مظلوم وار فقط نگاهش کردم. چشمانش انگار خیس بودند.

ـ پای خطام می موندم اگه، کفه ی درد این همه سال عاشقی روی سینه ام سنگین تر نبود.

خوب نگاهش کردم. برای یک عمر…باید قابش می کردم به دیوار چشمم تا یادش بماند، دیگر چوب خط انتخابات غلطش پر شده. دستم را به گردنم رساندم. زنجیر را طوری کشیدم که همزمان با سوزش پوستم، قفلش باز شد و بعد، آن را پرت کردم روی داشبورد و نگاه علی…یک طوری بسته شد که انگار هیچ وقت باز نبوده.

ـ گفتی دوسم داشتی.

خش صدای یک مرد، ته ته دنیای نابودی بود.

ـ بیش تر از جونم.

ـ نداشتی.

پلک زد. چشمان من هم به اندازه ی او خونی بود؟ من هم به اندازه ی او شکسته به نظر می رسیدم؟

ـ اگه داشتی، راضی نمی شدی برای بار دوم، دلم وسط دستام جون بده.

خواستم پیاده شوم اما نگذاشت، بازویم را گرفت و صدای بلندش را برای پنهان کردن بغضش به کار برد. شبیه یک تبر بودیم. داشتیم به ریشه ی خودمان می زدیم. درد عجیبی داشت.

ـ ترس من تو بودی.

من برعکس او، با صدای آرامی بغض و دردم را پنهان کردم.

ـ ترس منم، دوباره اشتباه انتخاب کردنم بود.

خندیدم، تلخ….شبیه دیوانه ها، شبیه عروس مردگان! با همان چشمان وق زده ی از کاسه بیرون زده و لباس نخ نما. قرار بود فردا عقدمان باشد. قرار بود و انگار، باز هم خدا نخواست.

ـ می بینی؟ حالا جفتمون با ترسامون روبرو شدیم.

دستش از بازویم سر خورد. صدای شلاق قطرات باران به شیشه، باعث شد سرم بچرخد و با همان لبخند تلخ نجوا کنم.

ـ کلاغا، ته این قصه به خونه رسیدن اما…خونه شون و طوفان خراب کرده بود علی!

ـ غوغا؟

با درد که می گفت غوغا، دلم می خواست اسمم را میان مشتم بشکنم. من هنوز داغ بودم و نمی فهمیدم، چه به روزم آورده بودند. نمی فهمیدم انگار که هنوز داشتم حرف می زدم و ادای آدم های سرپارا در می آوردم.

ـ این قصه همین جا بسته بشه ماجراش. هیچ جای دیگه ای تعریف نکن.

ـ غوغا؟

به یقین بعدها، دلم برای غوغا شنیدن از زبانش خیلی تنگ می شد. مشکل آدم های دلرحم این بود نمی توانستد زود متنفر شوند. حتی نمی توانستند زود کینه بگیرند. فقط می رفتند….می رفتند تا نباشند.

ـ تا وقتی میعاد خودش تصمیمی نگرفته، حرفی جایی نزن. بذار فکر کنن فهمیدیم به درد هم نمی خوریم. نذار باز بفهمن، انتخابم خیلی غلط بوده و سرشکسته تر بشم.

ـ غوغا.

این بار در ماشین را کامل باز کردم. عضلات پایم گرفته بودند اما، به سختی روی زمین گذاشتمشان و قبل پیاده شدن، تنها یک حرف را زمزمه کردم.

ـ کاش به حرمت مردونگی صاحب اسمت، نامردی نمی کردی و این همه خاطره برام نمی ساختی. حالا من باید باهاشون چیکار کنم؟

بغضم ته جمله ام آب شد. آرام پیاده شدم و چسبیدن پیشانی اش به فرمان ماشین را دیدم و ادای ندیدن درآوردم. باران، روی صورتم شلاق وار ضربه زد و من با گام هایی مثل هربار و هرلحظه، بدون لرزش اما سست…در حاشیه ی خیابان حرکت کردم. نه فکری بود و نه درکی از اطراف. فقط باید می رفتم تا از ممنوعه ی بودنش، دور شوم و بعد….راحت تر می شد شکست.

“ابر می بارد و من میشوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان ، ابر جدا ، یار جدا”

به اندازه ی کافی که از ماشینش و بیمارستان دور شدم، بالاخره یک جایی را پیدا کردم که هیچ وقت با او آن جا خاطره نساخته بودم. همان جا…همان نقطه ای که ته دنیا بود، پاهایم خم شدند و روی جدول، کنار خیابان من را نشاندند. چشمان ماتم به رفت و آمد اتوموبیل ها و نور چراغ هایشان در شب. خیره ماند و یکی در مغزم شلیک کرد و حاصلش شد، پرواز حرف های شنیده شده ی مردی که دیگر…مرد زندگی من قرار نبود باشد. همین شلیک و همین یادآوری حرف ها انگار باعث شد تازه بعد ساعت ها، بفهمم چه شده. بفهمم و کنار جدول خیابان، به چشمان مبهوتم اجازه ی خالی شدن بدهم. به شکل مظلومانه ای وسط ناباوری اشک ریختم و تنها زمزمه کردم.

ـ اومدی، ویرونه ی وجودم و آباد کردی و بعد…خودت دوباره ویرونم کردی؟

نفسم انگار گرفت، بالا نیامد. سرم سنگین شد و پشت لبم، خیس!

ـ باورم نمی شه باهام این کار و کرده باشی.

خیسی پشت لبم به روی لب هایم رسید. با پشت دست پاکش کردم و روی دست لرزان سرخی خون را دیدم و….فکر کردم چرا رنگ خونم سیاه نشده بود. مثل روزگارم؟

ـ نامرد…

شکستم. درست شبیه صدایم و ناله های پشت سر همم.

ـ نامرد…نامرد…

دست خونی ام کف آسفالت را لمس کرد و از روی جدول، سر خوردم روی زمین سخت. چشمانم داشت سیاهی می رفت.

ـ نامرد…آخه من غوغای تو شده بودم.

صدایش توی سرم چرخید، هزاران بار و هربارش، یک بار من را بالای دار کشید” ز غوغای جهان….عاشق ترینم”

همه اش تقصیر همین قلب بود، همین ساده لوح زودباوری که هرچراغ سبزی نشانش دادند ذوق کرد و خودش را هدیه کرد به دستان دراز شده ی مقابلش، همین ماهیچه ی زبان نفهمی که شعورش نمی رسید یکم سخت باشد…سنگ باشد. همه اش تقصیر همین یک مشت کوچک بود.
باید روی قلبم اسم می گذاشتم مجرم. جرمش هم…کشتن خودم بود!

اشک هایم شدت گرفتند، خیسی پشت لب هایم بیش تر شد و سیاهی چشمانم، زیادتر! خواستم بلند شوم اما نشد. صدای شکستنم بین گوش هایم چرخید و قبل از این که، همان جا بمیرم، زنی به سمتم آمد.

ـ یا خدا، خوبی خانم؟

نگاهش کردم. چشمان براق زن، روی صورتم گشت و با دیدن صورتم، نگران تر به سمت مرد همراهش چرخید.

ـ صورتش پر خونه. زنگ بزنیم اورژانس؟

ـ بیا سوار ماشینش کن خودمون ببریمش.
بیمارستان نزدیکه.

زن سری تکان داد، زیر بازویم را گرفت و تنها نجوا کرد.

ـ بلند شو عزیزم. یه یاعلی بگو!

یاعلی؟ به خود علی قسم که نامردی کرده بود در حقم! اشکم شدت گرفت و سنگین تر شده، همان جا ماندم و هق هق هایم، زن را هاج و واج کرد. ظاهرا هیچ وقت یک آدم بریده ی سرگردان ندیده بود. کف دستم روی زمین نشست و سرم به دستم چسبید و زن ترسیده تر همسرش را صدا کرد و من چشمانم را بستم. دلم می خواست بخوابم و دیگر هیچ وقت بلند نشوم. این دنیا مگر دیگر چیزی برای دیدن هم داشت؟

“من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آن جاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید”

ـ خودتون برای ترخیص اقدام می کنین؟ نمی خوای زنگ بزنین کسی بیاد؟

همان طور نشسته روی تخت اورژانس، تنها سری تکان دادم و پرستار با نگاهی عجیب به صورتم از من دور شد. خیره ماندم به جای چسب کوچک سرم پشت دستم و بعد، به آرامی از تخت پایین آمدم. زمین و زمان دور سرم چرخید و من بی اهمیت، چشم چرخاندم برای پیدا کردن کیفم.

ـ خانم؟

سرم چرخید. نمی دانم وسط چشمانم چه نقش بسته بود که هرکس نگاهم می کرد چندثانیه ای ماتش می برد.

ـ این کیفتون.

به کیف آشنای بین دستانش زل زدم. قدمی جلوتر آمد و زمزمه کرد.

ـ من و همسرم شمارو رسوندیم این جا، یادتون نیست؟

چیز زیادی به یاد نداشتم. ذهنم خودش را به خواب زده بود که شاید از شر این کابوس رها شود. می دانستم بی فایده دارد برای آرامش می جنگد.

ـ ممنون.

سری تکان داد. با همان لبخند و بعد، محتاط تر پرسید.

ـ راستش من به خاطر این که به کسی خبر بدم مجبور شدم دست ببرم توی کیفتون و موبایلتون و بردارم اما خاموش بود. می خواین شماره ی یکی از اعضای خانوادتون و بدین من زنگ بزنم بیان؟ تا اون موقع می تونیم بمونیم.

دستم حین داخل فرستادن موهایم، از حرکت ایستاد. به یکی از اعضای خانواده؟ مثلا باید زنگ می زدم به کامیاب، می گفتم بیاید جمعم کند؟ یا شاید به پدر…بعد هم زل می زدم توی چشمانش و می گفتم باز هم، غلط انتخاب کردم و نه…شاید باید زنگ می زدم به خودش، به خود گسل زلزله ام! باید می آمد و خسارت های وارده را ارزیابی می کرد و با خیال راحت به تماشای ویرانی ام می نشست.

ـ خانم؟

آب دهانم را قورت دادم. دستانم دوباره حرکت کردند و من سعی کردم آن قدرها هم نالان به نظر نیایم. هنوز فرصت داشتم برای یک عزاداری آبرومندانه.

ـ ممنون ازتون.

خواهش می کنم نرمی نجوا کرد و من، با سرگیجه ای شدید و قدم هایی سست به سمت ایستگاه پرستاری گام برداشتم. برگه ی ترخیصم را امضا کرده و با کشیدن کارت، از محوطه ی بیمارستان بیرون زدم. وقتی باد به سرم خورد، نگاه گیجم به اطراف گشت. حالا باید کجا می رفتم؟ کیفم روی دستم سنگینی می کرد. شبیه خودم، روی دوش خودم. خودم را قلم دوش کرده بودم و داشتم می رفتم، به یک جایی تا پنهانش کنم. آخر از خودم…خجالت می کشیدم. در حاشیه ی خیابان شروع کردم به حرکت و ذهن خواب رفته ام داشت سعی می کرد یک چیزهایی را دوره نکند.

همه چیز اما زمانی بدتر شد که خودم را در دل یک خیابان آشنا حس کردم و وحشت، توی چشمانم دودو زد. من دست در دست فکر و خیال ها و دردهایم، کجا آمده بودم؟ پاهایم را روی زمین کشیدم. از خیابان وارد کوچه ی فرعی شدم و همین که چشمم به نمای سفید ساختمان افتاد، ذهنم دست از خواب خرگوشی برداشت و در سرش کوبید. درد چشمانم را پر کرد و دستم داخل کیفم در جستجوی دسته کلیدم گشت. چقدر بدبخت بودم که هنوز یادم بود کدام کلید این در را باز می کرد.

دستانم حین هول دادن در لرزید و من، سردی اش را با سردی بدنم قیاس کردم. شبیه آهن یخ کرده بودم. نتیجه اما شده بود یک شمشیر شکننده که باید معدومش می کردند. راهروی تاریک خانه را با چشمان بسته جلو رفتم و بعد، در چوبی را با دسته کلیدم گشودم. هوای داخل خانه، پر بود از جیغ های پنهان شده ی من و بوی بی نفسی مرگ. می دانستم بعد این همه سال، نه برق خانه وصل است و نه دیگر چیزی این جا، شبیه سابق باقی مانده.

با این حال در را بستم و تکیه زده به آن، پایینش سر خوردم. کیفم کنارم افتاد و خانه ی در تاریکی فرو رفته، شبیه یک شبح به سمتم حمله کرد. دیوارهایش در آغوشم کشید و آجرهایش…ناباورانه زمزمه کردند” برگشتی؟”

ـ برگشتم!

صدای ماتم شکست و سرم پایین افتاد.

ـ بازم برگشتم سر خط.

دیوارها، آرام گرفتند. زانوی غم بغل کرده کنارم نشستند و آجرهایشان، سعی کردند دست روی سرم بکشند اما نتوانستند. با چشمان بسته خانه را تصور کردم. پر از نور…روشنایی…عشق…باور و امید. مبلمان بنفش، پرده های یاسی و اتاق خواب سفید. یک زن که میان آشپزخانه اش با پیراهنی کوتاه می چرخید و بوی دانه های آسیاب شده ی قهوه که همه جا را پر کرده بودند. پلک زدم، صحنه عوض شد. همین خانه اما، بی چراغ روشن. غرق تاریکی و زنی که در گوشه ای، زانو زده و بی صدا اشک می ریخت و میز غذایی یخ کرده روی

میز. پلک زدم….تصویر بعدی، زنی با شلواری خونی، مردی با پاهایی لرزان و طناب داری که وصل شده بود به سقف و صدای جیغ هایی که هرلحظه، انگار توی سرم تکرار می شد.

کف دستانم را روی زمین خانه چسباندم. گرد و خاک چسبیده بهشان را حس کردم اما، بی اهمیت، فقط لب زدم.

ـ راست می گن.

می گفتم فقط برای خودم. فقط برای یادآوری خودم و کندن زخم خشک شده ام.

ـ راست می گن از هرچی بترسی، دنبالت می کنه تا بهت برسه.

دستانم مشت شدند. گرد و خاک را هم بینشان مشت کردند. قلبم لرزید و خانه بین تاریکی، با صدای دعواها و جیغ ها پر شد. یکی انگار در سرم چراغ هارا روشن کرد و هربخش خانه خودم را دیدم، روز به روز پژمرده تر و نالان تر.

ـ از این که باز پا بذارم این جا ترسیدم. حالا باز این جام.

صدایم شکسته تر از همیشه، ترک برداشت و هر بخشش، یک گوشه از قلبم را زخم کرد.

ـ خونه ی اشتباه اولم.

و همین اقرار کافی بود تا بلند شوم. بلند شوم و بین همان تاریکی که که چشمانم به آن عادت کرده بود، دنبال وسایلی که هیچ وقت بعدش سراغشان نیامدیم بروم. گلدانی که سه روز برای پیدا کردنش خیابان هارا گشته بودم، روی میز وسط سالن بود. محکم روی زمین انداخته و شکستمش، بعد هم توی آشپزخانه ای که به لطف نور کوچه روشن تر از باقی قسمت های خانه بود ایستاده و در کابینت هارا باز کردم. ظرف هارا یکی یکی روی زمین انداخته و صدای هرشکستن، صدای ترک برداشتن من را پنهان می کرد. داد می کشیدم. جیغ می زدم…می شکستم و صورتم از اشک، خیس خیس بود. دست آخر بین کلی ظرف شکسته، با یک صدای گرفته و چشمانی ملتهب، آوار شدم و خودم را شبیه زنان جنوب، مویه کنان تاب دادم.

انگار که عزیزترینم را از دست داده باشم و درست همین بود. من قلبم را دوباره از دست داده بودم.

ـ چرا؟

شانه هایم از این زمزمه ی تلخ لرزیدند.

ـ چرا بهم نگفتی؟ چرا گذاشتی دوباره برگردم به نقطه ای که ازش فرار می کردم.

خم شدم، صدای گریه ام دیگر در نمی آمد. انگار فقط یکی در من داشت زار می زد. یکی با صدای نداشته.

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۴۷ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-47/feed/ 2
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۶ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-36/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-36/#respond Fri, 22 May 2020 17:52:31 +0000 https://roman-man.ir/?p=4974   بی اختیار خیره پسربچه تُپل و چشم درشتی که قطره های اشک از چشماش سرازیر بودن و فین فین کنان شلوارم رو توی چنگش میفشرد بودم که نورا تکونی به دستم داد تا ولش کنم و با ناراحتی خطاب به پسربچه لب زد : _هیچی نیست پسرم گریه نکن !! ولی پسربچه بدون اینکه …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۶ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

بی اختیار خیره پسربچه تُپل و چشم درشتی که قطره های اشک از چشماش سرازیر بودن و فین فین کنان شلوارم رو توی چنگش میفشرد بودم که نورا تکونی به دستم داد تا ولش کنم و با ناراحتی خطاب به پسربچه لب زد :

_هیچی نیست پسرم گریه نکن !!

ولی پسربچه بدون اینکه پامو ول کنه با لحن بچگونه ای بغض آلود لب زد :

_مامانمو اذیت نکن !!

با شنیدن صداش بالاخره به خودم اومدم …هه پس اون بچه ی حرومزاده اش اینه !!
همونی که نتیجه صیغه چند ماهه اش با اون امیرعلی پست فطرت بود

با یادآوری گذشته دندونامو روی هم فشردم و بدون هیچ گونه رحم و مروتی توی صورت نورا فریاد زدم :

_میبینم خجالت نکشیدی و توله ات رو با خودت آوردی !!!

چشماش روی هم فشرد و با صدای لرزونی لب زد :

_تو رو خدا آروم داداش… بچه میترسه !!

عصبی به عقب هُلش دادم که از شدت ضربه چند قدم عقب رفت و با برخورد پشتش با دیوار آخ آرومی از بین لبهاش بیرون اومد

پسر بچه ای که هنوز حتی اسمشم رو هم نمیدونستم با دیدن این حرکتم زد زیر گریه و درحالیکه با مشت بهم ضربه میزد با لبهای آویزون فریاد کشید :

_ بد چرا مامانمو میزنی !!!

عصبی تکونی به پام دادم تا کنار بره ولی با لج بازی بیشتر به پام ضربه میزد و سعی میکرد از تموم قدرتش برای دفاع از مادرش استفاده کنه

برای ثانیه دلم براش لرزید ولی با یادآوری اینکه اون کسی نیست جز بچه حرومزاده امیرعلی و نورا خشم تموم وجودم رو در برگرفت

و بدون اینکه بدونم دارم چیکار میکنم عصبی یقه اش رو از پشت سر گرفتم و درحالیکه از خودم جداش میکردم با یه حرکت روی هوا معلق گرفتمش و با حرص سرش فریاد کشیدم :

_ساکت شووو !!

با شنیدن صدای فریادم دست و پاش که روی هوا در حال تکون دادن بود بی حرکت شدن و با چشمای گشاد شده از ترس خیره دهنم شد

چند ثانیه بی روح خیرم شد ولی کم کم لباش از زور بغض لرزید و با صدای بلندی زد زیر گریه !!

صدای گریه اش روی اعصابم بود و حس میکردم دارم دیوونه میشم ، نورا دستپاچه به طرفم قدم تند کرد و درحالیکه سعی داشت پیرهن پسربچه رو از بین انگشتای قدرتمندم بیرون بکشه عصبی گفت :

_طرف حساب تو منم …حرصت رو سر بچه خالی میکنی ؟!

بچه اش رو تقریبا توی بغلش پرت کردم و بدون اینجا جوابی بهش بدم عصبی خواستم ازش فاصله بگیرم و به اتاقم برگردم که شنیدم زیرلب زمزمه کرد :

_هه حاشا به غیرتت که با بچه طرف میشی !!

دیگه نفهمیدم چی شد و به قدری خون جلوی چشمام رو گرفت که انگار جنون به سرم زده باشه با یه حرکت دستمو دور گلوی نورا حلقه کردم و با تموم قدرت توی صورتش غریدم :

_هه غیرت ؟! آره راست میگی اگه یه ذره غیرت توی وجودم بود که جلوی تو رو میگرفتم با شناسنامه سفید این توله رو پس نمینداختی

صورتش قرمز شد و با ناباوری نگاهم کرد که انگار واقعا دیوونه شده باشم فشار بیشتری به دستم آوردم و با حرص اضافه کردم :

_پس زود از جلوی چشمام گمشو همو…..

یکدفعه باقی حرفم با حرکت مامان و چیزی که گفت نصفه موند

 

دستم رو گرفت و درحالیکه اشکاش سرازیر شده بودن فریاد کشید :

_دیونه شدی ؟؟ ولش کن خواهرتو

بدون اینکه توجه ای بهش بکنم دندونام روی هم سابیدم و عصبی گفتم :

_نووووچ نمیشه باید زبونش رو براش کوتاه کنم !!

لبای نورا از فشار دستام نیمه باز مونده بودن و با چشمای به اشک نشسته خیره ام بود کم کم دستاش سست و بی حس شدن و پسرش از بین دستاش پایین افتاد

پسرش با مشت به پام ضربه میزد و ازم میخواست مادرش رو ول کنم ولی من چشمام فقط و فقط نورا رو میدید

درست عین روانی ها از اینکه داشت اینطوری جلوی چشمام جون میداد لذت میبردم و یه طورایی گوشام جیغ ها و فریاد های مامان و پسر نورا رو نمیشنید

که مامان با نگرانی به دستم چنگ انداخت و ملتمس نالید :

_ نی…نیما پسرم ولش کن کشتیش !!

با دستای لرزونش سعی کرد به عقب هُلم بده وقتی دید بی فایده اس با مشت به بازوم میکوبید و سعی داشت از نورا جدام کنه

ولی از بین اون ها تنها کسی که تموم مدت بدون هیچ واکنشی ایستاده بود تا من حرصم رو خالی کنم نورا بود بس !!

میدیدم که چطور چشماش گشاد شدن و صورتش به کبودی میزنه ولی هیچ تلاشی برای اینکه ولش کنم نمیکرد

به زور لبهاش رو تکونی داد و با صدای خفه ای لب زد :

_دا …داش

با شنیدن صداش انگار تازه هوش و حواسم سرجاش اومده باشه ولش کردم و با بهت و ناباوری چند قدم عقب رفتم و درحالیکه دستام رو جلوی صورتم میگرفتم زیرلب نالیدم :

_من….من داشتم چیکار میکردم خدایا !!

نورا روی زمین نشست و بی حال درحالیکه سرش رو به دیوار تکیه میداد به شدت شروع کرد به سرفه کردن و مدام دستش رو‌ به گلوی متورم و سرخ شده اش میکشید

پسرش که از زور گریه به هق هق افتاده بود خودش رو توی بغل مادرش انداخت و مامان با عجله به سمت آشپزخونه رفت ولی من بی روح فقط نگاهم روی کسی بود که یک روز تمام زندگیم بود

باورم نمیشد به هیولایی تبدیل شدم که قصد جون خواهر خودم رو داشتم حس عذاب وجدان گریبان گیرم شده بود که یکدفعه با بوسه بی جونی که نورا روی سر پسرش زد

باز همه گذشته جلوی چشمام جون گرفت و عصبی با دستای مشت شده زیرلب زمزمه کردم :

_لعنتی !!

خشمگین به طرفش رفتم و خواستم براش خط و نشون بکشم که مامان پیراهنم رو از پشت محکم کشید و با حرص گفت :

_بکش عقب نیما …. دستت بهش بخوره شیرم رو حلالت نمیکنم !!

با این حرفش کلافه دستی پشت گردنم کشیدم که خم شد و لیوان آب رو جلوی لبهای نورا گرفت و با بغض لب زد :

_بمیرم برات مادر همش تقصیر منه !!

نورا یه کمی از آب رو خورد و بی جون سرش رو به سر پسرش تکیه زد که عصبی به طرف اتاقم راه افتادم و بلند خطاب بهشون گفتم :

_میرم دوش میگیرم برگشتم اینجا توی خونه ام نبینمتون !!

دستگیره در رو گرفتم ولی هنوز داخل اتاق نشده بودم که با حرفی که نورا زد پاهام از حرکت ایستاد و خشن به سمتش برگشتم

نه این دختر آدم بشو نبود !!

_ ما قرار نیست جایی بریم !!

یعنی چی قرار نیست جایی برن ؟! از اینکه اینطوری داشت روی اعصابم یورتمه میرفت و بدون اینکه کوتاه بیاد حرف میزد عصبی با قدمای بلند به سمتش رفتم و خطاب بهش فریاد زدم :

_یعنی چی این حرفت هااااا ؟!

ولی قبل از اینکه بهش نزدیک بشم مامان سینه به سینه ام ایستاد و هشدار آمیز گفت :

_ بهش نزدیک شدی نشدی هااا نیما ؟؟!!

دندونام روی هم سابیدم و بلند فریاد کشیدم :

_میخوای زیر دست و پام لِه نشه از اینجا ببرش !!

دستمو روی هوا تکونی دادم و خشن اضافه کردم :

_زووود !!

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم وارد اتاقم شدم و در رو بهم کوبیدم لعنتی !!!

کلافه چرخی دور خودم زدم و با یادآوری اتفاقایی که چند دقیقه پیش افتاده بود با حرص زیر وسایل روی میز زدم که پخش زمین شدن و هر تکه ای ازشون یه گوشه ای افتاد

خدایا ….حالا با این مصیبت تازه باید چیکار میکردم ؟!

چنگی توی موهای آشفته ام زدم و‌ انگار خیلی به روح و روانم فشار اومده باشه هر دو دستم رو دو طرف سرم قرار دادم و شروع کردم به سرم فشار آوردن

آره اینا میخواستن من رو دیوونه کنن !!

یکدفعه نگاهم از توی آیینه به خودم افتاد و با دیدن سر وضعی که داشتم پووف کلافه ای کشیدم و درحالیکه حوله رو از تو کمد چنگ میزدم به طرف حمام راه افتادم

از دیشب که مست و پاتیل اومده بودم خونه و اینم از الانم که سروضعم اینه و تا از خواب بیدار شدم با نورا و پسرش روبه رو شدم و بدتر از همه بوی گند الکلم بود که تقریبا تموم خونه رو برداشته بود

با لباسای تنم زیر دوش آب سرد ایستادم تا کم کم از فشار زیادی که روم بود کاسته بشه چون حس میکردم سرم هرآن در حال ترکیدنه و از شدت خشم الان که هرچی سر راهم هست رو بزنم بشکنم

از شدت سرمای آب کم کم اون حس خشم درونم کمتر شد و انگار تازه به خودم اومده باشم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و درحالیکه دستامو به دیوار شیشه ای حمام تکیه میدادم چشمام رو بستم

بعد از اینکه حالم یه خورده رو به راه شد از حمام بیرون زدم و سشوار رو به برق زدم مشغول خشک کردن موهام بودم که تقه ای به در اتاق خورد و امیلی با سینی غذا وارد شد و گفت :

_خانوم گفتن غذا رو براتون بیارم اتاقتون !!

بی حرف سری به نشونه تایید براش تکون دادم که سینی غذا روی‌ میز گذاشت خواست بیرون بره که با یادآوری چیزی سشوار خاموش کردم و صداش زدم که به طرفم برگشت و منتظر نگام کرد

_اون زن با بچش رفته یا هنوزم هستن ؟!

با تعجب نگام کرد و گفت :

_اگه منظورتون با نورا خانمه که دارن وسایلشون جمع میکنن و منتظر شوهرشونن تا بیاد دنبالشون

سرم رو کج کردم و با بُهت لب زدم :

_شوهرش ؟!

چی ؟! این چی میگه ؟! یعنی امیرعلی هم اینجاس ؟! دیگه نفهمیدم چی شد و با دو از اتاق بیرون زدم

در اتاق مهمونی که حدس میزدم نورا اونجاست با یه حرکت باز کردم که سرش رو‌ بلند کرد با تعجب نگام کرد وارد شدم و عصبی خطاب بهش گفتم :

_ چرا ؟؟؟!

وسایل توی دستش رو توی چمدون انداخت بلند شد به طرفم اومد و سوالی پرسید :

_چی چرا ؟!

دستامو به کمرم تکیه زدم و با حرص غریدم :

_چرا با وجود اون شوهر عوضیت که اینجاست باز قدم نحست رو توی خونه من گذاشتی ؟؟

با لُکنت آروم زیرلب زمزمه کرد:

_ما….مامان گفت بیام و…

باقی حرفش با صدای فریاد پسرش که به سختی خودش رو از روی تخت پایین مینداخت و به طرفم میومد نصفه موند

با لحن مثلا قلدرانه ای صداش رو کلفت و خشن گفت :

_چی از جون مامانم میخوای هااااا ؟!

نورا دستپاچه به سمتش رفت و درحالیکه سعی میکرد بغلش کنه گفت :

_سام آروم باش پسرم چیزی نیست

هه پس اسمش سام بود ، چنان با اخم و نگاه تیزی نگاهم میکرد که انگار مرد بزرگیه و اگه نورا جلوش رو نگیره میخواد من رو تیکه پاره کنه

پوزخندی گوشه لبم نشست و با حرص زیرلب زمزمه کردم :

_این خوی وحشی گریش به اون بابای اَلدنگش رفته !!

فکر نمیکردم حرفم شنیده باشه ولی در مقابل چشمای گشاد شده ام توی بغل نورا شرو‌ع کرد به دست و پا زدن و عصبی بلند داد کشید :

_بزارم زمین مامان تا حسابشو برسم

از این حرفش چشمام گشاد شد که نورا صورتش رو با یه دستش گرفت و‌درحالیکه صورتش به طرف خودش برمیگردوند و خیره چشماش میشد هشدار آمیز گفت :

_هیس…..درست صحبت کن اون داییته !!

لباش رو بهم فشرد و بغض کرده سرش رو توی گودی گردن نورا فرو برد و با صدای خفه ای لب زد :

_دوستش ندارم نمیخوام داییم باشه !!

نیشخندی زدم و کنایه آمیز لب زدم :

_چه وجه تشابهی…در ضمن توام هیچ نسبتی با من نداری و من داییت نیستم !!

نورا تند و تیز نگاهم کرد و گفت :

_به باباش نرفته متاسفانه به داییش رفته و کپی پیس خودته مگه نمیبنیش چه آتیشی میسوزونه ؟!

بی روح نگاهش کردم و بدون توجه به حرفش گفتم :

_زود جولو پلاست رو جمع کن برو پیش شوهرت البته اگه بیرون ننداخته باشدت !!

عقب گرد کردم تا از اتاقش بیرون برم که صدای بغض دارش به گوشم رسید

_برای این اومدم اینجا چون بعد این همه سال دلم برای یه دونه برادرم تنگ شده بود و میخواستم هر طوری شده باهات آشتی کنم و دلت رو به دست بیارم حتی با به جون خریدن هر جور توهین و تحقیری ولی میبینم که دلت سنگ تر از این حرفاس !!!

هه…سنگ ؟!
به طرفش برگشتم و خواستم جواب دندون شکنی بهش بدم که امیلی وارد اتاق شد و با حرفی که زد خشمگین دستامو مشت کردم

 

_خانوم شوهرتون گفتن بهتون بگم حاضر شید بیاید پایین که منتظرتونن !!

سام با خوشحالی از بغل نورا پایین پرید و درحالیکه به سمت در خروجی میرفت بلند گفت :

_آااااخ جون بابا

نورا به عقب چرخید و همونطوری که با عجله سعی در جمع کردن وسایلش داشت خطاب به امیلی گفت :

_بیا کمکم این چمدونا رو ببریم پایین

امیلی چشمی زیرلب زمزمه کرد و با عجله به طرفش رفت و خواست چمدونش رو برداره که یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید با یه حرکت دسته چمدون رو از دستش بیرون کشیدم

و بدون توجه به چشمای گشاد شده امیلی و نورا با قدمای بلند از خونه بیرون زدم نورا که تقریبا شصتش خبردار شده بود چه قصدی دارم هول و دستپاچه دنبالم راه افتاد

_بده خودم میبرم !!

وقتی دید اهمیتی به حرفش نمیدم نفس نفس زنون سد راهم شد و درحالیکه سعی داشت چمدون رو از دستم بیرون بکشه گفت :

_نیمااااا گفتم بده من این لعنتی رو !!

عصبی به عقب هُلش دادم و با یه حرکت در حیاط رو باز کردم و تا نورا به خودش بیاد و بخواد حرکتی بکنه چمدونش رو دقیق جلوی پای امیرعلی که در خونه درحالیکه پسرش توی بغلش بود و منتظر نورا ایستاده بود پرت کردم

نورا وحشت زده توی خیابون اومد و حیرون نگاهش رو بین من و امیرعلی که خنثی نگاهم میکرد چرخوند و با عجله به سمت چمدون شکسته رفت و خواست برش داره

که امیرعلی بلند صداش زد و گفت :

_اینجا چه خبره نورا ؟!

نورا که معلوم بود دستپاچه شده سرجاش ایستاد موهاش رو پشت گوشش زد و با لُکنت آروم زمزمه کرد :

_هی….هیچی بری…..

دست به سینه به دیوار تکیه زدم و درحالیکه توی حرفش میپریدم خطاب به امیرعلی که با اخمای درهم خیرم بود گفتم :

_زنت رو بردار ببر و دیگه ام هیچ وقتم این دور و برا پیداتون نشه وگرنه ….

باقی حرفم رو نصفه نیمه رها کردم و بعد از نگاه خیره ای که به سام مینداختم با اخمای درهم خواستم داخل شم که کسی بازوم رو گرفت و با یه حرکت به عقب برگردوندم

امیرعلی بود که درست عین ببر زخمی نگاهش رو به چشمام دوخته بود عصبی تکونی به دستم دادم که فشاری به بازوم آورد و حرصی گفت :

_چرا حرفت رو نصفه نیمه میزاری ادامه بده وگرنه چی هااا ؟؟

نورا هینی از ترس کشید و با عجله به طرفمون اومد و درحالیکه پیراهن امیرعلی رو از پشت میکشید نگران گفت :

_ولش کن امیرعلی بیا بریم اشتباه از من بوده نباید اینجا میومدم

امیرعلی حرصی دندوناش روی هم فشرد و گفت :

_نه بزار ببینم حرف حسابش چیه !؟

از حواس پرتیش سواستفاده کردم و آنچنان تخت سینه اش کوبیدم که ازم جدا شد و چند قدم به عقب برداشت

دستمو جلوی صورتش تکونی دادم و هشدار آمیز گفتم :

_وگرنه اون روی منو میبینید و دیگه با این داد و هوارها آروم نمیشم فهمیدید ؟!

ُهُلی به در دادم عصبی خواستم داخل خونه بشم که شونه ام رو گرفت بی حوصله به عقب برگشتم که جوابش رو بدم ولی با ضربه محکمی که توی صورتم خورد دادی از درد کشیدم و روی زمین افتادم

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۶ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-36/feed/ 0
رمان غرقاب پارت ۴۶ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-46/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-46/#comments Thu, 21 May 2020 18:14:25 +0000 https://roman-man.ir/?p=4972   ********************************************************************* نمی دانستم، چندمین باری بود که همراهش را می گرفتم و به جز بوق های ممتد و عصبی کننده، چیزی عایدم نمی شد. خسته، کلافه، مستأصل و نالان، برق راهرو را خاموش کرده و با قدم هایی سبک به سمت اتاق مشترکشان حرکت کردم. دستگیره را لمس کرده و آرام پایین کشیدمش. پدر …

نوشته رمان غرقاب پارت ۴۶ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

*********************************************************************
نمی دانستم، چندمین باری بود که همراهش را می گرفتم و به جز بوق های ممتد و عصبی کننده، چیزی عایدم نمی شد. خسته، کلافه، مستأصل و نالان، برق راهرو را خاموش کرده و با قدم هایی سبک به سمت اتاق مشترکشان حرکت کردم. دستگیره را لمس کرده و آرام پایین کشیدمش. پدر که بیمارستان مانده بود اما، او نشسته بود روی تخت و بین نور کمرنگ آباژور داشت آلبوم بچگی هایمان را ورق می زد. چنددستمال کاغذی مچاله شده هم کنارش افتاده بود.

ـ مامان، خوبین؟

سرش را بالا آورد، چشمانش یک پارچه خون بود اما لبخند زد. چه تناقضی داشت این تصویر.

ـ خوبم عزیزم.

ـ براتون آرامبخش بیارم؟

سرش را به چپ و راست تکان داد. بینی بالا کشید و آلبوم را ورق زد.

ـ نه عزیزم، امشب انقدر خوشحالم دلم می خواد تا صبح بیدار بمونم. می ترسم بخوابم و بیدار شم ببینم بیدار شدنش رویا بوده.

موبایل میان دستانم فشرده شد. با همه ی حال بدم اما وارد اتاق شدم و کنارش روی تخت نشستم. نگاهم گیر یک عکس شد که اگر اشتباه نمی کردم متعلق به باغ لواسان بود، بین نهال های هلو که تازه کاشته شده بودند. سرو صورتمان خاکی بود و سرهمی لی به تن هردویمان کرده بودند.

ـ رویا نیست مامان، باید استراحت کنین. با انرژی بریم سراغش و بهش کمک کنیم این روزای سخت رو بگذرونه و بشه همون میعاد قبل!

سرش را آرام تکان داد و آهی کشید.

ـ خدا نگذره از باعث و بانی این حال بچم.

سرم را پایین انداختم. آلبوم را از بین دست هایش به نرمی بیرون کشیدم و با بستنش، روی پاتختی قرار دادم.

ـ استراحت کنین. صبح باهم می ریم بیمارستان.

باز هم اشک شوق ریخت و من پتو را برایش کنار زدم. روی تخت دراز کشید، پتو را رویش انداختم و قبل از عقب رفتنم صدایم کرد.

 

ـ غوغا مامان؟

متعجب چرخیده و نگاهش کردم.

ـ جانم؟

ـ می گم، می تونی….می تونی به علی و خانوادش بگی یکم عقد…

تا ته حرفش را خواندم، خبر نداشت که زودتر اقدام کرده ام. خبر نداشت که بعدش هم، علی تلفنش را جواب نمی داد و قلب من را بین دستگاه پرس داشتند له می کردند.

ـ خیالت راحت باشه مامان. عقب می ندازیم.

نفس عمیقی کشید. با یک لبخند محو اما از ته دل!

ـ مرسی عزیزم، میعاد بچم دلش می شکنه نتونه عقدت باشه. حالا که خداروشکر چشم باز کرده بذاریم یکم بهتر شه که بتونه خوشبخت شدنت رو ببینه.
سعی کردم بخندم، غافل از غوغای دلم.

ـ همین کار و می کنیم. با خیال راحت استراحت کنین.

لبخند زنان چشم بست، آباژور را با کمی مکث خاموش کرده و بی صدا از اتاقش بیرون رفتم. گیجگاهم را با دستانم فشردم و حین بالا رفتن از پله ها برای رسیدن به اتاقم، باز هم شماره اش را گرفتم. باز هم جوابی نداد و در انتهایش، فقط یک پیامک رسید. یک پیامک که باعث شد تصور کنم، دلیل این کار بچگانه و احمقانه اش فقط درخواست من برای عقب انداختن عقد بوده.

“بعدا صحبت می کنیم عزیزم”

انگار توقع درک کردنم، توقع زیادی بود. قوهای دور گردنم را لمس کردم! محکم و بعد، با چشمانی که از درد تیر می کشیدند روی تخت افتادم. نگاهم افتاد به قاب عکس خانوادگی روی میز و تصویر میعاد! باور کردنی نبود اما، خدا برش گردانده بود. لبخند محوی زدم. قاب عکس را به دست گرفتم و خیره ماندم روی لبخندش!

ـ خوبه که بیدار شدی، خوبه که حالا می تونی خودت بگی، چی تورو به این روز انداخت. بعد باهم انتقام تمام این روزای از دست رفته تو می گیریم. تخس کله خراب من!

روی چشمانش دستی کشیدم. قاب عکس را بغل کردم و دراز کشیدم روی تخت.

ـ علی ناراحت شده عقد عقب افتاده. اما عیبی نداره. درکمون می کنه. می دونم درکمون می کنه.

بعد یاد کودکی هایمان افتادم، یاد روزهایی که نمایش خوانی قصه های پریا را در باغ اجرا می کردیم و از شاملو می خواندیم. نیاز داشتم به آرامش کودکی ها. صدایم آرام بلند شد. قصه هارا زمزمه وار خواندم و قاب عکس را محکم تر بغل کردم.

*************************************************************************
هزاربار صورتش را بوسیده بودم. فقط توانسته بود لبخند نیم بندی بزند. حرف هایش، ختم شده بود به یک سری اصوات نامفهوم که به سختی می شد فهمید چه گفته. با این حال هزاربار بعد هر هزاربوسه شکر خدا را گفته بودم. برای برگشتن و باز بودن چشم هایش. خجالت می کشید حرف بزند. از بس که نمی توانست و زبانش روی اولین کلمه گیر می کرد، سعی می کرد حرف هم نزند. فقط نگاهمان می کرد. با همان لبخند محو! مامان دورش می گشت. قربان صدقه اش می رفت و آذربانو، از معدود مواقعی بود که شوخی اش نمی آمد. با غصه خیره ی صورت لاغر میعاد مانده بود و انگار، دلش خون بود.

پدر عقب تر ایستاده و فقط لبخند می زد، کامیاب و میثاق با او شوخی می کردند و هرکس برای ملاقات در اتاق را باز می کرد، من چشمم سریع می چرخید به امید دیدن مردی که نه تماسی می گرفت و نه تماسی جواب می داد. هربار هم ناامید تر از قبل می شدم. می فهمیدم که مامان هم عجیب نگاهم می کرد. انگار او هم توقع داشت و من، بی توقع نگرانش بودم.

حتی پریزاد و پوریا هم آمدند، مهران و همسرش، پولاد، تبسم و خانواده اش هم! هرچند خواهرش نبود و مامان و آذربانو، چقدر با دیدنشان جا خوردند و جو، چقدر سنگین شد. اما با این حال آمدند. آمدند و کامیاب نگاهش نکرد و تبسم هم، به کامیاب نگاه نینداخت. اتاق که کمی خلوت تر شد بیرون رفتم و بدون هدفی، به سمت محوطه ی بیمارستان حرکت کردم. روی یکی از نیمکت های خالی و در قسمتی نسبتا خلوت تر نشستم و به موبایلم خیره شدم. فردا روز عقدمان بود. روز عقدی که عقب افتاده بود. توقع داشتم اگر دلخور هم بود برای ملاقات بیاید، هم خودش و هم خانواده اش!

با دلخوری، موبایل را در جیبم سر دادم و دستانم را روی سینه درهم گره زدم.

ـ چرا بیرون اومدی عمو؟

گردنم را کمی کج کردم.

ـ یکم نیاز داشتم هوای آزاد بخوره به سرم. تو جایی می ری؟

سوییچ را در میان دستانش تاب داد و جلوتر آمد.

ـ یکم کار دارم. خوبی؟

سری تکان دادم. با یک لبخند محو. امروز اگر سروکله اش پیدا نمی شد شب جلوی خانه اشان می رفتم. از علی، شخصیتی که شناخته بودم و روزهای گذشته ای که داشتیم، این رفتار بعید بود. دلنگرانش شده بودم. برخلاف تصورم که می رود، آمد و کنارم نشست.

.ـ چیزی شده؟

نفس عمیقی کشیدم. خیره شدم به دستانم و آن انگشتر نشان ساده و زیبایی که حاج خانم وسطش انداخته بود.

ـ نه، خوبم!

فقط نگاهم کرد. خنده ام گرفت. دلم شور زد و مغزم، شروع کرد به خودخوری که علی چرا جوابم را نمی داد؟ چرا آن شب آن طور تماس را قطع کرد؟

ـ برو عمو، خوبم به خدا.

دستم را گرفت، محکم فشرد و من به دست هایمان خیره ماندم. سوالی که پرسیدم هم، فقط برای خاموش کردم آلارم های منفی مغزم بود.

ـ تو با تبسم به کجا رسیدی؟

جوابی نداد. سرم را بلند کردم و نگاه تلخ و لبخند محوش را از نظر گذراندم. دست دیگر و آزادم جلو رفت و کلاه کپ روی سرش را تکانی داد.

ـ کامیاب؟

ـ زندگی فقط دوست داشتن و قربون صدقه رفتن و من بمیرم برات و تو بمیری برام نیست عمو. من…خیلی عاشقشم، اصلا هیچ زنی دیگه به چشمم نیومده بعدش. با این حال….یه حرمتایی که بشکنه، یه حرفایی که زده بشه، یه دلخوری هایی که بشینه ته قلب، دیگه اون زندگی به درد زندگی نمی خوره. دوست داشتن چندماه اول و راه می ندازه اما بعدش، دلخوریا میان بالا. فکر کنم بهتره برم سراغ رها کردنش. این بند…بریده بشه بهتره.

ناباور نگاهش کردم. با لبخند چشمکی زد اما، از هزار گریه بدتر بود آن لبخند و چشمک!

ـ بعضیارو باید دوست داشت تا همیشه، اما از دور. از نزدیک ممکنه دوست داشتنمون اذیتشون کنه. تا وقتی آدمیزاد نتونه یه چیزایی رو فراموش کنه و سر هر بار بالا زدن حرصش، اون ازیادنرفته ها رو تف کنه بیرون، دوست داشتن تنها کافی نیست.

بعد هم خم شد و پیشانی ام را بوسید.

ـ برم من، تو هم به این داماد جدید بگو، انتظار داشتیم امروز ببینیمش.

رفت، رفت و من ماندم و نگاهم به قدم هایش و فکر کردن به حرف هایی که شنیده بودم. دوست داشتن، واقعا همه چیز نبود. این را من خوب می دانستم اما، وقتی دونفر دور از هم می مردند، چرا مردن کنار هم را انتخاب نمی کردند؟ گیجگاهم از درد به فغان افتاد و من با دست آرام فشردمش. انگار بعضی چیزها را نمی شد هیچ وقت درست کرد. نمی شد تا آدمیزاد بفهمد و بداند و ببیند که هرخراب کردنی، تعمیر شدنی نیست. لرزش موبایل در جیبم، باعث شد نگاهم از مسیر رفتن کامیاب کنده شود. با کرختی بیرون کشیدمش و با دیدن شماره، نفسم راحت از سینه بیرون زد.

ـ علی؟

با مکث جوابم را داد.

ـ خیابون بالایی بیمارستان منتظرتم غوغا، می تونی بیای؟

از جا بلند شدم. صدایش چرا این طور خش دار بود؟ با قدم هایی تند از محوطه خارج شدم و به سمتی که گفته بود قدم که، گام هایی شبیه دویدن برداشتم.

ـ میام.

چهاردقیقه ی بعد، ماشینش را دیدم. پارک شده در حاشیه ی خیابان نسبتا خلوت و من، قدم هایم آرام تر شد. دلخوری و نگرانی را نمی توانستم از هم تفکیکشان کنم، آن هم وقتی داشتم سوار می شدم تا ببینم سالم است و سرش هوار بکشم.

ـ علی، تو که من و کشتی. چرا موبایلت و جواب نمی دی؟

فقط نگاهم کرد. تازه متوجه غیر عادی بودن شرایط شدم. صورتش مثل همیشه نبود. ته ریش داشت، موهایش شانه نخوره و بهم ریخته بود و پیراهنش، کمی چروک شده! فقط این ها نبود، به محض بستن در و قفل شدن نگاهمان در هم و دیدن این آشفتگی، محکم به سینه اش برخورد کردم و بعد، قلبی بود که اصلا انگار نمی زد. من تپشش را به سختی حس می کردم.

ـ علی؟

ناباور صدایش کردم. ناباور و ترسیده! دستانش محکم تر من را به خودش سنجاق کردند و من با وجود درد استخوان هایم، اعتراضی نکردم. این همه درماندگی، وحشت زده ام کرده بودند.

ـ علی؟

ذکر علی گرفته بودم تا بلکه بفهمم، چه بلایی سرمان آمده که مرد همیشه نترس و جسور و پررنگ این روزهای زندگی ام، به این حال درآمده. قلبم برعکس او تند می کوبید. شبیه یک گنجشک ترسیده.

ـ می دونی یه مرد چه زمانی می فهمه عاشق شده غوغا؟

قلب ترسیده ام، زبانم را لال کرده بود. شاید هم شنیدن صدایش شبیه نوارهای خش دار قدیمی، باعث این لال شدن بود. منتظر جوابم نماند.

ـ وقتی توی چشمای یه زن نگاه کنه، ببینه همون قدر که با زل زدن توی چشمای مادرش آروم می شه، با زل زدن توی چشمای اون زنم آروم می شه.
قلبم از این جمله نریخت، از گرفتگی صدایش و آن خش پر زخم حنجره اش بود که ریخت. آرام رهایم کرد. دستانش انگار سست شدند. تنم را رها کرد و من آرام عقب کشیدم. نگاهم می کرد. با درمانده ترین حالت ممکن. لحنش زمزمه وار بود، انگار داشت برای خودش حرف می زد.

ـ بد به حال مردی که توی چشمای مادر و عشقش زل بزنه، اما آروم نشه…

چیزی درون سینه ام به تکاپو افتاد. دستان یخم را روی پایم گذاشتم، بیش تر به سمتش چرخیدم و بیش تر زندگی دور سر من چرخید.

ـ داری من و می ترسونی.

ـ من، همیشه دوست داشتم.

سرم را مطمئن تکان دادم. شکی نداشتم و نمی دانم چرا با بغض و خیلی مظلومانه نجوا کردم.

ـ می دونم.

چشمانش بسته شدند. با یک درد عمیق و من خیره ی صورت مردانه اش باز بغض کردم. دلم، هشدار یک فاجعه را می داد. دستش را به انگشتر همیشه آشنایش رساند. از انگشت خارجش کرد و با باز کردن چشمانش، زل زد به آن رکاب مردانه. دیگر نگاهم نمی کرد. چرا؟

ـ قصه ی این انگشتر، با یه رفاقت شروع شد.

انگشتر بین دستانش، انگار چشم و دهان پیدا کرده بود. چشمانش از یک سو التماس می کردند جلوی حرف زدنش را بگیرم و دهانش، از یک سو! من اما…منگ مانده بودم. کدام قصه از این انگشتر شروع شده بود؟

ـ چرا نگام نمی کنی؟

سیب آدمش، با این سوال تکان سختی خورد و من، سرسختانه تن جلو کشیدم تا صورتش را ببینم.

ـ علی…چرا نگاهم نمی کنی؟

با درد پلک بست و من، ترسیده تر و وحشت زده تر، با دستانم خودم را بغل گرفتم. هوا…هوای عصر جمعه بود. مسموم و دلتنگ کننده. شاید هم هوای یک روز ابری آن هم وقتی چتر نداری و در یک شهر غریب گم شدی. هوا…هوای ترس بود.

ـ می شه نگی؟

چشمانش را باز کرد. خون میانشان شنا می کرد و یک دنیا ذراتی که با دیدنشان درد کشیدم اما ماهیتشان را درک نکردم. با همان حالت ترسیده چشم از انگشترش گرفته و در خودم جمع شدم.

ـ بریم بیمارستان. ملاقات میعاد. هیچی هم نگو.

ـ قصه ی این انگشتر به میعاد وصله غوغا.

برق به تنم وصل کردند. سرم با بهت چرخید و کاش می دید وسط چشمانم، چقدر وحشت خانه کرده بود. دیگر تاب این که بگویم نگو را نداشتم. لال شده بودم و او، باز نگاهم نکرد. صدایش اما، صدای خودش نبود. صدای خودش این همه پر خش نبود.

ـ چهارسال قبل، رفاقتی شروع شد که یه سرش من بودم و یه سرش، برادر دختری که دوسش داشتم. اومده بود پاراگلایدر یاد بگیره. اون زمان، آموزش می دادم این حرفه رو. شدم مربیش…یکم بعدم، رفیقش!

سرد بود. دمای بدنم به شکل عجیبی افت کرد و داشتم فکر می کردم به روزهایی که میعاد، عشق پرواز به سرش زده بود و هفته ای یک روز، کوله می بست و می گفت، می روم بپرم. چشمان علی همچنان، حذر می کرد از نگاه کردنم.

ـ این انگشتر و خودت برام خریدی غوغا.

میعاد گفته بود، دلش می خواهد برای مربی ای که دوستش شده هدیه بخرد. کامیاب می گفت مربی ات مگر دختر است که می ترسی به ما نشانش دهی و او می خندید که دلم می خواهد فقط این یک رفیق برای خودم بماند و شما بلندش نکنید. بعد هم دستم را گرفته بود و گفته بود غوغا تو برایش یک هدیه انتخاب کن. همراهش رفته بودم. چشمم انگشتر مردانه ی مشکی را گرفته بود و میعاد گفته بود، عالیست. انگشتر از

همان روز اول برایم آشنا بود. از همان روز اول به یاد آورده بودمش. اما خب…مگر فقط ما از آن انگشتر خریده بودیم؟ چه ساده فکر می کردم فقط یک تشابه ساده است و هربار می آمدم بپرسم، او حواس ذهنم را پرت می کرد.

ـ میعاد می گفت سلیقه ی خواهرشه. وقتی دستم کردم…حس کردم دیگه دلم نمی خواد از انگشتم خارجش کنم.

چشمان بهت و تارم، بالا آمد و چسبید به صورت مردی که ادعا می کرد دوست میعاد است و من، ندیده بودمش.

ـ اون کافه هم حتی، پاتوق من و میعاد بود. پیشنهاد من به بهش چون عماد اون جا طراحی لاته انجام می داد.

انگشتان یخ کرده ی دستم را درهم مشت کردم و با دست دیگرم، قوهارا لمس کردم. نفسم داشت می گرفت و یک جایی گره می خورد که باز شدنی نبود.

ـ تمام این سال ها عقب تر ایستاده و حواسم بهت بود. حواسم بهت بود که وقت مناسبش بیام جلو. که به گمون خودم، درد معشوقه ی از دست رفته ات رو فراموش کرده باشی. حواسم بهت بود و میعاد این و فهمیده بود.

دیگر حالا من هم نگاهش نمی کردم. پازل…داشت توی سرم کامل می شد. روزهای اول از همه کارهایم خبر داشت. هرجا می رفتم، حتی برنامه ی سفرم…انگشتر…کافه! قلبم داشت آرام آرام می ایستاد. گمانم داشتم آرام آرام می مردم.

ـ قرار بود فقط حرف بزنیم. جاش و خودش انتخاب کرد. یه نقطه ی خلوت از شهر که هیچ جنبنده ای توش به چشم نمی خورد و فقط تهران بود زیر پامون. اولش یه صحبت عادی بود. از علاقم به تو پرسید. سعی کردم صادقانه جوابش و بدم و بگم فقط منتظر فرصت درستشم. که دوست دارم. اما از یه جایی به بعد، انگار عصبی شده بود. فکر می کرد دلیل رفاقتم باهاش و این که هواش و داشتم تو بودی. سعی داشتم فقط از اشتباه درش بیارم غوغا. اما از یه جایی به بعد، منم داشتم عصبی می شدم. صدام داشت بالا می رفت و خشمم….

ـ تو اون بلا رو سر میعاد آوردی؟

این را با صدای مرده ها پرسیدم. با صدایی که هیچ حسی نداشت و بالاخره باعث شد علی با آن دریاچه ی خون نگاهش، به من زل بزند. از نوک پا تا فرق سرم داشت یخ می زد و منجمد می شد. چیزی نمانده بود صدای دندان هایم نیز دربیاید.

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۴۶ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-46/feed/ 4
رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۱ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-11/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-11/#respond Wed, 20 May 2020 19:13:21 +0000 https://roman-man.ir/?p=4969 #اسپاکو ویهان از اتاق خارج شد و با آشو سینه به سینه درآمد.آشو با دیدن حال پریشان ویهان،دلیل حالش را درک کرد.دست روی شانه‌ی برادر گذاشت‌ -آروم باش مرد،همه چی درست میشه.بالاخره اسپاکو گذشته رو به یاد میاره و میفهمه که تو چقدر دوستش داری. -من نمیخوام‌ همه‌ی اون گذشته‌ی دردآلود رو به یاد بیاره!فقط …

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
#اسپاکو
ویهان از اتاق خارج شد و با آشو سینه به سینه درآمد.آشو با دیدن حال پریشان ویهان،دلیل حالش را درک کرد.دست روی شانه‌ی برادر گذاشت‌
-آروم باش مرد،همه چی درست میشه.بالاخره اسپاکو گذشته رو به یاد میاره و میفهمه که تو چقدر دوستش داری.
-من نمیخوام‌ همه‌ی اون گذشته‌ی دردآلود رو به یاد بیاره!فقط میخوام‌ تمام لحظات خوبی که داشتیم یادش بیاد.میخوام که من و عشقمون رو به یاد بیاره و من رو پس نزنه!
-میدونم سخته ولی دیدی که دکتر چی گفت،باید صبر کنی.
ویهان سری تکان داد
-بریم پیش بقیه
با هم به سالن برگشتند.شبنم با دیدن پسرها گفت
-حال اسپاکو خوبه؟
-آره بهتره استراحت کنه از فردا قراره دکتر بیاد خونه،برای این مدتی که بی‌هوش بوده اون حالت سر شدگی و بی‌حالی که عضلاتش پیدا کرده تمرینش بده!
هاویر:
-منم میام که تنها نباشه
ویهان با تکان دادن سرش موافقتش را اعلام کرد.همه حال ویهان را درک میکردند.
شب از نیمه گذشته بود که میهمانان قصد رفتن کردند.هاویر گونه‌ی اسپاکو را بوسید.
-فردا اول وقت میام پیشت.باشه؟
-زود بیا
هاویر لبخندی زد.
با رفتن میهمانان خانه در سکوت فرو رفت.ویهان وارد اتاق شد.
-میخوای کمکت کنم لباساتو عوض کنی؟
-نه فقط یه دست لباس راحتی بهم بده.
ویهان به سمت کشوی مخصوص لباس زیرهای اسپاکو رفت.پیراهن حریر سفیدی برداشت و به سمت اسپاکو گرفت.اسپاکو با تردید لباس را از ویهان گرفت.
-میرم برات آب بیارم
با رفتن ویهان اسپاکو نگاهی به لباس انداخت.

#تهران
#اسپاکو
دستی به پارچه نرم لباس کشید.به سختی از روی تخت بلند شد.دلش دوش آب گرم میخواست اما بدن خسته‌اش این اجازه را به او نمیداد.از خیر دوش گرفتن گذشت.
از بسته بودن در اتاق مطمئن شد.لباس‌هایش را در آورد.با دیدن بخیه‌های زیر شکمش دستی رویشان کشید،باید در اولین فرصت دلیل وجود بخیه‌ها را میپرسید.
لباس را پوشید.دو بند نازک لباس روی شانه هایش قرار گرفت.یقه لباس به حالت هفت باز بود.از این همه باز بودن لباس خوشش نیامد،اما فعلا چاره‌ای نداشت.
موهای بلندش را از بند کلیپس آزاد کرد.دستی لای موهایش برد.
ویهان همراه لیوان آب بدون اینکه در بزند وارد اتاق شد،اما با دیدن اسپاکو در لباس حریر سفید مات و مبهوت جلوی در اتاق ایستاد.اسپاکو اما آنقدر در افکارش غرق بود که متوجه ورود ویهان نشده بود و بی توجه،پشت به ویهان،انگشت لای موهای مشکی و بلندش میکرد.موهایش همچون موج غلطان تا کمرش پایین میامد و روی گودی کمرش می‌نشست.
دل ویهان برای دست کشیدن روی آن گیسوان ابریشمی ضعف میرفت.اسپاکو به عقب برگشت.با دیدن ویهان اخمی کرد.
-چرا در نزدی؟
اما نگاه ویهان همچنان به اسپاکو بود و غرق در رویاهایش سیر میکرد.مگر میشد عاشق این همه زیبایی معشوق را ببیند و مست نشود؟
-ویهان؟
-جانم؟
جانی که به اسپاکو گفت از اعماق وجودش سرچشمه میگرفت.
-دیگه بدون در زدن وارد اتاق نشو لطفا
-یعنی شب رو اینجا…؟
اسپاکو به میان حرف ویهان دوید
-مگه قرار بود اینجا بخوابی؟خونه‌ی به این بزرگی فقط همین یه اتاق رو داره؟
-دلم میخواد زیر سقف یه اتاق عطر نفس‌هاتو حس کنم.
اسپاکو لب گزید
-پس من‌میرم یه اتاق دیگه

#تهران
#پانیذ
پانیذ با دیدن آنا چشمکی حواله‌اش کرد.با نشستن عروس و داماد عاقد شروع به خواندن خطبه عقد کرد.پانیذ و مریم تور را بالای سر آنا و مانی گرفته بودند و پرستو قند می‌سابید.
آهو به سمت علیرام رفت.علیرام با نزدیک شدن آهو نگاهی به او و آرایش غلیظش انداخت.صندلی را عقب کشیو و کنار علیرام نشست.
-تو نمیخوای دوماد بشی؟مانی از تو کوچیکتر بود رفت.
علیرام سکوت کرد.فقط از خدا میخواست کسی پیدا شود و آهو را با خود به گوشه‌ای ببرد تا مجبور نباشد به حرف‌های مسخره او گوش کند.
با صدای بله گفتن آنا صدای دست و جیغ بلند شد.
بعد از رفتن عاقد موزیک در سالن پخش شد.مریم دست پانیذ را کشید
-بریم وسط
پانیذ با لبخندی به همراه مریم رفت و آرام مشغول رقصیدن شد.
بن‌سان با دیدن پانیذ در پیست رقص رو کرد به علیرام
-من میرم با این دختر صحبت کنم
-اوهوم فکر خوبیه برو
-عه عه عه…تو خراب کردیا تو باید بری اصلا
-بنی
-کوفت بنی
و به سمت دخترها حرکت کرد.پانیذ با دیدن بن‌سان یاد ملاقات سر شبش افتاد و اخمی کرد.وقتی متوجه شد که بن‌سان به سمت آنها میاید بی خیال رقص شد و در گوشه ای ایستاد و دیگران را نگاه کرد.مریم هم کنارش ایستاد و آرام زیر گوشش شروع به صحبت در مورد رقص بقیه شد،رقص هرکدام را به شخصیت فیلم یا کارتونی تشبیه میکرد و ریز ریز میخندید.
بن‌سان روبروی دخترها ایستاد و لبخند دندان نمایی زد.به چشمان پانیذ نگاه کرد
-میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
مریم لبخندش پهن‌تر شد و چشمک ریزی به پانیذ زد و آنها را تنها گذاشت.
-امرتون؟
-فکر میکنم شما من و برادرم رو اشتباه گرفتید و همین امر باعث دلخوری و این اخم شما شده.
پانیذ پوزخندی روی لبش کاشت
-عجب
-یعنی حرفم رو باور نکردین؟
-خیر باور نکردم،حالا هم اگر اجازه بدید میخوام رد بشم برم
-اوکی،پس لطفا اونجا رو ببینید،سر اون میز.اون برادرم هست که شما سرشب ملاقات کردید و با من اشتباه گرفته بودین.
پانیذ به سمتی که بن‌سان اشاره کرده بود نگاه انداخت.با دیدن علیرام متعجب برگشت و به بن‌سان نگاه کرد.بن‌سان دوباره لبخند عریضش را روی لبش نشاند
-دیدی چقدر شبیه هم هستیم؟دوقلوی همسان!
پانیذ با خجالت سرش را پایین انداخت.

#تهران
#اسپاکو
خواست از کنار ویهان رد شود که ویهان مچ دستش را گرفت.با صدای بمی گفت
-تو بمون،من میرم،هر موقع کارم داشتی بیدارم کن.
سر بلند کرد و نگاهش را به نگاه پریشان ویهان دوخت.ویهان قدم عقب برداشت،مچ دست اسپاکو را رها کرد.روی پاگرد اتاق چرخید و از اتاق خارج شد.
اسپاکو مچ دستی را که ویهان گرفته بود را در دست دیگرش گرفت.هنوز فشار دست ویهان را احساس میکرد‌.
نگاهش دوباره در اتاق روی تک تک عکس‌های دونفره چرخید.بغضی ناآشنا به گلویش چنگ زد.لب گزید.چشم‌هایش از اشک تار شد.چرا ذره‌ای از گذشته به یاد نداشت؟از روزهایی که باعث ثبت چنین عکس‌هایی شده بود.
روی تخت دراز کشید.ناخودآگاه دستش روی شکمش قرار گرفت.یادش آمد که علت وجود بخیه‌ها را نپرسیده است.
بخاطر مسکن‌هایی که خورده بود خیلی زود به خواب رفت.
ویهان بی‌قرار در سالن قدم میزد.تمام هوش و حواسش را در اتاقی که اسپاکو خوابیده،جا گذاشته بود.پاورچین به سمت اتاق رفت.در اتاق نیمه باز بود.دستش را مشت کرد تا مبادا ناخوادآگاه و به عادت در را باز کند و به سمت معشوق کشیده شود.از لای در نگاهش را به اسپاکو دوخت که گوشه‌ای از تخت‌ همانند جنینی در خود جمع شده و به خواب رفته بود.

#تهران
#اسپاکو
ویهان آرام وارد اتاق شد.میدانست تاثیر مسکن‌ها مانع بیدار شدن اسپاکو میشود‌.حالا میتوانست یک دل سیر همسرش را نگاه کند‌.کنار تخت روی دو زانو نشست،نگاهش را گره زد به چهره‌ی غرق در خواب اسپاکو.نمیدانست دقیقا از کی اسپاکو شده بود تمام روح و جانش!نمیتوانست میزان عشق و علاقه‌اش به او را اندازه‌گیری کند.
دستش را آرام و با احتیاط جلو برد و طره‌ای از موهای اسپاکو که روی صورتش بود را مانند شیء گرانبها مابین انگشتانش گرفت.خم شد!هرم نفس‌های منظم اسپاکو به صورتش خورد.بوسه‌ی کوتاهی به موی در دستش زد.از جا برخواست.
نفس در سینه‌اش سنگینی میکرد.با بی‌میلی از اتاق بیرون رفت.در سالن روی کاناپه دراز کشید‌.
دلش آغوش اسپاکو را طلب میکرد.نمیدانست تا کی قرار است فراموشی همسرش طول بکشد.میرسد بالاخره روزی که تک‌تک خاطراتشان را به یادآورد یا نه؟اما همین که زنده بود و سالم و کنارش قدم برمیداشت و نفس میکشید دنیا دنیا ارزش داشت.
با تابش نور آفتاب چشم باز کرد.باید صبحانه آماده میکرد.چای را دم کرد و میز را چید.صدای زنگ آیفون بلند شد.از نمایشگر آیفون تصویر هاویر را دید.در را باز کرد.چرخید که دوباره وارد آشپزخانه شود که نگاهش به اسپاکو که در چارچوب در ایستاده بود افتاد.به سمتش قدم برداشت.
-حالت خوبه؟
-سرم‌درد میکنه.
در سالن باز شد و صدای رسای هاویر به گوش رسید
-من اومدم
نگاه هاویر به ویهان و اسپاکو افتاد.به سمتشان رفت و سلام کرد
-دیشب خوب خوابیدی؟
-میخوام برم حموم
هاویر به سمت ویهان چرخید
-من کمکش میکنم تو هم صبحونه آماده کن
ویهان سری تکان داد.دخترها وارد اتاق شدند.

#تهران
#پانیذ
‌بن‌سان نگاهی به پانیذ انداخت.متوجه خجالت کشیدنش شد.لبخندی زد
-این‌ مدل سوتفاهم برای ما خیلی پیش اومده.
-آخه این همه شباهت؟؟؟؟
بعد ناگهان موضوع مهمی یادش آمده باشد گفت
-راستی شما با من کاری داشتین؟
بن‌سان از اینکه خود پانیذ یادآوری کرد با او کاری دارد خوشحال شد
-بله اگر بشه بشینیم و صحبت کنیم
پانیذ نگاهی به اطراف انداخت.ناگهان متوجه نگاه با اخم پیمان شد.از حساسیت پیمان روی خودش آگاه بود و میدانست بعد از پایان مجلس حتما به حسابش میرسد.
اما شوق اینکه بعد از مدت‌ها توانسته بود خواننده محبوبش را از نزدیک ببیند و با او هم‌کلام شود،باعث شد بی‌خیال اخم و نگاه پیمان شود و سختی تحمل حرف‌ها و نصیحت‌های آخر شب برادرش را به جان بخرد.نگاهش را از نگاه پرسش‌گر پیمان گرفت.
بن‌سان به سمت میزی که علیرام و آهو نشسته بودند به راه افتاد.پانیذ با دیدن علیرام اخمی کرد،اما بن‌سان با لبخندی که اکثر مواقع روی لبانش مشهود بود برای پانیذ صندلی عقب کشید
-بفرمایید
-ممنون
خودش هم نشست و شروع به معرفی کرد
-معرفی میکنم برادر عزیزم علیرام و دخترخاله‌ی خشگلم آهو.و ایشون هم خانمِ؟
پانیذ لبخندی زد -پانیذ شادان هستم،دختر عمه‌ی آنا
علیرام آرام زیر لب زمزمه کرد “پانیذ”
آهو نگاهی به پانیذ کرد
-معنی اسمت چیه؟
-پانیذ به معنای قند هست
آهو سری تکان داد.
جو سنگین بود و این‌ اصلا باب میل پانیذ نبود.علیرام زیر چشمی نگاهی به دختر ریز نقش روبرویش انداخت.بن‌سان رو کرد به پانیذ
-اولین بار شما رو توی کافی‌شاپ دیدم.
پانیذ چشم تنگ کرد
-ولی من چیزی یادم نمیاد
-چون ما گوشه‌ای ترین میز رو برای نشستن انتخاب کرده بودیم

#تهران
#ویدیا
-موقع رفتنتون که اگر اشتباه نکنم دوستتون هم همراهتون بود،یکی از همکاران من کارتی بهتون داد و ازتون دعوت کرد که به استودیو ما تشریف بیارید،اما شما نیومدین متاسفانه
پانیذ که یادش آمده بود منظور بن‌سان کدام کافی‌شاپ و کدام کارت است “آهاااانی” گفت،که بلافاصله یادش آمد در جمع دوستانش نیست که این‌چنین صدا بلند کرده،لب گزید و آرام گفت
-بله یادم اومد،اما من توجهی به اون کارت نکردم
بن‌سان دندان‌های یکدستش را به نمایش گذاشت
-مثل اینکه قسمت بوده اول فامیل بشیم بعد همکاری کنیم.
پانیذ از شنیدن کلمه همکار متعجب شد
-همکاری؟
-بله،در اصل اون کارت برای این بود که بیایید و مفصل در مورد پیشنهادمون صحبت کنیم.راستش میخوام که توی ویدیو کلیپ‌ها شما نقش مقابل رو بازی کنید‌.
باورش نمیشد.به گوش‌هایش شک کرده بود‌.بن‌سان زرین خودش چنین پیشنهادی به او داده است؟بیدار بود یا خواب؟سعی کرد خودش را جمع و جور کند و ذوقش در ظاهرش خیلی نمایان نشود
-من باید فکر کنم و با خانوادم مشورت کنم -پس شمارتون رو بدید که من تماس بگیرم برای جواب
پانیذ شماره‌اش را گفت و بن‌سان در گوشی موبایلش شماره را سیو کرد.پانیذ از جا برخاست.علیرام از گوشه چشم دوباره پانیذ را نگاه کرد.
-با اجازه
و به سمت دیگر سالن رفت.
آهو با رفتن پانیذ به بن‌سان اخم کرد
-چرا از من نخواستی بیام مدل کلیپت بشم؟
-خب آخه دختر خاله‌ی قشنگم سرش شلوغه
-ولی اگر میگفتی قبول میکردم
-اوکی برای کلیپای بعدی.خوبه؟؟
آهو لبخندی زد.
-شما که نمایید برقصیم من برم با پرستو برقصم.
با رفتنش علیرام نفس آسوده‌ای کشید.
-هووووف…کاش زودتر میرفت.
بن‌سان قهقه‌ای زد
-موندم چطور برای کلیپای بعدم اینو از سرم باز کنم‌.خدا کنه این دختره…اسمش چی بود؟
-قند
-نخیر،پانیذ
-همون دیگه،خودت دیدی که خودش گفت قند.البته مثل قند ریزه میزه هم هست،حبه قنده!البته بگم اخلاقش اصلا مثل قند نیست
بن‌سان سری تکان داد
-هنوز نیومده باهاش سر جنگ و گرفتی؟
علیرام رو به بن‌سان ابرویی بالا داد
-اصلا اون نیم‌وجبی به چشم‌میاد؟
بن‌سان از القابی که علیرام پشت سر هم به پاتیذ نسبت میداد خندید.
-پاشو…پاشو بریم پیش مانی اینجا از دست تو مغزم کپک زد

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-11/feed/ 0
رمان غرقاب پارت ۴۵ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-45/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-45/#comments Sun, 17 May 2020 16:20:10 +0000 https://roman-man.ir/?p=4967   حجم کلافگی صدایش باعث شد، خیره به درختان باغ که در تاریکی موهوم به نظر می رسیدند، زمزمه کنم. ـ راست گفتی که بیا به چیزای خوب فکر کنیم. ترسا انگار مسری ان. ترست توی جون منم نشست. هردو آهی کشیدیم و این بار، باز او بود که یک رویای زیبا را برایم تجسم …

نوشته رمان غرقاب پارت ۴۵ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

حجم کلافگی صدایش باعث شد، خیره به درختان باغ که در تاریکی موهوم به نظر می رسیدند، زمزمه کنم.

ـ راست گفتی که بیا به چیزای خوب فکر کنیم. ترسا انگار مسری ان. ترست توی جون منم نشست.

هردو آهی کشیدیم و این بار، باز او بود که یک رویای زیبا را برایم تجسم کرد و من با صدایش، تا صبح می توانستم برقصم و شاد بمانم و شوق این رسیدن را زنده نگه دارم.

ـ قرآن توی دستمون، نگاهمون قفل هم، یه صدایی می گه عروس خانم وکیلم…نگاهم می کنی، از توی آیینه و من دلم سر می خوره سمت چشمات، تا سه می شمرم، بعد صدات بلند می شه….

این جای قصه را باید خودم تعریف می کردم.

ـ صدام بلند می شه و می گم، بله!
*************************************************************************
ـ چی سفارش بدم غوغا؟

تلفن همراهم را روی میز گذاشتم و دستانم را درهم قفل کردم، نگاهم کمی خسته بود اما پر از برق!

ـ یه کیک و قهوه عزیزم!

با لبخندی برای سفارش رفت و من، نگاهم به پاکت بزرگ لباسی که روی صندلی کنارم قرار داده بودم ماند. پاکتی که پیراهن آسمانی درونش، سراسر حریر چندلایه بود و برای مراسم روز عقد، یک انتخاب پوشیده و بی نظیر به حساب می آمد. برای پیدا کردنش، مزون های زیادی را زیر پا گذاشته بودیم تا هردو روی یک لباس، اتفاق نظر پیدا کردیم.

ـ میارن تا ده دقیقه ی دیگه.

خودش هم با خستگی مقابلم نشست و همین که نگاهم را روی خودش دید، سری با لبخند تکان داد. موهایش بهم ریخته شده بودند.

ـ جونم؟

آزمایشات، تعیین روز عقد، پنج جلسه مشاوره ی پیش از ازدواج به درخواست هردونفرمان و هماهنگی های لازم، فقط یک ماه طول کشیدند. یک ماه تا مارا به نقطه ای برسانند که باهم یکی شویم. حالا فقط سه روز مانده بود به عقد، به تحقق رویا شبانه ی شب خواستگاری و تاریخی که محضر، برایمان ثبت کرده بود.

ـ کت و شلوارت و من با خودم ببرم خونه، به مامان نشون بدم؟

با آرامش و صبوری پلکی زد. جدیتش را با بقیه دیده بودم اما، هیچ وقت نفهمیده بودم چطور می شد که مقابل من، صبورترین شخصیتش را به نمایش می گذاشت.

ـ بعدش فردا، کت و لباس و میارم حاج خانم و الهام ببینن.

ـ من ازت توی لباس عکس دارم، می تونم نشونشون بدم.

به شیطنت کلامش خندیدم. وقتی لباس را پرو کرده بودم، بی هوا از من یک عکس گرفته بود. عکسی که حتی اجازه نداد ببینم خوب شده یا نه.
ـ لااقل نشونم بده.

ـ مگه الکیه عکس خانمم و به همه نشون بدم؟

با لبخند سری برایش تکان دادم و او، با آمدن قهوه ها و کیک ها، به قالب جدی اش برگشت. با تشکری از پسرجوانی که سفارش هارا آورده بود، محتویات سینی را روی میز چید و بدون نگاه کردنم زمزمه کرد.

ـ یکم گرفته ای غوغا!

دقیق نگاهش کردم، نوک چنگال را در کیک فرو برد و به سمتم گرفت. با مکث از دستش گرفتم، فکرم مشغول پیشنهاد پدر به او بود. با این حال، نمی خواستم امروزمان را تلخ کنم.

ـ مهم نیست.

جدی به صندلی اش تکیه زد. ابروهایم بهم پیوسته اش، پر از جذبه نشانش می داد.

ـ فکرت مشغول پیشنهاد لفظیه پدرته؟

چنگال را درون پیش دستی قرار داده و من هم تن عقب کشیدم.

ـ بهت گفت، استایل و چهره ات مثل عماد به درد هنرپیشگی می خوره.

ـ منم همون لحظه گفتم ممنون، برای خانواده ی ما فقط عماد بسه.

هردو دستم را روی میز گذاشتم. شاهین و خاطرات تلخ بعد از هنرپیشگی اش، من را ترسو کرده بود. به خصوص که قدرت پدرم را هم خوب می شناختم. بلد بود چطور هرکسی را که می خواست، تبدیل کند به قهارترین بازیگر رسانه ی ملی! یکی از دلایل شهرتش هم همین بود، این که استعدادهای زیادی به وسیله ی او معرفی شده بودند.

ـ یه قولی بهم می دی علی؟

با نگاه محکمش، زل زد در چشمانم. این ترس من طبیعی نبود. با وجود این که پیشنهاد و تعریف پدرم، صرفا یک تعریف ساده بود اما…ترسیده بودم. دستم را بین دستانش گرفت و آرام فشرد.

ـ بهم قول بده هیچ وقت سراغ این حرفه نری.

ـ شال زرشکی بهت میاد.

ناباورانه نگاهش کردم، نگاهش کردم و او پشت دستم یک بوسه ی نرم کاشت.

ـ خیلی خب دلبر، قول می دم هیچ وقت هوس نکنم مثل آدمای اطرافت دور شهرت پرسه بزنم جز یه مورد.

ـ اون یه مورد چیه؟

دستم را محکم گرفت، تک تک انگشتانم را با نوک انگشت سبابه اش لمس کرد و برق نگاهش، یک باره افول کرد.

ـ یه روز اگه این دنیا بی چشم و رویی کرد و تورو ازم گرفت، این قول و می شکنم. کاری می کنم عکسم بره روی تمام بیلبوردای این شهر، طوری که هرجا رفتی و توی هرکوچه و خیابون که پیچیدی، عکسم و ببینی…

بیش تر شبیه یک شوخی بود. دنیا چرا مارا از هم جدا می کرد؟ مایی که باهم کامل شده بودیم! دلم قرص شد به قولش و به خیالم قول دادم، سراغ بعد منفی جمله اش نرود. من و او که قرار نبود از هم جدا شویم.

ـ روی قولت حساب می کنم.

پلک روی هم گذاشت، دلم می خواست قهوه را داغ داغ سر بکشم بلکه قلبم، از عشق بیش از حدش به او حواسش پرت شود. نگاهمان که زیادی روی هم خیره ماند، هردو با لبخند دست هم را رها کردیم و من با یک نفس عمیق لب زدم.

ـ دلم می خواد بعد مدت ها، باز ترانه بنویسم. منبع الهامم این نگاهای خیره ات باشه.

با لبخندی، قهوه را به سمتم سر داد و محبت میان نت های صدایش، شبیه باران روی زمین بارید.

ـ می شه این سه روز باقی مونده انقدر دل من و نبری قشنگ خانم؟

دلبری، قشنگ خانم شنیدن، حواسش بودن، دستانم را گرفتن و در نهایت قول دادن برای روزهای خوب….چیزهایی بودند که باعث شدند من تمام زندگی ام را پای نگاهش بریزم.

تمام زندگی، یعنی همه چیز را. یعنی اگر یک روز نباشد، بمیری. بی شک بمیری!

من تمام زندگی ام را برایش خرج کردم.

و تو می دانی تمام زندگی یک زن خرج شدن، یعنی چه؟
********************************************************

کاور کت و شلوار و پاکت لباس و خرده ریزه های خریدمان، بین دست هایم را پر کرده بود. علی گفته بود اجازه بدهم کمکم کند اما، من با شوق فقط همه را بغل کرده و با پا در ماشینش را بسته و لب زده بودم، تا سه روز آینده دیدار تحریم!

با خنده برایم چشم و ابرو آمده بود، من هم با همان لبخند عمیق وارد باغ شده بودم و بعد از این که دیگر صدای موتور ماشینش به گوشم نرسید و مطمئن شدم از کوچه رفته، به سمت ساختمان خانه قدم برداشتم. کسی در سالن نبود، بدون روشن کردن برقی، وسایل را به اتاقم بردم. روی تخت با وسواسی خاص قرارشان دادم و با قدم هایی بلندتر به سمت خانه ی آذربانو دویدم. می خواستم همه شان را دعوت کنم تا بیایند و خریدهارا ببینند. می دانستم خوششان می آید. هم از کت و شلوار کتان سرمه ای علی و هم از پیراهن بلند حریر من!

ـ آذرجون؟

صدایش از پذیرایی به گوشم رسید.

ـ بیا این ور دختر!

به همان سمت گام برداشتم و حین باز کردن دکمه های مانتو ام، رو به مامان و عمه و آذربانو که گرد هم روی یک ژورنال خم شده بودند سلامی کردم.

ـ چیکار می کنین؟

آذربانو، سرش را کمی بالا آورد.

ـ داریم رنگ مو انتخاب می کنیم، برای فردا هممون آرایشگاه نوبت گرفتیم.

خندیدم. روی دسته ی مبلی که نشسته بودند نشسته و به رنگ های داخل ژورنال چشم دوختم.

ـ خود مهین جون می تونه بهتر راهنماییتون کنه.

مهین جون، نام آرایشگر اختصاصی اشان بود. باز هم آذربانو و لحن خشمگینش جوابم را داد.

ـ مهین چیزی حالیشه؟ اون سری گفتم موهام و بنفش کنم زل زد توی تخم چشمم گفت بنفش به سنت نمی خوره.

من، مامان و عمه هرسه لبخندی کنترل شده روی لب هایمان نشست و بهم خیره شدیم. خانه بعد مدت ها رنگ و بوی شادی گرفته بود. خم شدم و ژورنال را از دستشان بیرون کشیدم.

ـ بیاین بریم خریدای من و ببینیم.

ـ می آوردی این جا مادر!

ـ بیاین اتاقم دیگه.

عمه زودتر از آن دونفر بلند شد، دست آذربانو را گرفتم تا بلندش کنم و او هولم داد عقب.

ـ خیلی خب چسب نشو میام.

با خنده ای سرخوشانه، که مدت ها بود از زندگی ام گم شده بود صورتش را بوسیدم و با صدای زنگ خوردن تلفن خانه اشان، گوشی بی سیم را برداشتم. داشتند بلند می شدند برای همراهی ام.

ـ بله؟

ـ غوغا بابا؟

صدای بابا، صدای خش داری بود. صدایی شبیه ساعت ها فریاد کشیدن یا اشک ریختن. لبخندم روی لبم خشکید و نگرانی، شره کرد وسط قلبم.

ـ بابا؟ چیزی شده؟

صدایش شکسته تر شد.

ـ بیاین بیمارستان بابا، بیاین! میعاد….

قلبم ایستاد. مامان حالا داشت با آشوب خاصی نگاهم می کرد و من نمی توانستم چشمانم را از نگاهش بدزدم. حس می کردم مغزم با یک گلوله از پا درآمده که با جمله ی بعدی بابا، زانوانم ناتوان خم شدند و بعد از کمی بهت از شنیدن آن جمله، زمزمه ی خدارا شکر پربغض و ترسیده ام، باعث شد هرسه به سمتم هجوم بیاورند. یک دقیقه هم نشد تصور رفتنش، اما خدا آن یک دقیقه را سر هیچ خواهری نیاورد. سر هیچ خواهری…

ـ میعاد بهوش اومده. بالاخره…بهوش اومد.
*******************************************************************

*******************************************************************
معجزه بود. بازگشت برادری که نزدیک به دوسال روی آن تخت لعنتی دراز به دراز افتاده بود، معجزه بود. معجزه ای که تا وقتی به بیمارستان نرسیدیم، نتوانستیم باورش کنیم. دکترها بالای سرش بودند. نمی شد دیدش اما، چشمان پدر با وجود سرخی اشک، پر بود از برق ستاره های ریز!
مامان، خداراشکر گفتن گریانش قطع نمی شد. عمه هم همراهی اش می کرد و آذربانو، سعی داشت مثل همیشه یک زن محکم به نظر بیاید و من، می دیدم دستمالی که روی چشمانش می کشید، فقط برای پنهان کردن قطرات اشک شادیست. کامیاب آمده بود. میثاق هم آمده بود. همه چشمانمان غرق اشک بود و لب هایمان می خندید. انگار باورمان نمی شد خدا بالاخره نگاهمان کرده باشد. چندساعتی از حضور پزشک ها بالای سرش می گذشت. دکتر فرهودی واضح و جدی اعلام کرده بود تا زمانی که آزمایشات کامل انجام نشود و عمق آسیبی که این خواب ۲۰ ماهه برای میعاد به وجود آورده مشخص نشود، امکان دیدارش نیست.

ما به همین هم راضی بودیم. به همین که بدانیم چشمانش باز شده و نسبت به اطراف واکنش داشته. یک تنه بیمارستان را بهم ریخته بودیم و البته اگر، چهره ی آشنای پدر، میثاق و کامیاب نبود هزارباره بیرونمان کرده بودند. بعد از چندین ساعت وقتی دکتر بیرون آمد، نگاهش با خستگی روی ما چرخید و با زمزمه ی این که، باید باهاتون حرف بزنم آقای آراسته، خواست پدر دنبالش برود. نگاهم را روی چهره ی دلواپس بقیه چرخاندم و من هم…پشت سرشان حرکت کردم.

ـ تو کجا میای دختر جون؟

دکتر فرهودی جزء هیئت علمی دانشگاهی بود که من در آن درس خوانده بودم.

ـ اجازه بدین منم بیام استاد.

سری برایم تکان داد، مخالفتی نکرد و من یک نفس عمیق کشیدم. وارد اتاق که شدیم، بی حرف پشت میزش قرار گرفت و با اشاره ی دست خواست بنشینیم.

ـ بهتون تبریک می گم.

پدر سعی کرد با ملایمت تشکر کند، نگاه دکتر روی من نشست و تا دستمال مچاله شده در دستم، پایین آمد.

ـ اگر می خوای گریه زاری کنی، برو بیرون. چون می خوام جدی و رک حرف بزنم!

سرم را به چپ و راست تکان دادم. قلبم را داشتند مثل همین دستمال مچاله می کردند اما، من خوب می دانستم چه چیزی قرار است بشنوم.

ـ حدس می زنم راجع به چه موردی می خواین حرف بزنین.

سرش را به نشانه ی خوب است تکان داد و نفس عمیقی کشید. گوشی پزشکی اش را از دور گردن برداشت و روی میز قرار داد.

ـ آقای راسته، پسرتون بعد از ماه ها خواب عمیق از اغما خارج شده. تا این جای قضیه واقعا خوبه و جای تبریک داره. تا نرسیدن جواب آزمایشات هیچ تشخیص قطعی ای نمی تونم بدم. اما خب…یک سری چیزها بدیهیه. خوشبختانه حافظه ی میعاد آسیب جدی ندیده. یعنی وقتی اسم شمارو آوردم واکنش نشون داد. حرف زدنش اما، با لکنت همراه خواهد بود. برای مدتی طولانی تا درمانش کامل بشه. راجع به ضعف عضلات و زخم های بستری که این مدت دچار شده هم، خیلی جای نگرانی نیست. سخت هست اما درمان شدنی. بیش ترین ترس ما ناتوانی پا و ستون فقراتشه. صادقانه بخوام بگم ممکنه مدتی طولانی مجبور بشه از ویلچر استفاده کنه. دائمی نیست اما، درمانشم سریع نیست! بدنش ۲۰ ماه بدون فعالیت بوده و قطعا طول می کشه مثل سابق بشه البته اگر بشه!

دستان پدر روی چشمانش نشست و نگاه من، به دستمال مچاله شده ام. انتظار شنیدن تک تک این جملات را داشتم اما، سنگین تمام شده بود. برای خواهرانه هایم و تصوری که همیشه از میعاد با آن قد بلند و اندام پر داشتم! صدای دکتر، همچنان ادامه داشت.

ـ برای میعاد به اندازه ی یه خواب گذشته، یه خواب که بعدش کابوسه. براش روزای سختی رقم می خوره پس، بیش تر از همیشه باید بهش روحیه بدین تا بتونه این روزا رو بگذرونه. متوجه حرفام هستین؟

پدر عملا نمی توانست حرفی بزند، دستم را روی دست هایش گذاشتم و فشردم. بار این مسئولیت سنگین بود.

ـ بله دکتر، تمام تلاشمون و می کنیم.

سری تکان داد و با تکیه زدن به صندلی اش راحت تر نشست.

ـ خیلی خب، فعلا اگر مادرش خیلی بی تابی می کنه هماهنگ می کنم چنددقیقه ببینتش، بعدش اما می تونین همگی این جارو ترک کنین. تا جواب آزمایشات بیاد و منتقل شه به بخش، حضورتون ضروری نیست.

زیر بازوی پدر را گرفتم. هیچ وقت انقدر شکسته ندیده بودمش. میعاد، چشم و امیدش بود. چشم و امیدی که دیدنش روی صندلی های چرخ دار هرچقدر سخت، اما بهتر از دیدنش روی آن تخت لعنتی بود. از اتاق که خارج شدیم، سعی کردم قوی و محکم حرف بزنم

ـ لطفا قوی باشین، می دونم سخته اما…به این فکر کنین که از بیهوش بودن و چشم انتظاریمون بهتره. حالا لااقل خیالمون راحته که زنده می مونه و باهامون نفس می کشه. شما اگر محکم بمونین، به اعتبار شما هم شده ما هم محکم می مونیم.

نگاهم کرد، دلم برای چروک دور چشمانش گرفت.

ـ بزرگ شدی دختر. قوی تر از هممون!

سعی کردم لبخند بزنم. هرچقدر سخت، هرچقدر تلخ!

ـ این روزا می گذرن بابا. قول می دم میعاد دوباره مثل سابق می تونه راه بره و حرف بزنه.

سرش را تکانی داد، بازویش را رها کردم. نمی خواستم ضعیف به نظر برسد. مردی که دخترش بازویش را گرفته و کمک می کند راه برود ضعیف به چشم می آمد و این را نمی خواستم.

ـ من می رم محوطه تلفن بزنم.

چیزی نگفت، ایستادم تا رفتنش را به سمت سایر اعضای خانواده ببینم و بعد، با گام هایی کوتاه و زیادی سست به سمت محوطه ی بیمارستان قدم برداشتم. همین که باد به سرم خورد، انگار پیشانی داغ کرده ام کمی آرام گرفت و چشمان تارم به سقف آسمان چسبید. دستم را بند نیمکتی کردم و آوار شدم رویش! دیدنش روی آن صندلی، جان می برد از ما! دست خودم نبود که موبایلم را بیرون کشیدم و با لمس بدنه اش، روی شماره ای که چندساعت قبل با لبخند از او خداحافظی کرده بودم را لمس کردم.

ـ جانم دلبر؟

بغضم را قورت دادم. باید عقد عقب می افتاد. به خاطر میعاد و شرایطی که تا سه روز بعد، قطعا درگیرترمان می کرد.

ـ علی؟

ـ صدات گرفته چرا؟

جدی پرسید و چرا با یک کلمه ی من انقدر راحت حالم را می فهمید؟ چرا انقدر راحت بلدم بود؟

ـ باید عقد عقب بیفته!

مکثش، باعث شد سرم پایین بیفتد. غم یا شادی؟ حالم کدامش بود؟ شاد از بهوش آمدنش یا غم سالم نبودنش؟

ـ چی شده غوغا؟

ـ میعاد، بهوش اومده!

منتظر جملات دیگری بودم، ابراز خوشحالی اش، این که بگوید عیبی ندارد که عقد عقب می افتد و چه خوب که برادرت هم می تواند شاهد پیوندمان باشد اما، انگار موبایل از دستش افتاد که با یک صدای تق، تماس به پایان رسید و بعدش…بوق بود و بوق و صدای سوتی در سر من!
دلم گواه بدی می داد.
************************************************************

نوشته رمان غرقاب پارت ۴۵ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-45/feed/ 10
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۵ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-35/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-35/#comments Sat, 16 May 2020 19:38:04 +0000 https://roman-man.ir/?p=4965   _چطور جرات کردی بدون اجازه سرتو بندازی پایین و بیای داخل ؟! منشی بخت برگشته که از صدای داد نیما و این حجم زیاد خشمش تقریبا خشکش زده بود به خودش اومد و دستپاچه لب زد : _ببخشید قربان ولی من همیشه ای…. نیما عصبی لبه کتش رو کنار زد و درحالیکه دکمه بالایی …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۵ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

_چطور جرات کردی بدون اجازه سرتو بندازی پایین و بیای داخل ؟!

منشی بخت برگشته که از صدای داد نیما و این حجم زیاد خشمش تقریبا خشکش زده بود به خودش اومد و دستپاچه لب زد :

_ببخشید قربان ولی من همیشه ای….

نیما عصبی لبه کتش رو کنار زد و درحالیکه دکمه بالایی پیراهنش رو باز میکرد تو حرفش پرید و بلند فریاد زد :

_از این به بعد تا بهت اجازه ورود ندادم حق نداری پاتو داخل این اتاق بزاری فهمیدی ؟!

منشی با ترس یک قدم عقب رفت و با سری پایین افتاده آروم گفت :

_بله قربان !!

نیما به در خروجی اشاره ای کرد و با لحن نچندان دوستانه ای گفت :

_اوکی …. حالام بیرون !!

منشی رنگش پرید و درحالیکه کینه توزانه نیم نگاهی از گوشه چشم به من مینداخت خطاب به نیما آروم گفت :

_بازم ببخشید

و با عجله از اتاق بیرون رفت ، ولی من بدون اینکه نگاهم رو از جایی که چند دقیقه پیش منشی ایستاده بود بگیرم همچنان توی فکر نگاه آخرش بودم نکنه فهمیده توی این اتاق چه خبر بوده ؟!

نه ….با سابقه درخشان دعواهای بین من و نیما که همه شرکت ازش باخبر بودن فکر نکنم چنین فکری به ذهنش خطور کرده باشه !!

ولی ترس نمیزاشت بیخیال این موضوع باشم سری تکون دادم و کلافه زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_نه نه نفهمیده !!

_چی رو نفهمیده ؟!

با شنیدن صدای نیما اونم توی فاصله کمی ازم با ترس پریدم وحشت زده دستمو روی سینه ام که با شدت بالا پایین میشد گذاشتم این کی اینقدر به من نزدیک شده بود که نفهمیدم ؟!

_هعی ترسوندیم !!

بی حرف نگاهش رو توی صورتم چرخوند و روی لبهام متوقف شد وااای منحرف چی داره توی ذهنش میگذره ؟! وای نکنه ؟!

با فکری که به ذهنم رسید درست عین کسایی که یه خورده از لحاظ عقلی کم دارن با ترس دو دستمو روی لبهام کوبیدم و عقب عقب رفتم با دیدن این حرکتم چند ثانیه با تعجب نگاهم کرد یکدفعه قهقه اش بالا گرفت

چی شد یکدفعه ؟! نه تا دیروز که با یه من عسلم نمیشد خوردش نه به الان که دقیقه به دقیقه نیشش بازه !!

اولین باری بود که داشتم خنده از ته دلش رو میدیدم بی اختیار مات صورت جذاب و مردونه اش که حالا میدرخشید بودم که نزدیکم شد

این مرد نزدیک شدنش به من خطرناک بود و یه طورایی عقل و هوش رو از سرم میبرد جوری که به آدم دیگه ای تبدیل میشدم آدمی که اصلا وجودش رو دوست نداشتم و اراده خودی واقعیم رو ازم میگرفت

هر قدمی که بهم نزدیک میشد من عقب عقب میرفتم که با برخورد پشتم به دیوار با ترس نگاهی به نیمایی که با لبخند شیطانی نزدیکم میشد انداختم و طبق تصمیم غیرارادی یکدفعه لبامو توی دهنم جمع کردم و چشمام رو بستم

بهم نزدیک شد و درحالیکه با انگشت آروم پشت لبم میکشید با صدایی که از زور خنده ای که سعی داشت جلوش رو بگیره دو رگه و لرزون شده بود گفت :

_میبینم که خیلی از خودت میترسی !!

منظورش چی بود ؟! با این حرفش با تعجب چشمام باز کردم که از غفلتم سواستفاده کرد و با انگشت فشاری به چونه ام آورد که لبام به حالت قبل برگشتن

انگار سوالم رو از چشمام خونده باشه پوزخندی زد و جدی ادامه داد :

_از خودت میترسی که اینطوری از من فرار میکنی چون نمیتونی جلوی من خودت رو کنترل کنی و بدنت خلاف میلت به من واکنش نشون میده نه !؟

از واقعیتی که داشت مثل پوتک توی سرم میکوبید تخت سینه اش کوبیدم و برای فرار از واقعیت عصبی گفتم :

_چی داری میگی برا خودت ؟؟ برو کنار باید برم

 

” نیما “

قبل از اینکه ازم فاصله بگیره بازوش رو گرفتم که به سمتم برگشت و درحالیکه سعی میکرد به چشمام نگاه نکنه بیقرار لب زد :

_ولم کن !!

از دیدن صورت رنگ پریده و چشمای لرزونش که هر لحظه آماده باریدن بود لذت میبردم و یه جورایی این نشونه پیروزی و اقتدار من بود

آره اقتدار از اینکه بدنش برخلاف میل خودش بهم عکس العمل نشون میده و دوست داره کنار من باشه و لمسش کنم !!

کنار کسی که اون رو برای بازی کردن میخواست بازی خطرناکی که صد در صد من درش پیروز بودم و اونی که بازنده این میدون میشد کسی نبود جز خواهر نازک نارنجی امیرعلی !!

پوزخند گوشه لبم پررنگ تر شد و با فکری که به ذهنم رسید در جواب حرفش جدی گفتم :

_شرط داره !!

تکونی به دستش داد و وقتی دید نمیتونه از دستم خلاص بشه با صدای خفه ای پرسید :

_چیه شرطت ؟!

روی صورتش خم شدم و دقیق کنار گوشش طوری که با هر کلمه ای که از دهنم خارج میشد لبهام به لاله گوشش برخورد میکرد آروم لب زدم :

_ولت میکنم به شرطی که این چموش بازی هاتو بازی کنار و مثل بچه آدم برگردی به اتاق و‌ سرکارت….اوکی ؟!

از برخورد نفس های داغم با لاله گوشش سرش رو کج کرد و درحالیکه با دستش دیگش گوشش رو دست میکشید نگاهش رو به چشمام دوخت و عصبی گفت :

_ولی من به جایی که زور بالا سرمه و استعفا دادم برنمیگردم !!

چشمام رو به نگاه آتشیش دوختم و با بدجنسی لب زدم :

_مجبوری !!

انگار یکدفعه دیووونه شده باشه تکون دیگه ای به دستش داد تا از دستم خلاص بشه و حرصی بلند گفت :

_ هیچ اجباری در کار من نیست که کنار تو و توی این شرکت بمونم !!

بازوش رو رها کردم که عصبی به طرف وسایلش که پخش زمین بودن رفت که با تمسخر صداش زدم و گفتم :

_یه طوری میگی انگار اونی که چند دقیقه پیش توی بغلم ولووو بود تو نبودی …در ضمن مجبوری چون اگه پاتو از شرکت من بزاری بیرون مطمعن باش جایی هم توی شرکت هاوارد نداری

دستش که در حال جمع کردن وسایل بود همونطوری روی هوا خشک شد و ناباور به طرفم چرخید و با بُهت لب زد :

_چی ؟! منظورت چیه ؟!

انگار فکر میکرد برگرده به شرکت جورج میزارم آب خوش از گلوش پایین بره یا شاید فکر میکرد جورج به خاطر این سرپیچیش چیزی بهش نمیگفت و باز قبولش میکرد

بیخیال کتم رو از تنم بیرون کشیدم و درحالیکه روی مبل گوشه اتاق مینداختمش بی اهمیت لب زدم :

_یعنی اینکه به دلیل نقض قوانین پروژه ای که بین دو شرکت بوده اختیار این رو دارم که شرکت هاوارد رو بخاطر سرپیچی تو بازخواست کنم …این میدونی یعنی چی ؟!

به طرفش رفتم و درحالیکه بالای سرش می ایستادم گره کرواتم رو شُل کردم و تیر آخر رو زدم

_یعنی اینکه به احتمال نود و نه و نه صدم درصد تو دیگه جایی توی اون شرکت نداری !!

توی سکوت با دستای مشت شده بلند شد که برای اینکه حرصش بدم چرخی دورش زدم و درحالیکه دستامو بهم میکوبیدم با تمسخر ادامه دادم :

_تویی که دوبار به فاصله کمتر از یه ماه از دو شرکت مهم و معروف اخراج شدی به نظرت آینده شغلی داری ؟! نوووووچ کارت تمو…..

یکدفعه خشمگین سینه به سینه ام ایستاد و با کاری که کرد باقی حرف تو دهنم ماسید

سرم کج شد و با تعجب دستم رو جای سیلی که بهم زده بود گذاشتم که یقه ام رو گرفت و درحالیکه به طرف خودش میکشیدم عصبی گفت :

_کارم تمومه ؟! اصلا تو با چه جراتی برای من تعیین تکلیف میکنی و میخوای منو مثل موم تو دستات بگیری هاااا؟؟!

اینقدر عصبی بود و تند تند نفس میکشید که باورم نمیشد این همون آیناز ساکت و آروم باشه که الان اینطوری مثل ببر زخمی به من حمله کرده

وقتی دید سکوت کردم یقه ام رو ول کرد و با نفرت توی صورتم غرید :

_هیچ وقت نمیزارم به خواستت برسی این رو بخاطرت بسپار !!

جلوی چشمای منی که هنوز از رفتار جدیدی که ازش دیده بودم گیج و منگ میزدم خم شد و وسایلش رو توی جعبه ریخت و خواست از اتاق بیرون بره که یکدفعه ایستاد و بدون اینکه به طرفم برگرده گفت :

_در ضمن اینجا میمونم و این چند وقت رو تحمل میکنم تا پروژه تموم شه نه بخاطر ترس از تو ….پس بهتره دور و بر من نپلکی و بخوای بازی جدید دربیاری چون اون وقت بدجوری کلاهمون میره توی هم !!

صدای تق تق کفشاش توی اتاق طنین انداز شد و بعد از چند ثانیه با صدای محکم بسته شدن در اتاق تازه به خودم اومدم و عصبی چنگی توی موهام زدم و با تموم قدرت لگد محکمی به صندلی کنارم کوبیدم که چپه شد

ولی هنوزم از حرصم کم نشده بود و هر وقت حرفاش یادم میفتاد دوست داشتم تموم چیزایی که دور و برم بود رو بزنم با خاک یکسان کنم

از حرفاش معلوم بود شمشیر رو از رو بسته و دیگه سخت میشد بهش نزدیک شد کلافه لبامو بهم فشردم ، موندن توی فضای بسته شرکت داشت بیشتر اعصابم رو به بازی میگرفت

پس کتم رو چنگ زدم و عصبی از اتاق بیرون زدم که منشی با دیدنم بلند شد و دستپاچه گفت :

_یک ساعت دیگه با مهندس جلسه دارید قربان

دستمو به نشونه سکوت روی هوا تکونی دادم و بی حوصله گفتم :

_بزارش برای یه وقت دیگه الام باید برم

_ولی قربان ن….

بی اهمیت به حرفاش وارد آسانسور شدم و محکم دکمه اش رو فشردم که درهاش بسته شد و با نقش بستن تصویرم روی درهای شیشه ای آسانسور و خشمی که از چشمام بیرون میزد دستام مشت شد و کلافه زیرلب زمزمه کردم :

_نمیدونی هر چی وحشی تر باشی من برای بازی کردن باهات حریص تر میشم دختر ؟!

با خارج شدن از شرکت عصبی خواستم به سمت خونه برم ولی با یادآوری مامان عصبی مشت محکمی روی فرمون کوبیدم و بلند فرباد زدم :

_اههههههه لعنتی !!

تنها جایی که میتونستم این حجم خشمی که توی وجودم بود رو خالی کنم رفتن به بار و خوردن مشروب بود پس بی فکر ماشین رو به سمت بار روندم

و با رسیدن به اونجا طبق معمول به جایگاه اختصاصی رفتم و درحالیکه از اونجا نگاهم رو بین زن و دخترای نیمه برهنه میچرخوندم به مسول بار اشاره کردم برام مشروب بریزه

اینقدر خوردم و خوردم که دیگه تموم چیزایی که توی سرم چرخ میخورد رو به باد فراموشی سپردم و حس میکردم توی هوام و مثل یه پر سبک شدم

سرم رو گیج از لبه میز بلند کردم و خواستم مشروب رو سر بکشم ولی با دیدن لیوان خالی عصبی روی میز کوبیدمش و بلند فریاد زدم :

_این ….چرااااااا خالیههههههه ؟! پرش کن

نگاه همه به سمتم چرخید که یکدفعه نفهمیدم چی شد و تقریبا بیهوش شدم نمیدونم چقدر توی اون حال بودم که کسی زیربغلم رو گرفت و صدای کلافه مهدی به گوشم رسید

_اووووف پسر….چرا اینقدر خوردی ؟!

هوووومی زیرلب زمزمه کردم که کمکم کرد بلند شم و به سختی سوار ماشینم کرد و به طرف خونه روند ، توی ماشین سرم سنگین شد و به آنچنان خواب عمیقی فرو رفتم که متوجه هیچ چیز دیگه ای نشدم

نمیدونم کجا بودم و چند ساعت از بیهوشیم گذشته بود که با شنیدن صدای آشنایی که خیلی وقت بود به گوشم نرسیده بود توی خواب و بیداری قلتی زدم و به فکر اینکه دارم خواب میبینم بالشت زیرسرم تنظیم کردم

ولی بار دیگه صدای هیجان زده اش درحالیکه مامان رو صدا میکرد باعث شد گیج و خواب آلود روی تخت بشینم و با بهت زیر لب زمزمه کنم :

_نورا ….؟!

 

این …این واقعا صدای نوراس یا دارم خواب میبینم و‌ توهم زدم ؟! خواستم بلند شم که سرم گیج رفت و با درد بدی که یکدفعه توی سرم پیچید باز روی تخت افتادم و با اخمای درهم دستم رو به سرم تکیه دادم

اینم از عوارض خوردن زیاد مشروب بود !!

به سختی از روی تخت بلند شدم و تلوتلوخوران خودم رو به در اتاق رسوندم و بیرون رفتم ولی همین که پامو توی سالن گذاشتم با دیدن کسی که کنار مامان نشسته بود

جفت ابروهام با تعجب بالا پرید و ناباور دست لرزونم رو به دیوار گرفتم که نیفتم ، با هم مشغول بگو بخند بودن که نورا انگار سنگینی نگاهم رو حس کرده باشه سرش رو‌ برگردوند و با دیدن من کم کم لبخند روی لبهاش ماسید

مامان رد نگاهش رو دنبال کرد و با دیدن منی که خشک شده سرجام ایستاده بودم دستپاچه بلند شد و گفت :

_بالاخره بیدار شدی ؟! از دیشب که مهدی آوردت خونه خوابیدی و میدونی الان که بیدار شدی ساعت چنده و نزدیک غروبه ؟؟

اون حرف میزد و من انگار گوشام کر شده باشن فقط و فقط خیره نورایی بودم که با چشمای به اشک نشسته نگاهم میکرد و لبای لرزونش برای گفتن حرفی مدام باز و بسته میشد

پلکی زدم و با صدایی که از زور خشم دورگه شده بود دستم رو‌ سمتش نشونه گرفتم و بلند گفتم :

_ای….این اینجا چیکار میکنه ؟!!!

مامان با عجله به سمتم اومد و با نگرانی گفت :

_ببین پسرم تازه از راه رسید….

دستم رو به نشونه سکوت بالا گرفتم و با اخمای درهم فریاد زدم :

_گفتم توی خونه من چیکار میکنه ؟؟

مامان با عجله به طرفم اومد و درحالیکه بازوم رو توی دستاش میگرفت با دلجویی گفت :

_تازه از خواب بیدار شدی بریم یه چیزی بخور بعدا من برات توضیح میدم !!

مغزم داشت منفجر میشد و به معنای واقعی قاطی کرده بودم و هر ثانیه که نورا جلوی چشمام بود حس میکردم که چطوری نفسم تنگ و تنگ تر میشه !!

بازوم رو از دستش جدا کردم و درحالیکه با حس خفگی دستم رو به گلوم میفشردم عصبی فریاد زدم :

_چی چی رو توضیح بدی آخه مادر من ؟!!

بالاخره به حرف اومد و گفت :

_سر مامان داد نزن !!

با شنیدن صدای نحسش سرمو کج کردم و عصبی به سمتش رفتم که با ترس عقب عقب رفت تا به دیوار چسبید رو به روش ایستادم و با پوزخندی گوشه لبم عصبی غریدم :

_ مدافع حقوق بشر شدی شما ؟!

نگاهش رو ازم دزدید و بدون اینکه جوابم رو بده لرزون خطاب به مامان گفت :

_من میرم اتاقم !!

از کنارم گذشت که از اینکه یه طوری رفتار میکرد انگار هیچ چیزی نشده و خودش رو به کوچه علی چپ میزد خشمم اوج گرفت و خشمگین لگد محکمی به میز کنارم زدم که با صدای بلندی چپه شد

که صدای خورد شدن شیشه روش با صدای جیغ مامان توی فضای خونه پیچید ، عصبی بدون توجه به خورده شیشه های زیر پام بازوی نورایی که سرجاش خشکش زده بود رو گرفتم و عصبی فریاد زدم:

_هه اتاقت ؟! وسایلت رو جمع کن و زود از خونه من گمش…

باقی حرفم با شنیدن صدای گریه بچه ای که پام رو محکم گرفته بود و با بغض و کینه نگام میکرد توی دهنم ماسید و خشکم زد

🍂
🍃🍂
🍂🍃🍂

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۵ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-35/feed/ 2
رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۰ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-10/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-10/#comments Fri, 15 May 2020 18:08:48 +0000 https://roman-man.ir/?p=4962 #ایران_تهران #ویدیا خدمت کارها در تکاپوی چیدمان خانه برای مراسم شب بودند. هر سه خواهر سخت در حال رسیدگی به امور مراسم بودند.قرار بود بعد از مراسم به آرایشگاه بروند. ویدیا از قبل به پسرهایش گوشزد کرده بود تا شب خودشان را زود به مراسم برسانند.بالاخره بعد از ناهار هر سه خواهر به سمت آرایشگاه …

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۰ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
#ایران_تهران
#ویدیا
خدمت کارها در تکاپوی چیدمان خانه برای مراسم شب بودند.
هر سه خواهر سخت در حال رسیدگی به امور مراسم بودند.قرار بود بعد از مراسم به آرایشگاه بروند.
ویدیا از قبل به پسرهایش گوشزد کرده بود تا شب خودشان را زود به مراسم برسانند.بالاخره بعد از ناهار هر سه خواهر به سمت آرایشگاه روانه شدند.
.
.
.
علیرام وارد خانه شد.از سکوت خانه متوجه شد که کسی نیست.خدمتکار به استقبالش آمد
-سلام آقا،خسته نباشید.خانم دستور دادند بهتون اطلاع بدم که براتون روی تخت لباس آماده کردند.
-ممنون‌.
به سمت اتاقش رفت.با ورود به اتاق بن‌سان وارد سالن شد.هر دو برادر رفتند حمام تا دوشی بگیرند و خستگی را از تن بشویند و برای شب سرحال باشند.
علیرام زیر دوش ایستاد.با فرود آمدن قطرات آب روی بدن برهنه‌اش صدای شیرینی در گوشش طنین انداخت.
-تو چرا انقدر غول بیابونی هستی؟
و با ناز دستی به سینه ستبر و مردانه علیرام کشید.
قلبش در سینه بی‌امان میکوبید،دستش را روی سینه اش گذاشت.انگار هنوز جای دستان دخترک روی سینه‌اش بود.
نمیدانست کی قرار است از دست این کابوس‌ها که حتی در بیداری رهایش نمیکرد، خلاص شود .
-حاضر و آماده به سمت اتاق بن‌سان حرکت کرد
-بن‌سان
-جونم داداش الان میام،میدونم که طاقت دوری قُلِتو نداری.
-برعکس داداش!
بن‌سان از اتاق خارج شد.با دیدن علیرام اخمی کرد.
-باز مامان لباس‌های تو رو مثل من گذاشت؟
علیرام‌ ابرویی بالا داد
-لباس تو رو مثل من گذاشته،نه که مال منو مثل تو گذاشته.حالام راه بیفت که دیر شده.

#ایران_تهران
#پانیذ
آنا با اخم نگاهی به پانیذ که داشت رژلب کم رنگی روی لب هایش می کشید انداخت.
-الان تو دقیقا برای چی با من اومدی؟
-من که از اول هم بهت گفتم نمیام که بشینم زیر دست یکی دیگه و اون هر مدل دلقکی که ‌دوست داشت من رو درست کنه!!
آنا چشم‌هایش را درشت کرد
– الان من شبیه دلقک شدم؟
پانیذ با خنده کاملا روبروی آنا ایستاد
.-تو یه پرنسس زیبا شدی عزیزم.
با این حرف پانیذ لبخند روی لبهای آنا نشست.
-میگم پانی لباس زیادی پوشیده نیست؟پانیذ نگاهی به لباس تنش انداخت
-نه بابا خیلیم خوبه.بریم که فکر کنم آقا مانی اومد.
به سمت در خروجی سالن زیبائی حرکت کردند.مانی با دسته گل زیبائی پشت در منتظر بود.با دیدن آنا چشم هاش برق زد.آنا با لبخند قدمی بسمتش برداشت.پانیذ با لخند رو به آنها گفت
-شما برید دیگه من پیمان میاد دنبالم.
-همراه ما بیایین پانیذ خانوم.
-همون پانیذ صدا کنید.ممنون ازتون پیمان زنگ زد گفت تو راهه.
مانی دیگه حرفی نزد.پانید بوسه ی آرومی کنار گوش آنا گذاشت .مانی در را برای آنا باز کرد و کمکش کرد تا سوار شود سپس خداحافظی کوتاهی از پانیذ کرد و در ماشین نشست و حرکت کرد.
دقیقه‌ای نگذشته بود که ماشین پیمان کنار در آرایشگاه ایستاد .پانیذ سوار ماشین شد .آهنگ شادی از پخش ماشین فضا رو برداشته بود .
-کی برسه عروسی آقا داداشم بشه؟
پیمان آرام با لبخندی که نشان میداد پانیذ حرف دلش را زده به بازوی پانیذ زد .
ماشین کنار خانه‌ی بزرگ و مجللی ایستاد .پانیذ با دیدن خانه سوتی زد.
-اینجا قصره؟

#ایران_تهران
#پانیذ
هم زمان با ایستادن ماشین پیمان کمی جلوتر علیرام وبن سان از ماشین پیاده شدند و به سمت خانه راه افتادند .
پانیذ به همراه پیمان وارد حیاط شدند. -مامان اینا اومدن؟
-بله اومدن.
-خیلی هم عالی.
علیرام وبن سان اورکتشان را به خدمتکار دادند و وارد سالن شدند بعد از چند لحظه پیمان و پانیذ هم واردشدند.
خدمتکار رو کرد به پانیذ
-انتهای سالن اتاق پرو هست.
پانیذ با لبخند سری تکان داد.
-تو برو پیش بقیه منم میام.
به سمتی که خدمتکار گفت رفت و وارد اتاق شد .دختری با آرایش غلیظ و لباس چسبان مشکی داشت رژش را تجدید میکرد.پانیذ بی توجه مانتو از تن در آورد .دستی به موهای خودش کشید از اتاق بیرون اومد. هم زمان صدای زنگ گوشیش بلند شد .همینطور که تند قدم برمیداشت سرش را پایین آورد و در کیفش دنبال گوشی همراهش گشت.
همانطور که حواسش به کیف و تلفن همراهش بود که با شخصی برخورد کرد.ترسیده به لباس آدمی که هنوز ندیده بود چنگ زد.دستی بازویش را گرفت تا مانع افتادنش شود.
قلبش محکم در سینه اش می کوبید. سر بلند کرد تا ببینید به چه کسی برخورد کرده است.اما انگار فرد روبریش قد بلندی داشت که باعث میشد بیشتر از همیشه گردنش را به عقب بکشد تا صورت فرد مجهول را ببیند.اما با دیدن چهره مرد و شناختن او شوکه شد.
نگاه علیرام به دخترکی که چند وقت پیش در کافی شاپ دیده بود افتاد.دستش هنوز روی بازوی دختر بود.دخترک آنقدر در برابر علیرام ریز نقش بود که در بغل علیرام گم شده بود.
پانیذ تکانی به خودش داد باعث شد علیرام عقب بکشد.
-شما آقای بن سان زرین هستین ؟
علیرام اخمی کردو خیلی سرد گفت: -خیر
و اجازه صحبت بیشتر به پانیذ نداد و از کنارش بی توجه رد شد.

#ایران_تهران
#اسپاکو
ویهان خانه را برای ورود اسپاکو کاملا آماده کرده بود.در جای جای سالن عکس‌های دونفره‌شان را که قاب گرفته بود،به چشم میخورد.
اسپاکو در تمام مدتی که بیمارستان بود به این فکر میکرد چطور ممکن‌است که با ویهان ازدواج کرده باشد؟تا جایی که به خاطر داشت آریا تاکید کرده بود که ازدواجشان را فسخ نمیکند.
کلی سوال بی جواب در سرش بالا و پایین میشد.باید سر فرصت مناسب سوال‌هایش را از ویهان و هاویر میپرسید تا به جواب برسد.
با ورود اسپاکو به خانه گوسفندی جلو پایش قربانی کردند!همه خوشحال بودند از اینوه بالاخره اسپاکو به هوش آمده است.اسپاکو نگاهی به حیاط خانه انداخت.خانه زیبایی به نظر میرسید.
ویهان به سمتش آمد
-این خونه رو با سلیقه هم خریدیم.هیچوقت یادم نمیره که چه ذوقی داشتی برای اومدن به اینجا‌.
اسپاکو در چشم‌های ویهان مستقیم نگاه کرد
-اما من هیچی یادم نیست
ویهان لبخندش را عمیق‌‌تر کرد و تمام عشقش را در کلام و چشمانش نشاند
-کم کم من از گذشتمون میگم،از روزهای خوبی که کنار هم داشتیم،امید دارم که تک‌تک خاطراتمون رو یادت بیاد.
اسپاکو با نگاهش صورت ویهان را کاوید
-من تنها چیزی که یادمه اینه که من و تو دوتا دوست بودیم باهم!یه دوستی ساده اما عمیق.
ویهان کامل به سمت اسپاکو برگشت و سعی کرد با نگاهش احساست درونی‌اش را به همسرش تزریق کند
-شاید این شانس منه که دوباره تو رو عاشق خودم کنم!
چیزی ته قلب اسپاکو تکان خورد‌.نگاهش را از نگاه خیره‌ی ویهان جدا کرد.
زندایی شبنم در حال دود کردن اسپند به سمت اسپاکو آمد‌.اسپند دور سر اسپاکو چرخاند.اما اسپاکو مات عکس‌های دونفره‌ای بود که هرجایی نگاه میکرد به چشم‌میخورد.
هرکسی که به عکس‌ها نگاه میکرد اولین چیزی که به چشمش میخورد لبخند و نگاه سرشار از عشق و خوشبختی آنها بود.اسپاکو به وضوح میدید که در هر عکس تا چه اندازه نگاه و لبخندش به ویهان توام با عشق است.

#ایران_تهران
#اسپاکو
هاویر به سمتم قدم برداشت
-بیا بریم اتاقتو نشونت بدم عزیزم.باید حسابی استراحت کنی.نباید خیلی به خودت فشار بیاری.
نگاهم هنوز درگیر دیوارهای سالن بود.عکس‌های زیبای دونفره!
نفسم رو مثل آه بیرون دادم.کاش به یاد میاوردم.
هاویر در اتاقی رو باز کرد.تم اتاق طوسی و سفید بود.تخت زیبای دونفره که روی دیوار بالای تخت عکس دونفره‌ و بزرگی نصب بود.
با دیدن عکس لحظه‌ای گر گرفتم.توی عکس سرم به عقب رفته بود و لب‌های ویهان روی گردنم قرار داشت.
با دیدن عکس‌ها و اتاق چندین احساس متفاوت و شاید متضاد به سراغم اومد.یک آن از ذهنم گذشت
-یعنی باید توی این اتاق با ویهان…..
ضربان قلبم بالا رفت.استرس و ترس به تک‌تک سلول‌‌هام منتقل شد.گر گرفتگی روی گونه‌هام احساس کردم‌.
.

.
ویهان پشت سر اسپاکو وارد اتاق شد.چقدر دلش میخواست همسرش را در آغوش بگیرد.دلش حلقه شدن دست‌هایش را دور کمر اسپاکو طلب میکرد.دویت داشت دوباره عطر وسوسه‌کننده اسپاکو را روی تنش استشمام کند.
اما میترسید…از پس زده شدن!حتی تصورش هم برایش دردناک بود.اینکه روزی از سمت اسپاکو پس زده شود.
آرام به سوی اسپاکو گام برداشت.
اسپاکو آنقدر غرق در افکارش بود که متوجه حضور ویهان نشد.
ویهان کاملا پشت سرش قرار گرفت.قلبش مانند پسر بچه‌ی بازیگوش به سینه‌اش میکوبید.کمی به سمت اسپاکو خم شد تا حتی شده خیلی کم رفع دلتنگی کند.همزمان اسپاکو برگشت تا سوالی از هاویر بپرسد اما در آغوش مردانه‌ی ویهان فرو رفت.
اسپاکو از نزدیکی زیاد با ویهان هُل کرده بود.دست‌های ویهان روی‌ بازوهای اسپاکو نشست.نگاه اسپاکو به سیبک گلوی ویهان بود.

#ایران_تهران
#پانیذ

پانیذ از رفتار مغرورانه خواننده محبوبش اخمی میان دو ابرویش نشست
-این پیش خودش فکر کرده کیه که اینطور برخورد میکنه؟؟اصلا این اینجا چیکار میکنه؟
با دیدن مریم و هستی بی‌خیال فکر کردن به رفتار بن‌سان زرین شد و به سمتشان رفت
-سلام دخترا،چطورین؟
مریم و هستی با پانیذ دست دادند و نگاه موشکافانه‌ای به چهره‌ی پانیذ انداختند
-تو آرایشگاه نرفته بودی؟
-رفتم که آنا احساس تنهایی نکنه وگرنه اصلا از آرایش سنگین و مجلسی خوشم نمیاد.
مریم که گویا موضوع مهمی یادش افتاده باشد با هیجان رو کرد به پانیذ
-راستی پانیذ،فهمیدی خواننده محبوبت پسرخاله‌ی دوماده؟؟
پانیذ که تعجب کرده بود چشم درشت کرد سمت مریم
-چی؟
-هیس یکم آرومتر زشته،درست شنیدی
پانیذ نگاه دقیقی به چهره‌ی هر دو انداخت
-شما از کجا میدونید؟
هستی لبخند بدجنسی زد
-فکز کردی از وقتی اومدیم بیکار نشستیم؟ولی پانیذ ،آنا با کله رفته تو ظرف عسل با این شوهر کردنش.
مریم به حرف هستی خندید اما پانیذ داشت به این فکر میکرد چطور ممکن میشود که بن‌سان زرین بشود پسرخاله‌ی داماد.
صدای موزیک ملایمی بلند شد،تعدادی از میهمانان مشغول رقص بودند.نگاه پانیذ چرخید و روی بن‌سان ثابت ماند‌.بن‌سان که سنگینی نگاهی را حس کرده بود چشم چرخاند تا صاحب نگاه را ببیند،در کسری از ثانیه با پانیذ چشم در چشم شد.پانیذ با یاداوری رفتار مغرورانه مرد با اخم رو برگرداند.بن‌سان از این رفتار دخترک تعجب کرد.
نامحسوس به پهلوی برادرش که پشت به پشت او در حال صحبت بود زد تا او را متوجه خود کند.
علیرام با عذرخواهی کوتاهی از مخاطبش و به عقب برگشت
-چی شده؟
-اون دختره رو ببین.همونی نیست که توی کافیشاپ دیدیم؟
‌علیرام نگاهش را به سمتی که بن‌سان خیره شده بود دوخت.
با دیدن پانیذ بی تفاوت گفت
-اوهوم،خودشه.

#ایران_تهران
#ویدیا
-اوهوم،خودشه.اتفاقا چند دقیقه پیش من رو با تو اشتباه گرفته بود.
-پس بگو چرا اخم کرد و رو برگردوند.نگو تو با این اخلاق خوبت دختره‌ی بیچاره رو ترسوندی!
علیرام بی‌تفاوت شانه بالا داد
-از دخترایی که خیلی زود احساس صمیمیت میکنن خوشم نمیاد.
بن‌سان متعجب نگاهی به علیرام کرد
-مگه چی گفت؟
-هیچی منو با تو اشتباه گرفته بود،منم بهش فهموندم تو نیستم!
-الان این کجاش صمیمیت بوده؟
علیرام دوباره نگاهی به پانیذ انداخت.تیپ ساده‌ای داشت.
-بنظرت یکم زیادی کوتوله نیست؟
بن‌سان قهقه‌ای زد.میان خنده بریده بریده گفت
-میخوای برم ازش بپرسم قدش چند سانته؟
-نه نیاز نیست
سپس بین انگشت اشاره و شصتش را کمی از هم فاصله داد
-دقیقا انقدره!
بن‌سان سری تکان داد
-ولی من امشب مخ این دختره رو برای کلیپم میزنم و راضیش میکنم.
-دقیقا از چیه این خوشت اومده؟
-سادگیش،اصلا به چشماش دقت کردی؟سیاهی چشماش رو دیدی؟عین دوتا تیله سیاه!
-بنظر من که بیشتر شبیه چشم‌های گاوه تا تیله.
-بابا دمت گرم با این تشابهت!میخوای بری بهش بگی؟
-کاری باهاش ندارم که بخوام چیزیو بگم.شما حواست به خودت باشه.
بن‌سان سرش را به نشانه تایید تکان داد.
.
..
.
میلاد با دیدن پانیذ شوقی ته دلش خانه کرد.به سمت دخترها به راه افتاد و با فاصله کنار پانیذ ایستاد.پانیذ با دیدن میلاد مثل همیشه با لبخند احوال‌پرسی کرد.میلاد که صورت پانیذ را با آن لبخند زیبا دید تمام تنش از گرمای عشق گر گرفت.
با ورود آنا و مانی صدای دست و سوت بلند شد.عروس و داماد شروع به احوال‌پرسی با مهمانان کردند و آرام آرام به سوی جایگاهی که از قبل برایشان آماده بود حرکت کردند.

#ایران_تهران
#اسپاکو
قلب هر دو بی امان به سینه شان می کوبید .ویهان دلیل کوبش و بی‌قراری قلبش را می دانست،چرا که آن هم مانند خودش سخت دلتنگ اسپاکو بود. اما اسپاکو انگار هیچ وقت چنین حالتی را در زندگی تجربه نکرده بود ،این که قلبش از وجود ویهان چنین پای در سینه بکوبد!
سر ویهان به سمت صورت اسپاکو خم شد. اسپاکو قدمی به عقب برداشت پشت به ویهان کرد
-لطفاً دیگه هیچ وقت به من انقدر نزدیک نشو
دست‌های ویهان از لحن سرد اسپاکو با درد مشت شد.طاقت بی‌محلی اسپاکو را نداشت. بعد از مکثی طولانی با صدای بم تر از همیشه لب باز کرد
-باشه
روی پاشنه پا چرخید و به سمت در اتاق حرکت کرد. با رفتن ویهان اسپاکو نفسی که در سینه حبس کرده بود را بیرون داد. حالش خوب نبود و بدنش درد میکرد مخصوصا زیر دلش که احساس میکرد دردش به نسبت بقیه جاهای بدنش بیشتر است.
به سمت تخت رفت و گوشه ای از تخت مچاله شد.با خود اندیشید
-چطور امکان داره آدم یک‌دفعه چندسال از زندگیش رو فراموش کنه؟یعنی توی این سال‌هایی که من فراموش کردم،چه اتفاق‌هایی افتاده؟کاش میشد این چند سال رو به یاد بیارم.
در نگاه ویهان عشق را میدید،اما در وجود خود عشقی نسبت به ویهان پیدا نمیکرد.
ویهان چندین بار جانش را از مرگ نجات داده بود.عصبی دستی بر شقیقه‌هایش کشید و چشم‌هایش را بست.

 

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۰ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-10/feed/ 3
رمان غرقاب پارت ۴۴ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-44/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-44/#comments Thu, 14 May 2020 16:28:48 +0000 https://roman-man.ir/?p=4959   نشسته بود روی صندلی گردان اتاقم، دست به سینه با یک لبخند محو به آشفتگی من نگاه می کرد و این طرف و آن طرف رفتنم را با چشمانش رصد می کرد. ـ روسریم خوبه؟ دستش را از روی سینه جدا و زیر چانه اش گذاشت. چرا چشمانش آن قدر برق داشت؟ ـ ماه …

نوشته رمان غرقاب پارت ۴۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

نشسته بود روی صندلی گردان اتاقم، دست به سینه با یک لبخند محو به آشفتگی من نگاه می کرد و این طرف و آن طرف رفتنم را با چشمانش رصد می کرد.

ـ روسریم خوبه؟

دستش را از روی سینه جدا و زیر چانه اش گذاشت. چرا چشمانش آن قدر برق داشت؟

ـ ماه شدی!

با وسواس در آیینه زل زدم. رنگ آبی اش به صورتم می آمد. موهای خرمایی کج ریخته شده در صورتم هم، با آرایش محوم ترکیب خوبی بود. دستان یخ کرده ام را درهم پیچیدم و با نوک انگشت، رژ لب بیرون زده از گوشه ی لبم را تمیز کردم.

ـ واقعا به نظرت لباسام خوبه؟

چشم روی هم گذاشت. نفس عمیقی کشیدم و به ساعت نگاه انداختم. این استرس برایم خجالت آور بود. داشتم شبیه دخترکان تازه بالغ رفتار می کردم.

ـ بیا این جا غوغا؟

به سمت کامیاب و خونسردی چهره اش نگاهی انداختم. دست یخم را مشت کردم و به سمتش رفتم. باید خجالت می کشیدم. مچ دست هایم را گرفت، همان طور که روی صندلی نشسته بود من را به سمت خودش کشید و من به چشمان شفافش زل زدم.

ـ این بار خوشبخت می شی توله؟

خندیدم، با یک حس خیسی نرم وسط چشمانم. ادبیاتش هیچ وقت اصلاح نمی شد و من کامیاب را همین طور، بدون سانسور زبانی اش دوست داشتم. با همان فشاری که به مچ هایم وارد می کرد ایستاد و من سرم را بالا گرفتم. چقدر بعد یک عمر نگرانی، امشب چشمانش برق راحتی داشتند.

ـ قربونت برم که این طور یخ کردی، کیف می ده این حالت و می بینم.

در چشمانش خودم را می دیدم. خودم با موهای کج ریخته شده روی صورتم و آرایش سبکم.

ـ من مادر بدی ام که هنوز سال بچم…

با فشار بیش تر دستانش به مچم، حرفم را قطع کردم. اخم کرد و با رها کردن یک دستم، موهایم را لمس کرد.

ـ تو هیچ وقت مادر بدی نبودی.

ـ اما هیچ وقتم خوب نبودم.

ـ بی تجربه بودی، فقط همین!

نفس عمیقی کشیدم. بوی عطر غلیظش باعث سرگیجه ام شد. خیلی نرم چانه ام را گرفت و وادارم کرد نگاهش کنم.

ـ امشب نه به شاهین فکر کن، نه به غنچه نه به اون سالایی که زجر کشیدی و ماها پا به پات آب شدیم. فقط به خودت فکر کن، به این برق قشنگ چشمات و اون پسری که قراره بیاد و ما با دادن تو بهش، سرش کلاه بذاریم.

با اعتراض، به سینه اش مشتی زدم و او خندید. خنده ای که اگر آنی که باید کنارش بود زیباتر می شد. پررنگ و غلیظ تر هم می شد!

ـ شوخی کردم. تو جون این خونه و آدماشی. تو درد کشیدی، ماها کشیدیم. عمو….امشب و حضرت عباسی فقط به دلت فکر کن.

سرم را برای راحتی خیالش تکان دادم، پیشانی ام را بوسید. عمیق و محکم! بعد هم همان طور که یقه ی کتش را درست می کرد از اتاق خارج شد و یک زن ماند وسط اتاقی که دردهایش را دیده بود. یک زن…یک مادر…یک دختر! همه و همه من بودم در گذر زمانی که گذشته بود. نفس عمیقی کشیدم. به دلم اگر می خواستم فکر کنم، آن رژ لب را باید پررنگ تر می کردم. دستم به سمتش رفت اما….عقب کشید!

نگاهم را در آیینه به صورتم دوختم و سرم را به چپ و راست تکان دادم. حرف های ماهرخ، روان شناسم در سرم زنگ زدند.

” انقدر خودت و دوست داشته باش که اگه جایی آرایشت کم بود یا اصلا نداشتی، از دیدن صورتت توی آیینه نترسی. خودت، زیبایی….یه زن زیبا که لزومی نداره اعتماد به نفسش رو رژ لب و ریمل و خط چشم زیاد کنه. سعی کن خودت و بدون آرایشم همون قدر دوست داشته باشی که با آرایش داری. هردوی اون شمایل تویی…با هردوشون حالت خوش باشه”

دستم مشت شد. همین آرایش کمرنگ، من را بیش تر به خودم نزدیک می کرد. به خودی که این روزها دوستش داشتم. علی هم، این خود را پسندیده بود. صدای زنگ اصلی خانه که متعلق به در باغ بود، باعث شد از اتاق خارج شوم. کامیاب ریموت را زده بود تا ماشین را داخل بیاورند و مامان، کنار بابا…با یک اضطراب مادرانه ایستاده بود.

ـ قبل از این که بیان داخل می خوام یه چیزی بگم.

حتی سر آذربانو هم بالا آمد، عمه گفته بود بهتر است در جلسه ی اول نباشد و جمعمان رسمی تر شود.

 

ـ من، مطیعم به نظرتون. اما لطفا اگر به هردلیلی جوابتون منفی بود، احترام این خانواده حفظ بشه.

مامان با دلخوری لب زد.

ـ یه طوری می گی انگار ما خدای نکرده اهل بی احترامی هستیم.

ـ نیستین، اما فقط یه خواهش بود.

بابا، دستی به بند ساعتش کشید و بی حرف، با یک اخم نرم برای استقبال جلو رفت و من یک نفس عمیق کشیدم. آذربانو از پنجره های سرتاسری پذیرایی، داشت نگاهشان می کرد.

ـکدوم از این دوتان؟ ماشالله یکی از یکی برازنده تر، قدرتی خدا!

کامیاب با خنده دست جلوی دهانش گرفت و من خدارا صدا زدم، با آذربانو امشب اگر به خیر می گذشت عالی می شد. صدای تعارفات و سلام ها که بالا گرفت، من هم به پاهایم حرکتی دادم و جلوتر رفتم. حاج خانم، اول از همه وارد شد. چادر مشکی براق سرش را محکم زیر چانه اش گره زده بود، با دیدنم…مادرانه سرم را خم کرد و پیشانی ام را بوسید. چادرش…بوی گل می داد!

ـ دختر قشنگم!

با لبخند نگاهم را از چشمانش جدا کردم، عماد با لبخند برایم سری تکان داد که با همین شکل جوابش را دادم و بعد صورت الهام را بوسیدم. آخر از همه، کسی که وارد خانه شد و پشت سرش کامیاب در را بست، یک مرد بود و یک نگاه که هیچ وقت، آن قدر شفاف و دوست داشتنی رویم ننشسته بود. چشمانم تا روی دسته گل روی دستانش رفت.

لاله ی سفید!

دستانم را برای گرفتن گل دراز کردم و بی توجه به نگاه پرشیطنت کامیاب، خیره به کت و شلوار تیره ی تنش با آن پیراهن ذغالی که درشت هیکل تر نشانش می داد، لب زدم.

ـ خوش اومدی!

و دلم می خواست تهش اضافه کنم، به قلبم، به رویاهایم، به آینده ام! من آن لبخند مردانه اش را تا ابد از یاد نمی بردم. لبخندی که پشتش، هزاران حرف را می شد معنی کرد. دسته گل میان دستانم بود که همراه هم به پذیرایی خانه که به خاطر نور لوسترها، نورانی به نظر می آمد قدم برداشتیم. همه نشستند و من، اول گل هارا درون گلدان بلوری خالی مرکز میز، که صبح به همین دلیل آن جا گذاشته بودمش قرار دادم و بعد با یک آرامش غریب، روی مبل نشستم. نگاه ها روی هم چرخید و دست آخر، مادر علی بود که سر حرف را باز کرد.

ـ مزاحمتون شدیم آقای آراسته!

بابا صدایی صاف کرد.

ـ اختیار دارین، خوش اومدین.

سر حاج خانم به سمت من چرخید، چادرش را کمی آزاد کرد، روی شانه هایش افتاد و روسری سرش، همانی بود که روز مادر علی برایش خرید.
ـ خوش باشین. قرض از این جلسه، آشنایی بین دوتا خانواده بود بیش تر. وگرنه…دختر و پسر، هم رو پسندیدن و مونده صلاح شما و مصلحت خدا!
پدر به من نگاه کرد، نه سرم را زیر انداختم و نه چشم دزدیدم. دلم می خواست اطمینانم را از این تصمیم در چشمانم بخواند.

ـ غوغا، راجع به علاقه و تصمیمش با من و مادرش صحبت کرده، اما خب…چیزهای مهمی هستند که مهم تر از علاقه بین دونفره، چیزهایی که دختر من یک بار به خاطرشون تاوان سختی داده.

اخم های نرم علی، سرپایین انداختن حاج خانم و فشرده شدن قلب من، همزمان با هم اتفاق افتادند. پدر اما، حرفش را ادامه داد.

ـ غوغا خوب می دونه، علاقه برای شروع یک زندگی مهمه اما، همه چیز نیست. این طور نیست دخترم؟

جو سنگین در سالن، من و من و من و…..من با اشتباهاتم تنها مانده بودم. خیلی تنها!

ـ حق با شماست اما…

نگذاشت حرفم را بزنم، جدی تر از قبل سرش را به سمت حاج خانم چرخاند.

ـ دختر من یک تجربه ی ناموفق داشته، یک بار مادر شده، روزهایی از زندگیش رو از دست داده و حالا، بی تعارف بگم سرکار خانم، من از تصمیمی که گرفته می ترسم.

سکوت سنگین جمع را، این بار علی شکست. قلبم داشت در دهانم می کوبید. صدایش را می شنیدم. نبض ضعیفش را هم حس می کردم.

ـ آقای آراسته، هیچ کس نمی تونه تضمین کنه که می تونه دختر شمارو خوشبخت کنه، می تونه؟

پدر، جدی نگاهش کرد. کف دست های عرق کرده ام را بهم چسباندم.

ـ هرکس همچین جمله ای رو بگه، داره نشون می ده که درک درستی از آینده و پیش بینی ناپذیری زندگی نداره.

ـ شما درک درستی از روزهای پیش رو داری؟ می تونی قانعم کنی انتخاب درستی برای دخترم هستی؟

نگاه علی سمت من چرخید، نگاه پدر هم، نگاه کل آدم های در سالن هم! این بار اما من سرم پایین افتاد. خطای گذشته ی من، همه را هراسان کرده بود. هراسان از انتخابی باز هم اشتباه.

ـ من می تونم قانعتون کنم دخترتون انتخاب درستی برای منه، اما این که من انتخاب خوبی باشم. چیزیه که خود غوغا انقدر توانا هست تا بتونه ثابتش کنه.

چشمانم چسبید روی چشمان پر برق و امیدوار مردی که آمده بود، با دسته گل لاله ی سفید تا من را با خودش، برای یک عمر زندگی همراه کند. حالا منتظر اثبات من بودند. چشمان علی، برق زیبایی داشت.

ـ از نظر من، دختر شما سخت کوش ترین آدمیه که دیدم. کسی که با تمام تاریکی گذشته، برای روزهای آینده زندگیش جنگیده و یک مدیر بی نظیره. زنی محکم، که من لازم نیست خیلی نگرانش باشم چون بارها ثابت کرده قوی و جسوره. همه ی این ها، به اندازه ی کافی می تونه ثابت کنه من آدم درستی رو انتخاب کردم آقای آراسته.

ـ غوغا، تو نمی خوای حرفی بزنی؟

صدای آذربانو بود. کسی که فکر می کردم امشب، با شوخی هایش شب خوبی می شود و پدر، با جدیتش این اجازه را نداده بود. دستم را مشت کردم و نگاهم را از چشمان علی گرفتم.

ـ پدر، من….

نگاهش جدی شد، منتظر بود من حرفی بزنم و من…زدم!

ـ من کنارش حالم خوبه!

نفس عمیقی که از سینه ی حاج خانم بلند شد، باعث شد مامان هم به صورت پدر نگاه کند. صورتی که با دقت و ریزبینی روی من خیره مانده بود.

 

ـ آقای آراسته….

جواب پدر اما شوک بزرگی بود.

ـ امیدوارم تا ابد کنار هم حالتون خوب بمونه! مبارکه.

در یک جلسه، با مجموع ده دیالوگ، همه چیز تمام شد. حاج خانم گفته بود، صلاح شما و مصلحت خدا.

و خدا مصلحت دانسته بود به این پیوند.

همه چیز همین قدر ساده و شفاف تمام شد.
**********************************************************************
ـ الان کجایی؟

ـ توی اتاقم. شوکم علی. باورم نمی شه.

زمزمه ی آرام عزیز دلم گفتنش، قلبم را نوازش کرد. روی تخت غلتی زدم. هنوز حتی لباس هایم را عوض نکرده بودم و فقط، دلم می خواست میان تاریکی اتاق به تحقق رویایی که قرار بود برآورده شود فکر کنم.

ـ چرا عزیزدلم. بهرحال، چندباری من و ایشون دونفره حرف زده بودیم. من حس کردم امشب بیشتر، می خوان از جانب تو مطمئن بشن.

چرخیدم، نور ماه تا وسط اتاق رسیده بود. شبیه یک سایه از مردی قد بلند!

ـ من راستش و گفتم علی که حالم کنارت خوبه.

سکوت پشت خط، صدای نفس هایش و آن آرامشی که شبیه مخدر میان رگ های من بود، بیش تر به خواب می ماند. واقعا رضایت داده بود؟ چقدر محال و دور به نظر می رسید.

ـ دیگه چیزی نمونده غوغا! به رسیدن!

از روی تخت بلند شدم. هیجانم، شبیه جیغ و داد نبود. شبیه یک حس آرامش و در عین حال، بی خوابی بود. من دلم می خواست تا صبح به این رسیدن فکر کنم.

ـ هنوز باورم نمی شه.

ـ گردنبند قوی گردنت و لمس کن، چشمات و ببند و به روزی فکر کن که نشستیم جلوی یه آیینه ی نقره ای و دستمون یه قرآنه!

 

این تجسم، اشک به چشمانم هدیه داد. بالاخره، مردی که من را به زندگی پیوند زده بود داشت می شد همسرم! روز اول که دیدمش، تصورش را می کردم؟ هرگز!

ـ آیینه ی طلایی بیش تر دوست دارم.

خندید. گوش نواز، امشب او هم راحتی خیالش بیش تر بود.

ـ عماد عاشق مادربزرگ شده بود.

خنده روی لب های من هم نشست. بی هوا و بی صدا! به تاج تخت تکیه دادم. به سایه ی ماه در اتاق زل زدم و عطری که مچ هایم زده بود، ناگهان انگار شدت گرفت.

ـ آذربانو، دم رفتن زیر گوشش نمی دونم چی گفت.

ـ ازش پرسیده بود جایی رو می شناسه از جنس کتی که پوشیده، برای مردای هفتاد ساله هم مدل داشته باشه.

چشمانم حیرت زده گرد شدند و بعد، صدای بلند خنده ی هردونفرمان به آسمان رفت. خدای بزرگ، بانو سنگ تمام گذاشته بود.

ـ پیرمرد هفتاد ساله ای نمی شناسم توی زندگیش.

ـ احتمالا هنوز فرصت نشده باهم آشناتون کنه.

باز هم خنده ی من و یک آن، یک ترس غریب که انگار دورم چرخی زد و وسط حال خوشم، خود نشان داد.
ـ علی؟

ـ جان علی؟

ـ می ترسم.

مکثی کرد. از جایم بلند شدم و پرده ی حریر اتاقم را تا انتها کنار زدم.

ـ می ترسم وسط خوشی، روزگار ناخوشم کنه.

ـ بیا به چیزای خوب فکر کن. باشه؟

ـ تو هم می ترسی؟

نفس عمیقی کشید. صدای مردانه اش را خیلی دوست داشتم.

ـ از نداشتنت خیلی غوغا. من بلدکارم، از چیزی نترسیدم که رسیدم به این شغل اما، نداشتن تو ترسناکه.

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۴۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-44/feed/ 6
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۴ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-34/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-34/#respond Mon, 11 May 2020 16:33:50 +0000 https://roman-man.ir/?p=4956   فردا بعد از اینکه صبحونه مختصری خوردم آماده شدم و به شرکت رفتم و سرگرم کار شدم و سخت مشغول بودم و تقریباً زمان و مکان از دستم در رفته بود که با صدای زنگ تلفن به خودم اومدم و در حالیکه خودکار توی دستمو لای پرونده میزاشتم گوشی رو برداشتم و بی حواس …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

فردا بعد از اینکه صبحونه مختصری خوردم آماده شدم و به شرکت رفتم و سرگرم کار شدم و سخت مشغول بودم

و تقریباً زمان و مکان از دستم در رفته بود که با صدای زنگ تلفن به خودم اومدم و در حالیکه خودکار توی دستمو لای پرونده میزاشتم گوشی رو برداشتم و بی حواس لب زدم :

_هووووم ؟!

صدایی به گوشم نرسید که با تعجب گوشی رو از گوشم فاصله دادم و درحالیکه باز به گوشم میچسبوندمش آروم گفتم :

_الوووو ؟!

با فکر به اینکه تماس قطع شده و یا مشکلی داره بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و خواستم گوشی روی دستگاه بزارم که با صدای جورج دستم روی هوا خشک شد

_بیا اتاقم زود !!!

گیج لب زدم :

_هااا ؟! بله رییس م….

با پخش شدن صدای بوق آزاد توی گوشم گوشی رو توی دستم فشردم و عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_لعنتی بازم گند زدم !!

گوشی روی دستگاه کوبیدم و دستی به موهام کشیدم همونطوری که سعی در مرتب کردنشون داشتم از اتاق بیرون زدم و پشت در اتاقش ایستادم

دستپاچه نفسمو با فشار بیرون فرستادم و تقه ای به در اتاقش زدم و وارد شدم ؛ سرش پایین بود و درحال نوشتن چیزی بود که خجالت زده از رفتار چند دقیقه پیشم آروم گفتم :

_ با من کاری داشتید رییس ؟!

بدون اینکه حتی سرش رو بالا بگیره جدی گفت :

_پرونده های که بهت دادم جمع بندیشون رو تموم کردی یا نه ؟!

_بله کامل شده و تقریبا تکمیله

_خوبه …. برام بیارشون

_چشم !!

عقب گرد کردم تا با عجله بیرون برم ولی با حرفی که زد بی اختیار پاهام از حرکت ایستادن

_چه رابطه ای بین تو و نیما هست ؟!

بخاطر رفتار اون روز نیما دیر یا زود منتظر پرسیدن همچین سوالی از جانب جورج بودم چون هیچ رییسی با کارمند قبلیش اینطور صمیمی رفتار نمیکنه و پیگیر کارهاش نیست

پس بدون اینکه خودم رو ببازم به اجبار به سمتش چرخیدم و بی تفاوت گفتم :

_هیچ چیزی نیست جز رابطه رییس و کارمندی و یه آشنایی دوری که بینمون هست !!

دست به سینه به صندلیش تکیه زد و با اخمای درهم پرسید :

_مطمعنی فقط همینه ؟؟!

صاف ایستادم و بدون ذره ای تردید لب زدم :

_بله !

اخماش شدید توی هم فرو رفت و درحالیکه دست مشت شده اش روی میز میزاشت عصبی گفت :

_پس چرا از بین این همه کارمند فقط تو رو خواستن ؟!

بی اختیار به طرفش رفتم و گیج پرسیدم :

_چی؟! یعنی چی من رو خواستن ؟؟

در لب تاپ جلوش رو محکم بست بلند شد و بلند شد به طرفم اومد

_یعنی اینکه خواستن تو بری شرکتشون !!

_چی ؟!

سینه به سینه ام ایستاد و با اخمای درهم نگاه آتشیش رو به چشمام دوخت

_تو رو به عنوان نماینده از طرف شرکت ما انتخاب کردن

_نماینده شرکت ؟! چرا آخه ؟؟

انگار از گیج بازی هام خسته شده باشه با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و عصبی گفت :

_ میگم شما مگه اینجا و توی شرکت من مشغول به کار نیستید ؟!

به کل حواسم پیش اون نیمای عوضی و شرکتش پرت بود و به همین دلیل گیج لب زدم :

_بله چطور !؟

دندوناش روی هم سابید و خشن ادامه داد :

_پس چطور با وجود اینکه توی جلسه حضور داشتی ولی نمیدونی که قراره برای نظارت بهتر بر روند پروژه یه نماینده از طرف شرکت ما بره اونجا و یکی از طرف اونا بیاد توی شرکت ما مشغول به کار بشه ؟؟

اوووه خدای من …..!!
اون روز بخاطر اینکه یکدفعه نیما رو دیده بودم و یه جورایی شوکه بودم یک ذره هم حواسم به جلسه و حرفایی که میزدن نبود

با دیدن صورت رنگ پریده و نگاه ترسیده ام انگار خودش به موضوع پی برده باشه دستی پشت گردنش کشید و حرصی پرسید :

_نگو که تموم مدتی که اونجا نشسته بودی یه ذره هم به حرفای ما گوش ندادی و حواست جای دیگه ای بوده ؟؟

شرمنده سر به زیر انداختم

_ببخشید قربان !!

پوووف کلافه ای کشید و زیرلب با خودش زمزمه کرد :

_فکر نمیکردم تا این حد خ……

باقی حرفش رو ناتموم گذاشت و درحالیکه به طرف میزش میرفت بی تفاوت بلند گفت :

_برو وسایلت رو جمع کن باید بری شرکت نیما !!

ولی من نمیخواستم اونجا برم و هر روز قیافه اون نیمای لعنتی رو ببینم و حرص بخورم پس دستپاچه دنبالش رفتم و لرزون گفتم :

_نمیشه یکی دیگه رو جای من بفرستید ؟!

با یه تای ابرویی بالا رفته سوالی به طرفم برگشت که با استرس دستامو روی هوا تکونی دادم و گفتم :

_آخه میدونید چون از اون شرکت رفتم الان زیاد ر…..

توی حرفم پرید و خشن گفت :

_در حال حاضر از بین اون همه کارمند باسابقه ؛ تو تازه کار رو خواستن و مورد تاییدشون بودی و بنا به دلایلی من هم قادر به مخالفت باهاشون نیستم پس…..؟!

به در اتاق اشاره ای کرد و جدی ادامه داد :

_بهتره بری و بیشتر از این من رو عصبانی نکنی !!

چنان این حرف رو با صدای بلند و با اخمای درهم زد که بی اختیار یک قدم به عقب برداشتم و درحالیکه آب دهنم رو با ترس قورت میدادم آروم لب زدم :

_چشم قربان !!

از اتاقش بیرون زدم و با قدمای کوتاه و بی جون به طرف اتاقم راه افتادم و درحالیکه نگاهمو توی اتاق کارم میچرخوندم زیرلب زمزمه کردم :

_ یعنی باز باید برگردم به اون جهنم ؟!

یکدفعه با فکری که به سرم زد با عجله وسایلم رو جمع کردم و از شرکت بیرون زدم

اینقدر با سرعت رانندگی میکردم که تا زمانی که به اونجا برسم نزدیک بود چندباری تصادف کنم بی اهمیت ماشین رو دقیق در شرکتش پارک کردم و وسایلم رو زیربغل زدم و پیاده شدم

نگهبان های جدیدی که نمیشناختمش سد راهم شد و جدی پرسید :

_کجا ؟! کارت شناسایی لطفا

زیر دستش زدم و عصبی درحالیکه به طرف آسانسور میرفتم بلند لب زدم :

_کارمند جدیدم از شرکت هاوارد اومدم

با این حرفم انگار بیخیال شده باشه دیگه دنبالم نیومد ، وارد آسانسور شدم و با انگشت محکم چند بار روی دکمه اش کوبیدم که در بسته شد و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_چرا دست از بازی کردن با من برنمیداره لعنتی !!

با باز شدن درهای آسانسور جعبه وسایلمو توی دستم تکونی دادم و با قدمای بلند به طرف اتاقش راه افتادم

منشی با دیدنم بلند شد و با تعجب گفت :

_با کی کار دا…..

بدون اینکه حتی یه نیم نگاهی هم سمتش بندازم با اخمای درهم در اتاق نیما رو باز کردم که حرفش رو قطع کرد و با عجله به سمتم اومد

_وایسا ببینم چرا بی اجازه سرتو میندازی پایین و هرجایی که دلت میخواد میری ؟!

نیما که پشت پنجره مشغول تماشای بیرون بود با سروصدای منشی به طرفمون برگشت و با دیدن من چند ثانیه خیره نگاهم کرد

منشی بازوم رو گرفت و عصبی گفت :

_بیا برو بیرون

و دستپاچه خطاب به نیما ادامه داد :

_ببخشید قربان نمیدونم چی شد یکدفعه وارد اتاق ش…..

نیما درحالیکه هنوز نگاه خیره اش رو از روی من برنداشته بود دستش رو به نشونه سکوت بالا گرفت و جدی خطاب به منشی گفت :

_مشکلی نیست تو میتونی بری

_ولی قربان !!

نیما بالاخره نگاه سنگینش رو از روی من برداشت و آنچنان نگاه خشمگینی به منشی انداخت که بخت برگشته دوتا پا داشت دوتای دیگم قرض گرفت و با ببخشید کوتاهی که زیرلب زمزمه میکرد از اتاق بیرون رفت

با صدای بسته شدن در اتاق انگار تازه به خودم اومده باشم دندونام روی هم سابیدم و با قدمای بلند به سمت نیما رفتم و با یه حرکت جعبه وسایلم رو محکم تخت سینه اش کوبیدم

از شدت ضربه ام سرجاش تکونی خورد و یک قدم به عقب برداشت که جعبه روی زمین افتاد و تموم وسایل داخلش پخش زمین شدن ، درحالیکه با اخمای درهم دستشو روی سینه اش میکشید گفت :

_چته دیووونه شدی ؟!

با نفس نفس نگاهمو روی وسایل پخش شده روی زمین چرخوندم و با حرص غریدم :

_مگه نمیخواستی برگردم به این جهنم دره ؟! خوب میخواستم دقیق ببینی که اومدم یه وقت نگران نشی

ازم فاصله گرفت و با تمسخر گفت :

_اگه احیانا نمایشت تموم شده میتونی برگردی سرکارت !!

از این حجم بی تفاوتیش حرصم گرفت و عصبی رو به روش ایستادم

_از بین اون همه آدم چرا من رو انتخاب کردی هااا ؟! چرا از اذیت کردن من لذت میبری

روی صورتم خم شد و درحالیکه نگاه خیره اش رو به لبام میدوخت با لحن خاصی آروم لب زد :

_چون محیط اونجا به درد تو نمیخوره این رو بعدا متوجه میشی …فهمیدی ؟!

مسخ شده خیره چشماش شده بودم و بی اختیار نمیتونستم نگاه ازشون بگیرم که بهم، نزدیک تر شد و درحالیکه آروم با انگشت روی لبهام میکشید با حرفی که زد آب دهنم رو صدادار قورت دادم

_برای اینکه ازت محافظت کنم باید پیش من باشی !!

یعنی چی این حرفش ؟!
انگار چشماش جادو داشتن که اینطوری اراده ام رو ازم گرفته بودن و به طور ناباوری دلم نمیخواست نگاه از چشماش بگیرم

نمیدونم حالت صورتم چطور بود که چشماش شیطون شد و درحالیکه سرش رو پایین تر طوریکه فقط اندازه یک بند انگشت فاصله بینمون بود میاورد ادامه داد :

_خوبه انگار قشنگ متوجه حرفام شدی !؟

با برخورد عطر نفساش توی صورتم نمیدونم چه بلایی داشت سرم میومد که مسخ شده چشمام رو بستم و انگار تموم اون حجم از تنفر از یادم رفته باشه

فقط دوست داشتم توی اون حالت و کنارش بمونم یکدفعه با برخورد آروم لباش روی لبام انگار تازه به خودم اومده باشم چشمام باز شد وای خدایا من داشتم چه غلطی میکردم ؟!

وحشت زده خواستم عقب بکشم که دستش پشت گردنم نشست و خشن لبم رو به دندون کشید از درد خفیفی که توی لبم پیچید بی اختیار آخ آرومی از بین لبهام بیرون اومد

که با صدای که از هیجان میلرزید و دورگه شده بود جوووونی گفت و با یه حرکت سریع به دیوار کوبیدم بهم چسبید و درحالیکه دستاش دو طرف صورتم میزاشت به شدت شروع کرد به بوسیدنم !!

لعنت به من بی جنبه چرا یه طوری رفتار کردم که اینم اینطوری تحریک بشه و کنترلش رو از دست بده ؟! صورتم رو به سختی کج کردم تا از دست بوسه هاش در برم و فرار کنم

که انگار وحشی شده باشه چونه ام رو با حرص خاصی محکم گرفت و درحالیکه به طرف خودش برمیگردوند و با کاری که کرد بی اختیار بدنم سست و بی حس شد

با مهارت خاصی زبونم رو بین لباش گرفته بود و یه طوری مِک میزد و نفس هاش توی صورتم پخش میشد که برای اولین بار جلوش کم آوردم

توی دنیای دیگه ای فرو رفتم و چشمام روی هم افتادن و به قدری بدنم بی حال شد که پاهام لرزید و نزدیک بود پخش زمین شم

که نیما متوجه حال بدم شد و دستاش دور کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم حالا دستاش بودن که روی کمرم بالا پایین میشدن و از طرف دیگه لبام رو بدجور به بازی گرفته بود

اینقدر شهو….ت و عطش چشمام رو کور کرده بود که فقط دوست داشتم توی اون حالت بمونم لباش رو یه کم فاصله داد که بی اختیار آ…هی کشیدم و چشمای نیمه بازم رو به لبای خیسش دوختم

نگاهش رو بین چشمام چرخوند و با صدای که شهو…ت ازش میبارید آروم زمزمه کرد :

_چرا ازت سیر نمیشم !؟

انگار روحی چیزی توی جلدم رفته باشه و به آدم دیگه ای تبدیل شده باشم بی توجه به حرفش با نفس نفس یقه اش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش که تو گلو خندید

و درحالیکه باز روم خم میشد زبونی روی لبهام کشید و کارش رو از سر گرفت ، و من آنچنان از خود بی خود شده بودم که درست عین کسایی که مست کرده باشن رفتار میکردم و گیج میزدم

نمیدونم چقدر توی اون حال بودیم که بدن تحریک شده اش رو بهم فشرد و سرش رو توی گودی گردنم فرو برد تا دستش به سمت باز کردن دکمه های لباسم رفت با تقه ای که به در اتاق خورد باعث شد وحشت زده چشمام گرد بشن و دستپاچه از هم فاصله بگیریم

منشی داخل شد و با کنجکاوی نگاهش بینمون چرخوند که با عجله پشت بهش به طرف پنجره قدی اتاق رفتم و با دستای لرزون موهای توی صورتم رو کنار زدم

خدایا این چه غلطی بود که کردم ؟! حتما چون اولین پسریه که تا این حد نزدیکم شده و یه جورایی تجربه اولمه برای همین تا این حد بی جنبه ام و ساده خودم رو در اختیارش گذاشتم و مثل مونگلا توی بغلش ولو شدم

هه لعنتی یعنی برای دعوا کردن اینجا اومده بودم ولی الان کم مونده بودم برم زیر…ش !!

دستپاچه نمیدونستم باید چیکار کنم و یه طورایی دور خودم میچرخیدم که با صدای داد نیما وحشت زده توی جام پریدم

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-34/feed/ 0
رمان ویدیا جلد دوم پارت ۹ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-9/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-9/#comments Sat, 09 May 2020 17:08:49 +0000 https://roman-man.ir/?p=4954 #ایران_تهران #اسپاکو آشو: -ویهان لج نکن بذار چند ساعتی رو هاویر بره تو یکم استراحت کن.دیدی که دکترت چی گفت. ویهان بی قرار عصبی لب زد -نمیتونم سودابه وارد اتاق شد -مادر از دست تو کاری برنمیاد فقط چند ساعت هاویر میره ویهان لبه تخت نشست.تلفن آشو به صدا درآمد.به هوای اینکه هاویر پشت خط …

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۹ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
#ایران_تهران
#اسپاکو
آشو:
-ویهان لج نکن بذار چند ساعتی رو هاویر بره تو یکم استراحت کن.دیدی که دکترت چی گفت.
ویهان بی قرار عصبی لب زد
-نمیتونم
سودابه وارد اتاق شد
-مادر از دست تو کاری برنمیاد فقط چند ساعت هاویر میره
ویهان لبه تخت نشست.تلفن آشو به صدا درآمد.به هوای اینکه هاویر پشت خط است بی توجه به شماره تماس گیرنده گوشی را سایلنت کرد.بعد از چند ثانیه تلفنش دوباره زنگ خورد‌.با دیدن شماره بیمارستان سریع تماس را وصل کرد.صدای پرستار در گوشش پیچید
-آقای حسیبیان بیمارتون علائم حیاتیش بهبود داشته و احتمال بهوش اومدنش خیلی زیاده.
آشو نمیدانست چه عکس‌العملی نشان دهد.نگاه سودابه و ویهان به آشو بود.
-چت شده؟یه چیزی بگو.
-از بیمارستان بود گفت مریضتون علائم حیاتیش بهبود داشته ممکنه بهوش بیاد.
ویهان با عجله از روی تخت بلند شد
-من باید برم،حتما بهوش میاد.دلم‌میخواد وقتی چشماشو باز میکنه اولین نفر منو ببینه!
آشو سری تکان داد.ساعتی نگذشته بود که همه در راهرو بیمارستان جمع شدند.
پرستار با شنیدن صدای همهمه به سمتشان آمد
-این همه آدم برای چیه؟؟
-منتظر میمونیم تا بیمارمون بهوش بیاد.
-خب زمان دقیقی نداره بهوش اومدنش که،ما فقط اطلاع دادیم که درصد بهوش اومدنش بیشتر شده و امید داریم به زودی بهوش بیاد نگفتیم که همگی بیایید اینجا.اینجا بیمارستانه،نمیشه که همگی با هم بخوایید بمونید.لطفا برید بیرون بیمارستان یا نهایتا توی حیاط.
پرستار بعد از اتمام حرف‌هایش به سمت اتاق اسپاکو رفت‌.با دیدن اسپاکو شوکه،از اتاق بیرون آمد.سپس به همراه چند پرستار و دکتر و دوباره وارد اتاق شد.

#ایران_تهران
#اسپاکو
چشمهایش را باز کرد.تنها چیزی که دید سقف سفید بالای سرش بود.
دکتر به همراه پرستار وارد اتاق شد. چشمهایش در حلقه چرخید روی دکتر که بالای سرش ایستاده بود ثابت ماند
-سلام دخترم حالت خوبه؟
چشم روی هم گذاشت.لب‌های خشکش را به سختی باز کرد
-خانوادم!
صدایش به شدت گرفته بود.
-همه بیرون هستند.
تمام بدنش درد میکرد.دردش به قدری زیاد بود که حس میکرد یک شب تا صبح در هاوَن(هَوَنگ)کوبیده بودنش.
دکتر رو کرد به پرستار
-فقط یکی دو نفر از افراد خانوادش میتونن فعلا بیان و ببیننش.بگو بیان.
پرستار از اتاق خارج شد و به حیاط رفت.خانواده حسیبیان را دید که گوشه‌ای ایستاده اند،به سمتشان راه افتاد.با دیدن پرستار همگی با نگرانی به او چشم دوختند.
-فقط از نزدیکانش مثل همسر،پدر،مادر،یا خواهر و برادرش دو سه نفر میتونن بیان و ببیننش!
ویهان بلافاصله به دنبال پرستار راه افتاد،آشو و هاویر هم به دنبال ویهان رفتند.
-خب دخترم،این‌ها رو میشناسی؟
ویهان دلش میخواست جلو برود و اسپاکو رو در آغوش بکشد.
اسپاکو نگاهی به چهره‌ها انداخت و با نگاه به آنها اشاره کرد
-هاویر،آشو،ویهان
-میتونی بگی چه نسبتی باهات دارن؟
اسپاکو لب‌های خشکش را فاصله داد و با صدای آرامی گفت
-هاویر دختر داییم،ویهان و آشو هم پسر دایی‌هام هستن.
نگاه ویهان مات شد،لحظه‌ای قلبش از تپیدن ایستاد.اسپاکو رو کرد به هاویر
-آریا کجاست؟نیومده؟
حالا هر سه شوکه به اسپاکو نگاه میکردند.دکتر چند سوال دیگر هم از اسپاکو پرسید و رو به ویهان کرد
-شما همراه من بیایید.
صدایی در سرش فریاد میزد.
-چرا اسپاکو نگفت ویهان همسرم؟چرا اسم آریا رو آورد؟
سرش کوهی از فکر و خیال شد.اما گوشه‌ای از دلش خدا را شکر میکرد که اسپاکو بهوش آمده است.

#انگلیس_لندن
#شاهو
شاهو سخت به دنبال کارهایشان بود تا هرچه سریع‌تر به ایران برگردند.بهرام قول داده بود کمکش کند تا همه‌ی ثروت خانوادگی را از ساشا پس بگیرد.
نگاهش را به دودی که از دهانش خارج میشد دوخت.احمقانه بود اما هنوز هم بعد از گذشت این همه سال خاطره‌ی همان دوباری که با ویدیا بود از ذهنش نرفته بود.ویدیا را نه برای خودش میخواست و نه کس دیگری.حالا که ویدیا برای او نبود نباید سهم ساشا هم میشد.
ملیکا وارد اتاق شد و پشت سر شاهو ایستاد.شاهو وجود ملیکا را احساس کرد و به عقب برگشت.حالا ملیکا کاملا در آغوشش بود.خم شد روی گردنش و نزدیک لاله‌ی گوشش را نفس کشید.هیچ زنی بوی ویدیا را نمیداد.چرا نمیتوانست او را فراموش کند.در دل لعنتی به ویدیا فرستاد.به پهلو‌های ملیکا چنگ زد و سر در گردن همسرش فرو کرد و حریصانه بوی گیسوانش را بلعید،شاید که ذره‌ای از عطشش کمتر میشد.
ملیکا میدانست که شاهو در رابطه‌اش همیشه خشن است‌.انگار ذره‌ای لطافت در وجود مردش نبود.باید خودش را برای شب سختی آماده میکرد.
شاهو چنگی به موهای ملیکا زد و سرش را به عقب کشید.لب‌هایش روی لب‌های همسرش قرار گرفت.گاهی بوسه‌هایش به گاز خفیفی منتهی میشد.اما ملیکا سکوت کرده بود.

#ایران_تهران
#ویدیا
اولین باران پاییزی بشدت میبارید.صدای قطرات باران که به شیشه میخورد به گوشش میرسید.نگاه علیرام‌ مات عکس‌های دونفره‌ای بود که بعد از گذشت این همه وقت تنها همدم تنهایی‌اش بود.
سمیرا اولین و آخرین دختری بود که به او علاقمند شده بود.چطور میتوانست فراموشش کند.
صدای رعد و برق بلند شد.با حسرت دستی به لبهای خندان دخترک در عکس کشید.این حجم از دلتنگی را عکس‌ها هم دیگر درمان نمیکردند.
پریشان‌تر از همیشه لب‌تاپ را بست.دستی به گردنش کشید.پنجره را باز کرد.قطرات باران به همراه سرما وارد اتاق شدند. التهاب درونش آنقدر زیاد بود که سرمای هوا را احساس نکند. فردا روز پرکاری داشت،اما انگار خواب از چشمانش فراری شده بود.
.

.
ساشا روی تخت دراز کشیده بود و کتابی مطالعه می کرد ویدیا لباس راحتی پوشیده بود و موهای بلندش را شانه میکشید.
نگاه ساشا از زیر عینک به ویدیا بود.بعد از گذشت این همه سال ذره‌ای از جذابیت و زیبایی ویدیا کم نشده بود.ویدیا آرام زیر لحاف کنار ساشا خزید.عطر تنش همراه با عطر ملیحی که این سال‌ها استفاده می‌کرد مشام ساشا را پر کرد. کتاب را بست و کنار آباژور گذاشت. ویدیا سر بر شانه ساشا گذاشت.دست ساشا دور بازوی ویدیا حلقه شد،لب‌هایش روی موهای نرم و ابریشمی ویدیا نشست چشمانش را بست و بوسه ای روی موهای ویدیا کاشت.

#ایران_تهران
#اسپاکو
ویهان به همراه دکتر از اتاق خارج شد.هاویر نمیدانست چه بگوید.هنوز شوکه بودند.به سمت اسپاکو رفت و دستش را در دست گرفت.
-خیلی خوشحالم که حالت خوبه. اگر بدونی این مدت چقدر دلتنگت بودیم.
– مگه چقدر شده که بیهوشم؟
-نزدیک سه ماه،این مدت برای هرکدوم از ما به اندازه یک سال گذشت.خدا رو شکر که بهوش اومدی.
-هاویر آریا کجاست؟نیومده چرا؟
هاویر نگاهش را به آشو دوخت. منظور اسپاکو را متوجه نمی شد این که چه اصراری به آمدن آریا داشت.
.
.
ویهان وارد اتاق دکتر شد.
– چیزی شده آقای دکتر؟
– فعلا در حدثه اما ممکنه خانم شما یک یا چند سال از خاطرات زندگیش رو کاملاً فراموش کرده باشه!
ویهان حس کرد زیر پایش خالی شد.قلبش لحظه‌ای تپیدن را فراموش کرد.با صدایی که به وضوح میلرزید لب زد
-یعنی اسپاکو یادش نمیاد که با هم ازدواج کردیم؟یادش نمیاد بچه‌ی چند ماهمون رو از دست دادیم؟درسته؟؟؟
-گفتم که فعلا در حد حدث و گمان هست.باید چندتا آزمایش و MRI ازش بگیریم تا جواب دقیق بدیم.
-اگر چیزی که میگید درست باشه چقدر ممکنه این فراموشی طول بکشه؟
-متاسفانه زمان دقیقی رو نمیشه مشخص کرد.گاهی امکان داره یک هفته طول بکشه گاهی هم ممکنه بیمار اصلا اون خاطراتی که فراموش کرده رو به یاد نیاره!باز هم میگم جواب قطعی رو بعد از مشخص شدن نتیجه آزمایشات میتونم بگم.

#ایران_تهران
#اسپاکو‌
بالاخره بعد از انتظاری کشنده جواب آزمایشات آماده شد.همانطور که دکتر حدث زده بود اسپاکو قسمتی از خاطراتش را فراموش کرده بود.باورش برای ویهان سخت بود.اینکه ممکن است اسپاکو هیچ‌وقت بهترین خاطرات مشترکشان را به یاد نیاورد.
ویهان کلافه و درمانده رو به دکتر کرد
-من الان باید چکار کنم آقای دکتر؟درمانی؟دارویی؟خارج از ایران ببرمش برای درمان چی؟اونجا حتما یه راه‌کاری دارن براش.
دکتر که حال ویهان را درک میکرد او را به آرامش دعوت کرد
-لطفا آرامش خودتون رو حفظ کنید.باید با خود همسرتون این موضوع رو درمیون بذاریم.ایشون هستن که تصمیم میگیرن که کمک درمانی یا مشاوره رو میپذیرن یا خیر.ممکنه خاطرات عذاب‌آوری بوده که پاک شدن و بازگشتشون ایشون رو منقلب کنه و حالشون خیلی حادتر از چیزی که الان هست بشه.اما در نظر داشته باشید تحت هیچ شرایطی فشار عصبی بهشون وارد نکنید.یک سری چیزها رو باید به زمان سپرد تا به مرور بهبود پیدا کنن.
.
.
هاویر وارد اتاق اسپاکو شد.
-هاویر من تا کی باید اینجا بمونم؟
-احتمالا فردا مرخص بشی و ادامه استراحتت رو خونه انجام بدی.
ویهان پشت سر دکتر وارد اتاق شد.
دکتر با لبخندی که همیشه بر لب داشت رو به اسپاکو کرد
-حالت چطوره دخترم؟
اسپاکو نگاهی به ویهان که سرش پایین بود انداخت.
-خوبم.
-خب خدا رو شکر.اینطور که معلومه دختر قوی هستی.
دکتر به لبخندش عمق بخشید و بعد از نفس عمیقی حرفش را ادامه داد
-بهتر دیدم خودت هم در جریان یک سری مسائل باشی.بهرحال این تویی که باید تصمیم بگیری
اسپاکو از حرف‌های دکتر نگران شد، اخمی کرد
-چیزی شده ؟
-نمیشه گفت اتفاق بدی افتاده یا خوب،اما بخاطر تصادف و ضربه‌ای که به سرت وارد شده قسمتی از خاطراتت رو فراموش کردی.ممکنه این اتفاق فقط چند روز طول بکشه ممکن هم هست بیشتر.
-من نمیفهمم،یعنی چی؟یعنی من فراموشی گرفتم اونم فقط چند سال از زندگیم رو؟
-درسته،ببین دخترم سیستم مغز انسان خیلی پیچیدست،نمیشه توی چند خط توضیح داد که چرا و چطور این اتفاق افتاده،اما ضربه ای که به سرت خورده باعث شده مغزت چنین واکنشی نشون بده،شاید به طور عامیانه بشه اینطور بیان کرد که در زمان بیهوشی بدنت ترجیح داده قسمتی از خاطراتت رو پاک کنه و برگرده تا اون خاطرات رو نگهداره و از بین بره!
-چه اتفاقات مهمی رو من فراموش کردم؟
ویهان که تا آن لحظه ساکت بود به تخت نزدیک شد
-مثلا ازدواجت با من.
اسپاکو نگاهش را به ویهان داد
-من با تو ازدواج کردم؟؟؟امکان نداره…باورم نمیشه!من و تو؟؟؟
تمام ذهنش پر از سوال و حرف بود.دیگر متوجه صحبت‌های اطرافیانش نمیشد.تا جایی که به خاطر داشت ویهان را همیشه دوست داشت اما به عنوان یک دوست نه همسر.
با نشستن دستی روی شانه‌اش سرش را بالا آورد.نگاهش به دو گوی رنگی افتاد.
جز اسپاکو و ویهان کسی در اتاق نبود.آنقدر در خورد غرق بود که متوجه رفتن بقیه نشده بود.
-بهم فرصت بده.
لبخند کمرنگی لب‌هایش را نقاشی کرد
-تو فقط باش،ساختنش با من.تو باش تموم کم و کسرش با من!

#ایران_تهران
#پانیذ
-پانیذ خواهش میکنم،دوست دارم تو هم همراهم باشی.
-آنا جان،من حوصله ندارم.خودم یه دستی به سر و صورتم‌ میکشم.
-خیر سرم بله برونمه‌ها!!
-نه عزیزم،نگو بله برون بگو عقدکنون!!
-حالا هرچی،من استرس دارم میخوام تو همراهم باشی.
پانیذ برای تغییر بحث پرسید
-آنا چیشد دایی قبول کرد؟
آنا که ذهنش از بحث آرایشگاه منحرف شده بود رو به پانیذ کرد
-منم تعجب کردم،اما تا جایی که میدونم پدر مانی با بابا صحبت کرد،نمیدونم چی به بابا گفته که بابا قبول کرد.وای پانیذ دلم شور فردا رو میزنه.
-من از دست تو و دلت چکار کنم؟قبلا دلت شور مانی رو میزد که الان دیگه گرفتت دیگه،حالا شور چیو میزنه؟
-خودمم نمیدونم فقط میدونم شور میزنه!
پانیذ عصبی دست لای موهایش فرو کرد
-خوشی زده زیر دلت بگیر بخواب فردا صبح زود باید بیدار بشیم.
آنا که انگار دوباره برنامه فردا یادش افتاده بود سرش را روی بالشت گذاشت
-راست میگیا
پانیذ که تغییر رفتار ناگهانی آنا خنده‌اش گرفته بود طوری که او بشنود گفت
-خل شدی رفت.
.
.
‌.
صبح زود با صدای مستانه هر دو مستانه برخواستند.آنا رفت دوش بگیرد.پانیذ هم تمام لوازم مورد نیاز را در ساک کوچکی جای داد.
بالاخره آنا از حمام خارج شد و سپس پانیذ دوش سبکی گرفت.
هر دو آماده بودند که مانی به دنبالشان آمد.پانیذ روی صندلی عقب جای گرفت.
-پرستو نیومد؟
-نه اون قرار شد با دخترخالم یه آرایشگاه دیگه برن.
آنا سری تکان داد.پانیذ محو رنگ‌ برگ‌های پاییز بود.شدیدا طالب یک دل سیر قدم زدن روی برگ‌های خزان‌زده بود.اما باید آنا را همراهی میکرد تا شب بیادماندنی داشته باشد.

 

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۹ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-9/feed/ 4