رمان من https://roman-man.ir خواندن و دانلود بهترین رمان ها مدولباس گالری عکس و آشپزی و هزاران مطالب دیدنی Sat, 01 Aug 2020 17:48:41 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.4.2 https://roman-man.ir/wp-content/uploads/2018/10/cropped-Untitled12-32x32.jpg رمان من https://roman-man.ir 32 32 رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۱ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-21/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-21/#respond Sat, 01 Aug 2020 17:48:41 +0000 https://roman-man.ir/?p=5060 #ایران_تهران #شاهو نگاه آخر و تو آینه به چهره اش انداخت. قد بلند و اندامی لاغر و کشیده. کت مشکی زیادی کوتاه تا زیر باسن، شلوار کرپ راستا بالای مچ پا و کفشهای مشکی پاشنه ۷ سانت. روسری ساتن رو باز روی موهای بلوندش انداخت. باید هر طوری شده پسرعموی مغرورش رو به خودش جذب …

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
#ایران_تهران
#شاهو

نگاه آخر و تو آینه به چهره اش انداخت. قد بلند و اندامی لاغر و کشیده.

کت مشکی زیادی کوتاه تا زیر باسن، شلوار کرپ راستا بالای مچ پا و کفشهای مشکی پاشنه ۷ سانت. روسری ساتن رو باز روی موهای بلوندش انداخت.

باید هر طوری شده پسرعموی مغرورش رو به خودش جذب می کرد. از اتاق بیرون اومد.

نگاهی به خونه ای که چند کوچه بیشتر تا خونه ی ساشا فاصله نداشت و پدر به سختی پیدا کرده بود انداخت. بهتر از اون سگ دونی که تو لندن توش زندگی می کردند بود.

ملیکا با دیدن یاس سؤالی نگاهش کرد.

-کجا؟

-میرم شرکت.

-اونجا برای چی؟

-میخوام شروع به کار کنم … کی بهتر از من برای مدل بودن؟!

ملیکا سری تکان داد. یاس بوسه ای روی هوا فرستاد و از خونه بیرون زد. جلوی در شرکت از ماشین پیاده شد و به سمت نگهبانی رفت.

نگهبان با چشمهای هیز نگاهی به یاس انداخت. یاس بی پروا چشمکی زد و وارد شرکت شد. کارکنان با دیدن دوباره ی یاس پچ پچ ریزی رو شروع کردند.

مردها نگاه خریدارانه ای بهش انداختن. با غرور به سمت اتاق علیرام راه افتاد. بی توجه به منشی و تذکرش، ضربه کوتاهی به در زد و وارد اتاق شد.

علیرام متعجب سر بلند کرد. با دیدن یاس اخم ریزی کرد و از پشت میز بلند شد.

-سلام پسرعمو.

-سلام. لطفاً وارد اتاق من میشی اول در بزن و صبر کن!

یاس به سمتش رفت و فاصله ی بینشون رو پر کرد. با عشوه و ناز با سرانگشت های بلندش خطی روی سینه ی پهن و زیادی عضلانی علیرام کشید.

#ایران_تهران
#علیرام

یاس: گوشت تلخ نباش!

علیرام از اینهمه نزدیکی عصبی شد و مچ دست یاس و گرفت.

-سعی کن از من دور بمونی.

مچ دستش و ول کرد. با اینکه به مذاق یاس خوش نیومد اما خنده ای کرد و روی مبل نشست.

-برم سر اصل مطلب؛ اومدم تا مدل شرکت بشم.

علیرام پشت میز نشست.

-اما ما مدل داریم و نیازی به به مدل جدید نداریم.

یاس نگاهش و با لوندی به علیرام دوخت.

-یعنی مدلهاتون از من جذاب تر هستند؟ فکر کنم این شرکت مال پدر منم هست!

علیرام تو بد مخمصه ای افتاده بود. منشی بعد از در زدن وارد اتاق شد.

-ببخشید آقای زرین، از سالن زنگ زدن؛ مثل اینکه خانوم برومند دستش شکسته و برای طرح های پائیزی نمی تونن با ما همکاری کنن.

یاس با شنیدن این خبر لبخند پیروزمندانه ای زد.

-باشه، میتونی بری.

منشی از اتاق خارج شد. یاس سکوت و شکست.

-مثل اینکه خدا منو رسونده!

علیرام دستی به گردنش کشید و نگاهی دوباره به یاس انداخت. از لحاظ قد و قیافه می شد گفت حتی از برومند هم بهتر بود و با توجه اینکه چیزی هم به برگزاری مراسم نمونده بود، به ناچار سری تکون داد.

-باشه اما شرط دارم.

-خب؟

-مسائل فامیلی و خانوادگی تو شرکت نباشه. کار و نظم در کار خیلی برام مهمه. اگر می تونی این مقررات رو رعایت کنی از فردا بیا.

یاس بلند شد.

-قول نمیدم اما سعیم رو می کنم.

چشمکی زد.

-خداحافظ پسرعمو.

از اتاق بیرون رفت. علیرام دستی با خستگی روی چشمهاش کشید.

#ایران_تهران
#پانیذ

مامان وارد اتاق شد.

-نمیخوای پیمان باهات بیاد؟

وسایل لازم و تو کوله ی مشکیم گذاشتم و نگاه آخر و انداختم. کمر راست کردم.

-جنگ که نمیرم؛ بچه ها خودشون میان دنبالم.

-باشه اما خیلی مراقب خودت باش.

هر دو دستمو روی چشمهام گذاشتم.

-به روی چشم.

مامان از اتاق بیرون رفت. برق لبم و روی لبهام کشیدم. دوباره پائیز شده بود و خشکی لبهام شروع.

با صدای زنگ گوشیم کوله ام رو برداشتم و با مامان خداحافظی کردم و از خونه بیرون اومدم. ماشین بن سان جلوی در بود.

شاهرخ جلو نشسته بود و ارغوان و نگار روی صندلی های عقب. کنار نگار جا گرفتم.

-سلام به همه.

بن سان از آینه ی جلو نگاهی بهم انداخت.

-سلام. چطوری؟

-عالی مثل همیشه. بقیه بچه ها کجان؟

نگار: اونا زودتر رفتن.

تا رسیدن به مقصد با نگار راجع به کار صحبت کردیم. ماشین کنار در بزرگ فلزی رنگی ایستاد. چند بوق زد.

بعد از چند دقیقه در باز شد و با ماشین وارد شدیم. با دیدن خوشه های گندم که زرد رنگ بودن با شوق و هیجان دست بهم کوبیدم.

-خدای من اینجا رو ببین … واقعاً گندم زاره!

بن سان کنارم کشید.

-خوشت اومد؟

سر بلند کردم و با لبخند گنده ای که میدونستم تمام دندون هام نمایانه با اشتیاقی که واقعاً نمی تونستم پنهان کنم سر تکان دادم.

-خیلی قشنگه!

لبخندی زد. همه به سمت خونه ای که ته گندم زار قرار داشت حرکت کردیم. خونه ای نقلی که بیشتر شبیه به کلبه ی دنج دو نفره ای بود.

-اینجا مال کیه؟

-علیرام.

-کی؟

-داداشم.

#ایران_تهران
#پانیذ

-هرچند باورش برام سخت بود که مردی مثل علیرام بخواد عاشق طبیعت باشه! علیرام وقتهایی که دلش تنهایی می خواد، یه جورایی بریدن از دیگران، میاد اینجا. گاهی شده چند روز میمونه.

-پس چطور الان ما از اینجا سر درآوردیم؟

تک خنده ای کرد.

-چون این گندم زار جون میده برای ساختن کلیپ!

با حرفش موافق بودم. هر کسی مشغول یه کاری شد.زیردست نگار نشستم تا کمی صورتم رو گریم کنه.

بعد از اینکه کارش تموم شد نگاهی به خودم انداختم. صورتم فقط از بیروحی دراومده بود. سمت گندم زار حرکت کردم.

نسیم خنکی لا به لای خوشه های گندم می وزید و باعث می شد تا به حرکت دربیان. به نرمی کف دستم و روی خوشه ها کشیدم و با لذت چشمهام و روی هم گذاشتم. بوی گندم پیچید توی مشامم.

آروم چشمهام و باز کردم. نگاهم به بن سان افتاد که از ته گندم زار به سمتم می اومد. با رسیدن بهم سر بلند کردم. هر دو بین گندم زار بودیم.

با صدای شاهرخ نفس حبس شده ام رو بیرون دادم. بن سان به سمتش رفت تا کار و ببینه. بالاخره بعد از چندین بار تکرار، یکی به دل بن سان نشست.

هوا تاریک شده بود که به سمت تهران حرکت کردیم. خوشحال از یک روز خوب و خاطره انگیز با بچه ها خداحافظی کردم.

بعد از خوردن شام به تختم پناه آوردم.

#ایران_تهران
#علیرام

همه توی سالن پرو بودن. مستوفی، طراح لباس، به سمتش اومد.

-آقای زرین، نمیاین سالن؟

با خانم مستوفی به سمت سالن رفتند. نگاهش به یاس افتاد که با عشوه روی سن قدم می زد. با صدای مستوفی نیم نگاهی بهش انداخت.

-به نظرم دختر عموتون از خانم برومند بهتر هستن چون از جذابیت چهره ی خوبی برخوردارند.

-خلاقیت و کار برام مهمه؛ چیزی تا جشنواره نمونده، نمیخوام چیزی کم و کاست داشته باشه.

-خیالتون راحت، نگران هیچی نباشید.

علیرام سری تکون داد. یاس با تموم شدن کارش لبخند به لب به سمت علیرام اومد.

مستوفی خسته نباشیدی گفت و به سمت دیگری رفت. یاس با طنازی طره ای از موهاش و دور انگشتش چرخوند و سرش و کمی به سمت علیرام نزدیک کرد.

هرم نفس هاش به صورت علیرام می خورد. با تن صدای وسوسه برانگیزی که هر مردی رو وسوسه می کرد لب زد:

-من می تونم کار تبلیغات لباس زیرهاتون رو هم انجام بدم.

علیرام نگاهش و به چشمهای یاس دوخت.

– فعلاً اینی رو که شروع کردی به نحو احسن به پایان برسون؛ لباس زیراتم برای اونایی که بهت تمایل دارن بپوش چون من کارم لباس مجلسی و اسپورته!

دیگه نایستاد و به سمت خروجی سالن به راه افتاد. یاس عصبی دستشو مشت کرد. ناخن های بلندش تو کف دستش فرو رفت.

#ایران_تهران
#شاهو

یکماه از اومدن شاهو به ایران می گذشت. طی این مدت همه چی اونطور که می خواست پیش رفته بود اما با هر بار دیدن ویدیا انگار کسی خنجر زهرآلود توی قلبش فرو می کرد.

از اینکه می دید ساشا انقدر خوشبخته حسادت تمام وجودش رو می گرفت. یاس وارد اتاق شد.

-بابا؟

شاهو فیلتر سیگار رو داخل زیرسیگاری خاموش کرد.

-بیا عزیزم.

یاس وارد اتاق شد و روی صندلی رو به روی پدرش نشست. شاهو نگاهی به دخترش انداخت.

-از کار راضی ای؟

-همه چی خیلی خوبه اما این پسره انگار از آهنه نفوذناپذیره! هر چی بهش نزدیک تر می شم، دورتر می شه.

-تو می تونی، من بهت ایمان دارم. تموم اون شرکت باید مال من بشه؛ می فهمی اینو؟

چشمهای یاس از تصور داشتن چنین شرکتی برق زد. بلند شد.

-تا چند روز دیگه قراره یه شوی لباس برگزار بشه و مدل اصلی منم.

شاهو خنده ی پیروزمندانه ای کرد. یاس از اتاق بیرون رفت. ملیکا با ظرف میوه وارد اتاق شد.

از وقتی به ایران اومده بودن می دید که شاهو چطور ازش دور شده! ظرف میوه رو روی میز گذاشت.

-نظرت چیه خانواده ی برادرت رو دعوت کنیم؟

شاهو کمی فکر کرد.

-خیلی خوبه اما الان نه! بهت خبر میدم.

-تو مشکلت با این خانواده چیه؟

شاهو بی حوصله به ملیکا پشت کرد.

-من فقط دنبال حقم اومدم الانم میخوام استراحت کنم.

ملیکا نفسش رو با درد بیرون داد.

 

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-21/feed/ 0
رمان غرقاب پارت ۶۱ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-61/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-61/#comments Fri, 31 Jul 2020 12:58:43 +0000 https://roman-man.ir/?p=5058   غوغا بود، احوالش هم غوغا! چشمانم هنوز خیره بود به مقابلم. به سیاهی ای که هیچ در آن دیده نمی شد و سرم از پشت، چسبید روی دیوار….حالا انگار تازه داشتم می فهمیدم میعاد چه گفته بود. دستم را روی دهانم گذاشتم. ـ سلام…دیر که نکردم! چشمانم از دودو زدن ایستادند. توی همان تاریکی …

نوشته رمان غرقاب پارت ۶۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

غوغا بود، احوالش هم غوغا! چشمانم هنوز خیره بود به مقابلم. به سیاهی ای که هیچ در آن دیده نمی شد و سرم از پشت، چسبید روی دیوار….حالا انگار تازه داشتم می فهمیدم میعاد چه گفته بود. دستم را روی دهانم گذاشتم.

ـ سلام…دیر که نکردم!

چشمانم از دودو زدن ایستادند. توی همان تاریکی اما، دستم خودمختار، محکم تر دهانم را فشرد تا صدایی از آن بیرون نرود و بعد…سر خوردم پای همان دیوار و در تاریکی. شبیه آدمی که تمام عضلاتش، فلج شده باشند. صدای….علی بود.

ـ بهتری میعاد؟ تنهایی؟

ـ آره، بابا…من و رسوند گفت….تا تایمت تموم بشه…کاری انجام…بدم بعد…میام.

دست دیگرم هم به کمک آمد، روی دست قبلی نشست. بیش تر به دهانم فشار وارد کرد و همه ی ناله ی پردردم را خفه کردند. یک پایم دراز شد و آن یکی، خم شده ماند. از در نیمه باز، چشمان نیمه جانم چرخیدند توی اتاق. پشتش به من بود. من…با دیدن سری که چرخید و نیم رخی که پیش چشمانم نشست، یک بار نه…بارها مردم. پلک زدم. صورتم خیس شد و یکی از دستانم سر خورد کنارم. دیگر می خواستم هم صدایم در نمی آمد.

“تو آه منی اشتباه منی؛ چگونه هنوز از تو میگویم
تو همسفر نیمه راه منی؛ چگونه هنوز از تو میگویم؟!
پناه منی تکیه گاه منی؛ که زمزمه ات مانده در گوشم
گناه منی بی گناه منی! که بار غمت مانده بر دوشم…”

صورتم خیس خیس بود. زیر چانه ام را قطرات اشک پر کرده بودند و نفسم، از شدت فشار انگشتانم بالا نمی آمد. با این وجود هنوز نگاهم رویش بود. چسبیده روی هرحرکتش…روی تن صدایش، روی خنده های آرامش. سرش را نمی چرخاند وگرنه می دید. می دید از درز باز دری، یکی داشت چطور حسرت زده به قامتش نگاه می کرد. سینه ام، تیر می کشید، شقیقه هایم نبض می زدند. جانم تب کرده بود. چشمانم…می بارید و صدایم، داشت دل دل می زد برای یک بار صدا کردنش. داشت خیالم راحت می شد. داشتم کم کم از دیدن لبخندش آسوده می شدم که لااقل از ما دونفر، یکی حالش خوب شده که نگذاشت. میعاد سوالی پرسید که سرم را دوباره پنهان کرد و چسباند به دیوار و آن یکی دست افتاده، سرجایش برگشت. روی دهانم…برش می داشتم. با صدای بلند صدایش می کردم. علی های زیادی پشت دندان هایم به حبس کشیده شده بودند.

ـ چته علی؟

ـ یه بویی نمیاد؟

چشمانم را محکم بستم. دهانم را بیش تر فشردم. آزادتر اشک ریختم و آن پای دراز شده ام هم، خم شد.

ـ چه بویی؟

صدایش، غم غربت را انگار یدک می کشید. غم نداشتن….غم یادآوری!

ـ بوی یه عطر…یه عطر آشنا!

به جلو خم شدم. زار زدم اما بی صدا، روی همان زمین خاکی، چشمانم سوختند و اشک ها شدت گرفتند. قلبم….داشت آتش می گرفت. بویش را یک دنیا می توانست بفهمد.

“صدای توام پا به پای توام؛ تو میبری ام رو به خاموشی
غریبه ترین آشنای توام؛ که میکشدم این فراموشی…
تمام منی ناتمام منی؛ چه بغض بدی در گلو دارم!
بیا و بگو فکر حال منی؛ ببین که هنوز آرزو دارم “

ـ بوی خاصی نمیاد.

صدای میعاد بود با یک دنیا غم و بعد، جواب او…با صدای مستأصل! انگار کلافه شده بود.

ـ اما….

ـ هیچ کس که این جا نیست. من نمی فهمم، بوی چی منظورته.

صدایش دیگر درنیامد. من اما همان پشت، وقتی داشتم جان می کندم تا صدای زارم بلند نشود، نفس های عمیقش را حس کردم. داشت بو می کشید. بوی آشنای تن یاری که….نخواسته بود یار بماند. الکی فکر کردم حال او خوب است. او هم بد بود…بد بود که هنوز عطر من را به خاطر داشت و حسم می کرد.

ـ کجا داری می ری علی؟

صدایش از نزدیکی به گوشم می رسید. انگار، پشت در همین اتاق ایستاده بود.

ـ اون جا انباریه پسرم. دنبال چی می گردی؟

صدای دکتر انگار، یاری امان رساند. صدای قدم هایش متوقف شد. حسم کرده بود. من این را می فهمیدم.

ـ نمی دونم اما…بگذریم!

****************************************************************************************
_ اولاش گرمی…داغه تنت! نمی فهمی چی شده. انگار که پات شکسته باشه یا دستت….فرقش اینه فقط دلت شکسته. هی می ری عقب، باز میای جلو. راه و گم کردی. گیجی…تب داری….درد می کشی. شبیه خورشیدگرفتگی می مونه. روزه…هوا روشنه اما یهو همه چیز تاریک می شه. منتظر می مونی، که از خواب بپری، که خورشید باز بشه، ابرا برن کنار…کابوس تموم شه. اما نمی شه! یکم که می گذره….می فهمی نه، خواب نیست! جدی جدی زندگیت سیاه شده. جدی جدی گم شدی….جدی جدی مردی!

نگاهم می کرد. با یک غم بی انتها. من هم حرف می زدم. با صدایی که از گریه ی طولانی در جلسه ی فیزیوتراپی، خش داشت. لبخند زدم. محو و آن قدر غم آلود که شرمنده ی خودم شدم.

ـ تو می دونی هربار که دلت هوس چایی می کنه، دوتا فنجون بریزی و فنجون دومی، انقدر یخ کنه که از دهن بیفته و تو هنوز منتظر باشی…بیاد…جلوت بشینه، برش داره و وقتی توی چشمات زل زده ازش بنوشه یعنی چی؟

سکوت کرده بود. نفسم یخ زده بود. به تهران شلوغ زل زدم. به نقطه ی انتهای جهان تازه کشف شده ام! این جا آدمیزادی نبود. فقط یک جاده ی خاکی بود که تورا می رساند به یک تپه ی بلند و بعد…شهری که از این بالا، زیبا به نظر می آمد اما خبر از باطنش نداشتی. خبر از دردهای حک شده در جانش.

ـ این که غذای مورد علاقه اش و ببینی، گشنگی از یادت بره. این که هوا سرد شه…دلت شور بزنه. این که گوشت درد بگیره از نشنیدن صداش. از خالی بودن یه غوغا گفتنش؟

باز هم سکوت! از این جا تهران چندچراغ روشن بود. از آن پایین اما، چند قلب خاموش شده!

ـ آدما، باارزش ترین چیزی که دارن قلبشونه. توی اون قلب تمام حس هایی که توی زندگی تجربه کردن و عین یه گنج محافظت کردن. من…قلبم و دادم. پسشم نگرفتم…تو می دونی بدون قلب زندگی کنی یعنی چی؟

سکوت….چشمانم را بستم. صدایم لرزید.

ـ به زبونم گفته بودم ترک کنه تکرار اسمش رو. سخت بود. خیلی سخت…پشت در اون اتاق اما، قدر تمام این بیست ماه نگفتن اسمش، توی دلم صداش کردم.

ـ غوغا؟

چرخیدم. توی چشمانش زل زدم. توی نگاه شرمنده ی گریزانش.

ـ گفتم بره. رفت….بعد دیدم فقط رفتن اون مهم نیست. انگار اون که رفته، منم باید می رفتم. بیست ماه خودم رو دور کردم از همه چیز تا یه خاطره توی این شهر، تصمیمم و زیر سوال نبره. رفتم….بی خیال تعداد فنجون های چایی سرد شده ی اضافی و درد کشیدنای گوش و قلب و زبونم از این ترک بی موقع!

نگاهم می کرد. همچنان غمگین! لبخندی زدم شبیه گریه ای بلند، در یک نیمه شب تابستانی.

ـ رفتم نه برای این که نشد ببخشمش…نه برای این که سخت بود دوباره قبولش. میعاد من رفتم که حال خوشش کنار من، آیینه ی دق تو نشه.

ـ غوغا؟

ـ تو چیکار کردی میعاد؟

ـ می ذاری توضیح بدم؟

کف هردو دستم را بهم چسباندم. بعد هم جلوی دهانم گذاشتم و تنها نگاهش کردم. دستش را جلو کشید. مچ یکی از دستانم را گرفت و آرام فشرد.

ـ جلسات فیزیوتراپی… مادرش، قبل جلسات من بود… اتفاقی چندماه پیش… هم و دیدیم. مامان که از همه جا… بی خبر بود. رفتار بدی باهاش نداشت… منم جلوش…تظاهر کردم که مشکلی با این آدم ندارم…. و حتی نمی شناسمش.

مادرش…زن سرحال و سالمی بود. فیزیوتراپی برای چه؟ فقط خیره ماندم و خودش ادامه داد.

ـ بعد اون بود که دیگه نخواست بره. هرجلسه می موند…. مادرش رو عماد می برد… و علی می موند پیش من. چندجلسه… جلوی مامان سکوت کردم ….و دست آخر وقتی یکی از جلسات، مامان برای….. کاری از اتاق رفت بیرون….بهش گفتم بره. بره و دیگه سراغم نیاد…که اگه شکایت نکردم….پای غلطم ایستادم… پای حرفام… اما…نرفت….

ـ چرا؟

سرش را تکان داد.

ـ پرسیدم….گفتم…دلت…برام می سوزه… گفت…اونی که دلسوزی نیاز داره….من نیستم، خودشه…گفت این طوری….حالش بهتره…گفت…اجازه بدم که اشتباهش رو….جلوی چشمش ببینه!

اشتباهش، میعاد بود؟ یا شاید من…خواهر میعاد. غم از نگاهم چکه می کرد.

ـ اشتباهش تو بودی؟

سرش چرخید. توی چشمانم زل زد و بعد، انگار بغضش گرفت از گفتن این حقیقت.

ـ وقتی گفت اشتباه…توی چشمام نگاه کرد غوغا.
چشمان میعاد…شبیه ترین عضو بدنش به من بود.
تو آه منی اشتباه منی…چگونه هنوز از تو می گویم.
تو همسفر نیمه راه منی.چگونه هنوز از تو می گویم.”

چطور نگاهش کردم. چطور جان دادم و صدایی از من بلد نشد. چطور چشمانم در یک لحظه آنچنان پر شد که دیگر، نتوانستم صورتش را ببینم. اشتباهش من بودم!
ـ غوغا؟

ـ چرا بهم نگفتی؟

از صدایم، از حزنش…حال بدش…پریشانی اش…دل خودم هم آشوب شد.

ـ می خواستم بگم.

ـ کی؟

بدون این که صدایم بلند شود و فریاد بکشم پرسیدم. آن قدر خسته بودم که صدایم داد نشود.

ـ غوغا؟

ـ کی میعاد؟

سرش پایین افتاد. قلبم سوخت. دردآلود خندیدم. سرم را به سمت آسمان گرفتم و شنیدم که گفت.

ـ امروز، بهت نگفتم هست… تا لحظه ی آخر، چون… می خواستم باهام بیای!

یک ستاره داشت وسط آسمان جان می داد. نوری که از آن کم می شد را با چشم می دیدم. هوا هنوز روشن بود و من ستاره می دیدم. عجیب نبود؟ هیچ دیگر نپرسیدم و خودش ادامه داد.

ـ می خواستم بیای و ببینیش غوغا!

سرم را چرخاندم، چشمانش برقی زد. شبیه همان ستاره ای که داشت می مرد.

ـ می خواستم بفهمی، الکی ادای آدمای فارغ و درمیاری غوغا!

این جمله و جمله ی قبل ترش را بدون مکث یک باره گفته بود. شبیه وقت هایی که سالم بود و من، باز هم نگاهش کردم.

ـ غوغا….دیدیش، مگه نه؟

ـ میعاد؟

با صدای خش دار ملتمسم صدایش کردم تا تمامش کند و او، آرام ادامه داد.

ـ عطرت و شناخت غوغا.

بعد این جمله، بغض مردانه اش آب شد و شانه هایش لرزید. بهت زده، با همان خیسی جمع شده زیر چانه و پلک هایم نگاهش کردم و او، لب زد.

ـ از قصد تا آخر نگفتم…که بیای و ببینیش و بفهمی…داری ظلم می کنی غوغا.

من بودم و یک نگاه. یک حسرت…یک عمر درد.

ـ به خودت ظلم می کنی خواهرم.

ـ تو بخشیدیش؟

با همان صدای غمگین و آهسته پرسیدم و سر میعاد، آهسته بالا آمد. چشمانش…یک طور عجیبی بودند.

ـ غوغا؟

ـ میعاد…تو واقعا بخشیدیش؟

به پایش ضربه ای محکم زد. خسته از ضعفش، نالید.

ـ من و ببین غوغا…بعد ازم بپرس!

ـ پس چی می گی؟

این بار بلند پرسیدم. بلند تا او به خودش بیاید. بلند شدم. از روی تخته سنگی که رویش نشسته بودیم و او، می فهمیدم از نشستن روی آن عذاب می کشید. دور خودم چرخیدم و باز به آسمان خیره شدم.

ـ پس چرا حرف از دیدن و ظلم و عذاب می زنی میعاد؟

ـ چون تو بخشیدیش غوغا.

متحیر، وسط تمام دردی که داشت قفسه ی سینه ام را می سوزاند به چشمانش زل زدم و او، به کمک عصایش ایستاد. جلو آمد، به قدر یک آجر بینمان فاصله بود. باد بدی می آمد و صدایش، گوش هایم را داشت مریض می کرد. به چشمان خیسم زل زد و با همان بغض، لب زد.

ـ آدم، اگه یکی و نبخشه…اون طوری براش زار نمی زنه غوغا.

ـ میعاد!

صدایم خفه بود. او اما این بار بلند حرف زد.

ـ من نمی بخشم… خودم مقصرم…قبول اما بابت این که…فرار کرده و …. به تو نزدیک شده نمی بخشمش….با این حال غوغا…این تصمیم برای منه…. تو من نیستی….من اون و می بینم، هرجلسه ی فیزیوتراپی…با تمام بداخمی هام میاد…با تمام موقعیت اجتماعیش که ممکنه بشناسنش…میاد، می مونه…هرقدم که راه می رم انگار…راحت تر نفس می کشه… کنار اومدم با بودنش…تو چی غوغا؟ کنار اومدی با نبودنش؟

اشک، قطره قطره از چشمم می ریخت و من کنترلی رویش نداشتم. شده بودم غوغای ضعیف و خسته ی سال ها قبل.

ـ من…حالم بده غوغا! از عذاب حالت…از عذاب این که به خاطر من… پا روی دلت گذاشتی.

ـ میعاد؟

با التماس عجیبی صدایش کردم تا تمامش کند. نکرد. شاکی تر جلو آمد و لب زد.

ـ اگه واقعا فراموشش کردی…خب پس بچسب به زندگیت….اما اگه هنوز توی قلبته… داغ عذاب وجدان حال بدت و…روی دل من نذار… من هربار نگاهت می کنم که…ببینم خوبی و خیالم راحت بشه….اما….تو خوب نیستی….با همه ی نقش بازی کردنت…غوغا…تو…کمش داری!

نگاهم مانده بود روی صورت کبود شده ی او. تنم لرزید وقتی جلو آمد و لب زد.

ـ من…حالم بد می شه وقتی هرشب…برق اتاقت تا دم دمای صبح روشن می مونه…من حالم بد می شه وقتی می بینم یهو به جا زل می زنی و وسط جمع…چشمت می چرخه دنبال یکی که….نیست!

نیست را با لحن غم انگیزی گفت. خسته از ایستادن دوباره روی تخت سنگ آوار شد و من، ماندم و حالی که هرگز از او ندیده بودم.

ـ من…نمی بخشمش….اما تو….بخشیدیش غوغا!

غم انگیز این را گفت. انگار هردو ناگهانی خالی شده بودیم. من عمیقا حس می کردم دیگر حرفی برای زدن نیست و زانوانم، تاب و توانم ندارند. وقتی کنارش روی سنگ نشستم…هردو حالا به نقطه ای نامعلوم زل زده بودیم. پر از دردهایی که گفته شده بودند اما ترمیم نه…

ـ خانواده این نیست غوغا…

سرم را سمتش نچرخاندم. هنوز از شنیده هایم منگ بودم!

ـ این نیست که تو…به خاطر بقیه از خودت بگذری.

ـ پس خانواده چیه؟

گلویم سنگ شده بود. می سوخت….صدای او هم انگار داشت وسط آتشی می سوخت.

ـ این که بتونی بقیه رو قانع کنی.

نگاهش کردم. نفهمیده بودم چه می گوید. همین که سرم به سمتش چرخید او هم نگاهم کرد. حالا صورتش دیگر کبود نبود.

ـ به چی؟

ـ به این که…دوست داشتن بعضی اشتباهات، خیلی بد نیست!

مبهوت و شوکه نگاهش کردم. نم زیر پلکش را گرفت و سخت لبخند زد. بعد هم دستش را پیچید دور تن من و سرم، آرام تکیه خورد به بازویش.

ـ یه دل کن خودت و….بذار حتی اگه دیگه نخواستیش…من زجر این که باعثشم…نباشم!

بغضم شکست. آرام و من یک شهر را می توانستم با آن خیس کنم.

ـ میعاد من…

پرید بین حرفم.

ـ دلم می خواد بهت بگم… ازش دور باش غوغا….اما خب وقتی حالت و پشت در اون اتاق دیدم…وقتی عطرت و فهمید… سخت می شه گفتنش.

چشمانم را بستم، سعی کرد با خنده احوالم را تغییر بدهد.

ـ دیدی چطور…دکتر و متوجه اوضاع کردم…تا لو نده چیزی رو.

این که دکتر با ما همکاری کرده بود چیزی بود که اصلا برایم مهم نبود. فقط می خواستم فکر کنم. به خودم و تمام چیزهایی که از سرگذشته بودند.

ـ غوغا!

جوابش را ندادم و او، آرام لب زد.

ـ شنیدم فیلمش…توی یه جشنواره… نامزد شده….خودشم همین طور… اگر خواستی….

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۶۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-61/feed/ 3
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۵ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-45/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-45/#comments Thu, 30 Jul 2020 18:17:35 +0000 https://roman-man.ir/?p=5056   _نکنه اون دوست پسرت اذیتت کرده آره ؟! منظورش‌ چی بود ؟! کدوم دوست پسر ؟؟ گیج زیرلب زمزمه کردم : _دوست پسرم ؟! پوووف کلافه ای کشید و عصبی گفت : _چند ساله که نیما رو میشناسم همیشه آدم عصبی بوده ولی فکر نمیکردم با دوست دخترشم ای…… حرفش رو‌ قطع کرد و …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۵ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

_نکنه اون دوست پسرت اذیتت کرده آره ؟!

منظورش‌ چی بود ؟! کدوم دوست پسر ؟؟ گیج زیرلب زمزمه کردم :

_دوست پسرم ؟!

پوووف کلافه ای کشید و عصبی گفت :

_چند ساله که نیما رو میشناسم همیشه آدم عصبی بوده ولی فکر نمیکردم با دوست دخترشم ای……

حرفش رو‌ قطع کرد و بعد از چند ثانیه مکث صدای نفس عمیقش به گوشم رسید ‌، حالا میفهمیدم منظورش از دوست پسر چیه اون نیمای لعنتی طوری رفتار کرده بود که انگار دوست پسرمه و باهام رابطه عاشقانه داره
هه عاشقانه ؟!

_بیخیال …. زنگ زدم بهت بگم اطلاعات جدید که درباره پروژه جمع کردی رو برام بفرستی ولی انگار زیاد رو به راه نیستی

توی حرفش پریدم و‌ هول گفتم :

_ببخشید میشه یه خواهشی ازت بکنم ؟!

_بله چیزی شده ؟!

نمیدونستم با خواسته ام قبول میکنه یا نه برای همین استرس به جونم افتاده بود لبم رو زیر دندون فشردم و با لکنت لب زدم :

_نه یعنی چط….چطور بگم اوووم ……

فهمید برای گفتن حرفم دودلم ، جدی صدام زد و گفت :

_میشه حرفت رو‌ بزنی ؟؟

_میشه من برگردم شرکت خودمون آخه برام سخته اون…..

توی حرفم پرید و با لحنی که کلافگی ازش میبارید گفت :

_خودمم پشیمون شدم فرستادمت اونجا ولی اسمت تو لیست به عنوان نماینده رد شده و با وجود نیما هم فکر نکنم بشه کاری کرد

یعنی واقعا نمیتونستم از دست اون نیمای گودزیلا نجات پیدا کنم ؟! ناراحت گوشی روی توی دستم فشردم و گفتم :

_اوکی ممنون در مورد اطلاعاتم نگران نباشید بتونم فردا به دستتون میرسونم

با شنیدن لحن ناراحتم انگار تحت تاثیر قرار گرفته باشه گفت :

_میگم فردا یه سر بهم بزن ببینم چه کاری از دستم‌ برمیاد اوکی ؟!

با ذوق لب زدم :

_واقعا ؟!

خندید و گفت :

_بله دختر جان !!

بعد از خدافظی مختصری که با جورج کردم بعد از مدت ها از ته دل بخاطر فکر رهایی از دست نیما خندیدم ، اگه میتونستم از خودش و شرکتش دور بشم عالی میشد

” نیما “

از دیروز مشغول پیام دادن و زنگ زدن به آینازم و میخواستم هر طوری شده باهاش تماس بگیرم ولی هیچ عکس العملی به تماسا و پیامام نشون نمیداد و یه طورایی نادیدم میگرفت

این باعث شده بود عصبی و کلافه بشم ، چون من فعلا قصد فرستادن اون فیلما برای امیرعلی رو نداشتم و داشتم به عنوان برگه برندم که به وسیله اش اون دختره رو پیش خودم بکشونم استفاده میکردم

صبح کلافه به شرکت اومده بودم و یکسره بدون اینکه فرصت استراحت به خودم بدم مشغول کار بودم طوری که زمان و مکان از دستم در رفته بود با صدای شکمم به خودم اومدم و دستی روش کشیدم

تازه یادم‌ افتاد که چند روزه غذای درست حسابی نخوردم و امروزم صبح بخاطر اینکه با مامان چشم تو چشم نشم بدون خوردن صبحانه بیرون زده بودم

یکدفعه با یادآوری مامان اخمامو توی هم کشیدم و کلافه خودکار روی میز پرت کردم بخاطر اون امیرعلی لعنتی آنچنان گندی به روابط خانوادگیم خورده بود که هیچ طوره درست نمیشد

و ماهایی که جونمون برای هم در میرفت و یک ثانیه هم طاقت دوری هم رو نداشتیم ببین چه بلایی سرمون آورده بود که هر کدوممون گوشه ای از این دنیا افتاده بودیم و همش از همدیگه دوری میکردیم

باعث و بانی همه این اتفاقا کسی نبود جز اون امیرعلی کثافتی که خواهر ساده من رو بازیچه خودش کرد و کاری کرد که با شناسنامه سفید باردار بشه

درحالیکه به میز خیره شده بودم توی فکر فرو رفته و شدیدا اخمام توی هم بود که تقه ای به در اتاق خورد و منشی وارد شد

_ببخشید قربان بسته ای از طرف شرکت هاوارد براتون رسیده

با تعجب پرسیدم :

_بسته ؟! چه بسته ای ؟؟

به‌ طرفم اومد و بسته ای روی میز جلوم گذاشت

_بله بسته رو‌ تازه پست آورد قربان

یکدفعه با یادآوری آیناز و اینکه اون رابط بین دو شرکته و وظیفه اون بود که این خبرا و اطلاعات رو رد و‌بدل کنه‌ اخمام توی هم‌ فرو رفت و سوالی پرسیدم :

_آیناز کجاست مگه این کارا وظیفه اون نیست ؟!

_ولی ایشون امروز تشریف نیاوردن شرکت

چی ؟؟! چطور جرات کرده با وجود اون همه تهدید و اصرار من به شرکت نیاد ؟! این دختره دیگه زیادی پررو شده بود

عصبی دندونام روی هم سابیدم و خشن گفتم :

_اوکی میتونی بری !!

با بیرون رفتن منشی با عجله بسته پستی رو باز کردم که با دیدن محتواش آنچنان خشمم اوج گرفت که عصبی دستمو زیر تموم وسایل روی میز زدم که با صدای بدی پخش زمین شدن و بلند فریاد زدم :

_ لعنتی حالا برای من دُم درآوردی !! میدونم چیکارت کنم

منشی با شنیدن سروصداها هراسون وارد اتاق شد و با دیدن وسایل پخش شده و شکسته شده روی زمین با چشمای گشاد شده‌ نگران پرسید :

_چی شده قربان ؟؟

مشتم رو محکم روی میز کوبیدم و خشن فریاد زدم :

_کی بهت اجازه دادی وارد اتاق بشی هاااا ؟؟؟ بیرون

با ترس توی جاش پرید و با لُکنت لب زد :

_بب…ببخشید قربان !!

دو پا داشت دوتای دیگم قرض گرفت و با عجله از اتاق خارج شد و‌ درو بهم کوبید ، با نفس نفس چنگی به موهامو زدم و بار دیگر برگه توی دستم رو نگاهی انداختم

پس بگو خانوم چرا امروز سر کارش نیومده چون پیش اون جورج لعنتی بوده و داشته برای انتقالیش و جایگزین کردن کسی جای خودش نقشه میکشیده

برگه ای که از طرف شرکت هاوارد بود رو توی دستم مچاله کردم و عصبی گوشه اتاق پرتش کردم

_محاله بزارم از دستم در بری کوچولو !!

با این فکر بلند شدم و‌ با چند قدم بلند و عصبی از اتاق بیرون زدم که منشی با دیدنم ترسیده نگاهم کرد که عصبی گفتم :

_اگه از طرف شرکت هاوارد تماس گرفتن به هیچ عنوان به من وصل نمیکنی متوجه ای ؟؟

سری تکون داد :

_چشم قربان

خوبه ای زیرلب زمزمه کردم و عقب گرد کردم و وارد اتاقم شدم و درحالیکه بیقرار طول و عرض اتاق رو بالا پایین میکردم جنون وار زیرلب زمزمه کردم :

_هه فقط تماشا کن ببین چیکارت میکنم دختره خیره سر

عصبی و بیقرار بودم و هر آن ممکن بود کاری ازم سر بزنه که اشتباه بود و باید منتظر عکس العملی از اونا میموندم پس برای فرار از فکرای عجیب و غریب توی سرم به اجبار پشت میز کارم نشستم و خودم رو مشغول کردم

تا نزدیکای عصر مشغول کار بودم که تقه ای به در اتاق خورد مهدی وارد شد و با دیدنم گفت :

_نیما این چه کاری بود که کردی آخه مرد حسابی ؟؟

خودم کم عصبی نبودم با این حرفش دیگه کنترلم از دست دادم خودکار توی دستمو روی میز پرت کردم

_باز چی شده ؟؟

به طرفم اومد و عصبی حرفی زد که از تعجب زیاد جفت ابروهام بالا پرید و توی جام تکونی خوردم

_چرا اینقدر مادرت رو اذیت میکنی که حالش اینطوری شه ؟؟!

با نگرانی گفتم :

_چی ؟؟ مامان چیزیش شده ؟!

چشم غره ای بهم رفت و روی مبل روبه روم نشست

_آره اگه اینطوری پیش بری خدایی نکرده بلایی سرش میاد

نفسم رو با فشار بیروم فرستادم

_خفه شی مهدی ترسوندیم هااا

پوزخندی زد و گفت :

_چه عجب انگار هنوز دل تو سینه ات داری

دستامو توی هم گره زدم و روی میز گذاشتم

_میشه بس کنی ؟؟ روز خوبی رو برای نصیحت کردن انتخاب نکردی

عصبی دندوناش روی هم سابید و گفت :

_چی رو بس کنم هااا ؟! مامانت تازه بهم زنگ زد زار زار پشت گوشی گریه میکرد

میدونستم دارم در حقش بدی میکنم و زیادی آزارش میدم ولی دست خودم نبود و هر وقت چشمم به یکی از اعضای خانوادم میفتاد ناخودآگاه یاد گذشته میفتادم و همین باعث میشد باهاشون خوب رفتار نکنم

کلافه دستی به صورتم کشیدم و سوالی پرسیدم :

_دقیقا چی بهت گفت ؟؟

_میخوای چی بگه ؟! التماس میکرد راضیت کنم ببخشیش و بخاطرش از خونه خودت فراری نباشی

اعصابم باز بهم ریخته بود اون از صبحم اینم از الانم …. سری تکون دادم و بی حوصله گفتم :

_اوکی !!

دیگه دل و دماغ کار کردن نداشتم بلند شدم که وسایلمو جمع کنم که سینه به سینه ام ایستاد و گفت :

_اوکی ؟؟ باورم نمیشه فقط همین ؟؟؟

_دست از سرم بردار مهدی خودم میدونم دارم چیکار زندگیم میکنم پس خواهشا تو دیگه دخالت نکن

_خیلی لجبازی نیما ولی بدون اون زن ، مادرته و گناه داره بیشتر بهش توجه کن

_اوکی حواسم هست ….الانم اگه لطف کنی از سر راهم بری کنار خیلی خوب میشه

با تاسف سرش رو تکونی داد و از سر راهم کنار رفت ، که عصبی کتم رو چنگ زدم و بعد از برداشتن کیفم از شرکت بیرون زدم و سوار ماشین شدم

ولی همین که دستم به سمت روشن کردن ماشین رفت صدای زنگ گوشیم بالا گرفت با کنجکاوی گوشی از جیبم بیرون کشیدم که با دیدن شماره کسی که زنگ میزد پوزخندی گوشه لبم نشست و‌ زیرلب زمزمه کردم :

_هه پس بالاخره جرات پیدا کردی که به من زنگ‌ بزنی

جورج بود پس بدون اینکه جوابی بدم گوشی روی صندلی کناری پرت کردم و بعد از روشن کردن ماشین با تموم قدرت پامو روی پدال گاز فشردم که ماشین از جاش کنده شد و با سرعت توی جاده افتادم

گوشی پشت سر هم زنگ میخورد و من فقط و فقط با اخمای درهم به جاده رو به روم خیره شده بودم و زیرلب حرصی لب زدم :

_حالا حالا باید دنبالم بدویی !!!

میدونستم منظورش از این کارا چیه و چشمش دنبال آینازه و برای اینکه از من دورش کنه داره بهش کمک میکنه‌

از اونجایی که فکر میکنه آیناز دوست دختر منه میخواد از طریق خودشیرینی شانس دوباره ای برای خودش جور کنه و یه طورایی خودش رو قهرمان جلوه بده ولی کور خونده

پوزخندی گوشه لبم نشست که با بلند شدن دوباره صدای زنگ گوشی نیم نگاهی از گوشه چشم به صفحه اش انداختم و با دیدن اسم جورج که اینطوری پیگیر یکسره زنگ میزد و ول کن نبود عصبی ماشین گوشه خیابون پارک کردم و گوشی رو برداشتم

_بله ؟؟؟

_چه عجب بالاخره افتخار دادی جواب بدی جناب

حوصله نیش و کنایه شنیدن نداشتم پس عصبی غریدم :

_کارت ؟!

صدای پوووف کلافه ای که کشید تو گوشم پیچید

_کارم آینازه

از اینکه اینطوری جرات میکرد با اسم کوچیک صداش کنه از شدت خشم آمپرم زد بالا و کنایه وار لب زدم :

_منظورت خانوم رضایی دیگه ؟؟

_حالا هرچی …. باید ببینمت و درباره انتقالیش باهم درست و‌حسابی حرف بزنیم

دستم دور فرمون مشت شد و حرصی لبم رو با دندون کشیدم و گفتم :

_کی گفته با انتقالیش موافقم ؟!

_ولی اون دوست ن…..

توی حرفش پریدم و خشن گفتم :

_از کی تا حالا با میل و علاقه کارمندات جلو میری و نگرانشون میشی

فکر میکردم مثل همیشه الان جلوم کوتاه میاد و با دلیل سعی میکنه من رو قانع کنه که اشتباه فکر میکنم و اون نظری به آیناز نداره ولی بعد از چند ثانیه سکوت برعکس انتظارم گفت :

_از وقتی با آیناز آشنا شدم و شناختمش

با این حرفش حس کردم چطور نفسم رفت و خشکم زد چی ؟! این چی گفت الان ؟!

ناباور گوشی رو بیشتر به گوشم فشردم و با بهت لب زدم :

_چی ؟! یعنی میخوای بگی که ……

قادر به گفتن باقی چیزی که توی ذهن و فکرم میگذشت نبودم که خودش حرفم رو کامل کرد و گفت :

_آره میخوامش….. اون طوری که هم پیداست دیگه دوست نداره چون ولت کرده اومده پیش من پس به نفعته که دیگه بیخیالش بشی

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه گوشی رو قطع کرد و با پخش شدن صدای بوق آزاد توی گوشم به خودم اومدم و عصبی با داد بلندی که کشیدم گوشی رو با تموم قدرت روی صندلی بغلم پرت کردم

از شدت عصبانیت نفس نفس میزدم و از بس فرمون توی دستام فشار داده بودم که رگ روی دستام برجسته شده و حس میکردم هر آن ممکنه از حرص منفجر بشم

چطور جرات کرده بره پیش این مردک و من رو اینطوری خار و خفیف کنه عصبی با دست ضربه محکمی روی فرمون ماشین کوبیدم که با فکری که به ذهنم رسید

ماشین روشن کردم و درحالیکه با سرعت توی جاده میفتادم زیرلب عصبی غریدم :

_با این کار قبر خودت رو‌ کندی آیناز

اینقدر سرعتم زیاد بود که طولی نکشید و در عرض چند دقیقه نزدکیای خونه پدر آیناز زدم روی ترمز و ماشین رو گوشه ای که توی دید نباشه پارک کردم

خم شدم تا از صندلی بغل موبایل رو بردارم ولی با ندیدنش عصبی اخمامو توی هم کشیدم و زیرلب غریدم :

_اههههه کجا افتاده

بیشتر خم شدم که با دیدنش که تقریبا زیر صندلی افتاده بود برش داشتم خوشبختانه هنوز کار میکرد با عجله شمارش رو گرفتم و منتظر موندم

بعد از چند بوق که من داشتم از حرص و عصبانیت دیوونه میشدم تماس رو رد کرد و با پخش شدن بوق اشغالی توی گوشم حرصی دندونام روی هم سابیدم

هه میبینم که هیچی نشده دُم درآورده و داره بازی درمیاره لعنتی زیرلب زمزمه کردم و حرصی بار دیگه شمارش رو گرفتم که باز به دو بوق نکشید تماس رد شد

درحالیکه نگاهم رو توی خیابون میچرخوندم با لجبازی شروع کردم پشت سر هم شمارش رو گرفتن که ماشینی در خونشون متوقف شد

و آیناز پیاده شد عصبی دستم مشت شد پس خانوم تازه دارن تشریف میبرن خونه ، دستم به سمت باز کردن در ماشین رفت

که جلوی چشمای ناباورم در سمت راننده باز شد و جورج پایین اومد و چیزی به آیناز گفت که اونم با ناز و عشوه ای که برای اولین بار ازش میدیدم موهاش پشت گوشش زد و خندید

خون توی رگهام یخ بست و بی اختیار دستم روی دستیگره خشک شد مات و مبهوت موندم این دختر چطور اینقدر شجاعت پیدا کرده من رو نادیده بگیره و اینجوری با جورج لاس بزنه

هه نکنه دلش به این مردک جورج خوشه که از دست من نجاتش بده !!
با خشمی که درونم زبونه میکشید عصبی پیاده شدم و با قدمای بلند به سمتشون قدم برداشتم

جورج با دیدنم با تعجب خیرم شد که آینار رد نگاهش رو گرفت و با کنجکاوی به سمتم چرخید که با دیدن منی که کارد میزدی خونم درنمیومد لبخند روی لبش ماسید و یک قدم به عقب برداشت

آره بترس ….بترس از منی که خیلی وقته هیچی چیزی براش مهم نیست و آب از سرش گذشته !!

جورج با دیدن حال آیناز به سمتم اومد و درحالیکه سد راهم میشد گفت :

_نمیبینی نمیخوادت دی…..

با مشت محکمی که توی صورتش کوبیدم باقی حرفش نیمه تموم موند و آخ بلندش توی جیغ آیناز گم شد

خم شد و درحالیکه دستی گوشه لبش میکشید با اخمای درهم آب دهنش که مخلوتی از آب و خون بود روی زمین جلوی من توف کرد آیناز با نگرانی به سمتش رفت

_حالت خوبه جورج ؟؟!

جورج به سختی صاف ایستاد و‌ درحالیکه نگاه عصبیش به من میدوخت خطاب بهش گفت :

_خوبم ولی انگار یکی اینجا شدید نیاز به ادب کردن داره

خواست به سمتم حمله کنه که آیناز سد راهش شد و با التماس گفت :

_ولش کن ارزشش رو‌ نداره

جورج دستی به فَکش کشید و خشن گفت :

_بزار آدمش کنم مگه نمیبینی تا اینجا اومده فقط برای شاخ و شونه کشیدن

پوزخندی گوشه لبم نشست و بی اهمیت به حرفش خطاب به آیناز غریدم :

_بریم کارت دارم

آیناز انگار با وجود جورج شیر شده باشه با غیض نگاهم کرد و گفت :

_من با تو کاری ندارم پس بهتره زودتر از اینجا بری و این معرکه ای که گرفتی رو تموم کنی

از این‌ که داشت اینطوری جلوی جورج برای من ادا درمیاورد دستم مشت شد و عصبی غریدم :

_انگار هیچی نشده زبون بازی کردی آره ؟؟

ترس توی نگاهش نشست ولی خودش رو نباخت و با لکنت گفت :

_گف…تم از این…..اینجا برو شر درست نکن !!!

نه دیگه بدجوری داشت روی‌اعصابم میرفت و بازی درمیاورد ، کنترلم رو از دست دادم و عصبی به سمتش یورش بردم

_یالله راه بیفت ببینم ، کمم روی اعصاب من راه برو !!

ولی همین که بازوش رو گرفتم و کشیدم جورج به طرفم اومد و بعد از اینکه دست آیناز رو با یه حرکت از توی دستم بیرون کشید یقه ام رو گرفت درحالیکه سینه به سینه ام می ایستاد خشن گفت :

_نمیفهمی نمیخوادت هاااا ؟؟ دست از سرش بردار

عصبی تخت سینه اش کوبیدم که چند قدم به عقب برداشت و ازم فاصله گرفت

_تو رو سننه ؟؟؟ تو کار ما دخالت نکن

به طرف آیناز ترسیده قدم برداشتم که جورج باز سد راهم شد و بی هوا آنچنان مشت محکمی توی شکمم کوبید که از درد روی زمین افتادم به خودم پیچیدم بالای سرم ایستاد و خشن گفت :

_دور آیناز رو یه خط بکش و دیگه دور و برش نپلک وگرنه با من طرفی….فهمیدی !!

به طرف آیناز برگشت و با نفس های بریده گفت :

_ تو برو داخل زود باش

به سختی بلند شدم و با اخمای درهم خطاب به آینازی که با عجله به سمت خونه قدم برمیداشت بلند تهدید وار فریاد زدم :

_امیرعلی هنوزم تو اون بیمارستان کار میکنه آره ؟! فردا حسابی باهاش کار دارم

با این حرفم پاهاش از حرکت ایستاد ، خوبه پس هنوزم ترسی توی وجودت هست نیشخندی گوشه لبم نشست

_با من چیکار داری

با شنیدن صدای آشنای از پشت سرم لبخند روی لبهام خشکید که آیناز ترسیده برگشت و درحالیکه نگاهش رو به پشت سرم میدوخت با بهت لب زد :

_داداش !!

 

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۵ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-45/feed/ 1
رمان غرقاب پارت ۶۰ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-60/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-60/#comments Mon, 27 Jul 2020 15:49:01 +0000 https://roman-man.ir/?p=5054   از مفهوم بی شرمانه ی حرفش، سرخ شدم و او به روی خودش نیاورد و شاکی تر به تخمه شکستنش ادامه داد. مانتوام را هم درآوردم و وقتی وارد آشپزخانه شدم، تبسم را با آرامش درحال ریختن چای دیدم. ـ غذا چی گذاشتی؟ برگشت سمتم، خندید و لب زد. ـ ماکارانی. سری تاب دادم، …

نوشته رمان غرقاب پارت ۶۰ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

از مفهوم بی شرمانه ی حرفش، سرخ شدم و او به روی خودش نیاورد و شاکی تر به تخمه شکستنش ادامه داد. مانتوام را هم درآوردم و وقتی وارد آشپزخانه شدم، تبسم را با آرامش درحال ریختن چای دیدم.

ـ غذا چی گذاشتی؟

برگشت سمتم، خندید و لب زد.

ـ ماکارانی.

سری تاب دادم، جلوتر رفتم و به نبات های شاخه ای که کنار لیوان های چای چیده بود چشم دوختم. با تمام شیطنت هایش زنی باسلیقه بود.

ـ از کجا میای، خونه نبودی؟

ـ نه از سینما میام.

متعجب نگاهم کرد. چشمانش پربودند از سوال.

ـ تنها؟

کوتاه سری تکان دادم و خودم سینی چای را برداشتم، برای این که نگرانم نباشد هم لب زدم.

ـ شیرینی نداری؟

با خنده پشتم ضربه ای زد و من از آشپزخانه بیرون زدم. کامیاب دستانش را برای تبسم که پشت سرم می آمد باز کرد و او کنارش نشست. سینی را روی میز قرار دادم و اشاره کردم پایش را روی زمین بگذارد. ناراضی انجامش داد و با انداختن نبات در چایش پرسید.

ـ تو نمی خوای مطبت و راه بندازی؟

من هم کارش را تکرار کردم. بوی زعفران نبات ها بلند شده بود.

ـ فعلا نه. می خوام بازم استراحت کنم.

فقط نگاهم کرد و من، دل دل کردم تا بپرسم.

ـ کامیاب؟

ـ هوم؟

ـ تو از عماد خبری داری؟

صورت کامیاب به وضوح درهم شد و تبسم آرام از آغوشش بیرون خزید. چشمان هردویشان می گفت، از فرع به چه می خواهی برسی؟ لبخند زدم. سخت و تلخ….چای را هم بین دستانم گرفتم.

ـ فقط سوال بود.

ـ من و زنم به اندازه ی کافی سیاه هستیم غوغا.

جدی شدم. شاید بهتر بود به جای فرار، مستقیم می پرسیدم. بهرحال…یک چیزهایی را اگر نمی فهمیدم، ذهنم قرار نمی گرفت.

ـ چطور وارد این حرفه شده؟

ـ پس سینما رفتنت….

تبسم حرفش را کامل نکرد اما، کامیاب با تردید نگاهش کرد و من، سعی کردم مواخذه گرانه به صورتش چشم ندوزم. خوشبختانه کامیاب سراغ جمله ی اورا نگرفت و مثل خودم، جدی و کوبنده جواب داد.

ـ آقای عظیمی یه چهره می خواست شبیه عماد که نقش دوتا برادر و بهشون بسپاره، اتفاقی کنار عماد دیده بودتش و بهش پیشنهاد داده و قبول کرده….بخوای باز بپرسی از کی و چطور و چرا، می زنمت توی دهنت. الانم گشنمه…تبسم؟

تبسم، غمگین از صورت من چشم گرفت و آرام لب زد.

ـ غذا آماده است. غوغا…کمکم می کنی میز و بچینم.

دردی که داشتم می کشیدم را کنار زدم. جواب کامیاب کامل همه چیز را روشن کرده بود. ظاهرا شباهت مثال زدنی اش به عماد اورا رسانده بود به آن پرده و درخشش. تبسم همچنان منتظر نگاهم می کرد و من به اندازه ی ده سال گریه کرده بودم. آن قدر که دیگر لااقل دلم اشک ریختن نخواهد. فقط سر تکان دادم و قبل از بلند شدنم کامیاب صدایم کرد.

ـ غوغا!

نگاهش کردم. جدی بود.

ـ عین آدم زندگیت و بکن. قصه ای که یه بار خودت تمومش کردی، دوباره باز شدنش….به صلاح هیچ کس نیست!

من…فقط کامیاب را نگاه کردم. فقط نگاه…حتی وقتی داشتم به تبسم کمک می کردم تا ماکارانی را کامل و قالبی دربیاورد و میز را بچیند، نگاهم پیش کامیاب جا مانده بود. نگاهی که داشت جیغ می کشید و می پرسید…قرار نیست چیزی را شروع کنم. دیگر، نمی توانستم شروعش کنم!

****************************

قصد راه انداختن مطب را نداشتم. حتی قصد پیوستن مجددا به آبادیس را! آبادیسی که با تلاش های من پنج طراح برتر اختصاصی پیدا کرده بود. گذشته آن قدر دور به نظر می رسید که گاهی حس می کردم، خواب بوده! وگرنه غوغایی که دنبال ملودی مشفق فرستاده بود و پنج نفر از بهترین طراح های طرد شده را دور هم جمع کرد، غوغایی که می نوشت و غوغایی که با تمام خستگی هایش به روی بیماران لبخند می زد و سعی می کرد ترس تک تکشان را از دندانپزشکی را درک کند، انگار در همان گذشته مانده بود.

در باغ زیاد قدم می زدم. کار این روزهایم همین بود. دست می کشیدم روی تنه ی درخت ها و بعد فکر می کردم، چرا آن غوغا تبدیل شد به این غوغا! از امروزم راضی تر بودم. از آرامشی که داشتم. از کنترلی که روی خودم پیدا کرده بودم و توانایی ام در مهار احساسات ناگهانی. به جایش خیلی فکر می کردم. عوض تمام روزهایی که بی فکر پا در یک مسیر دشوار و سخت گذاشته بودم. به این که تغییر مسیر زندگی ام از کجا شروع شد. البته در تمام فکرهایم، مقصرهارا خط می زدم. حس می کردم هرچقدر بیش تر دنبال مقصر می گشتم، خودم را بیش تر گم می کردم.

کتاب زیاد می خواندم. کتاب هایی که در تمام روزهای از دست رفته ام نخوانده بودم. حالا فرصت پیش آمده بودم. حالا خودم را از بندهایی که برای فراموشی چیزهایی دور پایم بسته بودم رها کرده بودم و فرصت داشتم، با مادرم یک فنجان قهوه بنوشم، با آذربانو سریالی را تا انتها ببینم، با میعاد در باغ قدم بزنم، پای درددل های عمه در مورد نگرانی اش برای میثاق بنشینم، فیلمنامه ی جدید پدرم را بخوانم و در موردش نظر بدهم، کتاب های نخوانده ام را بخوانم…موسیقی گوش کنم، نقاشی را با همه ی نابلدبودنش امتحان کنم، حتی اخبار مربوط به او را دنبال کنم، اشک بریزم…حسرت زده روی عکسش دست بکشم و بعد…راه بروم…فکر کنم….نفس بکشم.

نگران دیر کردن هیچ چیزی نباشم. نگران سرفرصت انجام ندادن کاری هم….همه ی کارهای من حالا شده بودند خودم! رسیدن به خودم. دوست داشتن خودم. فکر کردن به خودم و ته ته همه ی آن ها، رسیدن به یک تصویر. تصویری از چهره ای مردانه که گمان می کردم فراموشش کرده ام و نکرده بودم.

به گذشته که فکر می کردم، می دیدم جان سخت بودم. گذراندن چیزهایی که تجربه کرده بودم، یک پوست کلفت می خواست که من، ظاهرا داشتم. تجربه ی خیانت، مرگ فرزند و بعد بی اعتمادی نسبت به مردی که می دانستی هرگز…شانس این را نخواهی داشت که کسی را پیدا کنی بیش تر از او دوستت داشته باشد، سخت ترین تجربیاتی بود که یک زن می توانست تجربه کند. سخت ترین هایی که باعث شد من بند تعلقاتم را ببرم….بروم و دور شوم.

در آستانه ی تمام کردن سی سالگی، رسیده بودم به باورهایی که حقیقتی آزاردهنده پشتشان خوابیده بود. من، بعد هرقهوه خوردن با مادرم و وقت گذراندن با هرکدام از اعضای خانواده، در اتاقم ساعت ها خلوت می کردم. چرا که در بعد از هرلحظه ی به ظاهر شیرینی که می گذراندم، خلأ پررنگی در وجودم حس می شد.

من….ایمان داشتم زن ها می توانستند بدون مردها دوام بیاورند اما، بدون عشق بعید می دانستم و این روزهای من شده بود، تصویر یک عشق که خودم….به خاطر تنبیه او، از خودم گرفته بودم. میعاد، نگاه غمگین و دردآلودی به من داشت و من آن قدر خسته بودم که دیگر نخواهم وقتم را صرف از اشتباه درآوردن او بکنم. او گمان می کرد حال بد من به خاطر اوست و من…می دانستم حال بدم، محصول حفره ی عمیق داخل سینه ام بود.

حفره ای که جلوی در ورودی همین خانه و بعد از آخرین دیدارمان به وجود آمد و من هرگز نتوانستم پرش کنم. قرار گذاشته بودیم عصرها، با مامان و آذربانو و عمه، به دیدن آشنایان برویم. دورهمی های زنانه، همان چیزی بود که همیشه از آن ها وحشت داشتم و حالا می دیدم من چقدر به همین روتین های زنانه نیاز داشتم. به صحبت های بی هدف، چای نوشیدن، کیک های خانگی را خوردن و در نهایت با تاریک شدن هوا به خانه برگشتن و تا خود خانه، راجع به روز خوب گذرانده شده حرف زدن.

همیشه سعی کرده بودم یک زن اجتماعی باشم، یک زن که در جامعه مفید باشد. تلاش کرده بودم…کارهای سخت و بعد دیده بودم ته تمام این تلاش ها، خستگی ها و دلسردی ها مثل همه ی زن ها نیاز به همچین دورهمی هایی داشتم، نیاز به اهمیت به خودم و ظاهر و مو و ناخن هایم. نیاز به این که وقتی در آیینه نگاه می کردم شوق زیباتر شدن داشته باشم.

من….زن بودنم را بین خیانت و عدم تعهد و صداقت اطرافیانم، بیمار شده دیده بودم و حالا وقت ترمیم و التیامش بود.

هرچند که هنوز، چیزی در من کم بود.

چیزی به اسم قلب…در بستر سینه ای که انگار بعد رفتن او، هرگز قرار نبود پر شود.

***************************************************************************
حوله را روی صورتم کشیده و در خانه را باز کردم. صداهای بلند شده از آشپزخانه، باعث شد سرم بچرخد و راهم به راه سمت آشپزخانه کج کنم. مامان، در حال چیدن میز صبحانه بود. این روزها سرحال به نظر می رسید و من از بابت لبخند عمیق هرکدامشان، عمیقا راضی بودم.

ـ سلام صبح بخیر.

چرخید به سمتم و ظرف پنیر را روی میز گذاشت.

ـ سلام عزیزم. رفته بودی ورزش؟

سری به تأیید تکان دادم و وارد آشپزخانه شدم. یکی از لیوان های شیر پر شده را برداشتم و کمی از محتویاتش را نوشیدم. او هم مشغول چیدن باقی وسایل روی میز، صدایش را بلند کرد.

ـ میعاد بلند شدی؟ امروز فیزیوتراپی داری..بلندشو صبحانه بخور دوش بگیر دیر نرسیم.

ـ تو هم بشین کامل بخور بچه. چه وضعشه؟

خندیدم. صندلی را عقب کشیدم و زیپ گرمکنم را باز کردم. یک تکه نان گرم شده برداشتم و کاسه ی عسل را جلو کشیدم. خیلی نگذشت که میعاد به کمک عصایش، وارد آشپزخانه شد و با دیدن ما سلام بلندبالایی تحویلمان داد.

ـ امروز پدرت نیست. من می برمت.

ـ می خواین من همراهش برم؟ کاری هم ندارم؟

هردو نگاهم کردند و من، شانه ای بالا انداختم.

ـ واقعا کاری ندارم.

نمی دانم چرا هم مامان و هم میعاد کمی مضطرب شده بودند. دست آخر میعاد بود که سعی کرد تردید را از نگاهش خط بزند.

ـ باشه…

لبخندی زدم. لقمه ی دیگری گرفتم و بعد، از پشت میز بلند شدم.

ـ پس تا من دوش بگیرم آماده بشم، توهم آماده شو.

سری تکان داد و من با آرامش به سمت اتاقم حرکت کردم. دوش گرفتن بعد از ورزش، روتین روزانه ام شده بود. روتینی که بیش از ده دقیقه وقتم را نمی گرفت و بعد، آماده شدنی که به نسبت روزهایی که خانه می ماندم، کمی وسواس گونه تر شده بود. در حال بستن بند ساعت مچی ظریفم از اتاق بیرون زدم و وقتی مامان گفت میعاد وارد باغ شده، از خانه هم خارج شدم. کنار ماشین ایستاده بود. با لبخندی بی حال…دزدگیر را زدم و بعد به سمتش حرکت کردم.

ـ یه روز می خوام باهات بیام، انقدر اخم کردن نداشتا!

جوابم را نداد. فقط سوار شد و من هم با کمی مکث، پشت رل قرار گرفتم. تا خود مسیر بیمارستان، آنی که بیش تر صحبت می کرد من بودم و آنی که در خودش رفته بود میعاد بود. وقتی در فاصله ی دوماشین نزدیک بیمارستان توقف کردم و دستم را به کمربندم رساندم، صدایم از این سکوتش درآمد.

ـ چقدر بداخلاقی تو!

ـ یه چیز قبل پیاده شدن بگم بهت!

نگاهش کردم. او اما نگاهم نمی کرد. کمربند را باز کردم و کمی چرخیدم.

ـ جانم؟

بالاخره نگاهم کرد. جدی و کمی غمگین! انگار حتی خجالت زده بود.

ـ راجع به چراییش بعدا حرف می زنیم و توضیح می دم، فقط چون فرصت کمه می خوام قبل شوکه شدن، بهت بگم.

در سکوت نگاهش کردم و جمله ی او، انگار باعث شد قفسه ی سینه ام به پشتم بچسبد. همین قدر فشرده و همین قدر دردناک!

ـ توی جلسات فیزیوتراپی من، علی هم هست!

پ ن: متن بعد پارت ها مهم

فقط به دهان میعاد زل زده بودم. لبخندم، جایی حوالی مردن ایستاده بود. لب هایم، نمی دانستند بیفتند، صاف بشوند، به لبخندشان ادامه بدهند. در یک حالت بی تعادل کسل کننده ای وسط راه ایستاده بودند و میعاد، از من چشم دزدید.

ـ توضیح…بهت بدهکارم اما…بعدا!

فقط نگاهش کردم. چشمانم مرده بود و جنازه اش، از روی او کنده نمی شد. شرمنده صدایم کرد و من، دست مشت شده اش را دیدم.

ـ غوغا!

ـ یه بار دیگه جمله ت رو تکرار کن.

چشمانش بسته شدند. با درد و من، تازه فهمیدم اشتباه نشنیده بودم. اگر اشتباه بود، دوباره تکرارش می کرد. چشمانم دودو زد جلوی ماشین و دستانم، فرمان را سفت چسبیدند. عکس العمل مامان و میعاد، سر میز وقتی گفتم من می توانم همراهی اش کنم توی سرم تکرار شد و پتک محکمی شد روی شقیقه هایم.

ـ عزیزم؟

از دنیا عقب مانده بودم. رعشه نه به جان دستانم که به جان چانه ام افتاده بود. پلک زدم. چیزی از چشمانم نریخت اما من انگار کور شده بودم.

ـ غوغاجان؟…توضیح…می دم!

این بار که نگاهش کردم، نمی دانم چشمانم چطور عمق یک ویرانه را نشانش دادند که سکوت کرد و با غمی بزرگ، ابروهایش را درهم گره زد.

ـ من…

ـ پیاده شو!

آرام گفتم، شوکه نگاهم کرد و من…انگار از روی خودم رد شدم. همان قدر دردناک و پرعذاب! جای کفش هایم، روی خودم مانده بود. با این حال ردش کردم…خودم را می گویم. نگذاشتم حرفی بزند، اگر می زد هم نمی شنیدم. گوش هایم، کیپ شده بودند. فقط یک صدا توی سرم بود. صدایی شبیه نفس نفس هایی که به سختی بالا می آمد. صدای آب…صدای خلأ….در سمت میعاد را خودم باز کردم. او فقط نگاهم کرد و من، کمکش کردم پیاده شود.

“علی هستم”

بازوی میعاد را گرفته بودم. ورودی بیمارستان را رد کرده بودیم. او سه بار صدایم کرد غوغا، تکان خوردن لب هایش را دیدم اما…سرم هنوز پر بود از صدای آب و نفسی که انگار داشت تمام می شد. این صدا را شنیده ای؟ صدای غرق شدن را می گویم!

” ز غوغای جهان….”

انگار سری که توی آب بود، هرزگاهی با شدت از آب بیرون می آمد، این صداها توی گوشش پژواک می شد و باز…زیر آب رفتن، صدای آب، صدای نفس تنگ شده. صدای مرگ…

” غوغای قلب علی”

میعاد نگران نگاهم می کرد. من هم…نگران خودم بودم. نگران بدنی که داشت سرد می شد و ذهنی که بی وفایی کرده بود. هرچه التماسش کردم فراموشش کند گوش نکرد. ذهن نافرمانم، حالا شمشیر بسته بود به عمد من را بکشد. وقتی جلوی اتاقی که قرار بود کارهای فیزیوتراپی و توان بخشی میعاد انجام شود ایستادیم، انگار تمام جان هایم در قدم هایی که برداشته بودم روی زمین ریخته بود. پزشکش…با لبخند به ما خوش آمد گفت. خودش دست میعاد را گرفت تا به سمت تخت ببرد و من، چشمانم چرخید روی در اتاقی که توی اتاق باز می شد. میعاد همچنان داشت نگاهم می کرد، صدای آب شدت گرفته بود و صدای نفس ها قطع شده بود….یک جسد روی آب، حالا داشت شنا می کرد.

ـ شما خوبین خانم آراسته؟

فرصت این که بپرسم از کجا من را می شناسد نداشتم فقط…به آن در اشاره کردم. می ترسیدم جسد را آب ببرد…به دیاری که آن قدر دور باشد، نتوانم پیدایش کنم.

ـ اون اتاق…

ـ اتاق تجهیزاته. چیزایی که نیازه انبار کردیم اون جا.

ـ غوغا؟

صدای میعاد این بار واقعا خش داشت. شاید باورش نمی شد که یک اسم، با من چه کرده. نگاهش نکردم….به جایش به چشمان دکتر مسن زل زدم.

ـ می شه اون جا باشم؟

نگاه پزشک متعجب از من به میعاد رفت و برگشت، کوتاه سری تکان داد و وقتی داشت می گفت اما اون جا خیلی گرد و خاک داره و نامرتبه، من در اتاق را باز کرده بودم. تاریک بود. داخلش شدم. درش را نیمه باز گذاشتم. گوشه ی دیوارش ایستادم و نگاهم توی تاریکی، غلطید روی شبحی شبیه خودم. شبحی که اسمش

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۶۰ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-60/feed/ 8
رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۰ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-20/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-20/#respond Fri, 24 Jul 2020 06:58:57 +0000 https://roman-man.ir/?p=5051 #ایران_تهران #ویدیا پوزخندش عمیق تر شد. -اما اعتبار و برندش باعث شد تا دوباره سرپا بشه، منکر این که نمیشی؟ ساشا: نه، اما تلاش شبانه روزی من و ویدیا بود که همه چی سرپا موند. شاهو دندون قروچه ای کرد و دیگه حرفی نزد. با اومدن خانواده نهاوندی، ساشا به سمتشون رفت و احوالپرسی کرد. …

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۰ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
#ایران_تهران
#ویدیا

پوزخندش عمیق تر شد.

-اما اعتبار و برندش باعث شد تا دوباره سرپا بشه، منکر این که نمیشی؟

ساشا: نه، اما تلاش شبانه روزی من و ویدیا بود که همه چی سرپا موند.

شاهو دندون قروچه ای کرد و دیگه حرفی نزد. با اومدن خانواده نهاوندی، ساشا به سمتشون رفت و احوالپرسی کرد.

باید تظاهر می کردند که هیچ کدورتی بین خانواده نیست. خانواده ی نهاوندی با شاهو آشنا شدند.

ماریا با ببخشیدی به سمت جوون ها راه افتاد. با دیدن دختری که وسط علیرام و بن سان نشسته بود اخمی کرد.

میدونست دختر مردی هست که تازه از خارج برگشته. نگاه علیرام به ماریا افتاد که به میز نزدیک می شد.

ماریا: سلام.

یاس ابروئی بالا داد. بن سان پیش قدم شد و به ماریا دست داد. علیرام از روی صندلی بلند شد. تحمل یاس دیگه براش سخت شده بود.

ماریا با لبخند به علیرام نزدیک شد و با هم شروع به صحبت کردند. یاس رو کرد به بن سان.

-رلشه؟

-نه بابا؛ شریک و همکارشه.

-اگر می گفتی رلشه به سلیقه ی داداشت شک می کردم.

ابروهای بن سان بالا پرید.

-چرا؟

یاس به بن سان نزدیک شد. از قصد هرم نفسهاش رو تو گردن بن سان فوت کرد.

-چون اصلاً دختر جذابی نیست!

بن سان نیم نگاهی به ماریا انداخت. به نظرش دختر جذابی اومد. از یاس فاصله گرفت.

-الان چیزی نیست ولی شاید در آینده چیزی شد!

لبخند دندون نمائی زد. متوجه حرص خوردن یاس شد.

-این داداش من زیادی گوشت تلخه، هر کسی نمیتونه باهاش کنار بیاد!

#ایران_تهران
#ویدیا

یاس لبخند اغوا کننده ای زد و با ناز گوشه ی لبش رو به دندون کشید.

-منم عاشق مردای سرتقم!

بن سان شونه ای بالا داد.

-هر طور راحتی! این تو، اینم داداش ما.

نارمین اومد سمت بن سان.

-پاشو برقصیم دیگه!

-مگه دختر کمه که من با تو یه ذره بچه برقصم؟

نارمین بی توجه دست دور گردن بن سان حلقه کرد.

-باید یه جوری پوزتو به دوستام بدم یا نه؟!

بن سان خندید و لو نارمین رو کشید. دختر عموی دوست داشتنیش بود. با هم رفتن وسط. ماریا نگاهش به یاس بود. علیرام رو کرد به یاس.

-آشنا شدین؟ دختر عمو شاهو، ایشون هم دوست و همکار، سرکار خانوم ماریا نهاوندی.

ماریا خنده ی پر عشوه ای کرد.

-سختش نکنین علیرام؛ من فقط ماریام.

علیرام تنها به لبخندی بسنده کرد.

یاس: خوشحالم از دیدنت. منم احتمالاً به زودی شرکت میام.

گوشه ی ابروی سمت چپ علیرام بالا پرید اما سکوت کرد. باید می دید پدر در این مورد چی میگه!

مهمانی تا دیروقت ادامه داشت. مهمان ها کم کم عازم رفتن شدند. ساشا بلند شد. پسرها زودتر خداحافظی کردند.

شاهو تا جلوی در اومد.

-فردا میام شرکت.

ساشا: راجع به میراث با هم صحبت می کنیم.

شاهو پوزخندی زد.

-بله اما میخوام فردا بیام شرکت.

ساشا قدمی به شاهو نزدیک شد.

-بهتره از خانواده ام دور باشی! همین قدر که بابت کاری که سالها پیش کردی ازت شکایت نکردم برو خداتو شکر کن. نه من اون ساشای قدیمم نه مملکت بی در و پیکره!

شاهو: تند نرو داداش؛ تو هنوز گذشته رو فراموش نکردی؟ من فقط اومدم تا تو مملکت خودم زندگی کنم.

#ایران_تهران
#شاهو

یک هفته از اومدن شاهو به ایران میگذشت. همه چیز اونطور که برنامه ریخته بود پیش می رفت. نگاهش رو به یاس انداخت.

-تو باید کاری کنی مه پسر ساشا عاشقت بشه؛ اینطوری تمام اموال رو میتونی داشته باشی.

یاس لبخند شیطنت آمیزی زد.

-خیالت راحت باشه؛ فقط باید یه شغلی تو اون شرکت برام دست و پا کنی.

-مگه عاشق مدل شدن نبودی؟ از الان شروع کن!

یاس هر دو دستش رو بهم کوبید.

-عاشقتم پاپا.

شاهو: باید به فکر خونه باشیم؛ یه خونه نزدیک عمارت پدریم.

یاس سر تکون داد. از اینکه به ایران اومده بود، راضی بود. با دیدن خانواده ی ثروتمند پدریش باید هر طور می شد علیرام رو عاشق خودش می کرد.

بهراد: ساشا!

ساشا عصبی دستی به گردنش کشید.

-میدونم اومده تا همه چیزو خراب کنه!

-بهش میگفتی ارثیه اش رو بگیره.

-فکر می کنی نگفتم؟! حتی گفتم بیشتر میدم اما قبول نکرد. میگه می خواد تو شرکت فعالیت داشته باشه.

بهراد دست روی شونه ی ساشا گذاشت.

-نگران نباش.

-من بیشتر نگران ویدیام. میدونم با اومدن شاهو دوباره کابوس هاش شروع میشه. تو میدونی ویدیا چقدر سختی کشیده.

-ویدیا تو رو داره؛ علیرام و بن سان رو داره. اون راز رو هم جز من و تو و ویدیا کسی نمیدونه، پس خودتو نگران نکن. فعلاً بذار بیاد شرکت تا بعد ببینیم چی میشه.

ساشا سری تکون داد.

-من برم نارمین رو ببرم استودیوی بن سان. میخوام قبل از همه آهنگ جدیدشو گوش کنه.

#ایران_تهران
#پانیذ

همه مشغول تیزر آهنگ جدید بن سان بودیم. این مدت با همه ی بچه ها صمیمی شده بودم و رابطه ی خوبی بینمون بود. با صدای دختر تقریباً ۱۶ ساله ای ویولن رو گذاشتم زمین.

-بنی، من اومدم!

خنده ام گرفته بود. بن سان هم با خنده سری تکون داد.

-باز این وروجک اومدتا آتیش بسوزونه!

انگار همه ی بچه ها می شناختنش. دختر وارد اتاق شد.

-سلام بر و بچ! میدونم دلتون برام تنگ شده بود. دل منم تنگ شده بود.

بن سان: نفس بگیر الان خفه میشی!

ابروئی بالا داد. نگاهش به من افتاد.

-همکار جدیده؟

-بله، خانوم پانیذ ( شادمان)

-خوشبختم. منم نارمین، دخترعموی بن سان و آخرین عضو خاندان بزرگ زرین.

با لبخند دستشو فشردم.

-منم خوشبختم عزیزم.

-نارمین صدام کن. خب، پسر عموجان! شنیدم آهنگ جدید قراره بیرون بدی!

-بعله. با کمک پانیذ یه تیزر عالی برای یوتیوب و اینستاگرام قراره منتشر کنیم.

-هوراااا …. عاشقتم که گوگولی!

و لپ بن سان رو کشید.

-میذاری یه ذره ابهت داشته باشیم یا نه؟

-جا تو علیرام اندازه ی هردوتون ابهت داره بسه! کو؟ نیست؟

-شرکته. قراره بعد از کار بیاد دنبالم. خب بچه ها شروع کنیم؟

همه اعلام آمادگی کردیم. بعد از تقریباً یکساعت کار که به نظرم خیلی لذت بخش بود بچه ها کم کم عازم رفتن شدند.

وسایلمو جمع کردم. در استودیو باز شد و علیرام وارد شد. بن سان نگاهی بهم انداخت.

-یه قهوه با هم بخوریم بعد برو، باشه؟ میرم آماده کنم.

سلامی زیر لب به نگاه خیره ی چوب شور دادم و به سمت آشپزخونه رفتم.

#ایران_تهران
#پانیذ

با رفتن پانیذ به سمت آشپزخونه علیرام اشاره ای به بن سان کرد.

-این دختره هر روز تا دیروقت اینجاست؟

-کی؟

-همین خاله ریزه!

-پانیذ؟

-آره.

-امروز برنامه داشتیم برای همین موند. چطور؟

-هیچی.

-راستی، امروز یاس اومد شرکت؟

-آره، من نمیدونم چی تو سرشون هست اما اصلاً دوست ندارم دیگه تو شرکت ببینمش.

بن سان ابروئی بالا داد.

-اینطور که بوش میاد فکر کنم حالا حالاها باید تحملش کنی!

-توام که کلاً شرکت و ول کردی چسبیدی به اینجا.

-من با اینجا حال می کنم توام با شرکتت حال کن.

پانیذ با سینی قهوه وارد شد. سینی رو روی میز گذاشت. عطر قهوه تو اتاق پیچید.

علیرام دست دراز کرد و فنجان سفید رنگ رو برداشت و ناخواسته عطر تلخ قهوه رو بلعید. فکر نمی کرد پانیذ بتونه چنین قهوه ای درست کنه.

پانیذ مشغول صحبت با نارمین شد. نگاه علیرام به دستهای پانیذ افتاد؛ کشیده و زیادی ظریف. پانیذ بلند شد.

بن سان: وایستا، ما هم میریم. سر راه تو رو هم می رسونیم.

-نه ممنون. خودم میرم.

کوله اش رو برداشت.

-آخر هفته یادت نره. میریم جایی که قراره تیزر رو آماده کنیم.

-باشه، حتماً.

خداحافظی کرد و از استودیو بیرون زد. با رفتن پانیذ، نارمین رو کرد به بن سان.

-چقدر دختر خوبی بود! میخوام تولدم دعوتش کنم.

علیرام: تو مگه دوست کم داری؟

-دوست زیاد دارم ولی این زیادی دوست داشتنی بود.

علیرام ابروئی بالا داد.

-من که چیز خاصی توش نمی بینم!

نارمین خندید.

-تو چی می بینی پسرعمو جز خودت؟

#ایران_تهران
#پانیذ

گازی به ساندویچم زدم.

-حالا پنج شنبه میای؟

هیوا نگاه متفکری بهم انداخت.

-بیام؟

-استخاره می کنی؟ خوب بیا دیگه، منم تنها نیستم.

-باشه چون خیلی اصرار می کنی میام.

-چه غلطا!!! من کجا اصرار کردم؟

-خودت نه ولی نگاهت داره میگه هیوا عشقم، بیا لطفاً!

-ببند بابا بچه پررو …

هیوا خندید.

-حالا کار چطوره؟

-همه چی عالیه فقط این یه داداش داره.

هیوا خودشو کشید جلو.

-عاشقش شدی؟

-هیوا!

-آها، اون عاشقت شده؟ عاشق چی تو شده؟

-زبون به دهن بگیر! اون چوب شور چیه که من بخوام عاشقش بشم؟

هیوا با شنیدن کلمه چوب شور شروع کرد به خندیدن.

-اینو از کجات درآوردی خدا وکیلی؟ حالا چیکارت کرده؟

-هیچی، فقط زیادی گوشت تلخ و نچسبه.

-مگه قراره بهش بچسبی؟

پشت چشمی نازک کردم.

-عمراً! فکر می کنه همه نوکر زرخریدشن.

-واجب شد بیام از نزدیک ببینمش.

-اون که نمیاد.

-عه!

-بعله.

-عیب نداره، یه روز دیگه می بینمش.

-باشه. دخیل بهش ببند، حاجت میده!

بلند شدم.

-بریم که کلاس دیر شد.

با هم به سمت کلاس رفتیم. خسته وارد خونه شدم.

-مامان، من اومدم.

-فرش قرمز پهن کنم؟

با دیدن آنا جیغی از خوشحالی کشیدم.

-عوضی، تو کی اومدی؟

آنا خندید و خودشو تو بغلم انداخت.

-میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟

آنا: دل منم.

-شب اینجائی؟

-آره.

-امشب چه شبیست، شب مراد است امشب!

با هم به سمت اتاق رفتیم.

#ایران_تهران
#ویدیا

ویدیا: من اصلاً حس خوبی به بودن شاهو ندارم. شنیدم دخترشم قراره بیاد اونجا کار کنه؟ این یعنی پدر و دختر کمر همت بستن برای خراب شدن زندگی ما!

ساشا به سمت ویدیا رفت.

-من نگرانی و حال خراب تو رو درک می کنم؛ میدونم تمام این سالها چقدر بهت سخت گذشته؛ کمی مهلت بده تا بتونم راهی پیدا کنم.

ویدیا چرخید و سر روی سینه ی پهن و مردانه ی ساشا گذاشت.

-نمیخوام کسی علیرام و بن سان و ازم بگیره. تمام امید زندگی من همین دوتان. من نگرانم ساشا؛ هرچقدر که بگم نیستم اما از روزی که شاهو برگشته انگار روزهای بد گذشته رو هم با خودش آورده.

دست ساشا روی کمر ویدیا لغزید. در اتاق نیمه باز بود. علیرام به سمت اتاق پدر اومد اما با شنیدن مکالمه ی پدر و مادرش ناخواسته پشت در ایستاد.

اینهمه نگرانی مادر و نسبت به برگشت مردی که عموش بود درک نمی کرد! حتماً چیزی تو گذشته اتفاق افتاده. با صدای بن سان به خودش اومد.

-علیرام، دنبالت بودم. اینجا چیکار داری؟

-هیچی، با بابا کار داشتم. مهم نیست، فردا بهش می گم.

-بیا.

با هم به سمت تراس رفتن و روی صندلی های فلزی سفید رنگ رو به باغ که حالا تو تاریکی شب فرو رفته بود نشستند.

-تو پنج شنبه باهام میای؟

-من برای چی باید بیام؟!

-عصری میریم.

-نه، خیلی کار عقب افتاده دارم. باشه یه وقت دیگه.

بن سان می دونست هر چی هم اصرار کنه بی فایده است پس دیگه حرفی نزد.

 

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۰ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-20/feed/ 0
رمان غرقاب پارت ۵۹ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/#comments Wed, 22 Jul 2020 16:48:45 +0000 https://roman-man.ir/?p=5049   ـ کی برگشتی؟ فنجان قهوه را روی میز برگرداندم، نگاه شفاف و روشنش را از نظر گذارندم و پاهایم را روی هم انداختم. ـ دیروز….گمون می کردم برسم لااقل چندروزی استراحت کنم اما، یه دلتنگی عجیبی من و کشید این جا! به آبادیس…پیش تو! لبخندی زد. دستانش را به زانوانش تکیه داد و خودش …

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۹ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

ـ کی برگشتی؟

فنجان قهوه را روی میز برگرداندم، نگاه شفاف و روشنش را از نظر گذارندم و پاهایم را روی هم انداختم.

ـ دیروز….گمون می کردم برسم لااقل چندروزی استراحت کنم اما، یه دلتنگی عجیبی من و کشید این جا! به آبادیس…پیش تو!

لبخندی زد. دستانش را به زانوانش تکیه داد و خودش را به سمت جلو کشید. کت و شلوار جذب تنش، از برند همین شرکت بود.

ـ خوشحالم می بینمت و البته خیلی شوکه ام.

به او حق می دادم. نفس عمیقی کشیدیم. هردو در یک زمان! به میزی که زمانی من پشتش قرار می گرفتم چشم دوختم و او، جهت نگاهم را گرفت. لبخندش محو شد.

ـ دلت…تنگ نشده؟

ـ برای ریاست؟

خندید، سرش تکانی خورد و شانه ای بالا انداخت.

ـ البته که منظورم این نبود.

از جایم بلند شدم، به سمت میز گام برداشتم و وقتی به آن رسیدم، رویش را لمس کردم. گرد و خاکی نداشت اما من، لاشه ی خاطرات را رویش دیدم.

ـ پشت این میز، مسئولیت ها خیلی سنگینن. الان حالم بهتره!

ـ تغییر کردی غوغا؟

به سمتش چرخیدم. داشت نگاهم می کرد. عمیق و پرحرف.

ـ این تغییر مثبت بوده یا منفی مهران؟

او هم بلند شد، دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و نجوا کرد.

ـ فکر کنم زمان مشخصش می کنه. میای یه سر به تولیدی بزنیم؟

با حفظ لبخندم، به سمت مبل رفتم. خم شدم و کیفم را برداشتم و همزمان با انداختنش روی شانه ام، سری به نشانه ی نفی تکان دادم.

ـ هدف فقط دیدن تو و موفقیت هات بود. باید برای ناهار برگردم خونه.

چشمکی زد.

ـ یه شبم بیا پیش ما، پری و پوریا رو دعوت می کنم. دستپخت لیلی هم قطعا نمک گیرت می کنه.

با همان لبخند تا جلوی در همراهم آمد و من، حین پایین کشیدن دستگیره جوابش را دادم.

ـ ممنون از دعوتت، از پولاد خبری داری؟

ـ توی ایتالیا خوش درخشیده….نگرانش نباش.

دورادور از او خبر داشتم اما، گفتن مهران دلم را بیش تر قرص کرد. نفس عمیقی کشیدم. از اتاق بیرون زدم و با یک حرکت، روی پاشنه ی پایم چرخیدم.
ـ دیگه لازم نیست برای همراهیم تا دم آسانسور بیای. مسیر و بلدم.

جنتلمنانه سری خم کرد، من هم با همان لبخند و گام هایی پرغرور دکمه ی آسانسور را فشردم. پایین رفتم و در هرطبقه سقوط، یک قسمتی از خودم را دوره کردم. بزرگ شده بودم؟ عاقل؟ با تجربه؟ فارغ؟ گمانم بزرگ شدن همین بود که دیگر برای از دست رفته ها افسوس نخوری، سرنوشت را بپذیری و بتوانی با دنیا جلو بروی.

وقتی سوار اتوموبیلم شدم، مقصدم مستقیم خانه باغ بود. قول ناهار و آبگوشتی که آذرجون، خودش قرار بود رویش نظارت کند را به همگی شان داده بودم. دلم نمی خواست هنوز نیامده بدعهدی کنم، مسیر را در سرم مرور کردم و درست وقتی پشت اولین چراغ قرمز ایستادم، خم شدم تا از کیفم، بسته ی آدامسم را خارج کنم و یکی در دهان بیندازم. انداختم اما سر که بلند کردم و کلافه از تایمر طولانی نگاهم چرخید روی بیلبوردهای کنار خیابان….حس کردم دنیا هم دور سرم چرخ خورد. با یک صدای ضبط شده و من…چشمانم، تار دید و دستم…فرمان را محکم فشرد.

“یه روز اگه این دنیا بی چشم و رویی کرد و تورو ازم گرفت، این قول و می شکنم. کاری می کنم عکسم بره روی تمام بیلبوردای این شهر، طوری که هرجا رفتی و توی هرکوچه و خیابون که پیچیدی، عکسم و ببینی…”

عهد شناس بود و من، این را از یاد برده بودم!

Ben o yare dağlar kadar güvendim güvendim
Güvendiğim dağlar elime geldi ,elime geldi
Yüce dağlar size varmı zararım zararım
Yar yitirdim uğrun uğrun ararım, gelin, ararım
Ben o yari her gelenden sorarım,sorarım
Güvendiğim dağlar elime geldi, elime geld

“یارم را کوه محکمی پنداشتم، و به او تکیه کردم
اما آن پشت و پناه و تکیه گاه فروریخت
ای کاش بمیرم، ای کاش بمیرم
ای کوه های پرصلابت، مگر من زیانی برای شما داشتم؟
یارم را گم‌کردم و در به در او را میان کوه و بیابان جویا شوم
من از هر رهگذری سراغ آن یار را میگیرم
پشت و پناهم فروریخت…فروریخت
پشت و پناهم فروریخت…فروریخت”

چراغ سبز شد اما، چشمان من یک لحظه هم از روی آن بیلبورد کنده نشد. بوق ماشین های پشت سرم که درآمد، انگار از یک خواب کوتاه بیدار شده باشم، دستم را انداختم وسط دردم…وسط جای خالی قلبی که سخت می تپید. نمی دانستم چطور ماشین را به حاشیه ی خیابان کشاندم و کی بوق ماشین ها قطع شد. فقط خودم را می دیدم با چشمانی گرد و لبریز، زل زده به آن بیلبورد بزرگ. به طرح رویش…به شکاف بزرگی که وسط تمام حال بد های دفن شده ام به وجود آمد و چشمانم را بست.

حس تهی شدن را بارها تجربه کرده بودم. بارها حس کرده بودم روحی درونم نیست. یک جسم توخالی هستم و این بار، عمیق تر احساسش کردم. چشمان بیچاره ام…نگاه کردند. شبیه از خواب بلند شده هایی که ناگهانی یادشان آمده بود روزگاری توی چشمان مردی زل زده بودند و دلشان رفته بود. به تصویرش خیره ماندم و دیدنش شبیه یک آن پریدن توی آب بود. بی نفسی و بعد دست و پا زدن به امید رهایی از خفگی!

آن قدر نگاه کردم و آن قدر ناباورانه تکرار کردم او نیست بلکه معجزه شود اما نشد. نشد وقتی باورش کردم که آن چشم ها، چشم های اوست. آخی که بعد این باور از لب هایم بیرون جهید درد بزرگی داشت.

من اشک نریختم. حتی یک قطره…اما وقتی به چشمانم در آیینه ی اتوموبیل زل زدم، شبیه آدم هایی بودم که ساعت ها گریه کرده. این بلا را، فقط او می توانست سر چشمانم بیاورد، پس خودش بود. خود خودش، روی بیلبورد بزرگ تبلیغاتی شهر که نام یک فیلم و مجموعه ی سینمایی را پشتش یدک می کشید.

ـ آخ علی!

زبانم از تکرار اسمش سوخت. شبیه کل جانم و بعد، پیشانی ام چسبید روی فرمان اتوموبیل. انگار دلتنگش کرده بودم. آن قدر که باز تکرارش کرد و من از لرزش صدایم، دلم سوخت.

ـ آخ….علی….علی!

صدای زن عاشقی که به رسم فراموشی رفت و فراموش نکرده برگشت را شنیده ای؟ صدایی شبیه درد معشوقه ی هم دیاری که به سرباز دشمن دل باخته، صدایی شبیه ناله های دختری که در اوج جوانی سوخته، هم صورت و هم آرزوهایش….صدایی شبیه ظل تابستان، وقتی بی گناهی با پای پیاده راه می رود و درد می کشید…صدایی شبیه چمدانی که مسافری برای حملش نیست….صدایی شبیه بارانی که هیچ کس، زیرش قرار نیست راه برود و یا شاید صدای شلیک یک گلوله که به قلب خودت می زنی…

همان صدا!

من….همان صدا بودم.
******************************************************************

ـ دستتون درد نکنه!

آذربانو نوش جانی گفت و مامان، آرام پرسید.

ـ سیر شدی با همون یه ذره؟

سعی کردم لبخندم واقعی باشد.

ـ می دونی مامان خیلی اهل آبگوشت نیستم.

جواب صریح و تند آذربانو، باعث شد حداقل کمی هم شده واقعی بخندم.

ـ این بی سلیقگیت به طایفه ی مامانت کشیده.

پشت چشم نازک کردن های مامان و خنده ی بقیه، باعث شد با همان چشمان خسته دست زیر چانه بگذارم و تماشایشان کنم. کامیاب، لیوانی دوغ برای تبسم پر کرد و او با تشکری، آن را سر کشید و از پشت میز برخاست.

ـ من عزیز کرده رو قرض بگیرم بریم یکم حرفای دخترونه بزنیم.

ـ کامیاب، همین مونده زنت غوغا رو هم شبیه خودش خل کنه. خودت مدیریت کن.

کامیاب خندید، تبسم هم خنده اش گرفت و با حالت بامزه ای آذرجون را نگاه کرد. این زن…حرفش را می زد اما نمی دانم چرا هیچ کس از او نمی رنجید. وقتی همراه تبسم به سمت باغ کشیده شدم و روی صندلی های فلزی محبوب سفارش داده شده اش نشستیم، حس کردم چقدر قدم هایم سبکند. انگار واقعا چیزی درونم نمانده بود.

ـ خب؟

ـ خب چی؟

عاقل اندر سفیه نگاهم کرد. خندیدم و خنده ام آن قدر خسته بود که بعدش، حس کردم دلم بغض کردن می خواهد.

ـ غوغا؟

ـ چیزی برای درددل و گفتن نیست تبسم.

اخم کرده تماشایم کرد و بعد، با کمی مکث دستانم را گرفت و خودش را کمی به سمتم کشید.

ـ هنوز دوستیم؟

ـ البته که هستیم.

ـ بابت گذشته.

ـ مقصر اگر می دونستمت، برت نمی گردوندم به کامیاب.

چشمانش را یک بار باز و بسته کرد و بعد، این بار جدی پرسید.

ـ پس لااقل بهم دروغ نگو.

کنجکاو نگاهش کردم و او، اخمانش را بیش تر درهم کشید.

ـ از وقتی برگشتی، شبیه آدمای عادی هستی. شبیه آدمای خوب و معمولی…بدون درد و غصه! اما چشمات یه طوریه غوغا. یه طوری سرد و بی حس! من، این و خوب می فهمم.

لبخند دیگری زدم. از این نمایش، از این تکرار و تأکید روی خوب بودنم داشت بدم می آمد.

ـ بی حس بودن، یه حسنه توی این دنیا! نیست؟

غمگین نجوا کرد.

ـ غوغا!

دستش را فشردم. ذهنم درگیر بیلبوردها بود. درگیر دلیل و چگونگی شان، یک چیزی هم توی سرم می لولید که اسمش را گذاشته بودم هوایی شدن، دلتنگ شدن…قلبم هم، جای خالی اش هوا می کشید. می سوخت و من درد می کشیدم. عمیق!

ـ خوبم من.

نگذاشتم ادامه بدهد و با خروج پسرها و میعاد با واکرش پشت سرشان، به لبخندم رنگ و لعاب دیگری بخشیدم. زمزمه ی تبسم اما، قبل رسیدن آن ها حواسم را دوباره معطوف خودش کرد.

ـ تو…داری فرار می کنی، از چی و از کی…نمی دونم.

و شاید بزرگ ترین فرار من، فرار از خودم و گذشته ام بود. پسرها رسیدند، کامیاب کنار تبسم نشست و محکم شقیقه ی او را بوسید و بدون رها کردنش، دستش را دور گردن او انداخت و میثاق، با پا لگدی به ساقش زد. صدای کل کلشان بلند شد و من…به میعاد چشم دوختم. به سختی ای که حین نشستن می کشید و باز لبخندی که حفظش کرده بود. همان جا وسط چشمانش خودم را دیدم. زمین خورده، فراری و ترسیده…

پلک زدم. آدمیزاد عجیب بود. تا از دست نمی داد، ارزش نمی فهمید…من هم از دست دادم تا ارزش چیزهایی را بدانم. تجربه های سخت زندگی ام، همه با از دست دادن شروع می شدند. از دست دادن هایی که رسیدن دیگری در پی نداشتند.

ـ باز گفتی سوسک سیاه؟

صدای جیغ تبسم، چشمانم را از صورت میعادی که با تعجب به نوع نگاهم زل زده بود جدا کرد. پشیمان بودم؟ در عوض درد نکشیدن چشمان برادرم گذشت…پشیمانی داشت؟

ـ آخه من عاشق سوسکم.

ـ مردشور علایقت و ببرن.

ـ خودتم جزء علایق منیا.

خندیدم. مصنوعی…بی رنگ و لعاب اما، لبخند زدم. کامیاب سعی داشت نگذارد تبسم از آغوشش در برود و من، بلندتر خندیدم. صدای خنده ام شبیه صدای ناله ی پرنده ای زخمی بود.

ـ نخند، بیا کمکم!

ـ فرار نکن عشقم.

صدای آذربانو از تراس بود که مداخله می کرد.

ـ باز صدای جیغ این زنت و درآوردی؟ به گوشمون رحم کن. این فکر می کنه شکیراست چهچهه می زنه.

چشمان گرد تبسم، باعث شدند نفس عمیقی بکشم و باز هم بچرخم سمت میعاد. نگاهش کنم و از خودم بپرسم، ارزشش را داشت؟ کار درستی کرده بودم؟ چقدر نیاز داشتم یکی زیر گوشم بگوید من هم جای تو بودم این کار را می کردم. چقدر نیاز داشتم یکی باشد و زیر گوشم بگوید کارت درست بود. چقدر نیاز بود….

لبم را گزیدم. بلند شدم و به بهانه ی آوردن چای بعد از ناهار به سمت خانه راه افتادم. می ماندم احتمالا اشکم جلویشان می ریخت. وقتی در آشپزخانه و جلوی کتری ایستادم، فقط نفس کشیدم. معصومانه و غمگین.

ـ غوغا مامان این جایی؟ عمه می گه عصر بریم خرید میای؟

بدون برگشتن سمت مامان، سینی چای را برداشتم تا رویش لیوان بچینم و قبلش، گلویی صاف کردم.

ـ نه مامان. عصر قراره برم جایی.

ـ کجا؟

سینی بین دستانم لرزید. روی سطح کابینت گذاشتمش و بخار چای، شبیه بخار سرمایی بود که به وجودم دادم تا ولش کند و حالا می دیدم ول نکرده. کلمه ی ساده ای گفتم اما درد بعدش را خودم دیدم‌ شبیه بخار چای…

ـ سینما!

و چه زخمی بود که داشتم می رفتم فیلم او را ببینم.

“انگار در من گریه میکردند
دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار
این هردم افسون بار این هر دم افسون بار
شطرنج خواهد باخت شطرنج خواهد باخت”

پ ن: متن بعد پست و حتما تا انتها بخونین

روی صندلی قرمز رنگ نشستم. دستانم کمی یخ کرده بود. جلوی دهانم گرفتمشان و حتی ترسیدم بگویم ها…و بعدش های های اشک بریزم. نگاهم به مردمی بود که یکی یکی وارد سالن می شدند و روی صندلی هارا پر می کردند. اولین باری بود وارد سینما شده بودم و از نگاه کردن به پرده واهمه داشتم. صندلی کنار دستم را دو دختر جوان پر کرده بودند که هنوز فیلم شروع نشده داشتند چیپسشان را باز می کردند و صدای آزاردهنده ای تولید می کردند.

چشمانم را بستم. پشت پلک هایم عرق کرده بود و می سوخت. با دست آرام لمسشان کردم و با سکوت یک باره ی درون سالن و شروع فیلم، چشمانم باز شد. چسبید روی پرده و هی خداخدا کرد فعلا نباشد. فعلا در کادر دوربین نباشد. دعایی که فقط سه دقیقه طول عمر داشت و به محض تمام شدن تیتراژ شروع سریال، با دیدن مردی که سوار موتور به سرعت می تاخت…دستم از جلوی دهانم سر خورد. افتاد روی پایم و چشمانم خونبار ماند روی مردی که با سرعت موتورش را می راند و انگار داشت کسی را تعقیب می کرد و باد…موهایش را به پرواز درآورده بود.

من معتقد بودم آدم ها یک بار نمی مردند. زندگی صحنه ی مرگ و زاده شدن پس از مرگ بود. وقتی اورا در قاب پرده ی سینما دیدم، آمار مرگ هایم از دستم خارج شد. با هرنفسی که رفت، با هرچشمی که پر شد و با هردرجه ی دمایی که در من سقوط کرد. صدایش را شنیدم. بعد مدت ها! همان صدایی که برایم می خواند زغوغای جهان عاشق ترینم و من برایش از رویاهایم می گفتم. همان صدایی که گفت تولد سی سالگی ام را عجیب رقم می زند و من….سی سالم شد و او نبود. تماشایش کردم. صدایش را هم شنیدم اما در اصل، تمام لحظات فیلم…وقتی او در غالب نقشش فریاد می زد من قاتل نیستم، خودمان را دیدم. خود اویی که می خواست ثابت کند عمدی میعاد را هول نداده و کسی باورش نکرد.

تمام شدیم. در نقطه ی شروع!

همان طور که فیلم او هم، در نقطه ی شروعش تمام شد. در نقطه ی خواب بودن هرچه از سرگذرانده بود.

وقتی از سینما بیرون آمدم، هوا تاریک شده بود. پاهایم جان نداشتند و من…چشم می گرداندم که یک جایی بتوانم بنشینم. پارک نزدیک سینما، کارم را راحت کرد. غوغای قبل از دیدن آن فیلم، با بعدش خیلی فرق کرده بود. انگار یک باره ده سال پیرم کردند و چروکیده، روی آن صندلی گذاشتند. وارد پارک شدم و بی تردید خودم را به آب نمای مرکزی اش رساندم. کنارش خم شدم و همین که آب را مشت مشت روی صورتم پاشیدم، اشک های یخ زده ام که در تمام طول فیلم داخل چشمانم مانده بودند، ریختند و من با دهانی باز…بی صدا اشک ریختم!

“دور نبود از عشقمون چشمای بد
بعد تو منم شدم دچار درد
رفتی و دلتنگیای سمی آخر شب
آخرش قلب من و مچاله کرد.”

لرزی که به جانم افتاد نه از سر سرما که از سرنداشتن بود. از سر نداشتن قلب و باز یاد آنی که قلبت را کنارش به امانت سپردی. با همان صورت خیس، روی نیمکتی خالی نشستم. صدای بچه هارا توی گوشم شنیدم اما، انگار هیچ نمی شنیدم. می دیدم و انگار نمی دیدم. اطرافم را با چشم طواف می دادم و گیج بودم. گیج نداشتنش…حسش می کردم. کنارم. درست کنار کنارم!

ـ قرار نبود یادم بیای.

همین زمزمه باعث شد باز دستم روی دهانم بنشیند و باز اشک هایم روان شوند.

ـ کاش این یه بار به قولت عمل نمی کردی.

جلوی بقیه محبور بودم غوغا بمانم. محکم…استوار…بی غم! جلوی خودم که دیگر نباید نقش بازی می کردم. دلتنگ می شدم. با همان بی قلبی ام دلتنگ می شدم. با وجود تن دادنم به روزهای نبودنش و زندگی کردن را یاد گرفتن، باز دلتنگش می شدم. بازیگر شده بود. همانی که همیشه از آن ترسیده بودم.

ـ چه بد کردی باهام آقای عابدینی! نگفتی غوغا ببینتم، چی به سرش میاد؟

“مثل قبلنا نشد چشمای تو
نه نشد نفهمیدم کجا یهو
تورو گم کردم نفهمیدم خودت بگو
ته این عشق چرا دوراهی شد؟”

باز اشکم روان شد و کودکانه دست روی صورتم کشیدم. بچه ای جلویم زمین خورد اما بی اشک ریختن بلند شد. من اما به جای او گریه کردم. به جای زخم روی زانو و دردی که کشید و بروزش نداد. من می توانستم به جای کل دنیا اشک بریزم.

ـ دلم تنگ شده! برای غوغای من گفتنت.

و به محض این اعتراف، دلم چنان برای خودم سوخت…که هیچ آبی نمی توانست خاموشش کند.

“بیا حالم بده چندشبه خواب تورو می بینم.
نیستی از طرز نگات توی عکسات گل عشق می چینم.”

*************************************************************************************

برای رهایی از شر فکر و خیال ها، خودم را مهمان خانه ی کامیاب کرده بودم. گفته بودم زنگ بزن زنت بیاید واحد شخصی ات و برایم شام بپزد. فحش ناجوری حواله ام کرده بود و بعدش، من تمام سعی ام را کرده بودم چشمانم از اشک قرمز نباشد. اگر پیش کامیاب و تبسم نمی رفتم، فکر و خیال من را می خورد و چیزی از من باقی نمی ماند. وقتی رسیدم که تبسم خودش در را برایم باز کرد. پیراهن کوتاهی پوشیده بود و موهایش را باز گذاشته بود. صورتش را با لبخند بوسیدم و او دستان یخم را فشرد.

ـ بیرون سرده؟

هوای روح من سرد بود. با لبخندی از زیر جواب دادن شانه خالی کردم و وقتی که کامیاب با شلوارک و تاپ اسپرت، روی کاناپه و در حال تماشای فوتبال برایم دستی تکان داد بلندتر خندیدم. هرخنده هم زخمی به جانم کشید که التیام یافتنی نبود.

ـ خوش اومدی.

ـ مرسی از استقبالت.

بی توجه به کنایه ام، تخمه ی بین دندان هایش را شکست و پوستش را در پیش دستی ریخت. تبسم خواست مانتو و شالم را دربیاورم و خودش وارد آشپزخانه شد. با لبخند رفتنش را دنبال کردم و بعد، شال را روی شانه هایم سر دادم.

ـ بدنگذره.

ـ تو نمی اومدی قطعا خوش می گذشت. واسه امشب برنامه ها داشتم.

ابرویم بالا پرید.

ـ خوبه حالا دکتر گفته….

پرید بین حرفم، از این قضیه واقعا حرصش گرفته بود.

ـ دکتر گه خورد. والا جای من نیست که بفهمه وقتی زنت با نیم متر پارچه جلوت می چرخه چطور جونت سیخ می شه.

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۹ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/feed/ 4
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۴ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-44/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-44/#respond Mon, 20 Jul 2020 17:02:57 +0000 https://roman-man.ir/?p=5047   همونطوری که خیره سقف بود رنگش به شدت پریده و بدنش به شکل وحشتناکی میلرزید بازوهاش گرفتم و تکونی بهش دادم _هی دختر با توام !!! بدون اینکه عکس العملی به حرفام نشون بده سرش کج شد و شدت لرزشاش بیشتر شد ، با فکر به اینکه شاید داره فیلم بازی میکنه تا ولش …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

همونطوری که خیره سقف بود رنگش به شدت پریده و بدنش به شکل وحشتناکی میلرزید بازوهاش گرفتم و تکونی بهش دادم

_هی دختر با توام !!!

بدون اینکه عکس العملی به حرفام نشون بده سرش کج شد و شدت لرزشاش بیشتر شد ، با فکر به اینکه شاید داره فیلم بازی میکنه تا ولش کنم پوزخند صداداری زدم و گفتم :

_حنات دیگه پیش من رنگی نداره پس کم فیلم بازی کن

از حرص باز روش خیمه زدم و خواستم پاهاش از هم باز کنم و هر طوری شده کارم تموم کنم ولی پاهاش رو به قدری بهم قفل کرده بود که کوچکترین تکونی نمیخورد وقتی فشار دستامو روش بیشتر کردم یکدفعه رنگ صورتش به کبودی رفت و بدنش بی جون شد

نه این جدی جدی یه چیزیش شده و کارش از فیلم و این چیزا گذشته بود با ترس کنارش نشستم و سرشو توی آغوشم گرفتم

_هی هی باشه باشه کاریت ندارم نترس

وقتی دیدم هیچ عکس العملی به حرفام نشون نمیده سیلی محکمی بهش زدم که انگار از شوک بیرون اومده باشه چشماش گشاد شد

و آنچنان نفس بلندی کشید که به سرفه افتاد و با دیدن صورتم با حالی خراب سعی کرد ازم فاصله بگیره ولی به خاطر ضعف بدنش موفق نبود و باز توی بغلم ولو شد

_ت…و رو خ…دا کاری بهم نداشته باش

رنگ لباش به سفیدی میزد ، با این کارش گند زده بود به حس و حالم و تموم شهو….ت از سرم پریده بود

عصبی تقریبا روی تخت پرتش کردم که بی جون ناله ای کرد ولی من بدون اینکه رحمم بیاد درحالیکه از کنارش بلند میشدم شروع کردم به پوشیدن لباسام

کلافه چنگی به موهام زدم و خواستم از اتاق بیرون برم ولی با فکری که به ذهنم رسید به سمتش چرخیدم و عصبی گفتم :

_یالله پاشو برو اتاقت تا پشیمون نشدم !!!

ولی با دیدن حالش که بی جون روی تخت افتاده بود و حتی نای باز کردن چشماش رو نداشت بی اختیار نگران به سمتش رفتم ، معلوم بود فشارش افتاده و ضعف کرده

اگه اینطوری میزاشتمش معلوم نبود چه بلایی سرش میاد و از طرفی هم نمیتونستم از اتاق بیرون ببرمش ، باورم نمیشد به خاطر یه رابطه به این حال و روز افتاده باشه درحالیکه دخترای دیگه به زور خودشون بهم میچسبوندن و میخواستن زیر…م باشن

حالا این دختر بخاطر اینکه بهش دست زدم اینطوری غش و ضعف کرده و شوک بهش وارد شده دستم روی پیشونیش گذاشتم که با دیدن سردی بیش از حد بدنش

نگران گوشی از جیبم بیرون کشیدم و شماره دکتر خانوادگیم گرفتم و ازش خواستم با عجله خودش رو به شرکت برسونه طولی نکشید که منشی خبر اومدن دکتر رو بهم داد

برای اطمینان به منشی گفتم تموم قرار ملاقات ها رو کنسل کنه و نزاره کسی داخل شه بعد از وارد شدن دکتر به اتاقم با عجله در مخفی رو باز کردم و دستپاچه گفتم:

_از این طرف دکتر

با تعجب وارد اتاق مخفی شد و یکدفعه با دیدن آینازی که بی حال روی تخت افتاده بود با عجله به طرفش قدم تند کرد و جدی گفت :

_چه اتفاقی براش افتاده ؟!

کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و به دروغ لب زدم :

_نمیدونم به گمونم شوکه شده !!

با دیدن وضعیت آیناز خودش به یه چیزایی شک کرده بود سرش رو با تاسف به اطراف تکون داد کنارش لبه تخت نشست و شروع کرد به معاینه کردنش

بعد از اینکه سِرُمی به دستش وصل کرد بلند شد و درحالیکه آمپولی توی سرم تزریق میکرد جدی خطاب بهم گفت :

_بدن ضعیفی داره و اینطور که پیداس این چند وقت تغذیه مناسبی نداشته و با یه شوک عصبی اینطوری بی حال افتاده

آمپول خالی رو توی سطل زباله کنارش پرت کرد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش که قدمی به سمتش برداشتم و با نگرانی پرسیدم :

_الان حالش خوبه دیگه ؟!

قفل کیفش رو بست و سرش رو بالا گرفت

_کم کم به هوش میاد ولی …..

سکوت کرد که قدمی به سمتش برداشتم

_ولی چی دکتر ؟!

کیف رو توی دستش گرفت و نگاهش رو به آیناز بی هوش روی تخت دوخت

_نگران نشو فقط به خاطر شوک عصبی که بهش وارد شده و علتش رو نمیدونم چی بوده باید تا مدتی حواست بهش باشه چون ممکنه باز این حالت ها براش پیش بیاد

به اجبار سری در تایید حرفاش تکون دادم و گفتم :

_چشم حواسم هست !!

به سمت در رفت که یکدفعه با یادآوری چیزی به طرفم برگشت

_آهان تغذیه اش یادت نره …راستی چه نسبتی باهات داره ؟! دوست دخترته ؟؟

_اوکی……

بدون اینکه جواب سوال دیگه اش رو بدم دستمو به سمتش گرفتم و گفتم :

_ممنون دکتر که تشریف آوردید !!!

فهمید نمیخوام جواب سوالش رو بدم لبخند مصلحتی زد و دستمو به گرمی فشرد و بعد از خدافظی کوتاهی رفت

پشت میز کارم نشستم و با فکری که درگیر آیناز بود به سختی مشغول شدم ، نمیدونم چند ساعت گذشته بود که با حس درد عمیقی که توی گردنم پیچید

سرم رو بلند کردم و درحالیکه لب تاپ رو خاموش میکردم دستی پشت گردنم کشیدم و به طرف اتاقی که آیناز توش خوابیده بود رفتم که با دیدن صورت غرق در خوابش

بی اختیار به طرفش قدم تند کردم و بالای سرش ایستادم و به صورت غرق در خوابش خیره شدم که تکونی خورد و توی خواب ناله ای کرد و زمزمه وار نالید :

_نه نه ازم دور شو

پوووف ….. داشت هزیون میگفت
وقتش بود که تا دیر نشده به خونه اش بره پس دستم به سمتش رفت تا بیدارش کنم ولی دستم وسط راه با شنیدن چیزی که توی خواب گفت بی حرکت موند و خشکم زد

_از….ت متنفرم نیمای‌ لعنتی

برای ثانیه ای حس کردم اکسیژن به سرم نرسید و حس خفگی بهم دست داد ولی کم کم خشم تموم وجودم رو فرا گرفت پس داشت خواب من رو میدید ، حرصی کنارش لبه تخت نشستم و صداش زدم

_هوووی بیدار شو

توی خواب اخماش رو توی هم کشید و تکونی خورد

_آیناز بیدار شو دیگه

بالاخره چشماش رو باز کرد که با دیدنم اول ناباور چند بار پلک زد یکدفعه ترس توی چشماش نشست و درحالیکه آب دهنش رو صدادار قورت میداد سعی کرد خودش روی تخت عقب بکشه

_ک…اری بهم نداشته باش

بی حوصله از کنارش بلند شدم

_خودت رو جمع کن شبه باید بری وگرنه باید تنها بمونی توی شرکت !!

با شنیدن لحن سردم انگار مطمعن شد که کاری بهش ندارم به سختی روی تخت نشست و سعی کرد سوزن سِرُم رو از توی دستش بیرون بکشه که بخاطر لرزش دستاش موفق نبود

بخاطر حال بدش و اومدن دکتر فقط بدنش رو با ملافه ای پوشونده بودم و حالا بخاطر کنار رفتن ملافه از روی تنش ، بدن برهنه اش بیرون افتاده بود که توی خودش جمع شد و فین فین کنان سرش رو پایین انداخت

پووووف کلافه ای کشیدم و عصبی روش خم شدم تا سرم از دستش بیرون بکشم ولی بخاطر حرکت یهوییم ترسیده عقب کشید که نگاهم قفل چشمای اشکیش شد

چرا تا این حد چشمای اشکیش آدم رو مسخ خودشون میکردن ؟! نگاهم رو بینشون چرخوندم واقعا چشماش زیبا و ناب بودن

چی ؟؟ این چرت و پرتا چین داری توی ذهنت میگی نیما ؟!

کلافه سرم رو به اطراف تکونی دادم و بی حوصله لب زدم :

_کاریت ندارم فقط میخوام از شر اون سِرُم خلاصت کنم پس به نفعته که تکون نخوری

ملافه رو با دست آزادش روی سینه اش چنگ زد و بالا تر گرفت تا بدنش رو بپوشونه روش خم شدم و لرزش بدنش رو میدیدم این دختر زیادی ضعیف و بی جون بود

حوصله غش و ضعف دوبارش رو نداشتم پس بدون کوچکترین تماسی سوزن از دستش بیرون کشیدم و درحالیکه از اتاق بیرون میرفتم بلند خطاب بهش گفتم :

_تا دیر نشده لباسات رو بپوش‌ و برو

اول خواستم بیخیالش شم و به خونه برم ولی هنوز دستم روی دکمه آسانسور ننشسته بود که با یادآوری حال بدش و‌ اینکه ممکنه بازم بیهوش شه کلافه برگشتم و توی سالن به انتظارش ایستادم

طولی نکشید که در اتاق باز شد و‌ آیناز با رنگ و رویی پریده توی قاب در ایستاد ولی همین که سرش رو بلند کرد با دیدنم یک قدم به عقب برداشت که عصبی دستی به چشمام کشیدم

” آیناز “

باز چی از جونم میخواست مردک روانی !!!
بی حوصله نگاه ازش گرفتم و با قدمای نامتعادل به طرف در راه افتادم که سد راهم شد و گفت :

_بزار کمکت کنم !!

سرم رو بالا گرفتم و نگاه سردم رو به چشماش دوختم ، دستش رو به نشونه کمک به سمتم گرفت که پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و از کنارش گذشتم وارد آسانسور شدم

همین که دستم به طرف دکمه رفت با عجله وارد شد و با همون اخمای درهمش کنارم ایستاد و دکمه پارکینگ رو فشرد ، بی جون به دیوار آسانسور تکیه دادم و چشمام بستم

نگاه سنگینش روی خودم حس میکردم ولی نای باز کردن چشمام رو‌ نداشتم و از طرفی وجودش اونم اینقدر نزدیکبهم حس ناامنی بهم میداد

طوری که هر لحظه منتظر حمله اش به خودم بودم و اون رو درست عین گرگ گرسنه ای که قصد دریدن تن و بدنم رو داره میدیدم با حس بلایی که میخواست توی اتاق مخفیش سرم بیاره لرزه ای به تنم نشست و بی اختیار چشمام باز کردم

که با دیدن نگاه بی روحش که خیره ام بود با ترس به دیوار آسانسور چسبیدم ، با باز شدن یهویی در آسانسور با عجله بیرون رفتم ولی هنوز چند قدمی دور نشده بودم

که مُچ دستم رو گرفت و با یه حرکت به طرف ماشین خودش کشیدم

_بیا میرسونمت !!!

_ولم کن من با تو هیچ جایی نمیام

بی اهمیت بهم داخل ماشین هُلم داد و حرصی گفت :

_بشین و کمتر با من بحث کن چون اصلا به نفعت نیست میدونی که …..

داشت غیر مستقیم تهدیدم میکرد با این حرفش دست از تقلا کردن برداشتم که در سمتم رو محکم بهم کوبید و ماشین دور زد تا سوار شه

از اینکه اینطوری زیر چنگش بودم دستم مشت شد و حرصی لبم با دندون کشیدم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید ، ماشین روشن کرد و با سرعت توی جاده افتاد و من تموم مدت خودخوری کردم

با توقف ماشین نزدیک خونه عصبی در رو باز کردم ولی هنوز پیاده نشده بودم که صدام زد و هشدار آمیز گفت :

_فکر اینکه دیگه شرکت نیای رو از سرت بیرون کن اوکی !؟

عصبی دندونام روی هم سابیدم و از ته دلم زیرلب زمزمه کردم :

_برو بمیر لعنتی !!

در ماشین محکم بهو کوبیدم و به‌ طرف خونه راه افتادم که‌ از ماشین پیاده شد و عصبی گفت :

_شنیدم چی گفتی هاااااا در ضمن اگه جرات داری خلاف میلم عمل کن تا ببینی چی میشه

از حرص زیاد تموم بدنم میلرزید از اینکه نمیتونستم جواب دندون شکنی بهش بدم و سر جاش بنشونمش از خودم شاکی بودم خشمگین به سمتش برگشتم

ولی همین که میخواستم چیزی بهش بگم با دیدن ماشین آشنایی که از دور بهمون نزدیک میشد دستپاچه خم شدم و نمیدونم چطوری خودم داخل ماشین نیما انداختم

با تعجب به‌ طرفم اومد و درحالیکه از شیشه پایین رفته ماشین نگاهی به داخل مینداخت با گیجی پرسید :

_معلوم هست داری چیکار میکنی ؟!

تموم بدنم از استرس میلرزید و با یادآوری ماشین بابا بیشتر خم شدم و تقریبا زیر داشبورد ماشین نیما خودمو پنهون کردم

_هیس…..تابلو بازی در نیار فقط تا میتونی عادی رفتار کن

با این حرفم جفت ابروهاش از تعجب بالا پرید و انگار فهمید ماجرا از چه قراره که صاف ایستاد و دستی به کت تنش کشید

و درحالیکه ماشین رو دور میزد سوار شد که همون لحظه ماشین بابا با سرعت از کنار ماشین نیما گذشت و بعد از چند ثانیه صدای پارک کردنش به گوشم رسید

نیما فرمون بین دستاش محکم گرفت و با نیشخندی گوشه لبش با تمسخر گفت :

_پس این بابات بود ….درست میگم ؟!

بدون توجه به حرفاش سرم رو بالا آوردم و نیم نگاهی به بیرون انداختم با ندیدن ماشین بابا نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و روی صندلی نشستم که با حرفی که زد با حرص دندونام روی هم فشردم

_انگار وقتش رسیده که باز با بابات آشنا شم و درست و حسابی خودمو بهش معرفی کنم

_فکر نکنم دلش بخواد با آشغالی مثل تو آشنا شه

نیما چون توی عروسی امیرعلی و نورا حضور نداشته و بعد مدتی هم شنیدم هیچ خبری ازش نیست و خارج از کشور رفته جز اون یه بار که خونمون دعوا راه انداخت و پدر و مادرمم بودن دیگه هیچ وقت برخوردی باهاشون نداشته

به همین دلیل وقتی ماشین بابا رو دیدم خودم رو پنهون کردم تا مبادا مجبور به آشنایی دوباره اونا باهم بشم ولی الان این دیوانه داشت از چی حرف میزد ؟!

دستیگره در رو فشردم و خواستم پایین برم که بازوم گرفت و خشن گفت :

_با من بودی ؟! دهنت رو میبندی یا نه

_گمشو بابا عو…..

یکدفعه با پشت دست آنچنان به‌ دهنم کوبید که صورتم درهم شد و آخ بلندی کشیدم

_ انگار قضیه فیلم یادت رفته که اینطوری زبون باز کردی ؟؟!

بی توجه به طعم تلخ خون توی دهنم دستی گوشه لبم کشیدم و با بغض نالیدم :

_هر غلطی که میخوای بکنی بکن کثافت !!

از ماشینش پیاده شدم و با دو به‌ طرف خونه رفتم ، دیگه از زور گویی ها و خودخواهی هاش خسته شده بودم

با وارد شدن به خونه به در ورودی تکیه دادم و انگار تازه فهمیده بودم چه غلطی کردم بغضم شکست و هق هقم بالا گرفت

اگه بخاطر این حرفام فیلم رو برای امیرعلی میفرستاد چی ؟! با ترس بیرون رفتم ولی با ندیدن ماشینش توی خیابون با نفس های بریده چنگی به موهای پریشون دورم زدم

لعنتی رفته بود !!!

توی فکر فرو رفته بودم که با شنیدن اسمم به عقب برگشتم و با دیدن نورایی که با نگرانی به سمتم میومد دستای لرزونم رو بهم گره زدم خدایا این یکدفعه از کجا پیداش شد ؟!

_وااای آیناز چی شدی؟؟

به قدری عصبی بودم که حتی نای حرف زدن باهاش رو هم نداشتم نورا دست سام رو محکم گرفته بود و با قدمای بلند به سمتم میومد با رسیدن کنارم با نگرانی نگاهش توی صورتم چرخوند

_هیععععع چه اتفاقی برات افتاده

با این حرفش تازه یاد سروضعم افتادم ، دستمو گوشه لبم کشیدم که از درد بدش صورتم درهم شد

_هی….هیچی

خواستم از سوال جواب هاش فرار کنم و داخل خونه شم که بازوم گرفت

_وایسا ببینم یعنی چی هیچی نشده صورتت رو دیدی ؟!

میترسیدم بابا و مامان یکیشون سر برسه و من رو با این وضعیت ببینه پس باید تا دیر نشده به اتاقم پناه میبردم با استرس بازوم از دستش بیرون کشیدم و التماس وار نالیدم :

_بریم داخل برات توضیح میدم اوکی ؟!

سری تکون داد که با عجله داخل حیاط شدم و خواستم وارد سالن شم که با شنیدن صدای مامان اینا که از توی سالن به گوش میرسید پشیمون شده ایستادم و درحالیکه به طرف نورا برمیگشتم با نفس نفس خطاب بهش گفتم :

_نمیخوام مامان اینا من اینطوری ببینن نگران شن پس تو برو داخل من از در پشتی میرم داخل اتاقم باشه ؟؟

گیج و‌ متعجب در جوابم سری تکون داد که با عجله به طرف در پشتی رفتم و بدون کوچکترین سروصدایی از پله ها بالا رفتم وارد اتاقم شدم

در رو بستم و با اینکه از درون داغون بودم ولی وقت رو‌ تلف نکردم و بی معطلی وارد حمام شدم و زیر دوش ایستادم ، بعد از اینکه دوش سرسری گرفتم حوله تن پوشی تنم کردم و با همون موهای خیس

لباسام که بیشتر قسمت هاشون توسط اون نیمای لعنتی پاره شده بود رو توی پلاستیک زباله ای انداختم تا سر موقع و‌ بدون اینکه کسی ببیندشون توی سطل زباله سر خیابون بندازمشون

خسته رو به روی آیینه ایستادم که با دیدن گوشه لبم که یه خورده کبود و ورم کرده بود اخمام توی هم فرو رفت و زیرلب با حرص غریدم :

_لعنت به روزی که پات توی زندگی من باز شد کثافت حروم…..

_به کی اینطوری فوحش میدی ؟؟؟

با شنیدن صدای نورا باقی حرف توی دهنم ماسید و با ترس از جا پریدم به عقب برگشتم ، کی وارد اتاقم شده بود که متوجه اش نشده بودم

_از کی اینجایی ؟!

خندید و داخل شد

_از وقتی که داشتی اون بخت برگشته رو با فوحشات مستفیض میکردی ولی اینقدر توی فکر بودی که متوجه اومدنم نشدی

دستی به موهای خیسم کشیدم و آهانی زیرلب زمزمه کردم ، به طرفم اومد و درحالیکه رو به روم می ایستاد دستش به سمت زخم لبم اومد و با نگرانی پرسید :

_بالاخره نمیخوای بگی چی شده ؟!

سرم رو عقب کشیدم با اخمای گره خورده توی فکر فرو رفتم یعنی باید بهش میگفتم داداشش چه بلایی سرم آورده ؟!

دهن باز کردم که بگم داداشت بهم تجا…وز کرده ولی با یادآوری امیرعلی ترس توی دلم نشست و ترجیح دادم سکوت کنم و خودم مشکلم رو‌ حل کنم چون اگه یه درصد کسی از این قضیه بویی میبرد خون راه میفتاد

_هیچی تصادف کردم

چند ثانیه با تعجب نگاهم کرد و گیج پرسید :

_تصادف ؟!

سری در تایید حرفش تکون دادم که اخماشو توی هم کشید و دست به سینه ایستاد

_چه تصادفی ؟؟ اصلا بگو ببینم ماشینت کجاست ؟؟؟

با این حرفش تازه یاد ماشینم افتادم ، اصلا درست و حسابی نمیدونستم کجاست و تنها چیزی که یادم بود اینه که بار آخر توی پارکینگ شرکت پارکش کردم

_هاااا توی شرکته

مشکوک چشماش رو ریز کرد و گفت :

_شرکت چرا ؟!

نگاهش روی صورتم چرخوند و با تعجب ادامه داد :

_پس این سروضعت که میگی از تصادفه چی م……

دستپاچه توی حرفش پریدم

_خواستم حال و هوام عوض بشه بدون ماشین از شرکت زدم بیرون که توی راه این بلا سرم اومد

معلوم بود حرفام رو باور نکرده ولی میدونست تا خودم نخوام حرفی بزنم نمیتونه چیزی از زیر زبونم بیرون بکشه

پس به اجبار لباشو بهم فشرد و با نگرانی گفت :

_بریم بیمارستان ؟!

روی تخت دراز کشیدم و نگاه سرد و یخ زده ام به سقف دوختم

_حالم خوبه نیازی به بیمارستان ندارم

کنارم لبه تخت نشست و انگار برای حرفی دودله با لکنت گفت :

_میگم ت..تو که چی..زی رو از من پنهون نمیکنی ؟؟

نگاه از سقف گرفتم و بی روح نگاهش کردم ، اگه میدونست این روزا داداشش شده سوهان روحم چیکار میکرد ؟!

دوست داشتم دهن باز کنم و هرچی توی دلمه بیرون بریزم ولی با یادآوری اون فیلم لعنتی و اتفاقاتی که ممکن بود بخاطر من پیش بیاد لبامو بهم دوختم و ترجیح دادم سکوت کنم و تو خودم بریزم

_نه …. فقط خستم همین !!

به اجبار باشه ای زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه از کنارم بلند میشد گفت :

_به چیزی احتیاج داشتی خبرم کن

_ممنون

خواست بیرون بره که صداش زدم و گفتم :

_راستی نورا به کسی درباره امروز نگو مخصوصا بابا مامان باشه ؟؟ نمیخوام نگران بشن

_باشه حواسم هست

بعد از بیرون رفتنش از اتاق و بسته شدن در نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و بعد از خوردن قرص آرامشبخشی قصد خوابیدن داشتم که صدای پیامک گوشیم باعث شد کنجکاو به سمت پاتختی بچرخم

ولی همین که قفل گوشی رو باز کردم با دیدن اسم نیما با عجله پیامش رو باز کردم که با دیدن فیلمی که برام فرستاده بود گوشی از بین دستای لرزونم پایین افتاد و روی‌ تخت افتاد

لعنتی بازم اون فیلم کذایی رو برام فرستاده بود ، ولی با این تفاوت که این بار تیکه ای از جایی که من سعی داشتم لبهاش رو ببوسم و برای رابطه التماسش میکردم رو‌ برام فرستاده بود از اینکه خودم رو توی این حال و هوا میدیدم

عصبی چنگی توی موهای نیمه خیسم زدم ، زیرلب عصبی خطاب به خودم غریدم :

_لعنت بهت بی جنبه !!!

دستام از شدت عصبی بودن میلرزیدن و کنترلی روی لرزش بدنم نداشتم ، معلوم نبود از فرستادن این تیکه های فیلم برای من چه قصد و‌ نیتی داره

حتما میخواد من رو روانی کنه آره وگرنه چه قصد دیگه ای میتونه داشته باشه ، چشمامو روی‌ هم فشردم و توی فکر و خیالات خودم غرق بودم

که با بلند شدن صدای دوباره پیام نگاه‌ ترسونم رو به گوشیم دوختم میترسیدم قفل گوشی رو باز کنم و باز چیز بدتری ببینم

من که آب از سرم گذشته بود حالا چه یک وجب چه صد وجب پس بزار هر غلطی میخواد بکنه با این فکر روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بیخیال باشم

ولی مگه نیما دست از سرم برمیداشت یکسره پشت سرهم صدای زنگ پیام گوشی میومد ، نه دستم به سمت گوشی میرفت که خاموشش کنم نه دل این داشتم که ببینم باز چی فرستاده

عین دیونه ها فقط روی تخت از این پهلو به اون پهلو میچرخیدم و جنین وار توی خودم جمع میشدم ، چشمام که از سردرد زیاد میسوختن روی هم فشار میدادم تا بلکه خوابم ببره و بتونم حداقل برای یه ساعتم شده آرامش داشته باشم

نمیدونم چقدر توی اون حال بودم و‌ تلاشام برای خوابیدن بی فایده بود که صدای زنگ گوشیم بلند شد و با فکر به اون که باز نیماس خشمم اوج گرفت و عصبی روی تخت نشستم

و بدون اینکه نگاهی به صفحه گوشی بندازم تماس رو‌ وصل کردم و خشن غریدم :

_چیه هی زنگ میزنی هااااا ؟؟؟ چی از جونم میخوای

_الووو آیناز

یکدفعه با پیچیدن صدای جورج توی گوشم مثل برق گرفته ها صاف نشستم و دستپاچه لب زدم :

_جورج !!

عصبی صدام زد و گفت :

_کسی مزاحمت شده ؟!

انگار زبونم قفل شده باشه زبونم نمیچرخید حرفی بهش بزنم که عصبی صدام زد و با حرفی که زد با دستای مشت شده از خشم لبامو بهم فشردم

 

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-44/feed/ 0
رمان غرقاب پارت ۵۸ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-58/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-58/#comments Sat, 18 Jul 2020 15:39:40 +0000 http://roman-man.ir/?p=5045   چشمانش را کوتاه بست. انگار، از همان اول که در این اتاق را زدم…منتظر بود تا بیایم بنشینم کنارش و همین را بپرسم. ـ یه وقت… دیگه حرف بزنیم. سوال نپرسید، عامرانه گفت و من…چشمانم را دوختم توی نگاه فراری اش. دستم جلو رفت، روی دست هایش نشست و او…باز سر بالا نیاورد. باز …

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۸ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

چشمانش را کوتاه بست. انگار، از همان اول که در این اتاق را زدم…منتظر بود تا بیایم بنشینم کنارش و همین را بپرسم.

ـ یه وقت… دیگه حرف بزنیم.

سوال نپرسید، عامرانه گفت و من…چشمانم را دوختم توی نگاه فراری اش. دستم جلو رفت، روی دست هایش نشست و او…باز سر بالا نیاورد. باز نگاهم نکرد.

ـ میعاد؟

ـ تو چرا به هیچ کس نگفتی اون باعث حال من بوده؟

شوکه شدم، تن عقب کشیدم. همیشه از این سوال ترسیده بودم. در تمام روزهای زندگی ام…در تمام شب هایی که با دانستن حقیقت سر بر بالین گذاشتم و تصور کردم، یک روز مجبور شوم جواب این سوال را بدهم. که به جای اسم او، اون بنشانند و من، باز اسمش در سرم دوره شود، باز سرگیجه بگیرم و باز…جای خالی قلبم را حس کنم.

ـ می بینی غوغا؟ هردوی ما… دلایل خودمون و داشتیم…. برای این سکوت.

دلایل شخصی، برای حفظ یک خانواده و اعضایش…تضاد داشتند! تضادشان هم عجیب بود. دستانم را از آرنج، به زانوانم تکیه دادم و بعد…خیره به گوی بلوری جهان نجوا کردم.

ـ من دلیلم عشق بود تو دلیلت…

پرید بین حرفم، با صدایی جدی.

ـ رفاقت!

سرم چرخید سمتش و عمیق نگاهش کردم. حس کردم حالا زخم هایم را راحت تر می بیند و می تواند حسشان کند. چشمانش را باز و بسته کرد.

ـ کی…وقت کرد…عاشقت کنه؟

سیب گلویم بالا و پایین رفت. قلبی نداشتم تا تند بتپد و رسوایم کند. در من، یک سکوت بلند بلند فریاد می کشید.

ـ دوست داشت.

می دانستم. دوست داشتنش، تنها چیزی بود که به آن شک نکرده بودم. تنها چیزی که هیچ وقت ذره ای بابتش تردید به دلم راه ندادم. او، دوستم داشت. منتهی زیاد…خارج از قائده، یک طوری که به من، خودش و خیلی ها ضربه زد.

ـ اون روز…

نبض شقیقه ام کوبید و میعاد، غمگین نجوا کرد.

ـ حرفای خوبی…نزدیم.

ـ دلیل نمی شد هولت بده!

ـ عقبم روند…پام…گیر..کرد…به..سنگ!

ـ دلیل نمی شد پنهون کنه.

ـ غوغا!

اشکم آرام روی گونه ام ریخت و این بار، با صدایی خفه نجوا کردم.

ـ دلیل نمی شد از فرصت استفاده کنه و بهم نزدیک شه.

ـ غوغا!

چشم بستم، لرز را از صدایم و اشک را از چشمانم گرفتم. جای خالی سمت چپ سینه ام، شبیه یک دندان خالی شده هوا می کشید و درد می کرد.

ـ می دونی میعاد، این بیست ماه فرصت خوبی بود برای فکر کردن. من حتی نمی دونم دقیقا برای ظلمی که به تو کرد رهاش کردم، یا به خاطر پنهان کاریش نسبت به خودم. در هرحال، اگر به خاطر من و اون نامزدی بهم خورده از شکایت صرف نظر کردی و به همه دروغ گفتی که خودت پات لغزیده، لازم نیست بهم فکر کنی. تو حق داری شاکی باشی.

ـ داری…بهم…پیشنهاد می دی…ازش شکایت کنم؟

جای خالی سوخت! بد هم سوخت. بوی گند سوختنش، بلند شد و باعث شد دلم بخواهد عق بزنم. لبخند تلخی که زدم، سعی داشت آبروداری کند و احوال سوخته ام را پنهان کند. اما او…بویش را می شنید، نمی شنید؟

ـ دارم می گم به خاطر من، از حقت نگذر.

ـ تو…به خاطر من…از…عشقت گذشتی.

لب هایم لرزیدند و دست های میعاد جلو آمدند، روی دستان من را کاور کردند و این بار، با لحن غمگین تری جواب داد.

ـ اون روز…حرفای بدی…زده…شد…عصبی بودم…مدتی بود که…به خاطر…تفریحی کشیدن….عصبی تر شده بودم…همه…می گفتن داری وابسته می شی و من…می گفتم نه….یادته…با بابا دعوام می شد؟…فهمیدم دوست داره….بهم ریختم….گفتم…لابد برای این بهم نزدیک شده…گفتم اگر…به خواهرم نزدیک بشی…کاری می کنم، آبروی خواهرت بره….من…من غوغا تورو با…خواهرش گذاشتم وسط..چون می ترسیدم باز…بشه شاهین و من این بار…مسبب حالت باشم…خمار بودم…خمار بودم غوغا…نفهمیدم اصلا چرا ولی…به ناموسش حرف زدم…عصبی شد…با دست زد وسط سینم…عقب رفتم و زیر پام…خالی شد…بعدش…هیچی…یادم نیست…

بغض مردانه ی میعاد که شکست، کم آورده و مبهوت نگاهش کردم.

ـ عین بچه ها…زود جوش آوردم و بدترین…حرفارو زدم! غوغا…هولم داد اما…وقتی پای خواهرش و …وسط کشیدم!

ناباورانه نگاهش کردم. از اعتیاد تازه شروع شده ی میعاد آن سال ها باخبر بودم. همین هم باعث شده بودند، حادثه ی پیش آمده را به این اتفاق ربط بدهیم و خیلی دنبالش را نگیریم اما…چه گفته بود در خماری و بدمستی اش؟

ـ شکایت می کردم بابت آتیشی که…خودم روشن…کرده بودم و توش سوختم؟

ـ ازش دفاع می کنی میعاد؟

فقط نگاهم کرد، غمگین و من…غمگین تر از او. شعری بودم که یک شاعر برایش از جان مایه گذاشته بود و کسی نمی خواندش. یا سروده ای که صدا نداشت.

ـ ازش دفاع می کنی وقتی دوسال از زندگیت عقب افتادی؟

ـ دارم می گم…من و خریت خودم…اون مواد لعنتی…بچه بازیم و بد حرف زدنم…زمین زد! غوغا…من و تو، خوب می دونیم…تاوان چیه…مگه نه؟

ـ تاوان دل شکسته ی من چیه میعاد؟

چشم بست و چشمان من به جای بسته شدن، پر شدند از یک چشمه ی بی انتها. با انگشت، سریع فشردمشان و صدایم….بدم می آمد کم می آورد. بدم می آمد.

ـ تاوان دل شکسته ی منی که اعتماد کردم و ازم، حقیقت پنهون شد چیه؟

 

باز جوابی نداد. او اگر تاوان خماری و بدحرف زدن و بچگی اش را داده بود، آن مرد اگر تاوان پنهان کاری و خشمش را داده بود، من تاوان چه چیزی را داده بودم؟ تاوان عاشق شدنم؟ زودباور بودنم؟ احمق بودنم یا….ساده دل بودنم؟

ـ نگاهم کن میعاد!

چشمانش را باز کرد. چشمانی که شبیه خودم بود. لبخند تلخی زدم و اشک های جمع شده زیر چانه ام را با دست گرفتم. یک پایم را، روی تخت بالاتر کشیدم تا راحت تر بنشینم و کامل روبرویش قرار بگیرم.

ـ یه چیزایی، یه تجربه هایی…یه حس هایی رو زمان تکیلفشون و مشخص می کنه. اما چیزهایی هم هستند که چه این زمان، چه زمان دیگه ای ارزشمندن و یکی از اونا خونه است. خانوادست. من و تو، مامان و بابا، کامیاب و آذرجون، عمه…همسرش و میثاق..تبسم…همه و همه یه خانواده ایم. ارزشمندی خودمون و بزرگ ترامون یادمون ندادند. کاهلی کردن. من و تو یاد نگرفتیم که مهم ترین چیز اینه این خانواده سرپا بمونه. که یاد بگیریم حال دلمون خوش باشه با خوشی هم دیگه. من اما حالا یاد گرفتم، یاد گرفتم که من…

دستم روی سینه ام نشست، محکم ضربه ای به آن زد و صدایم جان گرفت.

ـ من به تنهایی ارزشمندم اما، کنار شماها ارزشم چندین برابر می شه. اگر می دونستم میعاد…هیچ وقت سراغ یه عشق زودگذر نمی رفتم و تسلیم یه تخت خواب زهواردرفته توی هفده سالگیم نمی شدم. اگر می دونستم، می فهمیدم خودم و دوست داشته باشم قبل این که منتظر باشم شاهین دوسم داشته باشه. اگر می دونستم، حواسم به دخترم بود…پیش خودم بزرگش می کردم، دوبار می بردمش پارک که لااقل الان شرمنده ی تمام روزایی که روی اون تخت لعنتی آسایشگاه خوابید نباشم. اگر می دونستم، به مردی که ادعای شناختنم رو می کرد و همه چیزش عجیب بود، انقدر ابلهانه دل نمی دادم که این طور بشکنم. من…این همه زمین خوردم چون خانواده رو دست کم گرفتم. چون بقیه پشتم نبودن. چون تنها بودم…چون خودم و دوست نداشتم. میعاد….

چشمان خیس و شرمنده اش را دوخت توی نگاهم و من لب هایم را محکم بهم فشردم و رو به سقف پلک زدم تا آن قطرات مزاحم بمیرند و احیا نشوند.

ـ از وقتی من و دیدی چشمات غمگینه، عذاب وجدان داری که به خاطر تو رهاش کرده باشم مگه نه؟

چشم بست و من، باز لبخند زدم. تلخ، بدطعم…زهردار!

ـ من به خاطر خودم رهاش کردم.

چشمانش باز شدند، حیرت زده نگاهم کردند و باز من و نگاه رو به سقفم، قطرات اشک…بمیرید و زنده نشوید. قبرستان اشک هایم دیگر جای خالی نداشت.

ـ می دونی چرا؟

ناباور همچنان نگاهم می کرد و من، گردنم کج شد و پایم روی زمین قرار گرفت. باید بلند می شدم و می رفتم. بعد از کم کردن شرمندگی نگاه برادرم باید می رفتم.

ـ چون دوست داشتن اگر از حدش بگذره، به آدم ها آسیب می رسونه.

کف هردو پایم حالا روی زمین بود و من شبیه سربازی جنگی که تمام خاطرات جنگ را دوره کرده از جا بلند شدم.

ـ من و اون….هم و زیادتر از معمول دوست داشتیم.

ـ غوغا؟

میانه ی راه ایستادم و وقتی چرخیدم، چشمانش باز خیس بودند.

ـ چطوری… باهاش آشنا شدی؟

یک خاطره ی زنده پشت پلک هایم جان گرفت، خاطره ای پشت میز و صندلی های کافه و یک صدا….علی هستم! چشمانم را بستم. اسمش، شبیه نیش زنبور بود وسط مغزم! می سوزاند.

ـ همه چیز از یه کافه شروع شد.

ـ کافه ی….پاتوقم؟

سرم تاب خورد، میعاد دستش را به پیشانی اش چسباند و من…درددلانه زمزمه کردم.

ـ یه شب گفت، دردلم غوغاست اما، رازداری بهتر است. غوغاش خودم بودم اما…رازش تو بودی.

چشمان خونبارش را توی نگاهم قفل کرد و من، آرزویی کردم که از شنیدنش خودم هم واهمه داشتم.

ـ کاش اون روز….

ـ از…کوره…در…نمی رفتم؟

غمگین هم را نگاه کردیم و من، سرم را پایین انداختم. تاب دیدن چشمان پرعذابش را نداشتم.

ـ شبت بخیر!

ـ غوغا؟

ایستادم و برنگشتم اما صدایش، واضح بود.

ـ فراموشش کردی یعنی؟

دستانم مشت شد اما جوابی ندادم. فقط به همان آرامی از اتاقش بیرون زدم و بعد از بوسیدن روی مهمان های داخل پذیرایی، برای خواب وارد اتاقم شدم. آن هم وقتی به ظاهر داشتم به شوخی های کامیاب و تبسم لبخند می زدم. در را که بستم، لبخندم را هم برداشتم و انداختمش جایی که چشمم به آن نیفتد. بعد هم کنار پنجره ایستادم. موهایم را عقب فرستادم تا گردنم نفسی بکشد و وقتی باد، وارد اتاقم شد و دور احوالم چرخید، پوزخندی تلخ روی لب هایم نشست.

ـ اگه به این که هنوز آرزو کنی کاش یه جای دیگه، یه جهان دیگه باهاش آشنا می شدی، کاش اون انگشتر توی دستش نبود و کاش…مسبب حالت نبود و چشماش، صادق تر بودند و اصلا، کاش انقدر دوسش نداشتی می گن فراموشی….آره…من فراموشش کردم!

چشمانم را آرام بستم. با دستانم خودم را بغل گرفتم و نفس کشیدم…عمیق…پی در پی….به جبران یک عمر غرق شدن و هوا نداشتن، در عمیق ترین نقطه ی دردها!

“اینا همه دست به یکی کردن، که تورو برگردونن.
می دونن با تو آرومم…
پیش تو عاشق بارونم…”

**********************************************************************

کیفم را وارسی کردم و بعد از مطمئن شدن از این که سوییچ ماشین را برداشته ام، از خانه خارج شدم. با قدم هایی تند به سمت اتوموبیلم می رفتم و نمی شد بگویم دلم برای آن هم تنگ نشده است. کامیاب شب گفته بود در این مدت مرتب سرویسش می کرده و نمی گذاشته ماشین، بیش از سه چهارروز خاموش بماند. هنوز دستگیره ی در اتوموبیل را لمس نکرده بودم که صدایم کرد، آن هم وقتی در حال مرتب کردن یقه ی کتش بود.

ـ کجا به سلامتی؟

چرخیدم، سلام و صبح بخیری نجوا کردم و بعد، جوابش را دادم.

ـ دلتنگ چندنفرم، می خوام بهشون سر بزنم.

ابرویی بالا انداخت. از مدل نگاه کردنش، لبخند زدم. در ماشین را خودش باز کرد و تا کمر خم شد، ادا درآوردنش، خنده دار بود.

ـ بفرمایید مادمازل، مزاحم دلتنگیتون نشیم.

در ماشین را گرفتم، به جای سوار شدن اما پرسیدم.

ـ تبسم دیشب موند؟

سری بالا انداخت. سوالی نگاهش کردم و او، نفس عمیقی کشید.

ـ مرمت رابطه ی ما یکم زمان بره. به خواست مشاورمون، فعلا بهتره رابطه ای ببینمون صورت نگیره تا تمام زخم و زیلیامون خوب بشه.

از بی پروایی اش، لبخندی زدم.

ـ توی این بیست ماه، زخماتون خوب نشده؟

ـ نه تا وقتی سر یه مشکل، یادمون میاد گذشته چی بوده و هم و متهم می کنیم. یه زخمی زدیم بهم، خودمون از درمانش عاجزیم.

عمیق نگاهش کردم، لبخند زد و بازویم را گرفت.

ـ بشین برو فکر مارو نکن! مهم اینه برای همیم. این صبوری هم تموم می شه تا روحمون درمان شه.

سوار شدم اما، قبل بستن در…کوتاه صدایش کردم. جانم نرمی گفت و من با شیطنت پرسیدم.

ـ می گم حالا رابطه یه چیزی، ولی دیگه چرا شب نباید بمونه؟

گمان می کردم کم بیاورد اما نیاورد. فقط خندید و خم شد طرفم.

ـ چون بنده، به محض این که توی یه مرز مشخص باهم تنها بشیم هوس غلطای اضافه می کنم. حتما باید انقدر مستقیم بهت بگم؟

خندیدم. بلند و صدادار. قامت صاف کرد و من در ماشین را محکم بستم و با دست تکان دادنی، دنده عقب گرفته و از باغ بیرون زدم. چشمانم بی قرارانه خیابان هارا گز کرد و خاطراتم….کمرنگ شده و مرده و بی جان، روی دستم باد کردند. سرعتم را زیاد کردم. بدون موسیقی…بدون هرآن چه که قرار باشد حالم را عجیب کند. مردم را نگاه کردم. تناسب بی قائده ی فقر و ثروت که توی شهر، به راحتی به چشم می آمد. گشتم…خیابان به خیابان…

وقتی ماشین را متوقف کردم که ساختمان شرکت آبادیس، جلویم قد علم کرده بود. لبخند زدم. عینک دودی را از چشم برداشتم و از همان جا، چندثانیه ای ساختمان را تماشا کردم و بعد، به آرامی پیاده شدم. وقتی توی آسانسور قرار گرفتم، غوغای با هدف و مصمم را دیدم که دلش به شروع بود. پلک زدم…غوغای دیگری دیدم. غوغای رها کرده، شکسته و بریده. باز پلک زدم! خودم را دیدم. غوغای سبک شده! با لبخند محو و آرایشی کمرنگ!

درهای آسانسور باز شدند و من پا در جایی گذاشتم که برای به ثمر رساندش جان کندم و بعد، برای زنده ماندن جانم را گذاشتم و رفتم. صدای پاشنه ی کفش هایم، انعکاس پیدا کرده بود در گوشم. منشی تغییر کرده بود. وقتی با چشمانش به صورتم زل زد، آرام و کم رمق لب زدم.

ـ می خواستم آقای…

باز شدن در، اجازه نداد حرفم را کامل کنم، سرهایمان چرخید و با خروج مهران با یک پرونده در دستانش، لبخندم عمق گرفت و با هردو دست کیف کوچک دستی ام را جلوی بدنم گرفتم.

ـ خانم مسلمی طرح های….

حرفش را خورد، ناباورانه در چشمانم زل زد و بعد…آرام نجوا کرد.

ـ غوغا؟

و من پلک بستم. روز رفتنم از این جا در خاطرم زنده شد و ته تهش، آن خداحافظی که گفتم و پشت سرم را هم نگاه نکردم. چشمانم را باز کردم، نگاه ماتش را با لبخندی تماشا کردم و بعد…آرام لب زدم.

ـ سلام مهران!
*********************************************************************

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۸ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-58/feed/ 5
رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۹ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-19/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-19/#comments Tue, 14 Jul 2020 16:30:54 +0000 https://roman-man.ir/?p=5042 #ایران_تهران #علیرام بن سان وارد اتاق علیرام شد. -تو که باز مثل یابو سرتو انداختی پایین اومدی تو؛ طویله نیستا!! -خوابم نمی برد. علیرام تو تخت جا بجا شد. -میخوای برات لالائی بخونم تا خوابت ببره؟ بن سان روی تخت کنار علیرام دراز کشید. نگاهش رو به سقف دوخت. -برای تو جای سؤال نیست که …

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۹ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
#ایران_تهران
#علیرام

بن سان وارد اتاق علیرام شد.

-تو که باز مثل یابو سرتو انداختی پایین اومدی تو؛ طویله نیستا!!

-خوابم نمی برد.

علیرام تو تخت جا بجا شد.

-میخوای برات لالائی بخونم تا خوابت ببره؟

بن سان روی تخت کنار علیرام دراز کشید. نگاهش رو به سقف دوخت.

-برای تو جای سؤال نیست که بعد از اینهمه سال یکدفعه عمودار بشی؟

-نه؛ حتماً سر ارث و میراث به تفاهم نرسیدن.

-این حرفت درست اما چرا بابا و مامان انقدر نگران هستند؟

علیرام سکوت کرد چون این سؤال خودشم بود. بن سان از سکوت علیرام استفاده کرد.

-دیدی؟ توام برات سؤاله علیرام!

-هرچی می خواد باشه، می فهمیم.

بن سان نیم نگاهی به علیرام انداخت.

-خوب شد گفتی وگرنه نمیدونستم!

-پاشو برو اتاقت.

بن سان زیر لحاف تخت خزید.

-برعکس الان چشمهام دارن گرم خواب میشن.
بی توجه به علیرام پشت بهش خوابید. علیرام تو جاش دراز کشید.

“یعنی الان سمیرا کجاست؟” با یاد آوری گذشته کسی قلبش رو چنگ زد. پشت به بن سان چشم روی هم گذاشت.

با هم وارد شرکت شدند.

-علیرام یادت نره عصری با هم میریم استودیو.

-تو اول کارهای عقب افتاده تو انجام بده.

-به روی چشم.

تا بعدازظهر هر دو سخت درگیر کار بودند. بن سان کش و قوسی به هیکل تنومندش داد و از اتاق بیرون اومد.

منشی با دیدنش لبخندی زد.

-خانوم احمدی، میگین دو تا قهوه بیارن اتاق علیرام؟

-چشم آقا.

تقه ای به در زد و وارد شد. علیرام هنوز سرش توی پرونده ی روی میزش بود.

-پاشو پسر یه استراحت به خودت بده!

#ایران_تهران
#پانیذ

جلوی در استودیو از ماشین هیوا پیاده شدم.

-نمیای؟!

-نه، برو. بعداً میام.

-باشه، خداحافظ.

وارد سالن نسبتاًبزرگ استودیو شدم. نگار با دیدنم اومد سمتم.

-سلام، چطوری؟

-سلام. آقای زرین اومده؟

-آره تازه اومده. اینجا همه همو با اسم کوچیک صدا می کنن، توام خیلی سخت نگیر!

لبخندی زدم و به سمت اتاق بن سان حرکت کردم. چند ضربه به در زدم و با صدای بفرمائید، وارد اتاق شدم اما با دیدن هر دو برادر موندم که کدوم باید بن سان باشه!

انگار متوجه سردرگمیم شد که اونی که تیپ اسپورت داشت دست بلند کرد.

-خوش اومدی؛ بن سانم!

موهای ریخته شده روی صورتم رو پشت گوشم زدم.

-سلام.

برادرش سری تکان داد. بن سان اشاره کرد.

-بیا اینجا، به موقع اومدی.

به سمتش رفتم. روی مبل دو نفره ای نشسته بود. با فاصله ازش، نشستم.

-خوب، کدومیک از آلات موسیقی رو به راحتی و با تسلط میتونی بزنی؟

-پیانو و ویولن.

بلند شد و از اتاق بیرون رفت. عجیب پیش برادرش احساس معذب بودن می کردم. بعد از چند لحظه با یک ویولن وارد اتاق شد.

-بیا، یه قطعه ای که خودت دوست داری بنواز.

ویولن رو از دستش گرفتم و روی شونه ام گذاشتم. چشمهام رو بستم و آرشه رو روی سیم ها کشیدم.

کارم که تموم شد چشم باز کردم. بن سان دست زد.

-عالیه، خیلی عالیه، آفرین. بریم اتاق ضبط.

برادرش بی حوصله بلند شد.

-بیا داداش.

#ایران_تهران
#پانیذ

با هم به سمت اتاق ضبط رفتیم. بن سان برای ضبط رفت. پشت شیشه ایستادم. محو خوندنش شدم. واقعاً که عالی می خوند.

تموم که شد قدمی به عقب برداشتم که محکم به کسی خوردم. سر بلند کردم و نگاهم به علیرام افتاد. دهن باز کردم تا عذرخواهی کنم اما با حرفی که زد پشیمون شدم.

-عادت داری کلاًخودتو تو بغل بقیه بندازی؟

-خیلی تحفه ام نیستی که بخوام خودمو بغلت بندازم؛ میخواستی اونور وایستی نه پشت سر من! چوب شورم انقدر شور نیست!!

تعجب و تو چشمهاش می دیدم اما اصلاً برام مهم نبود. مردک خودخواه!

از قصد پامو روی پاش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم. یک ساعتی رو با بچه ها راجع به کار صحبت کردیم.

راضی از روز خوبی که داشتم با همه خداحافظی کردم و از استودیو بیرون زدم.

با رفتن پانیذ، بن سان رو کرد به علیرام.

-خیلی دختر بانشاطیه.

-چیز خاصی نمی بینم!

-تو اصلاً زنهای اطرافت رو می بینی؟

اما تو سر علیرام فقط یک چیز بود؛ چوب شور! تا حالا هیچکس باهاش اینطور حرف نزده بود. باید حالش رو میگرفت.

-پاشو بریم که حسابی خسته ام.

بن سان بلند شد.

-بریم بام؟

علیرام شونه ای بالا داد.

-بریم.

-آفرین!

با هم به سمت بام تهران حرکت کردند. هوا تاریک شده بود که به بام رسیدند. چراغ های خونه ها روشن بود. هیچ کس نبود.

علیرام به بدنه ی ماشین تکیه داد و نگاهش رو به چراغهای روشن شهر دوخت. آروم زمزمه کرد:

-توی کدوم یکی از این خونه ها هستی که هر چی می گردم پیدات نمی کنم؟!

#ایران_تهران
#ویدیا

ویدیا نگاهی به خونه ویلایی بهرام انداخت. مدت ها بود که فقط تو مهمونی ها همو میدیدن . ساشا کنار ویدیا ایستاد و دست پشت کمرش گذاشت. میدونست الان بیشتر از هر وقتی بهش نیاز داره.

علیرام و بن سان پشت سر پدر و مادر قرار گرفتند. ماشین های آخرین مدل، خبر از اومدن مهمون ها میداد.

خدمتکار جلو اومد و پالتو و شال ویدیا رو گرفت. با اینکه پا به میانسالی گذاشته بود، اما هنوز همچنان جذاب بود؛ پیراهن ماکسی مشکی با یقه قایقی و آستین بلند.

وارد سالن شدند. دستش رو دور بازوی ساشا حلقه کرد. نفس عمیقی کشید تا از استرسش کم بشه.

نگاهش بین مهمونهایی که برای احوالپرسی پیش قدم می شدن چرخی زد. بهرام با لبخندی که بیشتر به پوزخند شبیه بود به سمتشون اومد.

بهرام: سلام آقا داداش! چطوری ویدیا؟

هر دو دست دادند.

بهرام: بریم تا شاهو و خانواده اش رو معرفی کنم.

هرچی به جایی که انگار خانواده ی سه نفره ای نشسته بودن نزدیک میشدن، قلبش با استرس بیشتری به سینه اش می کوبید.

بهرام: اینم از آقا داداش!

شاهو با شنیدن اسم ساشا بلند شد و به عقب برگشت. با دیدن ویدیا و اونهمه زیبایی قلبش تو سینه مچاله شد.

با تمام نفرتی که از ویدیا داشت، اما منکر اینکه این زن براش همیشه جذاب بوده، نمی شد. به ساشا حسودیش می شد؛ انگار خدا تمام خوشبختی رو نصیبش کرده بود.

#ایران_تهران
#ویدیا

ویدیا نگاهی به شاهو انداخت. مردی که بهترین سالهای زندگیش رو براش تلخ کرده بود. اما انگار دیگه اون اقتدار قبل رو نداشت! موهاش کاملاً جوگندمی شده بود.

یاس نگاهش به دو پسر تنومند و جذاب پشت سر زن و مردی که انگار باید عمو و زن عمو صدا می کرد، افتاد. حتی از مایکل هم جذاب تر بودند.

ملیکا متوجه جو سنگین جمع شد. با ذات مهربونی که داشت پیشقدم شد.

-من ملیکام، همسر شاهو.

ویدیا و ساشا به خودشون اومدن. به نظر ویدیا زن خوبی اومد. دستشو فشرد.

-خوشبختم، ویدیام.

ملیکا لبخندی زد و اینهمه زیبایی رو توی دلش ستود.

شاهو: احوال خان داداش؟

ساشا به ناچار و برای ظاهرسازی جلو نگاه های کنجکاو بقیه جلو رفت و شاهو رو به آغوش کشید. یاس قدمی جلو گذاشت.

ملیکا: دخترم، یاس.

علیرام و بن سان هر دو سرد سلامی دادند و این اصلاً به مذاق یاس خوش نیومد.

علیرام: ما بریم پیش جوون ها.

شهلا با چاپلوسی پیشقدم شد.

-یاس رو هم با خودتون ببرید.
اینجا تنهاست احساس غریبی نکنه
هر دو برادر نگاهی به هم انداختند.

بن سان: بفرمائید.

یاس وسط هر دو برادر قرار گرفت. علیرام نگاهی به یاس و لباس بازی که پوشیده بود انداخت. زیادی آزاد بود!

با رفتن جوون ها، بقیه دور هم نشستند. شاهو با سنگینی نگاهش ویدیا رو اذیت می کرد.

دست ساشا چرخید و روی شانه ی ویدیا نشست. شاهو پوزخندی زد و پا روی پا انداخت.

شاهو: انگار این مدت نبودم پول آقابزرگ بهتون ساخته!

ساشا: خودت میدونی بخاطر ورشکستگی، چیزی از اون اموال نمونده.

 

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۹ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-19/feed/ 2
رمان غرقاب پارت ۵۷ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-57/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-57/#comments Sun, 12 Jul 2020 17:40:20 +0000 https://roman-man.ir/?p=5040   در باغ ایستاده بودم. هوا، بویی می داد شبیه بوی بهار…عطر اسپند با ذرات هوا ترکیب شده بود و معجزه ای ساخته بود عجیب آرامش بخش. با دستانم خودم را بغل کرده بودم و روی صندلی های فلزی باغ نشسته بودم. صندلی هایی که تا قبل از رفتنم، اثری از آن ها نبود و …

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۷ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

در باغ ایستاده بودم. هوا، بویی می داد شبیه بوی بهار…عطر اسپند با ذرات هوا ترکیب شده بود و معجزه ای ساخته بود عجیب آرامش بخش. با دستانم خودم را بغل کرده بودم و روی صندلی های فلزی باغ نشسته بودم. صندلی هایی که تا قبل از رفتنم، اثری از آن ها نبود و حالا…می دانستم بیش تر از همه سلیقه ی تبسم در وجودشان دخیل بوده! چشمانم روی در باغ خشک شده بود تا باز شود و ماشین پدرم داخل بیاید و من…با چشمان خودم، میعاد را ببینم. بعد از چقدر دوری؟ در ظاهر بیست ماه اما…من مرز ایجاد شده بینمان را بسیار بیش تر از این ها می دانستم.

مرز بینمان، نیاز داشت به بیست سال ندیدن تا این طور طویل شود. بین من و او، در رابطه ی خواهر و برادری امان هیچ زمانی نبود که مرزی ایجاد شود و حالا…من رفته بودم، دلیلش او بود و این فاصله کار خودش را کرده بود. چشمانم را کوتاه بستم و موهای رها شده در دست بادم را با دست جمعشان کردم.

ـ زلف برباد نده که دل کسی قرار نیست با زلفات بره.

چشمانم باز شد، کامیاب داشت به سمتم می آمد و در دستش، ظرف اسپند بود که با دست، دودش را در هوا پخش می کرد.

ـ بیا، بیا که دستور از بالا رسیده دور سرت بچرخونم بلکه جن و من طرفت نیان.

از حرف هایش، خنده ام گرفت. سه دور ظرف را دور سرم چرخاند و بعد، روی زمین سنگی باغ قرار داد و سرش را به سمت بالا گرفت، دقیقا سمت بالکن ساختمان!

ـ راضی شدی آذی جون؟

ـ برو دنبال زنت بعدش بیا بساط کباب و به راه بنداز که من بعید می دونم امشب دستپخت عروس و بشه خورد. از ذوقش ممکنه شکر و جای نمک بریزه توی غذا!

کامیاب بلند خندید و من هم سرم را به سمت بالا گرفتم. آذربانو روی بالکن ایستاده بود و داشت با چشمان تیزبینش نگاهمان می کرد. معترض صدایش کردم.

ـ بانو؟

عصایش را بالا آورد و به زمین کوبید.

ـ درد، فکر نکن مدتی نبودی لوست می کنما. کی دستپخت مامان تو قابل خوردن بوده؟ کامیاب راه بیفت دیگه.

 

کمی بعد، عمه هم کنار آذربانو قرار گرفت. چهره های همه گل انداخته بود. شاد بودند و راحت می خندیدند. حس می کردم هر درخت و هر ترک روی دیوار، با این صدای خنده ها جان می گرفتند و دست روی دهان، حظ می بردند.

ـ قربونت برم من الهی عمه!

خدانکنه ام، با لبخندی که حرف های آذربانو باعثش بود همراه شد. بانو باز هم کامیاب را به رفتن سراغ تبسم تشویق کرد و او تا یک قدم به سمت ماشینش برداشت، بالاخره در باغ باز شد. صدای حرکت چرخ های ماشین روی سطح سنگی، بی تابم کرد و قلبم را چسباند پشت سینه ام، در نزدیک ترین نقطه به استخوان های جناغ و باعث شدند، تیزی استخوان ها خراشش دهند. پشت کامیاب ایستاده بودم. شاید نمی دیدند اما من، من با قلبم حسشان می کردم. صدای ماشین که قطع شد…کامیاب بلند خندید و با کنار رفتن از مقابل من، گفت.

ـ چشم و دلت روشن خان داداش.

و من…بالاخره دیدمشان! هردو را…در حالی که یکی از ماشین پیاده شده بود و حیرت زده نگاهم می کرد و دومی، روی صندلی کنار راننده نشسته و با چشمانش، قلبم را از تپش می انداخت. صدایم، شبیه بچگی هایم بود وقتی زمین می خوردم و صدایش می کردم.

ـ بابا؟

پدر…نمی توانست دلتنگی ام را نشان بدهد. حتی نمی توانست ذره ای در مقابل شب هایی که دلم بودنشان را خواست و تنبیهش کردم باشد. بابا…من…سال ها دلم خواست این طور صدایش کنم و نشد.

ـ غوغا؟

مبهوت گفت، چشمانم از صورت میعاد کنده شدند و پاهایم از روی سنگ فرش های باغ. به سمتش که رفتم، او هم در ماشین را رها کرده بود و زودتر از من و گام های کوچکم، به سمتم پرگرفت. شبیه دخترکی کوچک بودم و او…مرد قدبلندی که همیشه می دانستم اگر باشد، من نیاز نیست از چیزی بترسم. برای من، شبیه یک خانه بود. یک خانه ی گرم که اگر چه محبتش کمرنگ بود و چراغ هایش سوخته اما، هربار که سردم می شد می دانستم هست و درست لحظه ای که بعد از این همه مدت در بغلش قرار گرفتم، باز هم به این ایمان آوردم که خانه ی گرم….در دل سردترین لحظاتم، هنوز هست!

ـ دخترم غوغا!

چشمانم را اشک پر کرد. این نوع آوا شنیدنش هم شیرین بود.

ـ بابا…

 

محکم تر از هروقتی من را به خودش فشرد، یک بوی عجیبی داشتند پدرها. بویی شبیه خاک…خاکی که از دلش، یک رنگ سبزی جوانه زده و قطرات شبنم نشسته رویش، حاصل رگبار یک باران بهاری بوده. وقتی سرم را از آغوشش فاصله داد، نگرانی چشمانش را برای اولین بار دیدم. من…بی انصاف نبودم اما مقطعی از زمان، ندیدن بهترین کاری بود که می شد انجام بدهم.

ـ کی برگشتی؟

ـ چندساعتی می شه.

روی صورتم را بوسید. روی پیشانی، گونه و دوباره پیشانی….چشمانم نم برداشتند و لب هایم طرح لبخند.

ـ عزیزم…عزیزم….

دستم را روی آرنجش گذاشتم و او آرام رهایم کرد و نگاه من دوید سمت ماشین و مرد جوان نشسته روی صندلی اش با آن نگاه عمیق و عجیبش! گام هایم کوچک بودند وقتی به سمتش رفتم و او، زودتر از من در ماشین را باز کرد و یک پایش را روی زمین قرار داد. پای دیگرش را اما، می دانستم نمی تواند خوب حرکت بدهد. با چشمانم براندازش کردم و با نگاهش، من را کاوید. هردو نگاهمان غمگین و تلخ بود و من…خیالم راحت بود دیگر به لاغری روزی که رفتم نمانده. شده بود همان میعاد چهارشانه ی قبل آن حادثه. همان پسر جذاب و دوست داشتنی خانه باغ!

ـ خوش اومدی.

جمله ی کوتاه بدون لکنتش، باعث شد لبخندم خیس شود. روی دوپا خم شدم جلوی ماشین و دستان او، آرام لرزید و به سمتم آمد. گرفتمش و همین که با صدای خش دارش گفت غوغا، من بلند زیر گریه زدم و خود را به طرفش کشیدم. دستان کم جانش دورم پیچیدند و شاید خودش هم نمی دانست که من از قلب و روح و تعلقاتم دل کندم تا بروم و نبینم خوشی قلب من، ناخوشی احوال او شده بود.

دنیا بدهکار بود به ما…

به من یک قلب…

به او یک تن سالم…

و به….

باز یادم رفت اسمش، ممنوعه ی قلبم بود!
************************************************************************

 

ضربه ای به در اتاقش زدم و با شنیدن بفرماییدش، آرام بین در را باز کردم. سرم زودتر از بدنم داخل اتاق رفت و با چرخیدن و دیدنش، نشسته روی تخت و خیره به صفحات یک کتاب، لبخندی زدم. چشمانش بالا آمدند و با دیدن من…آرام کتاب را بست و روی پایش قرار داد.

ـ بیا…تو!

بین بعضی کلمات، وقفه ای کوتاه می انداخت. نفس عمیقی کشیدم و کامل داخل شدم. عینکش را از روی چشم برداشت و کوتاه لبخند زد.

ـ آبجی خانم!

سر میز شام، چیز زیادی نخورده بود. در تمام این ساعات با وجود لبخند، گرفتگی چهره اش را می شد حس کرد و بابتش…خب…من دلیلش را می دانستم. در را پشتم بستم و به اتاق کمی تغییر یافته اش چشم دوختم. کمی از شلوغی سابق درآمده بود. درست مثل شخصیتش.

ـ مزاحمت شدم؟

سری تکان داد و من، یک گام به جلو برداشتم.

ـ شام خوب نخوردی، زود هم اومدی اتاقت…از برگشتم خوشحال نشدی حسودخان؟

به شوخی گفتم و او جدی اخمی کرد. اخمی که باعث شد هردو دستم را به نشانه ی تسلیم بالا ببرم و لب بگزم.

ـ خب ببخشید.

ـ چرت….می گی دیگه.

کنارش روی تخت با روتختی سرمه ای رنگش نشستم و نفسم را بیرون فرستادم. چشمانم دودو زد روی گوی نقشه ی جهان بلوری کنج اتاقش و موسیقی بی متن و آرامی که در اتاق پخش بود و منبعش موبایل روی پاتختی به نظر می رسید. سکوت کرده بود و من هم….دوست داشتم مثل خودش سکوت کنم تا مجبور نباشم یک بار…از چیزی حرف بزنم که از چندوچونش فراری بودم.

ـ داشتی کیمیاگر می خوندی؟

لبخند محوی زد و من، آرام و بی مقدمه لب زدم.

ـ بچه بودیم، کم سن و سال و خام…یادمه یه قراری بینمون گذاشتیم که برعکس سن و شخصیتمون، اتفاقا پخته بود. قرار گذاشتیم با هم بی پرده و راحت همیشه حرف بزنیم. یادته یا یادت بیارم.

لبخند محوش، شکل غم انگیزی گرفت. شکلی که باعث شد انحنای لب های من هم کمرنگ شوند. دستش را روی کتاب گذاشت و لب زد.

ـ بپرس!

پس یادش بود. همان ته مانده ی لبخندم را هم جمع کردم تا این مشکل، یک بار برای همیشه بین ما دونفر حل شود. مامان گفته بود….از اسم و رسم کسی که با او قرار بود یکی شوم و برادرم، خوب شناخته بودتش. دروغ نبود اگر بگویم صدایم حتی حین پرسیدن این سوال ساده هم، از دلتنگی می لرزید.

ـ چرا شکایت نکردی؟

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۷ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-57/feed/ 23