رمان من https://roman-man.ir خواندن و دانلود بهترین رمان ها مدولباس گالری عکس و آشپزی و هزاران مطالب دیدنی Tue, 29 Sep 2020 15:46:33 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.5.1 https://roman-man.ir/wp-content/uploads/2018/10/cropped-Untitled12-32x32.jpg رمان من https://roman-man.ir 32 32 رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۷ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-27/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-27/#respond Tue, 29 Sep 2020 15:46:33 +0000 https://roman-man.ir/?p=5131   #ایران_تهران #علیرام با باز شدن در سالن و ورود پانیذ و خانواده اش علیرام به پانیذ که پشت دسته گل انبوهی با اون جثه ی ریزه میزه اش محو شده بود نگاهی انداخت. به همراه بن سان به سمتشون رفتن. ناخواسته نگاه علیرام به تیپ زیادی رنگی رنگی پانیذ افتاد. پانیذ که از نگهداشتن …

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۷ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

#ایران_تهران

#علیرام

با باز شدن در سالن و ورود پانیذ و خانواده اش علیرام به پانیذ که پشت دسته گل انبوهی با اون جثه ی ریزه میزه اش محو شده بود نگاهی انداخت.

به همراه بن سان به سمتشون رفتن. ناخواسته نگاه علیرام به تیپ زیادی رنگی رنگی پانیذ افتاد.

پانیذ که از نگهداشتن گل به اون بزرگی خسته شده بود گل ها رو به سمت علیرام گرفت. علیرام گل ها رو از دستش گرفت و به خدمتکار داد.

-بدون ذره ای تشکر!

بن سان متوجه ناراحتی پانیذ شد.

-خوب، حالت چطوره؟

پانیذ لبخند تصنعی زد و از بن سان تشکر کرد. شیما دوباره از علیرام و فداکاریش قدردانی کرد. شیما و احمد آقا خیلی از خانواده ی زرین خوششون اومد.

جوون ها کمی با فاصله از بزرگ ترها نشسته بودند. بن سان از اینکه هفته آینده آلبومش راهی بازار می شد و به زودی تیزرها تو فضای مجازی پخش می شد با پانیذ صحبت می کرد.

نگاه علیرام به چهره ی ساده ی پانیذ که غرق صحبت با بن سان بود و گاهی می خندید افتاد. از نظر علیرام، پانیذ هیچ جذابیتی نداشت و هیچ مردی نمی تونست عاشق همچین دختری بشه.

بالاخره بلند شدند. با اصرار ویدیا آخر هفته رو به باغ خانواده ی زرین دعوت شدند تا هر دو خانواده بیشتر با هم معاشرت داشته باشند.

#ایران_تهران

تیزرها تو فضای مجازی و در یوتیوپ و اینستای بن سان به نمایش گذاشته شد.

همونطور که همه پیش بینی می کردند بین مردم و مخاطبان خاص خود جا باز کرد.

برای پانیذی که اولین کارش محسوب می شد زیادی خوشایند بود.

بن سان به مناسبت موفقیت تو کار جدیدش مهمونی توی ویلای لواسان ترتیب داد تا همه ی دوستان دور هم جمع شوند.

قرار بود آنا و نامزدش بیان دنبال پانیذ تا با هم به لواسان بروند. با اومدن آنا آماده از مادر خداحافظی کرد.

بن سان و علیرام زودتر از مهمون ها رفته بودند. هوای لواسان سردتر از تهران بود و برگ درخت ها یکدست زرد شده بودند.

علیرام روی تراس ایستاد و نگاهش و به باغ رنگی دوخت. بعد از رفتن سمیرا با هیچ دختری نبود.

با اینکه خیلی ها سعی داشتن بهش نزدیک بشن اما علیرام این اجازه رو به هیچکدومشون نداده بود.

ماشین مانی وارد باغ شد. از اینکه ساتین به علت بیماری نتوانسته بود به جشن بیاید خوشحال بود چون می دانست اگر ساتین میامد تمام شب را به علیرام چسبیده بود.

نگاهش به پانیذ افتاد که با کوله پشتی از در عقب ماشین پیاده شد. هر سه به سمت ساختمون اومدند اما نگاه علیرام هنوز به باغ سرمازده بود.

با صدای بن سان به ناچار از سکوت باغ دل کند و وارد سالن شد.

#ایران_تهران
#پانیذ

همه در تکاپوی انجام کاری بودند. دخترها مشغول آماده کردن دسرها برای مهمونی شب بودند و پسرها میزها رو تو حیاط ویلا جابجا می کردند.

بالاخره با تموم شدن کارها همه رفتند تا برای شب آماده شوند. آنا لباس قرمز دکلته ای پوشید و پانیذ تیشرت سفید به همراه شلوار لی مشکی تا بالای مچ و رژ کالباسی روی لبهاش زد.

آنا نگاهی بهش انداخت.

-همین؟!

پانیذ به سمت آنا برگشت.

-چی همین؟

-مهمونیه ها!

پانیذ بی قید شونه بالا انداخت.

-خب باشه. من این مدلیراحت ترم.

-آخرم رو دستمون می ترشی!

-بهتر … اون آهنگه چی بود؟ … آها، آقا بالاسر نخواستیم؛ بقیه اش چی بود؟

آنا دست پانیذ رو کشید.

-چه بدونم! بیا بریم، مثل اینکه همه ی مهمونها اومدن.

دور تادور استخر میز و صندلی چیده بودند. تعدادی از دوستان و جوونهای فامیل بن سان بودند و اکثراً لباسهای باز پوشیده بودند. مانی با دیدن آنا به سمتش اومد.

مانی: بریم به دوستام معرفیت کنم.

آنا با ببخشیدی از پانیذ جدا شد. بن سان سمت پانیذ اومد.

-بریم سر میزخودمون.

همراه بن سان به سمت میزی که علیرام نشسته بود رفتند که پیراهن سفید به همراه شلوار طوسی و کابج های سفید پوشیده بود.

#ایران_تهران
#پانیذ

علیرام با دیدن پانیذ و تیپ ساده اش لحظه ای تعجب کرد. این دختر زیادی ساده بود.

بن سان صندلی رو عقب کشید و پانیذ نشست.

-تا تو از خودت پذیرایی کنی من برم به بچه ها سر بزنم.

با رفتن بن سان پانیذ نگاهش رو به درختهایی که حالا کمی وهم انگیز شده بودند دوخت.

یاس با دیدن علیرام لبخندی زد و به سمت میز اومد. نیم تنه ی قرمز آتشین با شلوارک پوشیده بود.

سلام سردی به پانیذ کرد و خم شد گونه ی علیرام رو بوسید.

-سلام عزیزم. چه خوب شد دیدمت؛ اینجا احساس غریبی می کردم.

-اولش سخته، کم کم آشنا میشی.

یاس با ناز صندلی رو عقب کشید و نشست. کم کم همه اومدند. صدای موزیک شادی بلند شد و همه وسط ریختند.

یاس هر چقدر اصرار کرد علیرام بلند نشد. با رفتن یاس، علیرام رو کرد به پانیذ.

-چرا نرفتی؟ نکنه رقص بلد نیستی؟

-همه ی دخترها رقص بلدند.

-پس چرا نرفتی؟

-خب …

لب برچید.

-حوصله ندارم!

علیرام کمی روی میز خم شد.

-دوست پسرتو میآوردی!

ابروهای پانیذ از تعجب بالا پرید.

-ولی من دوست پسر ندارم.

گوشه ی ابروی سمت چپ علیرام از این جواب کمی بالا رفت که باعث شد جذاب تر به نظر برسه.

-باور کنم؟

-برام مهم نیست باور می کنی یا نه ولی هیچ علاقه ای به دوستی با جنس مخالف ندارم.

-اون وقت چرا؟

-بخاطر این رابطه های چرت و وابسته شدن و عاشقی، هی من دنبالش بدوئم که عاشقتم، هی اون سرد بشه.

#ایران_تهران
#علیرام

علیرام یاد خودش و سمیرا افتاد و دید واقعاً همینطوره.

-یعنی تا آخر میخوای همینطور بمونی؟

پانیذ بی خیال شونه ای بالا داد.

-نمیدونم، شاید روزی عاشق شدم ولی بعید می دونم.

برعکس مواقع دیگه، الان دوست داشت تا با این دختر کوچولو صحبت کنه.

پانیذ: چرا خودت دوست دخترتو نیاوردی؟ البته ببخشید از فعل جمع استفاده نمی کنم چون میدونم وسطش دوباره سوتی میدم و مفرد میشی!

لبخندی روی لبهای علیرام از اینهمه رک بودن دخترک نشست.

-منم دوست دختر ندارم.

-میدونستم!

-میدونستی؟

-اوهوم.

-از کجا؟

-خب هیچ دختری نمیاد با یه چوب شور دوست بشه.

-با یه چی؟

پانیذ از سوتی ای که داده بود لب گزید.

-چیزه … منظورم اخلاقتونه.

علیرام از اینکه پانیذ باز هم به اون گفته بود چوب شور نمیدونست بخنده یا عصبی بشه!

-از نظر منم تو یه تمشکی!

-تمشک؟!!

علیرام خونسرد سری تکان داد.

-آره، تمشک.

پانیذ اخمو رو گرفت.

-اون وقت چرا؟

-به همون دلیل که به من گفتی چوب شور. اینم بگما، خیلیا چوب شور دوست دارن!

-من که ندارم.

علیرام قهقهه ای زد و پانیذ اینبار واقعاً به خودش لعنت فرستاد.

علیرام باورش نمیشد نشسته و با دختری کل کل می کنه و واقعاً از این کل کل کردن لذت میبره.

از نظر پانیذ، علیرام اونقدرها هم آدم بدی نبود!

#ایران_تهران
#علیرام

بن سان که از دور نظاره گر پانیذ و علیرام بود از اینکه می دید علیرام داره میخنده خوشحال بود. به سمت میز رفت.

-قبول نیست، همه دارن اون وسط خوش میگذرونن اونوقت شما دو تا مثل پیرمرد و پیرزن یه گوشه نشستین! پاشید ببینم؛ ناسلامتی امشب شب موفقیت منه ها!

به زور دست هر دو رو کشید. علیرام و پانیذ به ناچار وسط رفتند و روبروی هم ایستادند.

پانیذ هنوز احساس راحتی نمی کرد. علیرام متوجه این موضوع شد و کمی به پانیذ نزدیک شد.

-نظرت چیه بریم رو پشت بوم؟

ابروهای پانیذ از تعجب بالا پرید. برای اولین بار علیرام نگاه دقیقی بهش انداخت. قیافه اش شبیه استیکرهای متعجب تلگرام شده بود.

-بیا بریم نشونت میدم.

پشت سر علیرام به راه افتاد. نگاه کنجکاو یاس به دنبالشون کشیده شد. از پله های منتهی به پشت بام بالا رفتند.

پانیذ نگاهی به فضای پشت بام و تاب چوبی بزرگی که بی شباهت به تخت های سلطنتی نبود انداخت.

انگار آسمان از اینجا خیلی نزدیک تر بود. ماه پشت هاله ای ابر پنهان شده بود.

علیرام روی تاب نشست پانیذ اما با هیجان چرخی دور پشت بام زد.

-اینجا چرا انقدر قشنگه؟!

علیرام هر دو دستش را در دو طرف پشتی تاب گذاشت.

-کجاش قشنگه؟

-مثلاً همین تابی که نشستی؛ ماهو ببین، دست دراز کنی تو دستته!

 

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۷ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-27/feed/ 0
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۴ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-54/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-54/#respond Sat, 26 Sep 2020 17:24:47 +0000 https://roman-man.ir/?p=5127       آنچنان یکدفعه ای به طرف خودش کشیده بودم که وحشت زدن جیغ بلندی کشیدم که عصبی کنار گوشم غرید : _میبینم که برام دُم درآوردی ؟؟ _ولم کن روانی با ترس تقلا کردم تا ازش جدا بشم ولی ول کن نبود ، جورج جلو اومد و کلافه به بازوی نیما کوبید _ولش …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

 

 

آنچنان یکدفعه ای به طرف خودش کشیده بودم که وحشت زدن جیغ بلندی کشیدم که عصبی کنار گوشم غرید :

_میبینم که برام دُم درآوردی ؟؟

_ولم کن روانی

با ترس تقلا کردم تا ازش جدا بشم ولی ول کن نبود ، جورج جلو اومد و کلافه به بازوی نیما کوبید

_ولش کن !!

حرصی دستمو رها کرد به طرف جورج برگشت و شاکی گفت :

_شما ؟! مگه نگفتم پاتو از گلیمت درازتر نکن ؟؟

با این حرف صورت جورج قرمز شد و رگای کنار شقیقه هاش بیرون زد ، منتظر بودم عکس العمل بدی نشون بده ولی یکدفعه دستش رو بالا برد و خشن غرید :

_ببریدش !!

با این حرفش چندتا نگهبان نمیدونم از کجا پیداشون شد و دور نیما رو گرفتن سعی کردن با خودشون بیرون ببرنش که به سمت جورج برگشت و عصبی گفت :

_از کی تا حالا با مهمونت اینطوری رفتار میکنی ؟؟!

جورج دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و درحالیکه صاف می ایستاد پوزخندی زد و گفت :

_مهمون…نه تو که توی شرکت خودم بهم بی احترامی میکنی در ضمن من و تو دیگه هیچ کاری باهم نداریم پس هیچ فرقی با یه غریبه برام نداری

نیما عصبی بازوش رو از دست یکی از نگهبانا بیرون کشید و پرسید :

_این حرف آخرته دیگه ؟؟

جورج نیم نگاهی به من بغض کرده انداخت و در جواب نیما جدی گفت :

_بله دیگه کارمون باهم تموم شده پس الانم میتونی بری وگرنه آقایون زحمتت رو‌ میکشن

باورم نمیشد جورج به همین راحتی داشت نیما رو نادیده میگرفت و بدون توجه به مسایل کاری که بینشون بود از شرکتش درست عین یه تیکه آشغال بیرونش مینداخت

از اینکه بالاخره یکی داره دق و دلی من رو سرش خالی میکنه ته دلم خوشحال بودم و درحالیکه دستی به دماغم میکشیدم بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست

نیمایی که قصد خروج از سالن رو داشت با دیدن لبخندم انگار جنی شده باشه به سمتم یورش آورد و عصبی بلند گفت :

_هه میبینم که خوشحالی ؟؟ زیاد خوشحال نباش چون اول و آخرش مال خودمی…میدونی که هرشب جات کجاست نه ؟؟

لعنتی داشت غیر مستقیم به رختخواب اشاره میکرد و غیر مستقیم با تمسخر سعی داشت بهم بفهمونه که هیچ ارزشی جز به زیر…خواب بودن براش ندارم

با اعصابی متشنج لبامو بهم فشردم تا مبادا دهنم باز بشه و آبروریزی که راه انداخته رو بزرگ تر کنم ، جورج با دیدن حال بدم به سمتم اومد ودرحالیکه دستش دور کمرم حلقه میکرد با نگرانی پرسید :

_حالت خوبه ؟؟

سری در تایید حرفش براش تکونی دادم که نیما عصبی زیر دست نگهبانا زد و با چیزی که گفت با ترس چشمام گشاد شد

 

_ولم کنید ….آیناز به نفعته که الان باهام بیای بریم وگرنه بد میبینی !!!

از همه تهدیدها و فشارهایی که روم بود خسته بودم و یه جورایی دیگه به سیم آخر زده و هیچی برام مهم نبود پس بی اهمیت به حرفش و برای اینکه لجش رو دربیارم طی یه حرکت بی مقدمه خودمو توی آغوش جورج انداختم

جورج که معلوم بود از این حرکتم شوکه شده دستاش بی حرکت دو طرفش مونده ولی بعد از چندثانیه زود به خودش اومد و دستاش رو دورم حلقه کرد

با آرامش از اینکه نقشه ام گرفت چشمام رو بستم که صدای داد بلند نیما که بلند اسمم رو فریاد میزد توی سالن شرکت پیچید

آنچنان داد میزد که بی اختیار با هر نعره ای که میکشید به خودم میلرزیدم و رعشه ای به تنم میفتاد ولی به هیچ وجه نمیخواستم جلوش کوتاه بیام و همراهش برم

نمیدونم دقیق چند دقیقه گذشته بود که کم کم صدای دادهایی که میکشید دور و دورتر میشد و سکوت مطلق بود که توی فضا می پیچید

با حس بوسه ای که جورج روی موهام نشوند به خودم اومدم و با خجالت از اینکه برای اجرای نقشه ام ازش سواستفاده کردم خودم رو عقب کشیدم و سعی کردم ازش جدا بشم

که نزاشت و درحالیکه حلقه دستاش دور کمرم رو محکمتر میکرد آروم زمزمه کرد :

_خواهش میکنم یه کم بیشتر بمون !!

با این حرفش بی حرکت موندم و سعی کردم آروم بگیرم چون توی آغوشش یه حس امنیت و آرامش خاصی وجودم رو در میگرفت ، حسی که هر دختری بهش احتیاج داره

اینکه کسی هست که توی هر شرایطی پشتشه و در هر حالی که باشه بدون اینکه سوال پیچش کنه فقط و فقط با وجودش بهش آرامش بده و درحالیکه بغلش میکنه بهش بگه نگران نباش من کنارتم !!

بعد از چند ثانیه که لرزش بدنم کمتر شد و تقریبا تونستم ریلکس کنم ازم جدا شد نگاه سردرگمش رو به چشمام دوخت و با نگرانی پرسید :

_الان خوبی دیگه ؟؟

_آره ….ممنونم

لبخندی گوشه لبش نشست ، یکدفعه دستم رو گرفت و درحالیکه دنبال خودش توی اتاقش میکشوند خطاب به منشی که هنوزم اونجا ایستاده بود گفت :

_زود وسایل روی زمین رو جمع کن بعدش بگو دو لیوان آبمیوه برام بیارن اتاقم !!

_چشم رییس

داخل اتاق که شدیم روی مبل نشوندم و خودش هم تو فاصله نزدیک بهم نشست و درحالیکه نگاهش رو توی صورتم میچرخوند و انگار نه انگار چند دقیقه پیش چه اتفاقی افتاده جدی پرسید :

_خوب دختر چه عجب اومدی شرکت و یادی از من کردی ؟؟

از سنگینی نگاه خیره اش دستپاچه شدم و درحالیکه موهام پشت گوشم میزدم سرم رو پایین انداختم و نگاه گیجم رو به زمین دوختم

_هیچی همینطوری حوصله ام سررفته بود گفتم بیام سری بزنم

_واقعا ؟! چه خوب

با این گندکاری که نیما راه انداخته بود خجالت میکشیدم و یه طورایی نمیخواستم واقعیت رو بهش بگم که اومده بودم اینجا تا ازش درخواست کار کنم پس به دروغ گفتم :

__آره که اونم اشتباه کردم و نباید میومدم

با تعجب ابرویی بالا انداخت و سوالی پرسید :

_چرا اون وقت ؟؟؟

 

 

توی جاش تکونی خورد و با تعجب ادامه داد :

_نکنه بخاطر نیما اینطور میگی ؟؟؟

خجالت زده تو جام تکونی خوردم و درحالیکه سری در تایید حرفش تکون میدادم اهووومی زیرلب زمزمه کردم که پوووف کلافه ای کشید و گفت :

_من و اون خیلی وقته بحث داریم مطمعن باش که به خاطر تو نیست !!

_ولی اون آبروریزی که راه انداخت و اونطوری داد و فریاد میزد بخاطر م…..

دستش رو به نشونه سکوت جلوم گرفت

_هیس….اول آروم باش بعدا دربارش حرف میزنیم چطوره ؟؟

سری تکون دادم و با خجالت لب زدم :

_اوکی ولی من شرمندم که باعث آبروریزی توی شرکتت شدم

انگار کلافه شده باشه چشماش رو توی حدقه چرخوند و حرصی گفت :

_نباش اونی که باید خجالت بکشه نیماست که مسایل کاری رو با بقیه چیزای دیگه قاطی میکنه و در اصل…..

دستامو گرفت و درحالیکه آروم نوازششون میکرد و به آرامش دعوتم میکرد ادامه داد :

_اون اینجا اومده بود تا شراکتمون رو باهم بهم بزنیم و کارهای آخر رو انجام بده ولی وقتی تو رو دید عصبانیتش رو سر تو خالی کرد

با تعجب گفتم :

_چی ؟! یعنی شراکت و پروژتون بهم خورد ؟؟

شونه ای بالا انداخت و بیخیال لب زد :

_آره

_چرا ؟؟؟

_چرا نداره دیگه نمیتونستم اون قیافه از خود راضیش رو تحمل کنم

به لحن شوخ و بامزه اش بی اختیار خنده ای کردم که ضربه آرومی روی نوک بینی ام زد و گفت :

_آهااااا همینه بخند

به لحن مهربونش لبخندم بزرگ تر شد که تقه ای به در اتاق خورد و خدمتکار همراه سینی آبمیوه و کیک وارد شد روی میز جلومون گذاشت و بیرون رفت

جورح یکی از لیوان ها رو برداشت و درحالیکه به سمتم میگرفت جدی گفت :

_این رو بخور خیلی رنگت پریده

خودمم میدونستم حال و روزم خوب نیست این رو از لرزش بیش از حد دستام متوجه شده بودم ولی همش سعی میکردم خودم رو خوب نشون بدم ولی انگار جورج دقیق تر از این حرفا بود

لیوان رو از دستش گرفتم همین که یه کمی ازش خوردم حس کردم جون گرفتم و حالم سرجاش اومده ، با اشتیاق داشتم تند تند میخوردمش که یکدفعه با دیدش که با لبخندی گوشه لبش به مبل تکیه داده و خیره حرکاتم بود

آبمیوه تو گلوم پرید و شروع کردم به سرفه کردن با دیدن خفه شدنم دستپاچه بهم نزدیک شد و شروع کرد به پشتم ضربه زدن

_چی شد ؟؟ آروم باش

بعد از چند ثانیه بهتر شدم و دستم رو به نشونه بسه بالا گرفتم که دستش رو برداشت و کلافه نفسش رو بیرون فرستاد ، یعنی چی این رفتارا ؟!

جورج هم عجیب و غریب میزد یعنی باور کنم واقعا بهم علاقه داره ؟! سرم رو به اطراف تکونی دادم و سعی کردم این افکار بیخود رو از خودم دور کنم

ولی همین که دستش برای لمس صورتم جلو اومد و سرش بود که کم کم جلو میومد چشمام گرد شد و خودم رو عقب کشیدم با دیدن این حرکتم دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت :

_ببخشید آروم باش !!

حس میکردم زیاده روی کردم و نباید تا این حد بهش نزدیک میشدم اونم هرچی باشه یه مرده و معلوم نیست الان چی تو سرشه !!

اصلا نمیدونم چم شده بود که یکدفعه هرچی فکر و خیال خوب تو سرم دربارش داشتم یکدفعه دود شدن و به هوا رفتن ، انگار تو سالن بغلش کرده بودم فکر و خیال برش داشته و قصد نزدیکی بیش از حد بهم داره

این فکر مثل خوره به جونم افتاده بود و همش حس میکردم دارم اشتباه میکنم دستپاچه بلند شدم و گفتم :

_من من باید برم

_چی ؟؟!!

به طرف در راه افتادم که دنبالم اومد و با ناراحتی گفت :

_ببین من منظوری نداشتم باور کن

دستی پشت گردنش کشید و کلافه ادامه داد :

_باورم نداری نه؟

_من قبلا بهت گفتم که فعلا آمادگی رابطه رو ندارم و شاید در آینده تونستم یه فرصتی بهت بدم ولی الان میبینم که تو…….!!

کلافه دستاش رو به اطراف تکونی داد و گفت :

_اوکی اوکی دیگه تکرار نمیشه مطمعن باش یه لحظه نمیدونم چم شده بود و کنترلم رو از دست دادم

زیر چشمی نگاهی به فاصله بیش از حدش با خودم انداختم که چند قدم عقب رفت و همونطوری که فاصله اش رو با من زیادتر میکرد گفت :

_حالام ازت خواهش میکنم بیا بشین چند کلمه باهم حرف بزنیم اوکی ؟؟

مردد سرجام ایستاده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم که نگاه منتظرش رو به چشمام دوخت و با اصرار لب زد :

_خواهش میکنم !!!

به اصرار بیش از حدش باز روی مبل نشستم که این بار پشت میزش جای گرفت و جدی گفت :

_ممنون ….ولی یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی ؟؟

میدونستم میخواد چی بپرسه ولی اصلا حوصله صحبت درباره نیما رو نداشتم پس بی مقدمه گفتم :

_نمیخوام چیزی درباره نیما بشنوم !!

از صراحت کلامم با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت :

_ولی اینجوری نمیشه که باید هر مشکلی بینتون هست رو حل کنی تا دیگه مزاحمت نشه

شونه ای بالا انداختم و سعی کردم بی تفاوت باشم

_بیخیال برام مهم نیست

_اوکی ولی بدون هر وقت مشکلی داشتی میتونی روی من حساب کنی

توی سکوت سری در تایید حرفاش تکون دادم و ممنونی زیرلب زمزمه کردم بعد از اینکه حدود نیم ساعتی توی شرکتش موندم به بهونه اینکه میخوام برم دوستم رو ببینم از شرکتش بیرون زدم

با اعصابی خراب از اینکه روزم خراب شده پشت ماشین نشستم ولی همین که میخواستم روشنش کنم با دیدن کسی که درست جلوی ماشین دست به سینه ایستاده بود خشکم زد و بی حرکت موندم

 

 

این لعنتی مگه نرفته بود ؟!
پس الان باز چی از جونم میخواست ؟؟
اصلا کی اومده بود که من متوجه نشده بودم ؟!

ترس به جونم افتاد و قبل از اینکه دیر بشه یکدفعه شیشه ماشین رو بالا کشیدم با دیدن این حرکتم به طرف ماشین پاتند کرد که با دستای لرزون خم شدم و قفل مرکزی رو فشردم

با رسیدنش کنار ماشین ضربه محکمی به شیشه کنارم کوبید و عصبی داد کشید :

_بیا پایین کارت دارم لعنتی !!!

بی توجه به داد و فریادهاش پامو روی گاز فشردم که ماشین از جاش کنده شد و با سرعت از کنارش گذشتم چند قدمی دنبال ماشین اومد و بلند بلند اسمم رو صدا زذ

ولی وقتی دید بی فایده اس خم شد و با نفس نفس درحالیکه دستاش رو به زانوهاش میگرفت به زمین خیره شد

به سختی نگاهم رو از آیینه بغل گرفتم و بالاخره تونستم نفس حبس شده ام رو با فشار بیرون بفرستم تا خود خونه آرامش نداشتم و همش فکر میکردم دنبالمه !

با سرعت رانندگی میکردم و با رسیدنم بدون اینکه از ماشین پیاده شم ریموت در رو زدم و ماشین رو داخل پارکینگ بردم چون میترسیدم برای ثانیه ای هم پیاده شم

بعد از پارک کردن ماشین با عجله وسایلم رو برداشتم و با قدمای بلند از پله ها بالا رفتم نمیدونم چطوری خودم رو داخل سالن انداختم

آخیش….دیگه آرامش دارم !!!

ولی همین که سرم رو بالا گرفتم با دیدن نگاه خیره همه که با تعجب و حالت عصبی سر تا پام رو برنداز میکردن خشکم زد و آب دهنم رو صدا دار قورت دادم

امیرعلی سرش رو کج کرد و با اخمای درهم جدی پرسید :

_کجا بودی ؟! این چه حالیه ؟؟

بدون توجه به سوال دومش لب زدم :

_دنبال کار بودم

چشمای همشون گرد شد که مامان با تعجب پرسید :

_کار ؟؟؟ چه کاری ؟؟

_هر کاری که مرتبط با درسم باشه

خواستم بی اهمیت بهشون به طرف اتاقم برم که چشمم خورد به بابایی که با چشمایی لبالب از اشک و دلتنگی خیرم بود و پلکم نمیزد

دلم از غم توی چشماش گرفت بی اختیار قدمی به سمتش برداشتم ولی یکدفعه تموم اتفاقای این چند وقته جلوی چشمام زنده شد و باعث شد پاهام از حرکت بایسته

دلم ازش گرفته بود و اینقدر از بی مهری که در حقم کرده بود و نمیخواست ببینتم و حرفامو بشنوه ناراحت بودم که پاهام یاری نمیکرد پیشش برم

توی یه حرکت ناگهانی از پله ها بالا رفتم و با گریه خودم رو داخل اتاقم انداختم و درو بهم کوبیدم
لعنتی یک روزم که میخواستم بیرون برم و حال و هوام عوض بشه چرا باید این بلاها سرم بیاد

 

” نیما “

با اعصابی داغون نگاهی به خونه آیناز انداختم و سوار ماشین شدم و حرصی به فرمون ماشین کوبیدم لعنتی !!

این دختر عجیب داشت روی اعصابم راه میرفت و بازی در میاورد فکر میکردم بعد از اون رابطه ای که باهاش داشتم دنبالم موس موس میکنه و اونی که بهش محل نمیده منم !!

ولی انگار سخت در اشتباه بودم و به جای اینکه دنبال من بیفته به اون مردک جورج چسبیده و دُم تکون میده پس تنها چیزی که میتونستم باهاش اون رو به طرف خودم بکشونم همون فیلم بود و بس !!

با این فکر نیم نگاهی به پنجره اتاقش انداختم و گوشی موبایلم رو از جیبم بیرون کشیدم و با عجله شروع کردم به تایپ کردن چون میدونستم هرچی بهش زنگ بزنم جواب گوشیم رو‌ نمیده پس بهترین کار همون پیام دادن بود

بعد از فرستادن پیام با پوزخندی گوشه لبم گوشی روی صندلی کنارم پرت کردم و ماشین روشن کردم و به طرف خونه روندم چون دیگه اعصابی برام نمونده بود که بخوام به شرکت برگردم

وقتی که صبح برای انجام کارهای پایانی به شرکت هاوارد رفته بودم هیچ وقت فکر نمیکردم آیناز رو اونجا ببینم اونم چی ؟ بعد از اون همه اتفاقی که افتاده بود و باید میترسید

نمیخواستم باهاش بدرفتاری کنم ولی نمیدونم چم شده بود که به سرم زد و دیونه شده ام ، با رسیدن به خونه کتم رو از تنم بیرون کشیدم و درحالیکه روی مبل پرتش میکردم بلند امیلی رو صدا زدم

با نفس نفس از آشپزخونه بیرون اومد و گفت :

_بله قربان !!

_میرم اتاقم زود برام مشروب بیار

با تعجب نگام کرد

_چشم قربان !!

خواستم به طرف اتاقم برم که یکدفعه مامان از اتاقش بیرون اومد و با اخمای درهم گفت :

_چه عجب تشریف آوردی خونه ؟؟

از اون روزی که اون اتفاق بین من و آیناز افتاده بود چون میدونستم صد در صد نورا بهش خبرا رو میرسونه که چیکار کردم خونه نیومده بودم اونم چرا ؟! فقط و فقط از ترس غُرغُر و بازخواستی که مامان ازم میکرد

هیچ حوصله بازجویی نداشتم پس اخمامو توی هم کشیدم و بی حوصله لب زدم :

_بیخیال… اصلا حوصله ندارم مامان !!

همین که میخواستم از کنارش بگذرم بازوم رو گرفت و با صدای که از شدت بغض میلرزید گفت :

_این چه کاری بود که کردی ؟؟ میدونی چه آتیشی تو زندگی هممون انداختی

پوزخندی زدم و خیره نیم رخشش شدم پس تازه دارن حس من رو درک میکنن حس خشمی که تموم این سالها آتیش زده بود به روح و جسمم و نزاشته بود برای یه ثانیه هم طی این سالها بیخیال طی کنم

پس بدون اینکه ناراحت یا پشیمون باشم با بی رحمی لب زدم :

_کارهای من به شما مربوط نیست پس لطفا خودتون رو قاطی مسایل شخصی من نکنید

 

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-54/feed/ 0
رمان غرقاب پارت آخر https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/#comments Thu, 24 Sep 2020 15:17:12 +0000 https://roman-man.ir/?p=5124 مهری که از قلب تغذیه می شد، تمام نمی شد. به خدا قسم که نمی شد. ************************************ ************************************ *** تاکسی که ایستاد، چشمان یخ زده ی من چسبیدند به در کافه و بعد، با صدای راننده، سرم را چرخاندم. خواهرم جای پارک نیست، بدجا ایستادم. زودتر پیاده شو تا صداشون درنیومده. دوست داشتم بگویم پشیمان …

نوشته رمان غرقاب پارت آخر اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
مهری که از قلب تغذیه می شد، تمام نمی شد.
به خدا قسم که نمی شد.
************************************
************************************
***
تاکسی که ایستاد، چشمان یخ زده ی من چسبیدند به در کافه
و بعد، با صدای راننده، سرم را چرخاندم.
خواهرم جای پارک نیست، بدجا ایستادم. زودتر پیاده شو تا
صداشون درنیومده.
دوست داشتم بگویم پشیمان شدم، برگرد همان جایی که
سوارم کردی اما… بچه بودیم مگر که خودمان را گول بزنیم؟ با
تشکری کوتاه کرایه را پرداخت کرده و با گذاشتن کف بوت
هایم روی سطح آسفالت چشمانم دوید پی برف آب شده ای
که شب قبل باریده بود. هوا سرد بود. استخوان سوز… دستانم را
در جیب پالتوی شتری رنگم فرو برده و با گام هایی آهسته به
سمت کافه حرکت کردم. رویش نوشته شده بود بسته! اما می
دانستم برای این که راحت باشیم این اتفاق افتاده. وقتی در را
باز کردم، سکوت… گرما… دودلی و تردید همه به سمتم
دویدند. مرد جوانی از پشت پیش خان سرک کشید و با صدایی
از پشت سرش، حرف نزده دهانش را بست.
همراه منن. همونی که منتظرشون بودم. مرسی بچه ها.
ممنون می شم تا صداتون نکردم نیاین.
پسر سری تکان داد و علی، با همان پلیور زغالی رنگ و شلوار
کتان همرنگش، دست در جیب به سمتم آمد. سعی کردم
محکم به نظر برسم.
خوش اومدی غوغا. بالا بریم؟
تشکری کردم، بی نگاه به صورتش. از دلم می ترسیدم.
همین پایین بهتره.
سری تکان داد، یکی از صندلی های نزدیک به خیابان را
انتخاب کرد و با عقب کشیدنش، خواست بنشینم. کیفم را روی
میز گذاشته و با باز کردن چند دکمه از پالتوام، پشت میز قرار
گرفتم. خودش اما رفت و چندلحظه بعد، با یک سینی چوبی
برگشت. چای و کیک شکلاتی، انتخاب مناسبی برای یک گپ
و گفت دوستانه به نظر می آمد.
ممنونم اومدی.
لبخند محوی زدم.
قرار بود نیام؟
نگاهم نکرد، از قوری وارمر دار، برایم چای ریخت و کوتاه لب
زد.
تو که تمومش کرده بودی.
تو نذاشتی.
سرش را بالا کشید و بالاخره نگاهم کرد. مستقیم توی نگاهش
زل زدم. احساس کردم حرفی که می خواست بزند را خورد. به
جایش فنجان چای را به سمتم هول داد و زمزمه کرد.
بخور.
عجله ای برای صحبت کردن نداشتم. ترجیح می دادم ابتدا
کمی از سرمای نشسته بر جانم را کم کنم، دستانم دور فنجان
حلقه زدند و او زمزمه کرد.
اولین باری که من دیدی، این جا بود.
سرم را چرخاندم. به میزی که بار اول دیدارم با او، با عماد
رویش نشسته بودیم زل زدم و بعد، با انداختن نبات شاخه ای
در فنجان، آهسته همش زدم.
با عماد اشتباه گرفته بودمت.
لبخند تلخی زد و من، با بلند کردن فنجان و قرار دادنش
جلوی دهانم، قبل نوشیدنش لب زدم.
بهم گفتی ریزش مو دارم.
خنده اش کمی عمق گرفت، به عقب مایل شد و نفس عمیقی
بعد آن لبخند از سینه اش بیرون زد.
اصلا نمی فهمیدم با عماد راجع به چی حرف می زدین،
همه حواسم پرتت بود. پرت تویی که شش سال قبلشم، دلم و
برده بودی و حالا برای اولین بار نزدیک بهم نشسته بودی.
از این اعتراف تلخش، قلبم به درد آمد. متأسف نگاهش کردم و
با پخش شدن موسیقی در کافه، چشمانم بالا رفت. این
موسیقی… همانی بود که در ام پی تری پلیرش هم تک
موسیقی بود. گیجی ام را که دید لب زد.
من گفتم پخش کنن.
فقط نگاهش کردم و او، چشم بست و وقتی بازش کرد، شده
بود شبیه همان وقت ها… همان وقت هایی که فقط با نگاه، من
را ذوب می کرد. توانا بود در عاشق کردنم.
بعد اتفاقی که برای میعاد افتاد، اولش نمی خواستم نزدیکت
بشم. فقط منتظر بودم بهوش بیاد و بگه که من اون قدرها هم
مقصر نبودم. که فقط یه هول کوچیک بود. بعد قانعش می
کردم که واقعا خواهرش و دوست دارم. اما میعاد… چشم
انتظارم گذاشت.
کف هردو دستم را بهم قفل کرده و روی میز گذاشتم. می
خواستم فقط شنونده باشم. با یک دست فنجانش را چرخاند و
خب… دست های بزرگ و قوی ای داشت. می شد انگار با خیال
راحت مشتت را وسطش پنهان کنی و او، محافظت باشد.
وقتی اون تشابه پیش اومد و دیدمت… همه چیز تغییر کرد.
دلم خواست از سایه بودن در بیام. می ترسیدم از خواب
طولانی میعاد. می ترسیدم وقتی بهوش اومد، تو بدون این که
بهم فرصت بدی ردم کنی. خواستم فقط من و بشناسی… مردی
که دلش نلرزید، نلرزید، نلرزید… بعد یهو طوری لرزید که ویران
ترین آدم دنیا شده بود.
چشمانم نم برداشتند. صندلی اش را جا به جا کرد، کنارم
نشست و با برداشتن دست یخ کرده ام از روی میز، آن را روی
قلبش گذاشت.
این قلب نیست، ارگ بمه توی نیمه شب پنجم دی ماه….
اشاره اش به تاریخ زلزله ی بزرگ بم، باعث شد خودم را باخته
ببینم. چقدر بلد بود چه بگوید تا قلب یک زن، وقتی رفت،
دیگر برنگردد.
یه ویرانه…
اخمش نشانه ی غمش بود.
یه سوال اون شب ازم پرسیدی… توی ونیز. حالا، می خوام
اجازه بدی من یه سوال بپرسم.
سکوت کردم و او، سوال من را از یک شکل دیگرش پرسید.
بدون من حالت خوب بود غوغا؟
همه چیز جمع شده بود در قلبم. بی گنجایش داشت منفجر
می شد. چشمانم بیش تر پر شد و او، آرام نجوا کرد.
وقتی من نبودم، آرامشت بیش تر بود؟
سرم را چرخاندم، نمی خواستم قطرات پر شده در چشمم را
ببیند. دستم را رها نکرد، فقط دو انگشت گذاشت روی نبضم و
لب زد.
تند می زنه غوغا.
چشمانم را بستم و بعد، او بود و صدایش…
دیشب داشتم فکر می کردم باید بهت چی بگم. باز قصه ی
قدیمی ترس از دست دادنت و پیش بکشم و بگم، غوغا… من
آدم بی وجدانی نبودم اما، تورو بیش تر از خودم و وجدانم
دوست داشتم و ترس نداشتنت باعث شد چشم ببندم و سکوت
کنم و توی تمام روزایی که کنارم بودی زجر بکشم؟ من هرروز
می رفتم پشت اون شیشه ی لعنتی و التماس می کردم که
میعاد خوب شو… این و باید می گفتم؟ یا بهت می گفتم که
تمام روزایی که توی اون روستا بودی ماهی یک بار می اومدم و
بهت سر می زدم و از دور تماشات می کردم و نگران این بودم
توی اون سرما مریض بشی؟ از این بگم که مادرم وقتی فهمید
چطور چهارماه تمام نه نگاهم کرد نه اسمم و به زبون آورد؟
بگم غوغا… خانم آراسته… من تاوانم و دادم، می شه به جای
منطق، با من از حست حرف بزنی؟
اشک، از گوشه ی چشم هایم شره کرد. همه ی آن مدت، می
آمد در روستا به من سر می زد.
غوغا، بی من حالت خوبه؟ این بار دومه دارم ازت می پرسم!
باز هم جوابش را ندادم. سرش را به سمت سقف گرفت و
درمانده لب زد.
گفتی همه چیز عشق و دوست داشتن نیست غوغا… ولی
مگه آدم چقدر قراره عمر کنه که تا ابد، نگاهش با حسرت
دنبال یه نفر باشه. چقدر قراره عمر کنه که بی عشق و دوست
داشتن بگذره؟
باز هم سکوت من، سرش را جلو کشید.
تا ابد نگاهم با حسرت دنبالت می کنه غوغا.
گلویم زخم شده بود. انگار، کاکتوسی بلعیده بودم.
غوغا؟
تو بهم صدمه زدی علی!
عمیق با آن خط اخمش نگاهم کرد. دستم را از دستش
نکشیدم.
با سکوتت، پنهاکاریت، بهم صدمه زدی.
خسته نگاهش کردم.
می گی می شه به جای منطق باهات از حسم بگم؟ علی؟ تو
مگه حس من و نمی دونی؟
چشمانش را بست. دستانم را بیش تر فشرد.
توی چشم های من حسم مشخص نیست؟ چشم یه زن
عاشق… چطور باید باشه که چشم من نیست؟
دستم را بین موهایش فرستادم. چقدر نزدیک بهم نشسته
بودیم.
من غوغای تو بودم، وقتی رفتم… خودم و ازت پس گرفتم و
رفتم اما، خودم… شبیه خودم نبود.
چشم باز کرد. آن یکی دستم را هم گرفت. کامل در محاصره
اش بودیم.
خودت و ازم پس نگرفتی.
و بعد، لبخند تلخی زد.
تو با من بودی. همیشه… وقتی جلوی مشاور نشستم و گفت
چته و من گفتم رفت… با من بودی، کنارم نشسته بودی. وقتی
مادرم گفت هیچ وقت من و نمی بخشه و من، جلوی چادر
نمازش زانو زدم که بگذر ازم، تو هم داشتی تماشام می کردی،
وقتی راه می رفتم، حرف می زدم تو بودی…. تو خودت و از من
نمی تونستی پس بگیری غوغا.
نالان اشک ریختم.
حرفایی که باید زده شده غوغا… من از الان به بعد، فقط
کارم صبر کردنه… حالا که زمان ازش گذشته، حالا که دردش
کمرنگ شده، حالا که تو طرف منطقتی و من طرف حسم
بهت، باید فقط صبر کنم. صبر کنم تا تصمیم بگیری…
تصمیمت هرچی باشه، این بار قسم می خورم به خودت غوغا…
که تابعش باشم.
حتی اگه بگم برو؟
دور چشمانش خط افتاد. دستانم را با مکث رها کرد و خسته
انگار لب زد.
حتی اگه بگی برو.
دلم شکست. او هم خسته شده بود… صندلی اش را عقب کشید
و با دست کشیدن بین موهایش، آهسته راه را برایم باز کرد.
بلند شدم. وقتی نگاهش می کردم بلند شدم، چشمانم روی
چشمان بسته اش ماند و بعد، با کشیدن بند کیفم، آرام سمت
در کافه قدم برداشتم.
“تو آه منی اشتباه منی چگونه هنوز از تو میگویم
تو همسفر نیمه راه منی چگونه هنوز از تو میگویم”
غوغا؟
چرخیدم به سمتش، چشمانش را باز کرد و از مویرگ های
خونی اش دلم گرفت. بی نگاه کردنم لب زد.
روان شناسا می گن، ادما دونوع حس دارن. خوشایند و
ناخوشایند… عشق، جزء حس های خوشاینده و خشمی که من
و میعاد به اون نقطه رسوند، بین حس های ناخوشایند.
هردو شبیه باران بودیم. سرش را چرخاند و نگاهم کرد.
داشتم فکر می کردم هردوی اون حس ها برای یه نفره اما…
یکیش باعث می شه، اون یکی رو از دست بدی. این جاست
فکر می کنم می گن، تبر به خود زدن، مگه نه؟
درد را از جانش دوست داشتم بیرون بکشم، با حالی خراب از
کافه بیرون زدم و او را، احوالش را و آن هذیان به شدت
حقیقت مابانه را پشت سرم جا گذاشتم. راه افتادم در حاشیه ی
خیابان، فکر ها دوره ام کردند. صدایشان داشت کرم می کرد.
ماشین ها بوق می زدند، زمین به خاطر برف سر بود و مردم،
بی اعتنا از کنار هم رد می شدند.
آدمیزاد، هرچه می کشید از خودش می کشید. از حس های
خودش، یکی او را خوشبخت می کرد و دیگری حسرت به دل.
مگر زندگی جز این بود؟ ایستادم وسط همان پیاده رو و به آدم
ها خیره شدم. حرف های میعاد توی سرم تکرار شد، بعدش
حرف های علی نشست و نگاه های اشک آلود مادرش در روز
خداحافظی. همه چیز مثل فیلمی در پرده ی سینما از پشت
پلک هایم عبور کرد. بوی کردن عطرها، نگاه های زیرزیرکی به
شاگر لاغر مغازه فروش، مخالفت پدر، هم بستر شدنم به هوای
لج و لج بازی و بعد، شروع یک زندگی. مردم داشتند جلوی
چشم هایم می چرخیدند. یا شاید هم سر من داشت گیج می
رفت.
بارداری، خیانت، مرگ… برگشت به نقطه ی اول، دخترکی که
از دستش دادم و بعد، ورود یک آدم یک شبه در زندگی که
احوالم با او خوش بود. چشمانم را بستم و دستانم را به دیوار
تکیه دادم. گلویم می سوخت. گفته بود مگر عمر زندگی چقدر
است که با حسرت بگذرد… راست نمی گفت؟ نفسم را حبس
کردم و بعد، سرم را چرخاندم.
جلوی یکی از سینماهای بالاتر از کافه توقف کرده بودم و حالا
عکسش جلویم بود. خدای بزرگ… می دانستم این سریال اولین
و آخرین کاری بود که بازی کرد. می دانستم اگر انقدر
درخشید برای این بود که واقعا با شخصیت همذات پنداری می
کرد. علی… پشیمان بود. چطور دیگر باید نشانش می داد؟
” تو آه منی اشتباه منی چگونه هنوز از تو میگویم
تو همسفر نیمه راه منی چگونه هنوز از تو میگویم”
حسرت… حسرت… حسرت…
من همین کلمه بودم. من، فرزند همین جامعه، مثل تمام آدم
های دنیا با تمام خطاهایم، با تمام اشتباهات و بچگی ها و
خامی هایم… من محصول تربیتی که درونش پدر نبود، پدر
سرکار بود، پدر مشغول بود و مادری که باید برای خودش بیش
تر وقت می گذاشت، من… غوغا آراسته، دختر همان تهیه
کننده ای که هرکس عکسش را دید لب زد زیباست، پولدار
است، خوشبخت است، پدرش و عمویش مشهورند پس
خوشبحالش غرقابی بودم که هیچ کس ندید بین ویترین
ظاهرم در فضای مجازی، بین صدای دهلی که از دور شنیده
می شد چه کشیدم و حالا…. با که لج کرده بودم؟ با خودم؟
سرم را سمت مسیر آمده چرخاندم و بعد، چشمانم را محکم
فشرده و با گام هایی بلند به سمت کافه برگشتم. درهمان حال
هم شماره اش را گرفتم، خیلی منتظرم نگذاشت و با صدایی
گرفته، پاسخ داد.
بله؟
کجایی؟
شوکه شده بود. باز هم پرسیدم.
کجایی؟
توی یه شاسی مشکی، با شیشه های دودی جلوی کافه.
تماس را قطع کردم و با گرفتن دوطرف پالتویم برای باز نشدن
دویدم. زود ماشینش را پیدا کردم و این بار، اگر چشمم خیس
بود عوضش، حالم شبیه رنگین کمان بعد از باران بود. در
ماشین را که باز کردم و خودم را بالا کشیدم، چشمان سرخش
روی صورتم چسبیدند و من با بستن در لب زدم.
خوب نبود.
گیج نگاهم کرد. اشک هایم را پاک کردم.
حالم وقتی نبودی خوب نبود.
جواب سوالی که دوبار در کافه پرسیده بود را داشتم می دادم.
حیرت زده نگاهم کرد و من سرم را محکم تکان دادم.
نه دور ازت حالم خوبه، نه دیگه کنارت…
نوبت او بود سکوت کند. شاید باورش نمی شد.
تولد سی سالگیم قرار بود کنارم باشی.
بودم!
مبهوت نگاهش کردم و او، پر درد لب زد.
اومدم روستا… از دور دیدمت. برات شمع روشن کردم، جای
تو فوتش کردم، برات طول عمر آرزو کردم…
سوخت، قلب و چشم و گلویم.
قول دادی اذیتم نمی کنی.
پردرد، پشت گردنش را فشرد و من، مصمم و قاطع لب زدم.
کارت سخته، باید بیای من و دوباره از بابام خواستگاری
کنی، دوباره باید با یه خانواده جنگید. میعادم هست. فکر نمی
کنم از دیدنت خوشحال بشه. مسیر سخته.. قبلا اگر آسون بود
الان سخت تره.
نمی فهمید چه می گویم که گیج شده نگاهم می کرد؟ نمی
فهمید که دیگر خسته شده بودم بس که به جای خودم به
دیگران فکر کرده بودم. میعاد گفته بود خانواده این نیست.
راست می گفت. من اگر حالم خوب می شد، خانواده هم حالش
خوب می شد.
بلدی کاری کنی کنارت دوباره حالم خوب بشه؟
ناباورانه صدایم کرد و من، جدی لب زدم.
بلدی کاری بکنی پشیمون نشم؟
باز صدایم کرد، چرخیدم سمتش.
مسیر خیلی سخته. باید با کمک آدمای دیگه جلو بریم ولی،
می تونی تضمین کنی بعدا توی دعوامون، من نگم تو بلای
جون برادرم بودی و تو نگی، من رفیق نیمه راه یه عشق شدم؟
غوغا!
بغضم را قورت دادم.
من رفتم علی، رفته بودم… می دونی کجا وایستادم؟ همون
جای که توی سرم داشتم نشخوار می کردم منم مثل خیلی از
زنا بلدم بدون مرد زندگی کنم اما، حسرت داشتنت اومد
نشست روی گلوم و گفت، بلدی خوشحال زندگی کنی؟
چشمانش کمی مرطوب به نظر می رسیدند. ناباور. صدایم شبیه
خواب بود.
من بلد نیستم خوشحال زندگی کنم. این نقطه ضعف منه.
دستش را جلو کشید، گذاشت روی شانه ام و من توی
چشمانش زل زدم.
مسیر سخته علی… توی این مسیر سخت بلدی خوشحالم
کنی؟
نم چشمانش بیش تر شد. دلم را گرفتم بین مشتم، داشت پرپر
می زد برود پیشش.
بلدی یه بار دیگه، مثل اون وقتا من و بخندونی؟
چشمانش را بست. چشمانم پر شد اما نریخت.
آقای عابدینی، بلدی؟
چشمانش را باز کرد و بعد، کوتاه لب زد.
بلد می شم.
نفسم محکم از سینه ام بیرون زد. خوب گفته بود. بی اعتماد به
نفس گذشته، بی غرور… شبیه دو آدم که دوباره قرار بود کنار
هم بودن را یاد بگیرند. همین شنیدن باعث شد که چشم هایم
را کوتاه ببندم و لب بزنم.
خوبه!
غوغا، تو واقعا برگشتی؟
هنوز گمان می کرد رویا هستم؟ پدر یک بار گفته بود چیزی
که تمام شده را باید رها کرد و حالا من، به چشم می دیدم که
چیزی تمام نشده بود. حالمان این را می گفت. لب هایم لرزید
با یک لبخند محو و سرم کج شد روی شانه ام. باید باورش می
کرد.
نمی دونم پشیمون می شم یا نه اما، حس کردم اگر این
شانس و از خودم بگیرم… هرگز نتونم خودم و ببخشم.
بعد هم چشمانم خیس شد و ادامه دادم.
گردنبندم کو علی؟
هنوز شوکه نگاهم می کرد.
اگر خانواده ها کنار اومدن، بریم یکم از این شهر علی؟ بریم
یه جای دور… یه جایی که آدما نتونن ازمون تیتر مجازی
بسازن و کنار هم بودنمون، زخم به دل میعاد نزنه؟
هنوز در سکوت نگاهم می کرد. خندیدم و خنده ام، بی صدا
بود و آرام.
دوماه از سال و صحبت کردم برم مناطق محروم برای
خدمات دندانپزشکی. از الان باید بهت می گفتم.
چرا هیچ نمی گفت؟ چرا شوکه نگاهم می کرد. نفس عمیقی
کشیدم. سرم را چسباندم به پشتی صندلی…
“بهانه ی من بغض خانه ی من گرفته دلم گریه میخواهم
خیال خوش عاشقانه ی من همیشه تویی آخرین راهم”
سی و یک سالم شد علی… هیچی از این زندگی نفهمیدم.
و بعد، سرم را چرخاندم سمتش.
ما هم عین کامیاب و تبسم بریم پیش مشاور؟ بریم کمک
کنه چطور زخمای هم و ببندیم.
ناباوری اش داشت آب می شد. لبخند من هم پررنگ تر… انگار
خورشید طلوع کرده بود. بعد از یک شب طولانی و سرد.
بالاخره توانسته بودم… به خودم فکر کردن را می گویم. توانسته
بودم ببخشم و به قلبم حیات ببخشم. چشمانم با همان لبخند
هم خیس شد.
چرا این طوری نگاهم می کنی؟
باورم نمی شه غوغا.
خش صدای مردانه و ناباورش اش، قلبم را فشرده کرد.
یه چیزی بگم باور کنی؟
پلک زد و من، با بغض زمزمه کردم. خودم هم باورم نمی شد
توانسته باشم این تصمیم را بگیرم و قلب، پیروز این جدال
باشد. من منطقم را خاک کردم تا به او برسم.
به جز غوغای عشق تو، درون دل نمی یابم….
مصرع دوم اما، در دهانم آب شد. چشمانم حیرت زده درشت
شدند و لب های او، روی لب هایم نشستند. بوسه ای که نه در
آن شور و اشتیاق و عجله بود و نه خشم و سرسختی… انگار
فقط هرچه بود ناباوری بود و بغض. دستش رسید زیر شالم،
روی موهایم را نوازش کرد و بعد بی نفس ادامه داد. قطره ی
اشکش چکید روی گونه ام و قطره ی اشکم، چکید روی لب
هایش. من را بوسید…. آرام و طولانی. شبیه سربرآوردن از آب
می ماند. شبیه هزاران ذره ی اکسیژن درست وسط گلویم…
شعر توی سرم، وقتی همراهی اش کردم کامل شد.
” به جز سودای وصل تو میان جان نمی یابم”
باید گردنبد قوهارا از او پس می گرفتم.
غرقاب این بوسه، زیباترین نوع غرق شدن بود.
” انگار با من از همه کس آشناتری
از هرصدای خوب برایم صداتری
من غرقه ی تمام غرقاب های مرگ
تو لحظه ی عزیز رسیدن به بندری
من چیره می شوم به هراس غریب مرگ
از تو مراست وعده ی میلاد دیگری
از تو اگر که بگذرم از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری…”

 

پایان: به وقت بیست و دومین روز از شهریور نود و نه
ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه

 

 

نوشته رمان غرقاب پارت آخر اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/feed/ 11
رمان غرقاب پارت ۷۱ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-71/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-71/#comments Mon, 21 Sep 2020 19:45:17 +0000 https://roman-man.ir/?p=5121   بهشون گفتم کباب تورو آب دار تر بردارن عزیزم. شاهرخ خان لبخندی زد و من، با شوق تماشایشان کردم. حال آدم از دیدنشان خوب می شد. به جای زل زدن به ما، برو ببین اون عمه و مامانت به جای قرمه سبزی، شوربا تحویلمون ندن. بگین برو دنبال نخود سیاه دیگه… شاکی نگاهم کرد …

نوشته رمان غرقاب پارت ۷۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

بهشون گفتم کباب تورو آب دار تر بردارن عزیزم.
شاهرخ خان لبخندی زد و من، با شوق تماشایشان کردم. حال
آدم از دیدنشان خوب می شد.
به جای زل زدن به ما، برو ببین اون عمه و مامانت به جای
قرمه سبزی، شوربا تحویلمون ندن.
بگین برو دنبال نخود سیاه دیگه…
شاکی نگاهم کرد و من با رها کردن خنده ی پرصدایم، آرام
بلند شدم.
از گپ زدن باهاتون لذت بردم شاهرخ خان.
وقتی ازشان دور می شدم، نگاه شاکی آذربانو پشت سرم حس
می شد. حسودی اش می شد این طور با همسرش رفتار می
کردم؟ همین فکر به تنهایی کافی بود تا من لبخند عمیقی
بزنم.
صدای مامان که می خواست برای چیدن میز و سرو غذا، همراه
تبسم به او و عمه کمک برسانم قدم هایم را سمت آشپزخانه
کشاند. چهره ی غرق لبخند تبسم، نشان می داد لحظاتی قبل
حرفی شنیده بود که باب میلش بود. با برداشتن ردیف بشقاب
های چینی سفید و طلایی، آهسته سری برایش تکان دادم و او
هم، ظرف بزرگ سالاد را برداشت و کنارم قرار گرفت.
عمه ات می گه خوشگل تر شدم.
خندیدم.
خوشگل بودی.
تو چرا اذیت کردن بلد نیستی؟ الان من جات بودم می
گفتم جدیش نگیر.
وسایل دستمان را روی میز قرار دادیم و هردو، دو طرف میز
ایستادیم تا بشقاب هارا مقابل صندلی ها بچینیم. نبود پرستار
بانو برای کمک بسیار احساس می شد.
عمه ی من الکی از کسی تعریف نمی کنه. حق داره، این
مدت یکم آب زیر پوستت رفته.
گونه اش را لمس کرد و چشمانش برق زد. ایستادم و دقیق
تماشایش کردم. کاش آدم ها می فهمیدند چطور با چندکلمه
می توانند این برق را در چشم دیگران ایجاد کنند و دریغش
نمی کردند.
کامیاب دیشب اذیت نشد؟
اذیت نشد؟ شوخیت گرفته؟ تا خود صبح نذاشت بخوابم.
هی غر زد به دندونش و مرتب می گفت، نخواب… درد دارم.
ابرو درهم کشیدم.
اصولا نباید انقدر درد داشته باشه.
مردها اندازه ی سر سوزن درد بکشن قیامت می کنن. می
شناسیشون که!
لبخند روی لب هایم، محو شد. من… مردها را می شناختم؟ اگر
شناختم از آن ها درست بود شاید هیچ وقت در این لحظه تنها
نبودم. لبخندی زدم و او، سرش را کوتاه تکان داد.
می گفتم قرص بیارم، می گفت نه بغلم کن. خجالتم نمی
کشه.
این بار لبخندم از عمق جانم بود. سرم را چرخاندم سمت
بالکنی که کامیاب با سینی کباب ها داشت از آن خارج می شد
و صدایم را بلند کردم.
دندونت چطوره؟
افتضاح، بلد نبودی بکشی…
ابرویم بالا پرید. داشت بهانه می گرفت.
از این به بعد درد دندون سراغت اومد سراغ من نیا.
چپ چپ نگاهم کرد و من هم شانه ای بالا انداخته و برای
آوردن باقی وسایل سمت آشپزخانه برگشتم.
شور شده!
جمله ی نالان مامان وقتی آن طور جلوی عمه ایستاده بود
باعث شد جلوتر بروم.
چی شده خانما؟
هردو برگشتند سمتم.
خورشت شور شده.
خنده ی تبسم از پشت سرمان باعث شد بچرخیم، دست روی
دهانش گذاشت و ببخشیدی گفت. به سختی سعی داشتم مثل
او نخندم.
ببینم.
مامان قاشقی دستم داد و من کمی از محتویات قرمه را با آن
به دهانم گذاشتم و با سوختن زبانم، چشمانم گرد شد. شور
نشده بود، خیلی شور شده بود.

وای مامان، چقدر توش نمک ریختین؟ زبونم و برد از شدت
شوری…
هردو ناله وار روی صندلی ها نشستند و تبسم به شوخی لب
زد.
قضیه ی آشپز که دوتا شده دیگه… مامان من هروقت غذاش
شور می شه چندتا سیب زمینی می ندازه توش. نمک و جذب
می کنه.
عمه فورا برخاست، از توی سبد سیب زمینی بزرگی برداشت و
حین شستنش زیر آب، لب زد.
یکم سفره چیدن و طولش بدین، تا ببینیم می شه درستش
کرد یا نه. الان آذربانو دستمون می ندازه.
خنده ام این بار رها شد. درست شبیه تبسم… سری تکان دادم
و با لمس شانه ی مامان، ظرف کریستال قاشق و چنگال هارا
برداشتم.
فقط کباب سرد می شه. هرکاری می کنین سریع تر.
شوری غذا آن قدری زیاد بود که سیب زمینی هم دوایش نشد.
با این وجود مامان و عمه با اعتماد به نفس کامل آن را سر میز
گذاشتند و از بخت بدشان اولین کسی که شروع به چشیدنش
کرد آذربانویی بود که بعد خوردن، به سرفه افتاد. سرفه ای که
نگاه هارا سمتش کشاند و تسبم و من را زیرپوستی به یک
لبخند رساند.
قدر ارزن خانه داری بلد نیستین، قدر ارزن… شوهر و بچتون
رو چطور بزرگ کردین شما که هنوز نمی دونین اون نمک بی
صاحاب برای این نیست که چون سفیده و نرم، خوشتون بیاد
هی بریزین توی غذا؟ این قرمه سبزیه یا دریاچه ی نمک سبز
شده؟ خدایا توبه، الله و اکبر به این کرمت که نه به عروس و
دخترم هنر دادی، نه به نوه هام عقل، نه به پسرم شعور…
همه صامت نشسته بودند و صدایی از کسی بلند نمی شد.
آذربانو همه را از تیغ گذرانده بود و حس می کردم میل به
خنده و قهقهه بینمان بیداد می کرد. وقتی نگاه شاکی اش روی
صورت هایمان گشتی زد، بشقاب را عقب فرستاد و سری تکان
داد.
اینارو بندازین سطل زباله جوجه بخورین همه. از فردا به
جای فیلم هندی و ترکی، می نشونمتون کنارم، برنامه های
آشپزی رو دانلود می کنم ببینین بلکه یه معجزه ای بشه.
و باز هم سکوت ما…
نمیرین از خنده.
همین حرف کافی بود تا صدای خنده ها بلند شود، بپیچد بین
سرسرا و نورهای لوستر، بازتاب شود بین دیوارها، بچرخد…
رقص کند و بعد از سال ها، این خانه و این پنجره ها، از
خودشان به جای صدای غم، صدای لبخند بیرون بریزند. انگار…
شاخ و برگ درختان باغ هم خم شده بودند و از پنجره مارا
تماشا می کردند، حتی آن ها هم باورشان نمی شد این صدای
خنده، برای اهالی این خانه بود.
همین خانه ی به گمان خودمان یک روزی نفرین شده…
باطلش کرده بودیم.
نفرین را… باطلش کرده بودیم.
************************************
********************************
وضعیتت خیلی بهتره. خشکی عضلاتت کم تر شده. روغن
تراپی هارو انجام می دی؟
میعاد کوتاه سری تکان داد و من عرق های نشسته روی
پیشانی اش را پاک کردم. لبخندی به روی هم زدیم و او، آرام
به عصایش تکیه زد.
وضعیتش چطوره دکتر؟
عالیه. سعی کن توی خونه پیاده روی داشته باشه. هرچقدرم
برات سخت باشه.
جواب من را با یک کلمه داد و باقی جمله را رو به میعاد زمزمه
کرد. او هم مجددا سری تکان داد و بعد از شنیدن توصیه هایی
تکراری، از اتاق فیزیوتراپی بیرون آمدیم. با کمک عصا راه می
رفت اما باید قبول می کردیم وضعیتش خیلی بهتر شده بود.
دکتر امید داشت به زودی شرایط بدنی اش نرمال شود و ما هم
به همین امید همراهی اش می کردیم.
از بعد از آخرین باری که تو باهام اومدی فیزیوتراپی، نیومده.
منظورش به علی بود. سعی کردم چهره ام درهم نرود.
مشتاق دیدنشی؟
می دونی دارم از چی حرف می زنم غوغا.
تو واقعا چی می خوای میعاد؟
نفس عمیقی کشید. انگار ناامید شده بود از فهم من. این
سکوت را به صحبت راجع به چیزی که دوستش نداشتم
ترجیح می دادم.
بمون همین جا، برم ماشین و بیارم جلو سوار شی.
لازم نیست. تا ماشین پیاده میام.
مردد نگاهش کردم، شک داشتم با توجه به فعالیت سختش در
جلسه ی تازه تمام شده اش بتواند اما، دوست نداشتم با اصرارم
این حس را به او بدهم که ناتوان است.
بسیارخب.
به نظرت دوباره می تونم دوچرخه سوار بشم؟
نگاهش کردم، با کمی غم، کمی درد و کمی افسوس.
حتما می تونی.
بهتر که بشم، بیش تر از همه دلم می خواد برم کوه،
دوچرخه سواری کنم و یه سفر طولانی برم. یه سفر تنهایی… به
جبران تمام روزهایی از زندگیم که از دستم رفت و فرصت
نداشتم زندگی کنم.
جوابی برایش نداشتم. جز سکوت هیچ حرفی در برابر این همه
حسرتش نداشتم.
تو می خوای تا همیشه تنها بمونی؟
با لبخندی تلخ سرم را تکان دادم. تنهایی، درد بدی نبود. این
که خودخواسته نمی شد انتخابش کنی دردش می کرد.
خودت چی؟
او هم لبخند زد، کمی تلخ و بعد ایستاد تا نفسی بگیرد.
وقتی خوب بشم، وقتی برم سفر و جبران تمام روزایی که
زندگی نکردم دنیارو بگردم و حس کنم دیگه حسرتی نیست،
بهش فکر می کنم ولی از تو از جواب دادن طفره نرو.
نمی دونم شاید یه روز برسه دلم نخواد تنها باشم.
حس می کنم اون روز رسیده.
متعجب نگاهش کردم، حرف هایش را نمی فهمیدم. میعادی
که بهوش آمده بود با میعاد قبل آن حادثه تفاوت زیادی داشت.
آن میعاد یک سهل انگار راحت طلب بود و این یکی، انگار
پشت تک تک دردهایش، یک آدم جدید از خودش ساخته بود.
نگو که دلت نمی خواد برگردی بهش.
خنده ام صدایی شبیه زنگ سال تحصیلی داشت. امید داشتی
به مهر اما، می دانستی این امید، بعد دوروز و با بلند شدن
صبحگاهی و شروع درس ها، ناامیدی می شود. اولش دوستش
داری اما بعدش، از آن بیزار می شوی.
من اگر قرار بود به صدای دلم گوش کنم که الان…
پرید بین حرفم.
تو همیشه به صدای دلت گوش کردی غوغا، حتی وقتی
خواستی رابطه ی خودتون و تموم کنی.
حالا دیگر رسیده بودیم به ماشین. دزدگیر را زدم و در را باز
کردم تا سوار شود و کمی آزرده خاطر لب زدم.
از پیش کشیدن این که دیگه فیزیوتراپی ها بهت سر نزده،
می خواستی به این جا برسی؟
سوار شد اما اجازه نداد در را ببندم.
من از خدامه بگی گور باباش و ولش کنی.
پس مشکلت کجاست؟
مشکلم تویی. تو و تنهایی هات، تویی که می تونستی الان
یه بچه ی سالم هشت نه ساله داشته باشی و یه زندگی خوب
اما روزگار بهت اجازه نداد و بار دومش، به خاطر خریت من و
یکی دیگه، بیش تر از همه آسیب دیدی.
چشمانم را بستم. من خودم را مقصر حال میعاد می دانستم،
میعاد خودش را مقصر حال من می دانست، علی خودش را
مقصر حال هرسه نفرمان می دانست و این چرخه ی نفرت
انگیز… کی قرار بود تمام شود؟ در را بستم و با دور زدن
ماشین، هرچه تلخی ته گلویم ته نشین شده بود را قورت دادم.
وقتی در جایگاه راننده پشت رل نشستم، با تمام وجود می
خواستم دیگر حرفی زده نشود. انگار حالم را فهمید که دیگر
سکوت کرد و من…. به این فکر کردم مگر عشق نباید آرامش را
به ارمغان می آورد؟ پس چرا من به جای آرامش از این حس به
رنج رسیده بودم؟
با توقف پشت یک چراغ قرمز، نگاهم روی چراغانی هایی افتاد
که جلوی یک مغازه نصب کرده بودند. چشمانم چسبید
رویشان و آهسته پرسیدم.
چه خبره؟
شانه ای بالا انداخت.
شاید ولادته.
با دقت بیش تری نگاه کردم، روی شیشه ی مغازه زده شده بود
” به مناسب روز مادر، تمامی اجناس با بیست درصد تخفیف به
فروش می رسد” ماشین از پشت سرم بوق زد که چراغ سبز
شده، برو… اما من ماندم و میعاد، متعجب صدایم کرد. صدای
بوق های آزاردهنده باعث شدند به خودم بیایم، پایم را روی گاز
فشردم و بی اعتنا به دشنام راننده ی پشت سر، جواب میعاد را
با حرکت سر دادم.
چی شد یهو؟
یک خاطره برایم زنده شده بود. یک خاطره از روز مادری که
کنار او برای مادرهایمان خرید کردیم، او برایم دستبندی خرید
و یک روسری… بعد هم شب را کنارشان بودم. در همان محله
ی دوست داشتنی.
غوغا؟
نفسم را آرام بیرون فرستادم.
کاش می شد یه سفر رفت.
تو که تازه برگشتی.
حق با او بود ولی… این سفر فرق می کرد. سفری که آدمی با
خودش خلوت کند.
آره ولی…
منتظر ماند حرفم را کامل کنم اما من، برای بقیه ی آن ولی
حرفی نداشتم. اگر هم داشتم آن قدری زهر داشت که ترجیح
می دادم عنوانش نکنم.
ولی چی؟
سری تکان دادم، همراه با یک نفس عمیق و تلخ. خاطره ها
تمام نمی شدند. ساعت شنی نبودند که برعکسشان کنی همه
ی شن ها بریزند پایین و بالا خالی شود، دریا بودند… آبش را
سطل به سطل هم خالی می کردی، باز تمام نمی شد. هرگز
تمام نمی شد
ولی هیچی.
************************************
******************
کامیاب و تبسم، قرار بود اولین مهمانی خانه ی مشترکشان را
بدهند. اولین مهمانی با حضور بزرگ ترهای هردو خانواده برای
این که هرچه دلخوری از قدیم مانده بود، رفع شود. بعدش هم
قرار بود به یک مسافرت چندروزه بروند. همه می دانستند این
دونفر، برای برقراری آرامش میان زندگی شان چه تنش هایی را
تحمل کرده بودند. روزهای مشاوره های سخت و سنگین، برای
حفظ زندگی ای که اگر چه جاهایی میانش نقاط مبهمی حس
می شد اما، از دیدنش حال ما هم خوب می شد.
برای کمک به تبسم زودتر از خانه خارج شده بودم. کامیاب
گفته بود بیا بلکه دونفری بتوانید یک چیزی از آب دربیاورید و
من خندیده بودم. وقتی رسیدم، تقریبا خانه در وضعیت مرتبی
قرار داشت و نیم بیش تر غذاها را به تنهایی آماده کرده بود.
بوی خوش بادمجان های سرخ شده حتی راهروی خانه را هم
پر کرده بود.
دست تنها بودی واقعا؟
درد… تو هم مثل کامیاب می خوای بگی هیچی بلد نیستم.
البته که نه.
یه سری فینگرفود و دسر مونده که باید بهم کمک کنی.
وقتی نداریم.
مانتویم را در اتاق، روی تختشان گذاشتم و با دست کشیدن
بین موهایم برای کمک به او ملحق شدم. بوی خوشبو کننده
ی محیطش، بویی شبیه مریم بود.
یکم از این دلمه های برگ بخور. بار اولم بود درست می
کردم.
دهانم را باز کردم و او رل برگ دلمه را خودش داخل دهانم
گذاشت و من با چشیدن طعمش، ابرویی بالا انداختم.
عالی… ملس و خوش طعم.
با رضایت لبخندی زد و من ظرفی که برای دسر انتخاب کرده
بود را مقابلم گذاشتم.
فقط مادر و پدرت دعوتن؟
متوجه منظورم شده بود. دلخورانه نگاهم کرد.
اصلا ترنم ایران نیست. اگرم بود توی خونه ی من جایی
نداشت.
متأسفم، سوال به جایی نپرسیدم.
پشتش را به من کرد و به ظاهر خودش را مشغول بن ماری
کردن شکلات های تخته ای نشان داد. از پشت، چانه ام را روی
شانه اش گذاشته و بغلش کردم.
غوغا، من و کامیاب به سختی، با مشاوره و کلی دوری و درد
تازه تونستیم یکم مرهم باشیم برای هم. من نمی ذارم این
آرامش دوباره از دستم بره. ترنم… فقط زندگی تورو نابود نکرد.
من و پدر و مادرمم نابود کرد.
می دونم. عذر می خوام.
چرخید، رهایش کردم و حالا دستانمان درهم قفل شده بود.
چشمان خوشرنگش کمی خیس شده بودند.
من سخت زندگیم و به دست آوردم. قدرش و می دونم.
به آغوش کشیدمش، از خودم بابت این سوال بیزار شده بودم.
این دختر با شنیدن اسم خواهرش منقلب می شد و این، درد
کمی نبود. ترنم نه یک نفر که چندین نفر را پشت سر
کارهایش به دار کشید. کمی که آرام شد، خودش را عقب
کشید و من با چشمانی غمگین، اشک هایش را رصد کردم.
ببخشید.
سرش را کوتاه تکانی داد.
بیا به کارامون برسیم.
به چشمانش زل زدم. هنوز غمگین بودند. غمگین از خطایی که
تمام شده بود اما آثارش… تمامی نداشت. سرم را گرم درست
کردن دسر کردم اما، توی سرم افکاری می دویدند که می شد
تشبیهشان کرد به گله ای از اسب های وحشی.
کیکم درست کنیم؟
بلدی؟
خندید. داشت خودش را طوری نشان می داد که از سوال من
نرنجیده.
نه، ولی پودر کیک آماده دارم.
پس بیا درستش کنیم.
باشه ای با خوشحالی زمزمه کرد و برای پیدا کردن پور کیک،
در کابینتش را باز کرد و من با خودم فکر کردم، درست کردن…
چقدر فعل زیبایی بود. ساختن.. ترمیم کردن… درستش
کردن…توی فرودگاه لحظه ی آخر به من گفته بود درستش می
کنم غوغا و من، فقط می دانستم درست کردن زندگیمان،
اندازه ی یک پودر کیک آماده راحت نبود.
صدای زنگ خانه که بلند شد، جعبه ی پودر کیک را به بغلم
فرستاد و لب زد.
کامیابه.
رفت به استقبال همسرش، روی جعبه را خواندن تا دستور
پخت دستم بیاید و صدای کامیاب، لبخند نشاند روی لب هایم.
خدایا شکرت، خونه هنوز سرجاشه، چیزی هم نسوخته…
ممنونم خدا.
صدای خنده ی تبسم از گفته های او بلند شد و من هم،
لبخند محوی چسباندم روی لب هایم.
نرسیده شروع نکن.
با دیدن من ورودی آشپزخانه چشمانش گرد شد و دستش را
روی سرش قرار داد.
یا صاحب صبر، شما جفتی بهم افتادین امشب باید اورژانس
خبر کنم.
با تأسف نگاهش کردم و او، کلاهش را از سر برداشت و روی
رخت آویز بالای جاکفشی قرارش داد. در سرویس بهداشتی را
باز کرد برای شستن دست ها و در همان حال گفت.
یه بشقاب برام غذا بکشین، بخورم ببینم شب قراره چندتا
تلفات بدیم.
خیلی بی شعوری کامیاب.
سرش را از سرویس بیرون کشید. فقط با لبخند نگاهش می
کردم و خداروشکر که حالشان خوب بود. که لبخند می زدند.
که گذشت از آن روزهایی که کامیاب می نشست و با عکس
هایش خلوت می کرد و دل من، خونابه می چکید از بطنش به
خاطر او.
ممنون از حسن نظرت عزیزدلم. فی الواقع اول غذام و بده.
کوفتم نمی دم بخوری.
باشه خودت و می خورم.
جیغ تبسم باعث شد به قهقهه بخندم و با جلو رفتن، در
سرویس را کامل ببندم. صدایش هنوز از آن پشت می آمد.
توی آدم نمی شی کامیاب.
************************************
************************************
***
واقعا خودش درست کرده؟
سوال آذربانو که زیر گوشم بیان شد را با لبخند و سر تکان
دادنی جواب دادم و او، باز سر زیر گوشم آورد.
حتی این دلمه هارو
همرو
ابرویی بالا انداخت. با حالتی مچ گیرانه چشمانش را روی میز
سلف که تبسم چیده بود چرخاند و نجوا کرد.
باورم نمی شه.
شاهرخ خان، لیوان آبش را به لب نزدیک کرد و زمزمه کرد.
چی عزیزم؟
آذربانو به جای جواب پرسید.
قرصات و خوردی شما؟
لبخند شاهرخ خان نشان می داد که بدش نمی امد خودش را
برای مادربزگ من کمی لوس کند. تبسم با آن پیراهن بلندش
مرتب بینمان سرک می کشید تا مطمئن شود همه چیز در
جای درستش قرار گرفته. بشقاب خالی شده از غذابم را
برداشتم و بعد از زدن لبخندی محو به روی پدر و مادرش که
کمی با شرمساری نگاهم می کردند، به آشپزخانه پا گذاشتم.
جایی که بر خلاف عصر حالا تبدیل شده بود به یک ویرانه و پر
از ظروف غذا. شروع کردم از بخشی به جمع کردن تا باقی هم
غذایشان را تمام کنند.
ولشون غوغا. فردا انجامشون می دم.
حوصلم سر می ره. یکم کارت و کم کنم.
نفس عمیقی کشید و با نشستن پشت میز غذاخوری، آهسته
لب زد.
خداروشکر همه چیز خوب بود مگه نه؟ فقط کاش پدرتم
بود.
بشقاب هارا دستمال کشیده و سعی داشتم در ماشین
ظرفشویی مرتب بچینمشان. پدر برای پروژه ی سینمایی
جدیدش، چندروزی بود که به یزد رفته بود.
همه چیز خوب بود. دستت دردنکنه.
با ورود کامیاب و دسته ای بشقاب کثیف در دستش
سرهردونفرمان چرخید و او لب زد.
بابات زنگ زد غوغا. گوشیت و جواب نمی دی چرا؟ کارت
داشت.
موبایلم در کیف و کیفم در اتاق مشترک تبسم و کامیاب بود. با
ببخشیدی از کنارشان رد شدم و خودم را به اتاق رساندم.
سروصدا این جا با بستن در کم تر می شد. کیفم را از روی
تخت برداشته و با برداشتن موبایلم، با خستگی روی تخت
نشستم.
سه تماس بی پاسخ و دو پیام کوتاه داشتم.
از تماس ها که همگی از خط پدر بود گذشتم و با باز کردن
اولین پیامک، ابروهایم درهم گره خوردند.
” باهام تماس گرفت، اجازه خواست… منم بهش این اجازه رو
دادم”
منظور پدر از این پیام… با خواندن پیام دوم واضح و روشن شد.
انگار قلبم دست و پا درآورد و پیچید لای قدم های مغزم و او،
با سر زمین خورد. یک پارچه نبض بودم بعد خواندن پیام
مردی که گفته بود درستش می کنم اما… گمان می کردم
یادش رفته. شاید هم خسته شده و به این باور رسیده بود که
حرف های من در ونیز درست بودند. حالا اما… نشان می داد نه
یادش رفته و نه خسته شده!
” پسفردا ساعت پنج… کافه ای که برای اولین بار هم و
دیدیم..منتظرت می مونم”
موبایل در دستم سنگینی می کرد. دستم افتاد روی پایم.
چشمانم در کسری از ثانیه تار شدند و دوخته شدند به قاب
عکس دونفره ی تبسم و کامیاب. پیامش جلوی چشم هایم
تکرار شد و من، با نفس عمیقی از پشت خودم را روی تخت
پرتاب کردم.
و تمام نمی شد…

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۷۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-71/feed/ 1
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۳ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-53/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-53/#comments Sat, 19 Sep 2020 16:34:49 +0000 https://roman-man.ir/?p=5118     _دوست دخترم شو !! چی ؟! دوست دخترش بشم ؟! با چشمای گرد شده نگاش کردم باورم نمیشد جورج ازم میخواست دوست دخترش بشم وقتی دید بی حرکت موندم ، دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و گفت : _کجایی دختر با تو بودم !! دستپاچه تو جام تکونی خوردم و درحالیکه آب …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۳ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

 

_دوست دخترم شو !!

چی ؟! دوست دخترش بشم ؟!
با چشمای گرد شده نگاش کردم باورم نمیشد جورج ازم میخواست دوست دخترش بشم وقتی دید بی حرکت موندم ، دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و گفت :

_کجایی دختر با تو بودم !!

دستپاچه تو جام تکونی خوردم و درحالیکه آب دهنم رو‌ صدادار قورت میدادم بی هیچ مقدمه ای یکدفعه گفتم :

_نمیشه !!

ناباور خیرم شد و پرسید :

_چرا ؟!

اینقدر مشکل داشتم که وقتی برای فکر کردن به جورج نداشتم دستامو روی میز بهم گره زدم و جدی خطاب بهش لب زدم :

_نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم فقط بدون دلایل شخصی خودم رو دارم و نمیشه

کلافه دستش رو برای خدمتکار بلند کرد که با عجله به سمتش اومد

_بله قربان چیزی‌ میل دارید ؟؟

_برام مشروب بیار

_چشم قربان !!

به ثانیه نکشید خدمتکار با بطری مشروب بالای سرمون ایستاد و بعد از پر کردن لیوان هامون با تعظیم کوتاهی که کرد ازمون فاصله گرفت

جورج لیوان مشروب جلوش رو برداشت و درحالیکه مزه مزه اش میکرد با لحن تلخی پرسید :

_بخاطر نیماس ؟!

با یادآوری اون عوضی ، لیوان مشروب رو برداشتم و درحالیکه یکدفعه سر میکشیدمش با پوزخندی گفتم :

_من هیچ نسبتی با اون عوضی ندارم

با شنیدن لحن تند و تیزم ناباور سرش رو بالا گرفت و با تعجب پرسید :

_چیزی شده ؟! فکر کردم چیزایی بینتون بوده و هنوز دوستش داری

پوزخند گوشه لبم پررنگ تر شد و با تمسخر زیرلب زمزمه کردم :

_هه مگه دیوونه ام که عاشق اون کثافت بشم

چشماش برقی زد و حس کردم نامحسوس لبخندی زد ولی زود لبخندش رو خورد و صاف نشست هرچی من بیشتر به نیما بد و بیراه میگفتم انگار جورج سرحال تر میومد و خوشش میومد

_ هوووم خوبه پس میشه امیدوار باشم که شاید یه روزی قبولم کنی

با دیدن اصرارش با لبخند سری تکون دادم و چیزی نگفتم که غذا رو جلومون چیدن و رفتن همون لحظه صدای زنگ گوشی موبایلم بلند شد از کیفم بیرون کشیدمش و نیم نگاهی به صفحه اش انداختم

هه امیرعلی بود که داشت زنگ میزد انگار تازه یادش افتاده که خواهری هم داره بی اهمیت بهش رد تماس دادم و گوشی رو ته کیفم انداختم

ولی نمیدونستم که چی در انتظارمه !!

موقع غذا خوردن چند بار دیگه هم زنگ زد ولی برای اینکه مزاحمم نباشه گوشی رو سایلنت کردم و ته کیفم پرتش کردم وقتی که اونا به فکر من نبودن من چرا باشم ؟؟

جورج باهام خیلی خوب و مهربون بود طوری که تموم مدت سعی میکرد من رو بخندونه ولی من فقط در تایید حرفاش سری تکون میدادم و با لبخندی که فقط خودم تلخیش رو حس میکردم همراهیش میکردم

بعد از چند لقمه ای که به زور خوردم عقب کشیدم و درحالیکه با دستمالی گوشه لبمو پاک میکردم خطاب به جورج گفتم :

_چی شد که به یاد من افتادی ؟؟

لقمه توی دهنش رو قورت داد و جدی گفت :

_من همیشه به یادت بودم ولی بعد اون اتفاق اون شب دیگه نشد بهت زنگ بزنم یعنی نخواستم برات مشکل ساز بشم

با یادآوری اون شب که نیما اون آبروریزی رو راه انداخت کلافه دستمال توی دستم روی میز انداختم و زیرلب زمزمه وار گفتم :

_متاسفم !!!

_این رو نگفتم که تو متاسف باشی …کنار کشیدی چرا ؟؟ انگار سیر شدی ؟!

سری در تایید تکون دادم و لیوان آب رو برداشتم که خدمتکار رو صدا زد تا برامون صورت حساب رو بیاره

بعد از اینکه از رستوران بیرون زدیم با سوز سرمایی که حس کردم دستامو بغل گرفتم و توی خودم جمع شدم که زودی کتش رو از تنش بیرون کشید و روی شونه هام انداخت

با لبخندی که روی لبهام جاخوش کرده بود تشکری زیرلب کردم ، دستامو دو طرف کت گذاشتم و روی شونه هام مرتبش کردم ولی همین که سرم رو بالا گرفتم

با دیدن چشمای به خون نشسته نیما که از فاصله نسبتا دور خیره ام شده بود ماتم برد و لبخند روی لبهام خشکید

این لعنتی اینجا چیکار میکرد ؟؟
جورج با دیدن حال بدم پشت دستش روی صورتم گذاشت و با نگرانی پرسید :

_رنگت پریده چیزی شده ؟؟

به خودم اومدم و زودی نگاهمو از نیما گرفتم و نگاه لرزونم رو به جورج دوختم و به دروغ گفتم :

_نه فقط سردمه

_باشه پس زود بیا بریم تو ماشین تا یخ نکردی !!

بدون اینکه دیگه نگاهی سمت اون روانی بندازم با عجله دنبال جورج سوار ماشین شدم که ماشین روشن کرد و بی خبر از همه جا تو جاده افتاد

ولی من به قدری ترس به جونم افتاده بود و همش از شیشه ماشین نگاهم رو به اطراف میچرخوندم که جورج صدام زد و گفت :

_چیزی شده ؟!

_نه نه ….فقط میشه ببریم یه جایی که هیچکسی نباشه چون دلم نمیخواد الان برم خونه

با این حرفم چشماش برقی زد و شنیدم که زیرلب آروم گفت :

_اوکی من که از خدامه !!

میخواستم تموم طول شب رو همراه جورج باشم تا نیما بیخیالم بشه و‌ دست از سرم برداره و از طرفی اینقدر از کشمکش بین نیما و خانوادم خسته شده بودم که فقط دلم چند ساعت آزادی میخواست

تا نیمه های شب همراه جورج بیرون بودیم و میگشتیم ولی تموم مدت نیما سایه به سایه دنبالمون بود و دست از سرم برنمیداشت و اینطور بود که به جای حس آرامش بدتر اضطراب و‌ترس بود که توی وجودم ریشه دونده بود و داشت از پا درم میاورد

با رسیدن در خونه به طرف جورج برگشتم تا ازش تشکر کنم ولی با تقه ای که به شیشه کنارم خورد با تعجب به عقب برگشتم ولی با دیدن امیرعلی که عصبی نگاهم میکرد پوزخندی گوشه لبم نشست

با دیدن پوزخندم انگار جری شده باشه عصبی اشاره ای بهم کرد تا پایین برم و خودش با اخمای درهم از ماشین فاصله گرفت

_میشه دلیل این همه خشم برادرتون نسبت به خودم رو بدونم ؟!

با این حرف جورج به سمتش برگشتم که با دیدن نگاه خیره اش که جدی حرکات امیرعلی زیر نظر داشت با تعجب ابرویی بالا انداختم
نکنه پیش خودش فکر میکرد امیرعلی از اون بدش میاد و دلیل این رفتارای عصبیش اونه !!

بی اهمیت به امیرعلی که منتظر ایستاده بود لبخندی به جورج زدم و با لحن اطمینان بخشی خطاب بهش گفتم:

_اون از من ناراحته بخاطر تو نیست

_واقعا ؟!

خندیدم و درحالیکه سری به نشونه تایید تکون میدادم آروم زمزمه کردم :

_آره مطمعن باش

مردونه خندید و درحالیکه نفسش رو با فشار بیرون فرستاد زیرلب زمزمه کرد :

_اوووف خیالم راحت شد

سری تکون دادم که تقه محکمی به شیشه کنارم خورد و صدای حرصی امیرعلی باعث شد ته دلم از اینکه حرصش رو درآوردم خوشحال باشم

_آینازززززز !!

از صدای دادش چشمای جورج گرد شد که با دیدن حالش با خنده از ماشین پیاده شدم و بی توجه به امیرعلی که دود از کله اش بلند میشد به طرف جورج برگشتم

_ممنون جناب هاوراد قرار کاری خیلی خوبی بود و در ضمن خیلی بهم خوش گذشت

انگار فهمید قصد لجبازی با داداشم رو دارم چون خندید و درحالیکه با تاسف سرش رو به اطراف تکون میداد گفت :

_به منم ….

چشمکی زد و با شیطنت ادامه‌ داد :

_من دیگه برم تا بیش از این خطری نشده

با خنده سری تکون دادم و عقب کشیدم که بعد از تک بوقی که زد با سرعت از کنارمون گذشت ، حوصله کلکل با امیرعلی که در خونه به انتظار ایستاده بود رو نداشتم

پس کیفم روی دوشم تنظیم کردم و به طرف خونه راه افتادم یکدفعه بازوم کشیده شد و عصبی به سمت خودش برم گردوند

_میشه بگی تا این موقع شب کجا تشریف داشتی ؟! وقتی چیزی بهت نمیگم و آبرو داری میکنم دیگه پررو نشو اوکی ؟؟

_با رییسم قرار کاری داشتم عیبش کجاست ؟!

چشماش به خون نشست و عصبی غرید :

_هه ….قرار کاری ؟! پس با همه ی رییس هات از این قرار کاری ها میزاشتی و میزاری ؟!

 

عصبی غریدم :

_منظورت چیه ؟؟؟

_چطور با وجود نیمایی هم که رییست بوده منظورم رو متوجه نمیشی ؟؟

عصبی بازوم از دستش بیرون کشیدم

_میفهمی داری چی میگی ؟؟

با بی رحمی تمام توی چشمام خیره شد و با نفس نفس غرید :

_آره تازه دارم متوجه لاس زدن خواهرم با این و ا……

بی اختیار دستم بالا رفت و آنچنان سیلی محکمی توی صورتش کوبیدم که دهنش نیمه باز موند و باقی حرف توی دهنش ماسید

انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکونی دادم و با بغض لب زدم :

_این رو زدم تا متوجه چرت و پرتایی که از دهنت بیرون میاد بشی

دستش روی صورتش و جای سیلی که زده بودم گذاشت که بی معطلی داخل خونه شدم ، دنبالم راه افتاد و با پشیمونی اسمم رو صدا زد

_آیناز

بی اهمیت به حرفاش وارد سالن شدم ولی همین که میخواستم از پله ها بالا رفتم سینه به سینه مامان شدم ، با دیدنم اخماش توی هم کشید و خشن پرسید :

_تا الان کدوم گوری بودی ؟؟

دندونامو روی هم سابیدم و خشن گفتم :

_بیرون !!

_دقیق کجا ؟؟ این نشد جواب واسه من ؟؟

دستی به موهام کشیدم و کلافه از اینکه نوبتی بازجوییم میکنن عصبی گفتم :

_از کی تا حالا رفت و آمد من براتون جالب شده و سین جیمم میکنید ها ؟؟

_اول فکر کردم میتونم آزاد بزارمت و خودت متوجه همه چی هستی ولی از وقتی اون گند رو بالا آوردی فهمیدم که سخت در اشتباهم

از خشم صورتم گُر گرفته و رگ کنار شقیقه هام بود که باد کرده و بیرون زده بود از اینکه من رو‌ به دختر شل مغز و بی دست و پا میدیدند خشمم اوج گرفته و با دستای مشت شده فریاد زدم :

_هه گند ؟؟ اون گندی که ازش صحبت میکنی رو اون پسر و عروس نازنینت بالا آوردن که یه روانی رو به جون من انداختن فهمیدید ؟؟

مامان یک قدم به عقب برداشت و ناباور نگاهم کرد ، اولین بار بود که توی عمرم صدامو برای مادرم بالا میبردم و بایدم شوکه میشد ولی من دیگه تحملم رو از دست داده بودم و از بس اون نیمای روانی بهم فشار آورده بود که دیگه کنترل حرکاتم دست خودم نبود

امیرعلی با دیدن بالا گرفتن بحث بینمون جلو اومد و درحالیکه دستش دور شونه های مامان حلقه میکرد حرصی خطاب به من گفت :

_برو اتاقت تا بیام تکلیفت رو مشخص کنم !!

پوزخند تمسخر آمیزی بهش زدم و عصبی از پله ها بالا رفتم وارد اتاقم شدم و محکم درو بهم کوبیدم و بیقرار شروع کردم طول اتاق رو بالا پایین کردن

 

یه طوری میگه بیام تکلیفت رو مشخص کنم انگار چیکار کردم و چی شده !!

البته مقصر خودمم که تا این حد بهش رو دادم تا توی زندگیم دخالت کنه ، اگه مشکلش اون فیلم و رابطه ای که با نیما داشتمه که مقصر خودش و اون زنشه و‌ بیش از این حق توهین به من رو نداره

هنوز توی فکر بودم که در اتاق بی اجازه باز شد و امیرعلی با چشمای به خون نشسته وارد شد و عصبی گفت :

_خوب میشنوم !!

دست به سینه بهش خیره شدم

_چی رو ؟؟!

_چه سنمی با این یارو داری تا این تایم از شب باهاش بیرون بودی ؟؟

کنایه وار گفتم :

_فکر کن با دوستم شام رفتم بیرون همونطوری که شما شام خانوادگی با هم بیرون بودید

کنایه ام رو زود گرفت چون کلافه دستی پشت گردنش کشید و گفت :

_اون فقط بخاطر بابا بود که ن……

دستمو به نشونه سکوت جلوش گرفتم و عصبی گفتم :

_هیس بسه نمیخوام هیچ چیزی بشنوم !!

_ولی اون طوری که تو فکر میکنی نیست فقط باید یه مدت بیرون نری تا من این قضیه رو با اون نیمای لعنتی حل کنم

_چی میگی ؟! یعنی من باید بخاطر اون روانی خونه نشین بشم ؟!

با این حرفم عصبی شد و بلند گفت :

_وقتی که مست کردی و ولو شدی تو تختش همه چیت رو به باد دادی باید فکر اینجاها رو هم میکردی

از اینکه داشت تو همه چی من رو مقصر جلوه میداد عصبی تخت سینه اش کوبیدم و با جیغ گفتم :

_حالا من شدم مقصر همه چی هااااا ؟؟

یک قدم به عقب برداشت که باز با حرص دنبالش رفتم و ضربه دیگه ای تخت سینه اش کوبیدم

_چرا فکر نمیکنی مقصر همه این جریانا خودتی که خواهرش رو به بهونه الکی بردی جر داد…..

یکدفعه با سیلی محکمی که توی صورتم کوبید حرف توی دهنم ماسید و بی حرکت موندم که با صدای داد بلندش به خودم اومدم

_بِبُر صدات رو !!!!

از صدای دادش بی اختیار توی جام تکونی خوردم و‌ دستمو روی جای سیلیش گذاشتم

_ میفهمی داری چه چرت و پرتایی بهم میباقی ؟؟

توی سکوت درحالیکه خیره صورتش بودم اشکام بودن که دونه دونه از چشمام پایین میومدن ، میدونم توی اوج عصبانیت حرف بدی زده بودم ولی مگه دروغ گفتم این حرف رو که به زور نورا رو به دست آورده ؟؟

وقتی اشکام رو دید عصبی لعنتی زیرلب زمزمه کرد خشن گفت :

_ تا اطلاع ثانوی توی اتاقت میمونی تا آدم شی فهمیدی ؟؟

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه از اتاق بیرون رفت و درو بهم کوبید ، با صورتی که از درد گزگز میکرد لبه تخت نشستم و به این فکر کردم که چطور باید از این مخمسه نجات پیدا کنم

 

ولی هیچ چیزی به فکرم نمیرسید جز سردردهای شدیدی که با هیچ چیزی آروم نمیگرفتن نمیدونستم باید چیکار کنم و به کجا پناه ببرم

چند روزی به همین منوال گذشت و من جز دستشویی و کارهایی ضروری از اتاقم بیرون نمیرفتم و تمام طول روز رو توی تخت خوابم میگذروندم و به قدری افسرده شده بودم که دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود

نه نیمایی که دم به دقیقه با پیاما و تماس های گاه و بیگاهش مزاحمم میشد و تهدیدم میکرد نه اون فیلم کذایی که از من توی دستش بود و قصد پخش کردنش رو داشت

هیچ چیزی برام اهمیت نداشت و درست عین یه مرده متحرک فقط نفس میکشیدم ، با شنیدن سر و صدایی که از توی حیاط به گوشم میرسید کنجکاو بلند شدم و بعد از مدت ها به طرف بالکن راه افتادم

پرده رو کنار زدم که با دیدن امیرعلی که دست تو دست نورا و پسرشون شاد و خوشحال از خونه بیرون میرفتن برای ثانیه ای خشکم زد و نفس کشیدن یادم رفت

من اینجا توی این حال بد دست و پا میزنم ولی اونا انگار نه انگار دارن زندگیشون رو میکنن و اون وقت امیرعلی از من میخواست توی خونه بمونم تا تکلیف نیما رو مشخص کنه

هه…. دیدم چطوری تکلیفش رو مشخص کرده و حسابش رو کف دستش گذاشته که یارو هنوز که هنوزه دم به دقیقه به من پیام میده !!

با اعصابی خراب داخل شدم ولی همین که چشمم به خودم توی آیینه قدی افتاد پوزخندی گوشه لبم نشست

واقعا اینی که اینطوری بی روح با ابروهای بهم ریخته و زیر چشمای گود شده و سروضع ژولیده اینجا ایستاده بود من بودم ؟!

یکدفعه توی تصمیم ناگهانی با فکری که به ذهنم رسید به طرف حمام رفتم و بعد از دوش کوتاهی که گرفتم بی معطلی رو به روی آیینه ایستادم و به خودم رسیدم

اونقدری که دوباره شدم همون آیناز قبل فقط با این تفاوت که دیگه هیچ شور و شوق زندگی توی چشمام پیدا نبود ولی نباید کوتاه میومدم و همه چی رو میسپردم به بیخیالی هر اتفاقی میخواست بیفته بزار بیفته به درک !!

تنها چیزی که میتونست دوباره به من روح دوباره زندگی کردن ببخشه فقط و فقط کار کردن توی رشته ای که بهش علاقه داشتم بود

پس وسایلم رو زیر بغلم زدم و بعد از برداشتن سوییچ ماشینم از خونه بیرون زدم و به سمت شرکت جورج روندم درحال حاضر تنها کسی که به من اهمیت میداد اون بود

با رسیدنم در شرکتش انگار تموم اعتماد به نفسم یکدفعه پوچ شده و به هوا رفته باشه پشیمون شده ایستادم و نگاهمو روی سر در شرکت چرخوندم

میرفتم چی میگفتم اونم با وجود جورجی که اینقدر برای کارمنداش قوانین سخت گیرانه گذاشته بود و روی قوانین حساس بود ؟؟ اصلا مگه این من نبودم که با پاهای خودم از این شرکت رفته بودم پس الان اینجا چی‌ میخواستم ؟!

خواستم برگردم که یکدفعه با یادآوری زندگی بهم ریخته ام پشیمون شده ایستادم و زیرلب خطاب به خودم زمزمه وار لب زدم :

_فوقش میگه نه و قبولم نمیکنه !!

با ورودم به شرکت همه یه طورایی چپ چپ نگاهم میکردن و در گوش هم پِچ پِچ میکردن گیج از رفتارهای عجیب و غریبشون به طرف منشی رفتم و ازش خواستم به جورج خبر بده من اومدم

ولی همین که گوشی رو برداشت تا خبر بده در اتاق مدیریت باز شد و با دیدن کسی که با اخمای گره خورده خارج میشد بی اختیار دستم لرزید و وسایلم پخش زمین شد

این نیمای لعنتی اینجا چیکار میکرد ؟!
وقتی که نگاهش به من خورد پوزخندی گوشه لبش نشست و به سمتم اومد

_اینجا چه غلطی میکنی ؟؟

با ترس یک قدم به عقب برداشتم و انگار لبهامو بهم دوخته باشن توی سکوت فقط خیره چشماش شدم

_با توااام گفتم تو این جهنم دره چه گوهی میخوری ؟؟

با صدای دادش توی جام تکونی خوردم و به خودم اومدم و ترسون نگاهمو به اطراف چرخوندم که با دیدن نگاه خیره کارمندا که از اتاقاشون بیرون اومده و ما رو نگاه میکردن

عرق سردی روی تنم نشست کثافت اینجام آبرو برام نزاشته بود ، تا کی میخواستم جلوش کوتاه بیام و خودمو ضعیف نشون بدم ؟!

تموم قدرتم رو جمع کردم و با حرص توی صورتش غریدم :

_به تو مربوط نیست !!

بی اهمیت بهش خم شدم و شروع به جمع کردن وسایلم کردم ولی همین که دستم به سمت دفترم رفت پاشو روش گذاشت و حرصی غرید :

_چیه ؟! میبینم که زبون باز کردی

تکونی به دفتر دادم و همونطوری که سعی میکردم با تموم قدرت از زیر پاش بیرون بکشمش از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_پاتو بکش کثافت !!

بدون اینکه حتی یه سانت هم تکون بخوره با تمسخر گفت :

_نکشم میخوای چیکار کنی مثلا ؟!

از اینکه اینطوری داشت جلوی دیگران تحقیرم میکرد اشک به چشمام نشست و بی اختیار قطره اشکی از گوشه چشمم چکید

_اینجا چه خبرههههه ؟؟

با شنیدن صدای داد جورج ، دفتر رو ول کردم و دستی به چشمای اشکیم کشیدم و بلند شدم

با دیدنم نگاهش رو توی صورتم چرخوند و نمیدونم چی دید که چشماش قرمز شد و سر کارمندا خشن فریاد کشید :

_برگردید سرکارتون ببینم زود باشید !!!

به ثانیه نکشید دورمون خلوت شد و جز منشی که میز کارشون اونجا بود کسی دور و برمون نموند عصبی به سمت نیما اومد و گفت :

_بار آخریه که میای اینجات صدات رو بالا میبری فهمیدی ؟؟

نیما توی سکوت پوزخند صداداری بهش زد که جورج به سمت من برگشت و با لحن آرومی گفت :

_بیا اتاقم کارت دارم

بیخیال اون دفتر زیر پاش شدم و خواستم دنبال جورج راه بیفتم که نیما سد راهم شد و حرصی گفت :

_کجا ؟! داداش شاخ و شمشادت خبر داره که داری اینجام با رییس سابقت لاس میزنی ؟؟

بسه هر چی تحقیرم کرد با خشمی که درونم زبونه میکشید دستم بالا رفت که بهش سیلی بزنم ولی یکدفعه مُچ دستم رو گرفت و با کاری که کرد جیغم توی سالن پیچید

 

 

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۳ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-53/feed/ 2
رمان غرقاب پارت ۷۰ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-70/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-70/#comments Thu, 17 Sep 2020 15:42:53 +0000 https://roman-man.ir/?p=5114 کار خاصی نبود، فقط خیلی وقت بود که این مورد فوبیای شدید رو ندیده بودم. مخصوصا توی این سن. من موردهای شدیدتری هم داشتم. موردی که به محض قرارگیری ساکشن توی دهنش شروع می کرد از استرس به عق زدن. بدون این که چیزی توی معده اش باشه. خداروشکر که کامیاب در اون مرحله نیست. …

نوشته رمان غرقاب پارت ۷۰ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
کار خاصی نبود، فقط خیلی وقت بود که این مورد فوبیای
شدید رو ندیده بودم. مخصوصا توی این سن.
من موردهای شدیدتری هم داشتم. موردی که به محض
قرارگیری ساکشن توی دهنش شروع می کرد از استرس به عق
زدن. بدون این که چیزی توی معده اش باشه. خداروشکر که
کامیاب در اون مرحله نیست.
لبخند زد.
تلاشمون کمک به مردمه اما شدیم عامل رعب و وحشت.
من هم لبخند زدم. با خروج کامیاب، آن هم با حالی که انگار
تیر خورده بود خنده ام عمیق تر شد و کلاه کپش را از روی
صندلی های سالن برداشتم. بعد از خداحافظی مفصلی از مطب
خارج شدیم و من در آیینه ی آسانسور خیره ی چهره ی خنده
دار و گونه ی برآمده اش، آرام لب زدم.
درد داری؟
سرش را بالا انداخت. کلاه را به سمت تبسم گرفتم و او هم، با
یک چشمک به وضعیت کامیاب اشاره کرد. خنده ام را قورت
دادم.
شماها خونه می رین؟
تو نمیای؟
جواب تبسم را خیره ی کامیاب که هوشیار نگاهم می کرد
دادم.
نه. دردت شروع شد می تونی مسکن بخوری. یکم امشب
شاید اذیت بشی.
با اشاره ی دست و سر، متوجهم کرد که کجا؟ کیفم را روی
شانه ام مرتب کردم و ابرویی بالا انداختم.
فضولی نکن عموجان.
آسانسور ایستاد و جلوتر از آن ها، از آن خارج شدم. چشم های
شاکی اش هنوز مسیر رفتنم را دنبال می کردند که چرخیدم و
با لبخندی لب زدم.
سی سالم گذشته کامیاب، دیگه بچه نیستم حواست پرت
من باشه. نگران نباش. برو…
و بعد، با گام هایی بلند خودم را به سمت خیابان رساندم و
برای اولین ماشینی که رد می شد دست تکان دادم، مرد سرش
را خم کرد سمت شیشه ی پایین آمده.
کجا خواهرم؟
چندثانیه ای نگاهش کردم و بعد، آهسته لب زدم.
دانشکده ی علوم پزشکی!
************************************
خوشحالم بعد مدت ها می بینمت.
لبخندی زدم. دیدن این محیط، یادآور روزهای دانشجویی و
درس های سخت و سال های پرمشقتی بود که زیاد هم برایم
خاطره ی خوش نداشت.
منم همین طور دکتر!
شنیدم مدتی تهران نبودی و به درخواست خودت برای
خدمت به یک روستا اعزام شده بودی.
با لبخندی چسبیده روی لب هایم، فنجان چای را روی میز
برگرداندم.
بله، حدود بیست ماه. خوب می دونین که به خاطر شرایط
پدرم و استفاده از موقعیتش بعد از فارغ التحصیل شدنم، به
منطقه ی محروم نرفتم. این بار ولی فرصت خوبی بود.
سری برایم تکان داد، دستانش را روی میز درهم گره زد و لب
زد.
می دونی که با سوءاستفاده ی پدرت از موقعیتش موافق
نبودم. اما خب، کارش و کرد.
خوب می دانستم. یاد آن روزها هرگز قرار نبود از ذهنم پاک
شوند. سکوت بینمان خیلی هم طولانی نشد.
حالا برای چی اومدی سراغم غوغا آراسته؟
سعی کردم کمی جمع تر بنشینم.
اول از همه بابت تبریک نسبت به سمت ریاستتون. دانشگاه
با حضور شما قطعا روزهای بهتری رو تجربه می کنه.
زبون بازی رو بذار کنار دختر جون، حرف اصلیت و بگو.
خنده ام صدا دار شد. این مرد، همان مرد باهوشی بود که من
نیم بیش تر دانشم را مدیونش بودم.
حتما باید دلیلی داشته باشه؟
دانشجویی که بعد از اتمام درسش، پاش و توی این محیط
نذاشته به نظرت ناگهانی دلتنگ استادش می شه؟
لبخندم کمی محو شد. سرم را پایین انداختم و افکارم را نظم
بخشیدم.
به کمکتون نیاز دارم استاد.
جدی تر نگاهم کرد و این یعنی ادامه بده.
یه لیست می خوام از بچه های خروجی سال فارغ التحصیلی
خودم. با خیلیاشون بعد دانشکده در ارتباط نبوده و نیستم،
خبر دارم عده ای به شهرستانای محل زندگیشون برگشتن.
برای چی می خوای؟
کف دست هام را بهم چسباندم. ترجیح می دادم کمی جدی تر
از کلمات بهره ببرم. این را تجربه ی مدیریت کوتاهم در
آبادیس به من یاد داده بود.
در همه جای دنیا، انجیوهایی هستند که هدفشون کمک به
مردم با بضائت کم یا محروم از امکاناته. خیلی جاها پزشک ها
هم به این تشکیلات اضافه شدن. برای دوره هایی که در سراسر
کشور بگردن و مریض هارو از بین طبقات پایین جامعه رایگان
درمان کنند. توی رشته ی ما هم موردش زیاد هست. می خوام
یه انجیو تشکلی بدم از خروجی های سال تحصیل خودم و
البته فارغ التحصیلای همین دانشگاه تا دوماه از سال رو به
مناطق محروم مختلف اعزام بشیم و به مردم کمک کنیم.
هزینه های دندون پزشکی با تعرفه های وزارت خونه به شدت
بالا رفته. خیلیا توانایی رسیدگی بهش و ندارن و بهداشت دهان
و دندان عملا نادیده گرفته می شه. می خوام کمک کنین این
تیم جمع بشه و خودتون هم هدایتمون کنین.
متفکر داشت گوش می کرد. سعی کرده بودم کوتاه و جامع
بگویم اما نشده بود. چای سرد شده ام را برداشته و از تلخی
آزاردهنده اش کمی نوشیدم.
یادم نمیاد اهل این کارا باشی.
بله! نبودم! من جز خودم در آن روزها مگر کسی را می دیدم؟
دکتر شما می دونین من به خواست خودم وارد این رشته
نشدم، این چیزی بود که پدرم ازم می خواست، من فکر می
کردم به هنر علاقه دارم. هرچند وقتی دنبالش رفتم و درست
نزدیک به موفقیتش که رسیدم، متوجه شدم حتی اون هم حال
من و خوب نمی کنه… همه ی این تجارب باعث شدند الان
متوجه بشم چی می تونه حال من و خوب کنه.
سوالی نگاهم می کرد.
کمک به آدمایی که با استفاده از علم من، می تونن لبخند
زیباتری داشته باشن چیزیه که مدت هاست بهش نیاز دارم.
نفس عمیقی کشید.
تو این حرفه رو دوست نداری، به نظرت می تونی با این
دوست نداشتن، یک کار دوست داشتنی بکنی؟ و به نظرت
شدنیه آدمیزاد چیزی رو دوست نداشته باشه و درونش موفق
باشه؟
نمی دانستم، جواب به این سوال به شدت سخت بود. من
مشابه هزاران نوجوانی بودم که بدون علاقه ی قلبی وارد
دانشکده می شدند و هیچ وقت حالشان از کاری که می کردند
خوب نمی شد. من با پول پدرم وارد دانشکده شدم و تمام
دروس سختش را پشت سر گذاشتم تا به تلخی ها فکر نکنم.
من از رنج شکست، به تحمل روی آورده بودم.
سکوتت و چی باید معنا کنم؟
سرم را تکان دادم، جدی تر از قبل بودم.
من یک علمی دارم، دانشی که سخت به دستش آوردم. قرار
نیست جز این دوماه، از این علم استفاده ای بکنم. اما حس می
کنم… حالا که تواناییش و دارم بهتره به جای این که دور
بندازمش ازش برای یک کار خوب استفاده کنم. برای این که
لبخند های جذابی به آدما هدیه بدم.
غوغا آراسته، یک سوال ازت پرسیدم، تو این حرفه رو دوست
داری؟
نه!
قاطعیتم در جواب باعث شد لبخند بزند.
با این وجود پزشک خوبی هستی!
شنیدن این حرف، از مردی که استادی به تمام معنا بود حس
خوبی در رگ هایم می ریخت. با تأثری لبریز از تشکر
تماشایش کردم.
من اصولا دانشجویانم و بعد از ورود به بازار کار رها نمی
کنم. آزمایششون می کنم. به خصوص شماهایی که اکثرتون با
پول خانواده مدرک رو گرفتین و قبولی و نشستن روی
صندلیتون توی دانشگاه آزاد. به خاطر هزینه ای بود که کردین.
همیشه چندتا بیمار از طرف خودم براتون می فرستادم. بعد
زنگ می زدم ازشون می پرسیدم دکتری که معرفی کردم
خوب بود؟ تمام بیمارهایی که برای تو فرستادم، ازت راضی
بودن. حتی از خلق و رفتارت.
نفس عمیقی کشیدم و کوتاه چشم بستم. این مرد، چقدر دانا
بود.
اما من و تو خوب می دونیم یک پزشک بی علاقه، وقتی
خسته بشه، درصد خطاش بالا می ره.
دکتر…
اجازه بده حرفم رو بزنم.
سکوت کردم و او جدی تر نجوا کرد.
من و امثال من خسته هم بشیم با عشق ادامه می دیم. تو با
چه انگیزه ای ادامه می دی؟
نوک چهارانگشتم را روی لب هایم گذاشتم و نگاهش کردم.
مرددم به یک پزشک بی علاقه قول کمک بدم.
خودم را کمی جلو کشیدم، حرف داشتم و نداشتم. بین یک
مشت خیال گنگ گیر کرده بودم.
من از پسش برمیام.
با همان اخم نگاهم کرد.
دکتر من، تمام بیست ماهی که اون جا بودم، بیش تر از
همیشه حالم خوب بود. درهرحال این برنامه ی من برای دوماه
از سالمه. حق با شماست، من عاشق این حرفه نیستم… برای
همینم می خوام ده ماه باقی سال رو رهاش کنم.
بعد از این همه درد، رنج، تحمل دروس سخت… رهایی؟
سرم با افسوس پایین افتاد.
آدم ها، این روزها جایی نیستند که بهش تعلق دارند. عده
ای مثل من تصمیم می گیرند رها کنند و عده ای به خاطر
ترس می مونن. می مونن اما تا ابد از کاری که انجام می دن
متنفرن.
دلم می سوزه وقتی می بینم، روزهای شیرین جوونیت رو
تلاش کردی برای جایگاه فعلیت و حالا، می بینی حالت باهاش
خوب نیست. با این وجود… تصمیمت به نظرم جسورانست.
سعی کردم لبخندم کمی واقعی تر باشد.
قبول می کنین؟
بهش فکر می کنم، شماره ی خودت و بنویس.
چشمی گفته و با برداشتن کاغذی از روی میزش، شماره را
نوشته و با بلند شدنم، کاغذ را مقابلش قرار دادم. از ریش
پروفسوری بدم می آمد اما به این مرد پیر به شدت می آمد.
امری نیست دکتر؟
چندروز دیگه توی یک دبیرستان برای بچه هایی که قراره
انتخاب رشته بکنن سخنرانی دارم. والدینشونم هستن و امروز،
دیدن تو باعث شد دقیقا بدونم باید چی بگم.
متعجب نگاهش کردم و او به پشتی صندلی اش تکیه زد.
بهشون می گم مهم نیست که فرزند شما قراره چه رشته ای
رو انتخاب کنه، مهم اینه در آینده ازش راضی باشه. یک
گلفروش شاد، بهتر از یک پزشک غمگینه.
لبخندم، رنگ و بوی تلخی گرفت.
و فکر می کنین موثر باشه؟
لبخند او هم به قدر من تلخ بود. تجربه هایی تلخ در جانش
دیده می شد.
نمی دونم، به نظرت نیست؟
کیفم را بالا کشیدم، صدایم هم… به شکل عجیب آرام بود.
خانواده های متمول و تحصیل کرده از فرزندشون توقع دارند
در رشته ای تحصیل کنه که به شدت اتیکت بالایی داره،
خانواده های کم درآمد هم از فرزندشون می خوان در رشته ای
ورود کنند که آینده ی خودشون رو تأمین کنند. پزشکی و
مهندسی، شده آرزوی والدین برای راحتی خیالشون از آینده ی
فرزندشون، چون وقتی می شینن توی مطب یک پزشک… از
زمان ورود تا لحظه ای که نوبتشون بشه، می شمرن که چندنفر
وارد می شن و پول ویزیتش و حساب می کنن و بعد با حسرت
میان خونه و می گن، امروز… اون دکتر چندین میلیون درآمد
داشت. به نظرتون با این تفکر، با این حال، حرف های شما
چقدر می تونه کمک کننده باشه استاد؟ هرچند که برای
دغدغه مند بودنتون به شدت احترام قائلم اما… بعید می دونم
روزی برسه که این تفکر تغییر کنه. چون تا انتهای دنیا در این
کشور، هنر و مهارت فنی نادیده گرفته می شه و آمال زندگی
مردم اینه، برچسب پزشک و مهندس، روی شونه های
فرزندانشون بنشینه.
تو که فرزند یک هنری بودی، تو دیگه چرا غوغا؟
نفس عمیقی کشیدم. من… آرزوی دست نیافته شده ی پدرم
بودم، پدری که می خواست هرآن چه به آن نرسیده بود من و
میعاد برسیم. من پزشک شدم تا آرزوی جوانی او برآورده شود.
با این وجود سکوت کردم، فقط با یک لبخند تلخ خداحافظی
زمزمه کرده و از اتاقش بیرون زدم. وقتی پایم را در محوطه ی
دانشگاه گذاشتم، همه چیز از جلوی چشمانم عبور کرد و
صدای خنده ی چند جوان در گوش هایم نشست. سرم را
چرخاندم سمتشان. اکیپی از دخترپسرهای جوان بودند. با
لبخندهایی عمیق که انگار خاصیت مسری بودن داشتند. رو به
آن ها لبخندی زده و عینک دودی ام را روی چشم قرار دادم.
قدم هایم، آرام بود.
گوشه و کنار این محوطه ی سبز بزرگ، برای من یادآور روز
سخت بود. روزهایی که از شدت سختی امتحان، بالا می آوردم
و یا روزهایی که بعد از شاهین و مرگش، با یک غیبت طولانی
برگشتم و انگار همه ریشخندم می کردند. درس می خواندم.
شبانه روز… آن قدر که بعد امتحان با معده درد عصبی به خانه
برمی گشتم و حتی فرصت نداشتم برای نمرات بالایم ذوق
کنم. کنار ورودی دانشگاه که رسیدم، نگاهم را به آرم وزارت
علوم سپردم.
سال های سال… در آینده… در گذشته… آدم هایی از این
ورودی گذشته بودند و می گذشتند. حتی وقتی روزی من هم
نبودم این بنا بود و هجده ساله هایی با یک دنیا امید و آرزو، به
هوای بهتر شدن روزهایشان پا در این دانشکده می گذاشتند.
می آمدند بسازند… خیلی هایشان آرزوی بزرگ ترهایشان را.
سالیان سال… ورودی ها… خروجی ها…
نفسم را زهرگین بیرون فرستادم. من خروجی غمگین همین
دانشکده بودم.
چندنفرشان واقعا عاشق این حرفه بودند؟ چندنفرشان قلم رنگ
و ساز موسیقی و هنرهایشان را بین قلبشان مدفون نکرده بودند
تا آرزوی بقیه را محقق کنند؟ کاش توانش را داشتم و زیر
همان آرم معروف وزارت خانه می نوشتم که بی عشق و علاقه،
هرحرفه ای را انتخاب کنید باخته اید.
مثل من…
مثل خیلی های دیگر…
کاش می شد نوشت، این ملک… به آدم هایی شاد نیاز دارد. به
یک تعمیرکار شاد… به یک گلفروش شاد… به یک حسابدار
شاد… به یک باغبان شاد… به یک نقاش شاد…
که آدمی بی عشق و علاقه به هرچیزی، می میرد کم کم…
کاش می شد نوشت…
************************************
*****************************
خانه ی آذربانو، خانه ی امید بود.
خانه ای که هربار درونش جمع می شدیم، همه ی ما یادمان
می رفت که در زندگی، در لابهلای کوچه های بن بست
ذهنمان، چه افکاری شبرو شده بودند. عمه و مامان، با
همکاری هم ترتیب پخت قرمه سبزی را داده بودند و آذربانو
خواسته بود مردها کنارش، جوجه نیز به سیخ بکشند. چپ می
رفت و راست می آمد و می گفت، تو دخترم هستی و تو یکی
عروسم… اما دستپختتان چنگی به دل نمی زند. باید جبرانی
کنارش چیز دیگری باشد.
همه ی لوسترهای خانه را روشن کرده بودیم، کامیاب و میثاق
مشغول کباب کردن شده بودند و عموهمایون با پدر، داشتند
گوشه ای شطرنج بازی می کردند. با گام هایی آرام در حال
تکان دادن لیوان شربتم برای آب شدن یخش، به سمت شاهرخ
خانی که تنها گوشه ای از سالن نشسته بود و با گرامافون
قدیمی مشغول بود حرکت کردم.
خیلی وقته ازش صدایی بلند نشده.
با این جمله متوجه حضورم شد که سرش را بلند کرد و با
لبخندی دلنشین تماشایم کرد. موهای یک دست سفیدش،
شبیه گرد نقره بودند.
جوونای این دور و زمونه خیلی صداش و دوست ندارن. فکر
کنم فقط من و هم سن های منیم که می فهمیم پشت
هرچرخش این دیسک ها، چه حرف هایی در جریانه.
کنارش نشستم. لرزش صدایش به شدت دوست داشتنی بود.
من از صداش بدم نمیاد. برای من خاطرات قشنگی رو زنده
می کنه.
خاطرات مربوط به پدربزرگت؟
نفس عمیقی کشیدم. نمی دانستم چه بگویم که نرنجد، خودش
کار را راحت کرد.
ناراحت نمی شم.
خب… ایرج بابا، برای ما خیلی عزیز بود.
سرش را تکان داد و هردودستش را روی عصا قرار داد. سر
عقاب مانند عصایش، درست مقابل من بود.
می فهمم. حتی دخترای منم هنوزم که هنوزه دلخورن از
این وصلت.
ولی من دلخور نیستم.
متعجب نگاهم کرد و لبخند من عمق گرفت.
من آذربانو رو تحسین می کنم.
برعکس عموت.
سرم را چرخاندم، کامیاب از دیروز که دندانش را کشیده بود
کم حرف شده بود. لوسش کرده بودند.
باهاتون کنار اومده.
سرش را جلو کشید و چروک دور دهانی که به خاطر دندان
های مصنوعی به چشم می آمد، باعث شد محبت آمیز نگاهش
کنم.
آذر تنبیهش کرده.
و شما بابتش خوشحالین؟
خنده اش گرفت و سرش را تکانی داد.
اون خیلی شبیه جوونی های منه، بسیار مغرور و غد. اما،
بالاخره همه می فهمند که هر انسانی در هرسنی، ممکنه به
همسر و یار نیاز داشته باشه.
شما دوتا چی دارین زیر گوش هم می گین؟
با صدای جدی آذربانو سرم را عقب کشیدم و اخم هایش، باعث
شد آهسته صدایش کنم.
آذرجون!
یامان.
خنده ام گرفت، پرصدا و بلند.
من که نگفتم مامان گفتین یامان.
جلوتر آمد و با گرفتن دست شاهرخ خان، روی مبل کنارش
نشست. حالم خوب می شد از این همه امید به زندگی درست
وسط چشمانش.
نیست شماها عین آدم من و مامان و مامان بزرگ صدا
کردین؟ سه تا بچه بزرگ کردم وقت کار داشتن یادشون میفته
بگن مامان، باقی روزا می گن آذر. حسرت استفاده از این کلمه
به دلم موند.
خنده ی من و شاهرخ خان با هم بلند شد. در اصل خود بانو
بود که دوست نداشت با این کلمه خطابش کنیم و نمی دانستم
چرا تغییر عقیده داده بود. کنار شاهرخ خان نشست و آرام
پرسید.
کامیاب چرا حرف نمی زنه؟
از دیروز که دندون عقلش و کشیدم، خودش و لوس کرده.
این بشر عقلم داشت؟
خنده ام را پشت انگشتان دستم پنهان کردم و او، آهسته پشت
دست شاهرخ خان را لمس کرد.

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۷۰ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-70/feed/ 1
رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۶ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-26/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-26/#comments Wed, 16 Sep 2020 18:37:35 +0000 https://roman-man.ir/?p=5111 #ایران_تهران #علیرام   علیرام پشت فرمان نشست. بن سان با بقیه خداحافظی کرد و روی صندلی کنار علیرام قرار گرفت. هوا داشت تاریک می شد و شدت باران هر لحظه بیشتر می شد. بن سان از شیشه نگاهی به بیرون انداخت. -خدا کنه زود برسیم. -نگران نباش. نگاهش از آینه به پانیذ افتاد. انگار داشت …

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۶ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
#ایران_تهران
#علیرام

 

علیرام پشت فرمان نشست. بن سان با بقیه خداحافظی کرد و روی صندلی کنار علیرام قرار گرفت.

هوا داشت تاریک می شد و شدت باران هر لحظه بیشتر می شد. بن سان از شیشه نگاهی به بیرون انداخت.

-خدا کنه زود برسیم.

-نگران نباش.

نگاهش از آینه به پانیذ افتاد. انگار داشت بهوش می اومد.

علیرام: در داشبورد رو باز کن، فکر می کنم شکلات داشته باشم. بده بخوره.

با این حرف علیرام، بن سان به عقب برگشت. پانیذ با درد لای پلک هاش رو باز کرد. هیوا با دیدن چشمهای باز پانیذ زد زیر گریه.

بن سان: الان دیگه گریه ات برای چیه؟!

هیوا: خوشحالم.

پانیذ با ضعف مردمک چشمهاش توی حلقه چرخید. زبانش انگار خشک شده بود و به کامش چسبیده بود اما پاش درد میکرد.

بن سان شکلات رو باز کرد و سمت پانیذ گرفت.

-بخور الان می رسیم بیمارستان.

هیوا شکلات و تو دهن پانیذ گذاشت. بالاخره بعد از مسافتی کنار بیمارستان پارک کردند.

هیوا زیر بغل پانیذ رو گرفت اما به تنهایی نمی تونست ببردش. بن سان به سمت بیمارستان رفت تا اطلاع بده.

علیرام به ناچار دست دور کمر پانیذ حلقه کرد. لحظه ای به تقاوت قدی و زیادی بغلی بودن پانیذ فکر کرد.

کلافه سری تکان داد و وارد بیمارستان شدند.

#ایران_تهران
#علیرام

خیلی زود بستری شد و دکتر آزمایشات رو شروع کرد. هر سه پشت در اتاق ایستاده بودند. دکتر از اتاق بیرون اومد و نگاهی به هر سه انداخت.

-خدا رو شکر حالش خوبه و منتظر جواب آزمایشات هستیم. همین که به فکرتون رسیده قبل آوردن به اینجا زهر و خارج کردین باعث شده تا پیشروی نکنه اما شب رو باید بمونه.

با رفتن دکتر هر سه نفس آسوده ای کشیدن. هیوا گوشیش رو درآورد.

-باید به خاله زنگ بزنم.

علیرام: طوری صحبت نکن که باعث نگرانی زیادشون بشه.

هیوا سری تکون داد و ازشون فاصله گرفت. بن سان و علیرام به سمت اتاقی که پانیذ بستری بود رفتند.

بن سان اول وارد شد و پشت سرش علیرام وارد اتاق شد. سرمی به دستش وصل بود و رنگ به صورتش برگشته بود.

پانیذ با دیدن بن سان و علیرام کمی روی تخت تکان خورد. بن سان به سمتش رفت.

-وول نخور؛ استراحت کن.

پانیذ نگاهش و به علیرام داد.

-ممنونم. من جونم رو مدیون شمام.

علیرام دست در جیب شلوار مردانه اش کرد.

-مهم نیست. از این به بعد حواستون رو بیشتر جمع کنید تا از این اتفاقات نیوفته. اون وقت من نیستم تا کمک کنم!

پانیذ با دهن باز به علیرام چشم دوخته بود. بن سان متعجب ابروئی بالا داد.

#ایران_تهران
#پانیذ

برگشت و نگاهی به علیرام انداخت. پانیذ با زبانش لبهاش رو کمی خیس کرد. این مرد براش عجیب و ناشناخته بود.

-بازم ممنون ازتون.

علیرام سری تکان داد. بعد از خداحافظی به همراه بن سان از اتاق بیرون رفتند. هیوا وارد اتاق شد. دوباره بغض کرد.

-بسه هیوا؛ اشکهات تموم نشد؟

-خاک تو سر بی لیاقتت. از موقعی که اون مار نکبت نیشت زده دارم گریه می کنم. ولی این پسره چه تیکه ایه ها! بغلش چطور بود؟

-کوفت؛ بی ادب.

-دروغ میگم؟ اون لحظه ای که تو بغلش وارد سالن شدی فکر کردم گولت زده و کارت و ساخته!

-هیوااا …

هیوا ریز خندید.

-از شوخی گذشته دکتر گفت اگر زهر رو در نمی آوردیم شرایط خیلی وخیم می شد. واقعاً دستش درد نکنه.

پانیذ توی سکوت سری تکان داد.

-به مامانت گفتم اینجاییم.

میدونست که مامان کلی مؤاخذه اش می کنه. بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد. مینا با دیدن پانیذ زد تو صورتش.

-خدا مرگم بده. آخه دختر تو مگه کجا رفتی که مار نیشت زده؟

پانیذ نگاهی به هیوا انداخت اما هیوا با دیدن پیمان لبخند به لب کنار تخت پانیذ ایستاده بود. احمد آقا جلو اومد و پیشونی پانیذ رو بوسید اما مینا همچنان داشت پانیذ رو سرزنش می کرد.

هیوا با آب و تاب از کمک علیرام تعریف می کرد و ازش سوپرمنی ساخته بود. اونقدر تعریف کرد که اخم های پیمان از حسادت تو هم رفت.

#ایران_تهران
#شاهو

توی کافی شاپ رو به روی بهزاد نشسته بود.

-تو مطمئنی؟

بهزاد: مدارک جلوی روته اون وقت میپرسی من مطمئنم؟

شاهو ناباور به پوشه ی روی میز چشم دوخت. کمی به سمت بهزاد و روی میز خم شد.

-یعنی تمام این سالها ساشا سر همه ی ما رو گرم کرده؟

بهزاد شونه ای بالا داد. شاهو پوزخندی زد.

-این بهترین مدرکه! از این طریق می تونم هر دو رو از پا دربیارم. اون وقت ان شرکت و بقیه ی اموال مال ما دو تا میشه. اما تا وقتی که زمانش نرسیده هیچ کس نباید بوئی ببره.

بهزاد: خیالت راحت باشه. چیزی تا برگزاری جشن زمستانه نمونده. میخوای اون شب اعلام کنی؟

-نه، یاس باید اون شب بدرخشه و هر طور شده علیرام عاشقش بشه. اینطوری همه چیز تو دست خودمونه.

-اما علیرام خیلی گوشت تلخه، بن سان بهتره.

-نه. جربزه ای که علیرام داره بن سان نداره. من از یاس مطمئنم، میتونه علیرام و شیفته ی خودش بکنه.

هر دو برادر لبخند پیروزمندانه ای زدند. شاهو از زمانی که خوشبختی ساشا و ویدیا رو دیده بود بیشتر از همیشه بذر کینه تو قلبش پرورش یافته بود.

با هم از کافی شاپ بیرون آمدند.

 

#ایران_تهران
#پانیذ

شیما وارد اتاق شد.

-خدا رو شکر مرخصی.

اما پانیذ هنوز کمی بی حال بود که از نظر دکتر طبیعی بود. شیما همینطور که به پانیذ کمک می کرد تا لباس بپوشه گفت:

-باید یه شب شام خانواده ی زرین رو دعوت کنم و ازشون تشکر کنم. اگر پسرشون نبود الان معلوم نیست چه اتفاقی می افتاد.

-این قضیه اونقدرهام بزرگ نیست که شما بزرگش کردی مامان!

شیما اخمی کرد.

-یکم قدرشناس باش دخترجون. اگر اون پسر با زرنگی خودش قبل از آوردنت به بیمارستان زهر رو از بدنت خارج نمی کرد میدونی چه اتفاقی می افتاد؟

-اونوقت مرده بودم و یه خاندان از دستم راحت بودند.

شیما آروم به بازوی پانیذ زد.

-لال شی که یه حرف درست از دهنت درنمیاد.

-مامان.

-یامان؛ پاشو که بابات منتظره.

با هم سوار ماشین شدند. با رسیدن به خونه بوی اسپند همه جا رو گرفت. همه ی فامیل اومده بودند.

خاله ها قربون صدقه اش می رفتند و پسرها مسخره می کردند. آنا به سمتش اومد و کنارش نشست.

-هممونو نگران کردی. شنیدم علیرام نجاتت داده.

-اوهوم.

-چه پسری!

-ها؟

-ها نداره؛ باید بعنوان تشکر براش کادو بخری.

-آنا تو رو خدا تو یکی دیگه بس کن. از دیروز همه دارن از این سوپرمن حرف می زنن!

#ایران_تهران
#پانیذ

بابا زنگ رو زد. مامان گل رو سمتم گرفت.

-مامان؟!!!

-یامان.

-بابا شما یه چیز بگو … انگار اومدیم خواستگاری! یعنی چی گل و دست من میدی؟

در حیاط باز شد. مامان به جلو هولم داد. عصبی و با اخم گل و توی دستم جابجا کردم. از دست کارهای مامان آخر سر از دیوونه خونه درمیارم.

خونه بی شباهت به باغ نبود. عمارتی بزرگ و سفید مرمرین که وسط باغ فواره ی بزرگی بود و از دهن مجسمه ی شیرش آب توی یه حوض بزرگ می ریخت.

در سالن باز شد. خانم و آقای زرین به استقبالمون اومدن. با لبخند و خجالت گل رو سمت خانم زرین گرفتم. مامان پیش دستی کرد.

-واقعاً نمیدونستیم چی بیاریم تا کمی از لطف پسرم علیرام، که در حق دخترم کرده جبران بشه. اگه ایشون نیود الان معلوم نبود چه اتفاقی برای پانیذ می افتاد.

ویدیا: خیلی خوش اومدین. کاری نکرده اما به نظرم این گلهای خوشگل و به خودش بدین.

با هم وارد سالن شدیم. گل ها هنوز توی دستم بودن. علیرام به همراه بن سان به سمتمون اومدن. بن سان نگاه متعجبی بهم انداخت.

-این گلها برای چیه؟ اومدی خواستگاری؟

گونه هام از خجالت گل انداخت. علیرام خیره نگاهم می کرد.

-نه، مامان گفت برای تشکر گل ببریم.

 

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۶ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-26/feed/ 1
رمان غرقاب پارت ۶۹ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-69/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-69/#comments Tue, 15 Sep 2020 18:40:54 +0000 https://roman-man.ir/?p=5109 سرم توی آغوشش بود، توی آغوش مردی که به خاطر صلاح حال دیگران، به خاطر اشتباهش و اشتباهم… از او گذشته بودم. من معتقد بودم تمامی آدم ها، تاوان خطاهایشان را می دادند. حتی اگر قانون این تاوان را نمی گرفت، باز هم چیزی تغییر نمی کرد. روزی و لحظه ای می رسید که آدمی، …

نوشته رمان غرقاب پارت ۶۹ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
سرم توی آغوشش بود، توی آغوش مردی که به خاطر صلاح
حال دیگران، به خاطر اشتباهش و اشتباهم… از او گذشته بودم.
من معتقد بودم تمامی آدم ها، تاوان خطاهایشان را می دادند.
حتی اگر قانون این تاوان را نمی گرفت، باز هم چیزی تغییر
نمی کرد. روزی و لحظه ای می رسید که آدمی، به خودش که
نگاه می کرد، چشمانش درد می کشید و می گفت، تاوان می
دهم!
من و او هم همین بودیم. تاوان دادیم. تلخ و سخت! یک بار
خداحافظی کردیم و تمامش کردیم و حالا، می دیدم هیچ چیز
تمام نشده بود. وقتی از آغوشش بیرون آمدم، چشمان سرخش
قلبم را فشرده کرد. لبخند داشتم و دستم را چسباندم به
صورتش. ته ریشش را لمس کردم. دوستش داشتم؟ گمانم
خیلی زیاد!
علی عابدینی، روزای قشنگی برام ساختی! دردهای زیادی
هم بهم هدیه دادی.
پلک بست، دوست داشتم روی پنجه ی پایم بلند شده و
ببوسمش. حسم را بین مشت هایم، خفه کردم.
من و نگاه کن، می خوام با چشمای باز بهم گوش کنی.
به سختی پلک زد، من هم به سختی لبخندم را کش دادم.
بعضی مواقع این دنیا، زیادی خودش را از چشم آدم می
انداخت.
دلم می خواد بهت بگم همه چیز رو فراموش کنیم و از نو
شروع کنیم. از اون جایی که هیچ نگفته ای بینمون نباشه. دلم
می خواد بهت بگم، می شه دوباره همه چیز و شبیه قبل کنیم؟
که بگم من همه چیز رو فراموش کردم و به نظرم، هردو تاوان
سنگینی دادیم. دوست دارم بگم خطایی کردی که روزهایی از
عمرمون و کم کرد اما، می شه برگشت.
نگاهم می کرد، شبیه شاخه ی درخت، به برگی که داشت در
یک خزان غم انگیز سقوط می کرد.
دلم می خواد یه عالمه حرف بهت بزنم…
نگاهم را به سیب گلویش دوختم. سیب آدم! همانی که مارا
رانده بود از بهشتش!
میعاد گفت، بهش فکر نکنم و به دلم رجوع کنم. گفت اگر
بخوام تورو بپذیرم، ابدا مشکلی نداره. حتی گفت بهم حق می
ده و حمایتم می کنه.
سرم را بالا کشیدم. دوست داشتنش، کار سختی نبود.
اما علی، من و تو باز می تونیم شبیه قبل بشیم؟
دستم را از صورتش جدا کردم. برگ، حالا زیر قدم های
رهگذری افتاد و صدای خرد شدنش را خودم شنیدم.
سوال اصلی اینه، من و تو می تونیم فراموش کنیم چی
گذشته بینمون؟ که باز کنار هم راحت لبخند بزنیم و وقتی تو،
به عنوان همسر من وارد خونمون می شی، می تونی حال
خوبی داشته باشی؟
سکوت غم انگیزش، من را داشت از پا درمی آورد. علی شاد و
پرامید گذشته، چشمانش… نومید بود.
این سوال رو از خودم نمی پرسم، فقط می خوام از تو
بپرسم. آقای عابدینی، من و تو… بعد اون روزهای غم انگیز، بعد
تموم حرمت هایی که بینمون شکست، بین تموم بی اعتمادی
ها و جا زدن هایی که توی رابطمون قرار گرفت، باز می تونیم
کنار هم حالمون خوب باشه؟
دستش را جلو کشید. به جای جوابم، آهسته زیر پلکم را نوازش
کرد و لب زد.
دور پلکت، دوتا خط افتاده.
با درد صدایش کردم.
علی؟
سرش آهسته به چپ و راست تکان خورد. دستش از زیر پلکم
افتاد و لبخند تلخی که زد، شبیه سیلی بود در اولین روز بهار،
وقتی همه ی خوشی هارا با خودش می شست و می برد.
جواب سوالت سخته غوغا.
خوب بود که این بار با احساسش جوابم را نداده بود. این داشت
امیدوارم می کرد. از این که از مرحله ی جنون در عشق،
رسیده بود به منطقی که داشت چشم هردوی مارا باز می کرد.
خوب که نگاهش می کردم، با قبلش خیلی فرق کرده بود. هنوز
دوستم داشت. این را حس می کردم اما… این دوست داشتن،
شکل پخته تری به خودش گرفته بود.
من خیلی بهش فکر کردم.
نگاهم کرد، می خواست نتیجه ی فکرهایم را ببیند اما، می
دانستم خودش از قبل به نتیجه رسیده بود. لبخند زدم.
همه ی احساسات دنیا لزوما نباید به نتیجه برسن.
چقدر آرام نگاهم می کرد.
همه چیز عشق و دوست داشتن نیست، من و تو این و خوب
فهمیدیم… عشق خیلی حس شیرینیه اما، تضمین کننده ی
حال خوب آدما هم نیست.
کاش حرفی می زد.
علی، من و تو کنارهمم باشیم، حالمون خوب نمی شه.
نگاهش از چشم چپم به سمت چشم راستم چرخید، چندین و
چندبار!
امروز این بهمون ثابت شد، نشد؟
برای پرواز فردا باید استراحت کنی. بهتره بری اتاق بخوابی.
نگاهش کردم، چشمانش را از من گرفت و دست در جیب به
سمت کانال های آب ایستاد. نیم رخش، تصویری کهنه از یک
رنج بزرگ بود. حرف هایم را تا ته خواند و چرخید. این
چرخش، یعنی او هم، ضعفمان را قبول داشت. جلوتر رفتم و
قبل از چرخیدن سمت اتاق و رها کردن خودم از شر این
لبخند مسخره، بازویش را گرفتم.
برگرد.
سرش را چرخاند سمتم. حرف زدن سخت شده بود.
من برات آرزوی موفقیت می کنم. برای تک تک روزای
زندگیت آرزوی آرامش دارم… این و از ته قلبم می گم.
لب هایش را بهم چسباند. سرش را تکان داد و بدون این که
جوابم را بدهد لب زد.
شبت بخیر.
علی؟
نگاهم نکرد، فقط همزمان با بیرون فرستادن نفسش، دستش را
بین موهایش سر داد.
اجازه بده به حرفات فکر کنم.
متأسف بودم، برای خودم… او… آمال هایمان! لب هایم جنبید
به گفتنش اما، پشیمان شدم. این تأسف مگر دردی از ما کم
می کرد؟
شب بخیر!
زیر نگاه خیره اش با گام هایی آرام به سمت هتل گام برداشتم،
دستانم دور بازوهایم پیچیدند و خب… پشتم به او بود و ندید
که ماسک لبخندم، روی زمین هزارتکه شد. به جایش اشک
نشست و چشمانی که داشتند التماسم می کردند، راحتشان
بگذارم. توی تاریکی اتاق، همان جایی که فقط خودم بودم و
خودم… تازه از زخمی که دستانم به خودم هدیه داده بود درد
کشیدم. من با تک تک حرف هایم، یک چاقو توی سینه ام فرو
بردم. چاقویی تیز که حالا تازه عمق جراحت های وارد کرده
اش به چشمم می آمد. خودم را به پنجره رساندم. هنوز همان
جا ایستاده بود! شانه هایی صاف و قامتی استوار…
کف دستم را چسباندم به شیشه و پیشانی ام را به آن تکیه
زدم.
من خواستم شروعش کنم اما، یه چیزایی ترمیم شدنی
نیستند.
او که نمی دانست، نمی دانست تا بداند من در تمام این
چندساعت اخیر هزاران بار فکر کرده بودم که قدر یک فرصت،
به خودمان شانس بدهم. دنبال یک روزنه می گشتم برای دلیل
کردنش جلوی منطقم و نشد. پیدایش نکردم، هرچه بیش تر
گشتم بیش تر فهمیدم که برگشتمان، شبیه یک ماشین زمان
مارا به گذشته وصل می کرد. به همان رنج ها… زخم ها…
دردها!
پشتم را به پنجره کرده و بین تاریکی چشم چرخاندم. می
خواستم یک چیزی حواسم را پرت کند، پرت این که من
همین چنددقیقه ی پیش، یک جمله ی تلخ را بیان کرده بودم
و حالا از طعم بد و متعفن حقیقت بودنش، حالم بهم می خورد.
” عشق خیلی حس شیرینیه اما، تضمین کننده ی حال خوب
آدما هم نیست.”
چه شعار زشتی داده بودم!
************************************
************************************
روبرویم ایستاد و پاس جدید موقت مهر خورده را به سمتم
گرفت. با لبخند تشکری کردم و او، بی حرف، روی صندلی های
انتظار کنارم را اشغال کرد.
نیم ساعت دیگه می پری.
سرم را تکان دادم، خوب می دانستم. چشمانم می سوختند و
من تمام دیشب را با خودم درددل کرده بودم. نا و رمقی دیگر
برایم نمانده بود. از چشمان سرخ او هم می شد فهمید، شب
خوبی را پشت سر نگذاشته بود.
توی قطر دوساعتی معطلی داری تا پرواز بعدیت، امیدوارم
اذیت نشی.
نه، عادت دارم.
نگاهم کرد، من هم نگاهش کردم. وسط چشمانمان، یک دنیا
کلمه خودشان را دار زده بودند.
رسیدی بهم زنگ بزن.
لبخند کمرنگی زدم و با تکان سر، تأیید کردم که همین کار را
می کنم. نفسش را محکم بیرون فرستاد. با اعلام شماره ی
پرواز، اتصال نگاهمان شکست و هردو بلند شدیم، چمدان را
تحویل داده بودم و فقط کافی بود سمت گیت بروم. قبل از
رفتن اما چرخیدم. او هم دوروز دیگر به ایران برمی گشت اما،
من بعید می دانستم در وطن می شد این طور مقابل هم دیگر
ایستاد و آزادانه حرف زد. آن جا او علی عابدینی بود که اسم و
عکسش روی بیلبوردها می چرخید و من هم، دختر تهیه
کننده ای معروف و پرحاشیه!
بابت دیروز ممنون. اگر نبودی با اون اتفاق همه چیز سخت
جلو می رفت.
لبخند زد.
در واقع اگر نبودم و برای صحبت اصراری نداشتم، وسایلت
گم نمی شد.

جوابش باعث شد من هم لبخند بزنم. دیشب را کشته بودم…
جای وسط ذهنم. عمیق تر نگاهم کرد و با بیرون فرستادن
نفسش، آهسته نجوا کرد.
بابت صداقت شب گذشته متشکرم.
سرم را تکان دادم و لب هایم را محکم بهم چسباندم. شماره ی
پرواز دوباره اعلام شد و من، سرم را چرخاندم.
غوغا؟
بی حواس نگاهش کردم، دستانش آرام جلو آمدند و بافت
موهای من را لمس کردند و بعد، دستم را گرفتند. گیج نگاهش
کردم. داشت چه می کرد؟
حرفای دیشبت و شنیدم، از دریچه ی منطق که نگاهش
کردم به شدت درست بودند اما….
امایش باعث شد کمی سست شوم.
از دریچه ی احساساتم، نتونستم باهاش کنار بیام.
سکوت کرده بودم. می خواستم ببینم مارا به کجا می رساند. به
کدام نقطه… به کدام درد تکرار شده.
من و تو بازم باید باهم حرف بزنیم، وقتی که من یه نظمی
به ذهنم بدم و آماده باشم تا از همه ی این مدت برات حرف
بزنم.
متوجه بودم که چه می گفت اما، این حرف زدن دوباره را نمی
خواستم. من دیشب گمان کرده بودم که تمام شده و حالا او…
دستم را آرام رها کرد. از جیبش یک ام پی تری پلیر باریک
قدیمی را بیرون کشید و من، با دیدنش لبخند زدم.
فکر می کردم دیگه از اینا تولید نشه.
یه یادگاری قدیمی و ارزشمنده. توی پرواز گوشش کن!
چشمانم حیرت زده درشت شدند.
داری می دیش به من؟
سرش را تکان داد، گوشی های هندزفیری “ام پی تری”
قدیمی را خودش در گوش هایم گذاشت. با دقتی وسواس گونه
و من با دیدنش حین این کار، خودم را باخته دیدم. “ام پی
تری” را هم توی جیبم سر داد و بعد، دوباره دستم را گرفت.
خب، پرواز خوبی داشته باشی سرکار خانم.
فقط نگاهش کردم. چشمانم را کاوید و آهسته، دستم را بالا
آورد. پشت دستم را آرام بوسید و همزمان با رها کردنش نجوا
کرد.
به سلامت!
یک گام همان طور که رویم به سمتش بود به عقب برداشتم،
گام دیگرم اما… همراهی ام نکرد. آخر دلم پیشش جا مانده بود.
چطور می شد بعد از این همه تحمل درد، باز هم این طور می
تپید؟
علی!
در جواب بهتم نگفت جانم، فقط جدی تر نگاهم کرد و این بار
لب زد.
من درستش می کنم غوغا.
چه چیزی را؟ یک آوار به جا مانده را اگر دوباره از نو خانه می
کرد، تلفات زیر آوار را چطور قرار بود زنده کند؟ ما مقابل هم،
در نقش دو دوست می توانستیم مثل همین حالا، همین لحظه
و لحظات قبل ترش خوب و راحت رفتار کنیم اما… همه چیز از
بعد این اما، سخت می شد.
به سلامت!
چشمانم را بستم و بعد، با کلافگی، سرم را کوتاه تکان دادم و
آهسته پشت به او کردم. نزدیک به گیت برای نشان دادن
مدارکم که ایستادم، سرم را به سمتش چرخاندم. هنوز همان
جا ایستاده بود. مصمم و قاطع. انگار با نگاه خیره اش روی من،
با دست هایی که در جیب فرو برده بود و پاهای به اندازه ی
عرض شانه بازش، داشت می گفت درستش می کنم و من…
وقتی مدارکم را گرفتم و از گیت گذشتم، احمقانه… شبیه
دختربچه های تازه عاشق شده…
امید در دلم کاشته بودم.
پله های هواپیما را با حال عجیبی بالا رفتم. وقتی روی صندلی
ای که کنار شیشه ی گرد هواپیما بود جاگیر شدم و کمربندم
را بستم، “ام پی تری پلیر” را از جیبم بیرون کشیدم. وقتی
لمسش می کردم حس غریبی داشتم. آن قدر نگاهش کردم که
با حرکت هواپیما روی باندفرودگاه برای اوج گرفتن، تکان
آرامی خوردم. کنارم مردی با موهای جوگندمی نشسته بود. به
رویم لبخندی زد و من هم جوابش را بی حوصله با کج کردن
دهانم دادم. وقتی هواپیما اوج گرفت و در سطح آسمان به
تعادل رسید، آهسته چشمانم را بستم و دکمه ی روی “ام پی
تری” را لمس کردم. صدای غمگین بلند شده، قلبم را تکان
داد. پشت پلک هایم خیس شد و آن قدر محکم بستمشان که
نشتی نکنند و بعد به همه ی دیروز فکر کردم، به شبش… به
حرف هایمان و به همین لحظاتی قبل که دستم را بوسید و
گفت، درستش می کنم.
بین ما همیشه امید او بود و ناامیدی من! این آهنگ هم، یک
طوری حرف دل بود که دلم می خواست هیچ کس در این
وسیله ی نقلیه ی هوایی نبود و من، بلند بلند اشک می ریختم.
خواننده می خواند و من با یاد تمام غم هایی که تحمل کرده
بودیم، از پنجره به زمین چشم دوختم. درست کردنش سخت
که نه، شاید حتی غیرممکن بود.
“کنارت نبودم حواسم بهت بود
از عمق وجودم حواسم بهت بود
همیشه برای تو دلتنگ بودم
تو اون لحظه هایی که کمرنگ بودم حواسم بهت بود.
حواسم بهت بود.
چقدر گریه کردم، چقدر غصه خوردم
کنارت نبودم برای تو مردم
تو روزای دوری، حواسم بهت بود
همیشه یه جوری حواسم بهت بود”
************************************
***************
هنوز بی حس نشده.
مردمک چشم هایم را در حدقه چرخاندم و او، دست روی
صورتش گذاشت و چشمانش را با اضطراب بست. سرم را
چرخاندم، سمیرا فروزش، هم دوره ی روزهای دانشکده، کمی
دور تر از ما ایستاده بود و داشت با چشمانی خندان نگاهم می
کرد. هنوز تصمیمی برای راه انداختن مجدد مطب نداشتم و
دندان درد ناگهانی کامیاب، باعث شده بود از سمیرا بخواهم
آخر وقت، یک ساعتی اتاق مجهز مطبش را به من قرض بدهد.
نه برای این که به کار شخص دیگری ایمان نداشتم…نه!
فقط برای این که فوبیای کامیاب، به شکل غریبی بیش تر شده
بود و جز من به کسی اجازه نمی داد روی دندانش کار کند.
گرافی دندانش را از سر بی حوصلگی مجددا نگاهی انداختم و
سمیرا حین جلوآمدن آرام پرسید.
اصولا باید بی حس می شد تا حالا.
چشمان کامیاب باز شدند.
نشده خانوم. به ولله نشده.
نگاه من و سمیرا بههمدیگر با کمی لبخند همراه بود. بی حس
شده بود و از سر ترس داشت نفی اش می کرد. همین بی
حسی درد دندانش را ساکت کرده بود و قطعا پشت پلک های
بسته اش داشت به راه حل هایی که رفتنش را موجه نشان
دهد فکر می کرد.
خیلی خب، یه لحظه دهنت و باز کن.
چشمانش را بست، تبسم از سالن به داخل اتاق آمد و آهسته
پرسید.
تموم نشد؟
سمیرا سمتش رفت و من، دست های در پوشش دستکشم را
روی لب های کامیاب قرار دادم و با یک فشار، خواستم دهانش
را باز کند. همکاری نمی کرد… با فاصله ی کمی که بین
دهانش ایجاد کرده بود من حتی نمی توانستم درست ببینم.
کامیاب، این بی حسی اثرش بره، باز دردت شروع می شه.
بذار تمومش کنیم.
کف دستش را به پیشانی اش کوبید.
خدایا! این مته و اینارو هم قراره روشن کنی؟
خندیدم. شاکی پرسید.
چیه خنده داره؟ هرکس از یه چیز می ترسه!
نه عمو جان، خنده نداره. چشمات و ببند و دهنت و باز کن.
نفس عمیقی کشید.
یه هندزفیری بده بهم صداش و زیاد کنم، این صدای مته
مانند و نشنوم.
کلافه نگاهش کردم، تبسم را صدا کرد و با گرفتن هندزفیری او
و زیاد کردن صدایش، باز نفس عمیق دیگری بیرون فرستاد.
غوغا… آروم باشه؟
با همان چشمان خیره نگاهش کردم.
اوکی، دراز می کشم. دهنمم باز… فقط آروم!
سری به تأسف برایش تکان دادم و با گذاشتن ساکشن گوشه
ی دهانش، خواستم چشمانش را ببندد. آن قدر موسیقی را
زیاد کرده بود که خوب صدایش شنیده می شد. دندان عقلش
باید کشیده می شد. این را نگفته بودم چون به شدت از
کشیدن دندان می ترسید. گفته بودم با جراحی درست می
شود اما… فقط کشیدن دوایش بود. زودتر از چیزی که فکر می
کردم دندانش را کشیدم. نیازی به جراحی لثه نبود و دندانش
بدون بدقلقی، با ریشه خارج شد. پانسمانی روی لثه اش
گذاشته و با دستم، ضربه ای به شانه اش زدم.
پاشو.
مبهوت نگاهم کرد. سیم هندزفیری را کشید و من، واضح لب
زدم.
دندون عقلت و کشیدم. پاشو بریم که آبرومون و بردی.
و بعد بی نگاه به چهره ی هاج و واج و ناباورش، از روی صندلی
ام بلند شدم. ماسک و دستکش هارا در سطل زباله انداخته و با
درآوردن روپوش عاریه ای رفیق دانشگاهی ام، از اتاق خارج
شدم.
ممنونم سمیرا.
از حرف زدن با تبسم دست کشید و به سمتم چرخید.
تموم شد؟
آره، کشیدم!
تبسم به سمت اتاق رفت و من، روبروی زن خوش پوش و
زیبای مقابلم ایستادم.
لطف بزرگی کردی.
دستم را آرام فشرد.

نوشته رمان غرقاب پارت ۶۹ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-69/feed/ 3
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۲ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-52/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-52/#respond Thu, 10 Sep 2020 15:40:29 +0000 https://roman-man.ir/?p=5105     _اینجا چه خبرهههههههههه !!! به عقب برگشتم با دیدن امیرعلی که با سروضعی آشفته توی قاب در ایستاده بود از ترس قالب تهی کردم و با لُکنت لب زدم : _داداش !! ضربه محکمی روی در کوبید و‌ خشن غرید : _ هیس ….! مگه نگفتم آروم باش پس چرا صدای جر و‌ …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۲ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

 

_اینجا چه خبرهههههههههه !!!

به عقب برگشتم با دیدن امیرعلی که با سروضعی آشفته توی قاب در ایستاده بود از ترس قالب تهی کردم و با لُکنت لب زدم :

_داداش !!

ضربه محکمی روی در کوبید و‌ خشن غرید :

_ هیس ….! مگه نگفتم آروم باش پس چرا صدای جر و‌ بحثت تا پایین میاد

با غیض اشاره ای به نورا کردم و گفتم :

_به زنت بگو دست از سرم برداره

داخل اتاق شد درحالیکه کلافه دستی پشت گردنش میکشید گفت :

_این چه طرز حرف زدن با زن داداشته ؟؟؟

بی حرف پشت بهش به سمت حمام رفتم و خشن غریدم :

_بهش بگو تو کارای من دخالت نکنه

هشدار آمیز اسمم رو صدا زد ولی من بدون اینکه به عقب برگردم داخل حمام شدم و درو بهم کوبیدم از اینکه بخاطر زنش صداش رو برای من بالا میبرد نَم اشک به چشمام نشست

همونجا کنار در حمام نشستم و درحالیکه دستامو دور خودم میپیچیدم با دلی شکسته برای دردای خودم گریه ام گرفت که امیرعلی محکم به در کوبید و بلند گفت :

_بیا بیرون کارت دارم

دستمو روی دهنم فشردم تا هق هقم بالا نگیره جوابی که بهش ندادم ضربه محکم دیگری به در کوبید و تقریبا فریاد کشید :

_آینااااااز با تو بودما بیشتر از این سگم نکن

دوست نداشتم بیرون برم و باهاش چشم تو چشم بشم یه جورایی دلم ازش گرفته بود ، که صدای لرزون نورا من رو به خودم آورد

_ولش کن امیرعلی مقصر منم که میدونستم حالش خوب نیست و بهش فشار آوردم

بعد از چند دقیقه آروم حرف زدنشون صدای بسته شدن در اتاق خبر از بیرون رفتنشون میداد ، بی حال بلند شدم و بعد از دوش سرسری که گرفتم از اتاق بیرون زدم و با همون حوله تنم روی تخت دراز کشیدم که کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم

چند روز از این ماجرا گذشته بود حال بابا بهتر و مرخص شده بود ولی نمیخواست من رو ببینه و هر بار به سراغش میرفتم خودش رو به خواب میزد تا حتی چشمش هم بهم نیفته

با اینکه توی اون خونه زندگی میکردم و یه طورایی پذیرفته بودنم هرچند به روی خودشون نمیاوردن ولی بازم حس میکردم به شکل یه مجرم و تقصیر کار بهم نگاه میکنن

و این هم برای من خیلی سخت بود و توی خونه خودم احساس راحتی نمیکردم روز به روز افسرده تر میشدم و تمام روز توی خونه خودم رو حبس میکردم تقریبا هیچ چیزی نمیخوردم

 

طبق این چند روز توی اتاقم نشسته بودم و به در و دیوار زُل زده بودم که با یادآوری گوشیم و اینکه چند روزه اصلا سراغش نرفتم و نمیدونستم بار آخر کجا گذاشتمش

بلند شدم و شروع کردم وسایلم رو به دنبالش گشتن که قاطی لباسام خاموش کرده پیداش کردم

همین که به شارژ زدمش و روشنش کردم چند دقیقه نگذشته بود که سیل عظیمی از پیام ها بود که برام میومد با تعجب ابرویی بالا انداختم و دونه دونه پیاما رو چک کردم

که با دیدن شماره نیما دستام لرزید و عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_کثافت !!

بدون اینکه پیاما رو چک کنم همه رو پاک کردم و گوشی رو عصبی کنارم انداختم لعنتی باز اعصابم رو بهم ریخته بود ، معلوم نبود چی از جون من میخواست

چنگی توی موهام زدم و عصبی از دو طرف کشیدمشون که با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم

با فکر به اینکه نیماس بدون اینکه نگاهی به صفحه تماس بندازم تماس رو وصل کردم و خشن غریدم :

_چیههههه باز چی از جونم میخوای عوضی !!

_آیناز ؟؟!

با شنیدن صدای بهت زده جورج خشکم زد ، وقتی دید سکوت کردم صدام زد و گفت :

_هستی ؟؟ آیناز چی‌ شده ؟؟

اوووف خدای من گند زده بودم حالا باید چی جوابش رو میدادم ، زود خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :

_ببخشید جورج اشتباه گرفتمت فکر کردم یکی دیگه اس

گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و جدی پرسید :

_حالت خوبه ؟؟

حوصله حرف زدن نداشتم پس بی حال نالیدم :

_اهووووم

با شنیدن لحن سردم با لحن خاصی گفت :

_میشه ببینمت میخوام باهات حرف بزنم

نگران صاف ایستادم و سوالی پرسیدم :

_چیزی شده ؟!

با چیزی که گفت با تعجب خشکم زد و ناباور زیر لب زمزمه کردم :

_چی ؟؟؟

 

 

 

خندید و گفت :

_گفتم که دلم برات تنگ شده؟؟ نکنه دلتنگیم اینقدر برات عجیبه ؟!

از تعجب صراحت حرفش به قدری شوک زده شده بودم که بی حرف فقط گوشی رو توی دستم گرفته بودم و به حرفاش گوش میدادم

وقتی دید هیچی نمیگم و سکوت کردم صدام زد و گفت :

_نمیخوای چیزی بگی ؟!

به قدر کافی درگیر نیما بودم و هیچ دلم نمیخواست جورج رو هم وارد ماجراهای خودم کنم پس به خودم مسلط شدم و با لحن سردی گفتم :

_اگه بخاطر کار میگی که باید من رو ببخشی چون دیگه قصد اومدن ندارم

با این حرفم انگار عصبی شده باشه نفسش رو کلافه توی گوشی فوت کرد

_این‌ حرفت یعنی چی ؟؟ من اصلا حرفی از کار زدم ؟!

_گوش کن جورج من اصلا حا…..

توی حرفم پرید و با اصرار گفت :

_هیس…..باید رو در رو باهات حرف بزنم الان بیام دنبالت بریم بیرون یه دوری بخوریم ؟!

نیم نگاهی به ساعت روی پاتختی انداختم

_ولی فکر نکنم الان وقت مناسبی باشه

فهمید میخوام بپیچونمش چون سکوت کرد و بعد از چند ثانیه با لحن ناراحتی گفت :

_الان داری دست به سرم میکنی آره ؟! اوکی

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه تماس رو قطع کرد با پیچیدن صدای بوق آزاد توی گوشم به خودم اومدم و ناباور گوشی رو از گوشم جدا کردم

یعنی الان ناراحت شده ؟!
پوووف وسط این همه درگیری ذهنی خودم اینم قهرش گرفته عصبی گوشی رو کنارم انداختم و سرمو بین دستام فشردم که تقه ای به در اتاق خورد و خدمتکار وارد شد

_خانوم برای مرتب کردن کمدا و برداشتن لباس چرکا اومدم

_اوکی به کارت برس

به طرف کمدا رفت و مشغول شد که به طرف بالکن رفتم و درحالیکه پرده رو‌ کنار میزدم سوالی پرسیدم :

_از صبح بنظرم خونه خیلی ساکته بقیه چیکار میکنن ؟! سام وروجک کجاست ؟!

_مگه نمیدونید خانوم….همه دسته جمعی رفتن بیرون

با این حرفش پاهام از حرکت ایستاد و پرده بین دستام چنگ شد ، چطوری من رو نادیده گرفته و بدون من به گردش و‌ تفریح رفته بودن

یه طوری رفتار میکردن انگار من جزیی از این خانواده نیستم و اصلا وجود ندارم اشک به چشمام نشست و به قدری اعصابم بهم ریخت که عصبی گفتم :

_نمیخواد جمع کنی برو بیرون !!!

_ولی خانوم ب….

عصبی جیغ کشیدم

_گفتم برو بیرون

دو پا داشت و دوپای دیگه ام قرض گرفت و با دو از اتاق بیرون رفت ، عصبی ضربه محکمی به میز لوازم آرایش کوبیدم که با صدای نابهنجاری پخش زمین شد و هزار تکه شد

 

از شدت خشم نمیدونستم باید چیکار کنم و فقط و فقط دور خودم میچرخیدم و عصبی مدام به موهام چنگ میزدم چطور منی رو که اینطوری داشتم ذره ذره جلوی چشماشون آب میشدم رو نادیده میگرفتن

منی که یه جورایی داشتم تاوان زندگی اونا رو پس میدادم ، هه مقصر خودمم که اینقدر ساده و بی شیله پیله ام که حالا اونا اینطوری بیخیالم شدن

هنوز بیقرار دور خودم میچرخیدم که یکدفعه با شنیدن صدای پیامک گوشیم عصبی به سمتش قدم تند کردم و برداشتمش که با دیدن شماره جورج کنجکاو زیرلب زمزمه کردم :

_باز چی میخوای

ولی همین که پیامش رو باز کردم با دیدن متنش خود به خود گره اخمام باز شد و نیشخندی گوشه لبم نشست ، متن پیامش رو زیرلب زمزمه کردم :

_فقط خواستم بگم هر وقت تصمیمت عوض شد بهم زنگ بزن و بدون همیشه منتظرت میمونم !!

با چیزی که به فکرم رسید عصبی دستام روی کیبرد لغزید و شروع کردم به تند تند تایپ کردن

_هنوزم پیشنهادت سرجاشه ؟؟

گوشی روی تخت پرت کردم و خواستم از اتاق بیرون برم که انگار روی گوشی خوابیده باشه به ثانیه نکشید جوابم رو داد ، با بلند شدن صدای گوشی تقریبا به طرفش پرواز کردم

_ دارم راه میفتم

با خوندن پیامش پوزخندی گوشه لبم نشست و به طرف کمد لباسی راه افتادم ، حالا که بیخیال من شدن من چرا توی خونه بمونم و خودم رو با فکر به اون نیمای لعنتی زجرکش کنم

زود لباسام رو با لباسای شیک و مرتبی تعویض کردم و بعد از آرایش ملایمی که روی صورتم نشوندم درحال مرتب کردن موهام بودم که تک زنگ گوشیم بهم فهموند جورج دم در منتظرمه

بعد از برداشتن وسایلم کیف دستی کوچیکمو دستم گرفتم ، بعد از چند روز بالاخره داشتم از اتاقم بیرون میرفتم ولی همین که از پله ها سرازیر شدم خدمتکار با تعجب نگام کرد و سوالی پرسید :

_جایی میرید خانوم ؟!

هیچ خوشم از اینکه سوال پیچم میکرد نیومد ،پس عصبی چشم غره ای بهش رفتم که زود خودش رو جمع جور کرد و صاف ایستاد

_با دوستم میرم شام بیرون و معلوم نیست کی برگردم خونه

_ولی خانوم نمیشه آقا گ….

توی حرفش پریدم و خشن گفتم :

_اگه کارت رو دوست داری کمتر حرف بزن اوکی !!!

جلوی دهن نیمه بازش از خونه بیرون زدم که با صدای بوق ماشین جورج که نزدیک خونه پارک کرده بود موهامو از توی صورتم کنار زدم و با لبخندی به طرفش قدم برداشتم

 

سوار ماشینش که شدم با حال عجیبی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و درحالیکه دستمو میگرفت و بوسه ای پشتش مینشوند گفت :

_سلام لیدی زیبا !!

دیدن این حالت ها و رفتارهایی که جدیدا ازش میدیدم برام عجیب بود ‌یه جورایی داشتم درست عین منگولا چپ چپ نگاش میکردم

که صدای شلیک خنده اش به خودم اومدم زود خودم رو جمع جور کردم و دستمو آروم از بین دستای گرمش بیرون کشیدم

_چیه اینطوری نگاه میکنی دختر ؟!

_چون رفتاراتون عجیبه

ماشین روشن کرد و درحالیکه توی جاده میفتاد جدی گفت :

_اولا خوشحال میشم رسمی حرف نزنی دوما میشه بپرسم کجای رفتارام عجیبه ؟؟

نمیدونستم چی بهش بگم پس با سرفه ای گلوم رو صاف کردم و درحالیکه نگاهمو به بیرون میدوختم خطاب بهش گفتم :

_از آدمی که روز اول میشناختم زمین تا آسمون فرق کردی

_درسته ….چون فهمیدم نباید بیش از این فرصت ها رو از دست بدم

چه فرصتی ؟! چرا اینقدر عجیب و گنگ حرف میزد ؟!
گیج از حرفایی که میزد به طرفش چرخیدم و از نیم رخ خیره صورت جذاب و مردونه اش شدم

نمیدونم چقدر خیره نگاهش کردم که سر مُچم رو گرفت یکدفعه به سمتم برگشت و با لبخند جذابی گوشه لبش سوالی پرسید :

_ چیزی روی صورتمه ؟!

دستپاچه نگاه ازش گرفتم

_هااااا نه نه هیچی

سری تکون داد و تو گلو خندید
دیگه از خجالت تا زمانی که برسیم کوچکترین نگاهی سمتش ننداختم که با توقف ماشین جلوی رستوران شیک و باکلاسی پیاده شد به سمتم اومد و در سمت منو باز کرد

دیگه از فرط تعجب نزدیک بود ابروهام از پیشونیم بیرون بزنه این چرا اینطوری میکرد ؟؟! پیاده شدم که کلید ماشینش رو دست خدمتکار داد تا ببره پارکش کنه و دستش رو پشت کمرم گذاشت و به طرف رستوران هدایتم کرد

با نشستنمون پشت میز و سفارش دادن غذایی که میخواستیم دستش رو زیرچونه اش زد و نگاه خیره اش رو بهم دوخت از طرز نگاهش مضطرب توی خودم جمع شدم

که یکدفعه بدون هیچ مقدمه ای سوالی پرسید :

_رابطتت با نیما چیه ؟!

تموم حس و حال خوبم پرید پوووف کلافه ای کشیدم ، لعنتی همه جا اسم نیما بود و برای یه ثانیه هم نمیتونستم از دستش جون سالم به در ببرم

_من رو آوردی اینجا تا این رو ازم بپرسی ؟؟

وقتی دید عصبی شدم صاف نشست و بی اهمیت گفت :

_نه فقط پیشنهادی برات دارم

کنجکاو صندلیم رو جلوتر کشیدم

_پیشنهاد ؟؟؟ چه پیشنهادی ؟؟؟؟؟

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با چیزی که گفت خشکم زد و بی حرکت موندم

 

 

 

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۲ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-52/feed/ 0
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۱ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-51/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-51/#respond Fri, 04 Sep 2020 09:32:23 +0000 https://roman-man.ir/?p=5102     با صورتی از خشم سرخ شده به سمتم برگشت و با صدای که از زور حرص و عصبانیت میلرزید بلند گفت : _حالا منو مقصر میدونی هاااا ؟؟! با پشت دست اشکام رو پاک کردم و با گریه زجه زدم : _اگه تو و اون زنت مقصر نیستید پس کیه هااااا ؟! با …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

 

با صورتی از خشم سرخ شده به سمتم برگشت و با صدای که از زور حرص و عصبانیت میلرزید بلند گفت :

_حالا منو مقصر میدونی هاااا ؟؟!

با پشت دست اشکام رو پاک کردم و با گریه زجه زدم :

_اگه تو و اون زنت مقصر نیستید پس کیه هااااا ؟!

با مشت به سینه ام کوبیدم و با نفس های بریده ادامه دادم :

_منم هااااا ؟؟ منی که روحمم خبر نداشت اون چه عجوبیهه

پوزخندی زد و حرصی بلند فریاد زد :

_بسهههههه…..تو اگه نمیخواستی بهش پا نمیدادی

فین فین کنان دماغم رو بالا کشیدم

_من بهش پا ن…..

انگشت اشاره اش رو جلوی دهن و بینی به نشونه سکوت گرفت و فریاد زد :

_هیس….فقط خفه شوووو !!

در خونه رو باز کرد که با فکر اینکه میخواد اینجا تنهام بزاره اشک به چشمام نشست که جلوی چشمای ناباورم کنار رفت و خطاب بهم گفت :

_برو داخل !!

با خوشحالی قدمی داخل گذاشتم که سد راهم شد و گفت :

_فقط یادت باشه بار اول و آخریه که از گناهت میگذرم

با اضطراب سری به نشونه تایید تکون دادم که کنار رفت ، روی روبه رو شدن با خانوادم رو نداشتم ولی هرچی بیشتر جلو میرفتم متوجه میشدم که خونه توی سکوت محض فرو رفته

بالاخره دل رو به دریا زدم و با اضطراب پرسیدم:

_بقیه کجان ؟!

کت رو از تنش بیرون کشید و درحالیکه روی‌ مبل پرتش میکرد خشن گفت :

_بخاطر شاهکار جنابعالی بیمارستانن پیش بابا

با فکر به اینکه من باعث این حال بابام باز چشمه اشکم جوشید و با دلهره نالیدم :

_کدوم بیمارستانه ؟! میشه ببریم پیشش ؟!

_نه

_ولی میخوام ببین….

عصبی زیر گلدون کوبید که با صدای بدی پخش زمین شد هزار تیکه شد و بلند غرید :

_یه بار گفتم نهههههههههههه

با صدای دادش به خودم لرزیدم که روی مبل نشست و درحالیکه سرش رو به پشتی مبل تکیه میداد و چشماش رو میبست آروم زمزمه کرد :

_میشنوم !!

وقتی دید چیزی نمیگم و سکوت کردم چشمای به خون نشسته اش رو باز کرد و درحالیکه خیره چشمام میشد با لحن ترسناکی گفت :

_منتظرم خودت توضیح بدی و بگی رابطت با این آدم از کجا شروع شده و چرا الان توی این وضعی !!!

 

پاهام دیگه تحمل وزن بدنم رو نداشتن بی حال روی زمین نشستم و به سختی لب زدم :

_اصلا من این آدم رو درست حسابی نمیشناسم از کجاش بگم ؟!

چنگی توی موهاش زد و انگار حرفمو باور نکرده باشه عصبی فریاد زد :

_گفتم از اول اولش !!!

شروع کردم به توضیح دادن از خود روز اولی که دیدمش تا اون روزی که مست کردم و بازیم داد که باهام رابطه داشته و ازم سواستفاده کرد به اینجای حرفام که رسیدم خجالت زده چشمامو بستم و توی خودم جمع شدم

امیرعلی هیچی نمیگفت تا راحت همه ی حرفام رو بزنم و منم یه طورایی جرات باز کردن چشمام رو نداشتم ولی وقتی به روز تجا…وز و اینکه چطور بهم دست درازی کرد رسیدم

صدای خشمگینش به گوشم رسید که داد کشید :

_بسهههههههه

با ترس توی جام پریدم که صدای شکستن چیزی اومد و صدای فریاد بلندش بود که خونه رو لرزوند

_خدای من…. این پسر داره منو دیووونه میکنه

چشمامو باز کردم که با دیدن خورده شیشه های روی زمین فهمیدم باز چیز دیگه ای رو شکسته ، از اینکه امیرعلی رو اینطوری درمونده و شکسته میدیدم غم دنیا توی دلم نشست و بی اختیار هق هق گریه ام بالا گرفت

با شنیدن صدای گریه هام با نفس نفس نگاهش رو بهم دوخت و با چند قدم بلند به سمتم اومد بی اختیار ترس برم داشت و خودم رو عقب کشیدم

که بالای سرم ایستاد و عصبی گفت :

_چرا بازیچه دستش شدی هااااا ؟؟! چرا تا این حد احمقی

لگدی به میز کنارم کوبید که با صدای نابهنجاری چپه شد و عین ببر زخمی فریاد کشید :

_مگه من مرده بودم که بیای دردت رو به من بگی هااااااا لعنتی

خودمم میدونستم اشتباه کردم و دارم تاوان سادگی دل خودم رو میدم ولی از زور گریه نفسم بالا نمیومد تا چیزی بگم ، همونطوری که روی زمین نشسته بودم

دستای لرزونم رو به پاش رسوندم و درحالیکه یکی از پاهاش رو توی بغلم میگرفتم خودم رو بهش چسبوندم و با درد زجه زدم :

_غلط کردم داداش بهم پشت نکن من جز شماها کسی رو ندارم

چند ثانیه بی حرکت و با دستای مشت شده ایستاد از ترس اینکه بیخیالم بشه و حرفامو باور نداشته باشه حس میکردم چطور قلبم از ترس یکی در میون میزنه

فین فین کنان دماغم رو بالا کشیدم و با درد اسمش رو صدا زدم :

_داداش تو رو خدا باورم کن !!

با حس حرکت دستش روی موهام آرامش وجودم رو فرا گرفت که با صدای خفه از بغض و خشم زمزمه کرد :

_برو‌ اتاقت !!

 

با اینکه خسته بودم و این چند وقته نه غذای درست حسابی خورده بودم و نه خوابیده بودم ولی بازم پاهام باهام یاری نمیکردن تا بلند شم و تنهاش بزارم

نمیدونم تا حالا این حال بد رو تجربه کردید یا نه….که اینقدر غم و دردای آدم زیادن و تحت فشاره ولی خواب حتی لحظه ای هم به چشمای آدم نمیاد

با غم گفتم :

_ولی داداش باید بابا رو ببینم

دستش روی موهام بی حرکت موند و صدای پوووف کلافه ای که کشید به گوشم رسید

_فعلا نه ….دیگه هم اصرار نکن !!

تا بابا رو نمیدیدم دلم آروم نمیگرفت و انگار دارن توی دلم رخت میشورن تموم وجودم آشوب بود پس با التماس نالیدم :

_تو رو خدا

انگار باز از کوره در رفته باشه پاشو با یه حرکت عصبی از دستم بیرون کشید و خشن غرید :

_پاشو برو اتاقت

با قلبی شکسته درحالیکه دستمو ستون بدنم میکردم به زور بلند شدم و لرزون لب زدم :

_حق من این نیست یادت باشه

بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم از پله ها بالا رفتم و بعد از وارد شدن به اتاقم خودم روی تخت پرت کردم و هق هق گریه ام بالا گرفت

از خودم بدم میومد از اینکه اینطوری بازیچه دست اون نیمای عوضی شده بودم با یادآوری اون قیافه منفورش ملافه توی دستم مشت شد و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_میکشمت کثافت !!

اینقدر گریه کردم که چشمام ورم کرده بودن و به قدری قرمز شده و سوزش داشتن که مدام پلکام روی هم میفتاد و نای باز کردنش رو نداشتم

توی خواب و بیداری جنین وار توی خودم جمع شده بودم که تقه ای به در اتاق خورد و کسی وارد شد ، شرمنده بودم طوری که دوست نداشتم چشمامو باز کنم و با خانوادم چشم تو چشم شم

که یکدفعه با شنیدن صدای کسی که اون رو باعث و بانی تموم اتفاقا میدونستم به خودم اومدم

_خوابیدی ؟!

نورا بود حس کردم لبه تخت نشست و قشنگ سنگینی نگاهش روی خودم حس میکردم یکدفعه چشمامو باز کردم که نگاهش میخ چشمام شد و نمیدونم چی شد که رنگ باخت و ناباور لب زد :

_چیکار خودت کردی ؟؟

دستش که به سمت لمس صورتم اومد رو پس زدم و خشن با صدای خفه از بغض غریدم :

_به من دست نزن !!!

دستش روی هوا بی حرکت خشک شد و با ناراحتی لب زد :

_من …. من متاسفم آیناز

دوست نداشتم هیچ کس یا هیچ چیزی که من رو یاد نیما مینداخت رو ببینم مخصوصا نورا ، پس با یه حرکت ملافه روی سرم کشیدم

_هه …. تاسف تو به هیچ درد من نمیخوره پس تنهام بزار

 

_ولی باید به حرفام گوش بدی

حرصی چشمامو روی هم فشردم و جوابی بهش ندادم که با یه حرکت ملافه رو از روم کشید با دیدن این حرکتش بی اختیار در برابرش حالت تهاجمی به خودم گرفتم که دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت :

_هی هی آروم باش !!

_بیخیال من شو نورا

با ناراحتی توی چشمام زُل زد و گفت :

_چرا نمیخوای با من دردو دل کنی

چی ؟! دردودل کنم ؟! اونم با کی ؟! خواهر اون حرومزاده که هر دقیقه یه بلایی سرم میاورد ؟!

پوزخندی گوشه لبم نشست و زیرلب بی حال زمزمه کردم :

_برو بیرون !!!

پشت بهش روی تخت دراز کشیدم که لجباز باز تخت رو دور زد و گرفته و با چشمایی که هر لحظه آماده باریدن بودن کنارم نشست و به صورتم زُل زد

_فقط میخوام بدونی من از هیچ چیزی خبر نداشتم

هه خبر نداشته ؟؟ ولی من یه طورایی دارم تاوان عشق و حال اونا رو پس میدم ، هرکاری که دلشون خواسته کردن و الانم راحت دارن زندگیشون میکنن ولی داداش دیوونه اش رو انداخته به جون من !!

با یه حرکت روی تخت نشستم و درحالیکه دندونامو روی هم میفشردم عصبی خطاب بهش گفتم :

_ گیرم که خبر نداشتی …. حالا چرا جلوی داداش دیوونه ات رو‌ نمیگیری هااااا ؟؟

دستام رو توی دستش گرفت و با گریه نالید :

_بخدا من رو اصلا توی خونه اش راه نمیده

دستمو به شدت از دستش بیرون کشیدم و سرش داد کشیدم :

_میدونی اون روانی چه بلاهایی سر من آورده و هنوز که هنوزم پیگیر منه تا بیشتر خودم و خانوادم رو عذاب بده اونم بخاطر چی بخاطر توووو ؟!

چنگی به موهام زدم و خشن ادامه دادم :

_اون وقت تو اینجا نشستی راحت میگی که تو خونه اش راحت نمیده و برای من اشک تمساح میریزی ؟! پاشو برو بیرون

با گریه اسمم رو هق زد ولی من اینقدر عصبی بودم که دلم به رحم نیاد ، با چشمای که از زور گریه باز نمیشدن به سختی بلند شدم و بعد از اینکه در اتاق رو باز کردم‌ عصبی خطاب بهش فریاد زدم :

_یالله برو بیروووون !!!

فین فین کنان دماغش رو بالا کشید و گفت :

_تو رو خدا چند دقیقه به حرفام گوش بده

نه این حرف آدم سرش نمیشد من داشتم اینجا جون میدادم و اون توقع داشت آروم باشم عصبی به سمتش رفتم و انگار دیوونه شده باشم بازوش رو گرفتم و کشیدم

_میری بیرون یا نه ؟؟؟

تحمل یه ثانیه نفس کشیدنش رو کنار خودم نداشتم و هر وقت نگاهم بهش میفتاد یاد اون داداشش عوضیش میفتادم درحال بحث بودیم که با صدای داد بلند کسی پشت سرم سرجام خشکم زد و دستم دور بازوی نورا شُل شد

 

 

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-51/feed/ 0