چهارشنبه , خرداد ۷ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان دیازپام

رمان دیازپام

رمان دیازپام پارت آخر جلد اول

هوای آخر آذرماه و به شدت سرد بود. این روزها اکثراً خواب بودم. کنار ویهان تو ماشین نشستم. شب قرار بود همه به مناسبت آخرین شب پاییز دور هم جمع باشیم. -حالت خوبه؟ -آره. ویهان دستمو توی دستش گرفت. -امروز جواب چکاپت آماده میشه. سر راهمون میریم می گیریمش. -الکی …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۵۴

تمام هفته رو سرکار می رفتم. اونقدر غرق کار شدم تا فراموش کنم اما ته تمام خستگی هام شب ها وقتی تنها می شدم خاطرات ناجوانمردانه بهم هجوم می آوردن. یکماه گذشت. من و ویهان سایه و آفتاب شده بودیم. اگر می خواستیم بهم نزدیک بشیم اون یکی دور می …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۵۳

-یادم رفته بود که شما عزیز کرده ی آقاجونتون هستین! سر برگردوند و نگاهش و به چشمهام دوخت. قلب بی جنبه ام ضربان گرفت. -فکر نمی کنم خواسته ی نامعقولی ازت کرده باشه … اون حق داره بعد از اینهمه سال دوری پسرش رو کنارش داشته باشه. -من دائی رو …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۵۲

سمت پنجره ی سرتاسری رفت. -آخ آخ، آق داداشمو عاصی کردی! -من؟!! -پ نه پ، ننه قنبر؛ تو دیگه! -من که کاریش ندارم. -خنگ تر از تو توی عمرم ندیدم. -آشو …. -چیه خب؟ … پاشو خانوم گل بریم میز شام و بچینیم. -مگه زندائی نمیاد؟ -مامان زنگ زد گفت …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۵۱

چمدون رو توی صندوق گذاشتم و در عقب رو باز کردم. همزمان ویهان پشت رل نشست. پوزخندی زد که باعث شد بیشتر عصبی بشم. آخرهای شب بود که به خونه رسیدیم. هاویر و آشو هم همراه ما اومدن. جز پیرمرد که برای استراحت رفته بود همه توی سالن جمع بودن. …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۵۰

-پس مهر پدر و فرزندی چی؟ دائی چرخید سمتم و هر دو بازوم رو توی دستهاش گرفت. -اون اگر می خواست پدر باشه، دست از کارهاش بر می داشت و کنار تو و مادرت می موند. از روزی که به دنیا اومدی تا به امروز با هاویر هیچ فرقی برام …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۹

آشو کنار در آرایشگاه نگهداشت. با هم وارد شدیم. بعد از چند ساعت، هاویر آماده از اتاق عروس بیرون اومد. با دیدن هاویر و اونهمه زیبائی با شوق سمتش رفتم. تو اون لباس سفید مثل یه ملکه شده بود. چرخی زد. -چطور شدم؟ -عین ملکه ها شدی … عاااالی … …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۸

-من تو اون باتلاق گیر کردم هاویر. خشمم باعث شد دست کسی رو بگیرم که یه زمانی بخاطرش هر روز آرزوی مرگ می کردم. همیشه کامل ندونستن خوب نیست چون غرق میشی. دست هاویر روی شونه ام نشست. -نمیدونم چرا این روزها همه ی سختی ها برای توئه اما میدونم …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۷

-اما در مورد حال روحیش هنوز نمیتونم حرفی بزنم چون از لحظه ای که بهوش اومده هنوز یه کلمه حرف نزده. هاویر اومد سمتم. -حالت خوبه؟ پلک زدم و نگاهمو ازش گرفتم و به سمت دیگه ی اتاق نگاه کردم. -بهتره بذارین استراحت کنه. همه از اتاق خارج شدن. چشمهام …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۶

روزها می اومدن و می رفتن بدون اینکه متوجه بشم تنها چیزی که روز به روز قلبم و تهی می کرد یاد و خاطره ی دائی و ویهان بود. دلم فراموشی می خواست؛ اصلاً دلم مرگ می خواست شاید اونطوری این قلب ناآرام، آرام می گرفت. در اتاق باز شد. …

ادامه نوشته »

codebazan