رمان بالی برای سقوط

رمان بالی برای سقوط پارت 115

3.7
(3)

ند بند وجودم به درد آمد و با گلویی بغض کرده پلکی زدم. انگار تازه متوجه‌ی عمق دلتنگی‌ام شده بودم.

– الو؟

ای کاش نطقم باز می‌شد…ای کاش اینجور به گریه و نفس نفس نمی‌افتادم.

– الو؟

لب بهم فشردم که محدثه بلند شد و رفت.

فهمیده بود نیاز به تنهایی و تخلیه شدن داشتم…آن هم با شنیدن صدایش!

– آمــین…تویی؟

بلند زیر گریه زدم که ناگهان صدای گریه‌اش از پشت گوشی به گوشم رسید.

سکسکه کنان لب زدم:

– مامان؟

– جان مامان…عمر من‌و سرآوردی ته تغاریم…کجا بودی؟ کجا بودی که نه شب خواب داشتم و نه روز!

با گریه سرم را پایین انداخته بودم و قطرات اشک شلوارم را رنگی رنگی می‌کرد.

چقدر می‌توانستم سنگ باشم که این همه مدت از او دور بودم.

– بهم بد کرده بودین…باید…می‌رفتم.

– کدوم مادریه بد بچه‌شو بخواد؟ من از خودم گذشتم تا تو درست‌و بخونی…چون زورم نکشید جلوی اون ازدواج‌و بگیرم بهت بد کردم؟ مادر بودنم‌و زیر سؤال بردی!

– من…جایی تو اون خونه…نداشتم.

– چجور می‌گی نداشتی؟ بابات آرزوی یه لحظه دیدنت‌و داشت که به هر بهانه‌ای خونه‌ی حاجی می‌رفت اما دخترش حاظر نبود واسه یه سلام کوچیک هم بره پایین!

هق زدم و قلبم از درد به هم پیچید.

خودخواه بودم نه؟

– مامان…من خسته بودم…بد کردین در حقم!

صدای گریه‌اش بلندتر شد.

– بد کردیم ولی حق ما نبود که خودت‌و ازمون بگیری…کدوم مادر و پدری دلش ندیدن و دوری از بچه‌شو می‌خواد؟

من یک مادر بودم و خب…الان حرف‌هایش را درک می‌کردم. شاید اگر چند سال پیش بود به حرف‌هایش می‌خندیدم و هیچ اهمیتی نمی‌دادم اما الان نه…نه تا زمانی که تمام جانم به دخترک پنج ساله‌ام گره خورده بود.

– ببخشید…

– نه مادر…تو ما رو ببخش…تو ما رو حلال کن…

شانه‌هایم می‌لرزیدند.

قلبم چطور تاب و توان اینهمه دلتنگی را داشت که نترکیده بود؟

– بیا…فقط بیا پیشم…بیا داغم یکم سرد بشه!

با همان لبان لرزان لب زدم:

– داغ چی؟

– تو فقط بیا…همین!

تلفن را قطع کردم و دست روی دهان فشردم تا صدای زجر آور هق هق‌هایم بالا نرود.

دستی شانه‌هایم را فشرد اما من تمام مغزم در گیر و دار خودخواهی و کور بودن خودم بود.

شاید اگر علاقه‌ی مامان و بابا را بهتر می‌دیدم این همه سال در به دری و غربت نمی‌کشیدم.

– محدثه…اشتباه کردم نه؟

– تو اشتباه کردی اما اشتباه اونا بیشتر بوده…نمی‌تونستن محبت‌شونو به بچه‌هاشون نشون بدن…عمیقاً دوسِتون داشتن اما متأسفانه به رو نمی‌آوردن…مثلا همین بابات می‌خواست تموم محبتش‌و با سر و سامون گرفتنت با یه آدم درست و حسابی نشون بده…حتی اگر دقت کنی شوهر عاطی هم آدم بدی نیست! اما شما ها نتونستین این محبتا رو درک کنین و ببینین!

بینی‌ام را بالا کشیدم و به زور بلند شدم.

– باید برم.

– کجا؟

– پیش مامان!

ابرو بالا انداخت و متعجب نگاهم کرد اما من بی‌توجه به سمت کمد حرکت کردم و چمدان را بیرون کشاندم.

– چی می‌گی؟ بیمارستان و دانشگاهت چی می‌شه؟

– سه چهار روز به جایی برنمی‌خوره!

– آوینا؟

دستم از حرکت ایستاد. آوینا هیچ جا نمی‌ماند…با خودم می‌آمد.

– می‌برمش.

– یکم بشین و فکر کن…عجول رفتار نکن که تهش پشیمون بشی!

لباس را در چمدان چپاندم و در همان حین گفتم:

– اگر صداش‌و می‌شنیدی وضعت بهتر از من نمی‌شد!

– آمین؟

توجهی نکردم و دست بردم باقی لباس‌ها را در چمدان چیدم.

– حداقل چند دقیقه صبر کن من زنگ بزنم صدرا بیاد!

باز هم بی‌توجهی نثارش کردم که از رو رفته از اتاق بیرون رفت و من با چمدان نیمه پرم به سمت اتاق آوینا رفتم. کشوی لباس‌هایش را بیرون آوردم و چند دست لباسی را برداشتم.

با نگاه به ساعت فهمیدم تنها چند دقیقه به آمدن‌شان باقی مانده بود و من وقتی برای تلف کردن نداشتم اما بدتر از آن محدثه‌ی مشکوکی بود که دیگر خودش و حرف‌هایش دور و بر من پیدا نمی‌شد.

بلند شدم و بعد از بستن زیپ چمدان راهی اتاق خودم شدم تا لباس‌هایم را عوض کنم.

– چیشده؟ جدی بودی پشت گوشی؟

صدای صدرا که آمد خیال راحت کردم از بودن‌شان و مانتوی دم دستی سیاه رنگم را تن زدم.

– مَ مَ دالی (داری) یَباشکی (یواشکی) چی می‌گی به دایی؟

وسط این بحبوحه‌ی عجله کردن و دویدن خنده‌ام گرفت که لب گزیدم و به سمت در اتاق پا تند کردم.

– هیچی دایی چیز خاصی نمی‌گیم!

– اما خیلی بهم نزدیکین…مومونی بدش می‌آد منم می‌لَم (می‌رم) بهش می‌گم.

شانه‌هایم از شدت خنده به لرزه افتادند و منصرف از باز کردن در، دست عقب کشیدم.

– نه نه نه…خاله اشتباه فکر کردی دایی می‌خواست یه چیزی رو از من بگیره مجبور شد بهم نزدیک بشه!

– چی می‌خواست بگیلِه؟

مسلما اگر کمی صبر می‌کردم دخترکم اندک اندک هست و نیست‌شان را لو می‌داد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا