دوشنبه , تیر ۲۳ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب / رمان غرقاب پارت ۴۸

رمان غرقاب پارت ۴۸

 

ـ حالا من با این همه عشق چیکار کنم؟ چیکار کنم وقتی مسبب حال پاره ی تن مادرپدرمی و خودت…پاره ی تن من!

پاره ی تن یک زن شدن، یعنی تمامش را تصرف کردن و من از صاحب تمام و کمال وجودم، گله داشتم. دلشکسته بودم…و بدبختی یک زن، همین بس که بین چهاردیواری خانه ی ویرانه اش، به خطای پناه جدیدش، بگرید و بگرید و بگرید….
****************************************************************************
نور پشت پلک هایم نشست و درد را به ذهنم مخابره کرد. همین که چشمانم را باز کردم، سوزن های ریز به داخل مردمک هایم هجوم آوردند و من با قرار دادن پشت دستم جلوی چشمانم، مانع از تاخت بی رحمانه اشان شدم. چشمان تار و نیمه بازم، به اطراف خیره شدند و با دیدن وضعیتم، آه از نهادم خارج شد.
نشسته و تکیه زده به کابینت ها، خوابم برده بود. بین کلی تکه ظرف شکسته و گرد و خاکی که کل لباسم را پوشانده بود. گلویم انگار زخم برداشته بود که آن طور می سوخت و هر بالا و پایین رفتن سیب آدمم را با درد همراه می کرد. به سختی روی پا ایستادم و با همان کفش ها از روی تکه های شکسته ی ظروف عبور کردم. بی تعادل بودنم، وقتی مشخص شد که بدنم به اطراف تاب خورد و من، با گرفتن دستم به روی کانتر خاکی مانع از سقوطم شدم. دلم نمی خواست حالا که روشنایی روز همه جارا عریان کرده بود، به جایی خیره شوم. بدبختانه همه چیز را به یاد داشتم. از عصر دیروز، یک روح مرده بین دستانم یدک می کشیدم و هرچه غسلش می دادم، عفونت های چندساعت تلخ گذشته بر آن، پاک نمی شد. کیفم را کنار در پیدا کردم. با ضعف، برش داشتم و بی حرف و حتی بدون برداشتن دسته کلیدها از خانه ای که بوی تن مرده ی شاهین را داخل هوایش به حبس کشیده بود بیرون زدم.

بی تعلل، بی مکث و بدون تردید، خودم را به حاشیه ی خیابان رساندم و دستم را برای راننده ی سمند زرد رنگ بلند کردم. ظاهر آشفته ام باعث شد با تردید بایستد و من با گفتن دربست، در عقب را باز کردم.

ـ کجا برم خواهرم؟

نگاهم به پاوربانک روی داشبوردش گیر کرد. بدون دادن جواب، تنها لب زدم.

ـ می تونم از پاورتون استفاده کنم؟

متعجب نگاهم کرد، لحنم نه جان داشت و نه روح.

ـ لطفا!

پاور را به سمتم گرفت و من، موبایلم را به آن متصل کردم. بعد هم، دستم را روی گلوی زخمی ام گذاشتم. دردش…درد بدخیم یادآوری بود.

ـ حرکت کنین، بهتون مسیرو می گم.

بی حرف راه افتاد، موبایلم را روشن کردم و علامت شارژش را آن گوشه تماشا کردم. بدون آن که به سیل پیام های از دست رفته نگاهی بیندازم، وارد باکس پیامم شدم. فقط برایش نوشتم در مطب منتظرش خواهم بود و بعد، باز هم موبایل را از دسترس خارج کردم. گذاشتم متصل به پاور بماند و با دادن آدرس دقیق ساختمان پزشکان، سرم را چسباندم به شیشه و خیره ی مردمی که می دیدم، خودم را پشت دستانم پنهان کردم. می ترسیدم با دست بهم دیگر نشانم دهند و تهش، با نیشخند بگویند، او همانیست که….

ـ خانم، رسیدیم.

چشم باز کردم. ساختمان بلند پیش رویم، باعث شد دستی به صورتم بکشم و لااقل، ادای آبرودارها را دربیاورم. پاور و هزینه ی کرایه را باهم به دست مرد مسن داده و از ماشین پیاده شدم. تمام تلاشم این بود، طوری وارد شوم که چشمم به کسی نیفتد. هیچ کس جز نگهبان که با دیدنم، کمی جا خورد و من برای اولین بار حتی نتوانستم سلامی به صورت بهت زده اش تحویل بدهم. صدای موسیقی آسانسور، نفرت انگیز ترین صدای تاریخ از نظرم شده بود. وقتی در مطب را باز کردم و تنم را روی صندلی های انتظار انداختم، شروع کردم به باز کردن دکمه های مانتوی خاکی شده و برداشتن حجاب از روی موهایم.

تنم بوی خاک می داد. انگار که زنده زنده دفنم کرده باشند. خیلی طول نکشید که زنگ ممتد واحد مطب، به صدا درآمد و من از چشمی، مطمئن شدم مهمان ناخوانده ای نداریم. بعد قفل پشت در را باز کرده و به محض کشیدنش، دست او روی سینه ام نشست، به عقب هولم داد و کامل داخل شد. در را با شتاب بست و قبل از این که من، من ویران…من مرده و من تمام شده حرفی بزنم، دستانش دور تنم پیچیدند و من، هم آغوشی خاک و باران را تجربه کردم. با صدایی که صدای خودش نبود.

ـ از دیشب، از همون وقتی که از بهت رفتنت دراومدم، تا همین لحظه، چهاربار باک ماشینم و پر کردم و باز گشتم. این خیابونای بی در و پیکر و گشتم، گشتم تا یکی ببینم شبیهت و ترمز کنم و محض رضای خدا، یه ثانیه نفس بکشم. گشتم تا پیدات کنم، بزنی زیر گوشم..بهم فحش بدی، بگی ازم متنفری اما ببینم سالم جلومی. ببینم سالمی و همین طوری بغلت کنم و بگم، بگم من نامرد عوضی مردم از تصور حال بدت و نبودنم.

راست می گفت، بوی مرده هارا می داد. من این بو را خوب می شناختم. خوب می شناختم که اشکم از گوشه ی پلکم ریخت و دل دل زدنم، شد یک سوال که تمام روز قبل و شب را حتی در خواب، از سایه اش پرسیدم.

ـ یه سوال توی سرم، داره مغزم و می خوره. یه سوال که تکلیف این رابطه رو مشخص کنه.

ـ یخی غوغا؟

یخ؟ من سوخته بودم. از تصور خطی که کشیده بودم و یک طرفش میعاد و صندلی چرخ دارش بود و طرف دیگر قلبم و قهرمان پنهان کار زندگی ام، سوخته بودم. سوختم و پرسیدم:

ـ اگه میعاد بهوش نمی اومد بازم بهم می گفتی؟

“دل ندارم که بمونی دل ندارم که بری
دل ندادم که ببینم واسه رفتن حاضری
چی عوض شد توو وجودم این نبودم قبل تو
مطمئن باش هرچی بودم این نبودم قبل تو
اینم از من اینم از تو اینم از این زندگی
گاهی رازاتو نمیشه حتی به خودت بگی”

سوالم را پرسیدم اما، جوابم فقط شد نشستن بوسه اش روی موهایم و محکم تر شدن حلقه ی آغوشی که دلم می خواست خدا، وسطش جانم را بگیرد. یخ…ذوب…حال دوتایمان بود. ادغام شدنی نبودیم.

ـ علی؟

با بهت صدایش کردم و دستان او، از دورم سرخوردند. سرم را عقب کشیدم. سر به زیر افتاده، هیچ وقت از او ندیده بودم جز همان عصر کذایی دیروز و حالا…بین لب هایم فاصله افتاد. سرم را کج کردم. یک گام به عقب برداشتم و او، به همان در پشت سرش تکیه زد. ناباورانه، لب هایم لرزیدند.

ـ قبل عقد می گفتی، مگه نه؟

باز نگاهم نکرد و من، دیگر فهمیده بودم یکی نگاهت نکند و چشم بدزدد، یعنی نه! نمی گفت. حتی تکرارش در سرم هم کافی بود تا نفس کم بیاورم. انگار غرق شدم و ریه هایم را آب پر کرد. دستم را چرخاندم تا چیزی را پیدا کنم برای ایستادن و پیدا نشد. با زانو که روی زمین سقوط کردم، بالاخره سرش بالا آمد و با نگرانی و آن چشمان لعنتی سرخش، به سمتم گام برداشت.

ـ جلو نیا!

توجهی نکرد، مقابلم زانو زد و دستش را به دست های پررعشه ام رساند. جانم ته کشید و نشد عقبش برانم. التماس نگاهم را دید و ندید!

ـ بگو می گفتی. اصلا دروغ بگو…مثل همه ی این مدت پنهان کاری کن. اما بگو می گفتی.

دلم برای خودم و لرزش تارهای صوتی ام سوخت، پس چرا دل او نسوخت که سرش را روی دستم گذاشت و باز نگاهم نکرد؟ تمام روز قبل، تمام دیشب و تمام امروز، منتظر بودم ببینمش و او بگوید، اگر میعاد بهوش نمی آمد هم می گفت. قبل از عقد می گفت. اما…ریسمان آخرم هم پوسیده بود و پاره شد. صدای بلند گریه ام، باعث شد سر بلند کند. اشک نگاهش را به حبس کشیده بود اما، من، دلم دیگر صاف نمی شد.

ـ نمی گفتی؟

ـ من…سخت به دستت آورده بودم غوغا. روی خودم پا گذاشته بودم تا بهت برسم.

جیغ کشیدم. چیزی که از من بعید بود. من حتی وقتی غنچه ام را اسیر خاک کردم هم صدایم بالا نرفت اما، حالا داشتم با هق هق هایم، سرش جیغ می کشیدم. سر مسبب حال بدم و در کنارش، زندگی ام!

ـ الان من و داری؟ الان من و به دست آوردی؟ الان که با پنهان کاریت، باعث شدی از خودم بدم بیاد حالت خوبه؟ آره آقای عابدینی؟ الان از نتیجه ی کارت راضی ای؟

مثل خودم فریاد کشید. مردانه، پرخش و پر از درد!

ـ آره، من داشتمت. کوتاه اما داشتمت. تونستم لمست کنم. دستت و بگیرم. بهت بگم دوست دارم و تو به چشم نابود کننده ی زندگی برادرت نگاهم نکنی. دردم و وسط سینم چال کردم، هربار وجدانم داد کشید، خفه اش کردم تا فقط برسم به چشمات. برسم و زل بزنم توشون و بگم خانم آراسته…غوغا خانمی که سال ها دنبالت اومدم و از دور عاشقت موندم و بی حلقه، بی محضر و بی خطبه، متعهد ترین بودم به قلب بی خبرت، دوست دارم. من….

محکم تخت سینه ام کوبید. فریادش، لالم کرده بود.

ـ من…عاشقت بودم.

پلک زدم، هرچه روی چشمم جمع شده بود ریخت و من، سبک نشدم. هرچقدر می باریدم هم سبک نمی شدم. قلبم، مو سفید کرده بود بین این همه آشوب و این همه زخم! تن صدایش پایین آمد و دستش، نزدیک صورتم شد.

ـ از اولین روزی که توی زندگیم یادمه، از اولین خاطراتم…مادر و پدرم بهم از وجدان و اخلاقیات گفتن. تمام روزای زندگیم، بهم یاد دادن کاری نکنم که تهش، انسانیت و بخوام زیر پام له کنم. هیچ وقت نصیحتم نکردن جز یه بار. بابام وصیتش این بود کاری نکنم شرمنده ی وجدانم بشم. تمام زندگیم ترسیدم از این وجدان لعنتی و وقتی بیخ گلوم و گرفت که، داداشت و رسوندم بیمارستان و از ترس چشمای تو رفتم. من از هیچی نترسیدم توی دنیا جز این که زل بزنم توی نگاهت، با نفرت نگاهم کنی. منی که عاشقت بودم این همه سال توی خیالم، نگاه تنفر آمیزت و عادت نداشتم. غوغا؟

سرم پایین افتاد، صدای گریه ام کم شدنی نبود. من داشتم، روحم را با اشک هایم بیرون می ریختم.

ـ غوغا من و ببین؟

زخم صدایش و دستش زیر چانه ام، سرم را بلند کرد. سیب آدمش، مرد یک جایی وسط جهنم چشمانم. اشک ریختم و چشمانش، خون شد.

ـ من از ترس نداشتنت، پا گذاشتم روی وصیت پدرم.

زانویم را به آغوش کشیدم. پاک کردن اشک هایم بی فایده بود. وقتی قرار نبود هیچ وقت تمام شوند. ناله کردم.

ـ به ناحق ازم دل بردی.

سرش را تکان داد، نفی اش کرد و بین تمام احوال بدش، جدی تر از همیشه دستش را کنار بدنم ستون کرد.

ـ دلت سهمم بود.

دستم را روی سینه ام گذاشتم، کاش می شد آن تپنده ی اندازه ی مشت دست را درمی آوردم. نمی خواستمش. بی قلب، زندگی راحت تر جلو می رفت. بی قلب این طور هرثانیه، دلم بین داشتن و نداشتنش سرگردان نمی شد. چشمان پربهتم را بستم و لب زدم.

ـ سهمت و بردار و برو!

غوغای دردآلودش، چشمانم را باز کرد. انگار با تبر افتاده بودم به جان خودم. درد کشیدم اما، باید این درخت قطع می شد. تنه اش آخر پر بود از کرم و آفت. این درخت، سبز شدنی نبود. ولی کاش می شد قبلش، من را وسط چشمانش چال می کردند. امان از صداهایمان. خودشان، کلی حرف داشتند.

ـ به خودم گفتم اگر بیاد بگه، قبل عقد بهم می گفت حتی اگر میعاد بهوش نمی اومد، خودم توی مغزم شلیک می کنم تا خفه شه و می رم دنبال دلم. می دونی؟ دلم پیشت بود. می اومدم دنبال تو. اما نگفتی. من فقط یه امید داشتم. یه امید که بگی، غوغا…من با پنهان کاری همسرت نمی شدم اما نگفتی. نگفتی علی! حالا به چی امید ببندم وقتی، چشمات شکست و از قبل قبول کرده؟

همان جا نشسته روی زمین، دستانش را ستون تنش کرد و من، تنم را جلو کشیدم. یقه اش را بین دستانم تکان دادم و با صدایی آرام اما ضجه هایی از ته دل، نالیدم.

ـ دلم و بردار، برو.

باز تکرار اسم من از زبان او و غوغای درون من که سرباز کرده بود. هیچ وقت این طور از ته دل اشک نریخته بودم. حتی وقتی شاهین رفت و غنچه ام را خاک کردم. من عادت داشتم به اشک های آرام و خودخوری های یواشکی و پنهانی و حالا، از اعماق جانم زار می زدم.

ـ بمونم با دلم؟ بمونم و چشم ببندم روی برادری که نمی تونه راحت حرف بزنه و افتاده روی صندلی چرخدار و مسببش، تویی؟ باهات بگم و بخندم و توی خیابون راه برم و یادم بره باعث خونه نشینی برادرمی؟ مادرم زخم تن برادرم و پانسمان کنه و من، رد رژ لب از گوشه ی لبم پاک کنم و ککمم نگزه مرد زندگیم که قراره یه عمر بهش تکیه کنم، پنهان کاری کرده و دلم نترسه از ترس این که مبادا باز انجامش بده؟ آره؟

هیچ نگفت، حتی سرش را بالا نیاورد و من، خسته از فریادی که گلویم را زخم کرد، دستانم از روی یقه اش سر خورد.

ـ من از پنهون کاری و دروغ، به بار لطمه خورده بودم. چرا دوباره تو من و توی این راه زخم زدی؟

دستش را جلو آورد، به مچم رساند و من سرم به سمت جلو خم شد. مغزم داشت منفجر می شد اما های های گریه ام، ساکت شدنی نبود. زار زدنم تمام نمی شد. هرچه جیغ می کشیدم و گلو پاره می کردم، جانم روی سینه ام سنگینی می کرد.

ـ من دوست دارم.

این اعتراف، وسط این حال بد، نباید از دهانم درمی آمد اما شد…شد و درنهایت من، عمق بیچارگی ام را با آن تخمین زدم. بدون او زنده می ماندم، مثل همه ی آدم های شکست خورده ی دنیا اما، دوباره می توانستم زندگی هم کنم؟

ـ دوست دارم آقای عابدینی…دوست دارم!

خودش هم انگار انتظار شنیدنش را نداشت. نداشت که سست شده رهایم کرد و من، تکیه زده به میز منشی، دست روی صورتم گذاشتم. هنوز چندساعت از قضاوت کامیاب بیش تر نمی گذشت. قضاوت مردی که گفته بود عشق و دوست داشتن همه چیز نیست و حالا، در نقطه ی قضاوتم، داشتم احساساتم را شرحه شرحه می کردم.

ـ دیروز کامیاب بهم گفت، عشق و دوست داشتن همه چیز نیست. راست می گفت.

چشمانش، شبیه نقطه های انتهای یک داستان بود. حس غم انگیز پایان را یدک می کشید و من، شاید یک علامت سوال بزرگ بودم که قرار بود تا مدت ها از خودم بپرسم، اگر عشق و دوست داشتن همه چیز نبود، پس چرا آدم ها بعدش، دیگر خودشان نمی شدند.

ـ یه بار تجربه ی پرواز و کنارت داشتم.

چشمانش با درد بسته شدند و من، بین اشک هایم داشتم غرق می شدم.

ـ پرواز یعنی تعادل…من و تو تعادل نداشتیم. تو توی عاشق بودن انقدر جلو رفتی که رسیدی به انتخاب بین عشق و وجدان، منم توی دل کندن انقدر جلو رفتم که رسیدم بین انتخاب دل کندن از تو یا درد میعاد. تعادل نداشتیم و….سقوط کردیم.

هیچ نمی گفت، گفته بودم که او خودش شکست را قبول کرده و پرچم صلح را با تنی زخمی بالا گرفته بود؟ او داشت، رفتن را مرور می کرد. بوی جدایی را حس می کردم. بویی بود شبیه چوب سوخته ی آمیخته با خون!

ـ می شه وقتی رفتی، یه طوری بری که هیچ کس نفهمه چرا رفتی؟

باز چشمان بسته اش و کاش لااقل، پلکی می زد و من آخرین تصویرم را هم برمی داشتم.

ـ کاش کم تر عاشقم بودی علی.

بالاخره چشم باز کرد، بین مردمک هایش درد، رنج، غصه و مرگ را شنا کردم. حس هایش، معجون عمیقی بودند از روزهای تاریک آینده! پیش گویی می کرد که بعدا من و او، بی هم چه می شویم. لبم را گزیدم. شوری اشک دیگر داشتم پوستم را می سوزاند. انگار از یک کوه مذاب بالا می آمدند. آخر دلم خیلی سوخته بود.

ـ اون موقع، شاید بین من و وصیت پدرت، انتخاب عاقلانه تری داشتی و شاید اصلا، یه طور دیگه و توی موقعیت دیگه هم و می دیدیم.

چشمانم را جایی بین گردنش قفل کردم. حرکتش، اشک هایم را تند تر می کرد. بغض قورت می داد؟ تمام دوران آشنایی مان را مرور کردم ” علی هستم….علی هستم….علی هستم” یادم داده بود به او بگویم علی و حالا، حالا که کت شلوار مراسم عقب افتاده و پیراهن نامزدی مان روی تخت اتاقم بود، چطور می گفتم آقای عابدینی و در عوض حالا که مسبب مرگ دوساله ی اعضای خانواده ام بود، چطور می گفتم علی؟

ـ تا حالا خیلی از آدمایی که دوست داشتم و از دست دادم. خیلیا…اما!

سرم بالا آمد، قطره اشک افتاده از نگاه مردانه اش، با سیل اشک های من هماهنگ بود و من از دیدنش، جان دادم و احیا شدم و باز جان دادم و باز…دور باطل!

ـ هیچ وقت نشده بود، خودم بهشون بگم برو.

صدای هق هقم بلند تر شد و انگار، آخرین امیدم، با جوابش به سوال اولم به یغما رفته بود. همان جا…وسط همان سالن، نشسته روی زمین، ما هردو خودمان را کشتیم. او قلبش را از سینه درآورد و جلوی پای من انداخت و من، قلبم را با تشریفات بین دستان او گذاشتم و یکی از بالا، خیلی بالاتر انگار داشت صحنه را می بست. دورمان را خون و اشک پر کرد و خب…من زنی بودم که یکی را دوست داشتم و با دست خودم بدرقه اش کردم چون می دانستم پنهان کاری و عدم صداقت و حتی عشق زیاد از حدمان، ترسناک ترین ابعاد این زندگی شروع نشده بود. کاش می شد بگویم برو، بگذار زمان بگذرد و فکر کنیم…بگذار آرام بگیریم اما، فقط کافی بود حال بد مامان و ناتوانی میعاد را به یاد بیاورم و همه ی رویاهایم، خیس شوند. شبیه کاغذی قایق شکل که توی آب دوام نمی آورد.

غرقاب…

همان قسمتی بود که دوستش داشتی اما، بی آن که آب پشت سرش بریزی، فرستادی برود. بدون تو برود….اصلا برای همیشه برود. غرقاب، عمیق ترین قسمت آب که نه، عمیق ترین قسمت دوست داشتن بود! آن جا که دوستش داشتی و نباید می داشتی.

“دل ندارم که بمونی دل ندارم که بری
دل ندادم که ببینم واسه رفتن حاضری
چی عوض شد توو وجودم این نبودم قبل تو
مطمئن باش هرچی بودم این نبودم قبل تو
اینم از من اینم از تو اینم از این زندگی
گاهی رازاتو نمیشه حتی به خودت بگی
اون دوتاییا تموم شد اما باز دوسِت دارم
دوست دارم گوشه ی قلبت خودمو جا بذارم
من بهونت کرده بودم تا نفس باشی برام
میرم و میری و میدونی چقدر تورو میخوام
بر میگردم به گذشته از همیشه خسته تر
چیزی از دلم نمونده که بگم منم ببر
اینم از من اینم از تو اینم از این زندگی
گاهی رازاتو نمیشه حتی به خودت بگی
اون دوتاییا تموم شد اما باز دوسِت دارم
دوست دارم گوشه ی قلبت خودمو جا بذارم”

 

همچنین ببینید

رمان غرقاب پارت ۵۱

  سرش را با درد تکان داد. سر پردردم را جلو کشیدم و زمزمه کردم. …

۶ دیدگاه

  1. بابا پارت و بزارید دیگ

  2. قلم نویسنده بی نقصه!

  3. اه قلب همه افتاده که!

  4. دوستان عزیز ،این رو در نظر داشته باشید که هرکس مشکلاتی رو داره مخصوصا که الان زمان امتحانات هست و هزاران مشکل دیگه ،در ضمن برای نوشته شدن یه پارت زیبا نیازمند مدت زمان هست که به دل خواننده ی رمان بشینه.پس باید حوصله به خرج بدید ،از نظر من سرعت پارت گذاری این رمان از سایر رمان ها بهتره .

  5. بخدا خیلی دیر پارت میزارین و پارتاتونم نسبتا کوتاهن
    وایییییییی خِداااااعععع من جونم درومدددد

  6. سلام .
    ادمین عزیز شما چقدر خوبین !!!!
    چقدر خوشحالم که ” رمان من ” رو پیدا کردم .
    ممنون که رمان غرقاب رو توی سایت قرار میدین .
    میشه تایم پارت گذاری رو بگین 😊😚😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan