رمان شوگار

رمان شوگار پارت 133

 

مردمک هایم روی تک تک مویرگ چشمانش تکان

میخورند.

یعنی چه…؟

مگر خودش نمیدانست که…

چشم میبندد و از دم عمیقی که میکشد ، پره های بینی اش

باد میکنند

چند بار رفتی تو بغلش…؟ چند بار مثل روزی که براش سُرمه کشیدی و با نقاب اومدی زیر سم اسب من ، براش خوشگل کردی و از خونه زدی بیرون…؟

دیوانه شده است…

بله… داریوش در طول این شبانه روز ، میان تنهایی هایش به طرف دیوانه شدن پیش میرفت

این سوالا یعنی چی داریوش…؟ تو از زن اولت یه بچه

داری… یه بچه…!

خودخواه است و بدون اینکه حتی به جمله ی من فکر کند ، پیشانی اش را به پیشانی من میکوبد

 

جواب منو بدهههه…!

من هیچ مردی رو به اندازه ی تو دوست نداشتم. به

هیچ مردی اینقدر…

تناقضی که در چشمانش بیداد میکند، نشان از حال درونی

چرکینش دارد

الان من با این حرفا آروم نمیشم لعنتی… آروم نمیشم جواب اون سوالمو بده…!

من حتى نمیخوام یک لحظه به شبایی که با اون زن یا زن های دیگه بودی فکر کنم…نمیخوام دست هرز اون زنا رو که واسه به دست آوردنت هر جایی از تنت رو لمس

میکردن مجسم کنم… تو تحصیل کرده ای داریوش… اینقدر خودخواه نباش …..

چانه ام را با دو انگشت فشار میدهد و هر ا لحظه منتظر

پاسخ دادن من است.

میتوانم دیوانگی اش را ببینم…

شعله های سوزان درونی اش

هم خودخواهم هم عوضی… هم سطحی نگرم ، هم بی فرهنگ… اول جواب منو بده…!

 

هیچ وقت… حتی یه بار اونقدری به هم نزدیک نشدیم که

اسمش بغل باشه…

 

منتظر است ادامه دهم یا حرفم را باور نمیکند…؟ پس چرا هیچ واکنشی نشان نمیدهد…؟

_من

نه مثل اون زنهای کثیف دور و برت هستم…نه برعکس تو ، حتی اجازه دادم یک بار پا از حدش فراتر

بذاره…

پوست گردن و نوک گوشهایش سرخ میشوند . تند نفس میکشد و شاید با همین جواب ساده ، یک دنیا

دل خوشی میگرفت

من

فقط میخواستم آرام شود.

آرام شود و دمی من را به آغوشش بخواند.

حتی اگر او در تمام این ترس ها مقصر بود…

حتی اگر موقعیت هردویمان مشابه بود و کاش میشد دهان

 

آنکه گفت غیرت فقط برای مردهاست را گل گرفت

نه تنها اون…. نه هیچ مرد دیگه ای به جز تو ، اجازه ی لمس کردن من رو نداشته… حتی اگر شیطنت کردیم ، بازم

من….

سر بالا میاندازد و لحظه ای با تیر نگاهش ، زهره ام را

میبرد.

چه حقیقت تلخی…

اینکه من هم حالا با گوشت و خونم… به دست هایی که

 

روی تنش بازی کرده اند ، حسادت میکنم

به جون بچه مون راست میگم داریوش…!

جان بچه را که قسم میخورم ، عمیق تر نگاهم میکند…

حتی کلمه ای نمیگوید.

شاید به گفته خودش ، دارد هزاران بار دیگر سیاوش را

سلاخی میکند.

شاید دارد به همان شیطنتها فکر میکند و میخواهد دنیا

را روی سر ا آدم هایش خراب کند.

من اما برای ثانیه ای جلب کردن حواسش.. برای در دست

 

من اما برای ثانیه ای جلب کردن حواسش.. برای در دست گرفتن رگ خوابی که دایه از آن میگفت ، لبهای دلتنگم را به سینه ای که از میان دکمههای باز شده اش پیداست

میچسبانم…

سینه اش را میبوسم و لرزش شدید تنش را حس میکنم…

دلتنگ است…

دلتنگ من است داریوش و این میتواند تمام خشم و حسادتی که به آن زنهای لعنتی دارم را ، لحظه ای به دست فراموشی بسپارد

دلم برات تنگ شده… تو خونه ی منی…خونه ی امن

من…

پس رفتن سینه اش را میبینم تپش تند و کرکننده ی قلبش… و آن نفسهای تندی که نشان از اوج بی تابی اش

دارد.

بار دیگر میبوسم و به یک باره ، چانه ام چنگ میخورد.

چشم در چشم آتشینش که میدوزم، بوی عطرش را عمیقا

 

وارد مشامم میکنم و او این را میبیند…

میبیند و بینی اش را به بینی کوچک من میچسباند

از اینکه مردی مثل منو… اینقدر زابراه کردی خوشت

میاد…؟

 

بینی ام را به بینی اش میمالم و دستانم را روی سینه اش

میکشم

دروغ چرا…؟ وقتی صدای تند نفساتو میشنوم.

ناله ی ریزی از گلویش خارج میشود و همین میتواند قلب

من را از جایش بکند.

او مقابل من ، هیچ قدرتی ندارد .

 

خشم، و احساسات طغیان کرده اش است…

وقتی رگای ورم کرده تو میبینم… دلم ضعف میره از اینکه مردی مثل تو عاشقم شده…!

میخرد و گامی من را به عقب هول میدهد. تمام عضلاتش از شدت فشاری که به آنها وارد میکند ،

ورم کرده اند.

بگو اونقدری عاشقم شدی که پنهون کاریمو میبخشی… بگو اونقدری دیوونه م شدی که نمیتونی منو جایی که خودت هستی نبینی… من میخوام با هم بچه مونو بزرگ کنیم.

سرش روی صورتم به حالت اریب خم میشود و لبهایمان : در کم ترین فاصله از هم قرار میگیرند.

 

میدانم چقدر برای بوسیدنم دل دل میزند و میدانم اگر سونامی بوسه هایش آغاز شوند، قطع به یقین ، میتواند جای جای پوستم را کبود کند.

اوج بی قراری اش را میدانم و به آن دامن میزنم

 

بگو با یه فکر کورکورانه زندگیمونو خراب نمیکنی… بگو با

کشتن سیاوش ، همه چیزو به هم نمیزنی

جمله ی آخرم لحظه ای صدای نفس هایش را قطع

میکند.

حالا قلب من گاپ گاپ میکوبد و ..

منتظر واکنش نهایی اش هستم…

واکنشی که منجر به گشاد شدن پره های بینی اش….. مردمک هر دو چشمش میشود….

یک فشار مضاعف به چانه ام وارد میکند و قبل از اینکه دوان دوان از جسم نیمه جانم دور شود ، آهسته نفس

میزند

جلوی چشمات…خونشو میریزم شیرین…!

 

 

داریوش

با گامهای تند و سنگینش به سرعت از راهروها عبور

میکند.

همین الان خبر میخواهد.

نمیتواند تا صبح پلک روی هم بگذارد.

نمیتواند صبر کند تا روز برسد و ایرج ، خبرها را دستش

برساند.

وارد اتاق کار میشود و قبل از بسته شدن در ، منوچهر را

بلند صدا میزند.

گامی که به داخل برمیدارد ، منتهی به چپ کردن میز بزرگ

وسط اتاق میشود.

یک صدای مهیب، در دل اتاق بلند میشود و منوچهر موهای به هم ریخته و پوست کبود داریوش را میبیند

دردت به سرم آقا… چه غلطی بکنم که آروم بشی…؟

تند تند نفس میکشد و یقه ی بازش ، عضله های ورم کرده ی سینه اش را به نمایش میگذارد

 

ایرجو بیار…. بیارش همین الان…!

منوچهر جرأت میدهد به خودش و نیم گام به طرف میز بار

برمیدارد:

شراب بریزم؟

_گفتم ایرجو بیاااار…!

از صدای فریادش ، منوچهر سر جایش ایست میکند:

گفتم تلیفون کنن خونه ی ننه ش.نیم ساعت نشده خودشو میرسونه. خیالتون نباشه آقا ، همه چی رو به راه

میشه…

دست به صورتش میکشد و لحظه ای بعد ، آن ها را پایین

می اندازد:

از جواد خبری نشد؟

آصید داره سور و سات عروسی جاهد رو میچینه.هیچکس خبر نداره پی سیاوش میگردین آقا…اون جواد مارمولک هم هنوز سر و کله ش پیدا نشده…

 

لب پایینش را محکم ، بین دندانهایش میفشارد و منوچهر صدایش را پایین می آورد

– آقام جسارته…فقط… خواستگاری که قرار بود فی الفور با کبریا خانم عقد کنن ، پا پس کشیده…

ابروهایش به سرعت در هم پیوند میخورند و چشم ریز

میکند:

_یعنی چی…؟ کی تُ* مشو داره خواهر خان رو پس

بفرسته…؟

اون بنده خدا تا لحظه ی آخر راضی به این وصلت بود آقا… معلوم نیست چش شده… بعد از اینکه با کبریا خانم دیدار کرد ، پشیمون شد.

پلکش میپرد.

کبریا دارد بازی اش میدهد…؟

به گمانش میتواند تک تک خواستگارها را اینگونه بپراند و تا هر وقتی که دلش خواست ، اینجا بماند…؟

 

یا شاید هم نقشه ی فرار دیگری با آن بی سر و پا ترتیب

داده اند.

با پا ، روی زمین ضرب میگیرد و صدای منوج ، لحظه ای حرکت پایش را متوقف میکند

یکی هست آقا… تا آخر عمر غلام حلقه به دوشتون

میمونه…!

سر بالا میکند و با منوچهر که چشم در چشم میشود ، مرد

آهسته تر از قبل لب میزند

_کیانوش… پسر دایه…!

 

چشم های داریوش دو دو میزنند.

خشمی که وجودش را در بر گرفته است ، باعث شده

چشم و گوش ببندد و فقط بخواهد این قائله را تمام کند.

 

احدی نمیتواند با آبرو و ناموسش بازی کند شاید با گذاشتن این راه اجباری، جلوی پای کبریا ، باعث میشد زودتر تصمیم به رفتن بگیرد…

قطعا کبریا نمیخواست با مردی که دوست ندارد ازدواج

کند.

بدون شک ، بعد از این میتوانست تصمیم قاطعی برای

رفتن بگیرد:

_بیارش…!

چشم های منوچهر به برق مینشینند و فورا گامی به عقب

برمیدارد:

-الساعه…!

منوچهر میرود و سرباز را برای سر و سامان دادن به وضعیت اتاق ، داخل میفرستد.

داریوش درب بطری مشروب را باز میکند و جام را تا نیمه

پر میکند.

گاماس گاماس…

کبریا برود… کلک جواد کنده شود.

بعد میتواند آنگونه که میخواهد ، روی مجازات کردن ، تکه تکه کردن و یا حتی سلاخی کردن سیاوش مانور دهد…

 

سر میکشد آن چند جرعه ی گس را و کسی روی در میزند

سرباز که وسایل را به تازگی مرتب کرده است ، عقب عقب بیرون میرود و در را برای منوچهر و پسر دایه باز میکند.

مرد چهارشانه و بلند قدی که…مانند دایه چشم سیاه

ندارد…

انگار که چهره اش ، داریوش را یاد کسی می اندازد.

چهره ای آشنا که انگار بارها و بارها دیده است

شبتون به خیر داریوش خان…!

داریوش با چانه به داخل ، و مبلمان اشاره میکند و جوان خوش سیما ، با تکان سر و تشکری مؤدبانه گوشه ای می

ایستد.

منوچهر رندانه لبی میکشد و داریوش با اخم های درهم ،

جام دیگر را پر میکند

چند سالته…؟

_نمیدونم…!

 

چهره در هم میکشد و در چشمانش زل میزند.

قصد دست انداختن داریوش را که ندارد…؟

درست و حسابی جواب آقا رو بده…یعنی چی

نمیدونم…؟

مرد جوان که کیانوش نام دارد ، نگاهی به منوچهر می اندازد و بدون اینکه بترسد ، و یا خودش را ببازد ، جواب میدهد

_آقام بعد از سه چهار سال برام سجلد گرفته…سن دقیقمو نمیدونم… شاید سی و چهار… شاید سی و سه…!

 

سنت مهم نیست….منوچهر…؟

_جونم آقا…؟

داریوش به طرف پنجره میرود تا جعبه ی سیگارش را از روی طاقچه بردارد

 

_ملتفتش کن…!

کیانوش با کنجکاوی ، نگاهش را از شانه های داریوش

میگیرد و به منوچهر میدهد:

اتفاقی افتاده؟؟ باید از اینجا برم؟

لازم نیست جایی بری… کاری بهت سپرده میشه که اگر بتونی درست و حسابی از پسش بر بیای ، هر چیزی که بخوای ، هر خواسته ای که داشته باشی بهش میرسی…!

من متوجه نمیشم…

باید با خانم کبریا ازدواج کنی…..!

کیانوش با چهره ای درهم، از در اتاق بیرون میرود و داریوش اشاره میکند ایرج را داخل بفرستند.

منوچهر خوشحال از اینکه پیشنهادش خوب گرفته ، به دنبال کیانوش میرود تا بیشتر راهنمایی اش کند.

ایرج که وارد میشود ، در را فورا میبندد و روی پا نزدیک

میشود

 

_منو خواسته بودین

آقا؟

فیلتر سیگار ، توسط انگشتان داریوش له میشود

_منوچ گفت خبرایی شده… زودتر مقر بیا و گشش نده…!

جسارتا اگر قلو مطلب ، درمورد سیاوش فتاح هست خدمتتون عارض شم که خبر رسیده دختر تیمسار برای

سفر به ایران اقدام کردن…!

_میخوای بگی تنها میاد؟

ایرج چشم های سرخ داریوش را میبند و سر پایین می اندازد

طرف میدونه چه غلطی کرده آقام… به این راحتیا دم به

تله نمیده

داریوش نفس پر از خشمش را فوت کرده و دکمه ی

سومش را هم باز میکند

_دعوتنامه ی شخصی برای سناتور بفرست… تیمسار

 

محمودی و خانواده ش همگی ، عروسی کبریا دعوت

میشن….

سیاوش میتواند روی حرف سناتور حرف بیاورد؟ قطعا از ترس محروم الارث شدن ، تا اینجا را می دود…

پرواز میکند و می آید…

رو چشمم آقا… امر دیگه ای با من ندارید…؟

نه ….ندارد…

فقط میخواست از آمدن و نیامدن آن بی شرف خبردار

شود…

فقط میخواست خودش را آرام کند که… می آید….

حتی اگر با پاهای خودش به ایران برنگردد ، داریوش میداند چگونه او را تا خود تکیه افشار ، کشان کشان ببرد…

_مرخصی…!

 

 

شیرین:

با شنیدن صدای در ، یقه ی لباسم را مرتب میکنم و سرم

را بالا میگیرم

_بیا…!

اکرم داخل میشود و فورا در را روی هم میبندد. روی نوک انگشتان پا ، تند و تند به طرف تختم گام برمیدارد و من موهایم را پشت گوشم میفرستم

چی شد …؟ فهمیدی مهمونش کی بود…؟

نگاهی به عقب می اندازد و صدایش را پایین می آورد

یکی از درجه دارای دولت بوده خانم… برای گرفتن داروی این مریضی کوفتی… یه خبر دسته اول دیگه دارم!

میتوانم نفس حبس شده ام را رها کنم.

میتوانم قلب حسودی که از دیشب خودش را گوشه ای مچاله کرده بود را آرام کنم.

خشمم را سر و سامان دهم و چشم به دهان زن بدوزم

چی شده ؟ زود بگو…

 

کبریا خانم چاره ای جز قبول کردن مگه دارن؟ کسی رو حرف خان مگه حرفی میرنه؟ از وقتی که یاد دارم زاده و نوه زاده ی خان و خان سالارا ازدواج مصلحتی داشتن… اصلا کدومشون خاطر خواه زنش شد جز آقام داریوش؟ مینو خانم خدا بیامرز هم لقمه ای بود که خانم بزرگ برای آقام

!پیچید

 

مینو…

کاش آنقدر ابله نباشم که به او هم حسادت کنم.

به شب هایی که با داریوش گذرانده فکر کنم و حتی به

بوسه هایشان…

داریوش چگونه با خودخواهی درمورد بوسیده شدن یا نشدنم از من سوال میپرسد؟

حتی خود نصر الله خان… شاید شمام شنیده باشی چرا گذاشته…

اسم عمارت قدیمی روچم سی

آری … شنیده بودم او هم دلباخته ی دختری با چشم های سیاه شد… همه فهمیده اند چرا نصر الله خان ، نام عمارت

را چم سیا گذاشته است…

 

حتی مادر داریوش…

تصور اینکه خودم را جای آن زن بگذارم ، خیلی خیلی

سخت است…

خدا منو بکشه… زبونم لال زبونم لال اگر شمام آقامو با این خشمش ول کنید به امان خدا هیچ بعید نیست که….

نگاه تیزی به طرفش میاندازم و او در دم ، با دست روی

دهانش میزند

_آ… خاک به سرم…

اخم های در همم بیشتر باعث میشوند خودش را جمع کند

مادرت نگفت اون زنی که نصراللہ خان عاشقش شدہ کی

بوده…؟

برای لحظه ی باز هم برمیگردد و پشتش را نگاه میکند. این حرکتش میتواند من را تا مرز دیوانگی عصبی کند:

نه والا خانومم… فقط چیزی که خودم تو بچگیم متوجهش شدم این بود که خان سالار ، یعنی پدر نصر الله خان با طایفه ای که دشمنی دیرینه داشتن ، آشتی کردن و

 

 

به پاس اون دست دوستی که به طرف هم دراز کردن بینشون وصلت اتفاق افتاده… نصرالله خان و خانم بزرگ

که عقد میکنن ، خانم بزرگ چندین سال صاحب بچه نمیشن… همون موقع ها بوده که نصرالله خان بهونه دستش می افته که زن دوم بگیره… ولی همون روزا خبر میرسه خانم بزرگ آبستنه…

چه جالب…

چرا تا به حال اینها را با این همه وضوح نشنیده بودم؟

یعنی میخوای بگی نصرالله خان بعد از اینکه مامان داریوش حامله شد ، دیگه اسم زن گرفتن نیاورد…؟

سرپیچی

ای خانوم…مگه میتونستن اسمشو بیارن؟خان سالار چنان قدرتی بالا سرشون گرفته بود که هیچ کس جرأت نداشت که… خانم بزرگ از دخترای خان بالا ده بود…کسی مگه میتونست سرش هوو بیاره…؟ حتی خواهر خان سالار به خاطر اینکه خاطر خواه یکی از نگهبانا شد و خان اجازه ی ازدواج بهشون نداد خودکشی کرد.

مردمک هایم در حدقه تکان میخورند.

خواهر خان سالار…؟

یعنی عمه ی پدر داریوش…؟

 

 

اکرم وقتی میبیند من تقریبا هیچ چیز از گذشته ی این خانواده نمیدانم ، چشمانش به برق مینشینند.

ذوق میکند برای گفتن حرفهایی که تازگی به همراه دارند:

_یعنی شما نمیدونستید آقام نصرالله ، یه عمه ی جوون داشتن که فوت شدن…؟

دل آشوبه ام زیاد میشود.

یک حس بد…

اگر کبریا هم بخواهد مانند او ، دست به چنین کاری

بزند…؟

– نمیدونستم خب… میشه یه کم قشنگ تر توضیح بدی – اینقدر کفر منو با تیکه تیکه حرف زدنت بالا نیاری…؟

جلوتر می آید و کنارم روی تخت مینشیند

_آره… با سم خودکشی کرد طفلی… بعدش خان سالار دستور داد نگهبان رو تیر بارون کنن.

سیخ تیز و داغی از سینه ام رد میشود.

مردمک هایم دو دو میزنند و اکرم ، فضا را با پچ پچ کردنش

، جنایی تر میکند

به هیچکس نگفتن قضیه خود کشی بوده… گفتن مریضی

 

قلبی داشته…!

دست روی صورتم می

گذارم.

خدای من…

سر جواد و کبریا چه می آید…؟

چرا این ناموس و غیرت لعنتی دست از سر ما برنمیدارد…؟

چند جان دیگر گرفته شود ، این اسم ناموس و ناموس پرستی از سر زبان ها می افتد…؟

_ببینید بحثمون سر زن دوم گرفتن نصرالله خان بود و به کجا کشیده شد…

چه قلوه سنگهای بزرگی در سینه شان داشتند… چقدر راحت دم از قتل و کشتن میزدند.

زن دوم…

یعنی اگر من بچه دار نمیشدم ، داریوش سرم هوو می آورد…؟

حتى فکر کردن به آن میتواند موهای تنم را سیخ کند.

_داریوش و مینو… وقتی هنوز اون خانم فوت نشده بود.

لکنت میگیرم و آنقدر خجالت زده ام درمورد پرسیدن این سوال که ، چشم از نگاه اکرم گرفته ام

 

تو اینجا بودی…؟ چطور بودن با هم…؟

_خانم اون زمان آقام داریوش توی کاخ چم سی زندگی میکردن… من اینجا کار میکردم… ولی روزایی که می اومدن اینجا میدیدمشون…مینو خانم زن آروم و نجیبی

بودن… زیاد صحبت نمیکردن…

 

اکرم با فکی که دیگر درد گرفته بود ، سینی را بلند کرده و از

اتاق بیرون میرود.

به کمدی که معمولا لباسهای داریوش در آن آویزان میشد نگاه میکنم و در نیمه بازش ، آن کت و شلوار سیاه دیپلمات را پیش چشمانم مجسم میکند.

دلم این روزها ، بیشتر از قبل برایش تنگ میشود.

من باردار هستم…

فرزند او را در راه دارم و حکمت ولعی که به آغوشش پیدا

کرده ام را نمیدانم.

آنقدر که سر روی سینه اش بگذارم و صدای نفس هایش ، مانند همیشه زیر گوشم بنشیند.

برایم آواز لری بخواند و من در آرامش ، منتظر بزرگ تر

 

شدن روز افزون فرزندم باشم.

اما این آرامش ، انگار دیگر هرگز قصد ندارد مهمان قلب

من شود.

آهم را بیرون میفرستم و تا برای استراحت زیر لحاف میخزم ، صدای باز شدن ناگهانی در ، و دوان دوان داخل شدن یک موجود کوچک ، من را به صورت غریزی از جا میپراند.

همش تقصیل توئه… تو بودیی

مردمک هایم در کسری از ثانیه گشاد میشوند و از حالت نیم خیز ، خارج میشوم.

شیفته است که با گریه، به اتاقم دویده است و به پهنای صورت کوچکش اشک میریزد.

چی شده…؟ حالت خوبه فسقلی…؟

با صدای مضطرب و لحن نگرانم میپرسم و تا به خودم می آیم ، یک جسم ناشناخته ، به طرفم پرتاپ میشود.

 

اولین کاری که میکنم ، حایل کردن هر دو دستم روی شکمم است و بعد… دزدیدن سرم…

جسم سفتی به شانه ی راستم میخورد و من با شگفتی زیاد

، سر بالا می آورم.

_تو بودی… به خاطر تو عمه م شبا گلیه میتنه… بابام سرش داد میژنه… تو دفتی بابام عمه مو بنداژه بیلون…

لحاف ضخیم را روی شکمم نگه میدارم و به نزدیک تر آمدنش نگاه میکنم.

او یک کودک است و… این من را بیشتر از هر وقتی

میترساند:

آروم باش تربچه… خب…؟ من نبودم… من چیزی به بابات

..گفتم…

با پشت دست، اشک زیر چشمش را پاک میکند و هق زدنش ، حال من را بد میکند.

هیچوقت با شیفته صمیمی نبودم اما… چگونه باعث شده بودم از من ، یک هیولای بزرگ در ذهنش بسازد؟

از وقتی که تو اومدی ، بابام و عموم همیشه دبا میتنن… خودم شنیدم دفتن تو بابامو جادو کردی… پسفردا که منم برگ بشم ، بابام منو هم بیلون میتنه…

 

دست روی سرم میگذارم و فشار میدهم.

این اراجیف را چه کسی در سر این بچه فرو کرده است…؟

به آرامی، از زیر لحاف بیرون می آیم و سمتش قدم

برمیدارم

بابات تو رو خیلی دوست داره… هیچ کس نمیتونه تو رو از خونه ی خودت بیرون کنه…خب…؟

چانه اش جمع میشود و غیض نگاهش ، میگوید که روزهاست از من کینه به دل برده است

تو میخوای پسر به دنیا بیالی که بابام دیگه منو دوس نداشته باشه… میخوای منو هم پرتم کنی بیلون

بالای سرش می ایستم و روی صورتش به آرامی خم میشوم قصد ندارم برای پرت کردن دوباره تک تک اشیاء داخل اتاق ، تحریکش کنم

من به بابات نگفتم عمه کبریا تو بیرون کنه… بعدشم ، کی گفت بچه ی من پسر بشه تو رو بیرون میکنم…؟

 

هق میزند و چشمان اشکی اش میگویند که دیگر مانند قبل

، من را دوست ندارد:

-وقتی عموم داشت میدفت شنیدم…همش تقصیر توئه… خودم دیدم عمه مو تو بازار بردی تو اون کوچه

هه…

چشم گرد میکنم و سرم را بالا میگیرم تا اول آرامشم را مقابل این کودک حفظ کنم، و بعد هم جواب درخوری بدهم … اما با دیدن قامت بلند داریوش در چهار چوب در ، پاهایم روی زمین خشک میشوند.

 

از نگاه پر از غیض و شاکی اش نمیتوانم بفهمم دقیقا از چه

کسی شاکیست.

از من… یا کسانی که من را برای این دختربچه ی کوچک و معصوم ، شبیه به یک دراکولای بی رحم کرده اند.

رشته ی کلام از دستم میرود اما … حتی یک لحظه اجازه نمیدهم چنین فکری در سر داریوش خطور کند.

 

سعی میکنم به خودم مسلط شوم و نگاه از چشمان قرمز

داریوش بگیرم

من عمه کبریا رو تو اون کوچه نکشوندم شیفته… یادت نیست….؟ من فقط دست تو رو گرفته بودم…فقط پیش

تو بودم…

داریوش هنوز قدم به جلو برنداشته است که شیفته با مشت کوچکش ، ضربه ای به زانویم میزند

_همش دستامو میکشیدی و تشماتو بلام قلمبه میکلدی… تو عمه مو فرستادی تو اون کوچه هه که گم

بشه…

از حیرت دهانم نیمه باز میماند ، ولی بدون اینکه حضور داریوش را در نظر بگیرم ، دستانم را روی سرشانه های کوچکش میگذارم تا آرامش کنم.

من آدمی نبودم که خیلی با بچه ها انس بگیرم… زنی نبودم که با خودشیرینی ، در قلب اطرافیانم جا باز

کنم…

اما آن موجود ناشناخته ای که شیفته در موردش حرف

میزد…

آن ، من نبودم…

 

من نه از کبریا متنفر بودم و نه قصد آزار دادن این کودک

شیرین را داشتم.

خم میشوم روی تنش و تا میخواهم در آغوشش بگیرم ، با گریه شروع به مشت پراندن میکند…

_ولش کن…!

صدای جدی و خشمگین داریوش که به گوشم میرسد ، قبل از اینکه خودم بخواهم از دختر بچه فاصله بگیرم ، او

از کمر ، مانند پرکاهی دخترش را بلند میکند و در آغوش

میکشد.

بوهای بدی به مشامم میرسد.

یک حس سرما وجودم را میگیرد تا بی اختیار ، قدمی به

عقب بردارم.

با …با… تو… دیده منو دوس …ندالی…؟

میبینم که چگونه چشم میبندد و با یکی از دستانش شیفته را به سینه اش میچسباند.

میبوسد موهایش را و دختر بچه هق هق میکند.

میقای منو هم…مث عمه م شوهل بدی…؟

، سر

 

فکش فشرده میشود و پشت به من ، به طرف در قدم

برمیدارد:

تو یکی یه دونه ی منی… همه چیز منی…گریه نکن میخوام ببرمت اسب سواری…

در اتاق توسط دربان باز میشود و صدای نیمه بلند شیفته ، در حالی به گوشم میرسد که من ، به نطفه ی تازه از راه رسیده ی درون شکمم ، وسط اتاق جا میمانیم

اون منو دوس نداله… عمه مو هم اون فرستاد توی کوچه تا اون آقاهه بدزدتش…

 

روی تخت مینشینم و نگاهم به یک نقطه خیره میشود.

کجای راه را اشتباه رفتم…؟

من آن روز ، فقط خواستم کبریا و شیفته را از این کاخ کوفتی بیرون ببرم…

 

من بعد از مدت ها خواسته بودم با چند نفر صمیمی شوم و علاقه ام را به آن ها نشان دهم.

شیرینی که عادت به لوس کردن خودش نداشت یک ساعت بعد، درست وقتی که هزاران بار به بنبست رسیده و هنوز هم در مورد قانون مزخرف دنیا به نتیجه ای نرسیده ام در باز میشود و داریوش داخل می آید.

بوی عطر تنش، این روزها به شدت با بوی دود سیگار هم آغوشی دارد…

آغوشش را از من درغ میکند و با آن دود لعنتی خودش را

آرام میکند.

و شیرینی که هیچ گاه فکر نمیکرد به یک نخ سیگار هم

حسادت کند…

سرم را که بالا میگیرم، مانند همه ی این چند روز ، چهره ی زمخت و خشمگینش را میبینم

_پاشو…!

_داریوش… چیزایی که شنیدی رو…

چشم میبندد و آهسته لب میزند

_بلند شو شیرین…!

 

دست روی صورتم میکشم و در حالی که سمت راست شکمم ، با یک درد سرد تیر میکشد ، از تخت پایین می آیم

اون یه بچه ست داریوش… آدمای دور و برش این حرفا

رو توسرش فرو کردن…

کف دستش بالا می آید و من از حالت سفت و سختی که به خودش گرفته است ، کلافه میشوم.

تو بارداری و وضعیتت به من اجازه نمیده خیلی روی اشتباهاتت مانور بدم. نه در مورد اون کوچه ی کوفتی ازت میپرسم… نه در مورد رفتار تندی که با شیفته داشتی…

رفتار تندم…؟ کدوم رفتار تند؟ اون روز من میخواستم ازش مواظبت کنم که گم نشه…

فقط

ششش… به خدمتکار گفتم وسایل شخصیتو جمع کنه… یه مدته به شیفته رسیدگی نکردم و این داره به شدت توی روحیه ش تأثیر میذاره…

قلبم برای ثانیه ای از تپش می ایستد. به خدمتکار گفته وسایلم را جمع کنند…؟

به چه علت…؟

 

این الان یعنی چی…؟ مگه من جلوی محبت کردن تو رو

به دخترت گرفتم…؟

بدون اینکه هنوز هم در چشمانم نگاه کند ، سری تکان میدهد و شمرده شمرده ، مانند زمانهایی که.

خشمش را کنترل کند ، لب میزند

امشب بله برون کبریاست…

سعی

دارد

چقدر سنگدل شده است…

به خاطر آبرو و شرفش ، دارد همه چیز را زیر پا میگذارد و

من نمیدانم این حق را به او بدهم یا نه…

ممکنه مهمون هم داشته باشیم…

داری چکار میکنی داریوش؟ اگر کبریا قبول نکنه از ایران بره و با اون پسر ازدواج کنه…

 

نمیخوام هیچ خطری تهدیدت کنه… ممکنه جواد بخواد شامورتی بازی در بیاره… ممکنه بازم بخواد از تو واسه رسیدن به هدفش استفاده کنه…

اکنون نگران من است یا نگران بچه…؟ میخواهد از من مراقبت کند یا وارثش…؟

ازت میخوام تا وقتی اون بچه به دنیا میاد ، هیچ بحثی رو با من شروع نکنی… تو اتاقت بمونی و…..

پلکم میپرد.

تا زمان زایمان ، در اتاقم بمانم…؟

درست شنیدم…؟

او دارد من را طرد میکند…؟

تو داری…داری مثل به کنیزی که… قراره وارثت رو به دنیا بیاره با من رفتار میکنی…؟

اینبار محکم چشم باز میکند و سفیدی غرق به خون نگاهش ، میتواند جدی بودن تک تک کلماتش را به من

اثبات کند:

چه بخوای چه نخوای ، تو… شیرین فتاح… دختر آصید

محمد فتاح… خواهر جواد فتاح…

 

مردمک هایم میلرزند…

دارد رعیت بودنم را به رخم میکشد ؟

یا اینکه به جای خون صلح آمده ام…؟

اون یه بچهی بیگناهه که به مراقبت نیاز داره… وارث به خاندان بزرگه… بچه ی منه و تو داری اونو حملش میکنی…

پلکم برای دومین بار میپرد.

نوک انگشتانم به سردی برف گراییده است و چشمانم ، رگ ورم کرده ی گردنش را میبینند…

همان رگی که بارها بوسیده بودم…

_تویی که اشتباهاتت سر به فلک کشیده و مجازاتت میمونه برای بعد… بازخواست کردنت میمونه واسه بعد…

نگاهش آهسته از چشمان مرطوب و لرزانم ، تا لب های از

هم باز مانده ام سُر میخورد.

از چانه ی جمع شده ام میگذرد و به شکمم میرسد.

_اینجا و پیش من بمونی ، صبح و شب با هم تنش داریم… برگرد به اتاق قبلیت و بیرون هم نیا…

 

من حتی دست مشت شده ای که برای در آغوش نکشیدنم اینگونه گره خورده بود را میبینم.

گفتم تو اتاقت تلوزیون رنگی کار بذارن…!

نفس مقطعم در گلویم میماند.

دارد من را با تلوزیون رنگی گول میزند…؟

یا میخواهد سرگرمم کند که از آن زندان راضی باشم…؟

اصلا این روزها، راضی بودن من مهم هست یا نه…؟

_منو… از اتاق مشترکمون… بیرون میکنی…؟

لرزش صدایم باعث میشود پلک روی هم بفشارد و سرش

را بالا بگیرد.

 

الان که اینقدر به حضورت… به حمایتت… به بغلت نیاز دارم ، منو بیرون میکنی…؟

پشت به من ، دست به صورتش میکشد…

باید این حجم از کلافگی و درماندگی اش را درک کنم…؟ یا نه… حق را به خودی بدهم که در حساس ترین برهه از عمرم قرار دارم…؟

لبهایم عصبی کشیده میشوند و تک خنده ی پر از رنجم ، به گوشش میرسد:

_کجاست اون مردی که هزار تا قول به من

داد…؟ کجاست اونی که واسه عاشق کردن من دنیا رو به هم ریخت…؟ تموم شد حرص و ولعت نسبت به

شیرین…؟

دستش از روی صورتش ، تا بین موهایش بالا میرود. بغض من عیان تر از آن است که متوجهش نشود

_تو…فکر میکنی اینجوری منو داغون کنی… از اون بچه واقعا یه بچه ی سالم در میاد…؟

 

به ناگهان برمیگردد و پوست قرمز شده اش ، مانند آتش

جلوی چشمانم نقش میبندد.

نزدیک شدنش…

سر جایم میمانم..

من اشتباهات زیادی داشتم…

میشد به خاطر حفظ زندگی مشترکم ، چنگ و دندان نشان

دهم…

میشد با وجود قلب شکسته شده ام ، پا فشاری کنم و او را

نگه دارم

اشتباه من این بود که نخواستم داداشم بمیره… اشتباهم این بود که نخواستم تو زیر و بم دزدیده شدنم رو بفهمی چون زن عموم تهدیدم کرده بود… تهدیدم کرده بود اگر بگم ، آبرومو میبره…

انقباض محکم چانه اش، نشان از خشم تلنبار شده اش

است.

شک ندارم اگر سیاوش جلوی چشمانش باشد ، بدون اتلاف وقت ، سلاخی اش میکند:

_داریوش من چطور میتونستم بهت بگم وقتی میدونستم اون زن چه خوابی برام دیده…؟ اون میخواست به همه بگه که من با سیاوش فرار کردم تا

انگشست شستش، در کسری از ثانیه ، محکم و بدون

 

 

انعطاف لبهایم را به هم میدوزد.

باز هم نام سیاوش را از زبان من شنید و دود از گوش

هایش بلند شد.

باز هم نامش را شنید و حالش بد شد

تکرار میکنم شیرین…. آویزه ی گوشت کن چون اشتباه بعدیت ، آخرین اشتباهت میشه…از اون اتاق بی صاحاب بیرون نمیای… فهمیدی…؟

قلبم درد میگیرد.

آن اتاق دیگر بی صاحب نیست…

انگار قرار بود بار دیگر ، صاحب دار شود…

چشم میبندم و نگاه عمیقم را از چشمان دو دو زنش

میگیرم

فشار انگشتش که روی لبهایم بیشتر میشود… صدای نفس هایش که تند تر میشوند.

خیالم که از بابت حرف های نگفته راحت میشود…

گامی به عقب برمیدارم و او را جا میگذارم.

شیرین میرود.

دختر آصید میرود که از وارث زند ها ، به خوبی نگه داری

کند.

 

داریوش

رفتنش را با چشم میبیند و تکه ای از وجودش ، کنده

میشود.

نگاهش روی رد پاهای دخترک است…

دختری که با مردمکهای خشک شده ، تک تک کلماتش

را شنید…

شنید و رفت.

مشت محکمی به اولین دیوار سر راهش میزند و نفس هایش

یکی در میان میشوند.

شیرین میداند داریوش بدون او یک مرده ی متحرک است

اما… باید سر عقل بیاید…

باید بزرگ شود…

باید شیفته را مانند آن کودک تو راهی دوست داشته

باشد…

باید یاد بگیرد بین او و آن جواد دزد ناموس ، یکی را انتحاب

کند.

هر دو با هم نمیشود

یک سرش منتهی به کسی میشود که غرور مردانه ی داریوش را با دزدیدن خواهرش له کرد.

 

دستبرد به آبرویش زد و باید تاوانش را پس بدهد….

روی دیگرش داریوش

مردی که اگر دنیا هم به آخر خط خودش برسد ، هرگز دست از سر شیرین برنمیدارد.

یک حس غریب ، وجود مردانه اش را میلرزاند .

نگاه آخرش…!

پیشانی اش را به مشتی که روی دیوار نشانده است میچسباند و همه جا بوی او را میدهد

چگونه میتواند هشت ماه بدون این بوی لعنتی ، چشم

روی هم بگذارد…؟

تق تق تق…

صدای محکم در است…

برگشت…؟

داریوش به سرعت سر بلند میکند و به طرف در اتاقی برمیگردد که کامران ، بدون اجازه داخل میشود

_داداش بیا بگو این مزخرفات رو جمع کنن تا کاسه کوزه هاشونو نشکستم…

 

قیافه ی عصبانی و سرخ کامران ، ذره ای برایش اهمیت

ندارد دیگر.

او از شیرین بدش می آید.

از زن داریوش…

کاسه کوزه ها مال مهمونی شبه… زنگ بزن چم سی کاوه

هم خودشو تا شب برسونه…!

میگوید و به طرف در گام برمیدارد . باید بیرون برود از این هوای بغ گرفته ی لعنتی…

همین هوای پر از جدایی…

کاوه مریضه… تب و لرز کرده…!

 

پاهای داریوش روی زمین میخ میشوند.

این روزها این کلمات را به وفور شنیده است.

،

 

و همین باعث میشود با احتیاط ، به طرف چهره ی درهم

کامران برگردد

یعنی چی تب و لرز کرده….؟ چاییده…؟

کامران دست به صورتش میکشد و تا روبه روی داریوش ، قدم پیش میگذارد:

اون بله برون مسخره رو کنسلش کن داریوش… من کبریا

رو راضی میکنم بره…

نبض شقیقه ی داریوش میبرد

_گفتم کاوه چش شده …؟

با هم روبه رو میشوند و کامران نگاه به گردن باد کرده اش

می اندازد:

_صبحی زنگ زدم عمارت… خدمتکار جواب داد… گفت کاوه از یکی دو روز پیش حالت تهوع داشته… امروز تب و لرز کرده…

پس چرا وقتی رفتم اونجا چیزی نگفت…؟ حالش خوب

بود که…

کامران اخم در هم میکشد و نوع نگاهش ، داریوش را

عصبی

میکند

 

_چیه…؟ نکنه میخوای بگی شیرین کاوه رو مریض کرده…؟ میخوای کاسه کوزه مریض شدن کاوه رو هم سر

اون بشکنی…؟

کامران دستی به موهایش میکشد و دست دیگرش را به کمرش میگیرد:

کاوه با دارو درمون خوب میشه بیا تکلیف این دختره رو روشن کن که مثل دیو بالا سرش نشستی به زور شوهرش

بدی…!

داریوش این چند روز ، نسبت به همه شان کینه به دل

دارد.

عصبی

است و اگر پایش بی !

افتد ، حتى ممکن است مشت

محکمی روی صورت کامران بزند:

اون دختر خیلی وقته از حد گذرونده… بهش مهلت دادم… وقت دادم که مثل بچه ی آدم ، واسه آینده ش تصمیم بگیره… اما خودش هار شد…قدر آرامش منو ندونست… قدر نفسایی که میکشید رو ندونست و خودش با پشت پا زیر همه شون زد…!

کامران فک میفشارد و نگاه به چهره ی برزخی داریوش

میدوزد

 

هر کاری بخوای باهاش بکنی تف سر بالاست…!

و داریوش ، با نیم قدم سینه به سینه ی برادر می ایستد و از بالا ، نگاه جدی و سرخش را در چشمان کامران میکوبد

_تف سر بالا یعنی زنده گذاشتن آدمی که لیاقت زنده موندن نداشت…تف سر بالا یعنی همین که میدونستم اگر آقام زنده بود سر اون دختر رو بیخ تا بیخ میبرید و من بهش امون دادم…تف سر بالا یعنی یاغی گری تو و اون سلیطه تو

روی من…

_بسه…چقدر میخوای جور ناموس و غیرتی رو به دوش بکشی که اجدادمون به غلط برامون جا گذاشتن… چقدر میخوای اون کلمه ی مسخره رو علم کنی و همه مون رو

باهاش زجر بدی…؟

داریوش با پوست تیره، انگشت کنار شقیقه ی کامران میکوبد تا حالی اش شود.

بفهمد کجا و در چه برهه از زمان به دنیا آمده است:

تو مغزت فروکن امثال من تو اگر اسممون خان و خانزاده ست… نوکر بی جیره و مواجب یه ایل هستیم که چشمشون به دهن ما مونده… چشمشون روی آبرو و ناموس ما مونده

و اگر کوچیکترین غلطی بکنیم، همینان که آبروی ما رو پرچم عثمون میکنن و همه جا میچرخونن… همینان که تو خونه و در و همساده پشت سرمون پچ و واپج میکنن و آخر سر ، بی گناه تر از خودشون خداست…

 

اون خواهرته…!

_ششش… کبریا بد تا کرد با من و آبروی خاندانم… زنده ست چون داریوش مثل خون خورهای عهد قجر ، روجون

خانواده ش قمار نمیکنه… زنده ست چون حق نفس

کشیدن داره… زنده ست چون اون هم آدمه… اماااا… اماااا ایندفعه نمیتونه به گند دیگه بزنه و به همین راحتی قسر در بره… بی آبرویی کنه و بره زن اون بی همه چیز بشه ، نه… از این خبرا نیست… یا میره فرنگ… یا همینجا چوب همه ی

بی عقلی هاشو میخوره…!

 

ایرج آخرین شماره را میگیرد و بعد از شنیدن صدای بوق ،

سرش را بالا میگیرد

_الو…

سلام… بله… ممنون ، وصل کن اتاق آقا کاوه…!

چند لحظه ی بعد، گوشی را به طرف داریوش میگیرد:

میگه خوابیده… میخواید خودتون صحبت کنید آقام…؟

داریوش با پریشانی سیگار را در جاسیگاری له میکند و گوشی را چنگ میزند:

 

_حالش چطوره…؟

سلام آقام… سقه سرت بام…

صدای گل آقاست که در گوشش میپیچد و داریوش کلافه :

دو انگشتش را گوشه های چشمش میمالد

_گل آقا حرف بزن… کاوه حالش چطوره…؟

والا چی بگم آقام..؟ تا همین دیشب حالشون خوب بود…خوبی که میگم این نبود که مثل همیشه باشن…چند باری خانم دیده بودن دارن بالا میارن… امروز لرز کردن…

چشم میبندد و لثه هایش، از فشار زیاد دندان هایش درد

میگیرند:

چرا وقتی اومدم یکیتون این موضوع رو نگفت…؟ بالا میاره و شماها دهنتونو میبندین…؟ طبیب اومده یا نه…؟

_آقام طبیب خبر کردیم… هنوز نیومدن…

گوشی میان انگشتان داریوش فشرده میشود.

گرفت…

کاوه هم آن مریضی کوفتی را گرفت….

یه بار دیگه زنگ بزن ، اگر تا وقتی من میرسم اون طبیب ل گوری نرسیده باشه خودش و اون مدرک طبابتشو

 

میفرستم ته جهنم…!

میگوید و همراه با کوبیدن گوشی روی تلفن ، کتی که آماده و محیا در دستان ایرج جا خوش کرده است را چنگ میزند.

در کوتاهترین زمان خودش را به چم سی میرساند… در راه ، هزاران بار به نگاه آخر شیرین فکر میکند… به یاد می آورد و انگار توی دلش خالی میشود…

نکند دیگر عاشق داریوش نباشد…؟ نکند متنفر شده باشد…؟

از ماشین پیاده میشود و صدای کفش های راق و شاق ، و قدم های تندش، همه ی اهالی را خبر دار میکند.

از پله ها بالا میرود و گل آقا به دنبالش

آقام نرید داخل اتاق… طبیب از پشت تلفن گفتن کسی داخل نره وگرنه همه گیر میشه…

لحظه ای پشت اتاق ایست میکند. اگر آن ویروس را با خودش به عمارت ببرد…؟

اگر شیفته و شیرین هم مبتلا شوند…؟

 

دستمال را از جیبش بیرون میکشد و جلوی دهانش نگاه

میدارد

تو بمون همینجا…!

 

دستگیره ی در را پایین میکشد و داخل میرود. اولین جایی که مینگرد، جسم مچاله شده ایست که زیر

لحاف خزیده…

گرمای شدیدی به طرفش هجوم می آورد تا نگاهش را به

شعله های شومینه بدهد.

قدم به جلو برمیدارد و به جسم لرزان برادر نزدیک میشود. برادر کوچکتری که هذیان زیر لب میراند و تا همین دیروز حالش خوب خوب بود.

اگر آن چند سرفه ی کوتاه را در نظر نمیگرفت.

_کاوه…؟

صدای نامفهومی از گلوی کاوه بیرون می آید و خبری از

 

آفرین نیست.

همان بهتر که در اتاقش بماند.

پشت دستش را روی پیشانی عرق کرده ی کاوه قرار میدهد و بار دیگر ، با نگرانی صدایش میزند:

_کاوه…؟پاشو ببینمت…چشماتو باز کن…

_دادا…ش…

پلک های نیمه بازش را به داریوشی میدوزد که با نگاه مات ، خیره ی حال بدکاوه است

چی شدی تو…؟ کجا رفتی…؟ از کی گرفتی این مریضی

لعنتی رو..؟

دست نیمه جان کاوه که به رنگ برف درآمده است ، مچ داریوش را خیلی کم ، فشار میدهد:

_دار..م یخ میکنم…

یخ…؟ پس چرا پوستش از آتش داغ تر است…؟

نفس پرصدا و عصبی اش لای دستمال گم میشود. کاش این تکه پارچه را گوشه ای پرت کند.

 

_لحاف…ماشته برام بیار…

داریوش دستش را رها میکند و خودش برای اولین بار ، به طرف کمدی قدم برمیدارد.

پتو… لحاف… ماشته… همه را ا یک دست نگاه میدارد.

میداند تبش بیشتر میشود.

میداند گرما برایش مضر است…

اما وقتی اینگونه با التماس درخواست میکند…وقتی دندان هایش روی هم کلید شده اند.

میتواند به همین راحتی دستمال روی دهانش نگاه دارد و

اجازه دهد همینگونه بلرزد…؟

کاوه… کبریا… کامران…

هر چقدر هم که سرکش باشند… هر چقدر که بخواهند روی حرفش حرف بیاورند… باز هم خواهر و برادر داریوش

هستند…

چگونه میتواند از جانشان بگذرد…؟

چگونه میتواند به اسم غیرت، جان خواهرش را بگیرد…؟

هر سختگیری ای هم که هست… فقط و فقط به خاطر نام بزرگ خاندانی ست که اسم و رسمشان را برای داریوش ، به

امانت گذاشته اند.

_الان… الان گرمت میشه…

هرسه را با یک دست ، به سختی روی تنش می اندازد و

 

صدای تق تق در اتاق به گوشش میرسد

_بیااا…

 

در باز شده و طبیب، با یک ماسک پارچه ای سفید رنگ ،

داخل میشود

_سلام عرض شد آقا…

داریوش نگاه از فک لرزان کاوه ، و آن حدفاصل بین پلک هایش میگیرد و زاویه ی دیدش را عوض میکند:

داره میلرزه…. بیا به کاریش کن…

طبیب به قدمهایش سرعت میدهد و همزمان ، کیفش را کنار طاقچه باز میکند

 

رو چشمم آقا…اگر ممکنه از اتاق بیرون برید که خطر

سرایت نباشه…

داریوش گوشه ی ملافه را با ضرب رها میکند و برق تیز

نگاهش را به مرد میدهد

هر چیزی که نیازه بگو فراهم کنم… از آمپول و دارو گرفته تا پول و مال و منال… یه خط رو تن داداشم بیفته

نابودی…فهمیدی…؟

طبیب عینک میزند و به سرعت مشغول کنار زدن پتوها و

لحاف ها میشود

نیازی به پول و مال و منال نیست آقام…ما اونقدر به شما مدیونیم که تا آخرین نفسمون بهتون خدمت کنیم طلبتون رو پس نمیدیم

تب سنج را زیر بغل کاوه میگذارد و دست روی پیشانی اش

قرار میدهد

از لحاظ دارو دوا ، هر چیزی که با هزینه ی خودتون برای مردم سفارش دادین کافیه… هیچ داروی خاص دیگه ای نیاز نیست… فقط باید ازشون آزمایش بگیریم ببینیم واقعا آنفولانزاست یا عفونتی که خودشون از قبل داشتن…

 

داریوش میخواهد خشمش را روی آن تکه پارچه خالی کند

و انگار نمیشود:

هیچ مریضی قبلی نداشته… سالم سالم بوده…

طبیب کمی زودتر تب سنج را بیرون میکشد و فورا برای درآوردن آمپول ،قدم تند میکند:

خداروشکر… این بیماری کسانی رو از پا در میاره که بیماری زمینهای داشته باشن…. انشاالله که زودتر بهبود

پیدا میکنن…!

آمپول را داخل سرم میزند و آنژیوکت را به رگ کاوه وصل

میکند.

امیدوارم شما درست بگین… اما این میزان تب ، برای یه بدن سالم اتفاق نمی افته…

یعنی چی بدن سالم… عیب و علت میخوای رو برادر من بزنی…؟ اگر از عهده ی دوا درمون برنمیای بگم طبیب از طهرون بفرستن…

 

طبیب سرنگ خون را از رگ دست دیگرش جدا میکند و نمونه خون را در یک شیشه ی کوچک میریزد

از اینکه باعث برداشت اشتباه شدم معذورم آقا… اما تبشون دو درجه از حد معمول یک شخص مبتلا به آنفولانزا بالاتره… این یعنی خطر از بین رفتن بینایی ، آب شدن کلیه و حتی درگیر شدن سیستم حرکتی بدن…ما در

وهله ی اول به این نیاز داریم که تب ایشون رو پایین بیاریم و از اومدن افراد به اتاق جلوگیری کنیم.

گندش بزنند…

چه کسی این مریضی کوفتی را آورد…؟

جواب آزمایشش کی میاد…؟

و طبیب ، اینبار دیر تر جواب میدهد

_متاسفانه به کم طول میکشه…..!

 

 

دست روی پیشانی اش قرار میدهد. دیگر نیاز به آن تکه پارچه نیست.

یک ماسک ضخیم از طبیب گرفته است و خدا پدر دوزنده

ی اینها را بیامرزد.

تبش دیگر آنقدر شدید نیست.

پایین آمده است اما ، نه آنقدری که بشود گفت خوب

شده است.

دستش را که برمیدارد کاوه، باز هم پلک های نیمه جانش

را باز میکند

 

_داداش…

صدایش گرفته و خش دار است.

انگار حنجره اش را خراش داده باشند:

_خودتو اذیت نکن…بگیر بخواب و استراحت کن… من بازم

میام…!

همین الانش هم دیر کرده است…

بله برون کبریا…

شاید.

هم

نقطه ی تسلیم کبریا…

آفرین…

تو یکی از اتاقای طبقه پایینه این مریضی واگیر داره بهتره فعلا همدیگه رو نبینید.

 

سر تکان میدهد و پلک هایش هم تلاش میکنند کامل باز

شوند و انگار نمیشود:

_اون بچه ی منه… هیچ کس حق نداره بهش بگه

حرومزاده…!

نگاه داریوش سخت میشود. هذیان میگوید….؟

آفرین جایی برای رفتن نداره… مبادا…مبادا تا وقتی من تو این وضعیت مزخرف… دست و پا… میزنم … کسی بخواد

اذیتش کنه؟

داریوش نگاه میگیرد :

کسی قرار نیست اذیتش کنه… اسیر که نیست… بچه داداش منو قراره بیاره…

پوست گل انداخته از تب کاوه ، لحظه ای کبود میشود:

تا وقتی که بچه هست… اونم هست… تا وقتی بچه بزرگ میشه ، اونم هست… قول تو قوله داداش… فقط تا وقتی حالم بهتر میشه ، حداقل بهش احترام نمیذاری ، اجازه نده کسی اذیتش کنه…

گره بین ابروهای داریوش باز نشدنی است

 

کدوم خری جرأت میکنه به بچه ی تو بگه حرومزاده…؟ این فقط به آنفولانزای ساده ست… یکی دو روز تب میکنی بعدش خوب میشی…

طبیب از گوشه ی اتاق ، سر پایین انداخته و مکالمه ی دو برادر را گوش میدهد.

انگار طفلک آنقدری تب دارد که لب به هذیان باز میکند:

نگران نباشید آقا کاوه… کمتر از ده روز دیگه کاملا بهبود

پیدا میکنید…!

داریوش میتواند یک نفس آسوده

سر دهد و نگاه از صورت

طبیب بگیرد:

من امشب به کار خیلی واجب دارم… میرم ، ولی فردا بازم

میام …

خبر ندارد… کاوه نمیداند امشب بله بران کبریا است و همین بهتر که حواشی این اتفاق به گوش کاوه ی بیمار نرسد.

اگر حال من بدتر شد ، یه چند روز آفرین رو ببر کاخ…خواهش میکنم… اینجا یه بلایی سر اون بچه میاد…

داریوش دستش را میفشارد اما ، فاصله را حفظ میکند

اون طبقه ی پایینه… تو سعی کن مراقب خودت باشی که زودتر بتونی خوب بشی…

 

شیرین:

نگاه آخرش از یادم نمیرود.

آن ترس لانه کرده در چشمانش

نفس بند آمده اش، وقتی که داشتم عقب عقب از اتاق

خارج میشدم…

او میداند که اگر صبرم تمام شود… اگر شیرین مجازاتی بیشتر از اشتباهاتش ببیند ، حتی یک دم دیگر اینجا نمیماند…

باید جلوشو بگیری…!

آه عمیقم را بیرون میفرستم

پرده را رها کرده و کامل به طرف دایه برمیگردم

روی من حساب باز نکن دایه… اونقدری که تو فکر میکنی ، نمیتونم روی داریوش تاثیر بذارم… و البته دیگه نمیخوام باهاش صحبتی داشته باشم…!

هیچ حالتی در صورت زن همیشه جدی دیده نمیشود اما…مانند همیشه نیست دایه…

بدون حرکت ، مقابل من ایستاده است و میخواهد خواهشش را به گونه ای القا کند که آنچنان به غرورش خدشه وارد نشود:

 

تو خیلی خوب میدونی به خدمتگزار ، نمیتونه رو حرف اربابش حرف بزنه…اگر این زور و زور گفتنا به پسر من ادامه پیدا کنه ، هر آن امکان داره این بار با انتخاب خودش ازم جدا بشه…میره ، پشت سرشم نگاه نمیکنه…!

لبهایم رو به پایین کش می آیند.

داریوش دیگر هرگز کلامی از من را نمیشنود…

نه اینکه او نخواهد…

من دیگر نمیخواهم هیچ گاه از او خواهشی داشته باشم

من اگر اونقدری که تو فکر میکنی برای داریوش ارزشی داشتم ، برادرم رو میبخشید

اگر احساسات من… آینده ای که باهاش دارم براش مهم بود ، هیچ وقت کار به اینجا کشیده نمیشد…

اون مثل دیوونه ها تو رو میپرسته…

پوزخند میزنم و دایه نگاه به سیب گلویی می اندازد که به سختی تکان میخورد…

مثل کف دستم اون بچه رو میشناسم… اون حسادت میکنه… از اینکه مدام خانواده ای رو انتخاب میکنی که

پشتت رو خالی کردن تا حد مرگ حسادت میکنه

 

لب هایم را میروند و اصلا این حرف دایه در گتم نمیرود

اون بچه نیست خاتون… اونقدری عاقل و بالغ هست که بفهمه من تو چه مضیقه ای قرار گرفتم و اون تو چه برهه ای زمان اینقدر داره به من فشار وارد میکنه…

لحظه ای خیره نگاهم میکند و بعد ، دستانش را در هم گره

میزند

اون از همین الان، برای رفتن احتمالی تو دیوونه شده… اما… یه حرفمو بازم تکرار میکنم… اگر نمیخوای این جهنم بیشتر از این داغ بشه ، اگر نمیخوای قیامت به پا بشه ، بله برون امشب رو به هم بزن…

دقیقه های طولانیست که به حرف های دایه فکر میکنم. همه ی آن ها من را در چاه عمیقی انداخته بودند و انتظار داشتند خودم ، با همین جسم ظریف و قلب کوچک از

 

پسش بر بیایم…

من عاشق شده بودم

اما هرگز… هرگز این عشق را برای خودم ، به خفت تبدیل

نمیکردم…

دست روی همان نقطه ی زیر و سرد میگذارم…

آری ، زیر…

زیر پوست شکمم ، یک جسم کوچک لانه کرده بود… یک جسم کوچک و قوی…

هنوز چند ثانیه از پلک گذاشتنم نگذشته است که کسی

محکم روی در اتاق میزند.

صدایی که باعث از جا پریدنم میشود…

ممکن است داریوش باشد…؟

_منم زنداداش…!

صدای کامران است که باعث میشود لچکم را فورا چنگ

بزنم.

آنگونه که او کلمه ی “زنداداش” را ادا کرد ، حتما یک جنجال حسابی دیگر در پیش داریم.

 

و حقیقتا ، من ، شانه هایم…و آن لوبیای کوچک ، دیگر از تحملمان خارج بود تنش های این چند روز

_بفرمایید…!

در باز میشود و من همزمان خودم را جمع و جور میکنم. چهره اش سراسر سرخ است…

نگاهش رو به پایین و من حتی نمیخواهم مقابلش ، و به احترامش سر پا بایستم:

_باز چی شده…؟ باز چه گندی زدید که مقصرش

شیرینه…؟

نگاه تیز و پر از مفهومش بالا می آید و من میبینم چگونه

برای گفتن دل دل میکند:

از اینجا برو…!

مردمک هایم در کسری از ثانیه ، به شدید ترین شکل ممکنشان تکان میخورند.

سر جایم ثابت ایستاده ام اما… صدای نفس های کلافه ی او ، آن جمله را برایم واقعی تر و قابل باور تر میکند.

 

دست بین موهایش چنگ میکند و یک قدم کوتاه به طرف

من برمیدارد:

همین امروز… داریوش گفته امشب خطبه ی عقد بین کبریا وکیانوش بخونن… برو تا داریوش این مسخره بازی رو

تموم کنه…

حیرت میکنم…

جا خورده ام و کامران حتى مجال نفس کشیدن نمیدهد

موندنت کل خانواده ی منو متلاشی میکنه…موندنت حتی داریوش رو هم از بین میبره.

از جا بلند میشوم… این بار مقابلش سکوت نمیکنم… حالا که دیگر هیچ بدهی ای به او ندارم ، سکوت نمیکنم

تو… تو از من چی میخوای…؟ چرا دست از سرم

برنمیداری…؟

 

دست به صورتش میکشد.

درست مانند وقتهایی که داریوش کلافه است… مانند وقت هایی که میخواهد زمین و زمان را به هم بدوزد.

حتی نمیخواهم صدایم یک ذره لرزش داشته باشد وقتی مقابلش قد علم میکنم:

نه به تو… نه به اون خواهر دروغگو و نمک نشناست…. نه حتی به داریوش اجازه نمیدم واسه زندگی من و بچه م تصمیم بگیرید. اجازه نمیدم واسم تصمیم بگیرید…

بالاخره نگاهش را در چشمانم میدوزد و من میبینم رگ

گردنی که باد کرده است:

چرا نمیفهمی من چی میگم…؟ الان وقت لجبازی نیست…وقت دشمن تراشی نیست چون تو بااید بری…اگر

نری قیامت میشه…

این را همین چند ساعت پیش ، از دایه شنیدم

از دایه ی خونسرد و جدی

بگذار هر جهنمی که قرار است به پا شود. دیگر حتی سر سوزنی دلم به حال کبریا نمیسوزد… بگذار داریوش با خشمش تنها بماند…

_نمیرم… هر کسی که از بودن من توی این عمارت ناراضیه ، میتونه جمع کنه و بره… هر کی از من بدش میاد ، چشم و

 

گوششو ببنده یا گورشو از اینجا گم کنه…

نگاه تیز و براقم ، میتواند مجابش کند که به عمرم ، جدی

تر از این نبوده ام.

من حتی اگر بخواهم از این خراب شده بروم ، ، هیچکس نمیتواند در این باره برایم خط و نشان بکشد.

وقت این نیست که جایگاهتو بهت نشون بدم… وقت این نیست که حالیت کنم از کجا و به چه دلیل زن داریوش

شدی…!

سر بالا میگیرم و من از وجود خودم ، عار ندارم…

خجالت نمیکشم چون به شرفم ایمان دارم

از هر جایی که اومدم، با پاهای خودم نیومدم. از هر جهنمی که اومدم ، از هر خونواده ای که اومدم ….

_خیله خب… گوش کن به من….اگر نری… اگر بمونی و بله برون امشب برگزار بشه، اولین کسی که ضربه شو میبینه

تویی…!

به درک… به جهنم… من همه ی اینا رو گذروندم….نمیتونی بیشتر از این برای کنار زدن من ، رسوا

کردنم نقشه بکشی…

 

دستم را بالا میگیرم و به سینه اش اشاره میکنم

_نمیتونی…!

_داریوش میخواد سیاوش رو بکشه…!

مکث میکنم.

باید هضمش کنم

پلکم میپرد و کامران ، شمرده شمرده تر از قبل لب میزند

سیاوش وارد ایران شده… خبری از جواد نیست و…. کبریا

سینه ام از نفس کشیدن باز ایستاده است.

شاید : ، حتی قلبم از تپش وا مانده است.

کبریا نباید با پسر دایه ازدواج کنه…!

من هنوز روی جمله های قبلی اش توقف کرده ام… هنوز هم به همان اولی رجوع میکنم…

“سیاوش وارد ایران شده

 

_شنیدی…؟ اگر این بله برون ، این ازدواج به هم نخوره ،

هم تو…هم داریوش …هم بچه ی تو راهیتون… بد ضرر میبینید… بیشتر از جواد و کبریا ، دودش تو چشم شما دو تا

میره…

رسیدن جواد و کبریا به هم ذرّهای برایم اهمیت ندارد.

فقط زنده باشد جواد

خون کسی ریخته نشود.

هیچکس و هیچ چیز دیگر برایم مهم نیست…

من امروز با داریوش حرف زدم… هیچ جوره آروم نمیشه… هیچ جوره کوتاه نمیاد مگر اینکه تو یه قدم

برداری…

چرا باید حرفتو باور کنم…؟ حتما بعدش میخوای بازم انگ بزنی که به خاطر سیاوش از اینجا فرار کردم

کلمات که از دهانم خارج میشوند ، انگار مغزم بیشتر و بیشتر برای باورش به تقلا می افتد.

همین است…

او میخواهد من را از اینجا دور کند که آبرویم را در خطر بی

اندازد…

او میخواهد تمام شک و شبهههای داریوش را به باور تبدیل کند.

 

او میخواهد تمام شک و شبهههای داریوش را به باور

تبدیل کند.

او ضربه ی کم جانی به پیشانی اش میزند و نگاهی به عقب

می اندازد.

_آره… شماها مگه چقدر پستین؟ چقدر بی وجود شدید؟ اگر خان و خانزادهها همشون اینقدر بی وجدان و بی شرفن… روزی صد هزار بار خدامو شکر میکنم که به رعیتم… شماها نونتون رو با خون مردم میخورید

چاره ای جز این نداری… چاره ای جز رفتن نداری… اگر تو بری ، داریوش زمین و زمان رو به هم میدوزه که پیدات کنه… اون سیاوش حروم لقمه رو من ردش میکنم…من

میفرستمش .

دست روی سینه اش میگذارد و قسم یاد میکند

به خاک آقام خودم کبریا رو هم میفرستم بره… این دختر اگر با پسر دایه عقد کنه به شر بزرگ دامن همه مونو

میگیره…

عصبی میخندم و به طرف در قدم برمیدارم

 

میخواهم او را از اتاقم بیرون کنم.

باید برود.

باید گم شود

در را خودم تا نیمه باز میکنم و با نگاه برنده ام به طرفش

برمیگردم

برو بیرون… یالا…

ببند اون درو … همین الان…!

در را از حالت نیمه بیشتر باز میکنم و با انگشتانم بیشتر

فشارش میدهم

بذار اون شتر بزرگ دامن همه تونو بگیره…دلم میخواد تقاص تک تک کارایی که در حق من کردید رو پس بدید… تقاص همه ی تهمتاتونو پس میدید

ببند اون لعنتی رو تا بهت بگم….بندش تا دلیلش رو

بگم…!

 

داریوش

 

دکمه های سر آستینش را میبندد و در آینه ، به سرخی

چشمان خود مینگرد.

حال کاوه… تنش را لرزاند

به کامران… کبریا… کاوه… هیچ گاه احساس برادرانه

نداشت…

بلکه خودش را بعد از نصرالله خان ، مانند پدرشان میدید.

بد تا کردند با برادر بزرگتر بد کردند با غرورش

صدای تق تق در و متعاقبش قدمهای دایه به گوشش

میرسد.

از آینه پشت سرش را مینگرد

نگاه همیشه مات دایه ، حالا انگار رنگ و بوی تیره تری به

خودش گرفته است

چیزی نیاز ندارید آقا…؟

کتم رو بیار…

زن میانسال ، نگاه خیره و مرموزش را از قد و قامت داریوش میگیرد و کتش را از روی تخت برمیدارد.

حالش کمی عجیب به نظر میرسد.

 

دست هایش را از هردو آستین رد میکند و یقه اش را مرتب

میکند.

اگر… اگر کبریا خانم کوتاه نیان.

دایه است که بین گفتن و نگفتن در تردید است. داریوش به طرفش برمیگردد تا ادامه ی جمله اش را

بشنود.

اگر کبریا کوتاه نیاید چه میشود…؟

نکند او راضی به این وصلت نیست…؟

ممکنه نخواد بره ..فرنگ که تا آخرش پای اینجا بودن

بمونه و به عقد پسرت در بیاد

داریوش زن را با واقعیت رو به رو میکند

او مردی نبود که بخواهد خواهرش را به زور متوصل کند. مردی نبود که زورکی یک دختر را شوهر بدهد اما… کبریا سرکش تر از آن شده بود که بخواهد حرف گوش

کند…

باید آرام میگرفت.

باید راهش را انتخاب میکرد و برای همیشه میفهمید که هیچ وقت نمیتواند به ازدواج با مردی که او را دزدیده

است فکر کند…

مردی که به آبروی معشوقه اش فکر نکند ، هیچگاه

 

نمیتواند حمایتش کند.

شما این رو میخواید آقا…؟ یه ازدواج زوری که آخرش

خیر نیست…؟

لحظه ای مکث میکند داریوش و…. بارها به عاقبتش فکر

کرده است:

پسرت جربزهی عاشق کردن یه زن رو داره یا نه…؟

دایه دستانش را در هم قفل میکند

من سالها ازش دور بودم… ممکنه نداشته باشه… ممکنه کم بیاره و بازم در اولین فرصت ، قید با مادرش بودن رو

بزنه…

داریوش در این روز آخر ، نمیخواهد چیزی بشنود.

کسی از اهدافش خبر ندارد

کسی نمیداند چه در سر دارد

نگاه در چشمان چروکیده و سیاهی میدوزد که سالها …

سالها او را در دامان خود پروراند

نگران نباش دایه خاتون این ازدواج به ضرر تو و پسرت

 

تموم نمیشه…!

میگوید و نگاه مصممش را از چهره ی مات دایه میگیرد.

دایه با تمام دل مشغولی اش، میان اتاق جا میماند…

باید برود و از حضور شیرین مطمئن شود. جایی که نرفته است ، نه…؟

اصلا ربطی به آن مار چنبره زده روی قلبش ندارد

اصلا ربطی به جای خالی میان سینه اش ندارد

دلش هم برای یک لمس اتفاقی… یک آغوش پر از خشم…. یک نگاه عمیق در آن دو چشم سیاه لعنتی تنگ نشده

است…

به راهروی آخر که میرسد ، گلویی صاف میکند و دستی به

یقه اش میکشد…

باید امشب در را به رویش قفل کند.

سربازها را هم بیشتر …

دربان با دیدنش سرخم میکند و در را آهسته هول میدهد. انگار با آمدن داریوش، هیچ حریمی وجود ندارد. باید باز شوند همه ی درها

رشته ی گرم و پر نبضی به سینه اش وصل میشود…

داخل که میشود، اول به تخت نگاه میکند. وقتی روتختی صاف را میبیند ، قدم دیگری داخل میگذارد

و نگاه میگرداند .

گوشه گوشه ی اتاق را میگردد.

یک شاپرک کوچک و غمزده ، از روی سینه اش پر میگیرد و

به هوا میرود.

کجاست…؟

این وسواس فکری همیشگی کی تمام میشود…؟

در کسری از ثانیه ، به طرف در سرویس خیز برمیدارد و دستگیره ی در چوبی را ، آنقدر محکم و ناگهانی پایین میکشد که دستگیره از جا ریشه کن میشود…

و دوباره و چندباره فکر میکند که ، اگر رفته باشد…؟

شعله ی سوزان و داغی تک تک سلول های تنش را در بر

 

 

«دوستان فایل رمان شوگار آماده شده و شب داخل کانال میزارم می تونید ادامشو اونجا بخونیدhttps://t.me/romanman_ir

دوستانی هم که دسترسی به تلگرام ندارن اگه تا چند وقت دیگه نتونستن فایلش رو گیر بیارن من باز هفته ای یک بار پارت میزارم

نوشته های مشابه

‫4 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا