رمان بهار پارت ۹

غذا از بیرون سفارش بدم؟

_من خودم غذای بیرون دوس ندارام!

_ بلدی آشپزی کنی؟

چشم های تاریکش پر از ستاره بود؛ ستاره هایی که نمیفهمیدم از روی بدجنسی میدرخشند یا از روی لذت!

_ آره بلدم.
_ پس خودت درست کن.

اعصابم خورد شد، مگه من کلفتش بودم!

انگار خودش از چشم هام خوند که بهم برخورده، لبمو به دندون کشید و گاز ریزی از لبم گرفت و گفت:

_ خیلی وقته غذای خونگی‌نخوردم؛ لطفا!

مثل آب روی آتیش سرد شدم و سرمو روی سینه پهنش گذاشتم.
_باشه.

چند دقیقه ای توی بغلش بودم؛ پشتم هنوز درد داشت..

برام یکم پماد زد و کمکم کرد بایستم.
_ قرمه سبزی بلدی؟

چشم هام گرد شده بود از این حجم از پررویی!
نگاهی به ساعت انداختم؛ از ۲ گذشته بود.

_ تا آماده بشه طول میکشه

_ خب بکشه؛ خانواده ات فکر‌میکنن داری برا من کار میکنی!

شونه ام و بالا انداختم و باهاش هم قدم شدم.

استاد پشت میز نشست و دستشو زیر چونه اش زد و بهم نگاه کرد.

زیر نگاه خیره اش معذب بودم، مستاصل وسط اشپز خونه ایستاد بودم و نمیدونستم چیکار کنم.

به یخچال اشاره کرد و گفت:

_ ببین چیزایی که میخوای هست؟

سری تکون دادم و در های یخچالشو باز کردم، تقریبا هیچی جز نوشیدنی های انرژی ها، نوشابه و البته مشروب توش نبود.

فریزش هم پر‌از همبرگر و فست فود های فریز شده بود و گوشت نداشت!

دستمو به کمرم زدم و به طرفش برگشتم:

_ خب من چجور قرمه بذارم؟ نه سبزی هست نه گوشت نه لوبیا!

چشم هاشو توی کاسه چرخوند؛ از جا بلند شد و گفت:

_ لیست بنویس میرم خرید!

باورم نمیشد برای یه قرمه سبزی؛ حوصله کنه و بره خرید. هرچیزی که نیاز داشتم رو براش نوشتم و گفتم:

_ سبزی قرمه آماده هم هست؛ وقت این که تمیز کنم و بپزم نمیشه؛ آماده بخرین.

سرشو تکون داد و همینطور که کتشو میپوشید به اون تیکه کاغذ نگاه میکرد.

_ سبزی تازه هم میخرم؛ تمییز کن برای دفعه های بعد!

اخم هامو توی هم کشیدم و گفتم:

_ دیگه چی؟ همین که دارم لطف‌میکنم براتون درست میکنم خودش کلیه، دیگه پررو نشین لطفا!

دندون هاشو نشونم داد و به سمت در هال رفت!

_ سبزی تازه میخرم درست میکنی وگرنه میشونمت روی چیزی که جیغت بره آسمون!

گفت و جلوی چشمم های به خون نشسته ام از در‌بیرون رفت!

چقدر این مرد وقیح بود..!
با رفتنش، تصمیم گرفتم گشتی توی خونه بزنم.
هیچ چیز عجیبی توی خونه اش نبود!

با کنجکاوی زیادی که خفم کرده بود ؛ از پله ها بالا رفتم و در یکی از اتاق هارو باز کردم.

یه اتاق ساده با سرویس خوابی یک نفره.
بقیه اتاق ها هم همینطور بودند و فقط تم هاشون فرق‌میکرد.

یکی از اتاق ها هم به نظر اتاق کارش بود، یه کتابخونه بزرگ پر از کتاب های حقوق؛ میز‌کار و لپ تاپ‌

دستی به کتاب هاش کشیدم و نفسمو با آه بیرون دادم.

میشد منم روزی مثل استاد هیئت علمی یه دانشگاه معتبر بشم!!؟

وکیلی معروف که دستمزد هر‌پرونده ام حقوق یک سال بابام باشه!

از اتاقش بیرون اومدم و به آخرین اتاقی که هنوز نرفته بودم نگاه کردم.

دستگیره اش رو پایین کشیدم ولی باز نشد!

کنجکاویم بیشتر شد، چی توش داشت که درو قفل کرده بود…!؟

ار ترس اینکه استاد بیاد؛ بیخیال شدم و رفتم پایین، روی کاناپه نشستم و تلوزیون رو روشن کردم.

تلوزیون که چی بگم، سینمایی بود برای خودش!

شبکه های ماهواره رو بالا و پایین میکردم که استاد کلید انداخت و وارد شد….

به احترامش بلند شدم و به سمتش رفتم؛ دست هاش پر‌از کیسه های خرید بودند.

کمک کردم و همه رو روی میز‌آشپزخونه گذاشت.

_ خب حالا درست کن!

سرمو تکون دادم و شروع کردم به تیکه تیکه کردن گوشت ها.

استاد با دقت به کار هام نگاه میکرد و هر از‌گاهی از خودش تز‌میداد!

_ بهار‌گوشت هارو درشت تر خورد کن؛ اینا خیلی ریزه

_ باید همینجوری باشه استاد.
_ من اسم دارم؛ چقدر باید اینو بگم؟؟

سختم بود به اسم صداش کنم؛ سرمو پایین انداختم و دوباره مشغول کارم شدم.

گوشت هارو شستم و ریختم توی قابلمه
کلی هم پیاز روش ریختم و شروع کردم به سرخ کردنشون….

همزمان سبزی رو هم تفت دادم و لوبیا هارو آب ریختم.

استاد با چشم های گرد شده تک تک کار هام رو آنالیز میکرد، داشتم سبزی رو به گوشت و پیاز سرخ شده اضافه میکردم که گفت

_ وقتی آشپزی ‌میکنی خیلی سکسی‌میشی بهار!

از پشت هی خودشو بهم فشار میداد و سرشو توی گردنم فرو میکرد.

_ اینجوری نمیتونم آشپزی کنم توروخدا ولم کنین اُس…

حرفمو خوردم و آروم زمزمه کردم:
_ بهزاد!

_ تو کارتو بکن، منم کارمو میکنم!

بحث بی فایده بود، سعی کردم ذهنمو پرت کنم.
آب جوش رو روی مواد ریختم ودرشو گذاشتم.

برنج های خیس شده هم دم دادم و با حالی گرفته روی صندلی نشستم.

ناخوآگاه مسیر چشمم به وسط شلوار استاد رفت؛ عضوش از زیر شلوارک هم مشخص بود و حسابی کلفت شده بود.

رد نگاهمو گرفت و مرموز گفت:
_ میخوایش؟!

صورتم به آنی رنگ گرفت و سریع سبزی های تازه رو بیرون آوردم!

اونم منی که نق میزدم چرا رفتی سبزی گرفتی و مجبورم پاکشون کنم!

اون لحظه این سبزی ها برام حکم آزادی داشتند…!
یکی دوساعت طول کشید تا پاکشون کردم و شستم و گذاشتم که بپزن!

حسابی خسته شده بودم؛ به پیشنهاد استاد یه دوش سرپایی گرفتم و وقتی بیرون اومدم استاد گفت:

_ بخوریم بهار؟ بوش داره دیوونم میکنه!

لبخندی به بی قراریش زدم و سریع میز رو چیدم.
همه رو آماده کردم و استاد با چشم های گرد شده اش به محتویات میز نگاه کرد.

حس شیرینی توی دلم نشسته بود از رفتارش، از ذوق هاش!

میدونستم این حس اشتباهه ولی باز هم از داشتنش حال خوبی داشتم.

اولین قاشق رو که توی دهنش فرو برد چشم هاش بست و من با استرس نگاهش کردم.

آروم جوید و همینطور با چشم های بسته گفت:
_ اوووم؛ معرکه شده.

دلم آروم گرفت از حرفش و تا انتهای غذا لبخند از لب هام محو نشد.

وقتی خوردیم ظرف های ناهار رو جمع کردم و سبزی های پخته شده رو بسته بندی کردم و گذاشتم توی فریزر.

استاد روی کاناپه نشسته بود و تلوزیون نگاه میکرد….
نمیدونستم باید برم یانه!

تصمیم گرفتم ظرف هارو بشورم تا کمی زمان برای خودم بخرم و حداقل خودمو ضایع نکنم .

با خونسردی کارامو انجام دادم و و نگاهی به ساعت انداختم…

دیر وقت بود و هوا داشت تاریک میشد؛ مخصوصا اینکه اواخر مهر ماه بودیم و روز ها کوتاه و کوتاه تر میشدند.

بدون سر و صدا از پله ها بالا رفتم و بعد از پوشیدن لباس هام؛ وسایلم رو برداشتم و اومدم پایین.

استاد هنوز نگاهش به تلوزیون بود؛ کنارش ایستادم و وقتی سرش به طرفم برگشت؛ ابرو هاش بالا پرید!

_ کجا با سلامتی؟
_دیروقته استاد؛ باید برم کم کم …

اخم هاشو توی هم کشید شد و گفت بیا بشین!

آروم کنارش نسستم؛ دستشو روی کمرم گذاشت و مجبورم کرد توی بغلش فرو برم.

_ این خونه اولین بار بود که همچین بو هایی رو توی خودش میشنید؛ بیشتر بمون!

_ بابام گیر میده؛ اجازه بدین برم.

تیله های تاریکش دوباره برق زد و ضربه نسبتا محکمی به کمرم زد.

_ بابات میدونه برای من کار میکنی، بهانه نتراش!

راست میگفت…
فکر همه جارو میکرد و هر کاریش با منطق های شهوت آلودش همخوانی داشت!

ناچار بودم به سکوت….. به تحملش، به شنیدن دستوراتش…!

سرمو روی شونه اش گذاشت و دوباره به کمرم ضربه زد.

ضربه هایی آروم که نا خودآگاهم بهش عادت کرده بود و حتی گاهی بی قراریشو میکرد.

_ طلاق گرفتی میخوای چیکار کنی؟

از پایین نگاهی به صورت خنثی اش انداختم؛ مثل همیشه جدی همراه با کمی اخم!

_ به زندگیم ادامه میدم؛ همون زندگی که یه روز فکر میکردم بده و خودمو بدبخت کردم.

نفس عمیقی کشید و گفت:

_ شوهرت دوست داره؟
_ این طور به نظر میاد!

ضربه هاش رو از سر گرفت تلوزیون رو خاموش کرد…
_ میشه برم؟

نفس هاش تند شد و عصبی کنارم زد!

_ میری بهار میری، بمون اینجا بدون اینکه حرف بزنی؛ بدون اینکه تکون بخوری، مثل یه آدم لالِ فلج!

4.3/5 - (18 امتیاز)

Check Also

رمان بهار پارت ۴۳

مامان مشکوک بهم نگاه کرد و گفت: _ با استادت رفتی کافه؟ شونه ام رو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.