رمان بهار

رمان بهار پارت ۸۸

5
(3)

من صیغه اش شده بودم تا اون به عهد هایی که باهام بسته بود عمل کنه‌‌‌…

همین و همین فقط!

بعد از کمی صحبت ازش جدا شدم و از در بیرون رفتم…

_ بهت گفتم که وقتی همچین چیزی روی میز دادگاه می گذاری باید زره فولادین بپوشی!

پوکر نگاهش کردم و لبمو به جلو حرکت دادم!

چرا من نمی فهمیدم این مرد داره چی می گه؟

_ خب منم که گفتم از این ماده می تونیم یه جورایی بگیم بی گناهه

بهزاد عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و کلافه تر از قبل گفت:

_ این قانون ما پر از چاله چوله و عیب و ایراده؛ می دونی چطور موفق می شی توی این مسیر؟

مشتاق نگاهش کردم و اون به صندلی  اش تکیه داد… 

_ با رندی! با لفاظی و کاغذ بازی… این قدر قانون دو پهلو داریم که اگر تو رندی کنی و دو پهلو تر ارائه کنی به دادگاه؛

می تونی یه اعدامی رو از طناب دار دور نگه بدی دختر!

می خوام اینو بهت بفهمونم وگرنه سرچ کردن دو تا ماده و تبصره که کاری نداره!

پس هی نشین اینجا و توی گوش من نگو اینجا این به کار میاد و اون به کار نمیاد!

توی دادگاه فقط اینجا به کار میاد!

انگشتش رو سرم زد و چند ضربه ای بهش وارد کرد تا متوجه بشم اینجا هوش مهمه و هوش…

با همه وجودم حرف هایی رو که می زد می بلعیدم و توی حافظه ام می سپردم.

می خواستم اونطور که ازم انتظار داره یاد بگیرم

نمی خواستم نا امیدش کنم و انگیزه اش رو از یاد دادن به من از دست بده.

_ واسه امروز کافیه؛ امتحانات داره شروع می شه و باید بری خونه مطالعه کنی…
پاشو بهار

به حرفش گوش کردم و دوشادوش هم از دفتر بیرون زدیم.

حسابی خسته بودم و دلم فقط خواب می خواست و استراحت…

حتی توی ماشین هم مدام چشم هام روی هم میفتاد و خوابم می گرفت…

با تکون هایی که به کتفم می خورد، چشم های خمارم رو از هم فاصله دادم و گیج به بهزاد نگاه کردم.

اخم داشت هنوز…

سر کوچمون نگه داشته بود و کش و قوسی به بدنم دادم.

_ ممنون!

سرشو تکون داد و قبل از اینکه پیاده بشم، مچ دستم رو گرفت و گفت:

_ فردا میای پیشم؟

انگار قرار نبود از دستش آسایش داشته باشم . 

کمی مردد نگاهش کردم و به اولین بهانه ای که چرخید توی ذهنم،  چنگ انداختم و گفتم:

_ خودت می گی درس دارم و باید کلی مطالعه کنم حالا می می بیام پیشت؟

صبر کن امتحاناتم تموم بشه با هم مفصل صحبت می‌کنیم.

کلافه بود و با این حرفم کلافه تر هم شد…

زیاد از حد خودش کوتاه اومده بود ولی من هم نمی تونستم از موضع خودم کوتاه بیام.

سیاهی چشم هاشو بهم دوخت و تلخ گفت:

_ خیله خب! پیاده شو

از خدا خواسته سریع پایین پریدم و اون هم بعد از اینکه مطمئن شد من رفتم تو حرکت کرد و رفت…

اون به حضور من و کنارش نیاز داشت و من به فرار…

می خواستم فقط آگاهی و علمش  رو داشته باشم

اون ولی جسم منو می خواست تا روحش آروم باشه…

دو تا چیز خیلی متفاوت که البته داشت گرون هم تموم می شد واسه بهزاد…

دومین امتحان رو داده بودم و حسابی هم راضی بودم…

همه تمرکزم روی درس بود و این قدر تایم مطالعه هام زیاد شده بود که حتی فرصت نداشتم خوب پدر و مادرم رو ببینم.

بهزاد که دیگه جای خود داشت! 

سه تا امتحان دیگه مونده بود و نمی خواستم به هیچ قیمتی فرصت از دست بدم.

عمیقا در حال مطالعه بودم که با صدای گوشیم به خودم اومدم.

بهزاد بود… توی این مدت کمتر پیش میومد زنگ بزنه و حالا هم فکر می کردم باید کاری داشته باشه.

تماس رو که وصل کردم صدای بم و گیراش توی گوشم پیچید و گفت:

_ سلام !

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا