رمان من http://roman-man.ir خواندن و دانلود بهترین رمان ها مدولباس گالری عکس و آشپزی و هزاران مطالب دیدنی Sat, 04 Apr 2020 19:32:52 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.4 http://roman-man.ir/wp-content/uploads/2018/10/cropped-Untitled12-32x32.jpg رمان من http://roman-man.ir 32 32 رمان غرقاب پارت ۳۳ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-33/ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-33/#respond Sun, 05 Apr 2020 16:53:35 +0000 http://roman-man.ir/?p=4875   ـ حرف بزنیم. سرم را تکانی دادم، خیسی مانده ی زیر چشمم را گرفتم و با نگاهی به صورت غرق خواب دخترکم، مجددا پیشانی اش را بوسیدم و از اتاق بیرون زدم. در را بست و کنار هم در راهروی آسایشگاه قدم زدیم. ـامروز بیش تر از همیشه پیشش موندی. سری تکان دادم. ترس …

نوشته رمان غرقاب پارت ۳۳ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

ـ حرف بزنیم.

سرم را تکانی دادم، خیسی مانده ی زیر چشمم را گرفتم و با نگاهی به صورت غرق خواب دخترکم، مجددا پیشانی اش را بوسیدم و از اتاق بیرون زدم. در را بست و کنار هم در راهروی آسایشگاه قدم زدیم.

ـامروز بیش تر از همیشه پیشش موندی.

سری تکان دادم. ترس داشتم لب بزنم و هنوز خش بغض روی صدایم نقش داشته باشد. گلویی صاف کردم.

ـ فردا می رم ژاپن. یه جشنواره ی مد قراره برگذار بشه که از صاحبین چندتا برند هم دعوت کردن.

ـ خیالت از غنچه راحت باشه.

ـ هست مهدیار، اولین چیزی که من و جذب این جا کرد حضور تو بود. وگرنه من غنچه رو با خیال راحت نمی سپردم برم.

ـسه روز پیش….

ایستادم و او هم ناچارا ایستاد، حرفش را قورت داده بود و من دلیلش را نمی دانستم. فقط با خیرگی نگاهش کردم و او نفس محکمی بیرون فرستاد.

ـ ترنم اومده بود این جا.

خون در رگ هایم برای لحظه ای ایستاد. پیشانی ام نبض گرفت و من، نفس ملتهبی کشیدم. هضم حرفش سخت نبود اما درکش…چرا.

ـ چرا؟

اخم کرده و جدی زمزمه کرد.

ـ می خواست غنچه رو ببینه…

ـ مهدیار!

لحن معترض صدایم، باعث شد دست از قطره چکانی حرف زدن برداشته و محکم شروع به توضیح بکند.

ـ فقط گفت می خوام ببینمش. خیلی خوب به نظر نمی اومد.

ـ اجازه دادی؟

چشم از نگاهم دزدید و من جوابم را با این کارش گرفتم. نمی دانستم عصبی باشم، متعجب باشم و یا گیج؟ با این حال مثل همیشه با چندنفس عمیق، آرامش را به وجودم برگرداندم. امروز نه فقط روزی خوبی نبود بلکه افتضاح هم بود.

ـ غوغا، ترنم با دیدن غنچه به وضوح نابود شد. تنها جمله ای که گفت این بود که یعنی مسبب درد این بچه منم؟ بعدشم رفت. بی هیچ حرف و حدیثی.

پوزخندم، جان دار نبود. خشمی عجیب را در خودم حس می کردم. خشمی که انگار نمی توانستم بروزش بدهم.

ـ اگه باز اومد، لطفا نذار ببینتش.

معلوم بود مسأله ی دیدن ترنم، با این میزان حال بد بهمش ریخته بود. مهدیار از دوستانمان بود. یکی از سال بالایی های دانشکده ی پزشکی، کسی که به واسطه ی من در جمع هایمان حضور پیدا کرد و همیشه ی خدا مدعی بود ترنم، یک نمونه ی مجسم از خودخواهیست. تنهایش گذاشتم و با سردرگمی ام، به سمت خروجی آسایشگاه قدم برداشتم که با یادآوری مسأله ای متوقف شدم. هنوز همان جا ایستاده بود.

ـ یه سوال.

نگاهم کرد، بی حرف!

ـ مادر شاهین، هنوز میاد دیدن غنچه؟

سرش را کوتاه تکان داد و دستانش را در جیب روپوشش فرستاد.

ـ پنجشنبه به پنجشنبه.

نفس عمیقی کشیدم، می دانستم می آید اما شک داشتم کارش را هنوز ادامه بدهد، لبخند تلخی زدم.

ـ مهدیار…

بله ی آرامی زمزمه کرد و من لب زدم.

ـ آدما، وقتی با نتیجه ی کاراشون روبرو می شن گاهی وحشت زده می شن. گاهی خوشحال، گاهی هم غمگین. ترنم وحشت زدست. خیلی زیاد. من نمی خوام غنچه دیگه ببینتش. نمی خوام دخترم وحشت چشم های اون زن و ببینه.

محکم سری تکان داد، با اخم هایی درهم.

ـ هرجور تو بخوای.

خداحافظم در حد لب زدن بود و به همان شکل جوابش را گرفتم. از ساختمان آسایشگاه که بیرون زدم آسمان مرز تاریکی و روشنی را رد کرده بود و من واقعا فرصتم برای آمادگی قبل پرواز کم بود. با این وجود هنوز دوجا مانده بود تا بروم. می ترسیدم با رسیدن به ژاپن دلتنگ شوم و دستم بسته از همه جا، به قلبم چنگ بیاندازد. دیدن میعاد به خاطر تمام شدن ساعات ملاقات، با اصرارهایم پنج دقیقه بیش تر طول نکشید. بیش تر از آن اجازه نداشتم ببینمش و من این پنج دقیقه نه در گوشش حرف زدم و نه موهایش را شانه کردم. من پنج دقیقه ی خالص نگاهش کردم. تنها کاری که می توانستم بکنم. بعد اما….راهم را کج کردم طرف هفت تیر و مفتج جنوبی.

وقتی رسیدم، دیگر ساعت اتمام کارش بود. تماس نگرفتم. همان جا در ماشین نشستم و با حالتی آسوده به در مدرسه زل زدم. مدرسه ی بدلکاری ای که گروه های سنی مختلف از آن خارج می شدند. بیست دقیقه بعد، بالاخره دیدمش. با خستگی و در حالی که جدی و اخم آلود چیزی برای یک نوجوان توضیح می داد از مدرسه خارج شد و من هم یک پایم را از اتوموبیل بیرون گذاشتم.

ـ آقای عابدینی؟

بین راه ایستاد و سرش را به طرف من چرخاند. اغراق نبود اگر بگویم چشمانش برق زدند و جدیتی که در صورتش بود، مثل موم آب شد و جایش محبت نشست. با گام هایی استوار به طرفم قدم برداشت و من لبخندم را عریض تر کردم. نزدیکم که رسید، صدایم را آرام کردم.

ـ خسته نباشی آقای مربی. همیشه به بچه های مردم با این قیافه ی اخم آلود ملق زدن و از دیوار راست بالا رفتن و از ارتفاع پریدن یاد می دی؟

ـ غوغا؟

اسمم را گفت و من، لبخندم از تشنگی صدایش کمرنگ شد. چشمانم حالا با دیدنش، خستگی هایش را تکانده بود کنج همین خیابان.

ـ جانم؟

پ ن: متن بعد پست و بخونین لطفا. حمایت کنین از خوش قلمای من.

جانم را از ته دلم گفته بودم. جانم را تقدیم مردی کرده بودم که نرم و آرام، بی هیچ عجله ای خودش را در دلم جا کرده بود. ابعاد دوست داشتن را نشانم داده و در تمام طول راه، اجازه داده بود از مسیر لذت ببرم. از مسیری که اولش، با گنگی و گیجی، سپس بهت، بعدش صمیمیت و پشت سرش وابستگی و در نهایت دلبستگی، پوشیده شده بود. گردنم را عقب راندم تا خوب ببینمش و بعد، نفس عمیقی کشیدم.

ـبشین پشت رل شما، وقت واسه این خیرگی زیاده حضرت آقا.

لبخند زد، لبخندی که مختص من بود. مردانه و سنگین و بعد، قبل از این که عقب بکشم با گرفتن در باز، من را بین در و بدنش، یک جورهایی حبس کرد.

ـاین جا چیکار می کنی عزیزدلم؟

از عزیزدلمش، قلبم نوازش شد.

ـ اومدم خداحافظی!

چهره اش درهم رفت و بعد از این که کنار کشید تا من ماشین را دور بزنم و خودش پشت رل بنشیند، زمزمه کرد.

ـ که خداحافظی!

از لحنش کمی تعجب کردم اما بی حرف، اتوموبیل را دور زدم و بعد از نشستن در قسمت کنار راننده، بالاخره کمی به دستم استراحت دادم. خودش هم نشست، ممنونش بودم که بی خیال ماشین خودش، قبول کرد تا رانندگی کند و من این فرصت را داشتم که کمی با دستم مدارا کنم. وقتی حرکت کرد، از روی عادت چراغ اتوموبیل را روشن کردم و با خستگی سرم را به پشتی صندلی ام چسباندم و نگاهش کردم. لحنم جان نداشت.

ـ خسته ای؟

ـ مثل تو!

عجیب بود اگر خستگی من را نمی فهمید، خستگی وحشتناک روز مزخرفی که گذرانده بودم میان چشمانم غوطه ور بود.

ـ اوهوم، مثل من.

کوتاه نگاهم کرد و بعد، همان طور که یک دستش روی فرمان بود دست دیگرش را به سمت صورتم آورد.

ـ چشماشو.

لبخند زدم. می دانستم وقتی خواب آلود می شوم چشمانم حالت مخمور جذابی پیدا می کنند. این را از زبان خیلی ها شنیده بودم.

ـ دلم می خواد بخوابم.

ـ بخواب عزیزم، می رسونمت خونه و وقتی رسیدیم بیدارت می کنم.

صدایم، براثر خستگی کمی کش دار شده بود.

ـ نمی شه که!

خندید، باز هم محو و مردانه.

ـ علی؟

ـ جانم؟

کمی صاف تر نشستم، اگر در همان حال می ماندم امکان به خواب رفتنم زیاد بود. وقتی روحم به مرز خستگی می رسید، انگار خواب را به عنوان یک سپر دفاعی برای آرامش انتخاب می کرد. صدای موسیقی را زیاد کردم و کمی شیشه را پایین فرستادم.

ـ به نظرت کافه هنوز بازه تا بریم؟

ـ داری از خستگی بیهوش می شی غوغا. می رسونمت خونه.

نالان، به سمتش چرخیدم و شال روی سرم را مرتب کردم.

ـ با وجود خستگی دلم رفتن به خونه رو نمی خواد.

اخم هایش درهم رفت و پشت مزدای نقره ای، پشت چراغ قرمز ایستاد. تایمر چراغ را نگاهی انداخت و به طرف من چرخید و تکیه اش را به در سپرد.

ـچته عزیزدلم؟

این سوال، مکانیزم اشکم را فعال کرد. به سختی جلوی خودم را گرفتم و سرم را به طرف شیشه چرخاندم. از بچگی همین بودم. کافی بودم یکی دست بگذارد روی نقطه ی ضعفم و وقتی لبریز بغضم بپرسد چه شده، کار تمام بود. مقاومتم به راحتی می شکست و یک من ماند و یک سیل جاری و البته یک حس جدید هم در این لحظه با من بود. حسی که میل به حرف زدن را درونم متبلور می کرد.

ـ امروز، به شکل بدی با کامیاب دعوام شد.

سکوت کرد و من، نفس عمیقی کشیدم و بغضم را بلعیدم. به نظرم تمام زن هایی که بلد شده بودند بغضشان را قورت بدهند، به شکل مردانه ای زمین خورده بودند.

ـاولین بار بود که این طور سرم داد زد.

چراغ سبز شد، ماشین حرکت کرد و او همچنان در سنگر سکوتش مانده بود. نفس سنگینی بیرون فرستادم و به محض رد کردن چراغ، ماشین را به حاشیه ی خیابان کشاند و ایستاد. خیسی کمرنگ چشمانم را با انگشت گرفته و به طرفش چرخیدم. باز هم به پوزیشین خودش برگشته بود. با اخم هایی درهم و تکیه زده به در.

ـمی خوام گوش کنم بهت.

کوتاه دلیل توقفش را بیان کرد و من، لبخند تلخی زدم. دستم روی چراغ نشست تا خیسی چشمم را انقدر واضح نبیند.

ـشما مردا، وقتی عصبانیت به آدمای غیرقابل کنترلی تبدیل می شین.

اشکم از گوشه ی پلکم راه گرفت و من، با خشم پاکش کردم. گلویم سوخت و بیش تر از آن، قلبم. کامیاب بیش تر از حرف هایش، حال بدش من را بهم ریخته بود.

ـ غوغا.

چرا انقدر زیبا صدایم می کرد؟ نگاهش کردم و با دیدن محبت میان چشمانش که با اخمش پارادوکس عجیبی به وجود آورده بود، پلک زدم. دستش را جلو آورد و روی ابرویم به حرکت درآورد.

ـ ازش ناراحتی؟

مسأله همین بود. همین که ناراحت نبودم تا خشمم را با طغیان نشان بدهم، فقط دلم برایش شور می زد و حس تلخ حرف هایش چسبیده بود به گلویم.

ـ نیستم.

ـ عصبی هستی؟

بودم…نه از کامیاب که از خودم. خودی که گذاشته بود قصه ی زندگی این دونفر، به این نقطه برسد. به این نقطه ی کوری که هرچه چنگ و دندان نشان می دادم، باز نمی شد و خودشان هم بیش تر کورش می کردند. چرا همان سالی که فهمیدم تبسم را راهی کرده، سراغش نرفتم و با التماس نخواستم خودش را درگیر زندگی من نکند؟ ان روزها در کجای کابوس هایم غرق بودم که ندیدم کامیاب از رفتن زنش می سوزد و خاکستر می شود؟

ـ هستم.

ـ ببینمت!

چشم در چشمش دوختم و او با لبخند زمزمه کرد.

ـ شاید ما مردا وقت عصبانیت غیرقابل کنترل و مزخرف بشیم، اما تو عزیزدلم، وقت عصبانیت هم دوست داشتنی هستی.

احساساتم عین یک مشت برف بود، یک مشت برف درست میان مشتم که وقتی این حرف از دهان او درآمد، سفت شد. برف های اضافی اش ریخت و باقی مانده اش هم با گرمای دستم آب شدند. نگاهش کردم. تهی شده و بی حرف. نوازش دستش از ابرویم به سمت گونه ام آمد و لب زد.

ـ تو چقدر دلت پر بود عزیزم.

سیب گلویم تکان خورد. خنکی انگشتش، پلک هایم را بهم چسباند و صدایش را به جان گوشم شبیه گوشواره ای وصل کرد.

ـ باید تورو برداشت و برد یه جای دور. یه جایی که این فکر و خیالات دستشون بهت نرسن، یه جایی که این چشمای خسته و غرق خوابت، برق بزنن از شوق. تورو کجا ببرم غوغا که فارغ بشی از این دنیا و درداش؟

پلک زدم. بوی باران زیر بینی ام پیچید و نم نم قطرات نشسته روی شیشه، آن قدر نرم بود که می دانستم اگر زیرش راه بروم، خیس نمی شوم. درست به نرمی حرف های او. به نرمی نگاه و لحن او!

ـ می خواستم نگم..می خواستم بذارم فردا بفهمی و شوکه شی، اما الان می گم..الان که حالت بده. شاید یه نقطه باشه برای پایان این روز بدی که گذروندی.

خیره نگاهش کردم، با برقی که این بار نه اشک غم بود و نه درد، من از شوق داشتن این مرد چشم هایم چلچراغ شده بود. دست سالمم را گرفت، فشرد و زمزمه کرد.

ـ به سختی تونستم مرخصی بگیرم، سخت تر از اون تونستم توی پرواز فردات یه جا رزرو کنم. خداحافظی غوغا؟ من مگه می تونم ده روز نبینمت؟

ناباور نگاهش کردم. لبخند مردانه اش، مهر اثبات زد به فکری که در سرم جرقه زده بود. حیرت زده چشم درشت کردم و او بعد نفس عمیقی، چرخید تا ماشین را راه بیاندازد.

ـ فردا باهات میام. میام چون دل تنها فرستادنت و با این چشم های درشت به سرزمین چشم بادومیا ندارم.

حرکت کردیم، هنوز میان نگاه من نم شوک و ناباوری بود و میان اخم های او، می شد محبت را به وضوح داد. عجیب بود. عجیب بود مردی با اخم بتواند دل تو را نوازش کند و عجیب تر از آن، آن قدر ضربتی غصه هایت را ضربه فنی کند.

ـ باید یه روز از مادرت تشکر کنم علی.

کوتاه اما متعجب نگاهم کرد و من خیره ی شانه های پهنی که حامی بودن را خوب بلد بودند، باز سر به پشتی صندلی چسباندم و در خود جمع شده، این بار از شوق داشتنش زمزمه کردم.

ـ پسرش رو درست مثل یه مرد واقعی تربیت کرده. ازش ممنونم.

به جای لبخند، حس کردم چهره اش گرفته تر شد. خستگی نگذاشت دلیلش را بفهمم، حالا که می دانستم لزومی به خداحافظی نیست و حرف هایم را زده بودم گذاشتم پلک هایم بسته شوند. بستمشان و نفهمیدم آهی که کشید، از سر چه بود.
************************************************************

****************************************************************
خسته بودم، خواب کوتاه مدتم در ماشین هم جبرانش نکرده بود. زیپ چمدان را که بستم، تقریبا از شدت خستگی همه چیز را دوتا می دیدم. هنوز اما کارها مانده بودند…مهم ترینشان هم صحبت با کامیاب بود. کامیابی که برنگشته بود به خانه و می دانستم به آپارتمان خودش رفته تا به قول خودش ریختم را نبیند.

تلفن بی سیم خانه را به اتاقم آورده بودم، حوله ی حمام را روی موهایم به حرکت درآوردم و بعد از قرار دادن چمدان روی زمین و نزدیک به در…شماره اش را گرفتم. چهارمین بوق بود که با تن صدایی به شدت گرفته جوابم را داد. بعید می دانستم این صدا به خاطر خواب بوده باشد، بیش تر به نظر می رسید سال ها فریاد آزاد شده پشتش خانه کرده.

ـ بله؟

ـ آذربانو حالش خوب نیست.

اضطراب را در صدایش به وضوح تشخیص دادم. همین جمله کافی بود تا بی توجه به این که مخاطبش من هستم لب بزند.

ـ چش شده؟

ـ نمی دونم، شاید بهتر باشه ببریمش بیمارستان اما راضی نمی شه.

ـ الان میام.

همین را می خواستم، تماس را بی حرف قطع کردم و خیره ی رنگ مهتابی پوستم در آیینه، حوله را از روی موهایم برداشتم. حالت اندکی گرفته بودند و رها شده دورم، از من تصویر یک دختر کم سن و سال تر از چیزی که بودم نشان می دادند. حوله ی تن پوشم را با یک بلیز و شلوار رنگی تعویض کرده و بعد از کشیدن سشوار به موهایم، همان طور که کرم مرطوب کننده را پشت دست هایم پخش می کردم به سمت عمارت بانو قدم برداشتم. همه غرق خواب بودند. ساعت از دوازده گذشته بود و می دانستم قرص های خواب آورش، تأثیرشان را گذاشته و پرستارش هم، از خستگی کنارش بیهوش شده.

چراغ ورودی خانه و تک لامپ آشپزخانه را روشن گذاشتم. بوی شامپو و کرمم، با هم ترکیب شده و خودم را هم آرام می کرد. یخچال را باز کردم، بطری آب را برداشتم و با پر کردن یک لیوان، با شنیدن صدای اتوموبیلش تا نزدیکی پنجره قدم برداشتم. دیدمش…وقتی با عجله از ماشین پیاده می شد و لباس هایش، همان لباس هایی بود که صبح در شرکت تنش بود. عموی بیچاره ی من!

در را که باز کرد قبل از این که با سروصدایش، واقعا بانو را سکته بدهد جلو رفتم، نگاهش می لرزید وقتی به من نگاه می کرد.

ـ کجاست؟

ـ خوابیدش. بیا اتاقت.

ـ یعنی چی خوابیده؟ بهتر شده؟ لازم نیست ببریمش بیمارستان؟

بدون جواب دادن به سوال هایش از پله ها بالا رفتم، با عجله پشت سرم روان شد و همین که وارد اتاقش شدیم عصبی پرسید.

ـ با توام غوغا.

در را بستم، لیوان آب هنوز میان دستانم بود. آن را به طرفش گرفتم و لب زدم.

ـ دروغ گفتم تا بیای این جا.

چشمانش حیرت زده گشاد شدند، حس کردم هزار رگ خونی در چشمش ترکید.

ـ تف تو ذاتت دختر، سکته کردم.

به لیوان آب اشاره کردم، نگرفت اما فحش پدرمادر داری زیر لب زمزمه کرد و خودش را با آسودگی روی تخت انداخت. حس کردم نفسش، به سختی بالا آمد.

ـ امروز چوب خطت و پر کرده بودی، این دیگه چه غلطی بود؟ هزاربار مردم تا برسم.

لیوان را روی میزش گذاشتم و بعد، به آن تکیه زدم.

ـ باید حرف می زدیم.

ـ راجع به گندی که زدی؟

البته که نه، من از خودم و عملکردم راضی بودم. این دونفر باید باهم روبرو می شدند و من، تسریعش کرده بودم. جدی در چشمانش زل زدم. عصبانیتش، خیلی زیاد بود.

ـ راجع به قرارداد عکاسی!

حیرت کرد، نفس عمیقی کشیدم و در جلد غوغای مدیر فرو رفتم. این جدیت بخشی از شخصیت کاری من بود.

نوشته رمان غرقاب پارت ۳۳ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-33/feed/ 0
رمان غرقاب پارت ۳۲ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-32/ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-32/#comments Sat, 04 Apr 2020 16:53:31 +0000 http://roman-man.ir/?p=4873   بعید می دانستم، با این یک نفر را بعید می دانستم. موبایلم را چک کردم و پیام حاضر شده ی پریزاد را با لبی زیر دندان کشیده شده خواندم. صبوری کردم و وقتی کار گریمش تمام شد، خواستم بلند شود و به اتاق من برگردیم. هرطور حسابش می کردم بهتر بود اولین دیدار در …

نوشته رمان غرقاب پارت ۳۲ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

بعید می دانستم، با این یک نفر را بعید می دانستم. موبایلم را چک کردم و پیام حاضر شده ی پریزاد را با لبی زیر دندان کشیده شده خواندم. صبوری کردم و وقتی کار گریمش تمام شد، خواستم بلند شود و به اتاق من برگردیم. هرطور حسابش می کردم بهتر بود اولین دیدار در پشت دیوار های عایق صورت می گرفت. اصلا از عکس العمل کامیاب مطمئن نبودم. با شنیدن پیشنهادم تعجب کرد اما وقتی گفتم که لباس ها را می تواند آن جا بپوشد با کمی مکث پشت سرم همراه شد.

ـ خوبی تو؟

به طرفش برگشتم و در را بستم. نفسم، کند از سینه ام بیرون می آمد.

ـ خوبم!

ابرویش بالا پرید و به اطراف نگاهی انداخت.

ـ لباسا کوش؟

ـ بشین بچه ها میارن.

سری تکان داد، کلاهی که در دستش بود روی میز پرت کرد و خودش هم آرام نشست. تلاشش این بود دست بین موهای آرایش شده اش نبرد و تلاش من، نگاه نکردنش بود. وقتی پشت میزم قرار گرفتم پیام جدید پریزاد هم رسید و پلک های من سه ثانیه بهم چسبیدند. دیگر راهی برای عقب نشینی نبود. باید محکم سر موضعم می ماندم. همین فکر، کمی آرامم کرد و با تقه ی کوتاهی که به در خورد سر من چرخید و کامیاب به خیال این که بچه های خدماتی لباس هارا آورده اند، سر از موبایلش جدا نکرد. در باز شد….دلم با دیدن تبسم که می دانست قرار است مدل خانمی باشد که کنار کامیاب قرار می گیرد خون شد. چشمانش…آرام بودند اما قدم هایش نه. سرش را چرخاند و با دیدن کامیاب سر در موبایل، تلخ و حیرت زده چشم بست. دستم کوتاه روی قلبم نشست و تبسم با بستن در، چهارگام به جلو برداشت.

صدایش، ثابت بود و محکم. می دانستم خیلی روی خودش برای این لحظه کار کرده. آمده بود زندگی اش را پس بگیرد و من، پشتش بودم.

ـ سلام!

خشک شدن سر کامیاب، درشت شدن چشمانش…توقف انگشت شستش حین تایپ، باعث شد از درون بگریم. انگار زمان ایستاده بود. طول کشید تا کامیاب سرش بالا آمد، با نگاهی مبهوت به دختر مقابلش نگاه کرد و من، این بار سرم را پایین انداختم. صدای ضربان قلب هردونفرشان را گوشم که نه، قلبم اما می شنید. باید می مردم برایشان…برای دست لرزان عمویی که موبایل از میان انگشتانش سر خورد و افتاد روی زمین هم بیش تر!

عشق یه زندون سرده.
تکرار یه درده…
انتظارش نامرده!

ایستادن کامیاب، تبسم گفتن زیر لبی اش، دردی که من خوب میان صورتش می دیدم، همه و همه باعث شدند قفسه ی سینه ام از فشار دنده هایم تیر بکشد. ناباور به زن مقابلش خیره بود. آن قدر ناباور که حتی پلک هم نمی زد. شاید می ترسید خواب باشد. من خوب می دانستم آدم جلوی چسبیدن پلک هایش را بهم بگیرد از ترس این که وقتی بازشان می کند همه چیز رویا باشد یعنی چه. تبسم اما…خوب گریه هایش را از قبل کرده بود. ان قدر خوب که دستش مشت شود ، در ظاهر خونسرد از او نگاه بگیرد و بی تفاوت به حضورش لب بزند.

ـ من برای عکاسی آمادم غوغا. منتظر می مونم شما هم آماده شدین بیاین سالن! چون باید تا ساعت پنج برگردم.

به سختی سری تکان دادم. این حرف هارا هزار بار با گریه تمرین کرده بود و تهش رسیده بودیم به این یک جمله، که فقط بیاید خودش را نشان بدهد و برود. گفت و صدای پاشنه ی کفش های سرمه ای اش، درون اتاق پیچید. بی توجه به مردی که مه و ماتش بود از اتاق بیرون رفت و با صدای بسته شدن در، چشمان من هم بسته شد. چندثانیه ای گذشت تا جسارت باز کردن چشمانم را پیدا کردم. اما کاش بازشان نمی کردم. دیدن کامیاب همچنان خیره به جایی که چندلحظه ی پیش او مقابلش ایستاده بود باعث شد به حالش در درون زار بزنم. یک طوری مظلومانه خیره بود به ان نقطه که یادم نمی آمد هیچ زمانی انقدر شکست پذیر دیده باشمش.

میز را دور زدم. نزدیکش شدم و همین که نامش را زیر لب راندم، با صدایی که انگار ساعت ها فریاد زده و بی جان لب زد.

ـ خفه شو.

دلم از دستش نگرفت. من هم، از این دشنام ها آن روزها زیاد بارشان کرده بودم. وقتی شاهین مرد…من هم مرده بودم! من هم به برادرم، همین عموی شکست خورده بارها فحاشی کرده بودم. آب دهانم را سخت قورت دادم و دستم که به بازویش رسید چرخید، سریع و محکم…هولم داد به عقب و من با دیدن چشمان سرخش و آن اشک های جمع شده درونش، جان دادم. صدایش، فریاد ناباوری سر می داد.

ـ تو چه غلطی کردی غوغا؟

لبم را زیر دندان کشیدم و هردو دستم را بالا آوردم، حتی آن دست مصدومم را.

ـ گوش کن!

فریاد زد، بلند تر…ناباور تر، با همان چشمان خون افتاده ای که حاصل در نطفه خفه کردن اشک هایش بود.

ـ چی رو گوش کنم؟ واسه من تئاتر راه انداختی؟

ـ کامیاب…

خیز برداشت به طرفم، بازویم را گرفت و محکم فشرد، از خشم و حال بدش…حالم بد بود.

ـتوی مسأله ای که بهت مربوط نبود دخالت کردی که چی بشه؟ که زخمم و عمیق تر کن؟ که نشونم بدی زنم راست راست جلوم وایستاد و من حق نداشتم حتی به قدم به سمتش بردارم؟ خواستی چیکار کنی با این حماقت؟

در برابر قضاوت بی انصافانه اش، حرفی برای زدن نداشتم. حتی رنجی برای رنجیدن. فقط نگاهش کردم و او رهایم کرد. صدایش خش برداشت و محکم با دست موهای آرایش شده اش را عقب فرستاد.

ـ من گه زدم توی زندگیم، توی لجن دست و پا زدم که یادم بره زنم و خودم راهی غربت کردم. من توی گند تصمیمم غرق شدم، ندیدی مگه حالم و؟ آوردی سناریو چیدی و نقش اولشم دادی به اون؟

ـ کامیاب…

ـ کامیاب مرد!

ناباور نگاهش کردم و ترسیده از فریادش گامی به عقب برداشتم. نفس نفس می زد و سینه اش محکم تکان می خورد. صدایش از آن فریاد حالا رسیده بود به یک ناله.

ـ آوردیش جلوی چشمم که چی رو ثابت کنی؟ بی غیرتیم و؟

با درد پلک بستم و او، بیش تر از من درد می کشید انگار، این را صدایش می گرفت.

ـ جلوم وایستاده بود غوغا؟

سوالش، پلک هایم را باز کرد. سوال تلخش…هنوز باور نداشت تبسم را دیده، هنوز باورش نمی شد در نزدیکی اش ایستاده بوده. اشکم را مثل خودش حبس کردم و او، سری تکان دادم. باورش نمی شد این کار را کرده باشم.

ـ چیکار کردی تو؟

ـ خواستم درستش کنم.

فریاد کشید:

ـ این طوری؟

مثل خودش صدا بالا بردم.

ـ همین طوری….تا کی قراره اسمش توی شناسنامت باشه و سهم جفتتون از هم یه مشت غم؟ دوسش داری؟ آره عمو؟ برو برش گردون سر زندگیتون. اگر نه طلاقش بده تا اونم….

دستش که بالا رفت، حرفم ته کشید. ناباور نگاهش کردم و او دستش را همان بالا مشت کرد. از خشم، یک پارچه می سوخت و برای اولین بار دست رویم بلند کرده بود. فقط نگاهش کردم، آن قدر طولانی و ممتد که دستش کنار بدنش افتاد و با حالی خراب یک گام به عقب برداشت.

ـ لعنت بهت غوغا! من به خاطر تو دورش و خط کشیدم و تو به خاطر کی اون و آوردی جلوی چشمای من؟

یک چیزی در من داشت فرو می ریخت. لحنم التماس داشت.

ـ به خاطر خودت.

داد زد، دادش شبیه داد یک مرد نبود. شبیه داد یک پسر کوچک بود که در یک خیابان گم شده. گم و دور از تمام وابستگی هایش.

ـ به خاطر من آوردیش جلوی چشمم؟ که ببینمش از سرتاپاش و با نگاهم قورت بدم و دستم از همه جا بسته بمونه؟ که دلم بیش تر بخوادش و بیش تر بفهمم باید ازش دور شم؟

ـکامیاب.

ناله وار پرسید و ناله وار سر تکان دادم.

ـ اون شب، توی ماشینت…عطر خودش بود؟

ـ بود.

شکست، شکست و من دیدم که انگار برف روی موهایش نشست و دستش جلوی دهانش حیران قرار گرفت. ناباور بود. خیلی گیج و خیلی نابود.

ـ داغونم کردی غوغا.

بغضش داشت آب می شد، انگشت اشاره اش را تهدید کنان جلویم تکان داد و با سنگینی لب زد.

ـ فکر این که برای این عکاسی همکاری کنم از سرت بیرون کن. تا مدتی هم جلوی چشمم نباش تا این خریتت یادم بره.

بعد هم با سرعت از اتاق بیرون رفت و من، وا رفته روی مبل آوار شدم. قلبم هنوز تند می زد و داشتم فکر می کردم اگر می زد، اگر دستش روی صورتم فرود می آمد دیگر می شد باز هم از او به دل نگرفت؟ بغضم را

تند و تند قورت دادم و خیره ی در باز مانده ی اتاق، پیشانی ام را چسبیدم. این اتاق…هوای بغض و گریه ی مردانه اش را تا ابد در خودش نگه می داشت.

ـ رفت؟

سرم بالا آمد، وارد اتاق شد اما نه آن طور که آن را ترک کرده بود. در را بست و پشتش تکیه زد. آرایشش حالا دیگر به صورتش نمی آمد. به صورت یک زن شکست خورده هیچ آرایشی زیبا نمی آمد. دیدن صورتش کافی بود تا غرش کنم.

ـ حق نداری گریه کنی!

بغضش، تا چشمش بالا آمده بود و او با جمله ی تحکم آمیز من، سر خورد پای در. از جایم بلند شدم. یکی باید خودم را آرام می کرد که بدترین دعوای زندگی ام را با عمویم کرده بودم. جلویش زانو زدم و بازوهایش را گرفتم. لحنم…درمانده وار خواهش داشت.

ـمحض رضای خدا یکم محکم باش. پاش و زندگیت و پس بگیر.

ناباور سر تکان داد.

ـ جام و با کیا پر کرده؟

جایش را با الکل و سیگار و دخترهای تاریخ انقضا دار پر کرده بود. جایش را به قول خودش با لجن پر کرده بود. درمانده زانویم به زمین برخورد کرد و دستم از بازویش سر خورد. جوابی که نداشتم، اشک هایش شدت گرفت و حالا من هم مثل خودش روی زمین نشسته و به در تکیه زده بودم.

ـ کامیاب، شبیه اون موقع نبود.

ـ مگه من و تو شبیه اون موقع موندیم؟

آشفته، سرش را بین دستش گرفت و نالید.

ـوقتی دیدمش…مردم تا زمین نخورم، که گریه نکنم، که نرم طرفش…

سرم به در چسبید، اشک گوشه ی چشمم را سوزاند و من، بی اهمیت به آن دستم را دور شانه ی رفیق حلقه کردم.

ـ محکم باش، هرچقدر خواستی گریه کن اما…یه کاری کن این زندگی جون بگیره. عموی من خودشم نمی دونه چی می خواد از دنیاش، توی خواستن و نخواستن، شدن و نشدن گم شده. تو برو پیداش کن. برو جلوش وایستا و بگو…تکلیفت و روشن کنه.

ـ اگه شاهین زنده بود، این طوری براش می جنگیدی؟

آخ…که همه چیز از شاهین شروع می شد. من او را دوست داشتم. اولین حس جدی زندگی ام بود. اولین چیزی که خواستم و به دستش آوردم. شاهین اگر بود….چشم بستم از این اگر.

ـ می دونی تبسم، آدما وقتی می میرن، بلافاصله تنشون سرد نمی شه. لحظات اول هنوز گرمه، هنوز قلبشون گرمه و خون جاریه. آخه قلب آخرین چیزیه که تو بدن می میره…وقتی شاهین مرد، وقتی لمسش کردم، هنوز هم بدنش گرم بود. اون لحظه، با همه ی حال بدم، به خدا گفتم اگه این گرما جاش و به سرما نده، می بخشمش.

لبم را تر کردم، با اشکم!

ـاما سرد شد. یه ساعت بعدش، تنش سرد شده بود. یخ یخ! اون لحظه فهمیدم دیگه قلبش خون نمی رسونه.

سرش را روی شانه ام گذاشت و زمزمه اش خدا لعنتت کند خواهرش بود. سرم را دوباره چسباندم به در و محکم پلک بستم. یاد ان روزها تا ته عمرم بار شده بود روی شانه هایم.

ـ نمی بخشیدمش چون زنم و یه مرد مجازه خائن باشه. نه….می بخشیدمش چون، من از نداشتنش می ترسیدم.

ـ من نداشتن کامیاب و کشیدم غوغا.

ـ داشتنشم کشیدی، نکشیدی؟

هق زد و من دستم را دور شانه اش محکم تر کردم. بینی بالا کشیدم و وادارش کردم به چشمانم نگاه کند.

ـ دودوتا چهارتا بکن، ببین داشتنتش بهتره برات یا نداشتنش…بعدش برو جلو و برای خودت، نه برای کامیاب و زندگیت! برای حال خودت بجنگ، اگه بودنش و می خوای، کاری کن برگرده. با پشیمونی و غلط کردنم برگرده، اما اگه نه…دیگه نمی خوای باشه پیشت، مجبورش کن حلقه ی اتصالتون و ببره و این قصه رو به ته برسون.

سرش پایین افتاد و من وادارش کردم باز نگاهم کند. گلویم، باد کرده بود از بادکنک های ریز بغض! نفسم بالا نمی آمد و کف زمین اتاقم نشسته، بعد از داد و هوار کامیاب داشتم زنش را آرام می کردم. چقدر محکم بودن سخت بود.

ـبرای زندگیتون با چنگ و دندون نجنگ که اگه قراره چیزی رو با دندون نگه داری، ارزشی نداره. فقط با دلت بجنگ. مثل یه زن قدرتمند.

به اشک هایش زل زدم و لب هایم لرزیدند.

ـ تبسم…

ـ دیگه نمیاد.

ـ میاد…

گنگ نگاهم کرد و من، با نفسی خسته باز به در تکیه زدم.

ـ باهاش قرارداد بسته بودم. برای این عکاسی قرارداد داره.

ـ تو هنوزم این اخلاقت و داری که توی کار، حتی از خودتم ضمانت بگیری؟

تلخ خندیدم، اشکم از گوشه ی پلکم ریخت و من با شست، پاکش کردم. سر روی شانه ام گذاشت و سر من، روی سرش نشست.

ـ من که می رم ژاپن، اما کامیاب مجبوره برگرده سر این عکاسی..نیستم اما، باقیش و خودت ببر جلو.

ـ می ترسم….

سکوت کردم و او، جمله ی تلخی را گفت که نه تنها من، بلکه خیلی از زن ها…محکوم حقیقتش بودیم.

ـ از خودم که می دونم شوهرم خطا کرده و بازم، دوسش دارم.

پاهایم را بی اهمیت به کثیف شدن شلوارم دراز کردم و او هم همین کار را کرد. برق کفش های سرمه ای اش، چشم کامیابم را زده بود. عمویم، چشمش برق داشت از دیدنش و نمی خواست به روی خودش بیاورد.

ـ غوغا؟

ـ هوم؟

ـ خوبه که محکمی….

یکی تیغ برداشت و بادکنک های گلویم را ترکاند، همه شان پشت چشمم نشستند و من پلک باز نکردم تا مبادا رسوا شوم.

ـ تو هم باش.

ـ غوغا.

ـ هوم؟

ـ شاهین؟

این اسم، اسم یک پرنده ی شکاری ساده نبود. اسم یک شکارچی ماهر بود که آمد، دلم را برد و بعد، در اوج آسمان، وقتی پروازش را می خواستم نگاه کنم یک تیر به بالش نشست. شاهین سقوط کرد. از چشم من و از زندگی خودش….

ـ وقتی مُرد، قلبش هنوز گرم بود تبسم. اما دیگه جای من نبود.

به جهنم که نمیتونم یک شب با فکر آسوده به خوابم
چشم بازار در آوردم با این انتخابم
به جهنم که تموم نمیشه بعد از تو عذابم
به جهنم…
***********************************************************************

************************************************************************
حالم شبیه یک سرباز رزم بود، خسته، زخمی و با خونریزی های عمیق در جای جای بدنم. با این حال، پرچم هنوز میان دستانم بود و من قد راست کرده و راه می رفتم. روز خوبی نداشتم. هرچقدر هم که با جملات انگیزشی سعی می کردم تلخی روز را کم کنم اما تهش، بی تعارف با خودم…همه چیز مزخرف جلو رفته بود. من و کامیاب مقابل هم ایستاده بودیم و من، با یک گلوی پربغض…ساعت ها مرهم اشک های یک زن بودم. تنها چیزی که می خواستم تمام شدن امروز و رسیدن فردا بود. قبل از رفتن به خانه و آمادگی برای سفر…خودم را به آسایشگاه رساندم. می خواستم فرزندم را ببینم. فرزندی که مادری کردن برایش را نه بلد بودم و نه هیچ وقت بلد شده بودم.

برای پرستارها با لبخندی خسته و نخ نما سری تکان دادم و بعد از این که وارد اتاقش شدم، در را پشت سرم بستم. می خواستم تنها باشیم. بدون وانمود کردن به این که من خواهرش هستم. می خواستم مادرانه فرزندم را درآغوش بکشم و ببوسمش.

جلو رفتم، نگاه بازش می چرخید و به اطراف زل زده بود. با دیدنم کودکانه خندید و آب از گوشه ی دهانش شره کرد. قلبم ترک خورد اما لب هایم خندیدند. دستمالی از کنار تختش برداشتم و حین تمیز کردن دهانش لب زدم.

ـ سلام مامانی.

با همان خنده، دهانش کج شد و دست و پایش به شکل بدی تکان خوردند. ذوق کرده بود. کودک معصوم و بی گناه من…چشم هایش، شبیه پدرش بود. موهایش اما اگر می شد بلند شود، به من رفته بود. نرم بود و مجبور بودیم مرتب کوتاهشان کنیم تا نکشدشان.

خم شدم، دستان بدشکلش را بوسیدم، صورتش را هم، روی سرش که بوی معصومیت می داد را هم همین طور…بارها و بارها. او هم انگار محبت را می فهمید که مرتب لبخند زده و با درآوردن صداهای عجیب از خودش دست و پا می زد. طعم خون در حلقم پخش بود و من می دانستم این خون، حاصل زخم خارهای بغض گلویم است.

ـ جون دلم، جون دلم دخترم….خوبی مامان؟

باز هم دست و پا زد، چشمانش را چپ کرد و من کف دستم را روی صورتش کشیدم. غنچه زیبا بود. زیبا بود اگر نقص، رویش تأثیر نمی گذاشت. چشمان درشتی داشت و لب هایی قلوه ای شکل که کج بودند. اگر دخترکم سالم بود، شاید همه از زیبایی اش تعریف می کردند. دستش را گرفتم، استخوان هایش حس می شد. به لب هایم چسباندمش و اشک هایم از پشت پلک هایم شره کرد.

ـ عزیزم، غنچه ی من!

خنده اش کمرنگ شد. کودکم فهمیده بود حال مادرش بد است. دستش را از لبم فاصله دادم و سعی کردم بخندم.

ـ دورت بگردم. بخند برای مامان…بخند دخترم.

بازهم خندید، باز هم آب دهانش بیرون ریخت و من….لعنت کردم به هرچه که هوس، حاصلش بود. شاهین….آن دنیا چه می کرد وقتی باعث رنج این فرشته خودش بود و اعمالش؟

ـ می خوای بازی کنی مامانی؟

خنده اش شدت گرفت، لب هایش بیش تر کج شد و من دستانم را روی شکم لاغرش گذاشتم. قلقلکش دادم و او خنده اش صدا دار شد. دست و پا زدنش بیش تر و من میان برق نگاهش، زندگی ام را دوره کردم. همیشه می گفتند زن های باردار باید از هردردی دور شوند. من…اما وقت بارداری ام، با شب بیداری های نبودن همسرم گذشت. با عطرهای غریبه روی پیراهنش، با سرد شدنش و ناگه…دیدنش روی یک تخت با زنی که خوب می شناختمش.

از خنده که به نفس نفس افتاد دست از قلقلکش کشیدم. کودکم پوشکش خیس شده بود. مادر بودن را به شکل دردناکی تجربه کرده بودم. ان قدر که هیچ کس حتی نفهمید. اشکم شدت گرفت. از کمدش یک بسته پوشک برداشته و به طرفش رفتم. این کار را پرستارها انجام می دادند و حالا می خواستم خودم انجامش بدهم. با مصدوم بودن دستم سخت بود بغل کردنش اما انجامش دادم. خداراشکر می کردم که گچ فقط تا کمی بالاتر از مچم را درگیر کرده و در ناحیه ی مفاصلم پیش روی نکرده. وقتی بالاخره توانستم از تخت جدایش کنم تقریبا به نفس نفس افتاده بودم. دستان لاغر و استخوانی اش را مرتب در هوا تاب می داد و به سروصورتم ضربه می زد.

به خیال خودش داشت بازی می کرد. تا حمام اتاقش کشاندمش و بعد، در قسمتی که برایش درست کرده بودند تا راحت رویش قرار بگیرد، نشاندمش. پوشک را باز کردم. بوی بدی زیر بینی ام بالا زد و او، این بار بی سروصدا فقط نگاهم کرد. تا به حال با اشک لبخند زده اید؟ من این کار را کردم. من میان زارزدن هایم لبخند زدم و به سختی شستمش. پاهای باریکی که رشد درستی نکرده بودند را آب کشیدم. باز بغلش کردم و با یک حوله دورش به تخت منتقلش کردم. دستم…از سر درد به زق زق افتاده بود و من بی اهمیت، به سختی پوشک را زیرش گذاشتم. بستمش و با کشیدن ملافه روی پاهایش دستان سردم را روی موهایش کشیدم.

ـ راحت شدی مامان؟

خندید. دستمال را دور دهانش کشیدم و دستانش را گرفتم.

ـ مامان قصه بگه برات؟

دست و پایی زد و این یعنی بگو. زبان طفل بی زبانم را بلد بودم. صورتش را نوازش کردم و نگاه او به سقف گره خورد. برایش قصه گفتم، از شهر پریان…از شهری که همه چیز درونش زیبا و همه ی آدم ها درونش سالم بودند. از شهری که او می توانست درونش بدود. حرف بزند. اسب های تک شاخ داشت و پری ها با بال هایی طلایی…از جایی که میان هرکلبه، صدای رود می آمد و مردم با هم دوست بودند. همه لبخند می زنند و عمری جاویدان داشتند. نه مرگ داشت و نه نیستی. زمینش سبز بود و آسمانش آبی…شهری با جادوگرهایی مملو از اکسیر خوشبختی. با سیب های قرمز و تمشک هایی سیاه و شیرین. شهری بدون جنگ، خونریزی.، حسد، بخل، دروغ، فریب…

وقتی قصه ام تمام شد که او خوابش برده بود. در خودش جمع شده و انگار که کمی سردش باشد. پتویش را بالاتر کشیدم و روی صندلی کنار تختش نشستم. نشستم و نگاهش کردم، نگاهش کردم و فکر کردم. در حال بد غنچه، غوغای مادر مقصر بود یا شاهین پدر؟ موهای نرمش را لمس کردم و لب هایم لرزیدند.

ـ مامان خوبی نبودم برات، شش سال افتادی روی این تخت و ته همه ی مادر بودنم ختم شد به این که هفته ای سه چهاربار بیام دیدنت. هیچ وقت نشد یه بار باهم حموم کنیم، بریم گردش…که بدون خجالت سوار کالکسه کنمت و بگم، آهای مردم…این دختر منه. بد یا خوب، زشت یا خوشگل، سالم یا مریض…دختر منه! می دونی غنچه، من از همه دنیا طلب داشته باشم پیش تو بدهکارم. خیلی هم زیاد مامان جان. من حتی نتونستم به کسی بگم دخترمی. پشت بقیه پنهون شدم و شدم خواهر بزرگت.

سرم را جلو بردم. پیشانی ام را به پیشانی گرمش چسباندم و بغضم، گره خورد به صدایم.

ـ مامان برات بمیره که روی این تخت هرروز چشمت به در موند تا یکی بیاد سراغت. مامان برات بمیره.

هق زدم و لبم را گزیدم تا بیدارش نکنم. طفلکم خوابش سبک بود.

ـ خیلی مامان بدی هستم غنچه. خیلی مامان بدی هستم…چطوریه که هنوزم من و می بینی می خندی؟

سرم را عقب کشیدم، دستش را بلند کردم و به لب هایم چسباندم، بوسیدمش و بوسیدمش…

ـ بابات باهامون خیلی بد کرد غنچه. خیلی…

در اتاق که باز شد، سریع اشک هایم را پاک کردم و دستش را زیر پتو قرار دادم. با مکث چرخیدم و با دیدن مهدیار کنار در با نگاهی جدی ایستادم.

ـ سلام!

سری تکان داد. به چشم های بسته ی غنچه نگاهی انداخت و لب زد.

نوشته رمان غرقاب پارت ۳۲ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-32/feed/ 3
آدرس جدید سایت رمان دونی http://roman-man.ir/%d8%a2%d8%af%d8%b1%d8%b3-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88%d9%86%db%8c/ http://roman-man.ir/%d8%a2%d8%af%d8%b1%d8%b3-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88%d9%86%db%8c/#respond Sat, 04 Apr 2020 16:40:30 +0000 http://roman-man.ir/?p=4868 آدرس جدید سایت رمان دونی https://romandoni1.xyz

نوشته آدرس جدید سایت رمان دونی اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
آدرس جدید سایت رمان دونی

https://romandoni1.xyz

نوشته آدرس جدید سایت رمان دونی اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
http://roman-man.ir/%d8%a2%d8%af%d8%b1%d8%b3-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88%d9%86%db%8c/feed/ 0
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۲۵ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-25/ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-25/#respond Fri, 03 Apr 2020 09:11:17 +0000 http://roman-man.ir/?p=4866   _فکر نکن از دستم در رفتی کوچولو ؟! چندبار متن پیام رو مرور کردم و بی اختیار لرزی به تنم نشست این لعنتی بعد گذشت این همه مدت هم باز ول کن من نبود !؟ مطمعنم این پیام از طرف خودشه وگرنه کی میاد همچین پیامی برای من بفرسته ؟! اعصابم رو به کل …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۲۵ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

_فکر نکن از دستم در رفتی کوچولو ؟!

چندبار متن پیام رو مرور کردم و بی اختیار لرزی به تنم نشست این لعنتی بعد گذشت این همه مدت هم باز ول کن من نبود !؟

مطمعنم این پیام از طرف خودشه وگرنه کی میاد همچین پیامی برای من بفرسته ؟!

اعصابم رو به کل بهم ریخت و به کل شوق و ذوقم بابت گوشی از سرم پرید عصبی گوشی جدیدم روی تخت پرت کردم و دستامو از دو طرف توی موهام چنگ زدم

فکر میکردم میتونم از دستش در برم ولی حالا با دیدن این پیام و اونم بعد از این همه مدت فهمیدم سخت در اشتباه بودم

طرف اینقدر پیگیر من بود که بعد از این همه مدت بازم پیام داده و مطمعن بوده من خطم رو باز میگیرم و قصد عوض کردن شماره ام رو ندارم

بلند شدم و کلافه شروع کردم توی اتاق راه رفتن مدام زیرلب با خودم زمزمه میکردم :

_باید چیکار کنم خدا ؟!

به کل روحیه ام رو باخته بودم و یه جورایی داشتم دور خودم میچرخیدم که این بار صدای زنگ گوشیم بلند شد

سرم رو بلند کردم و از اون فاصله نگاهم رو به صفحه گوشی که مدام روشن خاموش میشد دوختم

انگار یه جورایی میترسیدم برم جلو و ببینم کیه !!

یعنی میترسیدم که نیما باشه ، نمیدونم چقدر به گوشی خیره شدم و زنگ خورد که بالاخره تماس قطع شد نفس راحتی کشیدم و دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم

ولی هنوز چند دقیقه نگذشته بود که باز صداش بلند شد ، پایین لباسم رو با دستای لرزونم چنگ زدم و نگاه ازش گرفتم و سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم

ولی با فکر به اینکه شاید اون نباشه و کسی کار مهمی باهام داره خودم رو قانع کردم و به طرف تخت راه افتادم و بدون اینکه نگاهی به تماس گیرنده بندازم گوشی رو برداشتم

_بله ؟!

_گوشی جدید مبارک !!

 

با شنیدن صدای نیما خشکم زد و بی اختیار دهنم نیمه باز موند ، لعنت به من چرا وسوسه شدم گوشی رو جواب بدم

وقتی دید هیچ حرفی نمیزنم صدام زد و گفت :

_اینقدر من ترسناکم که باعث شده توی زبون دراز لال بشی؟؟

لبه تخت نشستم و با دستای مشت شده غریدم :

_چی میخوای ؟!

سکوت کرد و بعد از چند ثانیه نفسش رو سنگین بیرون فرستاد و آروم گفت :

_هیچی !!

برای ثانیه ای حس کردم اشتباه شنیدم گوشی رو توی دستای عرق کرده ام محکم گرفتم و گیج پرسیدم :

_چی ؟؟

ولی در مقابل منه بُهت زده و گیج گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و گفت :

_گفتم که هیچی فقط خواستم بگم بیای کیفت رو از نگهبانی شرکت تحویل بگیری

چی ؟! نیما و مهربونی ؟!
یعنی باید باور کنم دست از اذیت کردن من برداشته ؟!

زبونی روی لبهام کشیدم و گیج لب زدم :

_شرکت ؟!

_آره شرکت !!

_ولی تو چ…..

توی حرفم پرید و با حرفی که زد دیگه باورم شد واقعا سرش به جایی خورده

_نمیتونی بیای شرکت آدرس خونت رو بفرست برات پست کنم

_تو ؟؟؟ اونم پست ؟!

_آره مگه وسایلت رو نمیخواستی !!

_آ….آره

_اوکی پس برات میفرستم

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه تماس رو قطع کرد و من رو مات و مبهوت سر جای خودم باقی گذاشت نه از اون پیام ترسناکش نه به این حرفاش !!

 

” نیما “

تماس رو قطع کردم و با لبخند گوشه لبم به رو به رو خیره شدم با یادآوری پیامی که دیروز برای خط آیناز فرستاده بودم و امروز اتفاقی دیدم گزارشش دریافتش برام اومده فهمیدم که خطش رو باز پس گرفته پس شماره اش رو با عجله گرفتم

ولی هرچی بوق میخورد برنمیداشت و کم کم داشت کلافه ام میکرد ولی یکدفعه با شنیدن
صدای شاکیش عصبی خواستم باز رو اعصابش برم

ولی با یادآوری اینکه اگه میخوام رامم بشه باید باهاش خوب باشم و قید تهدید و داد و فریاد زدن سرش رو بزنم به سختی خودم رو کنترل کردم

و یه حرفایی زدم که جز چرت و پرت چیز دیگه ای نبودن ، آخه یعنی چی که گفتم وسایلت رو برات پست میکنم !!

دستی به صورتم کشیدم و عصبی زیر لب نالیدم :

_لعنتی !!

حالا واقعا باید براش پست میکردم ؟! خوب میگفتی بیا شرکت وسایلت رو ببر این شِر وِرا چی بودن که بهم بافتی ؟!

داشتم همینجوری زیرلب غُر میزدم که با قرار گرفتن فنجون قهوه جلوم سرم رو بالا گرفتم و نیم نگاهی به امیلی انداختم

_بفرمایید قهوتون قربان !

سری تکون دادم و لب زدم :

_ممنون !

خواهش میکنمی زیرلب گفت و عقب گرد کرد و ازم دور شد ، بی حرف به بخاری که از قهوه بیرون میومد خیره شده بودم که صدای زنگ گوشی بلند شد

گوشی رو بلند کردم ولی با دیدن پیش شماره تماس گیرنده که برای ایران بود اخمام توی هم فرو رفت و گوشی رو توی دستام فشردم چرا بعد این همه مدت بیخیال من نمیشدن

یعنی واقعا نمیدونستن با این کارهاشون فقط دارن من رو آزار میدن !! دودل نیم نگاهی بهش انداختم و یکدفعه عصبی برای اینکه برای جواب دادن وسوسه نشم دکمه قطع تماس رو فشردم

گوشی روی میز پرت کردم و کلافه نالیدم :

_گندت بزنن !!

 

بلند شدم و خواستم به اتاقم پناه ببرم ولی هنوز چند قدمی دور نشده بودم که یکدفعه با شنیدن صدای پیام گوشیم پاهام از حرکت ایستاد و با دست های مشت شده سر جایی که بودم خشکم زد

بعد از چندثانیه بالاخره بعد از تردید فراوان سرمو کج کردم و نیم نگاهی به گوشیم که صفحه اش روشن بود انداختم

معلوم بود خانوادمن حالا که جوابشون ندادم برام پیام فرستادن هنوز دودل به اون سمت خیره بودم که بالاخره تردید رو کنار گذاشتم و با چند قدم بلند خودم رو به گوشی رسوندم

با عجله دستم روی آیکون پیام فشرده شد که باز شد و دیدم که همون شماره چند عکس برام فرستاده ، کنجکاو ابرویی بالا انداختم

و روی مبل نشستم و بی اختیار انگشتم روی دکمه دانلود فشرده شد ولی ای کاش دستم میشکست و این کار رو نمیکردم چون باز شدن اولین عکس باعث شد خشکم بزنه و بدون پلک زدن خیره گوشی شم

باورم نمیشد اینایی که توی عکس دارم میبینم خانوادمن و کسایی هستن که خیلی وقته ازشون دورم و حالا با دیدن عکسشون تازه فهمیدم که چقدر دلتنگشونم !!

آب دهنم رو قورت دادم و دست لرزونم روی عکس دوتایی بابا مامان چرخید یه طورایی انگار میخواستم لمسشون کنم چقدر بیقرار لبخند از ته دل مامان بودم !!

لبخندش جون و عمر من بود و با دیدنش انگار جون تازه ای گرفته باشم زدم روی عکس بعدی ولی این بار با دیدن عکس دست جمعی از بابا و مامان و نورایی که بغلشون نشسته بود و پسربچه سه چهار ساله ای که از ته دل میخندید و دستش دور گردن بابا بود

اخمام توی هم فرو رفت و این بار بدون باز کردن بقیه عکس ها گوشی رو کنارم انداختم و دستام از دو طرف توی موهام چنگ زدم

لعنتی !!

با دیدن نورا کنار بابا مامان انگار باز داغ دلم تازه شده باشه خشم توی وجودم افتاد و حس کردم درست عین کوهی که آماده انفجاره هر لحظه ممکنه منفجر بشم

خشمگین با یه حرکت زیر تموم وسایل روی میز زدم که پخش زمین شدن و صدای خورد شدنشون توی سکوت خونه پیچید !!

دیدن بعد این چند سال انگار دیوونه ام کرده باشه بلند شدم و با فریاد بلندی که کشیدم لگد محکمی به میز کوبیدم که چپه شد

 

حس میکنم نفسم بالا نمیاد و هر لحظه تصویر صورت خندونشون جلوی چشمم نقش میبست ، چطور جرات کردن همچین عکسی برام بفرستن ؟؟

هه …شاید پیش خودشون فکر کردن من از دیدن نورا و اون پسرش خوشحال میشم و قربون صدقشون میرم

دستی به گلوم کشیدم و درحالیکه سرم رو بالا میگرفتم زیرلب لرزون نالیدم :

_لعنت بهت امیرعلی !!

امیرعلی که باعث شده بود گند بخوره به خانواده من و اینطوری از هم بپاشیم ، با یادآوریش دستم مشت شد و عصبی فریاد زدم :

_همونطوری که آتیش انداختی بین من و خانوادم همونطوری آتیشت میزنم امیرعلی فقط بمون و تماشا کن

عصبی شروع کردم به راه رفتن و دور خودم چرخیدن که امیلی با نفس نفس داخل خونه شد و با دیدن چیزای شکسته روی زمین با نگرانی پرسید :

_چی شده ؟!

بدون اینکه جوابی بهش بدم از کنارش گذشتم و با قدمای بلند داخل اتاقم شدم و درو بهم کوبیدم

حوصله حرف زدن با هیچ کسی رو نداشتم و باز اعصاب و روانم بهم ریخته بود ، نمیدونستم باید چیکار کنم و چطوری خودمم رو آروم کنم

که چشمم به بار کوچیک گوشه اتاقم خورد و بیقرار به سمتش قدم تند کردم و بزرگترین بطری مشروب رو بیرون کشیدم و یکدفعه سر کشیدم

حس میکردم چطور اضافه هاش از دور لبم پایین میریزه و گردن و پیراهنم رو خیس میکنه ولی اینقدر عصبی بودم که هیچی جز کم کردن خشمم برام مهم نبود

نفس که کم آوردم بطری رو از لبهام دور کردم و درحالیکه تکیه ام رو به دیوار میدادم آروم سُر خوردم و روی زمین نشستم ، دستی به لبهای خیسم کشیدم

باز بطری رو بالا گرفتم و شروع کردم به خوردن ، اینقدر خوردم و خوردم که دیگه نایی تو تنم نمونده بود و تقریبا نیمه هوشیار بودم ولی بازم نمیخواستم دست از خوردن بردارم

با تموم شدن بطری توی دستم نیم نگاهی بهش انداختم و درحالیکه کناری مینداختمش بلند شدم و با قدمای نامتعادل به سمت بار راه افتادم و خواستم بطری بعدی رو بردارم که از بین دستای لرزونم لیز خورد و روی زمین افتاد و هزار تکه شد

 

_اهههههههه لعنتی !!

بدون اهمیت بهش بطری دیگه ای بیرون کشیدم و خواستم درش رو باز کنم ولی دستام جونی نداشت و مدام از بین دستام سُر میخورد

به هر سختی بود بازش کردم ولی هنوز به سمت دهنم نبرده بودمش که در اتاق باز شد و مهدی با اخمای درهم داخل شد و گفت :

_معلوم هست داری چه غلطی میکنی ؟!

دستم روی هوا به نشونه برو بابا تکونی دادم و بطری رو به سمت لبهام بردم که با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند و بطری رو از بین دستای سست و بی حسم بیرون کشید

چشمای خمار شده ام رو به زور باز نگه داشتم و با صدایی گرفته غریدم :

_بدش به من !!

بطری مشروب رو سرجاش گذاشت و درحالیکه زیر بغلم رو میگرفت به زور کشوندم و به سمت حمام بردم

تقلا کردم که از دستش خلاص بشم ولی زور من مست کجا و دستای پر جون و قدرت اون کجا ؟!

در حمام رو با یه لگد باز کرد و من رو تقریبا توی وان هُل داد و تا به خودم بجنبم و بخوام تقلایی بکنم شیر آب سرد رو باز کرد و روی سروصورتم گرفت

با برخورد آب سرد با بدنم انگار شوک بزرگی بهم وارد شده باشه چشمام تا آخرین درجه گشاد شدن و سرم رو تکونی دادم که عصبی دستش روی پیشونیم گذاشت

به عقب هُلم داد و شیر آب رو بیشتر باز کرد که به خودم لرزیدم و لرزون فریاد زدم :

_بسههههه

بی اهمیت بهم بلند امیلی رو صدا زد و گفت :

_برام حوله بیار !!

پس امیلی بهش زنگ زده و خبردارش کرده بود ، دندونام روی هم میخوردن و کنترل بدنم از دستم خارج شده بود که امیلی نفس نفس زنون وارد شد و گفت :

_حالش چطوره ؟!

مهدی بدون اینکه کوچکترین نگاهی بهش بندازه اخماشو توی هم کشید و خشن گفت :

_خوبه ، حوله رو بزار همین جا و برو بیرون !!

 

امیلی دودل سرجاش تکونی خورد و گفت :

_ولی …..

مهدی یکدفعه انگار دیوونه شده باشه بلند شد و با چند قدم بلند خودش رو بهش رسوند و با یه حرکت حوله رو از دستش بیرون کشید

و بدون اینکه کوچکترین نگاهی سمتش بندازه عصبی گفت :

_گفتم بیرون !!

اشک به چشمای امیلی نشست و با لبهای که میلرزید با بغض لب زد :

_بب….ببخشید !!

با دو از حمام بیرون رفت و درو بهم کوبید ، با بیرون رفتنش مهدی چندثانیه با چشمای سرخ شده سرجاش ایستاد و کلافه دستی به صورتش کشید

به زور دستم رو به لبه های وان گرفتم و سعی کردم بلند شم ولی دستام لرزید و تِلِپ باز کف وان افتادم که آب توی صورتم پاشید و باقی مونده اش کف حمام سرازیر شد

مهدی با تعجب به طرفم چرخید که با دیدن وضعیتم چشماش گرد شد و با عجله به سمتم اومد و گفت :

_ای بابا یه جا آروم بگیر تا بیام دیگه !!

زیر بازوم رو گرفت و درحالیکه سعی میکرد منِ مست و پاتیل رو از وان بیرون بکشه بی حوصله پرسید :

_چرا اینقدر خوردی که این بلا سرت بیاد ها ؟!

به سختی بلند شدم که دستش به سمت دکمه های پیراهنم رفت و با یه حرکت از تنم بیرون کشیدش که با صدای گرفته و خماری نالیدم :

_میخ….میخواستم پرواز کنم که نزاشتی

سرش رو بالا گرفت و عصبی نگاهی بهم انداخت و با تمسخر زیرلب گفت :

_پرواز ؟! واقعا حالت خوب نیست

عین دیوونه ها شروع کردم به خندیدن که دستش به سمت شلوار پام رفت

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۲۵ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-25/feed/ 0
رمان غرقاب پارت ۳۱ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-31/ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-31/#comments Wed, 01 Apr 2020 17:11:23 +0000 http://roman-man.ir/?p=4864   کمکش کردم بنشیند، هنوز کمی ضعف داشت و دستانش می لرزید. بعد هم با بستن در، راهم را به طرف بوفه ی نزدیک به بیمارستان کج کردم. میان آبمیوه ها، آناناس و سیب انتخاب بهتری بودند. هردو را برداشتم و بعد از اطمینان از خنک بودنشان، شکلات های تخته ای بسته بندی شده را …

نوشته رمان غرقاب پارت ۳۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

کمکش کردم بنشیند، هنوز کمی ضعف داشت و دستانش می لرزید. بعد هم با بستن در، راهم را به طرف بوفه ی نزدیک به بیمارستان کج کردم. میان آبمیوه ها، آناناس و سیب انتخاب بهتری بودند. هردو را برداشتم و بعد از اطمینان از خنک بودنشان، شکلات های تخته ای بسته بندی شده را هم کنارشان قرار دادم و بعد حساب کردن، به سمت ماشین پا تند کردم. یک دستم پاکت خرید بود و یک دستم مصدوم، برای همین برای باز کردن در ماشین به مشکل برخوردم و او از داخل، خودش را به طرف در راننده کشید و کمک کرد در را باز کنم. پاکت را به طرفش گرفتم. با مکث گرفت و من بعد از سوار شدن، اولین کارم روشن کردن سیستم گرمایشی بود.

ـ خیلی سرده!

سکوت کرده و جواب نمی داد، نیم نگاهی به جانب صورت رنگ پریده اش انداختم و بعد، به پاکت خرید روی پایش چشم دوختم.

ـ یه چیزی بخور بذار یکم رنگ و روت برگرده، الان برسونمت خونه توران جون با دیدنت قالب تهی می کنه!

بالاخره، سرش را از پنجره فاصله داد و با کمی تردید، آبمیوه را برداشت، یکی را نی زد و به طرف من گرفت و دیگری را گوشه ی لب خودش قرار داد و من برای راحتی اش، سعی کردم کمی از محتویات آبمیوه بخورم.

ـقبلا هم…این طور شده بودی؟

نگاهش را به سختی از پاکت آبمیوه گرفت و به صورت من دوخت، رنگش پریده تر از همیشه بود. من هیچ وقت عادت به این طور دیدنش نداشتم.
ـ وقتی فشار عصبی روم زیاد می شه.

آبمیوه ی نصفه و نیمه خورده ام را، روی داشبورد ماشین قرار دادم و خیره شدم به مقابلم. درصد میلم برای حرکت، صفر بود!

ـمتأسفم.

متعجب نگاهم کرد و من، سرم را به پشتی صندلی چسباندم. برای والدین هردوی ما، این دیر آمدن ها طبیعی بود. از خیلی سال پیش طبیعی بود و من، می دانستم هیچ کس با وجود ساعت یک شب نیمه بودن منتظرمان نیست.

ـ برای این حالت!

آب دهانش را قورت داد و مثل خودم، پاکت آبمیوه را روی داشبورد قرار داد، کف دستانش را بهم چسباند و بعد کمی چرخید.

ـچرا امشب اومدی سراغم غوغا؟

سرم را در همان حالت چسبانده به پشتی صندلی، به طرفش چرخاندم. خودش دست پیش برد و چراغ سقف اتوموبیل را روشن کرد تا چهره ی هم را بهتر ببینیم. من به آثار اشک خشک شده روی صورت او چشم دوختم و او، به آثار خستگی پنهان چشمان من.

ـ اومدم درست کنم.

ـ مگه چیزی برای درست شدن مونده؟

ـ مونده.

مطمئن گفتم، مطمئن گفتم و او نگاهش باریک شد.

ـ چی تو سرته؟

دست سالمم را جلو بردم، عقب نکشید و من کف دستم را روی قلبش گذاشتم. قلبی که ضربانی آرام، محکم و کوبنده داشت.

ـ هنوز، این جا….حسی بهش داری؟

چشمانش پر شدند، به سختی جلوی ریزششان را گرفت و با پلک زدنی، شقیقه اش را فشرد. جوابم را از حرکتش گرفته بودم. لبخند تلخ و محوی زدم و سرم را جلو کشیدم.

ـ هردوتون، دارین از دوری هم می میرین.

ـ شاید اما….هنوز خیلی چیزا مثل قبله.

ـ نه نیست…

باز هم شوکه و ناباور نگاهم کرد و من، محکم زمزمه کردم.

ـکامیاب فرق کرده.

دو دو زدن نگاهش، حس تلخی به جانم ریخت. آدم های عاشق قرار بود قوی باشند و حالا، اویی که کنار من نشسته بود یک زن محکوم و به شدت مظلوم شده به چشم می آمد.

ـ کامیاب هیچ وقت بد نبود غوغا، قبول که کم گذاشت…خیلی زیاد اما، هیچ وقت و هیچ لحظه ای بهم بی احترامی نکرد. ما هردو خسته بودیم. من خسته از شرمندگی کار خواهرم و به دوش کشیدن و کامیاب، خسته از این که نمی تونست فراموش کنه نزدیک ترین آدم به من، باعث نابودی خانوادش شده. حالا تو به من بگو، این وسط چی عوض شده؟ ترنم دیگه خواهر من نیست یا خاندان شما مثل قبل سرزنده و شاده؟

جوابم، نفسش را بند آورد. نفس خودم را هم….کامیاب، عزیزترین ضلع زندگی ام بود و برایش، زمین را به آسمان می رساندم.

ـ فرق امروز با گذشته اینه که، کامیاب اون روزا درد نبودنت رو نچشیده بود. حالا اما این درد و با تمام وجود حس کرده.

اشک از چشمانش سرریز شد و با حسرتی عمیق به نگاهم زل زد و من، پلک زدم.

ـ کامیاب، یه بار درد نبودت و کشیده تبسم…حالا خوب فهمیده که مرد این قصه نیست.

کف دستانش را روی صورتش گذاشت و صدای گریه اش، باعث شد دستم روی شانه اش بنشیند.

ـ می خوای درستش کنیم؟ باهم؟

طول کشید تا توانست خودش را کنترل کرده و حرف بزند.

ـ من….من…می ترسم!

ـ از چی؟

ـ از این که باز خواهر ترنم ببینتم.

با نوک انگشت، اشک هایش را پاک کردم و به دور از هرکینه ای که از آن اسم و بلایی که به سر زندگی ام آورد داشتم، زمزمه کردم.

ـبهش ثابت کن که تبسمی، فقط تبسم!

دل دل می زد و من، دلم می خواست محکم بغلش کنم. آبمیوه ی نصفه نیمه اش را به طرفش گرفتم و لب زدم.

ـ بهم اعتماد کن، بذار درستش کنیم. باهم دیگه.

کمی از محتویات پاکت را نوشید و بعد، همین که کمی نفسش بالا آمد دستمالی از کیفش بیرون کشید، اشک هایش را پاک کرد و بدون نگاه کردنم لب زد.

ـ من، آدمی نیستم نخوانم و بمونم.

ـ می خوادت، به خدا می خوادت….الکی دارین زندگی رو چهارساله زهر می کنین برای هم. وا بده رفیق! وا بده….

باز هم اشکش جوشید و با خشونت بیش تری، با همان دستمال پاکش کرد. دلم داشت برایشان می ترکید، داشت می ترکید وقتی حال کامیاب را بعد برگشتش دیده بودم، وقتی اشک های امشب او را دیده بودم. وقتی روزهای خوش گذشته شان را و حال امروزشان را هم دیده بودم.

ـ ببین من و….

نگاهم کرد و من، دستش را محکم فشردم.

ـ قانونمون تو دوستی چی بود؟

لبخند بی جانش، با آن اشکی که چکید همخوانی نداشت.

ـ دروغ نگیم!

ـ الانم دروغ نمی گم بهت، به خودش قسم کامیاب…هنوز دیوونته.

کف دستش را روی صورتم گذاشت، چشمان هردویمان حالا برق می زد و من….دلم پر می کشید برای این که دوباره، همه چیز مثل قبل بشود.
ـدلم واست تنگ شده بود.

ناباور نگاهش کردم و او، پیشانی اش را جلو کشید، به پیشانی ام چسباند و هردو چشم بستیم. یک عمر خاطره را پشت پلک هایم باید می دویدم تا میانش، برسم به نقطه ی تمام شدن روزهای خوش.

ـ برای این طور حرف زدنامون. دخترونه درددل کردنامون.

دستم را بالا آوردم، پشت گردنش گذاشتم و اجازه دادم اتصال پیشانی هایمان دلتنگی هایمان را بشوید و ببرد.

ـ منم، دیوونه ی اون عموی عوضیتم. دلم…براش پر می زنه. روزای زندگیمون، تا قبل کار ترنم انقدر قشنگ بود، که هیچ وقت نتونستم دلخوری های بعدش رو الم کنم برای فراموش کردنش. هنوزم…توی شبکه های اجتماعی با اکانت های فیک دنبالش می کنم، حتی گاهی در نقش یه هوادار قربون صدقش می رفتم. من…خیلی خراب عموتم غوغا. مردی که حتی حاضر نشد وقتی ازم خواست دور بشیم، طلاقم بده. من، دلخوشیم فقط به همین اسم بود اما….حالا می ترسم. بعد این همه دور بودن و این همه دلخوری خاک خورده ته ذهنمون، مگه چیزی درست می شه؟ من از خواهرم ضربه خوردم. یه طوری که گیجم هنوز که چی شد و کجام.

لبخندم از شنیدن حرف هایش، از شنیدن دلتنگی هایش، از دردهایش، لبخند تلخی بود.

ـ بیا درستش کنیم. حتی اگه سخت باشه. بذار….بازم صدای خنده بپیچه توی باغ.

“به جای من تو زخم خوردی رفیق!
غمام و از دلم تو بردی رفیق!
رو شونه ی تو گریه دارم برات!
یه عمر می شه که ببارم برات!”

ـ هنوز، جمعه ها دلمه ی باغ به راهه؟

ـ به راهه!

ـ با برگ مو؟

بغضم، روی صورتم چنگ انداخت و من، با او یکی شدم.

ـ با برگ مو.

ـ دلتنگم!

ـ دلتنگم!

باهم بغضمان آب شد و وقتی سر عقب کشیدیم، می فهمیدم او هم….برای ساختن آماده شده. چشمانش برق کمرنگی از امید داشت و من، با نهایت بغض زمزمه کردم.

ـ قصد برگشت به صحنه رو نداری؟

تلخ پوزخندی زد و سرش را تکان نرمی داد، اشک زیر چانه اش را پاک کرد و لب زد. نگاهش به روشنایی خیابان بود و فکرش…خدا عالم بود.

ـ یه زمانی صحنه عشقم بود، بازی کردن….نقش گرفتن، اما وقتی درست توی اولین تجربه ی قشنگم، شدم تیتر داغ خبرها…زده شدم از هرچی شهرت و دیده شدنه. بذار سودای این عشق، بمونه برای کسایی که هنوز زهرش و نچشیدن. الان فقط دلم آرامش می خواد. دلم….یه زندگی بی دردسر می خواد. من فقط از زندگی نخوردم، از کسایی خوردم که روز قبلش طرفدارم بودن و فرداش…شدن قاضی زندگیم.

درکش می کردم، شهرت….یک سراب بود که می دویدی برایش و در نقطه ی رسیدن، زیر پایت را خالی می کرد. من خوب می فهمیدم منظورش چیست و چه دردی دارد زندگی خصوصی ات، نقل دهان این و آن شود و هفتاد میلیون قضاوتت کنند.

ـبه آرامش می رسی، فقط بذار باهم بریم جلو.

سر تکان داد، با یک لبخند غم انگیز!

ـ برنامت چیه.

ـ اول از همه رویارویی تو و کامیاب.

رنگش پرید و من بی اعتنا به حالش، چراغ سقف اتوموبیل را خاموش کرده و استارت زدم. باید او را می رساندم خانه تا این جمله ام را هضم کند و بعد، برنامه های ذهنم را یک به یک اجرا می کردم. کار زیاد بود و من….بی طاقت برای مرحله ی آخرش!

به خانه که رسیدم، ساعت چیزی نزدیک به دو نیمه شب بود. تاریکی و سکوت باغ….باعث شد کمی در پیاده شدن تعلل کنم و همان طور پشت ماشین خاموش نشسته و به سه ساختمان نزدیک بهم خیره شوم. قصه ی آدم های این خانه….یک شهرزاد می طلبید و هزار و یک شب فرصت برای قصه گویی. من، آجر به آجر دور خانه را با قصه هایش از بر شده بودم. دستم، درد می کرد از فشاری که امروز به آن آورده بودم و من، داشتم فکر می کردم درد گذشته سنگین تر است یا درد شکستگی استخوان؟

در ماشین که باز شد، هول شده چرخیدم و با سوار شدن کامیاب و دیدن صورتش، نفسم را یک باره بیرون فرستادم. اغراق نبود اگر می گفتم تا سرحد مرگ ترسیده بودم. انتظار این که در باغ باشد و از پشت، وقتی جلوی دیدم نیست و به خیالم تنها شب بیدار خانه ام سوار ماشین شود را نداشتم.

ـ تو اگه ترسیدن بلد بودی که ساعت دو نصفه شب نمی اومدی خونه.

شاکی نگاهم می کرد و من، داشتم ضربان قلب تند شده ام را آرام می کردم.

ـ غیرتی شدی عمو؟

ـ یه بار اگه جنمش و داشتم چهارتا انگشت تو صورتت پیاده می کردم، می فهمیدی این سوالت چقدر درد داره.

قصد اذیتش را نداشتم اما، آدم ها همین بودند. همین موجودات خودمختاری که هرحرف و هرکلمه را، طبق صلاح خودشان معنی می کردند. تلاشی در جهت تغییر معنی دریافتش انجام ندادم و نگاهم را دوباره به سمت ساختمان های قدیمی خانه باغ چرخاندم.

ـ کارم طول کشید.

ـ تازگی ها زیادی کارت طول می کشه.

خندیدم، خسته…بی حال و کمی پر درد! بعد هم چشمانم را فشردم و کوتاه به طرفش چرخیدم.

ـ اصل حرفت و بگو قربونت.

خیره ماند میان نگاهم و انگار، خودش هم دلیل کلافگی اش را نمی دانست. دلیل شب بیداری و حال بد و چشمان سرخش را.

ـاذیت می شم انقدر مستقلی که نصفه شب میای و کسی ککش هم نمی گزه. اذیت می شم وقتی ازت بی خبرم، اذیت می شم وقتی می بینم….وایستا یه لحظه، عطرت و عوض کردی؟

دلم می خواست بلند گریه کنم، به جای تمام لحظاتی که جلوی چشمم تبسم اشک ریخت، درد بالا آورد و در آغوشم بیهوش شد. به جای تمام ساعت هایی که تنهایی داشتم به مرمت این رابطه فکر می کردم. میان

تاریکی ماشین تجمع اشک هایم را ندید و با اخم هایی درهم، نفس عمیقی کشید. باید بلند اشک می ریختم بابت این حس قوی اش، او عطر تبسم را….میان فضای ماشین حس کرده بود.

ـ عطرت….عوضش کن، این…این خوب نیست. الانم برو بخواب، فردا برای جشنواره باید حسابی سرحال باشی.

گفت و اصلا یادش رفت آمده بود دعوا کند بابت دیرآمدنم، که غر بزند حواسم سرجایش برگرد. یادش رفت و کلافه از ماشین پیاده شد و با سرعتی باور نکردنی به سمت خانه قدم برداشت. من اما، اشکم میان همان تاریکی ریخت. کامیاب طفلک من، عطر همسرش را که ساعاتی پیش در ماشینم نشسته بود تشخیص داده بود. فهمیده بودش….بهم ریخته بود و فکر کرده بود من، عطرم را عوض کرده ام.

سرم به پشتی صندلی چسبید و قبل بیرون کشیدن سوییچ، لب زدم.

” تو عطر کمرنگ شدشم بو می کشی، پس درکم کن که این دیدار برات لازمه عمو…من و ببخش”

پیاده شدم، با طول قدم هایی آرام راهم را سمت خانه کج کردم و راست می گفتند که عطرها، کلید دروازه ی خاطراتند. کامیاب امشب تا صبح…با این در باز شده در ذهنش، کجاها قرار بود سیر کند؟

اگه روبراه نمی شم اگه زخمم تازه مونده…

من دلیل تازگیشم.

فکر روزای گذشته، عین خودسوزیه اما…

من حریف تو نمی شم!

*************************************************************************
ـ کمی به پدر نزدیک تر بشین.

عکاس جوان با صدای بلند این خواسته را مطرح کرد و من، خسته از لبخند زدن های اجباری و فیک، کمی به پدر نزدیک تر شدم. او دست پشت کمرم قرار داد و با افتخار سر بالا انداخت. نور فلش دوربین ها روی صورتم افتاد و با ورود کامیاب به محوطه ی عکاسی فرش قرمز، کمی صدای جمعیت عکاسان بلند تر شد. چشمانش، اثری از بی خوابی نداشتند اما خستگی چرا…دستش را لبه ی کت تک اسپرتش قرار داد و طرف دیگر ایستاد و هر سه، به قسمتی که عکاسان اشاره می کردند نگاه انداختیم. سعی می کردم لبخندم کمرنگ نشود اما همین که اجازه دادند برویم، لبخندم خشک شد و صورتم از آن ماسک آزاردهنده فاصله گرفت.

کامیاب، ماند برای عکس های تکی و من همراه پدر به طرف یکی از تهیه کنندگانی که سبقه ی معاشرت خانوادگی مان، چندسالی عمر داشت قدم برداشتم. حس می کردم از شدت نور فلش ها سردرد شده ام و این تازه شروع یک جریان تکراری، به شدت عذاب دهنده اما باشکوه در حرفه ی خانواده ی من بود. میثاق…امسال فیلمی در جشنواره نداشت و بالبطع آن تصمیم داشت حضوری هم نداشته باشد و من، بعد از یک سلام و احوالپرسی گرم و صمیمانه با تهیه کننده ی پیشکسوت، از جمع مردانه شان فاصله گرفتم و به سمت سالنی که افتتاحیه در آن برگزار می شد قدم برداشتم. صندلی های سالن کم کم در حال پر شدن بودند و من از شدت خستگی، در ردیف چهارم و اولین سری صندلی های خالی قرار گرفتم.

سن، برای شروع سخنرانی در حال اماده سازی بود و من خسته از این وقایع که هرسال در روز افتتاحیه مجبور به تحملش بودم، موبایلم را بیرون کشیدم. برای اولین بار بود که می دیدم پیغامی از او ندارم. روی صفحه ی چتمان را لمس کردم و با دیدن آخرین پیام های رد و بدل شده بینمان، لبخند کمرنگی زدم. بی اراده دستم روی حروف لغزید و نتیجه، یک جمله ی شگفت انگیز بود.

“جات این جا خالیه”

ـ فکر نمی کنم.

شوکه سرم چرخید، ان قدر سریع که رگ های گردنم به فغان افتادند و من سریع دست رویشان گذاشتم. باورم نمی شد….اویی که با آن جدیت یک ردیف عقب تر از من بین مسیر رفت و آمد و صندلی ها ایستاده بود خودش باشد. نگاهم را که دید، اخم کمرنگی کرد و لب زد.

ـ این جا بین این همه آدم ایده ی خوبی نیست بخوام گردنت و ماساژ بدم، خیلی درد گرفت؟

خنده ام، بی اراده بود و چشمانم هنوز حیرت زده.

ـ تو؟

یک ابرو بالا فرستاد، خدای بزرگ…در پوشش کت و شلوار رسمی مشکی رنگ و پیراهن ذغالی زیرش، خاص به نظر می رسید. خاص و بسیار عزیز!

ـ روز افتتاحیه خیلی از هنرمندا، با خانواده میان. چیه این قضیه عجیبه وقتی خودتم به همین دلیل اومدی. لطفا اون طوری نگام نکن عزیزم.

چشمانم را از حالت گرد خارج کرده و کمی صاف در جایم نشستم. سعی داشتم چهره ام، ذوقم را نشان ندهد و البته خیلی هم موفق نبودم. می دانستم برق میان نگاهم، رسواگر خوبی است.

یک ردیف پایین تر آمد و بعد با نگاهی معمولی و ساده، صندلی کنار دستم را تصاحب کرد و لب زد.

ـ فکر کنم پدرت و عموت، ترجیحشون این باشه ردیف جلوتری بنشینن. مثل عماد.

سرم را برای یافتن عماد چرخاندم و در همان حال پرسیدم.

ـ خواهرت نیومده؟ حاج خانم؟

ـ اونا که هیچ، منم نمی اومدم اگه نمی دونستم جام کنار یه خانمی خالیه.

اشاره اش به پیامم، هوشمندانه بود و من به سختی جلوی لبخند زدنم را گرفتم. ترجیحم این بود که در انظار خیلی هم صمیمی برخورد نکنیم، سرفه ای برای کنترل لبخندم انجام دادم و او، راحت تر روی صندلی اش نشست. حالا…حس می کردم برای اولین بار جشنواره، ابدا خسته کننده نیست. یک حضور و این میزان شگفتی؟

ـدستت چطوره؟

جدی پرسید و من، با یک ناز پنهان کلمه ی خوب را کشیدم. با یک ابروی بالا رفته نگاهم کرد و من، خیلی آرام سر تکان دادم که یعنی چه، دقیق نگاهم کرد. خیلی خیلی دقیق!

ـامسال باید یه سیمرغم جدا بدن به تو!

ـ با چه مضمونی دقیقا؟

خونسرد و جدی نجوا کرد، انگار که بخواهد بگوید یک درصد هم حرفش مزاح نیست. قلب من هم، بعدش دیگر نبود. نه در سینه ام، نه در مشتم! پایکوبان داشت برای خودش می دوید.

ـ با مضمون دلربا ترین شخصیت دنیا که پدر درمیاره لحنش و بازی ابروهاش.

ـ گمونم یه سیمرغم باید به شما بدن جناب.

برخلاف من، خیل هم متعجب نشد. فقط لبخند محوی زد و حین گرفتن نگاهش از من و سپردن آن به سن، زمزمه کرد.

ـدرسته…هنر زیادی می خواد دل این دلربا خانم و بردن.

من می خواستم سیمرغ را به خاطر حرف زدن منحصر به فردش، به او لقب بدهم و او….بازی را به نفع خودش برگردانده بود. نفسم عمیقم را تکه تکه بیرون فرستادم و من هم به روبرویم زل زدم. به نمایشی که هرسال رخ می داد و برای خیلی ها، تمام زندگی شان بود.

ـاین خیلی عجیبه.

سکوت کرد و من، خودم بدون نگاه کردنش ادامه دادم.

ـ این روزا هرجا که بهت نیاز دارم هستی.

گروه سرود، روی سن قرار گرفتند. برای شروع جشنواره این تشریفات الزامی بود. خواننده ای که آمده بود تا با گروه موزیسین هایش بخواند یکی از بهترین های عرصه بود. با صدایی پر از شگفتی و مملو از قدرت! موسیقی شروع شد و صندلی ها کم کم پر شده بودند. من، ان قدر محو او بودم که نفهمیده بودم حتی کی پدر و کامیاب وارد سالن شده بودند و در ردیف دوم، قرار گرفته بودند. سرم را بعد این جمله چرخاندم تا نگاهش کنم و خیره ترین نگاه شیفته ی دنیا را، روی خودم دیدم. چندثانیه این خیرگی طول کشید….نمی دانم!

ـ چقدر خوبه دختر خانم!

حالا نوبت سکوت من بود تا جمله ی دوبخشی او، ادامه پیدا کند. مطمئن بودم اگر در همچین مکانی نبودیم، دستم را می گرفت و سرش را تا نزدیکی گردنم جلو می آورد.

ـاین که یه لحظه هایی هست که بهم نیاز داری.

سناریو را خوب پیش می برد. نویسنده و کارگردان ماهری بود و قلب من، سیاه لشگری که برایش پرقدرت می تپید. خیرگی نگاهمان که طول کشید، نفسش را سنگین بیرون فرستاد و من قطره ی ریز عرق را گوشه ی شقیقه اش دیدم.

ـ امون از چشات غوغا…امون!

تکیه اش را به صندلی اش داد، اخم کرده نگاهش را به موسیقی دوخت و من…لبخند زنانه ای که سال ها پیدایش نبود را میان لب هایم چسباندم. محکم و قرص….یادم رفته بود چه کیفی دارد یکی بیاید، لبخند روی صورتت نقاشی کند. یادم رفته بود یکی دلیل لبخندت شود چقدر حس زیبایی دارد.

قلبم را روی صندلی محکم نشاندم، کمربندش را بستم و وعده ی یک آغوش گرم دادمش تا پرواز نکند به سمت مرد کنار دستم. من جشنواره و سیمرغ هایش را، روی همین صندلی درو کرده بودم. قلبم….برایش پر گرفته بود، برای او و آن لحنش….آن لحن عجیب و عاشقانه اش! آخر هیچ کس برای چشم های من، امان نامه نفرستاده بود.
*******************************************************************
به حباب های روی آب که اثرات حل شدن قرص جوشان بود زل زده بودم. آب، رنگ نارنجی به خودش می گرفت و من، رنگ تردید. تردید از درست نبودن و درست حرکت نکردنم. در اتاق که باز شد، سرم کوتاه بالا آمد و نگاهم در چشمان خوشرنگ منشی جوان قفل شد.

ـ اومدن.

سرم را تکان دادم، دیگر زمانی برای تردید نبود. باید محتویات آب را سر می کشیدم و بعد، آماده می شدم تا نتیجه را بد یا خوب تماشا کنم. با سکوتم، بی حرف از اتاق خارج شد و من با پایم صندلی را چرخاندم. ماگ را میان دستم گرفتم و با سرکشیدنش….مایع پرتقالی ویتامین را به معده ام فرستادم. فردا شب پرواز داشتم برای ژاپن و امروز…باید برای آمادگی سفرم صرف می شد و من، به جای این ها آمده بودم تا حکم مرگم را به دست کامیاب امضا کنم.
در اتاق مجددا باز شد و من صندلی را چرخاندم، کلاهش را این بار کج روی سر گذاشته بود و با نگاهی بامزه تماشایم می کرد.

ـ علیک سلام، توروخدا پانشو عمو شرمندت می شم.

لبخند محوی زدم، ماگ را روی میز قرار دادم و با دست اشاره کردم بنشنید. درشتی نثارم کرد و بعد، تن روی مبلمان انداخت.

ـ خب، بگو بیان عکاسات از این خدای جذابیت عکسشون و بگیرن کار دارم.

به بهانه ی این که دلم می خواهد، چندنمونه از کارهای جدید را تن بزند و مدلمان بشود، به شرکت کشانده بودمش. کاری که قبل تر هم برایمان انجام داده بود.

ـ عجله نکن، بذار بگم برات چیزی بیارن بخوری.

ـ نمی خواد، عجله دارم خوشگله…بگو بیان این پودر و مودر و لوازم آرایشیشون و بمالن بهم برم لباس عوض کنم.

ظاهرا چاره ای نبود، صندلی را عقب کشیدم و ایستادم. خودش هم ایستاد و کنار هم از اتاق بیرون زدیم. اتاق گریم، در طبقه ی پایین ساختمان قرار داشت. به جای آسانسور راه پله ها را درپیش گرفتیم و وقتی مقابل آیینه و زیر دست گریمور نشست، من با لبخند مضطرب کمی عقب کشیدم.

ـ یکم ریملم بزن به مژه هام، قشنگ فر بخورن.

نمی دانستم از دستش بخندم یا از سر اضطراب اشک بریزم. گریمور لبخندی زد و بدون توجه، مشغول پخش پودر روی صورتش شد.

ـ امروز عکاسیت با کارهای مدل خانممون یکیه، چون قراره طرح های ست رو طرح بزنین.

یک چشمش را باز کرد و از آیینه نگاهم کرد. چشمکش، دلم را خون کرد….چه قرار بود بشود.

ـ می دونی که با خانما کنار میام.

نوشته رمان غرقاب پارت ۳۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-31/feed/ 5
رمان غرقاب پارت ۳۰ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-30/ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-30/#comments Tue, 31 Mar 2020 17:28:50 +0000 http://roman-man.ir/?p=4862   ـ تغییری توی وضعیتش ایجاد نشده، نمی دونم این و اتفاق خوبی بدونم یا بد…اما….میعاد توی یک خواب عمیق به سر می بره که علاقه ای به بیداری ازش نداره. سرم را کوتاه به معنای فهمیدن تکان دادم، برای من در مقام یک خواهر…شنیدن این حرف ها شبیه یک جان کندن تدریجی به نظر …

نوشته رمان غرقاب پارت ۳۰ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

ـ تغییری توی وضعیتش ایجاد نشده، نمی دونم این و اتفاق خوبی بدونم یا بد…اما….میعاد توی یک خواب عمیق به سر می بره که علاقه ای به بیداری ازش نداره.

سرم را کوتاه به معنای فهمیدن تکان دادم، برای من در مقام یک خواهر…شنیدن این حرف ها شبیه یک جان کندن تدریجی به نظر می آمد با این حال، تمام تلاشم محکم ماندن و حفظ ظاهر بود.

ـ دکتر….تو این جلسه نه مامان هستند و نه پدر، پس می شه خواهش کنم باهام صادق باشین؟

عینکش را از روی چشم برداشت، با خستگی نگاهم کرد و جدی لب زد.

ـ می خوای بپرسی امیدی هست؟

یک سال و نیم بود که این سوال من بود. سوالی که هیچ وقت جسارت پرسیدنش را نداشتم. سکوتم، معنای روشنی داشت.

ـ بیست سال فعالیت توی حرفه ی پزشکی، بهم ثابت کرده هیچ قطعیتی در هیچ موردی وجود نداره. من، همونی هستم که وقتی میعاد رو رسوندن بیمارستان امید نداشتم حتی یک هفته دووم بیاره و حالا اون، بیش از یک ساله داره می جنگه.

ـ ممنون از صداقتتون.

سرش را با لبخندی محو تکان داد و من با برداشتن کیفم ایستادم. امروز آمده بودم برای دیدنش و صحبتم با پزشکش، اتفاقی و به دور از برنامه ریزی ام بود. وقتی من را در اتاقش دیده بود، خواسته بود حرف بزنیم و حرف زدنمان رسیده بود به این نقطه ی عدم قطعیت در علم!

ـ روز خوش.

از اتاقش که بیرون آمدم، از راهروی بیمارستان که گذشتم و از محوطه که خارج شدم ، تمام حرف هایش را هزاربار دوره کردم. امید من به برگشت میعاد آن قدر پررنگ بود که نمی توانستم به جز احتمال بهوش آمدنش به چیز دیگری حتی فکر کنم. میعاد پررنگ ترین امید این روزهایم به بازگشت روزهای بهتر بود. به امید برگشت همگی مان، به زندگی پر رنگ و لعاب سال ها قبل.

هنوز از چهارراه نزدیک به بیمارستان عبور نکرده بودم که تلفن همراهم زنگ خورد و من، حین زدن راهنما…علامت سبز و اسپیکر را با نوک انگشت دست مصدومم، لمس کردم. رانندگی با وضعیت دستم، به شدت سخت بود. شاید اگر اتوموبیلم از دنده ی اتوماتیک پیروی نمی کرد و انگشتانم بیرون از گچ نبودند تا مدت ها مجبور می شدم برای یک رفت و آمد ساده به بقیه نیاز پیدا کنم.

ـ بله؟

ـ سلام غوغا جون.

نسرین، یکی از موکلان شرکت بود. یکی از کسانی که به شدت به او اعتماد داشته و نسبت به کاربلدی اش مطمئن بودم.

ـ سلام عزیزم. چی شد؟

ـ شماره رو پیدا کردم براتون.

صبر کنی زمزمه کرده و ماشین را بعد از عبور از چهارراه به حاشیه ی خیابان کشیدم. حالا، می شد واضح تر حرف هایش را شنید.

ـ خب؟

ـ همون طور که حدس می زدین آدرسشون تغییر نکرده، شماره تماسش و هم پیدا کردم. کار سختی نبود.

دستم را روی ران پایم قرار داده و با نگاهی خیره به خیابان، زمزمه کردم.

ـبرام بفرستش نسرین جان.

ـ چشم همین الان.

تشکری کرده و با قطع تماس، سرم را به پشتی صندلی چسباندم. احتیاج داشتم به سکوت و یک ریکاوری ذهنی. نمی دانستم کارم، چقدر درست خواهد بود اما…کامیاب عزیزم به اندازه ی کافی به پای من سوخته بود من، عزمم را جزم کرده بودم تا تمام آدم های آن باغ را به ارامش برسانم. تک به تکشان! باید به روزهای خوشمان برمی گشتیم، هرچقدر محال و هرچقدر سخت! صدای دینگ پیامک، چشمانم را باز کرد. موبایل را با نوک انگشتانم گرفته و پیام نسرین را باز کردم. شماره ای که فرستاده بود با شماره ی قدیمی اش فرق داشت. نفس عمیقی کشیدم. گلویم سوخت، چشمانم هم!

روی شماره اش با مکث ضربه ای زده، نوشته ی تماس صوتی را لمس کردم و بعد، موبایل را روی پایم انداختم و هندزفیری هارا روی گوشم محکم کردم.

بوق….

بوق…

ـ بله؟

زیبایی صدایش، یکی از خصوصیات بارز شخصیتش بود. صدایی نازک، خاص و البته با تلفظی شیرین.

ـ بله؟

بله ی دومش، کمی بی حوصله بود.

ـ چرا حرف نمی زنین؟

حرفم نمی آمد، می خواستم فقط بشنومش. رفیقم را بعد چندین سال دوری، بشنوم و باور کنم برگشته. همانی که نزدیک ترین نسبت به عامل تباهی زندگی ام را داشت.

ـ ای بابا یه مشت مزاحم….

پریدم میان حرفش، برعکس صدای او، من گرفته ترین نت های تاریخ را در حنجره ام جا داده بودم.

ـ غوغام.

سکوت پشت خط، آن قدر سریع شکل گرفت که بهتش را از این فاصله هم شد حس کرد، سرم را دوباره چسباندم به پشتی صندلی، پشت پلک هایم داغ شد و قلبم، به یاد روزهای رفاقت و شیطنت هایمان اجازه داد سد چشمانم بشکند. من، در عین دلخوری…دلتنگش بودم. صدایم نلرزید اما، لب هایم چرا!

ـ هنوز تاب سفید خونه باغ، لولاهاش صدای جیرجیرک می ده، هنوزم وقتی می رم بستنی بخورم چشمم می دوه پی اون شاهتوتیای قرمز و یاد علاقه ی یه بی وفا بهشون، هنوز…درخت قدیمی خونه باغ، روی تنش رد یادگاریمون و داره، هنوز اون ساعت بند سرمه ای که تولد پونزده سالگی برام خریدی توی کشومه، هنوز دفترچه خاطرات قفلی بچگیمون که توش کلی برای هم شعر نوشته بودیم توی کتابخونمه، هنوز…توی خونمون وقتی قیمه درست می شه همه به هم نگاه می کنن و یاد یه دختری میفتن که پیش خودمون قد کشید و عاشق قیمه بود…

صدای تند شدن نفس هایش را شنیدم و دل دل زدن خودم را نادیده گرفتم. لب هایم حالا لرز برشان داشته بود.

ـ هنوز، .بیستم مهر هرسال، یه چیزی توی وجود من درست نیست. می رم هدیه بخرم و یادم میاد. .نیست اونی که باید هدیه رو بگیره. هنوز، گل مریم می بینم یادت میفتم.

صدای هق زدن هایش حالا واضح می آمد و من، کوتاه و خراب از این حال بینمان لب زدم.

ـ احوالت چطوره رفیق؟

ـ غوغا!

ـباید ببینمت، همون جایی که وقت درددل می رفتیم سراغش. زمانش و تو تعیین کن، هروقت آروم تر شدی!

ـ چرا؟

چرای پردرد و بغضش، دستی که قصد داشت به سمت سوییچ برود را در نیمه ی راه نگه داشت، چرا؟ بعد از این همه خاطره چیدن هنوز هم چرا؟احتمالا به این دلیل که مهم ترین هنوز این زندگی را نگفته بودم. صدای من هم این بار می لرزید.

ـشاید چون، کامیاب….هنوز دوست داره!

تماس را قطع کردم. سرم را روی فرمان گذاشتم و مشت دست سالمم را کنار سرم روی فرمان کوبیدم. نفسم از شدت بغض می لرزید و گلویم، درد می کرد. اولین آجر را گذاشته بودم، دیوار اما….هنوز پر بود از جای خالی آجرهایی که باید یکی یکی سراغشان می رفتم. مسأله اما این بود، من هیچ وقت سازنده ی خوبی نبودم.
*************************************************************************
ـ کجا داری می ری این وقت شب؟

پشت ترافیک مانده بودم، استفاده ی بیش از حد از دستم، باعث شده بود کمی درد بگیرد و چشمانم از بی خوابی می سوختند. درست دوساعت بعد از تماسم با تبسم، پیام داده بود که نه شب، همان جای همیشگی هم را ببینیم و من، نرسیده به خانه دوباره راه افتاده بودم. ترافیک اما باعث شده بود با کلافگی به ساعتی که ده دقیقه تا نه بیش تر نمانده بود چشم بدوزم.

ـ یه قرار مهم دارم.

ـ فردا افتتاحیه ی جشنواره ست.

قطعا باید می دانستم زنگ زدن پدر به من، بی علت نبوده. خیلی به یاد نداشتم که به جز مواقع کاری، با من تماس بگیرد.

ـ بله همراهیتون می کنم.

ـ فکر لباست و کردی؟

راه کمی باز شد، پایم را روی گاز فشردم و با دست سالمم، فرمان را گرفتم.

ـنگران نباشین.

ـ بسیار خب، خیالم راحت شد. مواظب خودت باش.

باشه ای کوتاه زمزمه کرده و فرمان را به سمت خروجی چرخاندم، سرعتم را زیاد کردم تا بیش تر از این تأخیر نداشته باشم و به محض رسیدن به کوچه ی باریک آشنا، ماشین را به سختی بین یک ال نود سفید و

پژوی نقره ای پارک کردم. ساعت از نه گذشته بود و من با ضعف اول یک شکلات از کیفم برداشته و داخل دهانم قرار دادم و بعد از ماشین پیاده شدم. پارک…کوچک بود و بسیار شلوغ! مثل سابق، روی سبزه های قسمتی که دیدش به سمت مدرسه ی دخترانه ی تعطیل شده ی آن سمت خیابان بود پیدایش کردم. با دیدنش قلبم محکم تر تپید و دلتنگی، طور ناجوری دور گلویم پیچید، این جا نقطه ی خاطره سازی ما بود، پارک مقابل مدرسه ی دخترانه ی راهنمایی مان!

ـ ظهرا این جا خلوت می شد، جون می داد وقتی از مدرسه تعطیل شدی و حوصله ی خونه نداری بیای دراز بکشی و روی سبزه ها، از آرزوهامون برای هم بگیم.

با شنیدن صدایم، سریع چرخید و از جایش بلند شد، چشمان سرخ و ناباورش دلم را ریش کرد. با بهت قدمی به طرفم برداشت و من، قدم باقی مانده را پر کردم، شاید باید…کمی برای بغضم ساده می گرفتم.

ـخوش برگشتی رفیق!

بغضش ترکید، در آغوشم قرار گرفت و من، محکم با همان یک دست بغلش کردم. صدای هق هقش بلند شد و من نه در مقام زن کامیاب و نه در مقام خواهر ترنم، بلکه بغلش کردم در مقام رفیقی که سال ها….خاطره ی خوش کنارش ساخته بودم. هنوزم آغوشش بوی مریم می داد و مزه ی خاطراتمان، شبیه بستنی های شاهتوتی ترش بود و خنک!

یه لحظه به من پشت نکردی رفیق …
اگه زور دنیا به ما میرسه
تو باشی خیالم چقد راحته
مهم نیست این راه کجا میرسه
اگه مردی از خستگی خسته شو
علاجش فقط گاهی تنهاییه
حساب رفیق اما خیلی جداس …
نبودت تو تنهایی بد حالیه
اگه سرنوشت هم جدامون کنه
تو قلب من و تو پر از خاطره ست …
دلم قرصه بازم یکی فکرمه
مهم نیست کجایی چقد فاصله ست.

مدرسه ی راهنمایی ام، یکی از بهترین مدارس تیزهوشان تهران بود، مدرسه ای در یک محله ی معمولی! مامان، تردید داشت که اجازه بدهد به آن جا بروم، من برای آزمون قبولی اش خیلی تلاش کرده بودم و حالا میان تردید آن ها معلق مانده بودم! پدر رضایتش را گرفت، آرزوی او پزشک شدن من بود. سفت و سخت ایستاده و می گفت نمی گذارم وارد حرفه ی هنر شوی و فقط پزشکی! خوب می دانست این مدرسه، من را در رسیدن به هدفش یاری می کند. روز ثبت نام، نگاهم فقط به این پارک بود. به این پارکی که با وجود کوچک بودنش آن قدر زیبا طراحی شده که دلم می خواست به سمتش پر بگیرم. روز اول مدرسه، بعد از تعطیل شدن اولین کارم آمدن به پارک بود. سر ظهر خلوت بود و من با ذوق، روی چمن هایش نشستم. کوله ام را زیر سرم قرار دادم و بعد از دراز کشیدن روی چمن ها، به آفتابی که بازیگوشانه از بین شاخ و برگ درختان روی صورتم می رقصید چشم دوخته بودم. سه دقیقه بعدش اما به جای آفتاب، صورت دختری بالای سرم قرار گرفت که با لبخندی عمیق من را نگاه می کرد و موهای تیره اش شلخته از زیر مقنعه بیرون ریخته بودند. بلند شده و نشستم، دختر هم با کتانی های آل استار صورتی کنارم نشست و دستش را به طرفم دراز کرد.

ـ توی یه کلاسیم، ندیدی من و؟

ندیده بودمش. در واقع ناآشنا بودن با مدرسه، باعث شده بود کمی در لاک خجالت زده ام فرو بروم و کسی را نبینم. متعجب دستش را فشردم و او هم کوله اش را کنار کوله ی من انداخت.

ـ همش فکرم بود بعد مدرسه بیام این جا دراز بکشم، بعد دیدم تو زودتر از من اومدی….ببینم، تو هم از روی چمنا ولو شدن خوشت میاد؟

زیبا حرف می زد، شیرین و با صدایی پر از ناز. پوست تیره اش به بامزه بودنش دامن زده و من، بی اراده از او خوشم آمده بود.

ـ اسمم تبسمه!

به لبخندش وقتی آن طور دراز کشیده بود زل زدم و کم کم لبخند من هم عمق گرفت، کنارش با تردید دراز کشیدم و حالا سرهایمان کنار هم بود.

ـ غوغام!

ـ چه اسم باحالی!

همان شد، شروع یک رفاقت. از یک عادت مشترک، تمام روزهای بعدش، تمام روزها ی دبیرستان، تمام روزهای بعد از ازدواجش با کامیاب، من و او…هروقت حرفی داشتیم و دلمان می گرفت به این پارک می آمدیم، می نشستیم روی چمن های مقابل مدرسه، زل می زدیم که جایی که پشت دیوارهایش درس خوانده بودیم و حرف می زدیم. بعدش هم که سبک می شدیم می رفتیم آن سمت خیابان و در بستنی

فروشی شیکی که آن جا ساخته شده بود دو کاسه پر از اسکوپ های شاهتوتی گرفته و پشت میزهای رنگی اش می خوردیم.

ـگفتی حرف داری.

با صدای گرفته اش، نگاهم از مدرسه ی تعطیل شده و خاطرات رنگی پشتش، کنده شد و به او چسبید. هنوز موهایش را عادت داشت شلخته رها کند اطرافش و هنوز هم کتانی می پوشید. این دو خصوصیتش هیچ گاه عوض نمی شد.

ـبرای چی برگشتی؟

دلگیر نگاهم کرد، برق اشک را در چشمانش دیدم و سرم را چرخاندم.

ـ ناراحتی از اومدنم؟ من که باهاتون کاری ندارم. حتی یه بار نیومدم بگم به اون عموی….

ادامه نداد، بغضش نگذاشت. شاید هم دلش نیامد به کامیاب لقبی بچسباند. دستم را روی دستش گذاشتم و او، پیشانی اش را با بی پناهی به شانه ام چسباند.

ـ نیومدم اذیتتون کنم. فقط….اون جا دیگه نمی شد نفس کشید.

ـ از وقتی برگشتی، حالش بده!

ناباور سرش را عقب کشید و نگاهم کرد، دونفر خطا کردند و یک ایل آدم به نقطه ی درد رسیده بودند. دلم برای بی گناهی این دختر، داشت آتش می گرفت.

ـ مگه هنوز بهم فکرم می کنه؟

خبر نداشت که کامیاب، هنوز عکس هایش را دارد، که هنوز از عطرش می خرد و هنوز…اسمش که می آید در خودش فرو می رود. سکوتم، باعث شد محکم اشک هایش را پاک کند.

ـ چه سوال مزخرفی.

ـ هنوز بهت فکر می کنه!

ناباور سرش را بلند کرد، اشک چشمش خشک نمی شد، این دختر همانی بود که دنیا اشکش را نمی دید. شاد…سرحال….خوش! روزگار همه مان را نابود کرده بود. این بار من هم بغض داشتم. چهارزانو روی سبزه ها نشستم و خوبی پارکش این بود روشنایی اش کم بود وگرنه اگر یک نفر تبسم را می شناخت و این گریه هایش را می دید، رسوایی به بار می آمد.

ـچرا رفتی تبسم؟

مبهوت نگاهم کرد، من حالا فقط غوغا بودم…دوستش، فارغ از نسبتم به کامیاب، فارغ از نسبتم با معشوقه ی خواهرش.

ـ کامیاب گفت، تو چرا گوش کردی؟

ـ غوغا.

مبهوت صدایم کرد و من….صدایم لرزید.

ـ شاهین زنده نموند تبسم، خودش و کشت و من، جلوی چشمام این و دیدم. تو…بهتر از همه می دونستی شاهین برای من چی بود، من، یه زن بودم که تازه زایمان کرده بودم و بچم، معلولیت شدید داشت. بعد شوهرم جلوی چشمم خودش و کشت. جلوی چشم من! طبیعی بود حالم بد باشه، که حواسم نباشه به زندگیتون، که نتونم جلوت و بگیرم. اما تو چرا رفتی؟ تو چرا انقدر زود کم اوردی؟ تو که می دونستی جون کامیاب شدی.
اشکش ریخت و باز ناباور صدایم کرد، صدایم خش برداشته بود. دلم برای خودم و او می سوخت. دو زن رها شده!

ـ شوهرت بی عقلی کرد و یه حرفی زد، تو چرا سریع گوش کردی؟

ـ خواهر من…

ـ دارم راجع به خودت حرف می زنم، نه خواهرت!

اشک هایش شدت گرفتند، شانه هایش لرزیدند و کف هردو دستش را روی صورتش گذاشت.

ـ من خسته شده بودم.

ـ از دوست داشتن کامیاب؟

سری به معنای نفی تکان داد و به سختی گریه اش را کنترل کرد. دست هایش می لرزید و من نگران، داشتم حرکات هیستریکش را می دیدم.

ـتو می دونی وسط یه رابطه، شوهرت یهو عقب بکشه و با گریه بهت بگه ببخش، نمی تونم…یعنی چی؟

ماتم برد، خشک شدن عضلاتم، قلبم، مغزم….همه را حس کردم. حیات در من ایستاد و او، بیش تر اشک ریخت. به شکل رقت انگیزی حالش بد بود و دستانش به رعشه افتاده بودند. صدایم را خودم هم نمی شناختم.

ـ کامیاب چیکار کرد؟

ـ هیچی، فقط نتونست خواهر ترنم رو خوشبخت کنه.

ـ تبسم؟

با گریه صدایش کردم و او دستان لرزانش را باز کرد، اشک هایش…تمامی نداشتند و حالا من، بیش تر از همیشه حق را به او می دادم.

ـ بغلم کن غوغا، نه به عنوان برادزاده ی کامیاب، به عنوان رفیقم بغلم کن!

با کمی مکث، دستانم را باز کردم و او خودش را در آغوشم انداخت، من هنوز مات درد جمله ای بودم که گفته بود. کامیاب…تا کجا جلو رفته بود؟ برای انتقام از ترنم عشقش را انقدر ناجوانمردانه قربانی کرده بود؟ دختر لرزان درون آغوشم، محکم دستانش را دورم پیچید و اشک ریخت.

ـ من و ببخش غوغا.

ـ هیس!

میان گریه به سرفه افتاد و من نگران، دستم را پشتش به حالت نوازش بالا و پایین کردم، می لرزید و اشک می ریخت و مرتب لب می زد.
ـ خواهر من زندگیت و بهم ریخت، من و ببخش غوغا…ببخش…

نفهمیدم کی سرش کج و بدنش سنگین شد، کی در همان حال در آغوشم از حال رفت و من ترسیده، وحشت زده و نگران، به صورتش ضربه زدم. چشم که باز نکرد با صدای بلند از مردم کمک خواستم، دو زن به طرفم آمدند و کمکم کردند او را سوار ماشین کنم. وقتی پشت رل نشسته بودم و با سرعت به سمت نزدیک ترین بیمارستان می راندم فقط یک سوال در ذهنم بالا و پایین می شد. در این چند سال، چه به سر این دختر آمده بود؟

*******************************************************************************
ـ سرمش تموم بشه می تونین ببرینش. اینم داروهاش، یکم تقویتی براش نوشتم…مشکل خاصی نیست، بیش تر از ضعف بوده بیهوش شدنشون و یکم فشار عصبی.

سری برای تشکر تکان دادم و پزشک شیفت، از کنار تخت دور شد. نسخه را داخل کیفم انداختم و با خستگی کنارش روی تخت نشستم. چشمانش بسته بود و رنگش پریده، زیر چشمانش هاله ای سرخ قرار گرفته بود و من، بغضم مدام از دیدنش در این حال بالا و پایین می شد. روی دستش را لمس کردم و آرزو کردم کاش وقتی کامیاب آتش به زندگی اش زده بود، بودم تا جلویش را بگیرم. امشب…به من نشان داده بود

نه فقط کامیاب بلکه تبسم هم به میزان زیادی به نابودی کشیده شده و زندگی اش را باخته بود. وحشتناک تر از تمام این ها، عذابی بود بر یقه ی وجدانم که شاید مسبب همه چیز خطای من در انتخاب شریک زندگی ام بود. این فکر به تنهایی، می توانست راه نفسم را ببندد. صدای موبایلم، باعث شد با عجله از تختش دور شده تا باعث بیداری اش نشوم.

ـ بله؟

ـ احوال عزیز دلم؟

با خستگی روی صندلی های اورژانس نشسته و سرم را به دیوار پشتم تکیه دادم. دست آسیب دیده ام، زق زق می کرد و امانم را بریده بود.

ـ ممنونم، تو خوبی؟

مکثی کرد.

ـ کجایی؟

نگاهم به سمت ساعت بزرگ بخش چرخید. چیزی به دوازده نمانده بود و من، حساسیت های این مرد را بلد شده بودم. برعکس مردهای دیگر زندگی ام، برایش مهم بود شب ها زودتر به خانه بروم.

ـ بیمارستان.

ـ غوغا…

طوری ملتهب و نگران صدایم کرد که برای رفع و رجوع نگرانی اش، سریع زمزمه کردم.

ـ حال یکی از دوستام بد شده، نگران نباش.

ـ چطور نگران نباشم وقتی این ساعت هنوز بیرونی؟ دوستت خانواده نداره؟

لبخند محو روی لبم، کمرنگ بود و غیرارادی. میانش چشمانم خیس شد و با همه ی خستگی ای که دیگر نمی توانستم تحملش کنم زمزمه کردم.

ـ می شه برام حرف بزنی علی؟

نگران تر از قبل، با صدایی آرام پرسید.

ـ تو حالت خوب نیست؟

خوب نبودم. حس می کردم میان یک گرداب گیر کرده ام. می خواستم درست کنم و داشتم خودم خراب می شدم. لبیک گفته بودم به یک کار سخت و غیر ممکن، می خواستم ممکنش کنم و نمی دانستم توانش

را دارم یا نه! باری که بلند کرده بودم سنگین بود. سنگین تر از توانم و مصمم بودم به انجامش. باید تمام روزهای گذشته را درست می کردم. می خواستم دوباره سر میز دوازده نفره ی غذاخوری خانه ی آذربانو، تمام اعضای خانواده بنشینند، لبخند بزنند و حالشان خوب باشد. می خواستم و خسته بودم.

ـیکم خستم!

ـ تو خیلی خسته ای.

شاید حق با او بود، چشمانم را بستم و صدایش را شنیدم. صدای سحر انگیز و آرام کننده اش را.

ـاگه زنم بودی…

حرفش را خورد و من با آرامش پرسیدم:

ـ چی می شد؟

نفس عمیقی کشید، صدایی آمد و بعدش، صدای گرفته ی او دوباره بلند شد. با لحنی…پر از شگفتی!

ـ می اومدم دنبالت، بغلت می کردم تا ماشین. بعد هم می بردمت پیش عمو حسین. عمو حسین یه آبمیوه فروشه که اکثرا تا نصفه شب بازه، برات آب هویج مخصوص می گرفتم و تا بخوری می رسیدیم خونه. باز بغلت می کردم تا روی تخت، کمکت می کردم نشسته لباس در بیاری و بعد، می گفتم به پشت دراز بکش. کارم تازه شروع می شد، ماساژ می دادمت…حرفه ای و آروم کننده، وقتی عضله هات آروم گرفتن….

ادامه نداد و چشم های سنگین شده ی من، باز شدند. رویایی که برایم گفته بود را می خواستم. درست در آغوشم! فکر کردن به آن، هم باعث گردش سریع خونم می شد و هم، آرامش شانه های خسته ام. زندگی با این مرد، قطعا دوست داشتنی بود.

ـ بعدش؟

صدایش گرفته تر و بم تر شده بود.

ـ نخواه بگم غوغا!

اما من می خواستم، با همه ی خستگی ام باز هم پلک بستم و خسته و عاصی از خواستنی که در قلبم به راه افتاده بود این بار، من بودم که با جمله ام باعث شدم صدایش قطع شود.

ـکاش زنت بودم علی!

ناباور صدایم کرد و من، حیرت کرده از جمله ی در عین خستگی بیان شده ام، موبایل را پایین آوردم، تماس را قطع کرده و خیره ی تابلوی حرف زدن با صدای بلند ممنوع روی دیوار، با دستانم خودم را بغل گرفتم. به جای اویی که زنش نبودم تا بیاید و من را به آبمیوه فروشی عمو حسینش ببرد.

نوشته رمان غرقاب پارت ۳۰ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-30/feed/ 2
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۲۴ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-24/ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-24/#respond Mon, 30 Mar 2020 16:04:24 +0000 http://roman-man.ir/?p=4860   ابرویی بالا انداخت و بی تفاوت گفت : _ نه اصلا …. فقط برای سرعت گرفتن بهتر کارها یکی از طرف شرکت ما اینجا باشه بهتره!! هه پس کارش این بود که این وقت روز و سر زده اینجا اومده ، پس میخواد به تموم کارهای شرکت من نظارت داشته باشه و یه طورایی …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۲۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

ابرویی بالا انداخت و بی تفاوت گفت :

_ نه اصلا …. فقط برای سرعت گرفتن بهتر کارها یکی از طرف شرکت ما اینجا باشه بهتره!!

هه پس کارش این بود که این وقت روز و سر زده اینجا اومده ، پس میخواد به تموم کارهای شرکت من نظارت داشته باشه و یه طورایی زیر نظرمون بگیره

درسته این کار برام خیلی مهم و سودآور بود ولی اصلا نمیتونستم دخالت کسی رو توی مسائل شرکتم تحمل کنم

لبخند حرص دراری زدم و با کنایه گفتم :

_اگه بخاطر کارها میگید که من یکی رو میفرستم اونجا پیش شما تا نظارت داشته باشه چطوره ؟!

معلوم بود عصبی شده چون فنجون توی دستش روی میز گذاشت و درحالیکه پاشو روی اون یکی پاش مینداخت جدی گفت :

_دارید پیشنهاد خودم رو به خودم برمیگردونید ؟!

سری تکون دادم

_این چیزا مهم نیست مهم شراکتمون و سودآوری هر دو طرفه درست میگم ؟؟

لباشو بهم فشرد و توی سکوت چند ثانیه خیرم شد یکدفعه تو گلو خندید و گفت :

_از چیزی که فکر میکردم باهوش تری !!

بی حرف نگاش کردم که دستاش رو بهم گره زد و درحالیکه گلوش رو با سرفه ای صاف میکرد جدی گفت :

_یه فکری دارم که هم به نفع شماست هم من !!

_خوب میشنوم ؟!

_یه نماینده از شرکتم رو میفرستم اینجا و شما هم هرکی رو میخواید بفرستید شرکت من !!

ابرویی بالا انداختم و به فکر فرو رفتم ، بد فکری هم نبود میتونستم اینطوری به همه کارهای شرکت هاوارد نظارت داشته باشم و نتونن دست از پا خطا کنن

_اوکی قبوله !!

فکر میکردم حرفاش تموم شدن ولی لبخندی زد و با چیزی که گفت دستم مشت شد و پوزخندی گوشه لبم نشست باید فکر میکردم این آدم به این راحتی ها دُم به تله نمیده

_ولی روند دقیق پروژه و ریزکاری هاش توی شرکت شما باید دقیق زیر نظر خودم باشه

چند ثانیه بی حرف خیره اش شدم و دهن باز کردم که مخالفت کنم ولی با یادآوری اینکه این پروژه خیلی سودآوری برای ما داره و از طرفی در صورت موفق بودنش برای اسم و اعتبار شرکتم خوبه

به اجبار لبامو بهم فشردم و زیرلب زمزمه وار گفتم :

_اوکی ….بهش فکر میکنم !!

ابرویی بالا انداخت و با لبخند رضایت بخشی که حالا از حرف من گوشه لبش نشسته بود فنجون قهوه اش رو بلند کرد و ازش نوشید

ولی من در ظاهر آرامش داشتم ولی از درون بخاطر اینکه مجبور بودم در مقابل زورگویی جورج سکوت کنم خودخوری میکردم و درست مثل یه آتشفشانی بودم که هر لحظه ممکن بود منفجر بشه

دیگه کم کم داشتم از کنترل خارج میشدم که فنجون قهوه اش روی میز گذاشت و گفت :

_خوب من دیگه برم !!

سری تکونی دادم و بلند شدم که دستش رو به سمتم گرفت و جدی گفت :

_خیلی از صحبت باهاتون خوشحال شدم

دستش رو به گرمی فشردم و زیرلب زمزمه کردم :

_همچنین !!

کیفش رو برداشت و بعد از خدافظی کوتاهی که خطاب بهم گفت از اتاق خارج شد ، با صدای بسته شدن در اتاق عصبی در لب تاپ روی میز رو محکم بستم و لعنتی زیر لب زمزمه کردم

با عجله چند دکمه بالای پیراهنم رو باز کردم و درحالیکه به سمت پنجره قدی اتاق میرفتم با فشار نفسم رو بیرون فرستادم

اینطوری داشت من رو تحت فشار میزاشت تا سر از کارهای شرکت من دربیاره ولی کورخونده !!

اگه من نیمام که میدونم چه بلایی سرش بیارم ، با فکرای که توی سرم چرخ میخورد لبخندی گوشه لبم نشست و درحالیکه پنجره رو باز میکردم نگاهم رو به بیرون دوختم

ولی یک درصدم فکر نمیکردم چی در انتظارمه و قراره چی پیش بیاد !!

 

” آیناز “

این چند وقته برای اینکه داداشم به چیزی شک نکنه صبح به بهونه شرکت از خونه بیرون میزدم و با ماشین تو کوچه و خیابونا میگشتم شب خسته و کوفته به خونه برمیگشتم و میگفتم شرکت بودم

وقتی داداشم درباره شرکت میپرسید به دروغ ماجراهای الکی سرهم میکردم و بهش تحویل میدادم اونم با دقت به حرفام گوش میداد

بعضی وقتا که حس میکردم داره بهم شک میکنه دستپاچه از زیر نگاهای تیزبینش در میرفتم و به اتاقم پناه میبردم

ولی همش با این جمله که فقط تا زمانی که امیرعلی اینجاست باید تحمل کنم خودم رو دلداری میدادم ولی دیگه خسته شده بودم چون دقیق نمیدونستم داداشم تا کی قراره اینجا بمونه

چون بخاطر راشل و مشکل جدی که داشت داداشم امروز با ناراحتی گفته بود که نمیتونه اینجوری ولش کنه و بره

از این حرفش معلوم بود که حالا حالا قصد برگشتن به ایران رو نداره و اینجا میمونه ، منم دیگه خسته شده بودم و طاقت ادامه این موش و گربه بازی رو نداشتم

طبق معمول هر روز از پشت شیشه کافه نیم نگاهی به سیاهی آسمون انداختم و خسته از پشت میز بلند شدم و بعد از حساب کردن صورت حساب بیرون زدم و سوار ماشین شدم

با سرعت به سمت خونه روندم و بعد از پارک کردن ماشین توی حیاط خونه کیفم روی دوشم انداختم و کلافه به طرف ساختمون راه افتادم

عمیق توی فکر بودم و زیرلب غُرغُرکنان خطاب به نیما زمزمه کردم :

_لعنتی یه روزی با همین دستام خفت میکنم !!

یکدفعه با شنیدن صدای امیرعلی اونم دقیق کنار گوشم یخ زدم و سیخ سرجام ایستادم

_اوووه اوووه خطرناک شدی میخوای کی رو خفه کنی ؟!

این کی اومده بود که متوجه اش نشده بودم ، دستپاچه به طرفش برگشتم و با لبخند هولی لرزون نالیدم :

_هی…هیچکس !!

خندید و درحالیکه دستشو دور گردنم مینداخت گفت :

_مطمعنی ؟! کافیه به خودم بگی دخلش رو بیارم

لبخندی زدم و توی دلم نالیدم :

_اگه بدونی که با نیما داداش زنتم که جنگ جهانی اول راه میفته

 

توی فکر بودم که دستش رو جلوی صورتم تکونی داد

_کجایی ؟؟ با تو بودم

هول و دستپاچه زبونی روی لبهام کشیدم و به سختی لب زدم :

_ها ؟! ممنون ولی خودم از پسش برمیام

بی حرف نگاهم کرد و یکدفعه زد زیر خنده و میون خنده هاش بریده بریده گفت :

_نه بابا خوشم اومد !!

لبخند دستپاچه ای زدم که دستش دور شونه هام حلقه کرد و درحالیکه من رو با خودش همراه میکرد گفت :

_هنوزم باورم نمیشه تو آیناز کوچولوی منی !!

از نیمرخ خیره صورتش که حالا فقط ردی از لبخند روی لبهاش مونده بود شدم که نفسش رو با آرامش بیرون فرستاد و ادامه داد :

_از اینکه میبینم سر کار میری و روی پاهای خودت وایسادی خیلی خوشحالم و یه طورایی خیالم از بابتت راحت شده

لبامو بهم فشردم و بهتر دیدم سکوت کنم ، میخواستم توی این چند روزه بگم که دیگه سرکار نمیرم ولی با این حرف امیرعلی موندم که باید چیکار کنم

ناخودآگاه اخمام توی هم فرو رفتن و توی فکر و خیال های خودم غرق شدم اینطوری که معلوم بود حالا حالا گرفتار این موش و گربه بازی هام

با رسیدن به سالن و اومدن مامان به استقبالمون بی حوصله ازشون جدا شدم و با قدمای کوتاه از پله ها بالا رفتم و خودم رو به اتاقم رسوندم

عصبی کیفم رو گوشه اتاق پرت کردم و کلافه لبه تخت نشستم و درحالیکه دستامو روی زانوهام میزاشتم دستامو از دو طرف توی موهام چنگ زدم

حالا باید چه غلطی میکردم ؟! لعنت بهت نیما

نمیدونم چقدر توی اون حالت بودم که با تقه ای به در اتاق خورد به خودم اومدم و زیرلب زمزمه کردم :

_بیا داخل !!

در اتاق باز شد و با دیدن امیرعلی که با جعبه ای توی دستش توی قاب در ایستاده بود بی اختیار بلند شدم

انگار یه طورایی ازش میترسیدم از اینکه ماجرای نیما رو بفهمه و غوغا بپا کنه

 

برای همین وقتی میدیدمش بی اختیار دستپاچه میشدم و حرکات عجیب و غریب از خودم نشون میدادم

_چیزی شده ؟!

با تعجب داخل شد و گفت :

_باید حتما چیزی شده باشه که بیام اتاق خواهرم ؟!

دستپاچه موهای توی صورتم رو کناری زدم و لرزون نالیدم :

_ن…نه بیا بشین !!

روی تک مبل داخل اتاق نشست و درحالیکه نگاهش رو به اطراف میچرخوند و اتاق رو از نظر میگذروند به حرف اومد و گفت :

_خوبه دکوراسیون اتاقت رو عوض کردی !!

لبخند هولی زدم و سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم

نگاهش چرخید و چرخید تا روی تخت خوابم ثابت موند ، رد نگاهش رو دنبال کردم و با دیدن تنها عروسک خرسی بزرگی که هنوز که هنوزه دلم نیومده بود بزارمش توی انباری و هرشب تا بغلش نمیکردم خوابم نمیبرد خندم گرفت

_فکر میکردم بزرگ شدی نوووچ هنوز که هنوزه بچه ای !!

_عه داداش !

چشم غره ای بهم رفت و با خنده گفت :

_مگه دروغ میگم ؟!

با دستش به عروسک اشاره کرد و ادامه داد:

_تو رو خدا عروسکش رو ببین

خندیدم که جعبه توی دستش رو به سمتم گرفت با تعجب اشاره ای به خودم کردم و سوالی پرسیدم:

_برا منه ؟!

_آره !!

با عجله به طرفش رفتم و از دستش گرفتم ، اوووه جعبه گوشی موبایل بود با خوشحالی خم شدم و درحالیکه بوسه ای روی گونه اش میکاشتم هیجان زده لب زدم :

_ممنون داداش !!

با خنده اشاره زد که بازش کنم ، گوشی رو که بیرون کشیدم که با دیدن مدل و مارکش ناباور پلکی زدم

 

گوشی رو توی هوا تکونی دادم و با بُهت لب زدم :

_این آخرین مدل گوشی خودمه آره ؟! این که خیلی گرونه !!

چشمکی حواله ام کرد و با خنده گفت :

_آره خودشه ….قابل یه دونه خواهرمو نداره

با شوق بار دیگه بوسه ای روی گونه اش گذاشتم

_عه تُوف تُوفیم کردی که دختر !!

دستشو روی صورتش جای بوسه ام کشید که با لبخند بزرگی که از روی لبهام پاک نمیشد روی تخت نشستم و شروع کردم وَر رفتن با گوشی که گفت :

_روشنش کن !!

سرمو بالا گرفتم و سوالی پرسیدم :

_میخوام هر وقت سیم کارت خریدم روشنش کنم

_حالا اینطوری روشنش کن !

برای اینکه روش رو زمین نندازم سری تکون دادم و دکمه روشن کردنش رو محکم فشردم که بعد از چندثانیه روشن شد

ولی قبل از اینکه نگاهی به برنامه هاش بندازم صفحه تماس روشن شد و صدای زنگش بلند شد و در اوج ناباوریم شماره داداشم روی صفحه نمایشگر افتاد

بدون اینکه سرمو بالا بگیرم سوالی گیج پرسیدم :

_خط انداختی روش ؟!

_آره حالا اینجا رو ببین

سرمو بالا گرفتم و نگاش کردم که صفحه گوشیش رو به سمتم گرفت ، با چشمای ریز شده نگاهی بهش انداختم و با چیزی که دیدم با بُهت پلکی زدم و زیرلب زمزمه وار لب زدم :

_نه !!

با خنده سری تکون داد

_آره

باورم نمیشد این شماره ای که روی صفحه نمایش گوشی داداشمه شماره خودم باشه ، کی وقت کرده بره شماره خودم رو باز برام بگیره !! واقعا سوپرایزم کرده بود

بی اختیار جیغ کوتاهی از خوشحالی کشیدم و خودم رو توی آغوشش انداختم که صندلی تکونی خورد و دستاش دور کمرم حلقه شد

_وااااای عاشقتم داداش !!

امیرعلی خندید و بریده بریده گفت :

_اوووه لِه شدم چقدر سنگینی !!

لب و لوچه ام آویزون شد و با بغض ساختگی لب زدم :

_یعنی میگی من چاقم ؟!

تو گلو خندید و گفت :

_نه کی گفته ؟! فقط میشه بلند شی و از دور ابراز احساسات کنی ؟؟

از روی پاش بلند شدم و درحالیکه گوشی رو توی دستم تکونی میدادم خطاب بهش با غیض گفتم :

_من به این لاغری ….باشه داداش یادم میمونه چی بهم گفتی !!

با بلند شدنم نفس بلند بالایی کشید و با خنده گفت :

_آخیش نفسم داشت میگیرفت هااا

لبه تخت نشستم و با تشر صداش زدم و گفتم :

_عه داداش !!

دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد

_باشه باشه

دستی پشت لبهای خندونش کشید و گفت :

_تو گوشیت رو دریاب … من برم !!

سری تکون دادم که بلند شد و از اتاق بیرون رفت با شوق و ذوق داشتم برنامه های گوشی رو نگاهی مینداختم که پیامی روی صفحه نمایش افتاد

با چشمای ریز شده دقیق نگاهی به شماره ناشناس انداختم و بازش کردم ولی با دیدن متن پیام خشکم زد بی اراده دستم لرزید

🍂
🍃🍂
🍂🍃🍂

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۲۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-24/feed/ 0
رمان غرقاب پارت ۲۹ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-29/ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-29/#comments Sun, 29 Mar 2020 17:42:25 +0000 http://roman-man.ir/?p=4857   ابرویی بالا انداخت، از نظرش…منطق من، چیزی بود که از خاندان مادرم به ارث برده بودم. هیچ وقت نفهمیده بودم این حرفش کوبیدن خاندان آراسته به حساب می آمد یا تحسین خاندان شامخ، یعنی خانواده ی مادری من! ـنگرانت بودم فقط. ـ کدوم نگرانی منظور حرفت و توجیه می کنه؟ ـ غوغا؟ اخم کرده، …

نوشته رمان غرقاب پارت ۲۹ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

ابرویی بالا انداخت، از نظرش…منطق من، چیزی بود که از خاندان مادرم به ارث برده بودم. هیچ وقت نفهمیده بودم این حرفش کوبیدن خاندان آراسته به حساب می آمد یا تحسین خاندان شامخ، یعنی خانواده ی مادری من!

ـنگرانت بودم فقط.

ـ کدوم نگرانی منظور حرفت و توجیه می کنه؟

ـ غوغا؟

اخم کرده، دست سالمم را زیر دست مصدومم قرار دادم. کوتاه نیومدن راجع به مسائل آزاردهنده ام را بلد بودم. زندگی به من یاد داده بود جلوی بعضی اتفاقات و حرف ها باید طوری ایستاد که کسی دیگر نخواهد تکرارشان کند.

ـمن واقعا دلخورم کامیاب.

ـ کاش انقدر عزیز نبودی غوغا که نگرانیم، انقدر چرت و پرت به خورد ذهنم نده.

دوستش داشتم، حتی در اوج دلخوری ام.

ـ بیا بعدا حرف بزنیم.

ـ توی جغله رو می شناسم، الان حلش نکنیم بدتر می ره توی مخ پوکت و بیرون نمیاد.

خب، این یک خصوصیت منفی در من بود. اگر از دلخوری ام بیش از چهل و هشت ساعت می گذشت، شاید سخت دیگر از دلم در می آمد. سرم را پایین انداختم و او، دست دور شانه هایم حلقه کرد.

ـ من فقط نگرانتم، فقط همین!

شاید دلیل موجهی نبود اما، چشمان خواب آلودش باعث شد دیگر بحث را کش ندهم، سکوتم باعث شد کمی شیطنت به لحنش بدهد و لب بزند.

ـ با این نره غول، نصفه شبی کدوم قبرستونی رفتی؟

ـ اسمش علیه!

ـ نگو که بدت اومد گفتم نره غول!

طبیعتا بدم آمده بود، از آغوشش بیرون آمدم و با یک نگاه اورا متوجه این اتفاق کردم، حیرت زده چشمانش را باز و بسته کرد و لب زد.

ـ غوغا، تو واقعا بدت اومد.

جمله اش سوالی نبود، خبر می داد و بله…باید می گفتم من رویش، حساس شده بودم.

ـ من قبلا جلو روت به شاهین می گفتم، یابو…

این را با تعجب زمزمه کرد، انگار که بخواهد بگوید این حساسیت عجیب است و البته که بود، عجیب و ناشناخته!

ـ من، همیشه از تو می خواستم آدمارو محترمانه خطاب کنی.

ـ نه انقدر جدی!

زبان به کامم چسبید، نه انقدر جدی گفتنش، جدی بود و البته یک حقیقت محض! دستم را، به موهایم رساندم و پشت گوشم فرستادمشان. متوجه معذب بودنم شد که لبخندی زد، محو و کمرنگ.

ـ مطب که با وضع دستت تعطیله اما اگه می ری شرکت، من می رسونمت.

سرم را کوتاه تکان دادم. این که زیاد پیگیر شب قبل نشده بود را دوست داشتم و بابتش از او ممنون بودم.

ـ نه، می رم بالا یکم می خوابم. نزدیک ظهر با آژانس می رم.
پیشانی ام را مهر زد و آرام عقب کشید.

ـ آشتی؟

ـ آشتی!

ـ لوس خودمی.

تمام لحظاتی که با ماشینش از خانه باغ بیرون می رفت، با چشمانم تماشایش کردم. کامیاب، یکی از نقاط پررنگ و اصلی زندگی من بود. نقطه ای که نمی شد با وجود زخم عمیق حرف هایش، او را نبخشید و برای این که روز خوبی داشته باشد و فکرش، به بیراهه نرود، دعا نکرد. بعد رفتنش، خودم را به اتاقم رساندم…قصدم واقعا جبران خواب نکرده ی شب قبل بود. روی تخت دراز کشیدم و با نگاه به سفیدی بالای سرم، چشم بستم. چشم بستنی که با یاد برق نگاهش، همراه شد با یک لبخند عمیق!

هنوز اما اسیر رویا نشده بودم که تلفن همراه قدیمی ام زنگ خورد. چشمان خسته ام را گشودم، دستم را به طرف پاتختی بلند کرده و با برداشتن موبایل، بدون نگاه به نام تماس گیرنده، علامت سبز را لمس کردم.

ـ بله؟

ـ غوغا، می تونی بیای شرکت؟

صدای مضطرب مهران، نیم خیزم کرد! هیچ وقت…انقدر صدایش را عصبی و البته نگران نشنیده بودم.
**************************************************************************

ـ من….من به خدا….

پریدم میان حرفش، صدایم از شدت خشم، می لرزید.

ـ ساکت!

ـ غوغا؟

حتی جلو آمدن مهران هم تأثیری در میزان خشمم نداشت، نگاه خیره ام را از دو طرح اسکن شده جدا نکردم. هنوز مات اتفاق پیش آمده بودم. مات آبرویی که از اعتبارمان کسر شده بود. افتضاح…توصیف بی نظیری از شرایط بود.

ـ غوغا جان!

صدایم بلند شد، با یک خش بسیار عمیق.

ـ اخراج!

قاطعیتم باعث شد دختر جوان به گریه بیفتد و مهران، دست میان موهایش بکشد. کلافگی اشان را می دیدم و در واقع هیچ چیزی جز طرح های مقابلم پیش چشمم نبود.

ـ بذار یکم آروم شی…

ـ نشنیدی؟ اخراج!

فریاد زدم، طغیان کردم و مهران مه و مات نگاهم کرد. سینه ام از شدت فشار می سوخت و ریه هایم توانایی نگه داری اکسیژن را نداشتند. از پشت میز بلند شدم، دورش زدم و باز هم جدی اما با صدای آرام تری، چشم در چشم ساناز لب زدم.

ـ اخراجی…

ـ تورو خدا خانم آراسته، به خدا عمدی نبود.

ـ تا یک ساعت دیگه، حساب و کتابت انجام می شه، تا اون موقع فرصت داری وسایلت و جمع کنی، بعدش هم می ری کارگزینی و چک تصفیه ی حسابت و می گیری.

ـ توروخدا…

وقعی به التماس و گریه اش نگذاشتم، به طرف میزم حرکت کردم و با برداشتن عینک طبی و گذاشتنش، روی چشمانم…دوباره طرح هارا بررسی کردم، این گند را چطور باید درست می کردیم؟

ـ سرم و بالا میارم توی اتاق نباش.

نمی دانم اشاره ی مهران باعثش بود یا جمله ی قاطعانه و پر خشم من، اما بهرحال گریه کنان از اتاق بیرون رفت و مهران…مردد، نزدیکم شد. سرم را بالا نیاورده و حتی ذره ای اخمم را باز نکردم.

ـ شاید می شد….

با شتابی که به گردنم دادم و نگاه قفل شده ام در چشمانش، حرفش را خورد. ایستادم. من این سمت میز بودم و او، سمت دیگر….کاغذ هارا به طرفش گرفتم و غریدم.

ـ قبل تولید، قبل ارائه ی محصول به بازار….کی مسئولیت چک کردنشون و داره؟

چشمانش را بست، پشت گردنش را مالش داد و کف دست چپش را به میز تکیه داد. البته که جوابش را می دانستم و می خواستم خودش اعتراف کند.
ـ مجتبی!

ـ اخراجه!

ـ غوغا….

مهار شدنی نبودم، سر کار و موقعیتی که به سختی پیدا کرده بودم ابدا نمی توانستم نرمشی به خرج بدهم.

ـ بعد از تأیید مجتبی، ژورنال نهایی رو کی تأیید می کنه؟

لبش را گزید. سرش را با کلافگی تکانی داد و لب زد.

ـ منم لابد اخراجم؟

ـ کاش قدرتش و داشتم، کاش سهامدار این مجموعه و شریکم نبودی…وگرنه قطعا اخراج بودی مهران.

عصبی، هردو دستش را روی میز کوبید و موهایش، روی پیشانی اش سرخوردند. رگ های سرخ روی پیشانی اش، فشاری که رویش بود را نشان می داد. فشاری که متعاقبا روی من هم بود.

ـ من زنگ زدم بیای با هم فکری هم درستش کنیم…نه این که با عصبانیت یه اخراج دسته جمعی راه بندازی.

عینکم را روی میز پرت کردم و مثل خودش، دست هایم را به میز تکیه دادم.

ـ طراحی که معرفی کردی به مجموعه، یه طرح کاپی از یه برند مطرح رو به عنوان طرح اصلی تحویلتون داده، مسئول تأیید طرح دیده و نفهمیده….تو دیدی و نفهمیدی….طرح تولید شده، وارد بازار شده و توی تک به تک سایت های مد متصل به ترکیه، پوشش دهی شده که برند آبادیس، طرحش و از یه برند دیگه کاپی کرده! انتظار چی داری ازم آقای میلانی؟

چشمانش را فشرد. محکم و سریع!

ـ غوغا…

ـ اگه می خوای این شراکت ادامه پیدا کنه مهران، همین حالا از اتاق برو بیرون و لااقل تا دوروز، سعی کن باهام چشم تو چشم نشی. حکم اخراج مجتبی و ساناز هم، همین امروز امضا می شه!

ـ آخه…

پشتم را به او کردم، انگار از گوش و بینی ام آتش بیرون می زد. حس گرمای شدیدی که داشتم باعث شده بود نفس هایم تند شود.

ـ توی عرصه ی مد، چندسال جلوتر از من ورود کردی، با این همه تجربه، خوب می دونی لازمه ی این شغل شناخت طرح های دیگه و دور شدن از شباهت هاست، با این حال متوجه این کاپی آشکار نشدی و این از نظر من، یعنی اهمال در کار، ناامیدم کردی مهران….خیلی زیاد.

ـ غوغا…

ـ تنهام بذار!

نفس کلافه ای کشید و بعد، صدای بسته شدن در با مکث به گوش هایم رسید. به محض شنیدن این صدا، خم شدم و با بستن چشم هایم….چندین بار نفس عمیق کشیدم. در شروع جان گرفتن آبادیس، این اتفاق می توانست منجر به فاجعه شود. وقتی حس کردم کمی گرمای بدنم کم شده، به سر میز برگشتم. نشستم و با برداشتن تلفن متصل به بخش های مختلف شرکت، دکمه ی داخلی حسابداری را فشردم. خیلی طول نکشید که صدای منشی بخش در گوشم نشست و من بدون توضیح و تفصیلی زمزمه کردم.

ـ مجتبی میرزایی و ساناز علی بابایی، اخراجن..چک تصفیه رو بنویس میان بگیرن.

بعد هم بدون انتظار برای شنیدن جوابی، تماس را قطع کرده و این بار با موبایلم، شماره ی پرتو، یکی از سردبیرهای سایت مطرح مد ایران را گرفتم، زودتر از انتظارم تماس را جواب داد و بدون سلام، با لحنی شگفت زده زمزمه کرد.

ـ غوغا آراسته…قطعا زنگ زدی راجع به فاجعه ی جدید شرکتت حرف بزنی.

البته که درست حدس زده بود.

ـ یه مصاحبه برام ترتیب بده، خیلی سریع و با یه پوشش گسترده!

صدایش خندان و سرحال، در جان گوش هایم نشست.

ـ خیلی دلم می خواد بهت بگم نه و به جبران این که نذاشتی توی شرکتت کار کنم انتقام بگیرم اما….پای آبروی مارکت ایران مقابل ترکیه وسطه! پس با کمال میل درخواستت و انجام می دم.

همین را می خواستم بشنوم، بشنوم تا یک نفس آسوده کشیده و با قطع تماس، سرم را به پشتی بلند صندلی ام تکیه بدهم. پشت پلک هایم داغ بودند و در این لحظه، تنها چیزی که می توانست آرامم کند، یک شخص بود، شخصی که طلوع را….کنارش تماشا کرده بودم. حتی فکر کردن به نگاهش هم، آرامم می کرد.

از زمانی که برایش پیام فرستادم تا وقتی که به شرکت رسید و مقابلم ایستاد، یک ساعت و نیم زمان صرف شد. این زمان با احتساب این که من در زمان کاری اش خواسته بودم پیشم بیاید و ترافیک پایتخت، کاملا قابل درک بود. وقتی رسید…در چشمانم زل زد و من عینک از روی چشم برداشتم. اوهم بدون هیچ سلامی تنها زمزمه کرد.

ـ عصبی هستی!

البته که بودم، عصبی، خسته و بسیار نگران بودم. چیزی که سعی داشتم در ظاهرم نمود پیدا نکند. شاید این حادثه، برای هربرندی اتفاق می افتاد انقدر فاجعه آمیز به نظر نمی رسید جز برای آبادیس نوپا و عزیز من! با دست خواستم بنشیند، عذرخواهی کردم بابت کشاندش به این جا و از پشت میزم بلند شدم تا روی مبلمان، مقابلش بنشینم. نشستنم…همزمان شد با تکرار جمله اش این بار محکم تر و جدی تر.

ـ عصبی هستی.

ـ عصبی هستم.

ـ برام حرف بزن.

نیاز داشتم، به حرف زدن و از همه مهم تر درک شدن. نیازی که از چشمانم قابل رویت بود و او، مثل همیشه خوب آن راشکار کرد.

ـیازده سالگی، از طرف مدرسه به مسابقه ی دوی استانی معرفی شدم. من…دوندگی رو دوست داشتم و انرژی همیشه زیادم رو باهاش تخلیه می کردم. توی مسابقه با امید اول شدن شرکت کردم. امید که نه، مطمئن بودم اول می شم. تقریبا دور آخر بود و من…با نفر اول خیلی فاصله ای نداشتم. می دونستم باید سریع باشم تا ازش جلو بزنم. انرژیم و بیش تر کردم. ازش جلو زدم اما….

با یاد آن روز لبخند محوی زدم. دنیای کودکی من، دنیایی بود که عمیقا دلم می خواست با ماشین زمان به آن برگردم. با تمام نبودن های پدر و سرشلوغی های مامان، اما من…میعاد، میثاق و کامیاب…روزهای شیرینی داشتیم. روزهایی که در باغ صدای خنده هایمان می پیچید و پسرها حواسشان بود که من، میان بازی های دزد و پلیسشان اذیت نشوم.

ـ نفر دوم نتونست تعادلش و حفظ کنه و با زمینی که خورد، باعث شد از پشت به من هم بخوره و تعادل منم بهم بریزه. بد خوردم زمین…خیلی بد، تا به خودم بجنبم و پا بشم و بفهمم چی شده دیدم صدای سوت بلند شد. نگاهم چرخید طرف نقطه ی پایان و دیدم…نفر اول، دوم…سوم….همه رد شدن و ما دوتا موندیم پخش زمین و من حیرت زده به شادی اون دختری که اول شده نگاه می کنم.

ـ باید خیلی برات اذیت کننده بوده باشه.

ـ اون دختر، یکی از دوستای صمیمیم بود.

سکوت کرد و من، با یک نفس عمیق سرم را بالا کشیدم. بهرحال از آن روزها خیلی گذشته بود و آن قدری در زندگی زمین خورده بودم که برایم آن روز و خاطره اش تلخ به نظر نیاید.

ـ از اون روز، باهاش قهر کردم…تا همین امروز که بی خبرم ازش!

خودش را کمی جلو کشید و جدی تر، آرنج به زانویش تکیه داد. به ژست جالبش لبخندی زدم و زمزمه کردم.

ـمن…آدمایی که به هردلیلی جلوی رسیدنم به هدفم رو بگیرن، از زندگیم حذف می کنم. از بچگی….این و یاد گرفتم!

ـ غوغا!

ـ امروز دونفر و اخراج کردم.

ابروهایش درهم گره خوردند و من باز هم لبخندی زدم. چقدر حضورش خوب بود.

ـ من عصبی ام علی.

دستش را جلو آورد، روی دست گچ گرفته ام قرار داد و تنها لب زد.

ـ دردش آروم شده؟

ـاون دونفر، با کارشون من و از رسیدن به هدفم دور کردن…نمی تونستم ببخشمشون!

ـ قرصات و مرتب می خوری؟

ـ این خیلی بده که به خاطر خطای کس دیگه ای من باید برم مصاحبه کنم و سعی کنم همه چیز رو درست کنم؟

بالاخره، نگاهش را از دستم جدا به صورتم چسباند، من میان اخمش، میان چشمان جدی اش…میان دستی که زیر گچم قرار گرفته بود و میان گردنم، وقتی سردی زنجیر قوی او دورش بود، محبتش را عمیقا حس می کردم. می شد درونش ساعت ها غرق شد و نفس نکشید، نفس نکشید و نمرد….عجیب نبود؟

ـ تو مسئولی غوغا!

بله بودم، مسئول یک سلسله اتفاقی که به اسم من، به عنوان مدیر این شرکت مرتبط می شد، مسئول درد دندان های بیمارانم، عفونت لثه هایشان و کاری که باید برایشان انجام می دادم، مسئول دخترم….غنچه! من مسئولیت هایم را خوب می شناختم.

ـ دیدی مامانا، وقتی بچه هاشون یه کار خطا می کنن می رن تا درستش کنن؟ مثلا به پسر بچه ی شیطون که می زنه شیشه ی یک خونه رو می شکنه و مادر خونه تندی چادر می ندازه سرش بره برای عذرخواهی و جبران خسارت؟

ـ دیدم.

ـ به نظرت اون مادر، خطا کرده؟

ـ البته که نه!

کمی اخمش باز شد، مهربان نگاهم کرد و بعد با همان دستان بزرگش، روی گچ دستم نوازشی ایجاد کرد. نوازشی که حسش نمی کردم اما می توانستم ببینمش.

ـ اما مسئوله، مسئوله خطای فرزندش….این بد نیست که تو برای خطای بقیه بری جلو تا همه چیز و درست کنی….چون تو هم مسئولی.

ـ اما من مامانشون نیستم.

ـ و به همین دلیل تونستی اخراجشون کنی.

آرام تر بودم، نگاهم را به حرکت دستش روی گچ سفید دوختم و لب زدم.

ـ مامانا اخراج نمی کنن!

مهربان سری تکان داد و لب زد.

ـ مامانا کارت زرد شاید بدن اما قرمز نه.

در چشمانش خیره شدم، چشمان آرام کننده و مصممش، خدا اورا داده بود تا من همیشه ناآرام را آرام کند. کلامش انگار معجزه داشت. لب هایم کوتاه لرزیدند و زمزمه کردم.

ـ بازی کنیم؟

با لبخند و یک ابروی بالا رفته و چشمی جمع شده سرش را به معنای متوجه نشدن تکان داد و من از جایم بلند شدم. این بار…من می خواستم شگفت زده اش کنم. از کشوی میز، دبلنویی که همیشه جایش آن جا بود را درآوردم و به طرفش رفتم. با یک دست سرعتم پایین می آمد اما من، یک دبرنا باز حرفه ای بودم. با دیدن بطری و مهره های داخلش و ان کیسه ای که به آن متصل بود حیرت زده نگاهم کرد و من خندیدم. شیرین و برای اولین بار، کمی سرخوشانه. کلامم این بار تاکیدی بود و کمی آمرانه…

ـ بازی کنیم!

دستش را جلو آورد، بطری را از دست من گرفت و با تکان دادنش جلوی چشمش لب زد.

ـ دبرنا؟

ـ نگو تا حالا بازی نکردی.

ـ شوخیت گرفته، مگه می شه دهه ی شصتی باشی و تا به حال دبرنا رو بازی نکرده باشی؟

نشستم و کیسه را با همان یک دست به سختی بازش کردم، برعکس ساعات قبل و عصبانیتم…حالا با حرف های او، با یادآوری مسئولیتم و این که احتمالا بعد از مصاحبه همه چیز بهتر می شود، آرام تر بودم. حالا می شد لبخند زده و البته دبرنا بازی کرد.

ـشرط می بندم حریف سرسختی برات هستم.

با همان خنده ی محوش، سری تکان داد و با درآوردن یکی از مهره های زرد زمزمه کرد.

ـ یادش بخیر.

ـ یکی دیگه از خصوصیت های اخلاقی من اینه، به شدت به دبرنا علاقه دارم و همیشه توی کشوی میزم هست چون وقتی عصبی و کلافم، آرومم می کنه.

ـ تنهایی بازی می کنی!

ناامیدانه سری تکان دادم، کیسه را برگرداندم و نخودها روی میز غلت خوردند.

ـ تنهایی خیلی مزه نمی ده اما بازم خوبه!

صدایش یک اکسیر ناب از تمام حس های مثبت و زیبای دنیا بود.

_دیگه نمی ذارم تنها باشی، حتی توی دبرنا بازی کردن.

نگاهش کردم، با تمام محبتی که در سینه ام برایش پس انداز کرده بودم. نگاهش کردم و او، انگار عادی ترین حرف جهان را زده باشد حواسش را پرت مهره های قدیمی زرد رنگ کرد. من، گمانم روزی که حوا به هوای دانه ی گندم قدم برداشت، آدم زیر گوشش زمزمه کرد که تنهایت نمی گذارم حتی در گناه و دنیا و جهان امروز ما، از همین تنها نگذاشتن شروع شد. از یک خطای عاشقانه!

ـ خب، شروع کنیم؟

من می خواستم با او یک مسیر تازه، یک مسیر هموار و یک رویای زیبا را شروع کنم.

ـشروع کنیم.

کارت هارا درآورد، سه تا جلوی خودش گذاشت و سه تا مقابل من، بعد هم دبرناها را روی میز ریخت، صدای برخوردشان با میز، هیجان زیبایی به جانمان ریخت و علی با صدای محوی لب زد:

ـ ۳۲!

۳۲ را من داشتم، نخود را روی عدد قرار دادم و هردو انگار بچه شده بودیم، با هیجان چشممان روی اعداد می گشت و علی مسئول اعلام مهره ی جدید شده بود. این مرد، همینی که وسط بازی آستین پیراهنش را تا نصفه بالا زد و به شکل کاملا متمرکز، روی صفحاتش خم شد، مردی بود که بلد بود هم پای غوغای کودک من بازی کند، غوغای عصبانی مدیر عامل را آرام کند و غوغای شکست خورده از زندگی را به زندگی پیوند بزند. وقتی با هیجان دستانش را بهم کوبید و بلند گفت دبرنا، خنده ام عمیق و از ته دل بود.

آن قدر بلند که صدایش، خودم را هم متعجب کرد اما….حقیقتا لذت برده بودم، از بازی با او و هیجانش برای برد. وقتی صدای خنده ام ته کشید، چشمان براق و شفافش را با یک خیرگی دلچسب تماشا کردم و لب زدم.

ـ کیف کردم.

ـ نه قدر من!

ـ بایدم لذت ببری وقتی برنده بودی.

سری تکان داد، از روی مبل بلند شد و با همان ظاهر شلخته ای که بازی باعثش بود یعنی آستین های نامرتب تا شده و موهای بهم ریخته، پشت سرم ایستاد. دستانش را روی لبه ی پشتی مبلی که نشسته بودم قرار داد و با خم شدنش، سرش را زیر گوشم آورد.

ـ من از صدای خنده ی تو کیف کردم.

خنده ام بی صدا اما عمیق تر شد، آرام گرفتم…آرام گرفتم و با تکیه دادن به قسمتی که او پشتش ایستاده بود پلک بستم.

ـ من هیچ وقت انقدر زود عصبانیتم کم نمی شد، معجزه بلدی آقای عابدینی؟

ـ تورو بلدم خانم آراسته!

راست می گفت، من را بلد بود. یک طوری که نفهمیده بودم کی برایش کتاب خوانده شده بودم. من را، رج به رج شکافته و از نو بافته بود. من….آدم خنده های بی پروا و نگاه های آرام…سال ها بود نبودم و کنارش شدم.

ـکنار تو حس می کنم توی قصه هام، آخه دنیا هیچ وقت انقدر قشنگ نبود.

نفسش را زیر گوشم حس کردم و چشم باز نکردم، می خواستم قصه را تا تهش بروم و برایش یک پایان شکوهمند بنویسم. صدای چرم مبل، زیر دستش…با صدای نفسش آمیخته شد.

ـ اگه بخوام ته این قصه که می گی یه جمله بنویسم می دونی چیه؟

تلفن اتاقم زنگ خورد اما من، قصد جواب دادن به آن را نداشتم. می خواستم صدایش را بشنوم و انتهای قصه را از زبان او بدانم. ریتم نفس هایش تند تر شد و صدای مردانه اش خش دار تر.

ـ دوست دارم غوغا!

چشمانم وقتی باز شد که عطرش بود، خودش نبود، صدای نفسش زیر گوش من جا مانده و صدای باز و بسته شدن در پیش گوش دیگرم. چشمانم وقتی باز شد که تلفن همچنان زنگ می خورد، روی میز دبرناها پخش و پلا بودند و من….پرت بودم، پرت جمله ی آخر قصه اش!

“دوستت دارم غوغا”

قصه اش، عجب پایان شیرین داشت.
***********************************************************************

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۲۹ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-29/feed/ 6
رمان غرقاب پارت ۲۸ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-28/ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-28/#comments Sat, 28 Mar 2020 15:57:03 +0000 http://roman-man.ir/?p=4855   با پشت دست، محکم اشک هایم را پاک کردم. قوهای زیبایم را زیر لباسم انداختم و بلند شدم. نگاهش…پریشان رویم چرخید. ـ علی…شبیه بابا دور خانوادش خط نکشیده، شبیه شاهین…بی وفا نیست، شبیه توهم نیست که سختت باشه که حرف عاشقانه به عشقت بزنی، شبیه میعاد…کله خراب نیست، شبیه میثاق..کینه ای نیست…علی…شبیه مردای اطراف …

نوشته رمان غرقاب پارت ۲۸ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

با پشت دست، محکم اشک هایم را پاک کردم. قوهای زیبایم را زیر لباسم انداختم و بلند شدم. نگاهش…پریشان رویم چرخید.

ـ علی…شبیه بابا دور خانوادش خط نکشیده، شبیه شاهین…بی وفا نیست، شبیه توهم نیست که سختت باشه که حرف عاشقانه به عشقت بزنی، شبیه میعاد…کله خراب نیست، شبیه میثاق..کینه ای نیست…علی…شبیه مردای اطراف من نیست، برای اینه عاشقش شدم.

مات ماند، از جلویش که رد شدم هنوز نگاهش به نقطه ی نشستنم بود. دلم شکسته بود از سوالش، از این که ناتوانی ام را در فراموشی گذشته به رویم آورده بود، از این که حس می کرد هنوز آن قدر احمقم که دلم برای مرد خائنم بتپد، که از سر نداشتنش دل ببندم، که بخواهم با کسی روزهای با او بودن را دوره کنم. از این که کثیف تصورم کرده بود دلم شکسته بود.

خانم جان با دیدن چشمانم، مشکوک نگاهم کرد و من…دیگر دلم لبخند زدن و صحبت با شمعدانی هارا نمی خواست. سوپ ماهیچه هم اشتهایم را باز نمی کرد. بعد خوردن غذا، با مامان خیلی زود به ساختمان خودمان رفتیم. مسکن هایم را خوردم و بعد، خاموشی را زدم. دراز کشیدم روی تختم…چشم بستم به امید خواب و این پهلو به آن پهلو چرخیدنم، قسمتم شد از این تلاش! دوساعت چرخیدن روی تخت، آخر ساعت طاقتم را طاق کرد. نشستم…میان تاریکی زانوهایم را داخل شکمم جمع کردم و با گرفتن قوها، میان مشتم…به پشتی تختم تکیه زدم. مسکن ها، تأثیری روی دردم نداشتند. من هم تأثیری در آرام کردن حال خودم نداشتم. عرق بر تنم نشسته بود. عجیب بود که هوا سرد بود و من حس گرما داشتم. دستم را روی گیجگاهم فشردم…آن قدر محکم که دردم آمد و امید داشتم بتوانم جمجمه ام را باز کنم. مغزم را در بیاورم و طوری پرتش کنم که هیچ وقت پیدایش نشود.

پتو را کنار زدم، ایستادم و با برداشتن موبایل قدیمی ام راهی تراس شدم. شب های باغ…ظلمت ترسناکی پیدا می کرد. باد سرد که به تنم برخورد کرد لرزیدم. همان جا روی زمین سرد نشستم و به ماه زل زدم. ماهی که…خیلی شب ها برایش درددل کرده بودم. آن قدر نگاه کردم که حس کردم، بغضم را با جاذبه اش بالا کشید، از چشمانم سرازیر کرد و فشار دور قلبم…کم و کم تر شد. چشم بستم و دست گچی ام را روی سینه ام گذاشتم.

ـ خستم…

خدا می شنید؟ صدایم هنوز به او می رسید؟

ـ خدا خستم!

عاصی گفتم، درمانده…از این که روزهای خوشم، ساعات خوشم، دقیقه های خوشم با ورود به این خانه تمام می شد خسته بودم.

ـ خدا می شنوی؟

سرم درد می کرد، دستم تیر می کشید، قلبم نمی زد و من…کی انقدر زندگی ام نابود شد که نفهمیدم.

ـ خدا…نگام کن!

شانه هایم لرزید، مچاله شده در همان قسمت در خودم جمع تر شدم و نالیدم.

ـ خدا….کمکم کن!

موبایلم را محکم میان مشتم فشردم و بعد، عین دیوانه ها…سیمکارتی که از گوشی شکسته خارج کرده بودم به آن متصل کردم. طول کشید تا روشن شد و شارژ کمش هم، چشمم را زد. حرف های کامیاب، سوالش…بوی گند بلند شده ی زباله های ذهنم، درمانده ام کرده بودند. اسمش…روی سیمکارتم ذخیره بود. گرفتمش…گرفتمش و خیلی زود جوابم را داد. بی اهمیت به این که ساعت سه نیمه شب بود.

ـ جانم؟

ـ عاشق چی من شدی؟

مکثی کرد، شاید به خاطر صدای نابودم. صدایی که در ظاهر آرام اما در باطن فریاد وار خدارا صدا کرده بود.

ـ غوغا؟

ـ من، حتی نمی تونم خوشی هام و تداوم بدم. عمر خوشی هام کوتاست. تا میام بخندم، یه چیزی می شه که خندم خشک می شه. عاشق چی همچین زن خسته کننده ای شدی؟

ـ عزیزم؟

ـ نه عشوه بلدم، نه شیطنت…نه دلبری…بلد بودما، یادم رفته. این طوری که نبودم. انقدر خسته کننده نبودم، یه روز منم می خندیدم. بلند…رها…الان فقط بلدم دهن مردم و سرویس کنم، بشینم پشت میزم و به تبحر کارمندام بنازم…هرزگاهی هم چندتا خط بنویسم. همین…

ـ غوغا جان؟

نگرانی صدایش، نا از صدایم برد. آشفته صدایم کرد و من زمزمه کردم.

ـ عاشق چی من شدی علی؟

ـ من دارم میام دم خونتون، می تونی بیای بیرون؟ هان غوغا؟

می آمد؟ این ساعت؟

ـ تو هم به خاطر موقعیت پدرم نزدیکم شدی؟

غرید، حس می کردم دارد تند راه می رود و در همین حال عصبی هم شده.

ـ غوغا…دارم میام…الان راه میفتم، باشه؟

ـ علی؟

صدای تحرکش دیگر نیامد، صدای نفس هایش هم، صدای خودش هم، مکثش…خیلی طولانی شد اما جوابش، جواب قشنگی بود.

ـجون علی؟

گریه ام گرفت، بیست و هفت ساله بودم و بعد از این همه درد، این دیگر نهایت لوس شدن بود. صدایم بی قرارش کرد و عصبی و آشفته لب زد.

ـ خیلی زود می رسم غوغا.

شاهین هیچ وقت به خاطر من، زود جایی نرسیده بود. کامیاب چطور توانست بگوید، من می روم سمت این مرد، که خاطرات شاهین را دوباره بغل کنم؟ بی انصاف بودنند…آدم های اطرافم، بی انصاف بودند.
**********************************************************

 

وقتی پیام رسیدنش روی موبایلم رسید، هنوز نشسته بودم کف بالکن اتاق و با سرمایی که در جانم رخنه کرده بود حرکت وهم انگیز شاخ و برگ درختان را نگاه می کردم. باورم نمی شد بیاید، آن قدر باورم نمی شد که تا تماس نگرفت از جایم بلند نشدم. به سختی با یک دست لباس پوشیدم و خیلی بی سروصدا از خانه بیرون زدم. تمام طول مسیر سنگی تا رسیدن به خروجی را نگران بودم تا صدای پایم، شب زنده داران خانه را بیرون بکشد اما همین که در را باز کرده، او را تکیه زده به ماشینش آن سمت کوچه دیدم و در را بستم، نگرانی هایم تمام شد. با دیدنم تکیه اش را از ماشین جدا کرد و با اخمی نگران نزدیکم شد، وسط کوچه ی خلوت بود که بهم رسیدیم و او، حالش غریب تر از من بود. رنگ به رو نداشت وقتی سرتاپایم را از نظر گذراند و دستش را روی گونه ام قرار داد.

ـ چرا انقدر یخی؟

ـاومدی؟

بازویم را گرفت، من گمانم تب داشتم که زبانم از اختیارم خارج و هذیان گونه، شبیه یک دختربچه، دلبری و بی تابی می کرد.

ـ مگه قرار بود نیام. بشین تو ماشین.

نشستم، خودش در را بست و بعد با نشستن طرف راننده، عصبی به طرفم چرخید.

ـ این چه وضعیه غوغا؟

کاسه ی چشم غوغای لوس هجده ساله ی درونم پر شد، شاهین چندبار به خاطرم نصفه شب آمده بود؟ کامیاب چطور توانست من را انقدر پست ببیند؟ بغضم را که دید، سریع چراغ ماشینش را روشن کرد و ناباور نگاهم کرد.

ـ غوغا؟

سریع چشمانم را با انگشت فشردم و بعد، خیلی آرام زمزمه کردم.

ـ بریم پناهگاه؟

اسم جایی که برای اولین بار داستان عشق و دیوانگی را برایش گفته بودم، پناهگاه گذاشته بودیم. هردویمان با هم! این اولین تصمیم مشترک بین ما بود، خیرگی نگاهش را یک نگرانی بزرگ پر کرد. دستش را جلو کشید، استارت زد و حین بلند کردن صدای پخش، کلافه لب زد.

ـ یکم چشمات و ببند تا برسیم.

چشمانم را بستم. سرم را تکیه دادم به خنکای پنجره و اجازه دادم تمام جانم با بودنش عجین شود. ثابت کردن دوست داشتن را هیچ وقت نمی پسندیدم. همیشه می گفتم، اگر یکی را بخواهی باید آن قدر به حسش ایمان داشته باشی که منتظر اثباتش نمانی…بعدش فهمیدم، عجب غلط اضافه ای کرده بودم. نظریه ام از بیخ و بن غلط بود. اصلا دوست داشتن را باید اثبات می کردی، باید یک جایی می نوشتی و زیرش امضا می زدی که من، این بنده ی خدارا دوست دارم، برایش هرکاری بخواهد انجام می دهم تا هیچ کس نتواند دیگر منکر این حال و هوا شود. علی امشب…با این آمدن خارج از موقع، با این چشمان سرخ و خسته و بی تاب، انگار نوشته و امضا کرده بود که دوستم دارد. ثابت کرده بود….آن هم محکم و تزلزل ناپذیر.

“شیرین من بمان مگر این روزگار تلخ
فرهاد خسته را به نگاهی امان دهد
در زلف شب گره بزن آن زلف مست را
شاید شبم به سوی تو راهی نشان دهد”

صدای علیرضا قربانی، صدای ساعت چهار و نیم صبح بود. صدایی که وقتی جنبنده ها در خواب به سر می بردند، می شد شنید و پا به پایش گره از بغض باز کرد. ماشین را نگه داشته بود، چنددقیقه ای بود رسیده بودیم. این را از توقف ماشین می شد فهمید اما من، نمی خواستم چشم باز کنم. او هم در سکوت کنارم نشسته و منتظر بود، شبی که شروعش کرده بودم…خودم ادامه اش بدهم.

“حرفی بزن که عشق به هر واژه گل کند
ما را نصیب دیگری از این زمانه نیست
با من از عاشقانه ترین لحظه ها بخوان
حتی اگر هوای دلی عاشقانه نیست”

چشمانم را باز کردم، می سوختند و من…درد داشتم. نقطه به نقطه ی جسمم انگار خمپاره خورده بود. من…تنم، سرزمین جنگ های عاشقانه بود. صاف نشستم و بعد، از ماشین پیاده شدم. پشت سرم با یک تأخیر دو دقیقه ای، پیاده شد و هردو به کاپوت ماشین زل زدیم. دیگر چیزی به شروع خورشید نمانده بود.

ـ من، زندگی خیلی نرمالی نداشتم. همیشه دلم می خواست خلاف جهت نظرات خانوادم جلو برم. همیشه دلم می خواست با تصمیمات غلطم، توجهشون رو جلب کنم. که باعث بشم از سر نگرانی هم شده نگاهم کنن. ازدواجم، توی سن کم و البته رابطه ی قبل ازدواجم…همه از این جهت بودن. اما همین که پدرم به این ازدواج رضایت داد، برای تشکرم شده نشستم به خوندن. توی درس خوندن خودم و خفه کردم، یه طوری که این بار نگران شده بودن که داری زیاده روی می کنی…شاهینم خب، بدش نمی اومد کم تر بهش گیر بدم و

راحت تر با دوستاش وقت بگذرونه. برای همین تشویقمم می کرد تا سرم گرم باشه. نتیجه…هممون و شوکه کرد، دندونپزشکی دانشگاه بهشتی. برای اولین بار، دیدم بابام با لبخند افتخار آمیزی نگاهم کرد و من…سرتاسرذوق و شوق، رفتم دانشگاه.

ـ شدی خانم دکتر!

با لبخند تلخی زمزمه کرد و من، با لحن تلخ تری ادامه اش دادم.

ـ تمام حواسم پرت درسام بود، کنارش قلم می زدم. شعر و ترانه…هیچ وقت اما به فکر نشرشون نبودم، یادمم رفته بود که یه روزی آرزوم بود بشم یه طراح لباس. انقدر زندگی تند جلو می رفت که خودمم یادم رفته بود. شبا زن خونه ی کوچیکمون بودم و روزا، بهترین دانشجوی دانشگاهم.

نفس گرفتم، من…این نبودم، این منی که یک حرف انقدر بهمم بریزد. زمانه این طور تاروپودم را به ضعف پیوند زده بود.

ـ واحدای سنگین برمی داشتم که شبایی که شاهین خونه نبود، با درس خودم رو سرگرم کنم. اون سالی که اون اتفاق افتاد، سه ترم از درسم مونده بود. سه ترمی که با نابود شدنم، موند و یک سال به تأخیر افتاد.

چه یک سال پرکابوسی بود، تا بیایم باور کنم، تا بیایم درک کنم چه شده، تا بیایم حوادث را کنار هم بچینم و ببینم کجا و از که ضربه خورده ام، جانم درآمد.

ـ بعد یک سال، وقتی بلند شدم اولین کارم برگشت به دانشگاه بود. باید یه طوری خودم و غرق می کردم که یادم بره چی شده، که اصلا ذهنم فرصت فکر پیدا نکنه. بعدشم…هرچی سرمایه ی شخصی داشتم، با مهران…صاحب یکی از تولیدی های داخلی که توی عرصه ی مد فعالیت داشت شریک شدم. شراکتی که با حضور تیمش و ساپورت مالی من، رسید به پروژه ی آبادیس و هرچند من نتونستم خودم طراح بشم اما، یه تیم کنار هم جمع کردیم که با پشتوانه ی مهارتشون، تونستم به رویام برسم. تمام سال ها بعدش…من کار کردم، سخت! درس خوندم، سخت! تلاش کردم…خیلی سخت….انقدر که وقتی شبا می رسیدم خونه قبل از این که یادم بیاد شاهین کی بود و من چی بودم، خواب من و با خودش می برد.

سرم را چرخاندم طرف نیم رخ غرق اخم و جدی اش، دستم بی اذنم بالا آمد، روی گونه اش نشست و سر او را هم به طرفم چرخاند. لحنم، بی تاب این لحظه ی بینمان بود.

ـ تو وقتی رسیدی که من، داشت زن بودن و بین سنگینی کارام یادم می رفت. یه طوری مرد شدی برام، که دلم خواست زن بودن و یه بار دیگه…به هرقیمتی هم هست، از نو بازی کنم.

دستم را گرفت، چشمانش را بست و کف دستم را به لبش چسباند. سوختم و لب زدم.

ـ من دوست دارم!

بهت نگاهش و ناباوری اش از این اعتراف، باعث شد دستم از میان دستانش رها شود و من، این بار کاملا عامدانه خودم را به طرفش نزدیک کنم. پیشانی ام را به بازویش تکیه بدهم و با بغضی درمانده لب بزنم.

ـ بعد شش سال، پیدا شد اونی که یادم بیاره کی بودم. من….تورو برای خودت بودن دوست دارم علی، هیچ وقت…مثل بقیه فکر نکن که قبولت کردم تا برگردم و روزای با شاهین بودنم و زنده کنم.

دستش با مکث، پشت کمرم قرار گرفت، جا به جا شد…طوری که سرم به سینه اش خورد و محکم تر از هروقتی، من را به خودش فشرد. صدایش…جدی بود.

ـکی این مزخرف و ریخته توی ذهنت؟

ـ تو باورش نکن.

ـ غوغا؟

سرم را بیش تر به پیراهنش چسباندم، دلم می خواست ابر باشم و آن قدر ببارم که به اقیانوس برگردم.

ـ باورش نکن…باورش نکن من انقدر بد باشم.

ـ من و ببین!

سرم را با تردید عقب کشیدم، با یک حجم عظیمی از محبت، تمام زوایای صورتم را بررسی کرد و بعد، سرش را کمی جلو آورد.

ـ پس تو رسالتت اینه؟

نمی فهمیدم چه می گوید؟ رسالت کدام بود؟ نرم، گونه ام را با شستش نوازش و به اندازه ی نوازشش، بکر نجوا کرد.

ـ که تو قلب من، غوغا به پا کنی؟

خندیدم میان بغض و او، جدی نفس عمیقی کشید.

ـ من باورت دارم خانم دکتر.

ـ بازم بپرسم؟

او هم لبخند زد.

ـ که عاشق چی تو شدم؟

سرم را تکان دادم، سوال بی تابانه ی پشت خط را یادش بود، دوست داشتم بدانم، صاف ایستاد و کف هردو دستش را روی شانه هایم گذاشت.

ـ راستش و بگم؟

بغضم را از چشمم، با فشار انگشت دوباره پاک کردم. حالا که باورم داشت، حالا که حرف های کامیاب در ذهن او نبود، حالا که انقدر شفاف نگاهم می کرد آرام تر بودم. منتظر جواب خیره اش ماندم و او، لبخندش جمع شد. با محبتی بی نظیر براندازم کرد و لب زد.

ـاولین چیزی که من و عاشقت کرد این بود که، اندازه ی بغلم بودی! انگار خدا تورو آفریده بود که….توی آغوشم قفل بشی!

 

گیج و مات نگاهش کردم؟ از نظر او، من یک دختر بغلی بودم؟ بهتم را که دید مردانه لبخندی زد، دستش را دور مچم حلقه کرد و بعد آن را بالا کشید.

ـ تو، یه دختر ریزه میزه اما قوی هستی، خدای من…غوغا من با انگشت شست و اشاره می تونم کل مچ تورو اندازه بگیرم و یه بند انگشتم اضافه بیارم.

باور نکردنی بود، تا حد زیادی غیرمنتظره و البته شبیه یک انفجار…درست در یک کهکشان، همان قدر باشکوه و شاید ترسناک…حس من در مقابل این مرد، تمام این موارد را در برگرفته بود. وقتی کف دستش را جلوی صورتم گرفت، حس می کردم دلم لبخند زدن می خواهد. شبیه خورشید بود در یک سرزمین یخ زده! آگاهانه من را آب می کرد.

ـکل صورتت، اندازه ی کف دست منه!

البته که بود، در مقابل دستان بزرگ و حمایت گر او، صورت من کوچک به حساب می آمد. سرم روی شانه ام خم شد و منتظر شدم بیش تر بگوید، من به گرمای کلامش نیاز داشتم.

ـ با این وجود که ظریفی، صورتت اما گرده…و البته باید از بینیت هم بگم.

از نظر من بینی ام خیلی هم چیزی برای گفتن نداشت. من ترجیح می دادم به جدیتش حین گفتن از ویژگی های ظاهرم لبخند بزنم. بلند و ممتد!

ـاز بند انگشتای منم کوچیک تره، منصفانه بخوام قضاوت کنم…خیلی خوشگله!

چشانم گرد شد، البته نه به خاطر تعریفش از بینی ام، به خاطر دستش که جایی نزدیک لب هایم نشست. نوک انگشتی که بازی اش گرفته بود و نفسی که، رفیق نیمه راه شده و بالا نمی آمد. جدیتش، شبیه آدمی بود که در حال حل یک مسأله ی سخت است.

ـ کوچیکن، کوچیک اما…حجیم. شاید از نظرت این تعریف یکم وقیحانه باشه اما خب، متأسفم که در برابرت همین قدر وقیحم.

باید قلبم را توجیه می کردم، باید بهش می سپردم این مرد، در استفاده از کلمات اصلا خساستی نمی کند و خودش، هوای خودش را داشته باشد. چشمانم، شاید بیش تر از این گرد نمی شدند، هیجان انگیز تر از حرف هایش و حس شرم عمیق من، میلم به عقب رفتن و فرمان صادر نکردن مغزم برای این کار، خورشیدی بود که داشت طلوع می کرد و رنگ نارنجی اش، روی صورت او و احتمالا نیم رخ من افتاده بود. دستش شبیه یک نوازش بکر…به سمت چشمانم حرکت کرد و من، بی اراده کوتاه لرزیدم.

ـ اما….برسیم به اینا، خب…می دونی از نظرم چه حکمی دارن؟

نمی دانستم، هیچ چیزی را جز حال آن لحظه ام نمی دانستم. سرش را جلو آورد، حالا دیگر فقط حرکت لب هایش را می دیدم.

ـچشمات تیر خلاصن!

بوم! مغزم شبیه موم آب شد، قلبم جایش نشست. سکان را به دست گرفت و با اسلحه، تک به تک عصب های منطقم را از دور خارج کرد. حالا من مانده بودم و یک سینه ی خالی، یک سر که فرماندارش قلب بود، جنازه ی مغزم و عصب های خون آلود منطقی که مخچه ام را پر کرده بودند. حالا من بودم…چشمان بسته ای که تیر خلاص او بود و نفسی که زیر گوشم، سنت شکنی می کرد.

ـبازشون کن!

پلک زدم، چشم باز کردم و محبت نگاهش، میان جدیت صورتش هم باز به چشم می آمد. من…شبیه آدمی بودم که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت اگر این مرد، از زندگی اش خط می خورد. مچ دست سالمم را گرفت و دست دیگرش را روی کاپوت گرم ماشینش قرار داد. خورشید، نارنجی تندش را روی صورتش انداخت و من جز برق افتاده میان موهایش، عملا صورتش را خوب نمی دیدم.

ـ همه ی این قشنگیات و اضافه کن به قلب بزرگت، مدیریت بی نظیرت، شخصیت محکمت، قوی بودنت در برابر اتفاقاتی که تجربه کردیشون و این همه صبوریت! غوغا…سوال کردی عاشق چی تو شدم؟حالا بذار من بپرسم، مگه می شه عاشق همچین خوشگلی که الان جلوم وایستاده و چشماش از نور مستقیم خورشید جمع شده و البته انقدر هم شخصیت قابل تحسینی داره نشد؟

این اصلا خوب نبود، این که این مرد….تا این حد درگیرم کرده و از در نیمه باز اتوموبلیش، حالا صدای زندوکیلی میانمان پیچیده بود. قطعا این اصلا خوب نبود. من….عادت داشتم با آهنگ ها و شعرها خاطره بسازم و بیش تر از آن عادت داشتم که از با این خاطرات، خودم را زخمی کنم. از این همه خاطره و لحظه های بکر، ترسیده بودم. شاید ترسم را حس کرد که با اشاره ی دستش پشت گردنم، سرم به بازویش چسباند و هردو خیره به طلوع پرشکوه خورشید و پایان سیاهی ماندیم و او آرام زمزمه کرد.

ـتو امروز، دوبار من و تا نقطه ی صد نگرانیم رسوندی، یه بار با اون بلایی که سر دستت آوردی، یه بارم با تماس نصفه شبت.

ـ چطوری جبران کنم؟

ـ لطفا هروقت حالت بد بود، بازم اولین کسی که بهش زنگ می زنی من باشم!

این جبران بود؟

ـ یه جبران برای این لحظه!

نفس عمیقی کشید، اگر علیرضا قربانی صدای چهار و نیم صبح بود، زند وکیلی صدای پس از طلوع بود. صدای او هم، صدای تمام لحظاتم بعد از این شب!

ـ فقط تو همین حالت بمون و بذار طلوع و باهم تماشا کنیم.

و من ماندم…برای اویی که انگیزه ی ماندن ساختن برایم بلد بود.

“دلم آواز کولی وار می خواد دلم آغوش گندم زار می خواد
من از دلبستگی ها زخم خوردم دلم یه عشق بی آزار می خواد.”
******************************************************************************
در را که باز کردم، حواسم بود که خیلی مرتکب سروصدا نشوم. وقتی خانه را ترک کردم، نیمه شب بود و حالا یک ساعت و نیم از طلوع خورشید می گذشت. وقتی می رفتم، اشک داشتم و حالا…یک دنیا لبخند میان دامنم بود که نمی دانستم کدامش را به لب هایم بچسبانم. من برای تک به تک آن مدل های لبخند ذوق داشتم. در را بستم و با قدم هایی آهسته به طرف ساختمانمان حرکت کردم. وجود اتوموبیل های درون باغ، نشان می داد هنوز کسی از خانه باغ خارج نشده.

ـ غوغا؟

سرجایم ایستادم و با نفسی عمیق، لعنتی بر اقبالم فرستادم. من فقط چهارقدم دیگر نیاز داشتم تا به در ساختمان برسم و داخل شوم. کوتاه چرخیدم، اخم آلود بود و البته…به نظر می رسید تمام شب نخوابیده.

ـ انقدر مطمئنی ازش که نصفه شب باهاش می زنی بیرون؟

کامیاب، همانی بود که مسبب این شب گردی ما شده بود. عامل خیری که نمی شد خیلی هم اخم آلود نگاهش کرد.

ـاز بحث راجع به صلاحیت من رسیدیم به اطمینان به اون؟

خوب متوجه کنایه ام به حرف های شب قبلش شد، کمی گره ی اخمش را باز کرد و با رسیدن مقابلم، شالم را روی شانه ام انداخت و موهایم را نوازش کرد.

ـ قهری باهام بچه؟

ـ دلخورم.

نوشته رمان غرقاب پارت ۲۸ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-28/feed/ 5
رمان دیازپام پارت ۵۴ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%db%8c%d8%a7%d8%b2%d9%be%d8%a7%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-54/ http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%db%8c%d8%a7%d8%b2%d9%be%d8%a7%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-54/#respond Fri, 27 Mar 2020 16:42:17 +0000 http://roman-man.ir/?p=4853 تمام هفته رو سرکار می رفتم. اونقدر غرق کار شدم تا فراموش کنم اما ته تمام خستگی هام شب ها وقتی تنها می شدم خاطرات ناجوانمردانه بهم هجوم می آوردن. یکماه گذشت. من و ویهان سایه و آفتاب شده بودیم. اگر می خواستیم بهم نزدیک بشیم اون یکی دور می شد. مثل تمام جمعه ها …

نوشته رمان دیازپام پارت ۵۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
تمام هفته رو سرکار می رفتم. اونقدر غرق کار شدم تا فراموش کنم اما ته تمام خستگی هام شب ها وقتی تنها می شدم خاطرات ناجوانمردانه بهم هجوم می آوردن.

یکماه گذشت. من و ویهان سایه و آفتاب شده بودیم. اگر می خواستیم بهم نزدیک بشیم اون یکی دور می شد.

مثل تمام جمعه ها خونه ی پیرمرد جمع بودیم. برعکس روزهای دیگه ویهان تو جمع بود.

سه روز دیگه تولدم بود. پوزخند تلخی روی لبهام نشست. دیگه مامانی نبود تا برام تولد بگیره.

ویهان: دوشنبه شب به مناسبت ازدواج آشو و هاویر همینطور فرانک، شب شام همه خونه ی من دعوتین؛ خونه ی خودم.

جوون ها یک دست و هورا کشیدن. زن دائی، مادر ویهان اما اخمی کرد.

بی هیچ شوقی نگاهشون کردم. بعد از مدت ها ویهان نگاه خیره ای بهم انداخت. نگاه ازش گرفتم.

میدونستم به این مهمونی نمیرم. باید ازش دوری می کردم. هاویر از صبح روی اعصابم بود.

-هاویر، برای چی انقدر اصرار داری؟

-چرا نباید داشته باشم؟ من میخوام تو بیای.

-اما من دلم نمیخواد بیام.

-ویهان چیزی گفته؟

-نه، چی؟

-نمیدونم ولی تو از شب عروسی فرانک ناراحتی.

-چیز مهمی نیست.

روز تولدم بود و هیچکس یادش نبود حتی هاویر.

سمت پنجره رفتم. هاویر از پشت دستش و دور کمرم حلقه کرد و سرش و روی شونه ام گذاشت.

-بیا دیگه، تو نیای منم نمیرم. میدونی که این کار و می کنم!

-اما هاویر …

– جون من خواهری، بعد از مدت ها با شادی داریم دور هم جمع می شیم. تو اگر نیای همه ناراحت می شن. بخاطر من و مامان و بابا!

-من لباس ندارم.

-من آوردم برات.

چرخیدم سمتش.

-چی؟!

شونه ای بالا داد و چشمکی حواله ام کرد. تند از اتاق بیرون رفت. سری تکون دادم.

بعد از چند لحظه با ساکی کوچک وارد اتاق شد.

توی دستش لباسی نباتی رنگ که یقه ای قایقی داشت و ماکسی بود رو گرفت سمتم. لباس زیبایی بود.

-مگه نامزدیمه که اینو بپوشم؟

-حرف نزن؛ از شب عروسی فرانک از دستت ناراحتم بس که لباس سیاه پوشیدی. میدونم این تو تنت عالیه. موهاتم اتو م یکشیم لخت لخت.

-حالا چرا انقده هولی؟

-کی؟ من؟ نه بابا، فکر می کنی. فقط هیجان دارم.

سری از تأسف براش تکون دادم. لباس و پوشیدم. تو تنم عالی بود.

آرایشی روی صورتم انجام دادم و هاویر موهام رو اتو کشید. چرخی دورم زد.

-چقدر خوشگل شدی … ایشاالله عروسیت.

لبخند تلخی روی لبهام نشست.

دستی به گردن لختم کشیدم. یاد زنجیری که ویهان بهم داده بود افتادم. آخرین بار زنجیرش پاره شد.

-اون عطر وسوسه کننده ات کو؟

-تو کشو.

کمی به گردن و زیر لاله ی گوشم زد. هاویر هم آماده شد.

همه رفته بودن و آشو اومد دنبالمون. با دیدنم سوتی زد.

-بابا چیکار کردی؟ فکر قلب ضعیف دیگران رو هم بکن.

هاویر زد رو شونه اش.

-شما به فکر خودت باش. بریم که دیر شد.

مدتها از اون روزی که برای چند ساعتی خونه ی ویهان رفته بودم می گذشت.

آشو با ماشین وارد حیاط شد. خدمتکاری در سالن رو باز کرد. همه اومده بودن.

بادکنک هایی به رنگ سفید و مشکی قستی از سالن رو تزئین کرده بود. با هاویر وارد اتاقی شدیم.

لباس هامون رو مرتب کردیم و با هم از اتاق بیرون اومدیم.

ویهان پیش دائی بود. کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید به تن داشت.

نگاهش بهمون افتاد. نگاهی به سرتاپام انداخت. برق عجیبی توی چشمهاش بود.

سری به معنی سلام تکون داد. از اینکه به خودش زحمت نداد تا بلند شه ناراحت شدم اما سعی کردم به روی خودم نیارم.

با همه سلام و احوالپرسی کردیم. موزیک ملایمی در حال پخش بود.

خدمتکار از مهمون ها پذیرائی می کرد.

نیم ساعتی نشده بود که ویهان بلند شد.

-میشه چند لحظه به صحبت های من گوش کنید؟

همه ی خانواده دورش جمع شدیم. نگاهش رو صورت تک تک اعضای خانواده نشست و بعد از مکثی گفت:

-میدونم همتون حتی شده برای یکبار حس خوب دوست داشتن رو تجربه کردین. اینکه بین هزاران نفر فقط پیش یه نفر آروم می شید … پیش یه نفر هست که قلبتون بی وقفه تو سینه می کوبه … میدونم حاضر نیستین اون حس خوب و با هیچ چیز توی دنیا عوض کنین. ازتون خواستم امشب باشین تا جلوی همتون به اون کسی که این سالها دوستش داشتم اما هر بار که خواستم ابراز کنم اتفاقی افتاد و نشد بگم که چقدر دوستش دارم.

اشک توی چشمهام نشست. کاش نمی اومدم. من نمی تونستم ویهان و کنار یکی دیگه ببینم.

قدمی به عقب برداشتم. سکوت سالن رو برداشته بود. چشمهام تار می دید.

ویهان اومد سمتم. روی یکی از زانوهاش جلوم خم شد و دستم رو گرفت.

شوکه نگاهی به چهره هایی که لبخند داشتن انداختم. داشتم خواب می دیدم؟

امکان نداشت … با صداش به خودم اومدم.

-حاضری تمام سالهای عمرت رو کنار من بگذرونی؟ شاعر نیستم تا از کلمات عاشقانه استفاده کنم اما فقط اینو می دونم که دوستت دارم.

قطره اشکی روی گونه ام چکید. صدای دست بلند شد.

ویهان بلند شد و رو به روم ایستاد. با سرانگشتش اشک روی گونه ام رو گرفت.

-حاضری کنارم باشی؟

لبم رو به دندون کشیدم و سری تکون دادم. دست چپم بالا اومد و انگشتر تک نگینی روی انگشتم نشست.

صدای دست بقیه بلند شد و تو آغوش گرم ویهان فرو رفتم.

باورم نمی شد؛ انگار خواب بودم. بوسه ای گرم کنار لاله ی گوشم زد.

تن صداش از همیشه مهربون تر گوشم رو نوازش کرد.

-دوستت دارم ماه من!

ازم فاصله گرفت. قلبم می کوبید. گونه هام گل انداخته بود.

-کیک و بیارید.

خدمتکار کیک بزرگی رو آورد سمتمون. با دیدن عکس نیم رخ خودم روی کیک از شوق زیاد دستم و روی دهنم گذاشتم تا صدای فریادم رسوام نکنه.

-شماها؟!!!

همه به معنای اینکه میدونستن به چه دلیلی اینجا جمع هستن سری تکون دادن.

حتی صورت اخموی پیرمرد هم خندان بود. نمیدونستم جواب این همه محبت رو چطور بدم.

هاویر: نمی خوای شمع رو فوت کنی؟

با قدم های سنگین سمت ویهان که کنار کیک ایستاده بود رفتم.

-چشمهاتو ببند و آرزو کن بعد شمع رو فوت کن.

اونقدر شوق و هیجان داشتم که نمیدونستم چی بگم.

چشمهام رو بستم و از ته قلبم آرزو کردم این اتفاقات خواب نباشن … کابوس و رویا نباشن.

شمع ها رو فوت کردم. همه دست زدن. ویهان پشت سرم قرار گرفت.

با دیدن گردنبند اهدائیش سر برگردوندم. چشم روی هم گذاشت. قلبم بیشتر شروع به تپیدن کرد.

زنجیر رو با اون پروانه ی کوچولوش انداخت گردنم. صداش با اون هرم نفس های داغش کنار گوشم نجواگونه نشست.

-تولدت مبارک.

همه کادوهاشون رو دادن. هاویر اومد سمتم و محکم بغلم کرد.

-تولد و نامزدیت مبارک. این لباسم انتخاب برادرشوهرم بود.

اومدم حرفی بزنم که چشمکی حواله ام کرد و کنار آشو نشست. با صدای آقابزرگ همه سکوت کردیم.

-اسپاکو هم از خودمونه و من میدونم این دو چقدر هم رو دوست دارن و لایق هم هستند. تا کارهای عروسی رو می کنن میخوام صیغه ای بینشون خونده بشه.

دستم و با استرس مشت کردم. ویهان دستم و توی دستش گرفت و با سرانگشتش پشت دستم رو نوازش کرد.

آقا بزرگ شروع به خوندن خطبه کرد.

با تموم شدن خطبه همه دست زدن. دائی اومد سمتم و بغلم کرد.

-میدونم ویهان امانت دار خوبیه. تو دختر منی، از امشب با خیال آسوده سرم و روی بالشت میذارم.

مادر ویهان اومد سمتمون.

-هرچند من به این وصلت راضی نبودم اما خوشبختی ویهان از هر چیزی برام مهم تره و میدونم کنار تو خوشبخته.

هاویر آهنگ شادی گذاشت. دست ویهان دور کمرم حلقه شد و کشیدم سمت خودش.

سرم و بالا آوردم. لبخند روی لبهاش نشست.

-تو همینطوری هم وسوسه کننده ای، نمیگی این عطر و میزنی من و دیوونه می کنی؟

لبم رو به دندون کشیدم. لبهاش روی پیشونیم نشست و بوسه ای طولانی روی پیشونیم زد. سرم و روی سینه ی مردونه اش گذاشتم.

-تو این زنجیر رو از کجا پیدا کردی؟

-تو اتاقت تو کشوی پاتختیت بود. فکر نمی کردم هنوز داشته باشیش.

-اما تمام اون روزهای بد توی گردنم بود.

-هیس، نمیخوام حداقل امشب راجب اون روزها صحبت کنیم.

نرم بازومو نوازش کرد. لبخندم عمیق تر شد. دلم می خواست توی آغوشش حل بشم.

این آرامش و با دنیا عوض نمی کردم. لبهام روی سینه ی تپنده اش نشست و بوسیدمش.

سرم و بلند کردم. رژم روی لباس سفیدش موند. نگاهش به لباس و به لبهام افتاد.

انگشت اشاره اش رو بوسید و روی لبهام که به حالت رژ روی لباس سفیدش مونده بود گذاشت.

با این کارش گونه هام از داغی گر گرفتن.

-این پیراهن رو هیچ کس حق نداره بشوره!

آهنگ تموم شد. همه دور هم شام خوردیم. بعد از فوت مامان بهترین شب عمرم بود. همه کم کم رفتنی شدیم. دائی دستم رو گرفت.

-خب، دخترم رو می برم. فردا می تونی برای تدارکات عروسی بیای دنبالش.

ویهان پکر شد. خنده ام گرفته بود اما سکوت کردم. همه سمت ماشین رفتن.

ویهان از فرصت استفاده کرد و بوسه ای روی دستم گذاشت.

-مراقب خودت باش. فردا میام دنبالت بریم برای کارهای عروسی.

-توام مراقب خودت باش.

-یادت باشه هنوز نگفتی دوستم داری!

لبخندم عمیق تر شد. پا تند کردم سمت ماشین.

تمام شب نگاهم به حلقه ی تک نگین دست چپم بود. باورم نمی شد. به پهلو شدم و بوسه ای روی انگشتر زدم.

تمام هفته رو دنبال کارهای عروسی بودیم. هوای اواخر تیرماه گرم بود اما این هوا رو دوست داشتم.

فردا روز مهمی برام بود. روزی که قرار بود پیوند همیشگی با ویهان ببندم.

روی تخت دراز کشیدم و به این دو هفته ای که گذشت فکر کردم. چقدر زود گذشت!

آماده کردن خونه، تدارکات عروسی و حالام شب مراسم. چند ضربه به در تراس خورد.

با دیدن ویهان پشت در تراس تعجب کردم. آروم در رو باز کردم. دستم و کشید و وارد تراس شدم.

-اینجا چیکار می کنی؟

اشاره کرد به دیوار بین هر دو تراس.

-از اونجا اومدم.

-نمیگی یه چیزیت بشه؟

موهام و پشت گوشم زد و آروم لاله ی گوشم و بین دو انگشت گرفت.

-میدونم هیچی نمیشه. حواست هست هنوز نگفتی دوستم داری؟

سری تکون دادم.

-داری شیطون میشی!

لبخند روی لبهام نشست. نفسش رو سنگین بیرون داد. ازم فاصله گرفت و به نرده های تراس تکیه داد.

سمتش رفتم و سرم و روی شونه اش گذاشتم. صدای بمش مثل سمفونی تو تاریکی شب پیچید.

-میدونی از کی عاشقت شدم؟ از همون روزهایی که عمه ازت تعریف می کرد. دلم می خواست عمه ساعت ها ازت صحبت کنه. اولین بار کنار اون برکه دیدمت. اونجا فهمیدم که تمام تعریف های عمه به جا بوده. هر چی می گذشت انگار تو بیشتر خودتو تو قلبم جا می کردی. با عمه صحبت کردم و قرار شد وقتی بیاین خونه ی آقاجون اونجا ازت خواستگاری کنم اما همه چی بهم ریخت و عمه این راز رو با خودش برد.

من موندم و عذاب وجدان رفتن عمه و تویی که هر روز ازم دورتر می شدی. شبی که اومدم و تو رو کنار آریا دیدم دنیا روی سرم خراب شد. تصور بودن آریا کنارت مثل خوره میخوردم اما کاری نمی تونستم بکنم تا اینکه فهمیدم تو بخاطر آرین این عقد صوری رو قبول کردی. حالم بهتر نشد بلکه بدتر شد. میدیدم نگاه آریا بهت فرق کرده. بهش حق میدادم؛ مگه می شد کنار تو بود و عاشقت نشد؟ از روزهایی که توی اون عمارت لعنتی بودی بهتره چیزی نگم … از دردی که می کشیدم. همیشه کنارم بودی اما مال من نبودی. به اندازه ی یک قدم تا لمست فاصله داشتم اما برای من ممنوعه بودی. آقاجون مجبورم کرد با آرین عقد کنم. نمیدونم آرین اون موضوع رو از کجا متوجه شد. اون می دونست که چقدر بهت علاقه دارم. با دیدن اون فیلم و فهمیدن و رفتن تو، فقط از خدا می خواستم سالم باشی حتی اگر هیچ وقت مال من نباشی! مهمونی اون شب رو یادته تو اون ویلا نقاب زده بودی؟ شناختمت اما نمی تونستم از اونجا ببرمت.

چرخید سمتم و بازوهام رو گرفت.

-من آسون به دستت نیاوردم.

چشمهام اشکی بودن. تمام این سالها هم و دوست داشتیم اما مثل دو خط موازی در کنار هم بودیم.

لبهای ملتهبش روی چشمهام نشست.

-دیگه هیچ وقت گریه نکن، من کنارتم.

سرم و روی سینه اش گذاشتم. دستش دورم حلقه شد و عطر تنش رو با ولع بلعیدم.

مرد من کوه بود و بارها اینو بهم ثابت کرده بود.

هاویر شنل و روی سرم انداخت.

-اسپاکو، خر نشی سریع شنل رو برداریا … بذار یکم تقلا کنه.

آرایشگر به حرف های هاویر می خندید. استرس داشتم.

با کمک هاویر تا جلوی در سالن رفتم. ویهان کت و شلوار پوشیده و آماده اومد سمتمون.

گلهای رز قرمز یک دست و داد دستم. با هم سمت ماشین رفتیم.

-نمیخوای شنلمو بردارم؟

-الان نه، رسیدیم باغ خودم برمیدارم.

لبخند روی لبهام نشست. دستم و توی دستش گرفت.

گرمای دستش آرامش و به وجودم تزریق کرد. با ورودمون به باغ بوی اسپند و صدای هل و کل بلند شد.

ویهان کمکم کرد تا از ماشین پیاده بشم. با هم به قسمتی از باغ که برای مراسم عقد بود رفتیم.

سفره ی عقد به سلیقه ی خودم بود. یاد شبی که سفره ی عقد ویهان و آرین و چیدم افتادم.

چه شب بدی بود!

ویهان شنل رو برداشت اما تور روی صورتم بود. عاقد خطبه ی عقد و خوند. ویهان تور رو از روی صورتم برداشت.

نگاهش مشتاقانه توی صورتم چرخید و روی چشمهام ثابت شد.

با عشق نگاهم تو صورت مردونه اش می چرخید.

حالا که جواب بله داده بودیم یه آرامش عجیب توی قلبم احساس می کردم.

خم شد روی صورتم و گرم وسط هر دو ابرومو بوسید.

-خیلی می خوامت اسپاکو.

لبخند روی لبم پررنگ تر شد و لب زدم:

-منم.

دستم و توی دستش گرفت. گرمی دستش آرامش و تو سلول به سلول تنم تزریق کرد.

همراه مهمون ها سمت باغ به راه افتادیم. هوای آخر تیرماه گرم بود اما برای من بهترین ماه زندگیم بود.

کنار ویهان نشستم. آشو و هاویر وسط می رقصیدن. فرانگیز با دسته گل بزرگی اومد سمتمون.

-اینا رو آریا برای شما فرستاده.

کارت روی گل رو برداشتم. با خط زیبائی نوشته بود “عشقتون پایدار، خوشبخت باشید”

اندوهی از یادآوری آریا روی قلبم نشست. از ته دل براش آرزوی خوشبختی کردم.

آریا لایق خوشبختی بود. دست ویهان روی شونه ام نشست. سرم و بلند کردم و به سینه اش تکیه دادم.

زندائی جلوی در ویلای ویهان در آغوش کشیدم.

-خوشبخت بشی عزیزم.

این زن برای من مادر بود، آرامش بود. با بدرقه ی فامیل های نزدیک وارد خونه شدیم.

کف پاهام از خستگی درد می کرد. پا توی اتاق خواب گذاشتم.

اتاقی که با سلیقه ی هر دومون به رنگ طوسی و سفید چیده شده بود.

ویهان کرواتش رو باز کرد. تور رو از روی موهام برداشتم. ویهان قدمی بهم نزدیک شد.

قلبم تو سینه می کوبید. دست برد و گیره های موهام رو باز کرد.

دستش آروم لای موهام لغزید و روی گردنم نشست. خم شد و وسط هر دو کتفم رو بوسید.

بدنم از اینهمه نزدیکی گر گرفت. دستش روی زیپ لباس نشست. مکثی کرد.

چرخوندم سمت خودش. نگاهمون با هم تلاقی کرد. بعد از مدت ها عشق و خواستن توی چشمهاش موج می زد.

قدمی سمتش برداشتم. حالا کاملاً توی بغلش بودم. دستم و آروم بالا آوردم و زیر ابروهاش کشیدم.

امتداد دادم و روی ته ریش مردونه اش رسیدم.نگاهمون همچنان به هم بود.

انگشتم و آروم با ناز وسط لبهاش کشیدم. دستش کمرم رو چنگ زد. ضربان قلب هردومون بی امان بود.

سرش روی صورتم خم شد. هرم نفس های داغش گونه هام رو نوازش کرد. لبهاش روی پیشونیم نشست.

اومد پایین و هر دو گونه ام رو بوسید. دستم روی دکمه های پیراهنش نشست.

لبهاش با اشتیاق اما آروم روی لبهام نشست. ته دلم خالی شد و چشمهام ناخواسته بسته شدن.

لبهاش انگار کوره ی آتیش بودن. لبهام اسیر لبهاش شد.

دستش روی زیپ لباسم نشست و لباس از تنم روی زمین افتاد. لبهام هنوز میان لبهای ملتهبش بود.

دست برد لامپ ها خاموش شدن و نور آباژور اتاق رو روشن کرد.

لبهاش رو از روی لبهام برداشت. گونه هام گلگون بودن. دست برد و از روی زمین بلندم کرد.

دستهامو دور گردنش محکم کردم. آروم روی تخت گذاشتم و روم خیمه زد. نور آباژور روی صورتش افتاده بود.

قفسه ی سینه ام از هیجان بالا و پایین می شد. صورتش اومد جلو و این بار روی گردنم نشست.

دستش روی تنم می لغزید و هر لحظه بی تاب ترم می کرد. صدای بم و مرتعشش کنار گوشم نشست.

-خسته نیستی برای ادامه …

اجازه ندادم ادامه بده و این بار لبهای من بود که مشتاقانه لبهاش رو اسیر کرد.

دستش روی ران پام نشست. رعشه ای بدنم رو گرفت. بوسه ای وسط خط سینه ام زد و آروم پایین رفت.

با تابش نور آفتاب چشم باز کردم. نگاهم به دست حلقه شده ی ویهان دور کمرم افتاد.

از یادآوری دیشب خون به گونه هام دوید و لبم رو به دندون کشیدم.

سر بلند کردم که نگاهم به دو گوی روشنش افتاد. لبخندی زد.

-حالت خوبه؟

با شرم سرم رو توی سینه ی مردونه اش فرو کردم. خندید و روی موهام رو بوسید و بیشتر تو آغوش فشردم.

-هیچ وقت تنهام نذار.

روی سینه اش رو بوسیدم.

-دوستت دارم.

سرم و از سینه اش جدا کرد.

-تو الان چی گفتی؟

چشمکی زدم.

-هیچی …

-چرا، الان یه حرف قشنگ زدی!

-من که یادم نمیاد.

-که یادت نمیاد ….!

خم شد و بی هوا لبهام و محکم و ملتهب بوسید. همراهیش کردم.

هر دو نفس زنان از هم فاصله گرفتیم. پیشونیم رو بوسید.

-منم دوست دارم.

۶ ماه بعد

۶ ماه از شب عروسیمون می گذره و هر روز برام یه روز تازه است.

هر روز که چشم باز می کنم خدا رو بابت این خوشبختی شکر می کنم.

ویهان تونست با گرفتن وکیل، همه ی اموالی که مامانم به اسمم زده بود رو برگردونه.

دستی به سنگ قبر مامان کشیدم. چقدر از اینکه ویهان رو به زندگیم آورده بود ازش ممنون بودم.

 

۵۱۲

نوشته رمان دیازپام پارت ۵۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
http://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%db%8c%d8%a7%d8%b2%d9%be%d8%a7%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-54/feed/ 0