رمان من https://roman-man.ir خواندن و دانلود بهترین رمان ها مدولباس گالری عکس و آشپزی و هزاران مطالب دیدنی Sun, 12 Jul 2020 17:40:20 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.4.2 https://roman-man.ir/wp-content/uploads/2018/10/cropped-Untitled12-32x32.jpg رمان من https://roman-man.ir 32 32 رمان غرقاب پارت ۵۷ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-57/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-57/#comments Sun, 12 Jul 2020 17:40:20 +0000 https://roman-man.ir/?p=5040   در باغ ایستاده بودم. هوا، بویی می داد شبیه بوی بهار…عطر اسپند با ذرات هوا ترکیب شده بود و معجزه ای ساخته بود عجیب آرامش بخش. با دستانم خودم را بغل کرده بودم و روی صندلی های فلزی باغ نشسته بودم. صندلی هایی که تا قبل از رفتنم، اثری از آن ها نبود و …

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۷ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

در باغ ایستاده بودم. هوا، بویی می داد شبیه بوی بهار…عطر اسپند با ذرات هوا ترکیب شده بود و معجزه ای ساخته بود عجیب آرامش بخش. با دستانم خودم را بغل کرده بودم و روی صندلی های فلزی باغ نشسته بودم. صندلی هایی که تا قبل از رفتنم، اثری از آن ها نبود و حالا…می دانستم بیش تر از همه سلیقه ی تبسم در وجودشان دخیل بوده! چشمانم روی در باغ خشک شده بود تا باز شود و ماشین پدرم داخل بیاید و من…با چشمان خودم، میعاد را ببینم. بعد از چقدر دوری؟ در ظاهر بیست ماه اما…من مرز ایجاد شده بینمان را بسیار بیش تر از این ها می دانستم.

مرز بینمان، نیاز داشت به بیست سال ندیدن تا این طور طویل شود. بین من و او، در رابطه ی خواهر و برادری امان هیچ زمانی نبود که مرزی ایجاد شود و حالا…من رفته بودم، دلیلش او بود و این فاصله کار خودش را کرده بود. چشمانم را کوتاه بستم و موهای رها شده در دست بادم را با دست جمعشان کردم.

ـ زلف برباد نده که دل کسی قرار نیست با زلفات بره.

چشمانم باز شد، کامیاب داشت به سمتم می آمد و در دستش، ظرف اسپند بود که با دست، دودش را در هوا پخش می کرد.

ـ بیا، بیا که دستور از بالا رسیده دور سرت بچرخونم بلکه جن و من طرفت نیان.

از حرف هایش، خنده ام گرفت. سه دور ظرف را دور سرم چرخاند و بعد، روی زمین سنگی باغ قرار داد و سرش را به سمت بالا گرفت، دقیقا سمت بالکن ساختمان!

ـ راضی شدی آذی جون؟

ـ برو دنبال زنت بعدش بیا بساط کباب و به راه بنداز که من بعید می دونم امشب دستپخت عروس و بشه خورد. از ذوقش ممکنه شکر و جای نمک بریزه توی غذا!

کامیاب بلند خندید و من هم سرم را به سمت بالا گرفتم. آذربانو روی بالکن ایستاده بود و داشت با چشمان تیزبینش نگاهمان می کرد. معترض صدایش کردم.

ـ بانو؟

عصایش را بالا آورد و به زمین کوبید.

ـ درد، فکر نکن مدتی نبودی لوست می کنما. کی دستپخت مامان تو قابل خوردن بوده؟ کامیاب راه بیفت دیگه.

 

کمی بعد، عمه هم کنار آذربانو قرار گرفت. چهره های همه گل انداخته بود. شاد بودند و راحت می خندیدند. حس می کردم هر درخت و هر ترک روی دیوار، با این صدای خنده ها جان می گرفتند و دست روی دهان، حظ می بردند.

ـ قربونت برم من الهی عمه!

خدانکنه ام، با لبخندی که حرف های آذربانو باعثش بود همراه شد. بانو باز هم کامیاب را به رفتن سراغ تبسم تشویق کرد و او تا یک قدم به سمت ماشینش برداشت، بالاخره در باغ باز شد. صدای حرکت چرخ های ماشین روی سطح سنگی، بی تابم کرد و قلبم را چسباند پشت سینه ام، در نزدیک ترین نقطه به استخوان های جناغ و باعث شدند، تیزی استخوان ها خراشش دهند. پشت کامیاب ایستاده بودم. شاید نمی دیدند اما من، من با قلبم حسشان می کردم. صدای ماشین که قطع شد…کامیاب بلند خندید و با کنار رفتن از مقابل من، گفت.

ـ چشم و دلت روشن خان داداش.

و من…بالاخره دیدمشان! هردو را…در حالی که یکی از ماشین پیاده شده بود و حیرت زده نگاهم می کرد و دومی، روی صندلی کنار راننده نشسته و با چشمانش، قلبم را از تپش می انداخت. صدایم، شبیه بچگی هایم بود وقتی زمین می خوردم و صدایش می کردم.

ـ بابا؟

پدر…نمی توانست دلتنگی ام را نشان بدهد. حتی نمی توانست ذره ای در مقابل شب هایی که دلم بودنشان را خواست و تنبیهش کردم باشد. بابا…من…سال ها دلم خواست این طور صدایش کنم و نشد.

ـ غوغا؟

مبهوت گفت، چشمانم از صورت میعاد کنده شدند و پاهایم از روی سنگ فرش های باغ. به سمتش که رفتم، او هم در ماشین را رها کرده بود و زودتر از من و گام های کوچکم، به سمتم پرگرفت. شبیه دخترکی کوچک بودم و او…مرد قدبلندی که همیشه می دانستم اگر باشد، من نیاز نیست از چیزی بترسم. برای من، شبیه یک خانه بود. یک خانه ی گرم که اگر چه محبتش کمرنگ بود و چراغ هایش سوخته اما، هربار که سردم می شد می دانستم هست و درست لحظه ای که بعد از این همه مدت در بغلش قرار گرفتم، باز هم به این ایمان آوردم که خانه ی گرم….در دل سردترین لحظاتم، هنوز هست!

ـ دخترم غوغا!

چشمانم را اشک پر کرد. این نوع آوا شنیدنش هم شیرین بود.

ـ بابا…

 

محکم تر از هروقتی من را به خودش فشرد، یک بوی عجیبی داشتند پدرها. بویی شبیه خاک…خاکی که از دلش، یک رنگ سبزی جوانه زده و قطرات شبنم نشسته رویش، حاصل رگبار یک باران بهاری بوده. وقتی سرم را از آغوشش فاصله داد، نگرانی چشمانش را برای اولین بار دیدم. من…بی انصاف نبودم اما مقطعی از زمان، ندیدن بهترین کاری بود که می شد انجام بدهم.

ـ کی برگشتی؟

ـ چندساعتی می شه.

روی صورتم را بوسید. روی پیشانی، گونه و دوباره پیشانی….چشمانم نم برداشتند و لب هایم طرح لبخند.

ـ عزیزم…عزیزم….

دستم را روی آرنجش گذاشتم و او آرام رهایم کرد و نگاه من دوید سمت ماشین و مرد جوان نشسته روی صندلی اش با آن نگاه عمیق و عجیبش! گام هایم کوچک بودند وقتی به سمتش رفتم و او، زودتر از من در ماشین را باز کرد و یک پایش را روی زمین قرار داد. پای دیگرش را اما، می دانستم نمی تواند خوب حرکت بدهد. با چشمانم براندازش کردم و با نگاهش، من را کاوید. هردو نگاهمان غمگین و تلخ بود و من…خیالم راحت بود دیگر به لاغری روزی که رفتم نمانده. شده بود همان میعاد چهارشانه ی قبل آن حادثه. همان پسر جذاب و دوست داشتنی خانه باغ!

ـ خوش اومدی.

جمله ی کوتاه بدون لکنتش، باعث شد لبخندم خیس شود. روی دوپا خم شدم جلوی ماشین و دستان او، آرام لرزید و به سمتم آمد. گرفتمش و همین که با صدای خش دارش گفت غوغا، من بلند زیر گریه زدم و خود را به طرفش کشیدم. دستان کم جانش دورم پیچیدند و شاید خودش هم نمی دانست که من از قلب و روح و تعلقاتم دل کندم تا بروم و نبینم خوشی قلب من، ناخوشی احوال او شده بود.

دنیا بدهکار بود به ما…

به من یک قلب…

به او یک تن سالم…

و به….

باز یادم رفت اسمش، ممنوعه ی قلبم بود!
************************************************************************

 

ضربه ای به در اتاقش زدم و با شنیدن بفرماییدش، آرام بین در را باز کردم. سرم زودتر از بدنم داخل اتاق رفت و با چرخیدن و دیدنش، نشسته روی تخت و خیره به صفحات یک کتاب، لبخندی زدم. چشمانش بالا آمدند و با دیدن من…آرام کتاب را بست و روی پایش قرار داد.

ـ بیا…تو!

بین بعضی کلمات، وقفه ای کوتاه می انداخت. نفس عمیقی کشیدم و کامل داخل شدم. عینکش را از روی چشم برداشت و کوتاه لبخند زد.

ـ آبجی خانم!

سر میز شام، چیز زیادی نخورده بود. در تمام این ساعات با وجود لبخند، گرفتگی چهره اش را می شد حس کرد و بابتش…خب…من دلیلش را می دانستم. در را پشتم بستم و به اتاق کمی تغییر یافته اش چشم دوختم. کمی از شلوغی سابق درآمده بود. درست مثل شخصیتش.

ـ مزاحمت شدم؟

سری تکان داد و من، یک گام به جلو برداشتم.

ـ شام خوب نخوردی، زود هم اومدی اتاقت…از برگشتم خوشحال نشدی حسودخان؟

به شوخی گفتم و او جدی اخمی کرد. اخمی که باعث شد هردو دستم را به نشانه ی تسلیم بالا ببرم و لب بگزم.

ـ خب ببخشید.

ـ چرت….می گی دیگه.

کنارش روی تخت با روتختی سرمه ای رنگش نشستم و نفسم را بیرون فرستادم. چشمانم دودو زد روی گوی نقشه ی جهان بلوری کنج اتاقش و موسیقی بی متن و آرامی که در اتاق پخش بود و منبعش موبایل روی پاتختی به نظر می رسید. سکوت کرده بود و من هم….دوست داشتم مثل خودش سکوت کنم تا مجبور نباشم یک بار…از چیزی حرف بزنم که از چندوچونش فراری بودم.

ـ داشتی کیمیاگر می خوندی؟

لبخند محوی زد و من، آرام و بی مقدمه لب زدم.

ـ بچه بودیم، کم سن و سال و خام…یادمه یه قراری بینمون گذاشتیم که برعکس سن و شخصیتمون، اتفاقا پخته بود. قرار گذاشتیم با هم بی پرده و راحت همیشه حرف بزنیم. یادته یا یادت بیارم.

لبخند محوش، شکل غم انگیزی گرفت. شکلی که باعث شد انحنای لب های من هم کمرنگ شوند. دستش را روی کتاب گذاشت و لب زد.

ـ بپرس!

پس یادش بود. همان ته مانده ی لبخندم را هم جمع کردم تا این مشکل، یک بار برای همیشه بین ما دونفر حل شود. مامان گفته بود….از اسم و رسم کسی که با او قرار بود یکی شوم و برادرم، خوب شناخته بودتش. دروغ نبود اگر بگویم صدایم حتی حین پرسیدن این سوال ساده هم، از دلتنگی می لرزید.

ـ چرا شکایت نکردی؟

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۷ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-57/feed/ 1
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۳ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-43/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-43/#comments Fri, 10 Jul 2020 14:58:52 +0000 https://roman-man.ir/?p=5038   نمیدونم چند روز توی رختخواب افتاده بودم و به کل زمان و مکان از دستم در رفته بود یه طورایی حس میکردم نایی توی تنم نمونده که بخوام کاری بکنم از ترس نیما گوشیمم خاموش کرده بودم و حتی میترسیدم طرفش برم ، بیخیال شرکت رفتن شده بودم فوقش اخراجم میکردن ولی در عوض …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۳ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

نمیدونم چند روز توی رختخواب افتاده بودم و به کل زمان و مکان از دستم در رفته بود یه طورایی حس میکردم نایی توی تنم نمونده که بخوام کاری بکنم

از ترس نیما گوشیمم خاموش کرده بودم و حتی میترسیدم طرفش برم ، بیخیال شرکت رفتن شده بودم فوقش اخراجم میکردن ولی در عوض ریخت نحس اون نیما رو نمیدیدم

خانوادمم فکر میکردن مریض شدم و اصرار داشتن برم یه چکاب کلی از خودم بگیرم که بفهمن دلیل این بی حالی و کم خوراکیم از چیه !!

ولی نمیدونستن درد من چیه و هر لحظه دارم به رابطه کذاییم با نیما فکر میکنم و عذاب میشکم ، عذابی که داشت ذره ذره آبم میکرد

بخاطر اصرار بیش از حدشون مجبور شدم یه سر به بیمارستان بزنم و بعد از گرفتن هزار جور آزمایش بالاخره رضایت دادن برگردم به خونه !!

با رسیدن به اتاقم باز خواستم طبق عادت این چند وقتم روی تخت دراز بکشم که چشمم خورد به موبایلم که روی پاتختی بود

بالاخره دل رو به دریا زدم برش داشتم و روشنش کردم ولی همین که صفحه اش بالا اومد با دیدن پیام ها و تماس های از دست رفته از نیما دستم لرزید و نزدیک بود گوشی از دستم بیفته

با ترس خواستم گوشی روی میز پرت کنم ولی فرار تا کی ؟! بالاخره که باید با واقعیت رو به رو بشم

با این فکر نفس عمیقی کشیدم و پیاماش باز کردم که با دیدن متن پیامش حس کردم روح از تنم پرید

_اگه نمیخوای فیلم خوشکلت برسه به دست داداشت بهم زنگ بزن نزار بیشتر از این دیوونه بشم

بقیه پیاماش هم با این مضمون بودن همش تهدید پشت تهدید ، آب دهنم رو با ترس قورت دادم و عصبی گوشی روی تخت پرت کردم

لعنتی دیگه چی از جونم میخواست ؟!
بی اختیار دست و پام شروع کردن به لرزیدن که یکدفعه با بلند شدن صدای زنگ گوشیم با ترس از جا پریدم و وحشت زده نگاهمو به گوشی دوختم

لعنتی خودش بود !!
با اینکه داشتم از درون میلرزیدم ولی خودم نباختم و تماس رو وصل کردم که صدای عصبیش توی گوشم پیچید

_چه عجب خانوم افتخار دادن بالاخره جواب دادن !!

_چی از جونم میخوای ؟! هااا چرا دست از سرم برنمیداری

_فردا پا میشی میای شرکت تا بهت بگم دقیقا چی میخوام

عصبی چنگی توی موهام زدم و گفتم :

_من پامو توی اون خراب شده نمیزارم

_ببین برای بار آخره دارم بهت میگم فردا پامیشی میای سرکارت وگرنه اون روی منو میبینی ، میدونی که عصبی بشم دیوونه میشم و همه کاری از دستم برمیاد حالا بشین قشنگ فکراتو بکن !!

_ولی من ….

یکدفعه با پیچیدن صدای بوق آزاد توی گوشم عصبی گوشی روی تخت پرت کردم و بی اختیار بلند فریاد زدم :

_کثافت !!

میخواستم لج کنم و شرکت نرم ولی با فکر به اینکه اون فیلم کذایی دستشه و اگه عصبی بشه مطمعنن دیونه بازی درمیاره و اون فیلم رو برای داداشم میفرسته به اجبار فردا صبح به شرکت رفتم

اونم چطوری ؟! با حالی نزار و بی جون
طوری که حس میکردم هر لحظه امکان داره بیهوش بشم

با ورودم به شرکت منشی با دیدنم ابرویی بالا انداخت و با تعجب گفت :

_به رییس میگم بالاخره اومدید شرکت !!

بدون اهمیت به تمسخر توی صداش به طرف اتاقم راه افتادم کیفم روی میز پرت کردم و درحالیکه پشت میزم می نشستم نگاه خسته ام رو به سقف اتاق دوختم
من اینجا توی این جهنم چیکار میکردم ؟!

چشمام روی هم گذاشتم تا کمی ریلکس کنم که با باز شدن یهویی در اتاق و پخش شدن بوی عطر تنش لرزی توی تنم نشست و بی اختیار دسته صندلی رو توی دستم فشردم

صدای بسته شدن در اومد هر قدمی که بهم نزدیک میشد نفسم تنگ و تنگ تر میشد ، حس کردم بالای سرم ایستاد و روم خم شده

با پخش شدن نفس هاش روی پوست صورتم بی اختیار پلک هام لرزید و چشمامو باز کردم که نگاهم توی نگاه سرد و یخ زده اش گره خورد

نگاهش رو بین چشمام چرخوند که با لغزیدن نگاهش روی لبهام به خودم اومدم ، عصبی با صندلی خودم رو عقب کشیدم و گفتم :

_معلوم هست داری‌ چه غلطی میکنی ؟!

صاف ایستاد و با پوزخندی گوشه لبش گفت :

_دارم از اموالم استفاده میکنم

_چی ؟! نفهمیدم اموالت ؟!

به سمتم اومد و نگاه آتیشیش روی هیکلم بالا پایین کرد

_آره چون تو جزو اموال منی !!

بلند شدم و درحالیکه حرصی میخندیدم با تمسخر لب زدم :

_هه از کی تا حالا من شدم جز اموال تو که خودم خبر ندارم !!

_نمیدونی ؟! از اون شبی که زیرم خوابیدی

_خفه شوووو لعنتی

حرصی از حماقتم که هر لحظه به روم میاورد دستمو بالا بردم تا سیلی محکمی به صورتش بزنم که دستمو روی هوا گرفت پیچوند و در همون حال از پشت توی بغلش گرفتم از درد صورتم درهم شد که عصبی کنار گوشم غرید :

_آروم بگیر دختر ….چون بالا بری پایین بیای مال منی !!

از درد نا…له ای کردم که به خودش اومد و دستمو رها کرد تقلا کردم از بغلش بیرون بیام که دستاش دور کمرم حلقه کرد

_من مال هیچ کس نیستم اگه میخوای بیام شرکت باید ازم فاصله بگیری و نزدیکم نشی

لاله گوشم رو زبو…نی زد که مور مورم شد و بی اختیار سرم کج کردم

_تو توی شرایطی نیستی که برای من تعیین و تکلیف بکنی !!

دهن باز کردم که چیزی بارش کنم که با باز شدن یهویی در اتاق و دیدن کسی که توی قاب در ایستاده بود حرف توی دهنم ماسید و خشکم زد

جورج چند ثانیه نگاهش رو بینمون چرخوند و ناباور درحالیکه چندبار پلک میزد با تعجب گفت :

_اینجا چه خبره ؟!

_هی…هیچی نیست

با وحشت تقلا کردم تا ازش فاصله بگیرم که نیما دستاش رو دورم محکم تر کرد و جدی خطاب بهش گفت :

_جناب هاوارد چیزی شده که خودتون شخصا تا اینجا تشریف آوردید ؟!

جورج انگار آتیش از چشماش بیرون میزد حرصی داخل اتاق شد و گفت :

_اول شما بگید اینجا چه خبره ؟؟

با دستش به من که از پشت توی بغل نیما قفل شده بودم اشاره ای کرد و ادامه داد :

_این …این یعنی چی ؟!

دستپاچه از سوتفاهم پیش اومده تکونی به خودم دادم و با لُکنت لب زدم :

_چ….چیز خاصی بین ما نیست اشتباه برداشت نکنید

عصبی از حرکات نیما سرمو کج کردم و آروم زمزمه کردم :

_ولم کن لعنتی !!!

ولی بدون اینکه یک سانت از جاش تکونی بخوره بوسه ای روی شقیقه ام نشوند و با خنده بلند گفت :

_اوووه عزیزم چرا خجالت میکشی بالاخره که رییست باید بفهمه من و تو باهم رابطه عاشقانه داریم !!

جورج گیج زیرلب زمزمه کرد :

_عاشقانه ؟!

عصبی از اینکه زورم بهش نمیرسه با بغض آروم نالیدم :

_این چرت و پرتا چین سرهم میکنی

بی اهمیت به من و اینکه جوابم رو بده خطاب به جورج کنایه وار گفت :

_بله عاشقانه…..به نظر شما موردی هست ؟!

جورج عصبی دندوناش روی هم سابید و خشن گفت :

_اوکی ….میشه تنهامون بزارید میخوام با کارمندم خصوصی صحبت کنم !!!

نیما بالاخره رضایت داد با بوسه ای که روی گونه ام نشوند رهام کنه و با گفتن اینکه عشقم بعدا میبینمت من رو با جورجی که از شدت عصبانیت تقریبا دود از کله اش بلند میشد تنها بزاره

” نیما “

در اتاق رو با لبخندی بستم و با حال خوش به طرف اتاق خودم راه افتادم چون نمیخواستم بعد از اینکه جورج از اتاق آیناز بیرون اومد من رو منتظر ببینه

برای بار دوم ما رو باهم دیده بود اونم توی وضعیتی که شبیه کسایی بودیم که رابطه عاشقانه باهم دارن و این بار صد در صد از رابطمون مطمعن میشه و دیگه دور و بر آیناز نمیپلکه ، اون دفعه هم نمیدونم آیناز چطوری قانعش کرده بود که با من هیچ رابطه خاصی نداره

پشت میزم نشستم پرونده کاری مربوط به پیشرفت پروژه بین دو شرکت رو برداشتم و با دقت داشتم بهش رسیدگی میکردم و به قدری غرق شده بودم که نمیدونم چقدر گذشته بود و به کل زمان و مکان از دستم در رفته بود

یکدفعه در اتاق باز شد و با دیدن آینازی که درست مثل ماده ببر زخمی با نفس نفس خیره ام شده بود لبم به پوزخندی کج شد و خودکار توی دستم روی میز پرت کردم

پس بالاخره حرفاش با جورج تموم شده بودن ، منشی با حرص نیم نگاهی از گوشه چشم به آیناز انداخت و عصبی گفت :

_ببخشید قربان نفهمیدم چطوری شد که ی..

صاف به صندلی تکیه دادم و درحالیکه نگاه خیره ام رو از چشمای به خون نشسته آیناز نمیگرفتم توی حرف منشی پریدم و گفتم :

_اوکی شما میتونی بری !!

_چشم قربان

با بیرون رفتن منشی ، آیناز عصبی در اتاق رو بهم کوبید که صدای وحشتناکش توی اتاق پیچید و حرصی به سمتم اومد

_این چرندیات چی بودن سرهم کردی ؟؟! چه عشقی چه کشکی هااااا ؟! گند اوندفعه ات رو به زور جمع کرده بودم که از دروغ گفتی رل زدیم ولی الان هرچی گفتم دروغه باور نکرد

از فکر اینکه بخاطر اون جورج عوضی تا این حد عصبیه و به فکر رابطه یا چیزی باهاشه خشمم اوج گرفت

_چیه نکنه اینطوری عیش و‌ نوشت با اون مردک رو بهم زدم ؟!

بُهت زده سرجاش ایستاد و با گیجی لب زد :

_چی ؟!

بلند شدم و به طرفش رفتم

_حواست باشه تو‌ مال منی !!

انگار دیوونه شده باشه حرصی چنگی توی موهاش زد و کشیدشون

_خفه شووو هی این حرف رو‌ تکرار نکن من مال هیچ نره خری نیستم !!

عصبی سینه‌ به سینه اش ایستادم

_انگار یادت رفته چطوری ز…یرم بودی چطوره تجدید خاطراتی بکنیم هااااا بلکه یادت بیاد ؟!

با سیلی محکمی که توی صورتم زد سرم کج شد و سر جام خشک شده ایستادم

_ساکت شوووو لعنتی

باورم نمیشد این دختره به من سیلی زده باشه بازوش چنگ زدم و عصبی تکونی بهش دادم

_چطوری جرات کردی هاااا ؟! آدمت میکنم

بدون توجه به تقلاهاش دستش رو گرفتم و دنبال خودم به طرف اتاق مخفی که توی اتاقم بود کشیدمش و جنون وار زیرلب زمزمه میکردم :

_نشونت میدم با کی طرفی !!

در اتاق مخفی که تقریبا هیچ کس ازش خبر نداشت رو باز کردم ولی همین که خواستم داخل هُلش بدم لبه در رو محکم بین دستاش گرفت و جیغ کشید :

_ولممممم کن روانی وگرنه جیغ میکشم

پوزخندی عصبی زدم و گفتم :

_میدونستی این اتاق عایق صداست ؟!

با این حرفم رنگ صورتش پرید و لبهاش از زور بغض لرزید که دستش رو کشیدم وسط اتاق مخفی پرتش کردم که پخش زمین شد و هق هقش بالا گرفت

با هول ولا بلند شد و دستپاچه خواست بیرون بره که با یه حرکت کلید رو داخل قفل چرخوندم و کلیدش رو بیرون کشیدم توی دستم چرخوندم

_فکر کردی میتونی به این راحتی از دستم در بری ؟!

آب دهنش رو صدا دار قورت داد

_چی از جونم میخوای هاااا ؟!

دستی روی صورتم که جای سیلیش بود کشیدم و‌ خشن زمزمه کردم :

_جونتو !!

من توی عمرم از کسی سیلی نخورده بودم حتی بابام ….پس این چطور جرات کرده به من سیلی بزنه ؟!

چند قدم لرزون عقب عقب رفت و درحالیکه مدام با نگاهش اطراف چک میکرد سعی کرد با حرفاش آرومم کنه

_گوش کن عصبیم کردی کنترلم رو از دست دادم وگرنه نمیخواستم بزنمت !!

هه پس جوجه ترسیده….
دستم به سمت باز کردن دکمه های پیراهنم رفت که نگاهش رنگ باخت

_می…میخوای چیکار کنی !!

پیراهنم روی زمین پرت کردم و با بالا تنه برهنه به سمتش رفتم

_هنوز نفهمیدی که میخوام زبونت رو کوتاه کنم ؟؟

آب دهنش رو وحشت زده قورت داد و باز عقب رفت که پشتش به دیوار خورد

_میدونم اشتباه کردم ولی مقصر خودتی که اولش به زور مجبورم کردی بیام شرکت و حالام پیش رییسم همش میخوای یه طوری رفتار کنی انگار من دوست دخترتم !!

با یادآوری جورج خون جلوی چشمام رو گرفت چرا نمیخواد جورج بفهمه با من رابطه ای داره و یا دوست دخترمه ، عصبی بهش چسبیدم و خشن کنار گوشش لب زدم :

_دوستش داری که اینطوری جلزولز میکنی که نفهمه زیر…م بودی آره ؟؟!

چند ثانیه بُهت زده خیرم شد یکدفعه در کمال تعجبم لب زد :

_آره عاشقشم حالا دست از سرم بردار !!

نمیدونم چه مرگم شده بود که با این حرفش انگار وجودم رو آتیش زده باشی خشمم اوج گرفت و عصبی درحالیکه با یه حرکت پیراهنش رو از وسط جر میدادم گاز محکمی از گردنش گرفتم که ناله ای کرد و سعی کرد به عقب هُلم بده

ولی من جنون وار زیر مدام لب زمزمه میکردم :

_که عاشقشی هاااا داغشو به دلت میزارم

دستاش رو محافظ بدنش قرار داد و لرزون لب زد :

_ن…نکن تو رو خدا

درحالیکه لبامو روی پوست گردنش میکشیدم بالا….تنه اش رو از روی لباس ز…یر چنگ زدم که التماساش قطع شد و آنچنان نا…له ای کرد که بدنم بی اختیار عکس العمل نشون داد و تحر…یک شدم

زبو…نم رو تا نزدیکی های بالا…تنه اش کشیدم و زیرلب زمزمه وار گفتم:

_جوووون خوشت اومده ؟! من کارم بهتر از جورجه مگه نه ؟!

با این حرفم خشکش زد و عصبی شروع کرد به تقلا کردن

_این چرت و پرتا چیه میگی لعنتی ولم ک…..

برای اینکه جلوی حرف زدنش رو بگیرم با حرص لبش رو به دندون گرفتم و کشیدم که آ…خ بلندی کشید و خواست سرش رو کج کنه

که نزاشتم و با حرص دستام دو طرف صورتش گذاشتم و شروع کردم به شدت بوسیدنش و از پایین خودم بهش فشردم

نمیدونم چم شده بود که یه حسی توی وجودم زبونه میکشید حسی که داشت ذره ذره وجودم رو میسوزوند و تپش قلبم رو به قدری بالا برده بود که برای ثانیه ای هم دلم نمیخواست از این دختر‌ جدا بشم

با تقلا سعی کرد من رو از خودش جدا کنه که نزاشتم و با نفس نفس آروم کنار گوشش لب زدم :

_بزار آروم شم !!

ولی اون بی توجه به حال بد من ، زد زیر گریه و با هق هق گفت :

_نمیخوام بزار برم

اولین بار بود که حتی بوی عطر دختری داشت اینطوری من رو از پا درمیاورد و حالم تا این خراب شده بود طوری که به کل مغزم انگار از کار افتاده باشه فقط دوست داشتم تنش رو لمس کنم و عطر تنش رو‌ عمیق نفس بکشم

دستم روی بر…جستگی های تنش کشیدم و با چشمای خمار لب زدم :

_آروم بگیر نزار دیوونه بشم

پایین تنه تحر…یک شده ام رو بهش چسبوندم و با حالی خراب اضافه کردم :

_حسش میکنی چه حالی دارم هاااا ؟!

روی سینه‌ام کوبید و با تقلا جیغ زد :

_به من چه لعنتی برو کنار !!!

عصبی روی تختی که هر از گاهی برای رفع خستگی گوشه اتاق گذاشته بودم پرتش کردم و درحالیکه روش خیمه میزدم با یه حرکت شلو…ارش رو از پاش بیرون کشیدم و با خشم فریاد کشیدم

_میخوای بزارمت که بری پیش عشقت هااااا ؟! کور خوندی

جیغی کشید و با تقلا سعی کرد از روی خودش کنارم بزنه که عصبی دستاش بالای سرش قفل کردم و بوسه ای روی لبهاش نشوندم

_به نفعته که آروم بگیری !!

لبهاش که از زور ترس و بغض میلرزیدن رو تکونی داد و به سختی گفت :

_تو رو خدا بزار برم

سرمو روی بالا تنه برهنه اش گذاشتم و درحالیکه عطر تنش رو عمیق نفس میکشیدم با لحن خماری لب زدم :

_تا وقتی حال و‌ روزم اینه تو هیچ جایی نمیری

هقی زد با حالت چندشی سعی کرد خودش رو ازم فاصله بده

_نمیدونستم تا این حد پستی !!

هه داشت به کی میگفت پست ؟! با خشمی که قاطی حس شهو….تم شده بود گازی از بالا تنه اش گرفتم که جیغ دردناکی کشید زبونم رو جای دندونام که روی پوست سفید تنش رد انداخته بودن کشیدم و با نفس های بریده زمزمه کردم :

_اگه نمیخوای زیرم زجرکش بشی آروم بگیر

جنون وار سرش رو به اطراف تکون داد و با جیغ گفت :

_نمیخواااام کثافت

پاهاش بین پاهام قفل کردم و برای اینکه آروم بگیره تهدیدکنان گفتم :

_انگاری خیلی دوست داری فلیمت رو برای اون داداش باغیرتت بفرستم

خشکش زد و بی حرکت موند و لرزون نالید :

_ن….نه

نگاهم رو بین چشمای ترسیده اش چرخوندم و خشن ادامه دادم : :

_حالا به نفعته که ساکت بمونی و باهام همکاری کنی وگرنه پامو از این اتاق بیرون بزارم کاری رو که گفتم عملی میکنم

با این حرفم توی سکوت قطره های اشک بودن که از گوشه های چشماش پایین میچکیدن ولی من بدون اینکه رحمم بیاد یا دلم بسوزه

این سکوتش رو نشونه رضایتش گرفتم و در کمال بی رحمی باقی مونده لباساش رو از تنش بیرون کشیدم و با چشمای که شهو….ت ازشون میبارید خیره تن بلوریش شدم

نمیدونم چه مرگم شده بود که به قدری شهو…ت و حرص جلوی چشمام رو گرفته بود که فقط و فقط میخواستم طعم بودن باهاش رو‌ بچشم و بدنم به شکل وحشتناکی تحر…یک شده بود

بدون اینکه نگاه از بدنش بگیرم شلوا…رم بیرون کشیدم و درحالیکه باز روش خیمه میزدم خودمو بین پا….هاش تنظیم کردم و با نفس های بریده بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم خواستم کارو تموم کنم

که با حس بدنم ، وحشت زده رنگش عین گچ سفید شد و انگار بهش شوک وارد شده باشه بدنش قفل کرد و شروع کرد به هیستریک وار لرزیدن با دیدن حالش به خودم اومدم و با ترس از روش کنار رفتم

_هی هی دختر چی شدی !!

🍂
🍃🍂
🍂🍃🍂

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۳ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-43/feed/ 1
رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۸ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-18/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-18/#respond Wed, 08 Jul 2020 18:37:16 +0000 https://roman-man.ir/?p=5034 #ایران_تهران #پانیذ هیوا با غضب نگاهش رو بهم دوخت. -دیگه غریبه شدم تنها تنها برای خودت می چرخی؟ ابروئی بالا دادم. -من رفتم و با بن سان زرین قرارداد همکاری بستم. -دروغ میگی!! -جون تو! -از جون بی خاصیت خودت مایه بذار … وااای، آخه مگه میشه؟ -آره که میشه! خواستگار آنا رو یادته؟ -چه …

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۸ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
#ایران_تهران
#پانیذ

هیوا با غضب نگاهش رو بهم دوخت.

-دیگه غریبه شدم تنها تنها برای خودت می چرخی؟

ابروئی بالا دادم.

-من رفتم و با بن سان زرین قرارداد همکاری بستم.

-دروغ میگی!!

-جون تو!

-از جون بی خاصیت خودت مایه بذار … وااای، آخه مگه میشه؟

-آره که میشه! خواستگار آنا رو یادته؟

-چه ربطی به اون داره؟

-همین دیگه؛ طرف پسر خالشه!

-تف تو این شانس! الکی الکی فامیل دراومدین؟

-بگی نگی.

-خیلی خوشحالم برات ولی یه بار منم باید بیاما …

-قرار شد چند روز دیگه برای ایده و این حرفها برم استودیو، خواستی توام همراهم بیا. امروزم پیمان خودش بردم؛ می خواست از بابت محیط خیالش راحت باشه.

-حسابی خواهرشو تحویل گرفته!

-یه دردونه که بیشتر نداره!

-منظورت همون خل و دیوونه است؟

آروم به بازوش زدم. ماشین و تو پارکینگ دانشکده پارک کرد و با هم به سمت کلاس راه افتادیم. گوشیم چند بار زنگ خورده بود. شماره ی مامان و گرفتم.

-جانم مامان؟

-شب خونه خاله فتانه دعوتیم، حتماً بیای!

-الان شما اونجائی؟

-آره دیگه! توام از دانشگاه بیا همینجا، خونه نرو.

-چشم.

گوشی رو قطع کرد.

-مامان بود گفت شب خونه خاله فتانه دعوتیم.

-بیا، سر راه تو رو هم میذارم اونجا.

پانیذ لوس لب برچید.

-اذیت میشی!

-ببند؛ تو که از خداته!

نیش پانیذ شل شد. جلوی در خونه ی خاله فتانه از هیوا خداحافظی کرد و دست روی زنگ گذاشت.

#ایران_تهران
#پانیذ

با باز شدن در، وارد حیاط خونه ی خاله فتانه شد. میلاد در ورودی سالن رو باز کرد.

با دیدن پانیذ تو لباس فرم دانشگاه که از همیشه بچه تر نشونش می داد قلبش شروع به تپیدن کرد.

-سلام پسرخاله، چطوری؟

-مگه ما شما رو دعوت کنیم تا اینجا ببینیمتون پانیذ خانوم!

-از اون حرفهای که ما همیشه اینجاییم دیگه!

صدای خاله فتانه بلند.

-میلاد بذار بچه بیاد داخل.

-چشم مامان.

پانیذ صدا بلند کرد:

-سلام بر اهل منزل.

شیما و فتانه از آشپزخونه بیرون اومدن. پانیذ صورت فتانه رو غرق بوسه کرد. میلاد با لودگی لب باز کرد:

-کاش یکی بود ما رو اینجوری می بوسید!

مریم قهقهه ای زد.

-داداشم، زن بگیر از این بوسات کنه!

فتانه: مریم!

پانیذ از خنده ریسه رفت. دست مریم رو گرفت.

-خب راست میگه خاله دیگه؛ از وقت زن گرفتنش گذشته ها!

شیما: سر به سر پسر خواهرم نذارید ورپریده ها!

هر دو دختر خندیدند و وارد اتاق مریم شدند.

-حالا مهمونی امشب برای چی هست؟

-هیچی والله؛ مامان گفت همه دور هم باشیم.

مانتو مقنعه ام رو درآوزدم و دستی به پلیورم کشیدم. با صدای زنگ خونه همراه مریم از اتاق بیرون اومدیم.

با دیدن آنا چشمهام برق زدن. با همه احوالپرسی کردم و کنار آنا جا گرفتم.

-نامزدت کو؟

-گفت کار دارم، منم نخواستم اصرار کنم. تو چه خبر؟

-امروز رفتم و قرارداد بستم.

آنا سوالی ابروئی بالا انداخت.

-قرارداد چی؟

-با پسرخاله ی شوهرت.

-کدومشون؟

-بن سان دیگه، وگرنه من و چه به اون چوب شور؟!

صدای خنده ی آنا بلند شد.

-هیس بابا همه فهمیدن!

#لندن
#شاهو

ملیکا وارد اتاق یاس شد.

-چمدونت رو بستی؟

یاس بیحوصله و کلافه روی تخت نشست.

-من اصلاً حس خوبی به این مسافرت ندارم.

ملیکا به دخترش حق می داد. میدونست با اینهمه آزادی که یاس داره، نمیتونه تو ایران دوام بیاره. کنار یاس نشست.

-بابات بعد از سالها می خواد پیش خانواده اش برگرده؛ این حق باباته!

-اصلاً برای چی اونا رو ترک کرد؟ خانواده ای رو که معلومه از قدیم متمول بودن!

ملیکا دست یاس رو توی دست گرفت.

-منم چیز زیادی نمیدونم فقط انقدر میدونم که با هم بعد از فوت پدربزرگشون به مشکل برخوردن اما عموت از بابات خواست برگرده.

یاس بی تفاوت شونه ای بالا داد.

-امیدوارم پشیمون نشیم.

شاهو آماده وارد اتاق شد.

-شما که هنوز نشستید! پاشید، ماشین جلوی در منتظره. باید به موقع به فرودگاه برسیم.

یاس چمدون به دست از اتاق خارج شد. شاهو نگاهی به لباسهای یاس انداخت.

-پالتو و شال دم دست برای خودت بردار. اونجا باید توی فرودگاه سرت کنی.

-خیالت راحت پاپا.

-صد بار گفتم مثل بچه ی آدم بگو بابا!

اما یاس بی توجه از خونه خارج شد. ملیکا نگاه آخر رو به خونه انداخت. نمیدونست این رفتن، برگشتی به همراه داره یا نه!

-این سگ دونی نگاه کردن داره که نمیخوای دل بکنی؟

-اما من این سگ دونیرو دوست دارم.

شاهو پوزخندی زد.

-به زودی از خونه و زندگی جدیدمون هم خوشت میاد، نگران نباش.

با هم سوار ماشین شدند.

#ایران_تهران
#ویدیا

بهراد نگاهی به چهره ی پریشان ویدیا انداخت.

-اینهمه نگرانی برای چیه ویدیا؟

ساشا: یک هفته است دارم بهش همینو میگم اما نه خواب داره نه خوراک.

ویدیا: چطور می تونم نگران نباشم؟ بلاهایی که شاهو سر من آورد مثل یک کابوس وحشتناک همیشه همراهمه.

بهراد: مطمئن باش اون دیگه شاهوی قدیم نیست! اونم تو این ارث و میراث حق داره؛ خودتون که از وصیت آاجون آگاهید؟

ویدیا دل نگران دستی به گردنش کشید. ساشا دست ویدیا رو تو دست گرفت.

ویدیا: من هیچ دلبستگی به این اموال ندارم. نگرانی من فقط …

ساشا دست ویدیا رو فشرد.

-جز ما سه نفر کسی در جریان موضوع نیست.

بهراد: بهرام قراره آخر هفته جشنی برپا کنه به مناسبت برگشت شاهو و خانواده اش.

ویدیا: مگه خانواده داره.

بهراد: پس در جریان هیچی نیستی!

ساشا: مگه میذاره من حرف بزنم؟ بله خانومم، یه دختر به اسم یاس داره. الانم پاشیم بریم بیرون. بچه ها خیلی وقته تنهان؛ گناه دارن.

بهراد بلند شد.

-نارمین به عشق این دو تا شازده پسر شما اومده.

ساشا خندید.

-پس حسابی هر دو رو کچل کرده.

با هم از اتاق بیرون اومدن. نارمین با دیدن بهراد لب برچید.

-بابا، بن سان به من پیانو یاد نمیده.

بن سان: عمو تو رو خدا این بچه رو جمع کن … یه ریز داره در گوشم ور میزنه!

ویدیا لب به دندون گرفت. ماهین با خنده از آشپزخونه بیرون اومد. سینی قهوه به دست داشت.

ویدیا: تو چرا زحمت کشیدی؟ می گفتی سیما می آورد.

#ایران_تهران
#ویدیا

-کاری نکردم. این طوری منم حوصله ام سر رفت.

بن سان: راستی شما سه تا یک ساعت تو اتاق چی می گفتین؟

ساشا: تو باز تو کار بزرگ ترهات دخالت کردی؟

بهراد: به زودی قراره عضو جدیدی به خانواده اضافه بشه.

علیرام جدی نگاهش رو به پدر و مادرش دوخت. بن سان با لودگی لب باز کرد.

-دیدی ماهین جون بالاخره رو کرد؟ دیدی گفتم انقدر بهش اعتماد نداشته باش! عمو، تو چطور تونستی سر ماهین جون هوو بیاری؟

بهراد سیبی از ظرف میوه برداشت و به سمت بن سان پرت کرد.

-بچه کمتر زر زر کن؛ ببینم میتونی من و زن عموت و به جون هم بندازی؟!

-پس خیالم راحت باشه هوو نیاوردی؟

بهراد سری تکون داد.

-عموی بزرگتون قراره برگرده.

علیرام: عموی بزرگ؟!!!

ویدیا لبخند پر استرسی زد.

-آره.

بن سان: نگفته بودین که ما عموی بزرگی هم داریم!

ساشا: شاهو بعد از منه و سالها پیش رفت خارج و دیگه برنگشت.

علیرام ابروئی بالا داد.

-چطور اینهمه سال خبری ازش نبود و حالا یک شبه می خواد برگرده؟

ساشا عصبی بلند شد.

-باید از شماها اجازه می گرفت؟

بن سان و علیرام از اینهمه تند شدن پدر تعجب کردند.

بن سان: بابا، علیرام حرف بدی نزد!

ساشا خودش هم می دونست این تند شدن بی دلیله اما اینم میدونست که شاهو بعد از اینهمه سال بی دلیل به ایران بر نمی گرده و همین مسئله نگرانش می کرد. بهراد حال ساشا رو درک می کرد.

بهراد: خوب، نمی خواید به ما یه شام بدین؟

ویدیا و ماهین هر دو بلند شدند. بهراد اشاره ای به ساشا کرد تا آروم باشه

#ایران_تهران
#پانیذ

نگاهش و به درخت خرمالو دوخت. بارون پائیزی نم نم می بارید. سر بلند کرد و آسمون ابری جلوی چشمهاش جون گرفتن.

چرخی دور خودش زد. شیما پنجره ی سالن و باز کرد. هوای سرد خزان به یکباره به داخل خونه هجوم آورد.

نگاهش به چهره ی غرق لذت پانیذ افتاد.

-پانیذ بیا داخل، هوا سرده مریض میشی.

پانیذ چرخی دور حیاط زد.

-این هوا مگه مریضم می کنه؟

شیما اخمی کرد.

-تو فقط بگو مامان، من مریضم؛ من میدونم و تو!

صدای رعد و برق بلند شد و شدت باران بیشتر. پانیذ پا تند کرد سمت خونه. شیما پنجره رو بست. باران موهاش و نمدار کرده بود.

عطر چای دارچین فضای سالن و برداشته بود. با لذت نفس کشید.

-مامان من چای دارچین می خوام.

-دو تا بریز بیار، منم هوس کردم.

پانیذ: ماماااان …

-یامان؛ من دم کردم، نمی تونی دو تا چائی بیاری؟

دو لیوان چائی خوشرنگ ریخت و به همراه پولکی به سالن برگشت.

-بابا و پیمان کجان؟

-پیمان قراره جنس بیاره مغازه اش، دیرتر میاد. باباتم رفته پیش دوستاش.

-پس دور، دور من و خودته؟!

شیما لبخند کمرنگی زد.

-خوب، کی قراره شروع به کار کنی؟

-قرار شد آقای زرین بهم اطلاع بده البته این هفته گفت کارمون شروع میشه.

-به نظر آدمهای خوبی میان.

-آره. پیمان هم خیلی خوشش اومد.

با صدای پیامک گوشیش، گوشی رو از توی هودی تنش درآورد. پیام از طرف بن سان زرین بود.

-سلام، فردا عصر استودیو منتظرم.

لبخند روی لبهاش نشست.

-کی بود؟

-فردا عصر قراره کار و شروع کنم.

شیما بلند شد.

-بریم شام بخوریم.

با هم به سمت آشپزخونه راه افتادن.

#ایران_تهران
#پانیذ

بهرام تو سالن فرودگاه منتظر شاهو بود. بعد از سالها بالاخره تونسته بود شاهو رو راضی کنه تا به ایران برگرده. شهلا رو کرد به بهرام:

-تو مطمئنی شاهو میتونه تمام اموال رو پس بگیره؟

بهرام پوزخندی زد.

-تو فکر کردی مغز خر خوردم اینهمه اصرار کردم تا شاهو برگرده؟ امیدوارم …

با دیدن شاهو و دو زن همراهش دست بلند کرد.

بهرام: اومدن!

هر دو به استقبال مهمان های تازه وارد شتافتند. شهلا زیرچشمی نگاهی به ملیکا و یاس انداخت. هر دو برادر سخت همدیگه رو به آغوش کشیدند. شاهو از بهرام فاصله گرفت.

-سلام زنداداش، چطوری؟

شهلا: خیلی خوش اومدی؛ نمیگی ما دلمون برات تنگ میشه؟

شاهو لبخندی زد.

-معرفی می کنم؛ همسرم ملیکا و تنها دخترم یاس.

شهلا به هر دو دست داد. یاس کلافه از شال روی سرش رو کرد به شاهو.

-بابا بریم؟

بهرام جلوتر راه افتاد. شهلا کنار ملیکا قرار گرفت. به نظر زن آرومی می اومد. همه سوار ماشین شدند.

شاهو بعد از سالها با حسرت نگاهی به شهر انداخت. نزدیک به سی سال می شد که ایران رو ندیده بود.

-تهران چه تغییر کرده!

بهرام خندید.

-سی ساله رفیق، تغییر نکنه؟

-دلم برای بهزاد تنگ شده. چی شد که اون اتفاق افتاد؟

بهرام با حسرت لب باز کرد.

-ما هم نفهمیدیم؛ بعد از چند روز فقط جسد نیمه سوخته ی نیلا و بهزاد پیدا شد.

-ساشا چیکار می کنه؟

-تمام امورات شرکت با ساشاست.

-تو چی؟

-هر کسی سهم خودش رو گرفت. فعلاً فقط تو توی شرکت سهمی داری.

 

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۸ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-18/feed/ 0
رمان غرقاب پارت ۵۶ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-56/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-56/#comments Mon, 06 Jul 2020 19:05:18 +0000 https://roman-man.ir/?p=5032   برخلاف تصورم، لبخندی نزد. بیش تر دلتنگانه تر خیره ام ماند…نگاهی که باعث شد قلب من هم پر شود از حس بی پدر دلتنگی و تهش لبخندی محو و کمی تلخ، روی لب هایم بنشانم. ـ چیه؟ بالاخره برگشتم دیگه. پلک زد، با یک آسودگی خیال و سرش را چسباند به پشتی صندلی، نگاهش …

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۶ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

برخلاف تصورم، لبخندی نزد. بیش تر دلتنگانه تر خیره ام ماند…نگاهی که باعث شد قلب من هم پر شود از حس بی پدر دلتنگی و تهش لبخندی محو و کمی تلخ، روی لب هایم بنشانم.

ـ چیه؟ بالاخره برگشتم دیگه.

پلک زد، با یک آسودگی خیال و سرش را چسباند به پشتی صندلی، نگاهش اما هنوز چسبیده روی من بود.

ـ آخ دلم می خواد یه دل سیر کتکت بزنم غوغا. دلم همچین خنک شه از دست این خیره سر بودن و رفتنت.

لبخندم کش پیدا کرد. من هم مثل خودش سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و نگاهم را چسباندم روی صورتش.

ـ خب بزن!

دستش را کشید سمتم و بعد، با فشردن انگشتانم نفس عمیقی کشید. کامیاب شبیه پدرها هم بود. برای من بیش تر از عمو بودن با همه ی کم سن بودنش سعی کرده بود جای خالی پدر را هم پر کند.

ـ به وقتش باید می زدم که نزدم. همون موقع که جوجه ی از تخم دراومده بودی و دلت هوس عشق و شوهر و یار داشت. الان که دیگه همه چیز گذشته، زدنم مگه فایده ای هم داره؟

چشمانم را کوتاه بستم و بعد…به آرامی بازشان کردم. به ظاهر یک پلک زدن بود اما، کل زندگی ام پشت پلک هایم جان گرفت.

ـ بعضی وقت ها باید یکی بیاد افسارت و بکشه. وقتی داره راه و بی‌راه می ری، بیاد بزنه پس گردنت و بکشتت عقب. که اگه نزنه، که اگه کسی جلوت و نگیره…مجبوری از یه جا به بعد، خودت، افسار خودت و بکشی. حکایت رفتن منم همین بود عمو…انقدر شماها جلوم و نگرفتین که مجبور شدم خودم این کار و بکنم.

ـ واسه من فلسفی حرف نزن و تقصیرارو گردن ما ننداز که از همون اولم خر بودی…

خنده ام گرفت. اما پنهانش کردم و دستانم را جلوی دهانم نگه داشتم. نفس عمیق دیگرش، شبیه یک راحتی خیال بود. شبیه یک پلک زدن، بعد سال ها نخوابیدن و نشستن، بعد سال ها راه رفتن. کامیاب…عمو که نه! پدر هم بود. آن قدر پررنگ بود که حالا با دیدن حالم، انگار جان گرفته باشد عمیق نفس می کشید و چشمانش…آسوده شده بودند.

ـ من حالم دیگه خوبه عمو!

ـ خداروشکر بزمجه…خداروشکر.

*************************************************************************
ماشین را روی سنگفرش ها جلو کشید. حالا هر سه ساختمان، جلوی چشمانم قدعلم کرده بودند و من با نگاهی دلتنگ، براندازشان می کردم. سکوت باغ آن وقت روز، خیلی چیز عجیبی نبود. ماشین را که خاموش کرد، آرام سرش را چرخاند و من، به پرده ی حریر پنجره ی اتاق عمه و حرکتش چشم دوختم.

ـ پیاده نمی شی؟

یک عمر رفتن و نرسیدن و برگشتن و زمین خوردن…از من آدمی را ساخته بود محتاط تر از همیشه. من در همین باغ بزرگ شده بودم. عاشق شده بودم، شکست خورده بودم و در همین باغ فهمیدم، یک وقت هایی یک چیزهایی نشدنی هستند و رفتن را انتخاب کردم. همین باغ…همین خانه ها…همین درختان!

ـ غوغا؟

ـ می ترسم.

جواب کوتاهم باعث شد عمیق تر نگاهم کند و من هم، چشمانم را از ساختمان ها بگیرم. بیست ماه، فقط صدایشان را داشتم. با قسم و التماس عقب کشیدمشان که نباشید، بگذارید بدون شما راه رفتن را یاد بگیرم و دلم را خوش کردم به غوغا گفتن های دلتنگ مامان پشت خط و نگرانی پدرانه ی کوروش آراسته. دلم را خوش کردم به همان چندکلمه ی به سختی رانده شده از زبان میعاد و غرولندهای آذربانو که اصرار داشت دیگر باید آذی جون صدایش کنیم.

ـ به نظرت، برگشتم کسی رو خوشحال می کنه؟

ـ این چه حرفیه توله؟ دهن بی چاک و بست من و بازتر از اینی که هست نکنا.

خندیدم. کمی محو اما از اعماق قلبم!

ـ توی روستایی که بودم، یه پیرزنی بود می گفت هروقت دیدی برگشتت یکی رو خوشحال می کنه برگرد. در غیر این صورت، نبودنت بهتره.

بی حوصله پوفی کشید و دستش را پشت گردن من گذاشت و محکم فشرد.

ـ تا نزدم پس کله‌ت خودت پیاده شو که که معلوم نیست رفتی مدرسه ی فلاسفه این بیست ماه و یا جای دیگه. تحفه واسه من زبون باز کرده.

خنده ام عمیق تر شد و همزمان با باز کردن در ماشین، جواب تند و تیزی به این اذیت های دوست داشتنی اش دادم.

 

ـ بیست ماه رفتم، یه آدم دیگه ساختم از خودم. تو توی این بیست ماه چیکار کردی عمو که هنوز، نتونستی زنت و بیاری خونت.

غوغای بلند و هشدار آمیزی که گفت باعث شد به گام هایم سرعت بدهم و با دویدن سمت ساختمان مرکزی باغ، صدایش را پشت سرم جا بگذارم. من معتقد بودم بناها، خاطره سازند. خاطرات را بین رگ و پی استحکاماتشان محکم نگه می دارند و هرجایی که بخواهی، با یک صدا نشانت می دهند. وقتی می دویدم، ساختمان باغ و درخت ها، صدای کودکی هایمان را روی دور تند پخش کرده بودند. صدایی که کامیاب تازه به بلوغ رسیده در آن می گفت غوغا و دختر بچه ای کوچک می دوید و شاد و مستانه لبخند می زد. در خانه ی آذربانو را که باز کردم، بوی همیشگی این خانه به استقبالم آمد. بویی شبیه تابستان! گرم و شیرین. دستگیره به دست، ورودی خانه را از نظر گذراندم و بعد با گام هایی آهسته داخل شدم. سروصدای ایجاد شده از آشپزخانه نشان می داد پرستارش آن جاست و خودش….

لبخند زدم، مثل همیشه جلوی تلویزیون پیدایش کردم. پشتش به من بود و داشت سریال های منشوری اش را نگاه می کرد و آلبالوهای خشک شده می خورد. همین که از پشت، خیره به شانه هایش ماندم حس کردم اشک در چشمانم جوشید. پدرم، همیشه به خانه که می رسید به آذربانو سر می زد و حالا….من هم اولین جا به دیدن او آمده بودم. کسی در سرم جیغ کشید مطمئنی برای فرار از چشمان میعاد، اول این جارا انتخاب نکرده ای؟

ـ لعنت خدا بهتون نامسلمونا، چه ژنی دارین شماها انقدر جذابین. نگا نگا قدرتی خدا مرد هم مگه انقدر خوشگل می شه. خاک برسر این دختره که هی سرش و می کشه عقب. د آخه یه دونه ببوستت کجای دنیا برمی خوره؟

خنده ام با اشک جمع شده توی چشمانم ادغام شد، پلک روی هم گذاشتم و قطرات اشک شره کردند روی صورتم. پاهایم من را جلو کشیدند و وقتی پشتش قرار گرفتم، آهسته خم شدم. روی شانه اش بوسه ای کاشتم و همین…باعث شد سرش برگردد و با چشمانی مبهوت، به من زل بزند.

ـ سلام آذی جون!

ـ یا حضرت خضر…تو خودتی یا جن دختر؟

خندیدم. با همان اشک های بند نیامده ی روان.

ـ خودمم آذی جون. غوغام…من برگشتم!

و برگشته بودم…به جایی که به آن جا تعلق خاطر داشتم. من، بدون تکه ای از قلبم برگشته بودم. تکه ای که برای همیشه جلوی در همین خانه، در یک نیمه شب و میان یک هم آغوشی….از دست داده بودم.

***********************************************************
ـ باورم نمی شه برگشتی.

این جمله ای بود که برای بار نوزدهم، بعد از دیدن و بوییدن و بوسیدنم به زبان آورده بود. دستانش را محکم فشردم و سرم را به شانه اش فشردم. دلم می خواست ساعت ها در این حالت بمانم. ساعت هایی که همه و همه، رنگ و بوی عاشقانه ای از مهر مادری را داشت.

ـ برگشتم مامان. حالا این جام.

روی موهایم را برای بار نمی دانم چندم بوسید. بوسه هایش، بوی بغض می دادند.

ـ وقتی بودی، فکر نمی کردم یه روز که بری انقدر دلتنگت بشم. مادر نشدی که بفهمی بیست ماه فقط صدای بچه‌ت رو بشنوی و ازش دور باشی و دلت شور احوالش رو بزنه چه دردی داره.

انگشتانش را بوسیدم. عقب کشیدشان و با هردو دست صورتم را قاب گرفت.

ـ بی رحمی کردی در حقمون غوغا.

لبخند زدم‌، دلم برای لحن صدایش آتش گرفت مادر بودن…یک درد دوست داشتنی مشترک بود بین تمام زنانی که از شیره ی جانشان مایه می گذاشتند برای یک جان دیگر. من، این درد را چشیده بودم. هرچند نارس اما…می فهمیدمش! بد کرده بودم. خوب می دانستم.

ـ ببخشید مامان.

صورتم را بوسید.

ـ خداروشکر برگشتی. خداروشکر.

لبخند دیگری زدم و با خم شدنم، سر روی پایش گذاشتم. از شعف بین صدایش، جان گرفته بودم.

ـ پدرت و میعاد که از جلسه ی فیزیوتراپی برگردن، با دیدنت شوکه می شن. امشب، شام و خودم درست می کنم و شب همه رو دعوت می کنم! عمه‌ت و آذربانو، میثاق، میعاد و کامیاب و خانمش…همه رو دعوت می کنم. بعد سال ها دور هم جمع می شیم و صدای خنده مون باغ و پر می کنه!

ـ خیلی خوبه!

ـ میعاد، خیلی سراغت و می گرفت. وقتی فهمید نامزدیت بهم خورده بچم خیلی بهم ریخت. ببینه تورو، خیالش راحت می شه.

خیالش راحت می شه.

چشمان بسته شده ام، ناگهانی باز شدند و گوش هایم تیز تر. صدای مامان، من را انگار پرت کرد توی یک چاه عمیق.

ـ فهمید قرار نامزدی بهم خورده؟

حین پرسیدنش سر از روی پایش بلند کردم و او، آهسته سری تکان داد.

ـ آره، فهمید.

سوالم را با تردید پرسیدم.

ـ فهمید با کی؟

مامان با اخمی ناشی از کنجکاوی لب زد و پرسید.

ـ اون از کجا می خواست بشناسه، فقط فهمید علی نامی بود. پدرت یه توضیحات مختصری نسبت بهش داد. در حد اسم و رسم و فامیل….بچم اما بعدش خیلی بهم ریخت. معلوم بود خیلی غصه ی زندگیت و می خوره.

همین حرف کافی بود تا چشمانم بسته شوند. همین حرف و همین کابوسی که همیشه از آن ترسیده بودم. علی نامی و اسم و رسمش، یعنی رو شدن حقیقت برای میعاد….

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۶ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-56/feed/ 11
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۲ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-42/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-42/#respond Thu, 02 Jul 2020 19:03:49 +0000 https://roman-man.ir/?p=5029   _من با آدم کلاشی مثل تو جهنمم نمیرم ازم فاصله گرفت که عصبی دستش رو گرفتم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم : _میبینم که زبون باز کردی دختر کوچولو با نفس نفس نگاهش توی صورتم چرخوند و حرصی گفت : _ولم کن لعنتی !! از اینکه اون دختر سر به زیر …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۲ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

_من با آدم کلاشی مثل تو جهنمم نمیرم

ازم فاصله گرفت که عصبی دستش رو گرفتم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_میبینم که زبون باز کردی دختر کوچولو

با نفس نفس نگاهش توی صورتم چرخوند و حرصی گفت :

_ولم کن لعنتی !!

از اینکه اون دختر سر به زیر ساده داشت اینطوری گستاخ و دریده توی صورتم صحبت میکرد عصبی غریدم :

_اگه ولت نکنم چیکار میخوای بکنی مثلا ؟!

نگاهش رو به اطراف چرخوند و یکدفعه با دیدن ماشین پلیسی که از دور میومد با پوزخندی گفت :

_الان میبینی

دست آزادش روی هوا تکونی داد و درحالیکه سعی میکرد پلیس رو متوجه خودش کنه بلند گفت :

_آهاااای بهم کمک کن….

با فهمیدن اینکه میخواد چه گندی بزنه بی معطلی دستمو روی دهنش فشردم و خشن کنار گوشش زمزمه کردم :

_اگه نمیخوای اون فیلم خوشکلت رو برای دادشت بفرستم همین الان خفه میشی !!!

از ترس چشماش گرد شد و خشکش زد هه پس نقطه ضعفش همین فیلمه اس ، آروم دستمو پایین آوردم و با تمسخر خطاب بهش گفتم :

_حالا مثل یه دختر خوب دنبالم میای و سوار ماشین میشی وگرنه چی ؟؟؟

نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و تهدید وار ادامه دادم :

_بد میبینی دخترجان

با سری پایین افتاده سوار ماشین شدم ولی آیناز هنوزم همونجا با بُهت ایستاده بود و تکون نمیخورد دستم روی بوق فشردم که بالاخره نگاهش به سمتم چرخید یکدفعه با دیدن نفرتی که توی چشماش موج میزد

برای ثانیه ای حس کردم قلبم نزد و بی اختیار دستم دور فرمون لرزید ، هنوز خیره اش بودم که با تقه ای که به شیشه طرفم خورد گیج چرخیدم

ولی با دیدن مامورای پلیس که بیسیم به دست مشکوک نگاهم میکردن با اینکه از درون دستپاچه شده بودم سعی کردم به روی خودم نیارم پس شیشه رو پایین کشیدم و جدی لب زدم :

_بله ؟!

افسر پلیس سرش رو خم کرد و درحالیکه با دقت نگاهش توی ماشین میچرخوند حرفی زد که بی اختیار آب دهنم رو قورت دادم و با استرس نگاه ازش دزدیدم

 

_مدارک لطفا !!

سعی کردم جدی باشم تا به چیزی شک نکنه پس بی تفاوت زیرلب زمزمه کردم :

_اوکی

مدارک رو بیرون آوردم و به سمتش گرفتم که با دقت بررسیشون کرد و درحالیکه باز به سمتم میگرفتشون گفت :

_خانوم رو میشناسید ؟!

به کل آیناز رو از یاد برده بودم و گیج لب زدم :

_خانوم ؟!

اشاره ای به اون سمت خیابون کرد و گفت :

_بله اون خانومی که اونجا ایستادن

نمیدونستم چه جوابی بهش بدم و توی ذهنم دنبال پیدا کردن حرفی بودم چون با کولی بازی که آیناز درآورده بود مطمعنن یه چیزایی دیده و شک کرده بودن پس نمیشد الکی و نسنجیده حرفی زد

_خوب میدونید چی……

یکدفعه در سمت شاگرد باز شد و باقی حرفم با دیدن آینازی که کنارم نشسته بود ناتموم موند

جلوی چشمای ناباورم دستم رو به گرمی فشرد و آروم گفت

_چی شده عزیزم ؟!

چی عزیزم ؟! این چی میگه ؟!
نکنه سرش به جایی خورده ؟!

با چشمک ریزی که به دور از چشم پلیسا بهم زد تازه دوهزاریم افتاد و‌ با لبخند مصلحتی لب زدم :

_چیزی خاصی نیست عشقم !!

عشقم رو با آنچنان لحن کشیده ای زمزمه کردم که نگاه ازم گرفت و با حالتی که معلوم بود عصبیه لباشو بهم فشرد

با دیدن حالتش بی اختیار تو گلو خندیدم و خطاب به پلیسی که هنوز کنار ماشین ایستاده بود گفتم :

_هنوزم مشکلی هست ؟!

کلاهش روی سرش تنظیم کرد و گفت :

_نه موفق باشید

با دور شدنش از ماشین آیناز عصبی دستش از توی دستم بیرون کشید و با اخمای درهم درحالیکه به بیرون خیره میشد گفت :

_فکر نکن دلم برات سوخته ها نه …..فقط اون فیلم لعنتی رو میخوام

خودم رو به گیجی زدم و بی تفاوت لب زدم :

_فیلم ؟! کدوم فلیم ؟!

عصبی به سمتم چرخید و حرصی گفت :

_حالا یادت نمیاد هااا بکا…رتم رو گرفتی بدبختم کردی پس بیشتر از این بازیم نده

ماشین روشن کردم و درحالیکه توی جاده میفتادم خطاب بهش با تمسخر گفتم :

_آهااااان اون فیلم عاشقونمون رو میگی ؟؟

حرصی جیغ کشید

_خفه شووووو

_چی باعث شده که فکر کنی من اون فیلم رو بهت میدم ؟!

کامل روی صندلی به طرفم چرخید و لرزون نالید :

_چرا ندی ؟! اصلا اون فیلم به چه دردت میخوره ؟!

یکدفعه انگار چیزی به خاطرش رسیده باشه انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و ناباور ادامه داد :

_نگو میخوای با اون فیلم من رو تهدید کنی ؟؟

فرمون بین دستام فشردم و بی حرف به بیرون خیره شدم ، چون واقعا هم قصدم همین بود و تنها دلیلی که میتونستم باز این دخترو پیش خودم بکشنوم همون فیلم بود و بس !!

وقتی دید حرفی نمیزنم پیراهنم رو گرفت و درحالیکه میکشیدش عصبی گفت :

_هوووی لعنتی با توام

ماشین رو دقیق یه خیابون پایین تر از خونشون پارک کردم به طرفشون برگشتم با لحن سردی گفتم :

_پیاده شو

اشک به چشماش نشست و لرزون گفت :

_تا فیلم رو‌ بهم ندی هیچ جایی نمیرم !!

از اینکه حدس زده بود قصد چه کاری رو‌ دارم ترسیده بود و سعی داشت با لجاجت فیلم ازم بگیره ؛ ولی من کسی نبودم که بزارم به این راحتی برگ برنده ام از دستم بیرون بره

پس‌ از ماشین پیاده شدم در سمتش رو باز کردم و عصبی گفتم :

_پیاده شو زود باش !!

با لجبازی و حالی نزار صورتش رو ازم برگردوند که عصبی بازوش رو گرفتم و به زور از ماشین بیرون کشیدمش

” آیناز “

با تقلا سعی کردم بازوم از دستش آزاد کنم که سرم داد کشید و عصبی گفت :

_آروم بگیر این کارات هیچ فایده ای نداره

باید هر طوری شده اون فیلم رو ازش میگرفتم چون اون به قیمت آبروم بود و اگه یه درصد بابا و مامان از این فیلم مطلع میشدن سکته میکردن

بدتر از همه امیرعلی بود که خون به پا میکرد و شهر رو بهم میریخت ، با فکر بهش لرزی به تنم نشست و بی اختیار یقه نیما رو توی چنگم فشردم

_تو رو خدا اینکارو با من نکن

نگاهش توی صورتم چرخید و نمیدونم چی شد که دستاش بی حرکت موندن و بعد از چند ثانیه یکدفعه عصبی چشماشو روی هم فشرد و شنیدم که کلافه زیرلب زمزمه کرد :

_لعنتی !!

و تا به خودم بیام به عقب هُلم داد که بخاطر بدن بی جونم تلوتلوخوران عقب رفتم و پخش زمین شدم و با دردی که توی با…سنم پیچید و فرو رفتن شن های ریز و درشت کف دستم

بالاخره مقاومتم شکست و هق هقم اوج گرفت ، با دیدن حالم چند قدم به سمتم برداشت ولی وسط راه پشیمون شده با دستای مشت شده ایستاد

از اول میدونستم این مرد خطرناکه و همش سعی داشتم از خودش و چشماش که نفرت درشون موج میزنه دوری کنم ولی حالا به بدترین شکل گرفتارش شدم

اونم چطور ؟!
با پاهای خودم گند زده بودم به زندگیم….و‌ از اون فیلم کذایی هم معلوم بود اونی که خواهان رابطه بوده من خاک برسر بودم !!

جلوی چشمای به اشک نشسته ام ، جلوم روی پاش نشست و با لحن سردی گفت :

_آبغوره گرفتن رو بس کن چون بی فایدس اگه واقعا اون فیلم رو میخوای باید بدونی که به دست آوردنش مجانی نیست

با فکر به اینکه پول میخواد امیدوار پشت دست خاکیمو روی صورت کشیدم و با صدای که از زور بغض میلرزید لب زدم :

_پ..پول ؟؟ باشه چقدر ؟!

پوزخندی گوشه لبش نشست و درحالیکه نگاهش روم بالا پایین میکرد با لحن چندشی گفت :

_قیمتش خودتی !!!

شوک زده هق هقم بند اومد و مات چشماش شدم ، یعنی چی این حرفش ؟!
یکدفعه با چیزی که به فکرم رسید ناباور پرسیدم :

_منظورت چیه ؟! نکنه …..

_فکر نمیکردم خواهر امیرعلی تا این حد خنگ باشه

انگشتش رو‌ نوازش وار از گونه ام پایین کشید وقتی کنار لبهام رسید مکثی کرد و به آرومی ادامه داد :

_قیمتش لمس دوباره تنته !!

با خشمی که درونم زبونه میکشید عصبی دستش رو‌ پس زدم

_خفه شوووو کثافت

نیم نگاهی به دستش انداخت و با بی تفاوتی از کنارم بلند شد

_اوکی هر چی خودت میخوای

به طرف ماشینش رفت و درحالیکه ازم دور میشد ادامه داد :

_پس من برم دیگه !!

خواست سوار ماشین بشه که لرزون صداش زدم

_وایسا

بدون اینکه به سمتم برگرده ایستاد ، شاید فکر میکرد پشیمون شدم ولی حاضر نبودم هیچ جوره به این آدم روانی باج بدم

با نفرت ادامه دادم :

_حاضرم بمیرم ولی دست نجس تو بهم نخوره این رو هیچ وقت یادت نره

به سمتم برگشت و با پوزخندی گوشه لبش با اطمینان گفت :

_زیاد امیدوار نباش بازم هم رو میبینیم

لحن مطمعنش باعث شد که لرزی به تنم بشینه و ناخودآگاه به خودم بلرزم ، ماشینش که با سرعت از کنارم گذشت به خودم اومدم

تا کی میخواستم اینجا بشینم و آبغوره بگیرم ؟! به سختی بلند شدم و درحالیکه دستی به لباسای خاکیم میکشیدم به طرف خونه راه افتادم

ولی برای یه ثانیه هم فکر اون نیمای لعنتی از ذهنم بیرون نمیرفت و تیکه تیکه های فیلمی که دیده بودم جلوی چشمام نقش میبست

جلوی چشمام گیج رفت که دستم رو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم ، حالا باید با چه رویی به خونه برمیگشتم اصلا میگفتم دیروز تا حالا کجا بودم ؟!

نیم نگاهی به سر تا پای خودم انداختم ، بهتر بود لباسامو عوض کنم و یه کم به خودم برسم تا بهم شک نکنن ولی کجا باید اینکارو میکردم ؟!

یکدفعه با دیدن پاساژ بزرگی که سر نبش خیابونمون بود به طرفش پاتند کردم و بعد از خریدن یه دست لباس و تعویض لباسام دست و صورتم رو توی قسمت دستشویی ها شستم و بعد از زدن یه رژلب سرو سامونی به خودم دادم و بیرون زدم

با رسیدن در خونه همینکه میخواستم کلید توی قفل بچرخونم دستم لرزید و استرس تموم وجودم رو در برگرفت ، بعد از اینکه نفس عمیقی کشیدم وارد شدم

وارد سالن شدم ولی همین که میخواستم آروم و بی سروصدا از پله ها بالا برم مامان صدام زد و با حرفی که زد بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد و خشکم زد

 

_میشه بفرمایید از دیشب تا حالا کجا بودید مادمازل ؟؟

میله حفاظی پله ها رو‌ توی دستای لرزونم فشردم و با نفس عمیقی که کشیدم سعی کردم ذهنم رو‌ سروسامانی‌ بدم

یکدفعه با یادآوری دورهمی هایی که هرچند وقت یه بار با دوستام میگرفتیم به خودم مسلط شدم به سمتش برگشتم و با اینکه ازش خجالت میکشیدم به دروغ لب زدم :

_دیشب با بچه ها دورهمی داشتیم یادم رفت بهت بگم

اخماشو توی هم کشید و عصبی گفت :

_نمیتونستی حداقل اون گوشیت لامصبت رو جواب بدی ؟! مردیم از نگرانی

با این حرفش تازه یاد گوشیم افتادم که از دیشب که روی سایلنت گذاشته بودمش یادم رفته حتی نگاش کنم و به کل فراموشش کرده بودم

_عه ….ببخشید مامان اینقدر با بچه ها سرگرم بودیم و‌تا نیمه ها شب بیدار بودیم و تو سرو کله هم زدیم که به کل گوشی یادم رفت

پوووف کلافه ای کشید و گفت :

_ولی این دلیل نمیشه تموم شب ما رو‌ بی خبر بزاری میدونی وقتی داداشت پرسید کجایی مجبور شدم بهش دروغ بگم

با آوردن اسم امیرعلی بی اختیار پاهام لرزید و نزدیک بود تعادل خودم رو از دست بدم که مامان با نگرانی زیر بازوم رو گرفت و سوالی پرسید :

_ای وااای خدا مرگم بده چی شدی

برای اینکه بیشتر از این نگرانش نکنم به سختی صاف ایستادم و گیج لب زدم :

_هیچی یه لحظه سرم گیج رفت فقط همین !! برم اتاقم استراحت کنم خوب میشم

چشم غره ای بهم رفت

_نگو تا صبح بیدار بودید برای همین اینطوری شدی !!

سری تکون دادم و با شیطنت لب زدم :

_بعد این همه مدت یه شب پیش هم بودیم بعد توقع داشتید بخوابیم ؟!

_امان از دست تو دختر

بوسه ای پر سر و صدا روی گونه اش نشوندم و با عجله به سمت اتاقم راه افتادم داخل شدم و درحالیکه درو میبستم با نفس نفس بهش تکیه زدم

بعد از بیرون آوردن گوشیم از داخل کیف ، کیف خالی روی تخت پرت کردم ولی هنوز کامل خیالم راحت نشده بود که گوشیم توی‌ دستم ویبره خورد و با دیدن اسم کسی که روی صفحه اش مدام خاموش روشن میشد روح از تنم پرید

دیگه چی از جونم میخواست ؟!

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و بیقرار درحالیکه نمیتونستم نگاه از اسم نیما که روی صفحه گوشیم بود بگیرم شروع کردم به راه رفتن

میترسیدم جوابش رو‌ بدم و باز حرف نامربوطی بهم بزنه و از طرفی بخاطر فیلمی که دستش بود نمیدونستم باید چه غلطی بکنم

اینقدر گوشی رو توی دستم فشردم و‌ دودل راه رفتم که تماس قطع شد ، کلافه گوشی روی تخت پرت کردم و دستامو از دو طرف توی موهام فرو بردم و کشیدمشون

حس میکردم دارم دیوونه میشم ، چطوری به این سادگی زندگیم رو به اون پسر باختم با یادآوری رابطه ای که باهم داشتیم حالم بد شد

بی اختیار عوقی زدم و‌ درحالیکه دستمو جلوی دهنم فشار میدادم خودمو توی حمام انداختم ، شیر آب سرد رو‌ باز کردم با گریه شروع کردم به شستن تنم !!

حس میکردم جای جای تنم جای لمس دستاشه با حرص لیف رو‌ محکم روی بدنم میکشیدم طوری که تموم تنم قرمز و خون مرده شده بود

بالاخره بعد از اینکه چند ساعت توی حمام بودم و جونی به تنم نمونده بود حوله تن پوشی تنم کردم و با موهایی که آب ازشون چکه میکرد بی رمق روی تخت دراز کشیدم

به شدت روحیه ام رو باخته بودم و نمیدونستم باید چه غلطی بکنم از شدت سردرد چند قرص بالا انداختم و نفهمیدم چی شد کم کم چشمام گرم شد و به خواب عمیقی فرو‌رفتم

با تکون های دستی آروم لای چشمای سنگینم رو باز کردم که چشمم خورد به مامانی که با نگرانی بالای سرم ایستاد بود

_وااای خدا داری توی تب میسوزی !!

نا…له ای کردم که پتو رو از روم کنار زد و‌ با وحشت امیرعلی رو صدا زد

با دیدن امیرعلی که با دلهره و ترس توی چشماش بالای سرم ایستاده بود آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با شرمندگی چشمام بستم

دستش روی پیشونیم گذاشت و با حس تب زیادم بلند مامان رو‌صدا زد و گفت :

_کیفم رو بیار زود باش‌

مدام هزیون میگفتم ، نمیدونم چقدر پاشویم کردن و بهم دارو خوروندن که بلاخره تبم پایین اومد و امیرعلی با فرو کردن سوزن سِرُم توی دستم تبم رو چک کرد و کنارم لبه تخت نشست

درحالیکه نوازش وار دستش روی موهام میکشید با نگرانی گفت :

_چت شد یکهو عزیز داداش خیلی ترسوندیم

با این که بیدار بودم ولی از خجالت و اینکه روی نگاه کردن به چشماش رو نداشتم خودم رو به خواب زدم که بالاخره بوسه ای روی موهام نشوند از اتاق خارج شد و منو با افکار بهم ریخته ام تنها گذاشت

 

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۲ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-42/feed/ 0
رمان غرقاب پارت ۵۵ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-55/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-55/#comments Tue, 30 Jun 2020 18:32:44 +0000 https://roman-man.ir/?p=5024   اسم دکتر جایگزینم، باعث شد لحظه ای کوتاه لبخندم خشک شود و بعد، دوباره…شبیه تمام این مدتی که لبخند زدن را تمرین کرده بودم، چشمانم بدرخشند. یک گام دیگر جلو رفتم اما، دست دختر را هم رها نکردم. ـ خوشحالم بالاخره رسیدین دکتر. مدت ها بود منتظر بودم. با نجابتی مردانه لبخند زد و …

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۵ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

اسم دکتر جایگزینم، باعث شد لحظه ای کوتاه لبخندم خشک شود و بعد، دوباره…شبیه تمام این مدتی که لبخند زدن را تمرین کرده بودم، چشمانم بدرخشند. یک گام دیگر جلو رفتم اما، دست دختر را هم رها نکردم.

ـ خوشحالم بالاخره رسیدین دکتر. مدت ها بود منتظر بودم.

با نجابتی مردانه لبخند زد و من، به سمت تک اتاقم اشاره ای کردم.

ـ این جا جاییه که فعلا باید مستقر بشین. ان شالله از هفته ی بعد که من برم، کامل متعلق به شماست.

نگاهی بین هردونفرشان رد و بدل شد. لبخندم را حفظ کردم و با دست، به در دیگری اشاره کردم.

ـ این جا هم دندانپزشکیه روستاست. خیلی مجهز نیست اما، برای شروع خوبه. شما دارین طرحتون و می گذرونین درسته؟

مرد جوان سری تکان داد و بله ی محکمی گفت. علاوه بر اسم، صدایش هم…سرم را محکم تکان دادم و باز لبخندم را چسباندم روی لب هایم.

ـ بفرمایین تو. سرده. این جارو مثل خونه ی خودتون بدونین.

لبخند زده و با تعارف بعدی ام، تک پله را بالا رفتند. به داخل شدنشان زل زدم و بعد، لبخندم نرم نرمک محو شد و چشمانم خیره شد به محوطه ی خاکی دور تا دورم. خاک هایی که گل هایی خودرو از بینش سبز شده و شکل و شمایل اگر چه نامرتب اما دلنشینی را ساخته بود. بوی بهار می آمد. فقط کافی بود عمیق نفس بکشی….
دیگر چیزی نمانده بود که دشت لاله های واژگون گل بدهد و آن روز، می شد بیست ماه!

بیست ماه بریدن و دل کندن و جنگیدن!

لبخندم را انحنای بیش تری دادم و نفس عمیقی کشیدم، پزشک جایگزین یعنی تمام شدن اقامتم و من عجیب حس می کردم این بیست ماه را برده ام! لااقل با خودم برده ام.

ـ خانم دکتر شما داخل نمیاین؟

سرم چرخید، تک پله را بالا رفتم و حین هول دادن در به سمت داخل، باز دستکش هایم را درآوردم. دوست داشتم از کتری روی بخاری برایشان چای بریزم و کمی با دوجوانی که چهره هایشان پر از امید بود هم صحبت شوم. باید روستارا هم نشانشان می دادم. با تمام چیزهایی که لازم بود بدانند….

ـ اومدم نجمه جان. خب آقای دکتر چندوقته درستون تموم شده؟

**********************************************************************

ـ این جا خیلی سرده. وقتی علی گفت طرحش افتاده توی چهارمحال، فکرم نمی کردم انقدر هوا سرد باشه.

لبخند زده و آخرین ظرف را هم آب کشیدم. سینک کوچک گوشه ی اتاق، آبش از یک تانکر پشت درمانگاه تأمین می شد و آب کشی مجزا نداشتند. با خجالت، یک بلیز و دامن پوشیده بود و روسری اش را هم در نمی آورد. همسرش امشب مهمان خانه ی یکی از اهالی شده بود. قرار شده بود تا زمان رفتن من، آن جا بماند و من چقدر ممنونش بودم.

ـ تا به حال نیومده بودی؟

صدای سگ ها، حواسش را پرت کرد. با توجه به روحیه ای که از او دیده بودم کارش سخت می شد. زندگی کردن در این جا، یک دل شیر می خواست و مقدار زیادی جسارت. چیزی که من هم سخت به دستش آورده بودم.

ـ نه!

ـ از سگ می ترسی؟

گونه هایش رنگ گرفتند. دستانم را با حوله ی شخصی ام خشک کردم و بعد، اشاره کردم بنشیند. کتاب هایم را که گوشه ی قفسه ی کهنه ی چوبی چیده بودم، برداشتم تا یک به یک در چمدان قرار بدهم و او، با مکثی نشست.

ـ این جا هم سرده، هم سگ زیاد داره و هم امکاناتش خیلی کمه. برای یه زنگ زدن با موبایل باید کلی بچرخی تا یه جا پیدا کنی آنتن بده. مرتب هم رفت و آمد زیاده چون علاوه بر اتاق دندانپزشکی، اتاق پزشک اصلی روستا هم همین جاست. هرروز به بهانه ی مختلف اهالی میان و دوست دارن معاینه بشن.

ـ شما…تنهایی سختتون نبود؟

نفس عمیقی کشیدم. در مقابل سختی هایی که قلبم کشیده بود این بیست ماه، شبیه زندگی در بهشت بود. سری تکان دادم.

ـ نه، برای تو هم زیاد نباید سخت باشه. عادت می کنی. بهرحال همسرت مدتی باید طرحش و توی روستا بگذرونه و بهتره با قدرت کنارش باشی.

لبخند زد، نگاهش را دوخت به حلقه اش و زمزمه کرد.

ـ ما فقط یه ماهه عروسی کردیم.

حلقه ی ساده ای داشت اما به دستان سفیدش خیلی می آمد. لبخندم، هرچه داشت دیگر حسرت نداشت. ماه پنجم اقامتم بود که فهمیدم، دیگر نیاز به مردها ندارم تا حالم را خوب کنند و زندگی را فهمیده ام. دیگر حسرت حلقه و عروسی و یک مرد چهارشانه را نداشتم. بیش تر از هرچیزی، گاهی حسرت یک صدا به دلم می ماند که زود پرش می دادم تا دلم هوایی نشود و بعد، لبخند می زدم. به زور…از جایی به بعد دیگر عادت شده بود بخندم، خوشحال باشم و حتی از یک برف ساده هم ذوق زده شوم.

ـ پس خیلی دوستش داشتی که راضی شدی بیای باهاش این جا؟

سکوت کرد اما هر ابلهی معنای لبخندش را می فهمید و دلش برای نجابتش می رفت. دستش را فشردم و باقی کتاب هارا در چمدان قرار دادم. لباس های زیادی برایم نمانده بود. خیلی هایشان کهنه شده بودند و دیگر لازم نبود با خودم ببرمشان.

ـ چرا از الان دارین چمدون جمع می کنین؟

ـ برای این که از فردا من می رم خونه ی یکی از اهالی تا همسرت بیاد پیشت. این چندروز باقی مونده رو می خوام این طوری سر کنم.

سریع سرش بالا آمد.

ـ خانم دکتر…

پریدم بین حرفش، با یک لحن جدی که دیگر نتواند پشتش حرفی بیاورد.

ـ بدون تعارف این طوری راحت ترم. همسرتم بهتر جا میفته.

ـ اخه…

نگاهش کردم، طوری که دیگر حرفش را ادامه نداد و فقط، زمزمه کرد.

ـ شما چه جذبه ای دارین.

خنده ام با صدا شد و زیپ چمدان را همزمان با رها کردنش محکم کشیدم. از پشت شیشه ها می شد ماه را دید. این جا آن قدر آسمان صاف بود که راحت ستاره ها و ماه دیده می شدند.

ـ خوابت نمیاد؟

ـ راستش چرا خیلی زیاد.

از جایم بلند شدم. تعداد رخت خواب های گوشه ی اتاق دقیقا به اندازه ی دونفر بود. خودش هم بلند شد تا در انداختنشان کمکم کند و من پتوی ضخیم تر را برای او کنار گذاشتم. تشکر که کرد، با یک نفس عمیق چراغ را خاموش کردم و آرام کنارش دراز کشیدم. نور شعله های بخاری را با رخوت تماشا کردم و صدای او، خواب آلود و خسته بلند شد.

ـ خانم دکتر؟

ـ جانم؟

ـ می گم، خجالت می کشم اما حس می کنم نیاز به سرویس دارم. می شه…

ترسش را خواندم، با حفظ لبخندم چرخیدم به سمتش و بلند شدم. خجالت زده به نظر می رسید و من، واقعا خنده ام گرفته بود. دختر ظریف و دوست داشتنی ای بود.
ـ خوش به حال دکتر با این زن جسورش!

ـ تا عادت کنم فکر کنم طول بکشه.

نفس عمیقی کشیدم. می ترسید به حیاط درمانگاه برود. با تمام خستگی ام بلند شدم و او هم ایستاد. کاپشنش را به سمتش گرفتم و اشاره کردم حتما بپوشد، بعد هم در را باز کردم تا وارد حیاط شود و بالای ایوان ایستادم تا به سمت سرویس انتهای ساختمان برود. دویدن و عجله اش باعث شد لبخند بزنم و البته کمی هم دلم برای آن روزهایم بسوزد.

چه شب هایی می ترسیدم از بیرون رفتن و تا صبح خودم را کنترل می کردم. لبخندم کمی تلخ شد. تجاربی به دست آورده بودم که سخت بودند اما…قوی ترم کرده بودند. پشیمان نبودم اما…تاوان سختی برای تمام تصمیماتم داده بودم. همان نور اندک ماه آن قدری با کیفیت بود که روشنایی نسبی به حیاط درمانگاه بدهد. با دستانم خودم را بغل گرفتم و به بخار دهانم چشم دوختم. صدای پارس سگ ها طوری بود که انگار دعوایشان شده و من…دیگر از این صدا هم نمی ترسیدم.

نشستم روی تک پله ی سیمانی و با وجود سرما، خیره ماندم به آسمان. چندثانیه؟ نمی دانم. فقط وقتی پلک هایم سوختند از این خیرگی طولانی بستمشان و عمیق ترین نفس را از سینه خارج کردم.

ـ تموم شد غوغا!

لبخند روی لب هایم نشست. سرم را چسباندم به تیرآهنی که جای ستون کنار پله قرار داشت و چشمانم را باز کردم.

ـ داری برمی گردی.

******************************************************************
ـ خیلی الاغی….د آخه نفهم بی شعور، آدم دوساعت مونده به رسیدنش به این خراب شده خبر می ده داره میاد؟

خنده ام را پشت دستم پنهان کردم، اگر در موقعیت خوبی بودم بلند قهقهه می زدم اما در نهایت، فقط توانستم صدای موبایلم را کاهش بدهم و سرم را به پنجره ی اتوبوس بچسبانم.

بدون وسیله رفته بودم، با یک چمدان! بی وسیله برمی‌گشتم و باز هم با همان یک چمدان. رفته بودم هرچه در دلم بود تکانده بودم همان جا، با دلی سبک شده برمی‌گشتم. با لبخندی گشاد و حالی که، دیگر بارانی نبود.

ـ مطمئن بودم از دیدنم خوشحال می شی عمو، دیگه لازم نیست انقدر محبت خرجم کنی. ان شالله رسیدم می بینمت دیگه؟

متوجه بود به خاطر قرارگیری در یک وسیله ی عمومی، نمی‌توانم خوب جوابش را بدهم. وگرنه آن طور نمی‌تازاند.

ـ یعنی ببینمت چپ و راستت کردم که یاد بگیری خبر برگشتت و این طوری ندی. قطع کن نفله راه بیفتم توی این شلوغی تا بخوام برسم به ترمینال، دوساعت و می کشه.

با همان خنده، موبایل را پایین آوردم و تماس را قطع کردم. در صفحه ی سیاه شده اش، تصویر محو خودم را چک کردم و بعد، نفس عمیقی کشیدم. به تصویر جاده ی خشک چشم دوختم، سرم را کج کردم و هندزفیری هایم را در گوشم قرار دادم. تابلوهایی که کیلومتر شمار مسیر بودند، نشان می دادند چیزی تا رسیدن به تهران نمانده و من، قلبم تند نمی‌زد. شده بود یک تکه گوشت بی خاصیت که شبیه سکته کرده ای فلج شده، روی صندلی چرخدار داشت این برگشت را تماشا می کرد. دلم می خواست یک دستمال سفید، بردارم و دور چشمانش ببندم.

ببندم و بگویم دیگر نگاه نکن….از این جا به بعد اگر فلج شدی، کور هم شو….

ورود به تهران، ورود به دنیای عجیبی بود که ترکش کرده بودم و حالا، دوباره برگشته بودم به آغوشش. شبیه یک بچه ی سال ها دورمانده از آغوش مادر، دلتنگانه به خیابان‌ها خیره بودم. به شلوغی‌ها، به پلاک ماشین‌ها، به موتورسوارهای زیادش، به هیاهوی داخل شهر و حتی کلافگی از توقف مرتب اتوبوس به خاطر شلوغی…وقتی از ماشین پیاده می شدم و منتظر تحویل چمدانم بودم، بی خودی لبخند داشتم. شبیه دیوانه‌ها.

چمدان به دست چرخیدم و هنوز خیلی به اطراف چشم نچرخانده بودم که یکی صدایم کرد. من، بیست ماه بود که اسمم را انقدر واضح نشنیده بودم. همه می گفتند خانم دکتر و حالا یک صدای مردانه ای داشت من را به نام می خواند.

 

ـ غوغا!

به جهت صدا چشم دوختم و دیدمش، با کلاه کپی که لبه اش را پایین تر کشیده بود تا خیلی خوب چهره اش دیده نشود و همان عینک های طبی با شیشه های رنگی. لبخند زدم، نرم و کمرنگ! از همان فاصله به قد و بالایش چشم دوختم و دلم به سمتش پرواز کرد و خودم…پابند چمدان نسبتا سبکم شدم که آرام قدم برداشتم. به جای من، قدم های او تند بود. گفته بود برسی می کشمت بابت این خبر ندادن و حالا وقتی سه قدم مانده بود به من برسد، دست دراز کرد…بازویم را کشید و من، پرت شدم به آغوش امن و همیشه حمایت‌گرش‌.

ـ کامیاب؟

ـ درد…درد و کامیاب غوغا!

خندیدم. بغض آلود، پر از دلتنگی و بیش تر توی آغوشش فرو رفتم. یک طوری محکم بغلم کرده بود که بعید می‌دانستم هیچ کس بتواند مارا از هم جدا کند.

ـ الان نباید هیچی بگم؟

چندثانیه مکث کرد و بعد، حس کردم صدایش خش برداشت وقت جواب دادن.

ـ فعلا ساکت شو که ازت عصبی ام بابت بی خبر اومدنت و انقدر دیر اطلاع دادن.

ـ همیشه وقتی از یکی عصبی هستی این طوری بغلش می گیری عمو؟

کمی حلقه‌ی دستانش را رهاتر کرد تا بتوانم عقب بکشم و بعد، خیره توی چشمانم، با همان عینکی که اجازه نمی‌داد بفهمم آن پشت چه خبر است، لب زد.

ـ خوشمزه شدی، یادمه داشتی می رفتی شبیه زهرمار بودی.

لبخندم را نگذاشتم که کمرنگ شود. نفس عمیقی کشیدم و اگرچه سیر نشده بودم از امنیت بازوانش و هنوز دلم می خواست، به اندازه ی عمر دلتنگی ام بغلش کنم، عقب کشیدم.

ـ ولی تو هنوز گوشت تلخی عمو. چمدونم و لطفا بیار.

عینک داشت اما گردی چشمانش و بهتشان را اگر نمی‌توانستم حدس بزنم، باید تغییر اسم می دادم. چمدان را که برداشت شانه به شانه ی هم حرکت کردیم و دستم هم، بین دستان بزرگ و امنش قرار گرفت.

ـ چرا انقدر بی خبر؟

جدی شده بود. من هم لبخندم را جمع کردم تا شبیه خودش به نظر برسم.

ـ این طوری اومدن و بیش تر دوست داشتم.

ـ اومدی بمونی یا نه، هنوز انقدر کله خر بودن توی جونت مونده که بعد یه دوره نشست و برخاست با اهالی، بپری بری؟

به نیم رخش زل زدم. چقدر دوستش داشتم خدایا. متوجه نگاهم شد و شاکی سری تکان داد. عصبی بود نگفته بودم اما، می دانستم بیش تر از این دلخور است که غریبه حسابش کرده بودم.

ـ اومدم بمونم!

دستم را محکم تر فشرد و نفس عمیقی کشید.

ـ ظاهرا آب و هوای درست و درمون اون جا، سر عقل آوردتت.

سری تکان دادم. هرچند کمی کامم تلخ شده بود اما، حق با او بود. سر عقل آمده بودم. به سختی و تحمل تلخی های زیاد! به ماشینش که رسیدیم، من نشستم و او بعد از قراردادن چمدان در صندلی عقب، پشت فرمان قرار گرفت. با این وجود حرکت نکرد. اول از همه، کلاه و عینکش را برداشت و پرتشان کرد همان پشت و دستش را پشت کتف من گذاشت.

ـ بیا یه بار دیگه بغلت کنم!

با کمال میل خودم را به آغوشش رساندم، نفس عمیقی کشید و بعد از چندثانیه که رهایم کرد چشمانش را سرخ دیدم و به روی خودم نیاوردم.

ـ خوش اومدی بزمجه!

ـ فکر می کردم توی این مدت، تبسم بهت یاد داده چطور ابراز علاقه کنی. آخه بزمجه کامیاب؟

خندید، دستش را دورم پیچید و بعد بوسیدن شقیقه ام، آرام ماشین را به حرکت درآورد.

ـ اون اصلا کیف می کنه بهش می گم سوسک‌ سیاه قشنگم.

خندیدم، با افسوس و سری تکان دادم. خستگی راه، آن‌قدری تأثیر نداشت که چشمانم تشنه و ملتهب، به اطراف نچرخند و سرک نکشند. تهران، همیشه شلوغ و پرهیاهو بود.

ـ اوضاعتون چطوره؟

آه عمیق و بامزه ای کشید، سرم را به سمتش چرخاندم و کوتاه نگاهم کرد. منتظر بودم حرف بزند اما به جای جواب زمزمه کرد.

ـ چقدر دلم برات تنگ شده بود توله سگ!

ـ ای بابا کامیاب، یعنی واقعا نمی شه یکم محترمانه تر بگی؟

 

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۵ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-55/feed/ 3
رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۷ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-17/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-17/#respond Sun, 28 Jun 2020 19:02:04 +0000 https://roman-man.ir/?p=5022 #ایران_تهران #ویدیا نگاهش و از پنجره به بارش باران پائیزی دوخت. از لحظه ای که شنیده بود شاهو قراره برگرده، گذشته مثل یه تراژدی مدام جلوی چشمهاش به نمایش در می اومدن. ساشا وارد اتاق شد. تمام حالتهای ویدیا رو می شناخت و می دونست که بابت برگشت شاهو نگرانه. پشت سر ویدیا قرار گرفت …

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۷ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
#ایران_تهران
#ویدیا

نگاهش و از پنجره به بارش باران پائیزی دوخت. از لحظه ای که شنیده بود شاهو قراره برگرده، گذشته مثل یه تراژدی مدام جلوی چشمهاش به نمایش در می اومدن.

ساشا وارد اتاق شد. تمام حالتهای ویدیا رو می شناخت و می دونست که بابت برگشت شاهو نگرانه.

پشت سر ویدیا قرار گرفت و دستش رو دور بازوش حلقه کرد.

-دیروقته، نمیخوای بخوابی؟

ویدیا با عشق سر بر سینه ی ساشا گذاشت.

-از آینده می ترسم.

ساشا فشاری به بازوی ویدیا وارد کرد.

-نه من اون ساشای بی دست و پای قدیمم نه شاهو اون آدم سابق! دیگه اجازه نمیدم کوچک ترین چیزی باعث درد و رنج تو بشه؛ اینو بهت قول میدم.

ویدیا با صحبتهای ساشا کمی آروم شد اما باز هم ته قلبش دل نگران بود و همین باعث می شد تا به برگشت شاهو خوشبین نباشه.

ساشا برای اینکه حواس ویدیا رو پرت کنه گفت:

-این دو تا نره غول هم بزرگ شدن؛ دیگه باید به فکر زن باشیم براشون.

ویدیا از ساشا فاصله گرفت.

-دیگه مثل قدیم نیست که بخوایم براشون زن انتخاب کنیم.

ساشا مچ دست ویدیا رو گرفت و نرم سمت خودش کشید.

-اما من از اون دسته بچه های تخس قدیمم که خودم با میل خودم انتخاب کردم.

ویدیا سر بلند کرد و نگاهش رو به دو گوی نمدار دوخت. چقدر این مرد براش جذاب بود!

#ایران_تهران
#پانیذ

مامان با اخم از روی مبل بلند شد.

-دیگه اصرار نکن پانی.

نگاهی به بابا که سکوت کرده بود انداختم.

-بابا، شما یه چیزی بگو.

در سالن باز شد و پیمان اومد داخل.

-چه خبره؟

مامان: از خواهرت بپرس!

پیمان سؤالی نگاهی بهم انداخت. من و منی کردم.

-من میخوام برم با آقای زرین کار کنم.

-زرین؟!

-همین پسرخاله ی نامزد آنا.

-دقیقاً بری چیکار کنی؟!

-بابا این همه درس خوندم … من عاشق موسیقیم.

-حرفشم نزن!

پامو زمین کوبیدم.

-یعنی چی حرفشم نزنم؟ من حق انتخاب ندارم؟! بابا شما یه چیز بگو دیگه؛ بعدشم، اینا آشنا هستن.

پیمان: برو برام چائی بیار.

بغض تو گلوم نشست و اشک توی چشمهام حلقه زد. با حرص روی مبل نشستم.

-خودت برو بریز.

-باشه میرم میریزم ولی حق نداری پاتو از این در بیرون بذاری!

سریع بلند شدم.

-یعنی جای امیدی هست؟

نگاهم و مظلوم بهش دوختم. صدای مامان بلند شد.

-هیچ راهی نیست پانی خانوم! خودتم که گربه ی شرک بکنی فایده نداره.

-ایرادش چیه؟

مامان سکوت کرد. به سمت آشپزخونه راه افتادم. میدونستم پیمان جواب اوکی بده مامان و بابا دیگه حرفی ندارن. به سالن برگشتم و سینی چائی رو روی میز گذاشتم.

-اصلاًپیمان خودش همراهم بیاد. اگر محیطش خوب نبود قول میدم نرم.

بابا سکوتش رو شکست.

-با این حرف پانیذ موافقم.

مامان: قول دادی اگر خوب نبود دیگه اصرار نکنی!

با ذوق پریدم بالا.

-آره، آره.

#ایران_تهران
#ویدیا

ویدیا نگاه نگرانش رو به ساشا دوخت.

-یعنی تا اخر هفته شاهو قراره برگرده ایران؟!

ساشا دستهای ویدیا رو توی دست گرفت. بهش حق میداد چون کابوس گذشته فراموش نشدنی بود.

-به من نگاه کن ویدیا … من هستم، دیگه هیچ چیز مثل گذشته نیست.

علیرام وارد سالن شد.

-کی قراره بیاد؟

ساشا و ویدیا نگاهی بهم انداختن. هیچ کدوم نمی دونستن چی باید بگن و این مکث و تعلل رو علیرام احساس کرد. لبخندی زد.

-من میرم شرکت.

به سمت خروجی سالن به راه افتاد.

-علیرام وایسا، من امروز ماشین ندارم.

-زود باش، دیرم شد.

هر دو خداحافظی کرده از خونه خارج شدند.

-امروز پانیذ قراره بیاد استودیو.

-خب!

-همینطوری؛ گفتم بدونی.

-والا تو شوق دیدن داری، به من داری آمار میدی؟

بن سان جلوی استودیو پیاده شد.

-یادت نره بیای دنبالم، من ماشین ندارم.

-مگه راننده ی شخصیتم؟

بن سان ابرو بالا انداخت.

-نه، داداشمی.

علیرام سری تکان داد. بن سان به سمت استودیو رفت. ماشین و جلوی شرکت به راننده سپرد و وارد شد.

-آقای زرین، امروز با آقای نهاوندی جلسه دارید.

-باشه، آقای نهاوندی اومد بهم اطلاع بدین.

وارد اتاق شد و نگاهی به پرونده های روی میز انداخت. با اطلاع منشی به سمت اتاق کنفرانس به راه افتاد.

وارد اتاق شد اما با دیدن ماریا نهاوندی ابروئی بالا انداخت. ماریا لبخند به لب بلند شد.

-سلام جناب زرین. پدر کاری براش پیش اومد و نتونست بیاد. به جاش من اومدم، ایرادی که نداره؟

#ایران_تهران
#پانیذ

نگاه آخرمو توی آینه ی قدی اتاق انداختم. شلوار آبی تیره با تیشرت سفید و کالج های سفید همراه با کت کوتاه. پیمان وارد اتاق شد.

-نمیخوای بریم؟ من باید برم مغازه.

کوله ام رو برداشتم و با ذوق از اتاق بیرون اومدم.

-بریم، بریم.

پیمان نیم نگاهی بهم انداخت و با رضایت نگاهش رو گرفت. ماشین و کوچه ی کناری استودیو پارک کرد و با هم به سمت ساختمون بزرگ و شیکی راه افتادیم.

حس عجیبی داشتم و از اینکه میخواستم برای اولین بار کاری که خودم دوست دارم رو شروع کنم، هیجان داشتم.

بن سان با دیدنمون به سمتمون اومد و با پیمان دست داد.

-سلام، خیلی خوش اومدین.

پیمان با دقت نگاهی به اطراف انداخت. بن سان شروع به تعارف و صحبت کرد.

پیمان کمی صحبت کرد و بلند شد. سؤالی نگاهش کردم.

-میتونی بمونی.

نیشم شل شد. دلم میخواست بپرم و محکم بغلش کنم. انگار از نگاهم فهمید که گفت:

-سعی کن سنگین باشی!

-چشم.

خداحافظی کرد. با رفتنش بن سان رو کرد بهم.

-فکر کنم داشتن خواهر حس خوبی داشته باشه؛ اینکه نگرانش باشی، هواشو داشته باشی.

لبخندی زدم.

-داشتن برادر هم همونقدر خوبه.

-بفرمائید بریم سر اصل مطلب. کمی از خودت بگو و اینکه رشته ات چیه؟

-من موسیقی خوندم و امسال، سال آخرم.

-پس هم رشته هستیم و اینم یه پوئن مثبت دیگه برای یه همکاری مداوم!
من قبل از بیرون دادن هر آهنگم اول یه تیزر کوتاه ازش پخش می کنم.

#ایران_تهران
#پانیذ

-چون تو خودت سررشته تو موسیقی داری، خودش پوینت مثبت برای یه کار خوب و تر و تمیزه. من تا سه ماه دیگه آلبوم جدیدم رو قراره راهی بازار کنم.

بعد از تموم شدن حرف های بن سان و شوق پنهانی که داشتم بالاخره از استودیو دل کندم و بعد از خداحافظی از بن سان و بقیه، از استودیو زدم بیرون.

به معنای واقعی توی پوست خودم نمی گنجیدم. باورم نمی شد … آرزوم بود بعد از تموم شدن درسم تو رشته ای فعالیت کنم که بهش علاقه دارم.

هوای مرطوب پائیزی رو با ولع بلعیدم. با صدای زنگ گوشیم دست تو جیبم کردم. با دیدن شماره ی هیوا لبخند دندون نمائی زدم و تماس رو وصل کردم.

-گور به گور شده کجائی، ها؟ بدون من کجا رفتی؟

-سلام عشقم.

-درد و عشقم … مرض و عشقم … کدوم گوری؟!

-وای، منم دلم برات تنگ شده.

-پانیذ، انقدر من و حرص نده!! کجایی؟

-اوووم، من جلو استودیوی جناب بن سان زرین!

-خل شدی؟؟ اونجا چیکار می کنی؟! نکنه رفتی اعتراف به عشق کنی!!

-عشق کیلو چنده؟ برات خبر دارم، چه خبرهائی!

-برات خواستگار اومده؟

-هیوا قطع می کنما!!!

-باشه بابا، بنال.

-بیا جلو خونه دنبالم هم با هم بریم دانشکده هم من برات همه چی رو تعریف کنم.

-جهنم و ضرر! آماده باش.

سریع یه ماشین گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم. با ورودم مامان سؤالی نگاهم کرد. با ذوق پریدم تو بغلش.

-بسه، کمتر تف مالیم کن!
-وای مامان، نمیدونی که چقدر خوشحالم!

-چی شد؟

-پیمان که راضی بود.

-خب خدا رو شکر.

-من برم آماده شم؛ الان هیوا میاد دنبالم.

#ایران_تهران
#علیرام

-خیلی خوش اومدین.

ماریا دستش و سمتم دراز کرد.

-پدر دوست داشت تا من بیام. گفت اینطوری برای شروع کار جدید بیشتر با هم آشنا میشیم.

سری تکون دادم و روی صندلی رو به روش نشستم.

-حال پدر چطوره؟

-خیلی سلام رسوند. اینم پرونده هایی که خواسته بودین.

نگاهی به پرونده ها انداختم. با اطمینان کامل پوشه رو بستم. نگاههای خیره ی ماریا اذیتم می کرد. سر بلند کردم.

-ممنون، همه چی واضح و کامله.

ماریا با غرور و طنازی پا روی پا انداخت. نگاه خیره اش هنوز روم بود.

-این اطمینان رو بهت میدم که از همکاری با من و پدر پشیمون نمیشی.

علیرام بلند شد.

-من باید به جلسه بعدی برسم. قرار ملاقات بعدی رو به مشاور میگم تا باهاتون ست کنه.

ماریا که دوست نداشت به این زودی بره، بی میل از روی صندلی بلند شد. علیرام خداحافظی کوتاهی کردو از اتاق بیرون اومد. نفسش رو آسوده بیرون داد و به سمت اتاقش به راه افتاد.

-خانم منشی، جلسه ی بعدی چه ساعتی هست؟

منشی به دنبال علیرام وارد اتاق شد.

-هفته ی آینده یه فشن شو توی جردن داریم برای معرفی لباسهای پاییزی. تا چند دقیقه ی دیگه طراح ها و مشاور برگزاری مراسم تشریف میارن.

-خوبه، اومدن خبرم کن.

منشی از اتاق بیرون رفت. شماره ی بن سان رو گرفت.

-جونم داداش؟

-کجایی تو؟

-استودیو!

-پاشو بیا، دست تنهام. اون دختره حتما دوباره کاشتت و نیومده!

صدای شاد بن سان تو گوشی پیچید.

-برعکس، همین یکساعت پیش اینجا بود. قرارداد همکاری رو هم بستیم!

 

نوشته رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۷ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d8%af%db%8c%d8%a7-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-17/feed/ 0
رمان غرقاب پارت ۵۴ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-54/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-54/#comments Thu, 25 Jun 2020 19:27:35 +0000 https://roman-man.ir/?p=5020   آدم، خودش بود و خودش و یک مشت اعمال و یک دلشکستگی از زندگی. از زنده ماندن…باید فکری برایش می کردم و بعد، می رفتم برای یک عمر تنها ماندن و تنهایی را تمرین کردن. غوغایی باید می ساختم که دیدنش در آیینه، من را به گریه نیندازد. این غوغا…تجسم تلخی از نرسیدن بود …

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

آدم، خودش بود و خودش و یک مشت اعمال و یک دلشکستگی از زندگی. از زنده ماندن…باید فکری برایش می کردم و بعد، می رفتم برای یک عمر تنها ماندن و تنهایی را تمرین کردن. غوغایی باید می ساختم که دیدنش در آیینه، من را به گریه نیندازد. این غوغا…تجسم تلخی از نرسیدن بود و من، باید یادش می دادم زندگی، تمام می شود. یک روزی..بالاخره وصل می شویم به همین جا. به همین قبرهای کنده شده ی آماده و بعد…فراموشی! غوغای درونم این را یاد می گرفت، بعدش دیگر تحمل کردن همه چیز برایش راحت تر می شد.

فرم را با چشمانم برانداز کردم، تابلویی آن جا نصب بود با یک آیه که معنی اش را خوب می دانستم و قبل از برداشتن خودکار، زیر لب زمزمه اش کردم” همانا ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم” و بعد جلوی اسم صاحب قبر، درشت نوشتم.

ـ غوغا آراسته….

ـ می گن اون جا خیلی سرده!

لبخند زده و به سمتش چرخیدم. داشت کاپشن بادی ام را به سختی در چمدان جا می داد، به سمتش رفتم تا کمکش کنم و بافت بین دستانم را هم، کنار چمدان پرتاب کردم.

ـ اره…می گن!

ـ نمی شد یه جا دیگه بری. مریض بشی کی ازت مواظبت می کنه؟

بافت را هم داخل چمدان گذاشتم و یک کیف سنگین، روی کاپشن بادی قرار دادم تا باز نشود.

ـ نگران من نباش مامان.

ـ د نمی شه، هی می گی نباش ولی مگه دل من قرار می گیره؟ میعاد بچم از سر غرورش حرف نمی زنه اما هی به پشت سرمون نگاه می کنه که تو بالاخره کی افتخار می دی بری عیادتش. بهش نگفتیم حتی داری می ری. آخه حق بده بهم.

نفس عمیقی کشیدم. جایی که می رفتم بیش تر از هرچیز نیازمند لباس های گرم بود. کمی هم وسایل شخصی، چیز زیادی لازم نبود با خود ببرم.

ـ حق با شماست.

جواب کوتاهم، باعث شد با غم نگاهم کند و من به سمتم کمدم بچرخم. امشب، قرار بود قبل از رفتن ماجرای کامیاب و تبسم و برگشتشان بهم را خودم به اعضای خانواده بگویم. می دانستم در شرایطی که همه بابت رفتن من، در خود فرو رفته اند وقت مناسبی نیست اما نمی شد کامیاب را در این شرایط تنها رها کرد.

ـ غوغا؟

با لبخندی که سخت حفظش کرده بودم چرخیدم. سعی کردم حسرت نگاهم را از چشمان مادرانه اش پنهان کنم.

ـ جایی که می رم یه تیکه از بهشته مامان. جای بدی نیست! اصلا هم نگران چیزی نباش. قول می دم مواظب خودم باشم. الان هم بهتره زودتر چمدون رو جمع کنیم و بریم خونه ی آذربانو، این شام آخر رو کنار هم باشیم.

کلمه ی شام آخر، باعث شد بغضش بشکند و من، با غم به سمتش گام بردارم. محکم نشان دادن خودم، وقتی همه چشمشان به من بود سخت به نظر می رسید. بغلش کردم و آرام زمزمه کردم.

ـ دلم و خون نکن مامان!

ـ دل من خون شد مهم نیست؟ غوغا…چی شد این طوری داری می بری و می ری؟

لبخندم را جان کندم تا حفظ کنم. نشستم کنارش و دستانش را گرفتم، دلم می خواست حسش کنم…به جای تمام روزهایی که حسش نکرده بودم.

ـ مامان، یه اشتباه باید یه جا تموم شه.

ـ کدوم اشتباه؟

به اطرافم زل زدم. به اتاقم…به تمام سال هایی که این جا بزرگ شده بودم، همسر شده بودم…مادر شده بودم…عاشق شده بودم.

ـ من یه مسیر غلط رو تا تهش رفتم. باید برگردم. خیلی سال هارو باید برگردم تا به جاده ی اصلی برسم. من و ببخشید اما خب، من خیلی محکم تربیت نشدم.

دستانش سریعا دور صورت من حلقه زدند و من، به چشمان خیسش نگاه کردم. دلم تنگ می شد؟ برای اشتباهاتم هرگز اما برای آدم های زندگی ام…بارها!

ـ این طوری حرف نزن عزیزم، تو دختر محکمی هستی.

سرم را به چپ و راست تکان دادم. مشکل من، خودم بودم! باید خودم را بین افکارم حل می کردم تا یک خود جدید ساخته می شد. یک خودی که لااقل، فرار کردن بلد نبود.

ـ من برای راضی نگه داشتن بقیه همیشه از خودم گذشتم. یه آدم فراری بودم از زندگی. یه آدمی که اشتباهاتش و با یه اشتباه جدید جبران می کرد، یه آدم که خودش و دوست نداشت. مامان…من، می دونم روزای سختی در پیشه اما از پسش برمیایم. یعنی باید بیایم. فقط لطفا تحمل کنین و نگران من نباشین. بعضی وقت ها خلوت کردن…اساسی ترین نیازه یه آدم!

دیگر حرفی نزد، فقط نگاه غم گرفته اش را دوخت توی چشمانم و من، آرام صورتش را بوسیدم. بعد بستن چمدان، همراه مامان و پدر، سه تایی به خانه ی آذربانو رفتیم. بانو، بی حوصله بود. سعی کردم لبخند بزنم، شوخی کنم و او با بی اعصابی هربار من را می راند. کامیاب، خیلی حرف نمی زد. عمه مدام می نشست کنار مامان و دوتایی اشک از چشم پاک می کردند و میثاق…دیگر نگاهش لااقل کینه ای نداشت.

شام را وقتی خوردیم که همه ی خاندان آراسته، در بهت و سکوت غم انگیزی فرو رفته بودند. حاضر بودم قسم بخورم نصف بیش تر غذای بشقاب تمامی مان مانده بود. بعد هم بدون تلاش برای تمیز کردن میز، همه بلند و پراکنده شدند. من ماندم و یک میز و صندلی های خالی پشتش و بشقاب های نیمه خورده!
نفس کشیدم…

من…بارها نفس کشیدم تا همان وسط خم نشوم. نشکنم…نبارم!

بشقاب هارا یکی یکی خودم جمع کردم، به آشپزخانه بردم و پرستار بانو با لبخندی تشکرآمیز تماشایم کرد. میز که جمع شد، فکرهای من هم از زیر دست و بالم جمع شده بودند و من، باز توانسته بودم لبخند روی لب هایم بچسبانم و به پذیرایی سوت و کور خانه برگردم.

ـ ببخشید!

همه نگاه ها چرخید سمت من، لبخندم را کش دادم و به سمت کامیاب گام برداشتم. متعجب نگاهم کرد. روی دسته ی مبلی که نشسته بود، نشستم و دستش را گرفتم. جا خورده بود و همه…عجیب نگاهمان می کردند.

ـ یه موردی رو می خواستم بگم.

کامیاب آرام صدایم کرد و من بی توجه و با همان لبخند، زمزمه کردم.

ـ همه خوب می دونین، کامیاب به خاطر من…زندگیش رو بهم زد. به خاطر این که من، دیگه با مسببین حال بدم روبرو نشم.

آذربانو، سر عصایش را در دستش چرخاند و بعد، آن را محکم روی زمین کوبید.

ـ حرفت و کوتاه کن!

چشمانم را دوختم بین نگاه محکمش، کامیاب باز هم صدایم کرد و من، طبق درخواست آذربانو حرفم را کوتاه کردم.

ـ قراره بهم رجوع کنن.

نگفتم دیگر که حتی طلاق هم نگرفته بودند، همه شوکه زل زدند به صورت من اما آذربانو، انگار می دانست. انگار همه چیز را می دانست که فقط سکوت کرد و من، برای درآوردن جمع از بهت، نجوا کردم.

ـ من که دارم می رم. کامیاب و تبسم هم نیاز دارن که یکم، به زندگی و رابطشون برسن تا بتونن همه چیز رو از نو شروع کنن. فقط خواستم امشب بگم تا همه بدونین…من از صمیم قلب راضی ام به این برگشت، همون موقع هم اگر یکم شرایط روحیم خوب بود نمی ذاشتم همچین بلایی سر زندگیشون بیارن. ازتون می خوام…برای این که لااقل بعد چندسال، یکم روح زندگی به این خونه و خانواده برگرده، مانعشون نباشین…آذربانو….

نگذاشت حرفم را تکمیل کنم. بانو مادر بود…مادری که در پس تمام شیطنت ها و سرزندگی هایش، حواسش به فرزندانش نیز بود.

ـ نگران این دوتا نباش. این نره خر بلده گلیمش و از آب بیرون بکشه. بهت قول می دم فردا دست دختره رو می گیره میاره این جا، برای من فیلم فارسی قدیم زنده اجرا می کنه. تو حواست به خودت و سفرت باشه. اون دختر اگر راضی شه به رجوع، از سر پسر منم زیادیه..سنگی قرار نیست افتاده بشه وسط.

لبخند زدم، لبخندی که کمرنگ روی لب های من نشست و کامیابی که برعکس همیشه، واکنشی به حرف های آذربانو نشان نداد. فقط من را نگاه کرد، من را با چشمانش کاوید و من…لبخندم را به ماهی که از پشت پنجره به چشم می آمد بخشیدم.

ـ حالا عمه، اون جایی که میری دقیقا کجاست؟

باز همه سکوت کردند. دلشان گرفت و خب، این رسم زمانه بود. صدایم نلرزید…قلبم اما چرا. جدی جدی داشتم می رفتم سمتی که او زیر آسمانش نبود؟
ـ کوهرنگ…چهارمحال بختیاری!

***********************************************************************
با وجود این که صبح زود باید حرکت می کردم، اما خواب به چشمم راه نمی یافت. خسته بودم. هم خودم، هم جسمم، هم روح و هم پلک هایم. با این وجود نشسته بودم کنار باغ و داشتم به سکون شبانگاهی اش نگاه می کردم. به خاطراتم…به غوغایی که این جا رشد کرد اما بالغ…نشد!

دستم را روی صورتم کشیدم و نفس خسته ای بیرون فرستادم. روزگارم به چیزی نزدیک شده بود که دیگر حتی، نمی توانستم اشکی برایش بریزم. حس می کردم هرکارم بیش تر زخمم را دست کاری می کند. رو آورده بودم به بی خیالی…به بی عاری!

صدای پیامک موبایلم، آن هم ساعت دو نیمه شب باعث شد بلرزم. می ترسیدم..از باز کردن پیام و نگاه کردن به چیزی که ممکن عایدم شود هراس داشتم، هراسی وهم آلود! موبایل را طولانی بین دستانم نگه داشتم و بعد، به محض خواندن پیام حس کردم توی دهان خاک ریختند. نفسم، رفت…دیگر برنگشت!

” می خوام ببینمت”

خیره ماندم به متن پیام، به اسم غریبانه اش و با پیام بعدی، خاک را تف کردم روی زمین قلبم. داشت زنده به گورم می کرد.

” دم درم….منتظرت می مونم! شده تا صبح”

می دانستم می ماند و می دانست بیدارم. باز به باغ زل زدم. به نظرم تمام داستان های عاشقانه، نیاز داشتند به یک پایان باشکوه! هرچند غمگین و هرچند سخت، باید یک نقطه ته قصه ها می گذاشتیم. باید سرنوشت هارا مشخص می کردیم…راه هارا جدا می کردیم. وقتی داشتم روی سنگ های باغ راه می رفتم تا به در برسم، با خودم یک نقطه ی بزرگ را حمل می کردم. یک نقطه که درست پرتش کنم آخر راهمان! همان جا بماند. تمام کند و تمام شویم. در را باز کردم، چشمانم دو دو زد بین تاریکی، در قسمت کوتاه مسقف بین در و کوچه ایستادم و چشم چرخاندم برای دیدن مردی که انگار، از وسط تاریکی داشت سایه اش را جلوتر از تنش…به دیدارم می فرستاد!

به دیدار خداحافظی!

یک جایی وسط شعرها، خوانده بودم که زن ها با گوش عاشق می شوند و من، با صدای قدم هایش هم گوش هایم عاشق شد و بعد…یادش آمد باید فارغ شود. نگاهش کردم و او، نگاه که نه…با پلک هایش نوازشم کرد. با پلک هایی خسته، صورتی درهم و اخم هایی که انگار یادشان رفته بود یک روزی این مرد، لبخند زدن یاد من داده بود. سیب گلوی جفتمان، باهم سقوط کرد.

ـ غوغا!

هیچ مردی، دیگر نمی توانست در زندگی ام این چنین غوغا کند. با یک کلمه، با یک لحن، با یک صدای منحصر به فرد خش دار! او غوغا گفت و قلب من، صدای آشنایش را شنید و غوغا کرد. خودش را به در و دیوار زندانش کوفت و فریاد کشید” نامرد صدایم می کند” پلک هایم لرزیدند. قلبم احوالم را نمی دید که سرگردانم می کرد؟

ـ غوغای من!

چشم بستم. دستم را هم چسباندم به دیوار. حالا هردو زیر قسمت مسقف جلوی در بودیم. در تاریک ترین نقطه، بی رحم ترین نقطه!

ـ ببین من و!

پلک باز نکردم، بوی ادکلن نمی داد اما، یک بویی می داد شبیه بوی خاک. شبیه بوی باران…شبیه بغض خاک خورده. شبیه یک عصر جمعه!

ـ علی ام!

علی بود، علی من! همانی که اولین لحظه های آشنایی اصرار داشت بگوید علی هستم و من شخصیتش را شناختم. با لبخند…با حمایت…با دوست داشتن هایش در همان شبی که گفت، در دلم غوغاست اما رازداری بهتر است و بعدش، من فهمیدم دلش را باخته و دلم را باخته ام. همان شبی که کنار خیابان توقف کردم و به او زنگ زدم، پرسیدم علی…تو من را دوست داری؟ و او گفت دارم. محکم هم گفت. همان وقتی که گردنبند قو را انداخت دور گردنم، من را بوسید و خدایا…کاش می شد ذهنم را هم مثل قلبم زندانی می کردم.

ـ غوغا؟

لرزیدن صدایش، با لرزیدن پلکم همراه بود. بازشان کردم و او هم مثل من کف دستش را چسبانده بود به دیوار.

ـ می خوای بری؟

هذیان وار بود صدایش، شبیه من…شبی که فهمیدم چه کرده با هردویمان.

ـ غوغا، برم جلوی میعاد زانو بزنم؟ جلوی پدرت؟ جلوی مادرت؟ میعاد ببخشتم، پدرت ببخشتم…مادرت ببخشتم..تموم می کنی این کابوس و؟

ناباورانه نگاهش کردم، کف دستش شد مشت و روی دیوار کوبیده شد.

ـ بی انصاف!

سرم خم شد، دستش اما سریع زیر چانه ام نشست و بالا کشیدش. می مردم برای نگاه خیس مردی که مغرور و در اوج دیده بودمش. مردی که از هیچ نمی ترسید و حالا، چشمانش ترسیده بود.

ـ چیکار کنم نری؟

وحشتناک ترین سوال دنیا همین بود. همان جایی که عاشق کاسه ی چه کنم چه کنم دست می گرفت و می گفت، چه کنم نروی؟ مبهوت نگاهش کردم و او، دستش را سر داد سمت من و سینه ام. قلبم را لمس کرد و دلم را، از قفس آزاد کرد. پر کشید سمتش.

ـ علی.

و انگار همین، همین یک کلمه را باید می گفتم تا نفس بکشد و بعد، نفسم را قطع کند. پیشانی اش را بعد شنیدن اسمش چسباند به پیشانی من و این اتصال، باعث شد سلول به سلول بدنمان، حیرت کنند از این همه داغی و سردی!

ـ جان علی؟

با صدای خش داری مردانه گفت. چشم بست و چشم بستم! کف دستانمان باز چسبید کنار هم روی دیوار و پیشانی هایمان، جدا نمی شدند از هم.

ـ غوغا…

بغضم شکست.

ـ علی؟

حسرت ها داشت صدایمان، حسرتی که داشت می کشت و شرحه شرحه مان می کرد.

ـ هرکاری می کنم میعاد ببخشه من و، هرکاری غوغا…فقط زمان بده بهم. زمان بده…

ـ دیگه فایده ای نداره!

سرش را عقب کشید و انگار، توی مغزم چیزی تکان خورد. دستم روی دیوار لرزید و او، با خشی که از سر درماندگی روی صدایش رد انداخته بود لب زد.

ـ جبران می کنم…

ـ فایده نداره.

فقط نگاهم کرد و من، اشکم ریخت. دستم را این بار من روی قلب این مرد گذاشتم. ضربانی نداشت انگار.

ـ من…بخشیدمت!

فقط به نگاهش ادامه داد. نگاهی ناباورانه و مرده! صدای من شبیه رعد و برقی بود در یک شب تابستانی.

ـ من، عشقت رو توی قلبم پذیرفتم. پس بخشیدمت. مگه می شه گفت عاشقم و نبخشم؟ مگه می شه؟ عشق آدم و مادر می کنه علی…مادرا همه چیز و می بخشن، همه چیز و…من عاشق بخشیدمت.

چشمانش پر شده بود. من دیدم و کاش نمی دیدم. قلبش، هنوز انگار نمی زد.

ـ ولی..ولی…نمی شه. نمی شه من میعاد رو روی صندلی چرخ دار ببینم و با مسببش برم توی خیابون راه برم، دیوونگی کنم، بخندم…حرف های عاشقونه بزنم و برادرم، توی هر جمله اش هزاربار زبونش بگیره و مادرم دلش خون شه براش. نمی شه. به خدا نمی شه من بیام بغلت و برادرم، ببینه و حتی نتونه راه بره. علی… نمی تونم… نمی تونم…من عاشق، بخشیدم. ولی من خواهر نمی تونم قبولت کنم.

مرده بود؟ مرده ای که چشمانش را پر کرده بودند و او، اشک نمی ریخت. قد بلند، اندامی ستبر و چهارشانه، صورتی مردانه و جاافتاده و قلبی…امان از همان قلب.

ـ نمی شه علی عابدینی.

دستش از روی دیوار سر خورد، شبیه دست من! صدایم خش برداشت.

ـ بعضی آدما توی طالع هم نیستن. توی طالعم نبودی…

باز فقط به نگاهش ادامه داد و من، حسرت زده، نگاهش کردم و پلک بستم تا بچرخم و بروم که صدایم کرد. صدایی که از رویش یکی رد شده بود.

ـ غوغا؟

چرخیدم. تمام صورتم را با دقت برانداز کرد. می دانی شبیه چه بود؟ شبیه آدمی سر شده و تمام شده. انگار ناباوری بزرگی توی احوالش خانه کرده بود و یک بغضی که مردانه جلویش سد ساخته بود. وقتی دوباره جلو آمد، فکر هم نمی کردم پیشانی اش را باز بچسباند به سر من و در همان حال، چیزی از جیبش دربیاورد. نگاهم بارید و دستان او، دور گردنم حلقه شدند. سردی جسمی دور گردنم حس شد و وقتی آویزان شدنش را حس کردم، پیشانی اش را عقب کشید. سرم را گرفت سمت خودش، روی موهایم بوسه ای محکم کاشت

و بعد…تند و عجولانه چرخید و از جلوی دیدم محو شد. سایه اش هم دیگر نبود و من، وارفته با پاهایی که کم آورده بودند همان جا ماندم. شبیه آخرین بازمانده ی یک جنگ.

وقتی وارد باغ شدم و در را بستم، همان جا روی سنگ ها تکیه زده و سر خوردم پایین. دستم نشست دور گردنم و پلاک را دید. ناباورانه خندیدم و بعد، ته خنده ام به یک بغض و یک گریه ی بی صدا تبدیل شد. سه ضلعی رابطه ی مارا، حال بد میعاد تمام کرد. من با مسبب حال بدش جلوی چشمانش، نتوانستم خوش باشم و پراندمش. گردنبند را اما، دیگر پسش نمی دادم. این قوی تنها، برخلاف گردنبند قبلی که یک جفت قو بود نشان می داد چه زود مفرد شدم و تنهایی، انگار سهم قویی بود که جفتش را از دست می داد.

برای همیشه!

” نرو
دوباره نشکن این شکسته رو
نزار بگیره جاتو غم نرو
که عاشقت بباره کم نرو
بمون بمون
به حرمت روزای رفتمون
نزار بیفتم از نفس بمون
منو نذار تو این قفس بمون
نرو نرو”
*******************************************************

۲۰۲۱″ کوهرنگ”

ـ خانم دکتر، نمی شه بکشید؟

دفترچه ی روستایی را به سمتش گرفتم و لبخندی هم روی لب کاشتم. از وقتی آمده بود ورد زبانش همین بود.

ـ عفونت داره دندونت، بذار اول عفونتش حل بشه بعد راجع به نگه داشتن یا کشیدنش حرف می زنیم آمیرزا! چقدر غر می زنی شما. خدا به بی بی صبر بده.

چپ چپ نگاهم کرد و من خندیدم، از روی یونیت برخاست و با دستی که روی دهان قرار داده بود، غر زد.

ـ یه دکتر ناشی می فرستن برامون، همین می شه.

با حفظ لبخندم نگاهش کردم. بدون ذره ای ناراحتی از حرفی که زد. خنده ام جری ترش کرد که بلند شد و کتش را هم برداشت.

ـ نمی فهمه دندونم درد داره. هی می گه عفونت داره. بگو بلد نیستم بکشم.

خندیدم، تا خروجش از اتاق ساده ی درمانگاهی، با چشم بدرقه اش کردم و به محض رفتنش، با یک خستگی غیرقابل توصیف، روی صندلی نشستم. چشمانم می سوخت. آتش گرفتن خانه ی یکی از اهالی روستا، شب گذشته نگذاشته بود خواب به چشمم بیاید. من هم مثل تمام خانواده های دیگر برای کمک رفته بودم و در نبود دکتر روستا، مجبور شده بودم با همه ی اطلاعات کمم کار پانسمان سوختگی دست مرد خانواده را به عهده بگیرم و بعد، با وانت علی بابا به سمت مرکز شهر هدایتشان کنم.

از اتاقی که متعلق به دندانپزشکی روستا بود، بیرون زدم و خودم را به تک اتاق کناری اش، که برای پزشکان در نظر گرفته بودند رساندم. شب هارا همان جا می ماندم چون، پزشک اصلی روستا و همسرش، اتاق جداگانه ای داشتند. شعله ی بخاری قدیمی را زیاد کردم و حین بیرون کشیدن دستکش از دست هایم، خودم را به آن چسباندم. پلک هایم تمنای خواب داشتند و من، به سختی داشتم جلویشان را می گرفتم.

ـ خانم دکتر؟

در اتاق که به ضرب باز شد، چرخیدم و با دیدن محمد پسرده ساله ی یکی از اهالی، لبخند زدم.

ـ جانم؟

ـ دکتر جدید آمد!

نگاهم به سمت دستکش های افتاده روی زمین چرخید. از فکر دوباره دست کردنشان و قرار گرفتن در سرمای هوای بیرون، اخم هایم درهم شد و با این حال سعی کردم لحنم آرام باشد.

ـ باشه پسرگل، میام الان.

او رفت، بدون بستن در و سوز داخل شده تنم را لرزاند. این روستا در دل کوهرنگ، آن قدری سرد بود که من حتی در بهارش هم لباس بافت به تن می کردم چه رسد به اسفندماهی که در آن بودیم. دستکش هارا از زمین برداشته و دوباره پوشیدم. از ساختمان که خارج شدم، ماشین هم داخل محوطه ی درمانگاه شده بود. همان بالای تک پله منتظر ایستادم و وقتی دختر و پسرجوانی از اتوموبیل پیاده شدند، سلام بلندی دادم.

سرهردونفرشان چرخید و من، تک پله را پایین آمدم. باد داشت پوستم را می سوزاند.

ـ غوغا آراسته هستم. دندانپزشک روستا!

لبخند روی لب های جفتشان نقش بست و دختر ریز نقش کمی جلوتر آمد. دست دراز شده ام را فشرد و با صدایی نازک لب زد.

ـ نجمه سمایی هستم. ایشونم همسرم دکتر علی سیدی. جایگزین شما…

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۴ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-54/feed/ 2
رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۱ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-41/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-41/#comments Mon, 22 Jun 2020 17:44:03 +0000 https://roman-man.ir/?p=5017   باورم نمیشد این دختری که الان توی فیلم داشت لبهای نیما رو از جاش میکند من بودم ، ناباور خودم روی تخت جلو کشیدم و با دقت بیشتری نگاه کردم که با کاری که تو فیلم کردم و میخواستم نیما رو به زور وادار به رابطه کنم با حرص ملافه توی دستم مشت کردم …

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

باورم نمیشد این دختری که الان توی فیلم داشت لبهای نیما رو از جاش میکند من بودم ، ناباور خودم روی تخت جلو کشیدم و با دقت بیشتری نگاه کردم

که با کاری که تو فیلم کردم و میخواستم نیما رو به زور وادار به رابطه کنم با حرص ملافه توی دستم مشت کردم و ناباور پلکی زدم که قطره اشکی از گوشه چشمم تا روی گونه ام راه باز کرد

باورم نمیشد این دختری که توی فلیم خودش رو به زور به نیما چسبونده بود و عشقم عشقم به نافش میبست من بوده باشم ؟!

آب دهنم رو با بغض قورت دادم و برای ثانیه‌ای هم نمیتونستم نگاه از صفحه تلوزیون بگیرم و هر لحظه ای که میگذشت حس میکردم چطور قلبم در حال مچاله شدنه

زیاد از فیلم ندیده بودم که یکدفعه نیما خم شد و تلوزیون رو خاموش کرد که با دیدن صورت از خشم سرخ شده ام با تمسخر خندید و گفت :

_حالا نمیخواد خجالت بکشی !!

دستام از زور حرص میلرزیدن و انگار لال شده باشم لبام برای گفتن هیچ حرفی تکون نمیخوردن ، که به‌ طرفم اومد و درحالیکه خم میشد دستش رو‌ نوازش وار روی بازوی برهنه ام کشید و گفت :

_حالا که فکر میکنم با دیدن فیلم دلم باز هوای شیطنتات رو کرده با یه دور دیگه چطوری هووووم ؟!

با این حرفش خشمم به قدری اوج گرفت که عصبی با کف دست آنچنان محکم به پیشونیش کوبیدم که با پشت روی زمین افتاد

عصبی بلند جیغ کشیدم :

_دستت رو بکش کثافت….چی پیش خودت فکر کردی هااااا ؟!

بدون توجه به صورت بُهت زده اش گیج چرخی دور خودم زدم و دنبال لباسام نگاهم رو به اطراف چرخوندم که با دیدنشون که پایین تخت افتاده بودن با عجله چنگشون زدم

با گریه هایی که برای ثانیه ای هم قطع نمیشدن ملافه رو دور خودم محکم گرفتم ولی همین که خواستم وارد حمام بشم نیما پاشو لای در گذاشت و حرصی گفت :

_کجا ؟! من که همه چیتو دیدم دیگه از کی خودت رو پنهون میکنی هااا قدیسه خانوم ؟!

چی ؟! قدیسه ؟!
از اینکه داشت یه جورایی بهم تیکه مینداخت که فقط ادعای پاکی داشتی ولی آخرش خودت سر از تختم درآوردی بغض به گلوم چنگ انداخت و بی اختیار دستم روی دستگیره شُل شد

و ملافه از بین دستای لرزونم سُر خورد و همراه با لباسا پخش زمین شد ، نگاهش روی تنم چرخید و با رسیدن به صورت گریونم ماتش برد

سرم گیج رفت و نزدیک بود زمین بخورم که با یه حرکت توی آغوشش کشیدم ، بالاخره بغضم ترکید و میون گریه بریده بریده نالیدم :

_ول…ولم کن لعنتی

مشت محکمی به سینه اش کوبیدم و‌ با خشمی که درونم زبونه میکشید اضافه کردم :

_خوشحال باش که به آرزوت رسیدی

نمیدونم چی شد که یکدفعه عصبی پوووف کلافه ای کشید و بدون اینکه جوابی بهم بده رهام کرد و ازم فاصله گرفت ، با بیرون رفتنش از اتاق پخش زمین شدم و هق هق دردناکم سکوت فضا رو شکست

اینقدر گریه کردم که دیگه نایی توی تنم نمونده بود و بدنم از درون میلرزید به سختی تن خسته ام روی زمین کشیدم و درحالیکه لباسای روی زمین پخش شده ام رو جمع میکردم

سعی کردم اونا رو تنم کنم ولی حسی توی تنم نمونده بود و انگار فلج شده باشم دیگه قدرت تکون دادن دستامو نداشتم بی جون سرم رو به دیوار حمام تکیه دادم

چشمام از فرط زجه هام میسوخت و سنگین شده بود کم کم بدنم بی جون شد و داشت چشمام روی هم میرفت که در اتاق باز شد ، از لای پلکای نیمه بازم نیما رو دیدم که با دو به سمتم میومد دیگه هیچی نفهمیدم و‌ بیهوش شدم

نمیدونم چقدر بیهوش بودم که با فرو رفتن چیزی نوک تیزی توی دستم سرم کج شد و ناله بی جونی از بین لبهام بیرون اومد

حس میکردم چند نفر بالای سرم هستن سنگینی نگاهشون رو‌ حس میکردم ولی قدرت باز کردن چشمام رو نداشتم و باز توی دنیای بی خبری فرو رفتم

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با حس نوازش موهام بیدار شدم و به سختی لای پلکای سنگین شده ام رو باز کردم که با دیدن کسی که کنارم روی تخت نشسته بود آروم لب زدم :

_م….ن من کجام ؟!

نیما دستش رو پس کشید و درحالیکه دقیق نگاهش رو توی صورتم میچرخوند بی توجه به حرفم سوالی پرسید :

_حالت خوبه ؟!

گیج و بدون پلک زدن خیره صورتش شدم ، من اینجا پیش این مرد چیکار میکردم ؟!

انگار حافظه ام رو پاک کرده باشن هیچی به خاطرم نمیومد به سختی درحالیکه سعی میکردم روی تخت بشینم لرزون لب زدم :

_گفتم اینجا کجاست ؟!

پووووف کلافه ای کشید

_یعنی میخوای بگی هیچی از دیشب و‌ اینکه توی حموم غش کردی یادت نمیاد‌؟!

با این حرفش انگار تازه کم کم داشت بدبختیام یادم میومد وحشت زده خشکم زد و بدون توجه به سِرُم توی دستم ، هیستریک وار شروع کردم به جیغ زدن ، نیما که سعی میکرد آرومم کنه رو به عقب هُل دادم و بلند جیغ زدم

_خدااااا حالا با چه رویی برگردم خونه

انگار دیوونه شده باشم و تازه فهمیده باشم چه خاکی تو سرم شده شروع کردم به سر و صورت خودم سیلی زدن و موهام رو کشیدن که نیما دستام با حرص گرفت و عصبی فریاد کشید :

_اههههه خفه شوووو !!

صورتم از جای رد ناخن هام میسوخت و با بغض که لحظه به لحظه توی گلوم بزرگتر میشد نگاهم رو توی صورتش چرخوندم و به اجبار لب زدم :

_تو تو باید مسولیت این اتفاق رو گردن بگیری بالاخره تو بودی که بکار….تم رو گرفتی

با این حرفم چشماش از کینه و شرارت برقی زدن و با پوزخندی گوشه لبش حرفی زد که نفسم گرفت و سینه ام برای بلیعدن ذره ای هوا به خِس خِس افتاد

 

_مسؤلیت چی چی رو گردن بگیرم ؟! اینقدر اُمُل نباش این روابط الان همه جا آزاد و عادین دیگه

سِرُم از دستم بیرون زده بود و خون بود که روی بند بندانگشتام جاری شده بود ولی بی توجه بهش ، دستمو روی سینه‌ام گذاشتم و با حس بدی که از حرفاش گریبان گیرم شده بود زیرلب بهت زده زمزمه کردم :

_اُمُلم ؟!

بی توجه به حرفم دست خونیم رو گرفت و گفت :

_اههههه ببین چیکار کردی ؟!

چند برگه از دستمال کاغذی روی میز برداشت و سعی کرد خون های روی دستم رو پاک کنه که عصبی دستم رو پس کشیدم و با نفس نفس نالیدم :

_ولمممم کن ….تو جواب سوال من رو بده ؟! چون گفتم مسؤلیتش رو گردن بگیر شدم اُمُل ؟؟!

با دیدن حرکتم عصبی از کنارم بلند شد و گفت :

_آره کافیه یه نگاه به دخترای دور و‌ برت بندازی میفهمی منظورم چیه !!

از اینکه من رو با دخترای هرزه دور و برش یکی میدونست بغض به گلوم چنگ انداخت و حرصی لب زدم :

_اگه بک….ارت یه دختر برای تو چیز پیش پا افتاده و عادیه برای من همه زندگیم بوده شرف و آبرومه

بی حوصله دستی روی هوا تکون داد

_هه شرف و آبرو ؟! گوشم از این حرفا پره

معلوم بود نمیخواد مسؤلیت هیچی رو گردن بگیره و یه جورایی داشت خودش رو‌به کوچه علی چپ میزد ولی من کسی نبودم که بتونه به این راحتی بازیم بده و دستم بندازه

_من….منظورت از این حرفا چیه ؟!

دست به سینه به دیوار روبه روم تکیه زد و درحالکیه مرموز نگاهی بهم مینداخت گفت :

_یعنی اینکه هر دومون توی حال خودمون نبودیم و دوتایی مقصریم….. وووو در ضمن افتخار این رو‌ بهت میدم که بشی معشوقم چون مزه ات از دیشب هنوز زیر زبونمه !!

چی ؟! این پیش خودش چی فکر کرده ؟!
درحالیکه اشکام همینطوری از چشمام پایین میومدن و به شدت رقت انگیز شده بودم خشمگین بالشت رو از کنارم برداشتم و درحالیکه به طرفش پرت میکردم از ته دل جیغ کشیدم :

_کثااااااافت

بالشت تخت سینه اش کوبیده شد و روی زمین افتاد ولی اون بدون اینکه کوچیکترین تکونی به خودش بده هنوز همونجا ایستاده بود

بلند شدم و با قدمای نامتعادل ، باقی وسایلم که هنوز پخش زمین بودن رو جمع کردم و درحالیکه رو به روش می ایستادم آب دهنم رو جلوش روی زمین توووف کردم و با نفرت غریدم :

_ توووف به شرف و غیرتت بیاد عوضی ….امیدوارم دیگه هیچ وقت چشمم بهت نیفته

در مقابل چشمای بی روحش از خونه نفرین شده اش بیرون زدم و با تنی خسته شروع کردم به راه رفتن ….خدایا چطوری حالا با این سروضعم خونه میرفتم ؟!
اصلا میگفتم دیشب کدوم جهنم دره ای بودم؟!

 

” نیما “

از پشت پنجره قدی اتاق شاهد دور شدن دختری بودم که به فکر خودش تموم داراییش که بکار…تش بود رو من ازش گرفته بودم ، هرچند با دیدن صورت گریون و ناراحتش لحظه ای از اینکه بهش دروغ گفتم

عذاب وجدان گریبان گیرم شد ولی با یادآوری اینکه این دختر خواهر امیرعلیه باز خشم جلوی چشمام رو گرفت و با بی رحمی تموم اون فیلم کذایی رو براش گذاشتم

میخواستم زجر بکشه و ذره ذره جلوی چشمای امیرعلی نابود شه ، با دیدن فیلم اشک داخل چشماش حلقه زد و ناباور به صفحه تلوزیون زُل زده بود

زودی تلوزیون رو خاموش کردم چون اگه بیشتر میدید اونوقت دروغم لو میرفت و میفهمید واقعا باهاش رابطه ای نداشتم و اونی که با وجود همه چی پَسش زده ، من بودم

عصبی پرده رو کنار زدم و از پشت پنجره کنار رفتم ، نمیدونم چرا با وجود احساس رضایتی که از کارم داشتم باز نمیتونستم فکر اون دختر رو از سرم بیرون کنم و مداوم چشمای اشکیش جلوی چشمام نقش میبست

کلافه چنگی توی موهام زدم و عصبی فریاد زدم :

_اهههههه لعنتی

عصبی شروع کردم به راه رفتن و طول اتاق رو بالا پایین کردن ولی به جایی اینکه آروم بگیرم بدتر بیقرار شدم

برای رهایی از فکرایی که توی سرم چرخ میخورد پشت میز کارم نشستم و لب تاپ روشن کردم بلکه خودم رو سرگرم کنم ولی هنوز صفحه اش کامل لود نشده بود

که با فکر به اینکه الان با این وضعیت بهم ریخته و آشفته اش چطوری میخواد به خونه اش برگرده بدون اینکه به عواقبش فکر کنم ، لب تاپ با یه حرکت خاموش کردم و درحالیکه کتم رو چنگ میزدم با عجله از خونه بیرون زدم

آروم چند خیابون رو‌ رد کردم ولی هیچ خبری ازش نبود ، انگار آب شده باشه و به زمین رفته باشه هیچ اثری از اون دختره نبود عصبی توی خیابون اصلی پیچیدم که یه لحظه حس کردم دیدمش

خوب که دقت کردم از روی لباسای تنش مطمعن شدم که خودشه ، گیج و کج و کوله راه میرفت و انگار اصلا توی این دنیا نیست اصلا حواسش به اطرافش نبود

کلافه فرمون بین دستام فشردم و تا خواستم به سمتش برم ، ماشین مدل بالایی بهش نزدیک شد و درحالیکه قدم به قدم باهاش جلو میرفت ازش میخواست سوار شه

ولی آیناز گیج تر از اونی بود که حتی متوجه ماشینه شده باشه ، پسره وقتی اوضاع اینجوری دید ماشینش رو پارک کرد و جلوی چشمای متعجبم پیاده شد و با حالت طلبکاری سد راه آیناز شد

برای اینکه دقیق بفهمم موضوع از چه قراره ماشین گوشه ای پارک کردم و با دقت خیره حرکاتشون شدم که با دیدن کاری که پسره کرد جفت ابروهام با تعجب بالا پرید

 

دستش رو نوازش وار روی گونه آیناز کشید و نمیدونم چی بهش گفت که آیناز عصبی سیلی محکمی توی صورتش کوبید که پسره درست عین گاو زخمی که از گوشاش دود بیرون میزنه

به سمت آیناز یورش برد و دستش رو‌گرفت و به زور قصد داشت سوار ماشینش کنه ، با دیدن این حرکتش و تقلا کردن آیناز عصبی از ماشین پیاده شدم

و با چند قدم بلند خودم رو بهش رسوندم و عصبی از پشت سر روی شونه اش کوبیدم

_هوووی داداش چیکار میکنی !!

بدون اینکه به سمتم برگرده عصبی گفت :

_به شما مربوط نیست برو رد کارت

دیگه داشت اعصابمو بهم میریخت خشن یقه اش رو از پشت گرفتم و کشیدم که به سمتم برگشت و شاکی گفت :

_چیه دار…….

نزاشتم باقی حرف از دهنش بیرون بیاد و مشتم رو آنچنان محکم توی صورتش کوبیدم که تلوتلوخوران چند قدم به عقب برداشت و نقش زمین شد

صورتش از درد توی هم فرو رفته بود و خون بود که از دماغش بیرون میزد ، حرصی انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکونی دادم و هشدار آمیز گفتم :

_بار آخرته که مزاحم خانوم میشی فهمیدی ؟!

دستی به دماغش کشید و با دیدن خون روی دستش آب دهنش روی زمین توووف کرد و خشن گفت :

_میکشمت حرومزاده

به سمتم یورش آورد که جا خالی دادم با نفس نفس سر جاش ایستاد به طرفم چرخید و باز خواست به سمتم بیاد که پامو بلند کردم و لگد محکمی توی شکمش کوبیدم که دادی از درد کشید و روی زمین افتاد

پوزخند به اون که روی زمین به خودش میپیچید زدم و به طرف آیناز برگشتم

_سوار شو میرسونمت !!

چند ثانیه بی روح نگاهم کرد و بعد بدون گفتن کوچکترین حرفی با تنه محکمی که بهم زد از کنارم گذشت

دندونام روی هم سابیدم و خشن به سمتش برگشتم و قبل از اینکه زیاد ازم فاصله بگیره بازوش رو گرفتم

_کجا ؟! با تو بودما

تکونی به دستش داد و درحالیکه سعی داشت ازم فاصله بگیره لرزون گفت :

_دس…تت رو بکش !!

از این که سعی داشت نادیدم بگیره عصبی غریدم :

_یالله کم بازی دربیار سوار شو میرسونمت !!

به طرفم برگشت و درحالیکه نگاه سردش رو توی به چشمام میچرخوند چیزی گفت که بی اختیار دستم دور بازوش شُل شد

 

🍂
🍃🍂
🍂🍃🍂

نوشته رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۱ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%84%d8%a7-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-41/feed/ 4
رمان غرقاب پارت ۵۳ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-53/ https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-53/#comments Sat, 20 Jun 2020 18:52:25 +0000 https://roman-man.ir/?p=5013     ـ من پای کاری که کردم می ایستم…میعاد هرچیزی که بگه، من حاضرم بهش تن بدم…اما…تو پای دلی که بردی، ایستادی؟   داشت من را به چه متهم می کرد؟ لب هایم لرزید و او سر تکان داد.   ـ آدما توی اوج گرفتن می تونن به خیلیا فکر کنن. من اما توی …

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۳ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
 

 

ـ من پای کاری که کردم می ایستم…میعاد هرچیزی که بگه، من حاضرم بهش تن بدم…اما…تو پای دلی که بردی، ایستادی؟

 

داشت من را به چه متهم می کرد؟ لب هایم لرزید و او سر تکان داد.

 

ـ آدما توی اوج گرفتن می تونن به خیلیا فکر کنن. من اما توی سقوط…به تو فکر کردم. 

 

اشک چشمانم را پر کرد، دلم می خواست آرام جلو می رفتم و بغلش می کردم. می گفتم می فهمم که ترسیدی…که همه ی آدم ها می ترسند. می فهمم که عاشق بودی اما….واقعیت جز این بود. عشق و ترس، دلیل ادامه ی یک مسیر که به یک شخص دیگر پیوند خورده را نداشتند. حس کردم توی چشمان او هم، یک آغوش حسرت زنان پر می زند. گردنم را بیش تر به عقب کج کردم. با آن قد بلندش نیاز بود خوب تر ببینمش.

 

ـ علی!

 

دستش را جلوی صورتم نگه داشت به نشانه ی این که حرفی نزنم و بعد، سیبک گلویش مردانه بالا و پایین شد. خوب نگاهم کرد و در نهابت با یک لبخند تلخ لب زد.

 

ـ به جز غوغای عشق تو، درون دل نمی یابم…

 

گفت….رفت سمت ماشینش، سوار شد و با یک دنده عقب ماهرانه، در یکی از فرعی ها ناپدید شد و من همان جا وسط خیابان کم تردد…ماندم و به نقطه ای روی زمین چشم دوختم. دستم آرام آرام بالا آمد، روی گلویم نشست…فشارش داد و انگار همین فشار باعث شد بغضم، پوقی بیرون بپرد. با بی صدایی و به شکلی خفه. دستم را بند صندوق ماشین کردم. خم شدم…قطرات اشکم ریختند و من، به شعر آخرش فکر کردم.

 

گفته بودم خوب است زن ها مردی در زندگی اشان داشته باشند که بلد باشد برایشان شعر بخواند و نازشان را بکشد، کاش تهش هم می گفتم چقدر سخت است زنی مردی داشته باشد که خوب شعر بخواند و خوب نازش را بکشد و بعد، بخواهد فراموشش کند.

 

چقدر سخت و چقدر محال!

 

“خستم از اینکه یه عمر با همه چی سر کردم

کاش به دنیای بچگی برگردم

روزایی که این دل دیوونه خوش باور بود

روزایی که غم بود اما زندگی بهتر بود”

 

بارها به افسانه های عاشقانه فکر کرده بودم. هزاران بار، خواب را از روی چشمانم برداشتند و خودشان جایش نشستند.  فکر کردم…فکر کردم…من، هزاران بار فکر کردم که چرا هیچ عاشقانه ای، به سرانجام خودش نرسیده بود و بعد، تصور کردم شاید، عشق یعنی نرسیدن…من برای آرام کردن قلبم، توجیهات زیادی ردیف کردم و این یکی، از همه شان غم انگیز تر بود. آن قدر غم انگیز که من را با چشمان سرخ از بی خوابی و اشک های شبانه و هق هق های خفه شده در بالش، به دفترخانه رسانده بود تا شاهد طلاق کامیاب و تبسم باشم. آدم هایی که زندگی شان گره خورده بود به زندگی من و چقدر شرمنده ی این گره کور باز نشده ی لعنتی بودم. شاهدینی که انتخاب کرده بود همه از افراد مورد اعتماد اطرافش بودند. آن هایی که می دانستند این پیوند هنوز بریده نشده و آمده بودند خودشان قیچی اش کنند.

 

تبسم، با یک آرایش کامل روی صندلی نشسته بود. از این که ضعفش را نشان نمی داد لذت می بردم. دلم می خواست تمام زن های شکست خورده هم، زیبا شکست می خوردند. کنارش که نشستم، دست سردش را روی دستم گذاشت و فقط یک لبخند تلخ زد. لبخندی که می گفت تو تلاشت را کردی اما…شکسته ها درست نشدند. کامیاب، عصبی طول و عرض محضر را قدم رو می رفت و من از اخم هایش، درد هایش را می دیدم. زندگی من به این نقطه نرسیده بود. چون یکی خودخواهانه تصمیم گرفت بمیرد و یکی سیاه بپوشد. یکی دیگر، خودخواهانه به عشقش فکر کرد و یکی دیگر…به رفتن!

 

ـ لطفا شناسنامه هارو بدین.

 

کامیاب با بلند شدن صدای مرد مسن، دست از راه رفتن برداشت. شناسنامه ی تبسم هم ظاهرا دستش بود که جلو رفت و هردو را روی میز قرار داد. به رنگ قرمزشان نگاه کردم و خب، بین مهرهای طلاق و ازدواج و اسم فرزند و تاریخ تولد آدم ها، کاش سرنوشتشان هم آن جا نوشته می شد.

 

ـ بسیار خب، بیاین جلو، این جارو امضا کنین تا بعد صیغه ی طلاق و جاری کنیم.

 

کامیاب به تبسم خیره شد و من به هردونفرشان. چقدر درد قرار بود بعد از این بکشند و دور از هم بمیرند؟ تبسم مردد نگاهم کرد و بین چشمان آرایش شده اش، اشک نشست و من…آرام، توی سکوت زنگ زده ی محضری که آدم هایش همه انگار سیاه پوش بودند لب زدم.

 

ـ مطمئنی پشیمون نمی شی؟

 

سرش را آرام تکان داد. چشمان خیسش را بست و با مکث ایستاد. وقتی به سمت میز قدم برمی داشت، حس می کردم هرلحظه امکان دارد تا سقوط کند. کامیاب، عقب تر ایستاد و خیره ی صورت او، منتظر ماند اولین امضا را او بزند. نگاه کامیاب به او بود و نگاه او به کاغذی که قرار بود امضا کند. بعد هم…دستش به سمت حلقه اش رفت و از انگشتش بیرونش کشید. کامیاب از پشت به میز تکیه زد و چشم بست و تبسم، حلقه را با صدا روی میز رها کرد.

 

ـ کجا رو امضا کنم؟

 

مرد، به جایی روی کاغذ اشاره کرد و او خم شد. خودکار وسط دستانش لرزید و من، با اشکی که بند نمی آمد به نقطه ی انتهای این مسیر چشم دوختم. ازدواج…چقدر فرآیند عجیبی بود. یک روز همین جا، همین نقطه با لبخند و عشق دستشان نشست برای امضای سند ازدواج و حالا….به گناه چیزی که درونش دخیل نبودند داشتند با خودشان چه می کردند؟

 

امضا را زد، زد و بعد چشمانش را در همان حال بست و من، از جایم بلند شدم. نگاه شکسته ی کامیاب، یک طوری بهت زده به آن برگه خیره بود که هیچ وقت انگار در این دنیا وجود نداشت. دیدن نداشت وقتی قرار بود، خودشان را این وسط جا بگذارند. کاری که من هم داشتم انجامش می دادم. پشت در دفترخانه ایستادم، جایی که نبینم و حال بدشان را لمس نکنم. دستانم می لرزید و گلویم ورم کرده بود. نمی دانم چقدر گذشت، چقدر گذشت که بالاخره تبسم از در بیرون آمد و گیج و گنگ به سمت پله ها گام برداشت.

 

ـ تبسم؟

 

چرخید، من را دید و بلافاصله بغضش با صدای بدی ترکید. به سمتش رفتم و همان طور که اشک می ریختم بغلش کردم. شاید نیاز بود روزهای زیادی گریه کند. صدای همه ی آدم های این قصه زخمی بود.

 

ـ عزیزم.

 

ـ امضا نکرد!

 

شوکه و ناباور، سرم را عقب کشیدم و او، با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و ضعف کرده، سر خورد و روی پله ها نشست. هم پایش خم شدم و صورتم را جلوی صورتش گرفتم.

 

ـ چی گفتی؟

 

هق زد و مشتش را روی سینه اش گذاشت. شبیه زنی بود که او را احیا کرده باشند و او، به باور زنده ماندن نرسیده باشد.

 

ـ امضا نکرد، نکرد….گف… نمی تونم. 

 

متحیر، دست هایم را دو طرف صورتش گذاشتم و او، از من ناباورتر نگاهم کرد. بین اشک ریختن، بین دل دل زدن هایم، بهت زده خندیدم و صدایم توی راهروی دفترخانه انعکاس پیدا کرد، به گوشش رسید و باعث شد سرش را آرام روی شانه ام بگذارد. انگار بعد سال ها زیر آب ماندن، یکی محکم پشت گردنم را گرفت و بیرونم کشید. 

 

ـ خدایا شکر…خدایاشکر..

 

خدایاشکر گفتنم، با بغض همراه بود. با بغضی از سر ناباوری. تبسم را آرام رها کردم و پا داخل دفترخانه گذاشتم. شبیه یک شکست خورده ی ناباور، نشسته بود روی صندلی ها و شاهدینش اطرافش بودند. جلو رفتنم، باعث شد دوستانش عقب بکشند و خودش، با چشمانی سرخ نگاهم کند.

 

ـ غوغا؟

 

خندیدم. خندیدم و او، سر پایین انداخت و با بغضی مردانه لب زد.

 

ـ شرمندتم. نتونستم…نتونستم.

 

دستم را جلو کشیدم. حالا دیگر هیچ کس کنارمان نبود و همین اجازه داد راحت در بغلش قرار بگیرم. دستانش را دورم پیچید و نفس عمیق من، با لرزشی عیان از شادی گره خورد.

 

ـ مرسی…مرسی کامیاب.

 

ـ غوغا…

 

ـ هیچی نگو، شرمنده هم نباش. ممنونم که نذاشتی با عذاب وجدان بهم خوردن زندگیت سر کنم. ممنونم کامیاب…

 

دستانش را محکم تر دورم پیچید و سرش را روی سرم گذاشت. اشک های تندم، صورتم را نم می زدند.

 

ـ آخ کامیاب، بالاخره نفس می کشم. بالاخره می شه نفس کشید.

 

ـ غوغا!

 

گفتن از اسمم آن طور شکسته و شرمنده را نمی خواستم. تنم را عقب کشیدم و اشک هایم را با آن لبخندی که سال ها انقدر عمق درونش ندیده بودم، به رخش کشیدم. چهره اش هنوز ناباور بود.

 

ـ قبول دارم خراب شده. که دیگه نمی شه خیلی چیزا رو جمع کرد اما شما می تونین از پسش بربیاین. می رین پیش مشاور، پیش هرکسی که بتونه بهتون کمک کنه. خودم همه چیز رو به خانواده ها می گم. ترنم که نیست..طرد شده از خانوادش. قرار نیست دیداری صورت بگیره و اذیت بشین. هان؟ فقط تو یکم جلوی زخم زبونت و می گیری و اونم سعی می کنه جلوی یادآوری درداش و بگیره. می شه…نمی شه؟

 

ـ غوغا.

 

غمگین صدایم کرد و من محکم سرم را تکان دادم.

 

ـ اسمم و صدا نکن. سعی نکن از رویا خارجم کنی. کامیاب نتونستی امضا کنی. این یعنی یه ریشه ای هنوز مونده که شخمش نزدین. که می شه ازش یه نهالی سبز بشه. من و ببین، من خیلی جاها به خاطر بقیه از

 

خودم گذشتم. حتی الان و همین لحظه…اما تو من نباش. کامیاب به خدا، اون خونه و آدماش بعد مدت ها به شادی نیاز دارن.

 

ـ غوغا!

 

این بار صدای پرخش، از ورودی دفترخانه می آمد. سرم چرخید و تند اشک هایم را پاک کردم. تبسم بود و چشمان سرخش. باعجله به سمتش رفتم و بعد، دستش را گرفتم و کشیدمش. روبروی کامیاب که رسیدیم دست هردورا بهم چسباندم و دیدم..دیدم لرزیدند و مات این تماس شدند. دلم می خواست بلند بلند گریه کنم.

 

ـ نشد این رابطه بریده بشه. پس وصلش کنین. با جفتتونم. با جفت کله خرابتون که جونتون می ره برای هم و انتر منتر زندگی من شدین. بببن من و تبسم.

 

با اشک نگاهم کرد، اشکی که در چشمان من و نگاه کامیاب هم بود.

 

ـ ترنم اشتباه کرده نه تو….هیچ وقت، خودت و مقصر چیزی که نیستی ندون و بابتش شرمنده نباش. کامیاب؟

 

ناباور بود. هنوز هم باورش نمی شد نتوانسته امضا کند و آن حلقه ی انداخته شده روی میز را محکم بین مشتش گرفته.

 

ـ گناه بلایی که سرم اومد از کسی که بی گناهه نگیر.

 

چیزی نمانده بود که همان وسط، بغضم با صدا بترکد و یک شهر را سیل بردارد. صدایم التماس داشت. باورم نمی شد که امضا نکرده باشد و حالا، نفس بود…هوا بود….یک عشق مرده ی افتاده روی دستان من هم بود که حسرت زده نگاهش دودو می زد روی آن ها. که می گفت ببین توانستند و تو نتوانستی.

 

ـ دلخورین از هم…یه حرمتایی شکسته، درستش کنین. تلاش کنین. باشه؟

 

تبسم با صدای بلندی زیر گریه زد، خم شد و روی همان صندلی کنار کامیاب نشست و من، انگار در چشمانم هزاران مویرگ ترکیده بودند.

 

ـ عموت داشت من و طلاق می داد.

 

ـ اونی که امضا کرد تو بودی نه من.

 

حالا از هم طلبکار شده بودند. با اشک هایی که می ریختند نگاهشان کردم و تبسم، محکم تخت سینه ی کامیاب کوبید. با دلگیری و اشک و غصه هایش.

ـ تو گفتی بیام. تو گفتی نمی خوای دیگه اثری ازم توی زندگیت باشه.

کامیاب نگاهش کرد، توی چشمان اشک آلودش زل زد و بعد نگاه پردردش را دوخت به من. پلک زدم…پلک زدم و او، آرام….شبیه یک نسیم دستانش را جلو برد. دور شانه های لرزان دختر کنارش حلقه کرد و وقتی سر او، روی سینه اش نشست، کامیاب هم صورتش را بین موهای او پنهان کرد و شانه هایش مردانه لرزیدند و من….باز هم لبخند زدم. با حسرتی عمیق اما، شاد بودنی انکار نشدنی. سرم را چرخاندم. دفتردار، سعی داشت نگاهشان نکند. با لبخند خیسم شناسنامه هایشان را برداشتم و لب زدم.

 

ـ ممنون!

 

سری تکان داد با لبخند و من، آرام درحالی که آن دو در آغوش هم بودند از دفترخانه بیرون زدم و همین که پله هارا به انتها رساندم و زیر سقف آسمان قرار گرفتم، دستم را بند یک درخت کردم. ناباورانه به عبور و مرور مردم زل زدم و بعد، کوتاه لب زدم.

 

ـ مرسی….

 

خودش می شنید. می فهمید برای چه گفتم. لحنم را می شناخت.

 

ـ تو نخواستی، حواسم بود تو نخواستی. 

 

او نخواسته بود این مو پاره شود. برای ما خواست و برای آن ها نخواست. خندیدم. تلخ و غم آلود!

 

ـ خدایا شکرت…

 

خم شدم و با صدایی بلند وسط خنده هایم اشک ریختم. اشکی از شادی، حسرت، غم، امید…اشکی که تمام حس هایم را ریخت همان جا، همان جایی که قرار بود یک نهال از بین یک کویر برهوت رشد کند و اگر چه سخت، اما بجنگد و یک جنگل شود.

 

آن ها توانستند چون یک چیزی مانده بود. ما نتوانستیم چون…

 

چون هیچ از ما مانده بود!

 

با گام هایی لرزان و شانه های سبک، راه افتادم در حاشیه ی پیاده رو، دستانم را روی دیوار کشیدم تا دردم را با سختی اش تقسیم کند و با لبی خندان و چشمی خیس، جلو رفتم. جلو رفتم تا بلکه زمان هم سریع تر بگذرد و به آینده برسم. به آینده ای که دیگر عادت کرده باشم وقتی یک آغوش عاشقانه دیدم، لب هایم تمنای صدا کردن اسم او را نداشته باشند. نفس عمیقی کشیدم! 

 

خوشحال بودم برایشان و غمگین بودم برای خودم…

 

این حس تعارض، من بودم و تمام روزهای آینده ام!

 

کاشکی تو بودی می دیدی چه حالیم!

مث یه ماهی توی تنگ خالیم که غرق دریاست!

دستو پا میزنه از بس شده حساس

هر کاری میکنم بری از خاطرم

فکرت نمی ذاره!

این زندگی بعدِ تو یه عشقو به قلب من بدهکاره

 

******************************************************************

 

گل های نرگس را، روی سنگ هایشان قرار دادم و بعد، با نفسی از عمق جان بیرون فرستاده شده، نشستم روی زمین خاکی. بی حرف زل زدم به سنگ قبرهای کنار هم جا مانده از دو آدم مهم زندگی ام. پوزخندی نرم، با دیدن تصویر شاهین روی لب هایم نشست. روی سنگ قبرش، حک شده بود، هنرمندی جوان!

 

لبخند تلخم بیش تر عمق گرفت و زمزمه کردم.

 

ـ پدر و دختر کنار هم دیگه چقدر آروم خوابیدین. 

 

صدای کلاغ می آمد. صدایی که به اندازه ی حال من تلخ بود.

 

ـ بی خیال این دنیا…این زمین…این آدما!

 

سری تاب دادم. دستم را روی سنگ قبر غنچه ی پرپر شده ام قرار دادم. دیگر شاهد درد کشیدنش نبودم و همین، قلب سوخته ام را تسکین می داد.

ـ دارم یه مدت از این جا می رم مامانی. ممکنه مدتی نتونم بهت سر بزنم. می دونم درکم می کنی.

 

دخترکم انگار جلوی چشمانم جان گرفت. در یک هیبت سالم و بی نقص و به رویم لبخندی زد. لبخندی که من را به گریه واداشت.

 

ـ فکر می کردم بعد تو، دیگه هیچ کس نمی تونه من و به نقطه ی ته یه قصه برسونه شاهین. این رو فقط هنر تو می دیدم که من رو به آخر دنیا برسونی. بعد تو…گمون می کردم هیچ وقت دیگه هیچ غمی خمم نکنه اما…

 

اشکم ریخت، غریبانه و مظلومانه.  نفس عمیقی کشیدم.

 

ـ شما مردها، عاشقای خودخواهی هستین. همتون…

 

سرم را پایین انداختم. دلم می خواست شبیه بچگی هایم اشک بریزم، سر روی زانو و بی خیال همه ی قضاوت ها….

 

ـ و ما زن ها عاشق ها ی احمق!

 

شاهین آدم ماندن نبود. اما همان روزهایی که بود هم…همان وقت هایی که هنوز تغییر شخصیت نداده بود، هروقت قطره اشکی از چشمم می ریخت دیوانه می شد. همان دیوانه سرآخر کاری کرد یک سیل اشک بریزم و بعد…دیگر برایش مهم نبود! نه من و نه زندگی مان. حالا، خوابیده بود. از این جهان کوچ کرده بود و دخترمان هم کنارش قرار داشت. من هیچ وقت نفرینش نکردم!

 

ـ نمی دونم کی برمی گردم، اما می خوام بگم…کاش آروم باشه اون دنیات شاهین! کاش خود خدا ازت گذشته باشه و لااقل، بتونی کنار غنچه باشی.

 

صدای غنچه توی سرم پخش شده بود. شبیه آهنگی غمگین در دل یک روز زمستانی سرد. همان قدر غم انگیز!

 

ـ خداحافظ مامانی. دوست دارم.

 

بلند شدم. گل های نرگس از من جا ماندند روی سنگ قبرها و بعد با گام هایی آرام به سمت اداره ی سازمان بهشت زهرا گام برداشتم. قبلا پرس و جوهای لازم را کرده بودم و این، می شد آخرین کارم در این شهر…آخرین کاری که برای تمام عمر، نیاز بود انجامش بدهم. سیستم تهویه ی داخل سازمان، همان چیزی بود که تن گرگرفته ی من را آرام می کرد. تابلوی مورد نظرم را پیدا کردم و بعد، جلوی میز مردی که داشت با تلفن صحبت می کرد ایستادم. صحبتش که تمام شد، کوتاه نگاهم کرد.

 

ـ بفرمایید خواهرم.

 

ـ می خوام یک قبر بخرم.

 

متعجب نگاهم کرد، دستی روی صورتش کشید و لب زد.

 

ـ برای والدین؟

 

لبخندم تلخ تر شد.  کاش آدمی زودتر از این ها فکر آن سوی دنیا را هم می کرد.

 

ـ برای خودم!

 

یک بار سرتاپایم را با کنجکاوی برانداز کرد و بعد، گشت بین مدارکش و یک فرم از آن بیرون کشید. خودکاری هم از روی میزش برداشت و به سمت من گرفت.

ـ بشین لطفا خواهرم، برای کدوم قطعه می خوای.

 

توی ذهنم شروع کردم به گشتن و بعد، فقط در نهایت با یک صدای خسته و گرفته لب زدم.

 

ـ یه جای خلوت. یه جایی که هنوز، تعداد قبرهای خالیش بیش تر از قبرهای پرش باشه. یه جا که کسی زیاد بهش سر نزنه.

 

مرد عجیب نگاهم کرد و من لبخند زدم. خسته تر از تمام سال های زندگی ام و فرم را از بین دستانش بیرون کشیدم. این دنیایم شلوغ بود…خانه ی آن دنیایم را، می خواستم خلوت انتخاب کنم. نه در مقبره ی شخصی، نه پیش فرزندم و پدرش…می خواستم فقط خودم باشم و خودم.

مرگ اسمش رویش بود!

 

 

نوشته رمان غرقاب پارت ۵۳ اولین بار در رمان من. پدیدار شد.

]]>
https://roman-man.ir/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d9%82%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-53/feed/ 3