سه شنبه , اردیبهشت ۳ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان زهر تاوان

رمان زهر تاوان

رمان زهر تاوان

رمان زهر تاوان

    رمان #زهر_تاوان نویسنده: پگاه رستمی ژانر: #عاشقانه #اجتماعی #هیجانی   به تصویر خودم در آینه خیره می شوم. موهای مواج هایلایت شده ام را که یک طرف صورتم ریخته کنار می زنم.این طوری گردی صورتم بهتر مشخص می شود.. با دست رژگونه ام را کمی پخش می کنم …

ادامه نوشته »

رمان زهر تاوان پارت آخر

  روی تخت می نشیند..شانه هایم را در دستانش گرفت و گفت: -عمه ت واسم تعریف کرده که کاوه چی بهت گفته…اما هیچ کس بهتر از من نمی دونه که کیان برای انتقام گرفتن از من هزار و یک راه داشت…یا برای به دست آوردن تو کافی بود یه اشاره …

ادامه نوشته »

رمان زهر تاوان پارت ۹

  دستمالی از کیفم بیرون می کشم و آهسته می گویم: -یعنی همه تقصیرا گردن منه؟ لبخند پهنی روی لبش می نشیند و می گوید: -نه دختر گلم…گوش کیانو هم به موقعش می پیچونم…خیالت راحت باشه…اما تو هم باید بیشتر از این حرفا به خودت مسلط شی… یاد بگیر که …

ادامه نوشته »

رمان زهر تاوان پارت ۸

  ******************* آنچنان با دقت توصیه های دکتر را گوش می دهد و مرتب سوال می پرسد که هرکس نداند فکر می کند یک آدم عادی و فاقد هرگونه اطلاعات پزشکی است. دکتر سن فرزندمان را یک ماه و چند روز تخمین می زند…برایم دارو و چند نوع آزمایش می …

ادامه نوشته »

رمان زهر تاوان پارت ۷

  -دستم را توی موهای خیسش فرو می برم و می گویم: -واست شیربرنج درست کردم…اینو بخور که بتونی دارو مصرف کنی…با معده خالی که نمیشه… به زحمت می نشیند و کاسه را از دستم می گیرد…لبخند پرمهری روی لبش می نشیند و می گوید: -راضی به زحمتت نبودم خوشگل …

ادامه نوشته »

رمان زهر تاوان پارت ۶

  -تا قبل از ازدواجت هر چی بگی حق با توئه…اما بعد از ازدواجت نه…درسته که من از ماهان خوشم نمیاد…اما تا وقتی که تو زنش بودی من هیچ حقی نداشتم….اتفاقا به عنوان یه مرد حقو به اون می دادم…چاره ای نداشتم جز اینکه تو رو از خودم دور کنم…نمی …

ادامه نوشته »

رمان زهر تاوان پارت ۵

ابروی کیان به نشانه تمسخر بالا می رود و ماهان با خشم کلاس را ترک می کند…با عصبانیت انگشتم را به طرف کیان می گیرم و می گویم:-تو حق نداری به من شک داشته باشی…می فهمی؟اونم تو شرایطی که همه رفتارای خودت زیر سؤالن…اونی که الان باید طلبکار باشه منم …

ادامه نوشته »

رمان زهر تاوان پارت ۴

  دلم می خواهد سر خودم را به آسفالت خیایبان بکوبم…آنقدر که از دست خودم شاکی و عصبانیم…شاکیم خدا…شاکیم از این همه ضعفی که هنوز در برابر کیان دارم…این ضعف زندگیم را نابود کرد…حیثیتم را بر باد داد…خانواده ام را بی آبرو کرد…شوهرم را از دستم در آورد…روانه غربتم کرد…اما …

ادامه نوشته »

رمان زهر تاوان پارت ۳

  لبخندی روی لبم می نشیند…محبت کردن ماهان از جنس دیگری ست…اما قشنگ است… با صدای سرفه اش بیدار می شوم….سر من روی بازویش است…دست دیگرش را روی شکمم گذاشته…سرم را به سمت صورتش می چرخانم….همچنان در خواب عمیق به سر می برد و آهسته و منظم نفس می کشد…با …

ادامه نوشته »

رمان زهر تاوان پارت ۲

  هفده سالم است…. تنها در محوطه کوی قدم میزنم. چهار شب است کیان را ندیده ام.فقط تلفنی حالم را می پرسد.درس خودش و من را بهانه میکند… اما من باور نمیکنم…دیروز آنقدر دلتنگش بودم که رفتم دم دانشکده اش.می دانستم کلاسش چه ساعتی تمام می شود…هوا خیلی سرد بود…اما …

ادامه نوشته »