پنج شنبه , آبان ۲۳ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۷

  توی دهنم آ…هی کشید که جری ترم کرد و لباش رو با شدت بیشتری بوسیدم دستاش توی موهام چنگ زد و بیشتر بهم چسبید ، بیقرار دستام دور کمرش حلقه کردم نمیدونم چقدر هم رو بوسیدیم که با کم آوردن نفس از همدیگه جدا شدیم با نفس های بریده …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۶

  باصدای جیغ مادرش با ترس چشمام رو بستم و منتظر بودم تیر به هرجایی از بدنم بخوره ولی هیچ اتفاقی نیفتاد با تعجب چشمام رو باز کردم که نیما با دیدنم حالم ، اسلحه از بین دستاش سُر خورد و روی زمین افتاد مادرش نفس زنون خودش رو بهش …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۵

  با این فکر به طرفش چرخیدم و عصبی گفتم : _باید امروز این مسئله حل بشه متوجه ای ؟؟ هر طوری شده _یه کمی بهم زمان بدید که ‌…. عصبی انگشتم رو تهدیدوار جلوی صورتش تکون دادم و شمرده شمرده گفتم : _فقط تا شب فرصت داری … فهمیدی …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۴

  دستش زیر چونه ام نشست و سرم بالا گرفت و با تعجب نگام کرد _یعنی تو از من خجالت میکشی ؟؟ شرمزده سرم پایین انداختم و گونه هام گُل انداخت که برعکس انتظارم که الان عصبی میشه بلند خندید و گفت : _پس امروز خیلی کارها داریم ! وقتی …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۳

  سرش رو تکونی داد که محکم به عقب هُلش دادم که روی صندلی تکونی خورد و از درد صورتش توی هم فرو رفت _یالله بنال ببینم چی میخوای بگی !! آب دهنش روی زمین توف کرد و با صدای ضعیفی لب زد : _اون پدر زنت تموم زندگیم عشقم …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۲

  درحالیکه دستش رو نوازش وار روی شکمم میکشید باز تکرار کرد : _رفته بودم دنبال کارای عروسی ..‌‌.فهمیدی عروس خانوم ؟! ناباور جیغ کوتاهی کشیدم و توی بغل به طرفش چرخیدم و تا بخواد به خودش بیاد شروع کردم به بوسیدن سر و صورتش !! من میبوسیدم و اون …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۱

  با رسیدن به خونه یکراست به اتاقمون رفتم و کِسل روی تخت دراز کشیدم و یه جورایی زانوی غم بغل گرفتم امیرعلی درحالیکه لباساش رو عوض میکرد نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت : _نمیخوای بری پایین چرخی بزنی توی حیاط … حال و هوات عوض شه !! با …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۰

  از درد به خودم پیچیدم و زیرلب نالیدم: _داداش تو رو خدا !! فشار بیشتری به موهام داد و عصبی گفت : _خفه شوووو…. من داداش تو نیستم ! از شدت درد اشک توی چشمام نشست که مامان دست نیما رو گرفت و درحالیکه سعی میکرد دستش رو از …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۹

  ” نـــــورا “ با شنیدن صدای داد و بیداد امیرعلی که هر لحظه بالاتر میرفت حالم بد شد و با حس سرگیجه دستم رو به سرم تکیه دادم و چشمام روی هم فشردم خدای من …! چرا با دیدن اون نامرد تا این حد باید حالم بد شه که …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۸

  با شنیدن صدام سکوت کرد ولی من با حرص جیغ کشیدم : _میکشمت امیرعلی ! با این حرفم قهقه اش بالا گرفت که با حرص گوشی رو بیشتر توی دستام فشار دادم و گفتم: _حالا برای من نقشه میکشی هااا ؟؟ با خنده بریده بریده گفت : _حقته دختر …

ادامه نوشته »

codebazan