دوشنبه , تیر ۳۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۱

  سرش رو آروم کنار گوشم آورد و طوری که فقط خودم بشنوم زمزمه کرد: _اینجا و اونم پیش این مرد چه غلطی میکنی ؟؟!! آب دهنم رو قورت دادم و هراسون نگاهمو به چشماش دوختم هنوز که هنوزه گذشته جلوی چشمام بود و از عصبانیتش میترسیدم نمیدونم توی صورتم …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۰

رمان دانشجوی شیطون بلا

  به قدری خون جلوی چشماش را گرفته بود و بدنش از شدت عصبانیت می لرزید که می دونستم اگه کسی جلوش رو نگیره صددرصد پسر رو میکشه به سختی از ماشین پیاده شدم و آروم نالیدم: _امیر…..امیر علی ولی اون انگار صدامو نمیشنوه لگد دیگه توی شکم پسر کوبید …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۹

روی تخت خوابوندمش و با عشق و علاقه نگاهمو به چشمای خمارش دوختم، آره عشق ! از وقتی فهمیدم نورا بارداره انگار تازه چشمام باز شده باشن فهمیدم که علاقم بهش واقعیه ، نه وابستگی الکی ! از اینکه برای من اینطوری از خود بی خود شده بود و داشت …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۸

  سکوت کردم و چیزی نگفتم تکونی به دستم داد و خواست حرفی بزنه که انگار تازه متوجه اطرافش شده باشه و بدونه کجاییم نگاهی به اطراف انداخت با دیدن نگاه خیره بعضی از آدما عصبی چنگی توی موهاش زد و تا به خودم بجنبم من دنبال خودش کشوند تقلا …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۷

  ” امیرعلی “ با لبخندی که از روی صورتم پاک نمیشد نمیتونستم نگاه خیره ام رو از جای که چند دقیقه پیش نورا بود بردارم، که با صدای شرمنده پدرش که من رو مخاطب قرار داده بود به خودم اومدم _شرمنده آقای رضایی اگه پذیرایی خوب نبود چای نیمه …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۶

  چند دقیقه بود که حیرون و پریشون توی اتاق قدم میزدم و نمیدونستم دقیقا چه عکس العملی دربرابرش باید نشون بدم ، از فشار عصبی حالت تهوع گرفتم و درحالیکه دستمو روی دهنم فشار میدادم به سختی لبه تخت نشستم به نقطه ای نامعلوم خیره شدم که در اتاق …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۵

  _قربان اطلاعاتی که میخواستین براتون پیدا کردم!! با عجله از اتاق بیرون زدم و در همون حال درحالیکه گوشی رو به اون دستم میدادم با هیجان سوالی لب زدم: _خوب؟؟ با سرفه ای گلوش رو صاف کرد _پدرشون توی یک شرکت به عنوان کارگر ساده مشغول کارن و هرچی …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۴

  حس میکردم خواب و خیاله ، تیشرت مشکی که بازوهای بزرگ و تنومندش رو به نمایش گذاشته بود با شلوار مشکی و کت کوتاهی سورمه ای رنگی که روی دستش انداخته بود نفس گیر شده بود درحالیکه یک دستم داخل روپوش کرده بودم و نصفه نیمه تنم بود ناباور …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۳

  نیما اینجا چیکار میکرد ، با لبخند نزدیکم شد و درحالیکه برندازم میکرد با افتخار گفت : _چطوری خانوم دکتر !! با تعجب دستش رو گرفتم _عجب سوپرایزی اینجا چیکار میکنی داداش ؟؟ بغلم کرد و با لحن خاصی گفت : _اومدم سری به یه دونه آبجیم بزنم عیبی …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۲

  ” نــــــــورا “ چند روزی بود که توی بیمارستان مشغول کارم و حال روحیمم بهتر شده بود و به کل بیخیال قضیه سقط شده بودم ولی میدونستم زمان زیادی ندارم و قبل از اینکه شکمم بالا بیاد باید فکری به حال خودم میکردم ولی انگار تموم راه های جلوی …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.