دوشنبه , شهریور ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۹

  ” نـــــورا “ با شنیدن صدای داد و بیداد امیرعلی که هر لحظه بالاتر میرفت حالم بد شد و با حس سرگیجه دستم رو به سرم تکیه دادم و چشمام روی هم فشردم خدای من …! چرا با دیدن اون نامرد تا این حد باید حالم بد شه که …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۸

  با شنیدن صدام سکوت کرد ولی من با حرص جیغ کشیدم : _میکشمت امیرعلی ! با این حرفم قهقه اش بالا گرفت که با حرص گوشی رو بیشتر توی دستام فشار دادم و گفتم: _حالا برای من نقشه میکشی هااا ؟؟ با خنده بریده بریده گفت : _حقته دختر …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۷

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت 57

  نمیخواستم تا چیزی قطعی نشده نورا از چیزی خبردار شه به همین دلیل درحالیکه ازش فاصله میگرفتم گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و آروم زمزمه کردم : _چه خبر !! صدای شادش توی گوشی پیچید که با خوشحالی مدام میگفت : _پیداش کردم قربان ! لبخندی روی لبهام نشست …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۶

  دستش رو به شدت پس زد و با صدای گرفته توی صورتش فریاد زد : _بهم نزدیک نشووو !! نورا همونطوری جمع شده سرجاش خشکش زده بود و هیچ عکس العملی نشون نمیداد نه این پدر و مادر قصد کوتاه اومدن نداشتن ، با ناراحتی جلو رفتم و برای …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۵

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت 55

  با خجالت خودم رو توی آغوشش جمع کردم و زیر لب زمزمه کردم : _بزارم پایین زشته !! همونطوری که راه میرفت جدی نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت : _اصلا هم زشت نیست ! مقابل چشمای بقیه سرش رو خم کرد و بوسه ای روی پیشونیم گذاشت که …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۴

  چندثانیه بی حرکت خیره آیناز شد و کم کم انگار داره به خودش میاد سرش رو کج کرد و عصبی از پشت دندونای چفت شده اش غرید : _انگار تنت میخاره کوچولو ؟؟ آیناز با خشم سرتاپاش رو از نظر گذروند و عصبی گفت : _زود گمشو از خونمون …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۳

  دختره داخل شد که با دیدن ما توی اون وضعیت خجالت زده سرش رو پایین انداخت و قرمز شد ، امیرعلی خجالت زده خواست ازم جدا بشه که دستش رو محکم گرفتم نوازش وار دستمو روی بازوش کشیدم که چشماش گشادتر از نمیشد بی اهمیت به طرف دختره برگشتم …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۲

رمان

  حس میکردم قلبم توی دهنم میزنه ، دستام از شدت استرس میلرزیدن نمیدونم چطوری از پله ها بالا رفتم با نفس نفس نگاهمو توی مطب خالی از جمعیت چرخوندم ولی خبری از نورا و خانوادش نبود با عجله به طرف منشی رفتم و همونطوری که دستامو به میز تکیه …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۱

  سرش رو آروم کنار گوشم آورد و طوری که فقط خودم بشنوم زمزمه کرد: _اینجا و اونم پیش این مرد چه غلطی میکنی ؟؟!! آب دهنم رو قورت دادم و هراسون نگاهمو به چشماش دوختم هنوز که هنوزه گذشته جلوی چشمام بود و از عصبانیتش میترسیدم نمیدونم توی صورتم …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۰

رمان دانشجوی شیطون بلا

  به قدری خون جلوی چشماش را گرفته بود و بدنش از شدت عصبانیت می لرزید که می دونستم اگه کسی جلوش رو نگیره صددرصد پسر رو میکشه به سختی از ماشین پیاده شدم و آروم نالیدم: _امیر…..امیر علی ولی اون انگار صدامو نمیشنوه لگد دیگه توی شکم پسر کوبید …

ادامه نوشته »