دوشنبه , خرداد ۶ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۳

  نیما اینجا چیکار میکرد ، با لبخند نزدیکم شد و درحالیکه برندازم میکرد با افتخار گفت : _چطوری خانوم دکتر !! با تعجب دستش رو گرفتم _عجب سوپرایزی اینجا چیکار میکنی داداش ؟؟ بغلم کرد و با لحن خاصی گفت : _اومدم سری به یه دونه آبجیم بزنم عیبی …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۲

  ” نــــــــورا “ چند روزی بود که توی بیمارستان مشغول کارم و حال روحیمم بهتر شده بود و به کل بیخیال قضیه سقط شده بودم ولی میدونستم زمان زیادی ندارم و قبل از اینکه شکمم بالا بیاد باید فکری به حال خودم میکردم ولی انگار تموم راه های جلوی …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۱

  با حالی خراب نمیدونم چطور خودم رو تا آدرسی که نازی برام فرستاده بود رسوندم ، از هیجان نفس نفس میزدم و حس میکردم الان قلبم از سینه ام بیرون میزنه سرم بالا گرفتم و نیم نگاهی به سر در مطب انداختم ، خودش بود نفسم رو با فشار …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۰

    با رسیدن به مقصدی که میخواستم ،از راننده خواستم سر خیابون بایسته تا منتظر باشیم چون دقیق نمیدونستم کدوم خونشه و کاری جز انتظار ازم برنمیومد    نمیدونم چقد از شیشه ماشین به بیرون خیره بودم که با دیدن کسی که ته خیابون با سری پایین افتاده به …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۹

  با حسرت آهی کشیدم و نگاهم رو به بیرون دوختم که با اومدن گارسون که با عجله میز رو برای نازی میچید نگاهم خیره حرکاتش شد ، داشت هوا تاریک میشد و وقت رفتن بود شالم روی سرم تنظیم کردم و درحالیکه کیفم رو توی دستم میفشردم خطاب به …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۸

بدنم مثل بید میلرزید و کنترلش دست خودم نبود ، برگه از بین دستای بی جونم روی زمین افتاد و بی اختیار اشکام روی صورتم رون شدن بغض به قدری به گلوم فشار آورده بود که حس خفگی داشت از پا درم میاورد ، دستی به گلوی متورمم کشیدم و …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۷

  ” نـــــــورا “ دستامو که از استرس یخ زده بودن رو بهم چلوندم و به سر در ساختمون خیره شدم دکتر زنان و زایمان ! آب دهنم رو قورت دادم و دسته کیفم رو محکمتر توی دستم فشار دادم ، پاهام باهام یاری نمیکردن که قدمی از قدم بردارم …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۶

رمان

  ” امیرعلـــــے “ بعد از آخرین باری که نورا رو دیده بودم خیلی وقت گذشته بود وقتش بود که دیگه سراغش برم و یه جورایی دلتنگش بودم بدون اینکه راننده رو با خودم ببرم سوار ماشین شدم و با سرعت از خونه بیرون زدم با توقف جلوی آپارتمانش شیشه …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۵

  آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم بغض توی صدام رو پس بزنم _من ایرانم بابا !! چند ثانیه سکوت سنگینی توی گوشی پیچید و فقط صدای نفس های بلندش به گوشم میرسید که تازه انگار به خودش اومده باشه بریده بریده گفت: _چ..ی….چی ؟؟ دستی زیر چشمای …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۴

  نزدیکم که رسید با غرور دستش رو به نشونه سلام به سمتم گرفت و طلبکارانه گفت: _چطوری دکتــــــر ! دکتر رو آنچنان تمسخر آمیز بیان کرد که بی اراده نیشخندی گوشه لبم نشست ،محکم دستشو فشردم طوری که اخماش توی هم فرو رفت _عالیم ! دستی به کتش کشید …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.