دوشنبه , مهر ۲۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان

رمان

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۳

  سرش رو تکونی داد که محکم به عقب هُلش دادم که روی صندلی تکونی خورد و از درد صورتش توی هم فرو رفت _یالله بنال ببینم چی میخوای بگی !! آب دهنش روی زمین توف کرد و با صدای ضعیفی لب زد : _اون پدر زنت تموم زندگیم عشقم …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۸

  لحنش آرومه … آروم بودنش رو دوست ندارم … آروم و دلگیر … هدفش از سوالی که می پرسه رو نمی دونم که باز میگه: من که دیگه دست روت بلند نکردم، کردم ؟ از وقتی گفتم مردونه پات میمونم … نامردی کردم ؟ قطره اشکم روی گونه م …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۲

-تنها کسی که این سالها کمکم کرد همین آرشام بوده. اونجا بود که فهمیدم جاساز کردن اون مواد کار دائیت بود تا حواس پلیس ها رو سمت من پرت کنه و خودش به کارهاش برسه. -آخه چرا دائی باید اینکارو بکنه؟ -منم نمیدونم اما ازت میخوام به پدرت کمک کنی. …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۲

  درحالیکه دستش رو نوازش وار روی شکمم میکشید باز تکرار کرد : _رفته بودم دنبال کارای عروسی ..‌‌.فهمیدی عروس خانوم ؟! ناباور جیغ کوتاهی کشیدم و توی بغل به طرفش چرخیدم و تا بخواد به خودش بیاد شروع کردم به بوسیدن سر و صورتش !! من میبوسیدم و اون …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۷

  شب عروسی به رفتن و قید شرکت رو زدن قانع بود تا من با مازیار ازدواج نکنم … قرار بود بریم … اما االن که با مسیح عقد کردم و مدارک الزمه و البته اجازه ی همسر … گیر کرده … نمی خواد غیر قانونی منو ببره … تورج …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۱

سمت عمارت راه افتاد. رو پاشنهپا برگشت سمتم. -نمیخوای بیای؟ قول میدم اینجا در امانی. -آدم دو بار از یه سوراخ گزیده نمیشه! خونسرد دست توی جیبش کرد و نگاهش و به نگاهم داد. -نمیخوای پدرت و پیدا کنی یا از بابت مرگ مادرت انتقام بگیری؟ با شنیدن اسم بابا …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۶

کسری پوزخند میزنه … چشماش سرخ شده و میگه : هواخواهشم که هستی … همون الدنگ جلوی شرکت که عرضه نداشتی و نهان به خاطرت فرار کرد؟! پوزخند میزنه : بزرگ شدی کسری! اخم میکنه … ترسیده سمت کسری میرم و میگم : به خدا داری اشتباه میکنی …. کسری …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۱

  با رسیدن به خونه یکراست به اتاقمون رفتم و کِسل روی تخت دراز کشیدم و یه جورایی زانوی غم بغل گرفتم امیرعلی درحالیکه لباساش رو عوض میکرد نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت : _نمیخوای بری پایین چرخی بزنی توی حیاط … حال و هوات عوض شه !! با …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۵

– قبول کردم .. باید قبول می کردم … یه زنه تنهای مطلقه با سه تا بچه … ناشکری کردم .. گفتم چه خبره چرا باید زایمانم چند قلو باشه ؟ .. که کم بیارم ؟ … که پشت کمال رو خالی کنم … اما کمال خالی کرده بود … …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۰

-چی؟ -هی هاویر، چته؟ -اووف اسپاکو، اووف … -میگی چیکار کنم؟ این شغل منه. -آره اما اون آرین مار صفت داره از این موضوع سواستفاده می کنه. من موندم چرا ویهان سکوت کرده! شونه ای بالا دادم. -چون عاشقشه. هاویر پوزخندی زد. -خَرَم میفهمه ویهان راضی به این وصلت نیست …

ادامه نوشته »