پنج شنبه , فروردین ۲۹ ۱۳۹۸
خانه / رمان

رمان

رمان دیازپام پارت ۲۴

خونسرد نگاهش و به چشمهام دوخت. ذهنم درگیر دست حلقه شده ی الی به دور انگشتهای ویهان بود. اومدن سمتمون. آرین آروم گفت: -این دختره چرا دستش و دور دست ویهان حلقه کرده؟ -میخوای از خودش بپرس! چشمهاشو برام چپ کرد. خنده ام گرفت. الی: می بینم که حالت خوب …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۵

  از سونوگرافی که بیرون اومدیم،ذوق همراه با غمی تموم دلم و پر کرده بود، گلوم پر از بغض بود و حالم گرفته! سوار ماشین که شدیم عماد آبمیوه ای که از قبل برام خریده بود و داد دستم: _بخور مگه ضعف نداشتی نگاه بی رمقم و به آبمیوه دوختم: …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۷

  ” نـــــــورا “ دستامو که از استرس یخ زده بودن رو بهم چلوندم و به سر در ساختمون خیره شدم دکتر زنان و زایمان ! آب دهنم رو قورت دادم و دسته کیفم رو محکمتر توی دستم فشار دادم ، پاهام باهام یاری نمیکردن که قدمی از قدم بردارم …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۶

رمان

  ” امیرعلـــــے “ بعد از آخرین باری که نورا رو دیده بودم خیلی وقت گذشته بود وقتش بود که دیگه سراغش برم و یه جورایی دلتنگش بودم بدون اینکه راننده رو با خودم ببرم سوار ماشین شدم و با سرعت از خونه بیرون زدم با توقف جلوی آپارتمانش شیشه …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۴

  فقط میدونستم نباید بند و آب بدم، نباید میذاشتم کسی بویی از این ماجرا ببره و حالا باید یه جواب درست حسابی میدادم که رفتم سمت آوا و خیره تو چشماش گفتم: _این چه حرفیه؟مگه ما جشن عروسی گرفتیم که حالا بخواد… حرفم و قطع کرد: _وا!حالا تو چرا …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۳

اتاق بیرون اومدم. تمام لامپ های سالن خاموش بودن و فقط چند تا چراغ خواب روشن بود. فکر کردم نیستن. به وسط سالن نرسیده بودم که نگاهم به مبل سه نفره افتاد. النا روی پاهای آریا نشسته بود و هر دو دستش و دور گردن آریا حلقه کرده بود و …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۳

  خانواده ی پدریش هم بوشهر بود غیر از آنها. آنها هم که حمیرا و سینا را تحریم کرده بودند. هیچ تمایلی به رفت و آمد نداشتند. حق سینا نبود. از یک کشور و فرهنگ متفاوت به ایران آمده بود. یکباره تنها شد. از همه جا رانده. حالا هم که …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۲

  -اگه بچه مو بهم ندی ازت شکایت می کنم. -شکایت کن. سارا با جدیت گفت: بچه ی منه، تو هم پدرش نیستی، در اصل ازم دزدیدی، من می تونم ازت شکایت کنم. فردین با خونسردی گفت: گفتم شکایت کن. -نمی ترسی دیگه؟ -چرا باید بترسم؟ -باشه پس خودت خواستی. …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۵

  آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم بغض توی صدام رو پس بزنم _من ایرانم بابا !! چند ثانیه سکوت سنگینی توی گوشی پیچید و فقط صدای نفس های بلندش به گوشم میرسید که تازه انگار به خودش اومده باشه بریده بریده گفت: _چ..ی….چی ؟؟ دستی زیر چشمای …

ادامه نوشته »