پنج شنبه , تیر ۱۹ ۱۳۹۹
خانه / رمان

رمان

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۸

#ایران_تهران #پانیذ هیوا با غضب نگاهش رو بهم دوخت. -دیگه غریبه شدم تنها تنها برای خودت می چرخی؟ ابروئی بالا دادم. -من رفتم و با بن سان زرین قرارداد همکاری بستم. -دروغ میگی!! -جون تو! -از جون بی خاصیت خودت مایه بذار … وااای، آخه مگه میشه؟ -آره که میشه! …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۵۶

  برخلاف تصورم، لبخندی نزد. بیش تر دلتنگانه تر خیره ام ماند…نگاهی که باعث شد قلب من هم پر شود از حس بی پدر دلتنگی و تهش لبخندی محو و کمی تلخ، روی لب هایم بنشانم. ـ چیه؟ بالاخره برگشتم دیگه. پلک زد، با یک آسودگی خیال و سرش را …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۲

  _من با آدم کلاشی مثل تو جهنمم نمیرم ازم فاصله گرفت که عصبی دستش رو گرفتم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم : _میبینم که زبون باز کردی دختر کوچولو با نفس نفس نگاهش توی صورتم چرخوند و حرصی گفت : _ولم کن لعنتی !! از اینکه …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۵۵

  اسم دکتر جایگزینم، باعث شد لحظه ای کوتاه لبخندم خشک شود و بعد، دوباره…شبیه تمام این مدتی که لبخند زدن را تمرین کرده بودم، چشمانم بدرخشند. یک گام دیگر جلو رفتم اما، دست دختر را هم رها نکردم. ـ خوشحالم بالاخره رسیدین دکتر. مدت ها بود منتظر بودم. با …

ادامه نوشته »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۷

#ایران_تهران #ویدیا نگاهش و از پنجره به بارش باران پائیزی دوخت. از لحظه ای که شنیده بود شاهو قراره برگرده، گذشته مثل یه تراژدی مدام جلوی چشمهاش به نمایش در می اومدن. ساشا وارد اتاق شد. تمام حالتهای ویدیا رو می شناخت و می دونست که بابت برگشت شاهو نگرانه. …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۵۴

  آدم، خودش بود و خودش و یک مشت اعمال و یک دلشکستگی از زندگی. از زنده ماندن…باید فکری برایش می کردم و بعد، می رفتم برای یک عمر تنها ماندن و تنهایی را تمرین کردن. غوغایی باید می ساختم که دیدنش در آیینه، من را به گریه نیندازد. این …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۱

  باورم نمیشد این دختری که الان توی فیلم داشت لبهای نیما رو از جاش میکند من بودم ، ناباور خودم روی تخت جلو کشیدم و با دقت بیشتری نگاه کردم که با کاری که تو فیلم کردم و میخواستم نیما رو به زور وادار به رابطه کنم با حرص …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۵۳

    ـ من پای کاری که کردم می ایستم…میعاد هرچیزی که بگه، من حاضرم بهش تن بدم…اما…تو پای دلی که بردی، ایستادی؟   داشت من را به چه متهم می کرد؟ لب هایم لرزید و او سر تکان داد.   ـ آدما توی اوج گرفتن می تونن به خیلیا …

ادامه نوشته »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۶

#ایران_تهران با ورود به اتاق روی زمین نشست. -چرا نباید اون روزها رو به یاد بیارم خدایا … مرگ مادرم بس نبود؟ چرا عشق ویهان رو نمیتونم به یاد بیارم؟ چرا روزهای سخت زندگیم تموم نمیشن؟! ویهان به دنبال اسپاکو وارد اتاق شد. با دیدن بدن مچاله شده ی اسپاکو …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۵۲

رمان غرقاب پارت 52

  اقدام بعدی ام، سرزدن به پوریا بود. بی هیچ حرف اضافه و توضیحی گفته بودم که دیگر دلم ترانه سرایی نمی خواهد. شوکه شد اما…وقتی بین چشمانم نگاه کرد انگار چیزی آشنارا دید، چیزی که با آن آشنا بود و همان باعث شد بی حرف و بی تلاش برای …

ادامه نوشته »

codebazan