یکشنبه , اسفند ۵ ۱۳۹۷
خانه / رمان

رمان

رمان حرارت تنت پارت ۳۳

  داخل آشپزخونه میاد و میگه : فکر میکردم اهورا زودتر دست به کار شده باشه ! وا میرم … کسری از چی خبر داره ؟ … لبخند مهربونی میزنه و میگه : اهورا خاطر مسیح رو خیلی می خواد ، اون از تو و فکر به تو کشیده بیرون …

ادامه نوشته »

رمان مرگنواز پارت ۱۱

  وقتی مطمئن شدی سازت آماده است اونو روی شونه ام گذاشتی لبه تختت نشوندیم و خودت رو صندلی رو به روم نشستی _ سروی! تو موسیقی رو بلدی! توقعم از تو خیلی بیشتر از بقیه شاگردامه! اما خبر نداشتی ذهنم همه جا هست جز نواختن ویالون!… کم کم داشتی …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۲۳

    دور هم ناهار مفصلی خوردیم. زندایی مرغ شکم پر پخته بود و من هرچی از طعم خوبش میگفتم کم بود! دوسه روز اول زندگی تو خونه دایی خیلی خوب گذشت و حالا ساعت ٢ونیم بعدظهر بود و من تا ساعت ۴ باید میرفتم دانشگاه. جلو آینه وایساده بودم …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۴۱

    -بگید حمیرا قاضی زاده. منشی سر تکان داد و اسمش را برای شادان تکرار کرد. انگار سکوتی پشت خط برقرار شد. -هستین خانم مهندس؟ حمیرا منتظر به منشی چشم دوخته بود. -بله، چشم. گوشی را روی دستگاه گذاشت و گفت: متاسفانه خانم مهندس امروز خیلی شلوغ هستن نمی …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۲۲

    از شر آوا گوشی و وسایلم و برداشتم و به اتاقم پناه بردم که همون لحظه پونه زنگ زد بهم. لم دادم رو تخت و جواب دادم: _سلام،خانم! صدای پر انرژیش تو گوشی پیچید: _سلام چطوری،رسیدن بخیر و با خنده ادامه داد: _اگه افتخار میدی ناهار و باهم …

ادامه نوشته »

رمان مرگنواز پارت ۱۰

_ باید با اورژانس تماس بگیریم اهورا مزدا خطر هنوز کامل رفع نشده درمانده صفورا را نگاه میکند و مینالد: _ اینجا خیلی از شهر دوره کنارش میروم، دستش را میگیرم _ با هلی کوپتر میان پشت سر برانکارد صفورا تا خود هلى کوپتر میدود و دستش را محکم گرفته …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۴۰

    شاهرخ به شوخی گفت: آخری هم همیشه منم. -نق نزن آقا. دور سر شاهرخ هم چرخاند. فربد بدون اینکه حواسش باشد یکباره گفت: جای فردین خالی… می خواست حرفش را ادامه بدهد که شادان تیز نگاهش کرد. زبان به دهان گرفت. خیلی ناشیانه از فروزان پرسید: نعیم و …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۳۹

    درست بود که به بن بست خورد… ولی تلاشش را کرد. حتی همان موقع که سارا باردار بود و نمی دانست بچه مال خودش است یا نه؟ باز هم به سراغ شادان رفت. رو زد که رویش را بگیرد. ولی فایده ای نداشت. شادان برای همیشه ترکش کرده …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۲۱

    لبام و از رو لباش برداشتم و گفتم: _بسه خفه شدم! یه لحظه با اخم نگاهم کرد: _هیس!من هنوز سیر نشدم! و دوباره افتاد به جون لبام،غرق یه حال خوب داشتم از بوسه هاش لذت میبردم که سرش و برد عقب: _سیر شدم! خندیدم: _خب حالا اجازه هست …

ادامه نوشته »

رمان مرگنواز پارت ۹

  تنهایى تا قبل از آنکه عاشق شوى فقط تنهایى است، کمى غمگین، کمى بى حوصله… اما واى از آن تنهایی بعد از عاشقى، مثل همین امشب مثل همین حالا… همین حالا که در قلعه هزار اردک بین من و ارباب داکم چند اتاق فاصله است و من محکوم شده …

ادامه نوشته »