یکشنبه , بهمن ۶ ۱۳۹۸
خانه / رمان / پاورقی زندگی جلد دوم / پارت ۲۱ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

پارت ۲۱ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-خوب ببخشيد،وقتي ديدمش اصلا نمي دونستم بايد چي بهش بگم
-مهيار که نمي دونه؟
-نه گفتم اول به خودتون بگم
دست روي شانه ي دخترش گذاشت:کار خوبي کردي!فعلا مهيار چيزي نفهمه خودم بهش مي گم
سايه که متساصل شده بود گفت:اگر دوباره اومد چيکار کنم؟
-احتمالا فردا دوباره مياد…خودم خونه ام،اگر نبودم شماره ام و بهش بده
سايه سرش تکان داد و گفت:باشه
مهيار وارد آشپزخانه شد و با لبخند تعجبي گفت:چيزي شده؟
پرويز خنديد:نه چي بايد بشه؟دو کلام حرف داريم مي زنيم!شب اينجايي؟
ساينا از سالن فرياد زد:آره پرويز جونم مي مونيم
مهيار با اخم و صداي نسبتا بلندي گفت:ساينا ديگه نگو پرويز
پرويز:چيکار بچه ام داري؟!عيب نداره بذار بگه
مهيار:نه بابا شب مي ريم
ساينا قبل از حرف زدن پرويز خودش را به آنان رساند وگفت:
-من نميام،فردا جمعه است خونه حوصله ام سر مي ره
-خوب فردا باز ميايم
سايه ظرف سالاد در سينگ گذاشت و گفت:
-برادر من،اين کار شما باعث از بين رفتن سرمايه ملي،بنزين مي شه…چرا وقتي مي توني اينجا بموني بخاطر چند ساعت بري و برگردي؟خوب بمون ديگه
ساينا با نگاه هاي پر از التماس به پدرش نگاه کرد،مهيار خنديد وگفت:
-من اگر بتونم از پس زبون عمه ي تو بربيام…که بر نميام،با تو ديگه نمي تونم بحث کنم
ساينا با خوشحالي خنديد و پدرش رابوسيد:اقا جون به عمه مستانه هم زنگ بزن بگو دخترا رو بياره
-چشم زنگ مي زنم
آن شب براي پرويز شب پر استرس و نگراني بود نمي دانست چطور به پسرش بگويد همسر سابقت يا عشق سابقت برگشته،اگر دليل آمدنش پرسيد پاسخي برايش نداشت.
راحله مشغول سرخ کردن مرغ ها بود که پرويز وارد خانه شد وگفت:
-عجب بويي راه انداختي،به به..من نمي دونم به اين مرغات چي ميزني که اينقدر خوش بو وخوشمزه است
راحله که هميشه از تعريفات برادرش به وجد مي آمد با لبخندي مرغ ها را جابه جا کرد وگفت:
-اگر زن مي گرفتي هر روز غذاي خوشمزه مي خوردي و هر روز به به وچه چه مي کردي
پرويز پشت پنجره ايستاد وبا خنده وگفت:
-اونوقت از کجا معلوم زني که مي گرفتم دست پختش خوشمزه باشه؟
-کار سختي نيست همون شب خواستگاري مي گيم يه چيزي درست کنه
-اگر از بيرون غذا سفارش داده بودن چي؟
راحله با حرص برگشت وگفت:
-وااي!که حالا که نه تو زن گرفي نه ما رفتيم خواستگاري!اينقدر سخت نگير
با صداي مهيار نگاه پرويز به حياط کشيده شد.
مهيار:مستانه سايه رو بزن
دختر ها در حالي که با جيغ ميان مهيار و مستانه مي دويدند سعي مي کردند در بازي وسطي نبازن…به محض زدن مستانه توپ دست مهيار افتاد.ساينا با همان بي جانيش از دويدن جيغ بلندي کشيد.
-بابا تند نزني دردم مي گيره
مهيار با شيطنت لبخندي زد و توپ در دستانش جا به جا مي کرد که باعث شد استرس سايه و ساينا بيشتر شود…مستانه از هيجان که کدامشان بيرون مي رود مي خنديد و دخترانش با تشويق کردن هم گروهي هايشان به آنان انرژي مي دادند.
-سايه،ساينا…
مهيار توپ پرت کرد و محکم به کمر سايه خورد وغرلند کنان بيرون رفت.
سايه:هر موقع با تو بازي مي کنم تا دو هفته کمرم درد مي گيره
مهيارخنديد:خوب به من چه تو همش کمرتو سپر بلا قرار مي دي
سايه که دستش روي کمرش زده بود،سعي مي کرد نخندد:
-صبر کن بياي وسط،همچين بزنم که ديگه بلند نشي
مستانه ميان بحث آن دو توپ را محکم پرت کرد که ساينا جاخالي داد،باز توپ دست مهيار افتاد،دوست داشت دخترش ببرد…اما وقتي نفس زدن هايش و موهايي که از کلاه بيرون ريخته بودند را ديد متوجه شد او خسته شده است.گردنش کج کرد وگفت:
-ساينا بيرون
با زدن توپ و برخوردش با شکمش… دخترها با ناراحتي جيغ بلندي کشیدند،مهيار جلوتر رفت.
-شکمت درد گرفت؟
موهايش از روي صورتش کنار زد:نه..خوبم
بوسيدش،مهيار و مستانه وسط آمدند و دخترها توپ مي زدند،پرويز با ديدن آن صحنه با خنده سرش تکان داد:
-حالا اين چند تا بچه چه جوري مي خوان دوتا آدم گنده رو شکست بدن؟،مهيار که داره وسط زمين راه ميره
-چي؟
-هيچي با اينام که دارن بازي مي کنن
-پيشنهاد پسرت ديگه
پرويز از سماور براي خودش چاي ريخت و گفت:
-ميدوني ديروز کي اومده بوده اينجا؟
با کنجکاوي پرسيد:کي؟
-مريم
با تعجب بلند گفت:مريم؟
-هيس آروم!آره مريم
-اومده ايران؟کي؟چرا اومده اينجا؟اصلا چي مي خواسته؟
-خواهر من نفس بکش يکي يکي ،کيشو نمي دونم،فقط ديروز اومد اينجا،ظاهرا مي خواسته مهيارو ببينه…
زير اجاق خاموش کرد:مهيار خبر داره؟
-نه،گفتم فعلا بهش نگم…اصلا نمي دونم چه جوري بهش بگم
-اصلا نمي خواد چيزي بگي،اصلا کي گفته راهش بدي؟…اگر اومد پرتش کن از خونه بيرون،جوري که ديگه آدرس کوچه تون هم يادش بره،چقدر رو داره که بعد اين همه سال پاشده اومده
پرويز با تاسف به خواهرش نگاه کرد:
-راحله جان چرا عين اين زنايي که مي خوان دعوا کنن حرف مي زني؟
رو به رويش نشست وگفت:
-چون دلم مي خواد دوتا سيلي محکم بزنم تو گوشش و بگم برو همون قبرستوني که بودي!پرويز من نمي تونم عين تو باهاش نرم رفتار کنم،اونوقت،فکر مي کنه تمام اين سال ها منتظر اومدنش بوديم،بايد بفهمه از چشم ما افتاده مي فهمي؟دلت به حال پسرت بسوزه که بعد اين همه سال تازه راضي شده ازدواج کنه…نکنه امده دنبال ساينا مي خواد با خودش ببره؟
کلافه از حرف هاي خواهرش دستي به موهايش کشيد:واي راحله،نمي دونم
راحله همچنان حرص مي خورد و با عصبانيت حرف مي زد:
-نکنه از شوهرش جدا شده و وفيلش ياد هندوستان کرده؟!اگر طرف مهيار پيداش بشه من مي دونم و اون
راحله با نگراني به پرويز نگاه کرد:نذار نزديک مهيار بشه
پرويز هنوز لحنش آرام بودو سعي مي کرد مثل خواهرش حرص نخورد و عصبي نشود.
-راحله جان من هنوز نمي دونم براي چي اومده؟چرا با مهيار کار داره؟…بذار ببينمش حرفشو بشنوم…بعد قضاوت کنيم
-پرويز مهيار دوستش داشته،مي ترسم باز اين دختره رو ببينه و هوايي بشه
-شايد اومده دخترشو ببينه
-ديگه بدتر،آدم بايد چقدر پروباشه که همچين درخواستي هم داشته باشه…لابد با شوهرش اومده بوده که اگر نذاشتيم برن شکايت کنن
پرويز با دلخوري به خواهرش نگاه کرد وگفت:
-بعضي وقت ها از حرف زدن باهات پشيمون ميشم،به جاي اينکه آرومم کني،بدتر من و مي ترسوني؟
مهيار نفس زنان آمد و گفت:دوتا بطري آب خنک
راحله با حرص به مهيار نگاه کرد وگفت:
-آخه تو اين سرما موقع وسطيه؟!
مهيار گمان کرد عصبانيت عمه اش بخاطر بازي آنهاست با خنده گفت:
-حالا چرا عصباني ميشي؟! هوا به اين خوبي !تازه دکترا گفتن واسه قلب خوبه،اکسيژن بيشتر وارد ريه ميشه(رو به پدرش کرد)مگه نه دکتر؟!
دستش در هوا تکان داد وبلند شد:چي بگم،اگر طبق تحقيقات شماست که لابد درسته
-بفرما بابا هم تاييد کرد،عمه تو هم بيا يه ذره لاغر شي
راحله با چشم غره دو بطري آب به سمتش گرفت،مدت زياديست مهيار به او مي گويد چاق شده،اما راحله براي لاغر شدن اراده اي نداشت و تنبلي مي کرد.
-برو تا اين دوتا بطري رو رويت خالي نکرم
مهيار با خنده گفت:خوب چرا ناراحت مي شي عمه!من فقط مي خوام لباس هايي که مي خري اندازه ات باشه
راحله با تبسمي سرش تکان داد،قدمي براي بيرون رفتن برداشت که با صداي عمه اش برگشت:گيتي نمياد؟!
-چرا يک ساعت ديگه مي رم دنبالش
هنوز مهيار از آشپزخانه بيرون نرفته بود که صداي زنگ آيفون بلند شد.
راحله به سمت آيفون رفت و با خوشحالي گفت:سلام عزيزم،بيا تو
مهيار متعجب که عمه اش با ذوق به چه کسي گفته عزيزم نگاه کرد وگفت:کي بود؟
-زنت..گيتي جون
-چرا آمده؟قرار بود برم دنبالش که
-قدرشو بدون،اينقدر دوست داره که طا قت نيورده منتظرت بمونه
مهيار لبخند کجي گوشه ي لبش نشاند.وبراي باز کردن در به سمت سالن رفت.
گيتي با ديدن مهيار با لبخند گفت:سلام مهيارخودم..خوبي عزيزم؟
صورتش جلو برد که مهيار سريع عقب کشيد:خواهش مي کنم گيتي
اخم هايش درهم کشيد:مگه چيکار کردم؟!
مستانه نزديک تر شد:سلام
گيتي با لبخند کش داري که بر روي لب هايش بود به سمت مستانه رفت بعد از روبوسي به عروسک در دستش نگاه کرد،و گفت:
-عروسک براي سايناست؟
-آره اين بار يه باربي خوشگل براش اوردم،فکر مي کني اندازش خوبه؟
-آره بابا خيلي هم بزرگه،اگه دختراي من اين و ببين که ديگه شر ميشه
خنديد:عيب نداره خوشم مياد خرج رو دستت بندازم
ساينا که براي شستن دست و صورتش به روشويي رفته بود با ديدن گيتي اخم کرد..اما گيتي از رو نرفت و براي بوسيدنش به طرفش رفت.
-سلام دختر خوشگل خودم،خوبي؟
با لحن سردي گفت:من دختر تو نيستم…
گيتي که از حرف هاي ساينا خوشش نيامد،سعي کرد چشمش به روي چشمان پر از خشم ساينا ببينددوبا لبخند عريض خودش را آرام نشان دهد.
-من اين عروسک و براي تو خريدم
ازدستش گرفت وگفت:ممنون،اما من ديگه با عروسک بازي نمي کنم
-خوب پس چي دوست داري برات بگيرم؟
ساينا بعد از ثانيه اي که در چشمان سبز او خيره شد گفت:من نمي خوام تو مامانم باشي
اين حرف تلخ را به گيتي زد و با عروسکش به اتاق سايه رفت.راحله براي آنکه حال گيتي بيشتر از اين گرفته نشود،براي سلام و احوال پرسي به طرفش رفت.اما حال گيتي بدتر از آن بود که با قربان صدقه رفتن هاي پرويز و نازکشيدن هاي راحله خوب شود… تمام مدت از حرص ناخنش مي جويد.
مهيار کنارش نشست وگفت:اينقدر ناخن هات و نجو
با چشمان حرص از عصبانيت گفت:نمي خواي به ساينا يه ذره ادب ياد بدي؟
با لحن آرامي که رگ هايي از عصبانيت داشت گفت:
-دختر من ادب داره،فقط نمي خواد يه عضو ديگه به خانواده ي دونفره مون اضافه بشه
-مهيار من واقعا ديگه دارم کلافه ميشم،اگر مي خواي با من ازدواج کني خودت يه فکري به حال اين موضوع کن،اگر منو نمي خواي…دوست نداشتن دخترتو اينقدر بهونه نکن
مهيار که مي خواست او را آرام کند با لبخندي آهسته در گوشش گفت:
-بيا بريم تو سرما قدم بزنيم براي قلب خوبه
متعجب به چشمان سياه مهيار نگاه کرد:چي؟کي همچين توصيه اي کرده؟
-خودم..(بلندشد)بريم
گيتي که با حرف مهيار کمي آرام شده بود.با لبخند همراه مهيار به بيرون رفت.
سه روز از آمدن مريم گذشته بود در اين مدت فقط همان يک بار به خانه ي سعادتي سر زد، ،سايه و پدرش تنها در خانه مشغول درست کردن شام بودند که صداي زنگ ايفون نواخته شد.سايه از پشت ميز گوشي برداشت:
-بله!
مريم مستاصل گفت:سايه خواهش مي کنم در و باز کن
سايه با ديدن تصوير مريم در ايفون با تعجب به پدرش نگاه کرد.پرويز گفت:کيه؟
سايه کنار رفت و پرويز با ديدن مريم به دخترش نگاهي انداخت ،او هم منتظر به پدرش،پرويز سريع گفت:
-درو باز کن
سايه با اعتراض گفت:اما بابا…
پرويز با جديت گفت:گفتم درو باز کن
سايه دکمه را زد،و پرويز بعد از چند ثانيه نگاه کردن به آيفون به خودش آمد و پيشبندش را باز کرد،تمام رفتار هاي سنجيده و درستي که در آن عصبانيت و کينه نباشد براي خودش در چند صدم ثانيه مرور کرد،سعي مي کرد در برابر مريم آرام باشد.مي دانست کسي که زندگي مريم را پاشاند خودش بود که او را مجبور به ازدواج اجباري با پسرش کرد.آن هم بخاطر پولي که مي توانست بدهد وهر گز پس نگيرد.
با همان لباس راحتي که به تن داشت در را براي او باز مي کند.مريم با ديدن پرويز با چهره ي غمگين و ناراحت لبخندي زد که بيشتر شبيه حالت قبل از گريه بود..مريم احساس کرد براي اين مرد هم دلش تنگ شده اما براي گريه کردن کمي زود بود.هم براي اين مرد و هم با ديدن خانه خاطرات سال هاي دورش به يادش آمد و بغض کرد.
مريم با بغضي که در گلو داشت گفت:سلام
اما پرويز لبخندي نزد:سلام خوش اومدي
با ورودش به خانه حس کرد بايد گريه کند..هر چند وسايل خانه عوض شده بود اما خاطراتي که با مهيار داشت گوشه،گوشه ي اين خانه هنوز بودند و تکان نخورده ا ند.قطره اي اشک ريخت.نگاهش به اتاق مشترکشان افتاد،ناخوادآگاه و بي اراده به آن سمت کشيده شد قدمي برداشت.که پشيمان شده ايستاد و برگشت:
-اجازه هست؟
پرويز دستش دراز کرد:خواهش مي کنم بفرمايد
مريم لبخند تلخي زد،چقدر پرويز بااو رسمي صحبت مي کرد.با باز کردن در اتاق خاطرات شيرين و خوبي که مهيار براي او ساخت بود از کنارش به سرعت کذشتند،رفتارهاي بدي که با او داشت بر صورتش مي زند.دستش بر سينه فشرد و مانع ريختن اشک هايش شد،يادش نمي رود رفتارهاي سردي که با او داشت و مهرباني او با خودش… نفس کشيد هنوز ازاتاق بوي خوشبختي مي آمد.
قدمي به جلو تر بر مي دارد،روي وسايل عوض شده ي اتاق گرو خاک نشسته بود..به سمت اينه مي رود ودر ان اينه غبار گرفته نظاره گره خودش بود.وبا انگشت اشاره اش خطي روي آن مي اندازد.غبار کنار رفت اما غبار غم چهره اش باقي مانده بود.
پرويز:ديگه اينجا نيست؟
به سمت پرويز که در چهار چوب در ايستاده بود،چرخيد و متعجب گفت:نيست؟
-نه…چهار ساله از اينجا رفته
با ترس اينکه از ايران رفته باشد با وحشت به پرويز نزديک تر شد وگفت:
-کجا؟!چرا رفته؟!سايه گفت داره ازدواج مي کنه مگه ايران نيست؟
پرويز در آن فاصله ي نزديک بيشتر به مريم دقيق مي شود،متوجه تغييرات در او شد،لاغر شده و چهراش ديگر شاداب نبود.
-مگه مادرت چيزي بهت نگفته؟
-نه چي بايد بگه؟(با شرمندگي گفت)راستش مادرم اصلا نمي دونه من اينجا اومدم
-چرا؟
کيفش روي دست جابه جا کرد وگفت:نمي خواستم مانعم بشه و بگه کارم بي فايده است
پرويز که مي خواست از زير زبانش بکشد چرا به ايران آمده از او پرسيد:کدوم کارتون؟
مريم که کلافه شده بود به چشمان پدر شوهرش نگاه کرد،او هم متوجه تغييرات در پرويز شد…پيرترشده وديگر ازآن پدر شوهر جوان وخوش پوش خبري نبود،روزگاربرتن او لباس پيري کرده است.اما همچنان چشمان مهربان و چهره ي صبوري داشت.همين چهره مانع شد مريم عصبي شود.
مريم با آرامش گفت:ميشه بگيد مهيار الان کجاست؟
-خونه اش!توي يکي از اين محله هاي تهران زندگي مي کنه
مريم از سرآسوده گي نفسي کشيد،اما ناگهان با ياد آوري چيزي به سرعت به پرويز نگاه کردوگفت:
-با اون وضعش داره تنها زندگي مي کنه؟!چرا بهش همچين اجازه اي داديد؟اگر اتفاقي براش بيوفته چي؟
پرويز پوزخندتمسخر آميزي زد:مگه براتون مهمه؟يادم نمياد هيچ وقت نگرانش شده باشي
با اين حرفش مريم بيشتر خجالت کشيد،دلش مي خواست يک نفر به او پاکني مي داد تا مي توانست تمام رفتارهاي گذشته اش را پاک کند،تا کسي ديگر آنها را به سرش نزند و بيشتر شرمنده اش نکند.پرويزبه سمت سالن رفت و گفت:
-بفرمايد
مريم پرويز را همراهي کرد،بعد از نشستن پرويز گفت:
-الان چند ساله چشماش مي بينه
آنقدر حرفش صريح زد که مريم نتوانست خوب متوجه شود با گيجي گفت:
-مي تونه ببينه؟مهيار؟!چطور ممکنه؟!
-دوسال بعد از رفتن تو عمل پيوند قرنيه انجام داد،الان هم با دخترش داره توي يه برج زندگي مي کنه
باورش براي مريم سخت بود،هنوز شوک زده بود…چطور ممکن است ببيند؟اين يعني براي انجام هر کاري ديگر نيازي به کسي ندارد. سعي مي کرد چشمان ودهان باز شده از تعجب جمع کند،موفق به اين کار هم شد…با خوشحالي لبخندي زد،نفس عميقي کشيد:
-خوشحالم مي بينه…
خوشحالي در چهره اش به وضوح ديده مي شد،به طوري که پرويز نتوانست بگويد خوشحالي اش دروغين است.
پرويز:بخاطر دخترش اينکارو کرد وگرنه هيچ وقت حاضر نمي شد عمل کنه
مريم سرش پايين انداخت و با دستانش بازي کرد، کلمه ي “دخترش”دوست نداشت،دلش مي خواست بگويد دخترتون،اما بعد در دلش به خودش خنديد که تو برايش مادري نکردي،پس از آن دختر حقي نداري.همانطور که سرش پايين بود گفت:
-ساينا خوشگله؟
پرويز که از عمد آن کلمه را به کار برده بودکه مريم متوجه اشتباهش شود،باز تکرار کرد:
-آره خيلي خوشگله،چون به باباش رفته…
مريم با تعجب به پرويز نگاه کرد که چرا آينقدر اصرار دارد بگويد او دخترش نيست،پرويز ادامه داد:همه چيزش به باباش رفته
دلش شسکت و اشک در چشمانش حلقه بست وگفت:ميشه ازتون يه خواهش کنم؟
-بگو
-ميشه به مهيار بگيد اجازه بده دخترمو ببينم؟!دلم براي ديدنش پر مي کشه
در همين حين سايه دو فنجان قهوه آورد،يکي جلوي مريم گذاشت و ديگري براي پدرش گذاشت.مريم به سايه و موهاي بازش نگاه کرد،مي خواست از او تعريف کند و بگويد،”چقدر خانوم و زيبا شدي”اما ترسيد که باز سايه چيز به او بگويد.همين فکر باعث شد از خير تعريف کردن بگذرد.
مريم دستمال کاغذي از روي ميز برداشت واشک هايش قبل از جاري شدن پاک کرد…و براي آرام شدنش دستش دراز کرد که فنجان قهوه را بردارد… پرويز متوجه لرزش خفيف دستش شد،اين بيماري براي پرويزاشنا بود.پرويز با حالت تعجبي گفت:
-قرص مصرف مي کني؟!
مريم آرام سرش را با حالت پرسشگرانه اي به سمت او چرخاند وگفت:از کجا مي دونيد؟
-لرزش دستت،مشکل اعصاب داري؟
فقط سرش تکان داد و فنجانش روي گذاشت و باز نگاهش به پرويز دوخت و گفت:
-من نيومدم اينجا که در مورد بيماريم با شما صحبت کنم،اومدم ازتون خواهش کنم کاري کنيد که مهيار اجازه بده ساينا رو ببينم
پرويز که هنوز کنجکاو بود بداند چرا مريم مشکل اعصاب پيدا کرده از او پرسيد:چرا خودت ازش نمي خواي؟
مريم راضي بود که مهيار را دوباره ببيند،و با او صحبت کند مخصوصا حالا که ديگر چشمانش مي بيند،شايد از قبل جذاب تر شده باشد.اب دهانش در اثر خوردن قهوه تلخ شده بود به پايين قورتش داد.
-آدرسش و بهم بديد
پرويز ترجيح داد قبل از رويا رويي اين دو خودش مهيار را آماده کند بنابراين گفت:باهاش صحبت مي کنم،شمارتو بده
-ندارم،هنوز توي ايران خط نگرفته ام
پرويز بلند شد و شماره روي دفتر تلفن نوشت،بعد از پاره کردن جلوي مريم گرفت وگفت:فردا شب بعد از ساعت هشت بهم زنگ بزن
برداشت و تشکر کرد.
هر دو ايستاده بودند که صداي زنگ ايفون،حواس هر دو را به سمت آشپزخانه کشاند.سايه بعد از جواب دادن به سالن برگشت و با چهره اي نگران ومضطرب به پدرش نگاه کرد.
پرويز با نگراني گفت:کي بود؟!
سايه از هر برخوردي مي ترسيد،با همان استرسي که در وجودش بود گفت:مهياره
چشمان پرويز از تعجب باز ماند وچهره ي مريم رنگ پراند..آماده گي ملاقات ناگهاني با مهيار را نداشت.روي لبه ي خوشحالي و نگراني ايستاده بود..پرويز پرسيد:
-چرا اومده؟!
-بابا من چه مي دونم
پرويز مي خواست مريم را پنهان کند که در خانه زدند،خودش هم مي دانست کارش بي فايده است رو به سايه کرد:
-برو درو باز کن
سايه مي خواست خودش را آرام کند نفس عميقي کشيد.به سمت در رفت… در را باز مي کند و باچهره ي خوشحال مهيار رو به رو مي شود،اما مهيار با ديدن صورت پر از استرس خواهرش لبخندش برچيده شد و پرسيد:
-سايه حالت خوبه؟چرا رنگت پريده؟!
به خودش مسلط شد و گفت:خوبم،بيايد تو
ميهار به شوخي گفت:نکنه از اينکه ما هر شب اينجاييم ناراحتي؟
با صداي آهسته اي گفت:دعواش نکن
متحير از رفتارهاي خواهرش گفت:کيو؟
بازويش گرفت و به داخل فرستاد:بيا تو، مهمون داريم
ساينا با جيغ و خوشحالي به سمت سالن دويد و گفت:سلام آقا جون ما دوباره اومديم،بابام راضي…
حرفش با ديدن زن جواني که ايستاده نيمه ماند…چند قدم مانده به مريم ايستاد،احساس کرد کارش بي ادبانه بوده که ملاحضه ي مهمان نکرده و اينطور با فریاد زد و دويدن وارد خانه شده است.
با شرمندگي به زن نگاه کرد و گفت:سلام، ببخشيد
مريم تحمل نياورد و دست روي سينه اش گذاشت و با بهت و ناباوري به دختر زيبايي که شباهت زيادي به مهيار داشت نگريست،موهاي ل*خ*ت وپرپشت بازش اطرافش ريخته بود و کلاه مشکي بافت با پوست سفيدو چشمان بزرگ سياهش هم خواني ايجاد کرده بود.نفسش از ديدن او بند آمده بود،لبخندي زد وبا صداي لرزانش گفت:
-ساينا
مهيار با کنجکاوي وارد خانه شد…مي خواست زود تر بداند مهمانش کيست و چه کسي را نبايد دعوا کند؟
از راهروي باريکي که از در وردي عبور مي کرد به سالن رسيد…او هم همچون دخترش با ديدن آن زن ايستاد… مريم وقت نکرده بود جلو تر برود و ساينا را در آغوش بکشد…هر دو چشم در چشم يک ديگر شده بودند…نفس مريم در سينه حبس شده بود دلش لرزيد،حسي گنگ به سراغش آمد… با ناباوري به مردي که با چشم هايش اورا مي کاويد خيره شد،هنوز جذاب و خوش پوش بود…قدمي به جلو برداشت مي خواست در چشمانش دقيق تر شود…هنوز مهربان است،ديگر از آن موهاي کوتاه خبري نبود…بلند شده،وچند تار موي سفيد در موهايش مشخص است،مگر چند سالش بود که موهايش به اين روز درآمده ؟ يا شايد هم ارثي است؟…مهيار تکان نمي خورد!آشناست!اين زن کيست؟او را کجا ديده؟!يادش نمي آمد…چهره اي از او در ذهنش نداشت.صداي مريم با همان لرزش صدايش زد:
-مهيار
يادش آمد…دختري که با صداي طنازش يک بار همينطور فريبش داد واز او خواستگاري کرد…آلبوم…عکس…خاطره اي از يک زن که سال ها منتظر ديدنش بود…نامهرباني هايش…همانطور که دستانش در پالتوي طوسي اش مشت کرده بود و زير لب زمزمه کرد:
-مريم
اما کسي صدايش نشنيد،هيچ کدام از آنهايي که آنجا ايستاده بودند جرات حرف زدن نداشتند…و ساينا ميان آن دو ايستاده بود و گاهي به پدرش و گاهي به آن زن که همچنان اشک مي ريخت نگاه مي کرد.مهيار خشک و سرد گفت:
-ازاينجا برو
چشمان مريم در چشم هايي که در حرکت بود قفل شده بود:مهيار..
با عصبانيت فرياد زد:گفتم گمشو برو بيرون
رعشه بر اندام ساينا افتاد از ترس پيش عمه اش رفت..پرويز جلو تر رفت:مهيار آروم باش
مهيار به صورت زني نگاه مي کرد که همچون دخترش موهاي لختش يک طرف صورتش ريخته بود:
به مريم نگاه مي کرد ولي مخاطبش پدرش بود:
-بهش بگو اگر تا يک دقيقه ديگه اينجا باشه…بد مي ندازمش بيرون
مريم با همان اشک ها، موهايش به داخل روسري اش هدايت کرد،سايه دست برادرزاده اش گرفت،همراه خودش به اتاق مي برد که مريم صدايش زد:
-ساينا…
مهيارباز فرياد زد:اسم دختر من و به زبونت نيار
نزديک مريم شد..باز بوي عطر سرد به مشامش رسيد…چشم هايش چقدر مظلومانه به او خيره شده بود،مريم با ترس اينکه سيلي بخورد به مهيار نگاه مي کرد…اما او دلش به رحم آمد و ديگر فرياد نزد،آهسته گفت:
-از اينجا برو…نذار جلوي ساينا بهت بي احترامي کنم،ديگه هم اينجا پيدات نشه
با ديدن مريم کينه و دشمني اش روي عشق وعلاقه اش سايه افکنده بود و اجازه خود نمايي نمي داد.هيچ کدام از حرف ها و حرکاتش دست خودش نبود.
دست ساينا گرفت وبا همان خشم به طبقه ي بالا،اتاق پدرش رفت…مريم به رفتن او نگاه مي کرد…ديگر پاهايش روي زمين نمي کشيد…ديگر براي پيدا کردن مسير دست به جلو دراز نمي کرد،چقدر مردانه قدم برمي داشت…اما تلخ شده بود…بي رحم..بي احساس…اين مرد را نمي شناخت…مهياري که او را دوست داشت اين چنين نبود…هميشه قربان صدقه اش مي رفت،اما با ياد آوري اينکه او ازدواج مي کند لبخند تلخي زد و سرش پايين انداخت.با همان بي رمقي که حاصل ديدن مهيار بود به سمت مبل رفت و کيفش برداشت و به طرف در رفت…پرويز با چند قدم کوتاه خودش را به او رساند وگفت:
-مريم
برگشت…حس آرام بخشي از اين صدا زدن به او دست داد،چقدر مهربانانه صدايش زد:معذرت مي خوام
-تقصير شما نيست اقا پرويز،من نبايد بي موقع مي اومدم…بايد برم خدا رو شکر کنم کتک نخوردم
سايه با جعبه دستمال کاغذي به طرفش آمد وجلويش گرفت:بفرمايد
با لبخند برداشت:ممنون سايه
سايه که انگار دلش به حال مريم مي سوخت با مهرباني گفت:
-بخاطر رفتار اون روزم هم معذرت مي خوام
با لبخند تلخي که ناشي از رفتار مهيار بود،بازويش نوازش کرد:عيب نداره…
نگاهي به پرويز انداخت:خداحافظ
-بذار برات آژانس بگيرم
با چهره ي گرفته وناراحتي گفت:نه ممنون مي خوام يه ذره راه برم
زماني که از خانه خارج مي شد،به اين فکر کرد کدام راه را براي راضي کردن مهيار در پيش بگيرد.
مهيار از پشت پنجره به زني که آرام مسير خانه تا در حياط را طي مي کرد نگاه کرد…اين همان زني بود که آرزوي ديدنش را داشت،وحالا که جلويش ايستاده بود ردش کرد.تا زماني که کامل از خانه خارج شود او را نظاره کرد…و آه با حسرتي کشيد که درد جان کاهي در قلبش پديد آمد.ساينا از ترس روي تخت نشسته بود و سوالات زيادي در موردآن زن که پدرش برسرش فرياد زد در سر داشت…نپرسيد… فقط به پدرش نگاه مي کرد.
احساسات ضد ونقيصي به سراغش آمدند…حسي که با ديدن عشق چند ساله اش از زير خاکستر بلندشد و ضربان قلبش را بالا برد…وحس کينه و دشمني،بخاطر رفتارهايي که با خودش داشت و محبت و عشقش را نديد وبدتر از آن دختر چند ماه اش را بخاطر يک عشق رها کرد و رفت.گيج شده بود نمي دانست کدام رفتار دربرابر او داشته باشد، درست تر است.مريم بين دو حس او گير افتاده بود.
با صداي دربرگشت..پرويز با لبخند دلگرم کننده اي به سمت ساينا رفت و بوسيدش:
-برو پيش عمه سايه ميز شام و حاضر کن تا من و بابا بيام
به پدرش نگاه کوتاهي انداخت و رو به پدربزرگش گفت:باشه
از تخت پايين آمد و از اتاق خارج شد…پرويز رو به مهيار که کنار ديوار پنجره تکيه داده بود کرد و گفت:
-چه استقبال گرمي!
با کلافگي پوفي کشيد و با چشمان دلخورش به پدرش نگاه کرد:چند وقته اينجاست چيزي به من نگفتيد؟!
-زمان اومدنش و نميدونم..ولي ديروز يه بار اومد اينجا
با صداي آرامي با پدرش صحبت مي کرد،و نشانه اي از خشم وعصبانيت در آن ديده نمي شد:
-چي مي خواست؟
-به من گفته فقط مي خواد دخترش و ببينه
مهيار که مطمئن نبود گفت:همين؟شما هم باور کرديد؟شوهرش چي اونم اومده بود؟
-مگه الان ديدش؟ديروز هم نمي دونم شايد هم همراهش بوده
با دست موهايش به هم ريخت:واي وقتي يادم مياد چطوري بخاطر اون مرديکه..به من و دخترش پشت کرد…
-مي خواي چيکار کني؟
-هيچي..نميذارم ببينتش
ارکنار پدرش عبور مي کردکه حرف پرويز ايستاد:اون مادرشه…اينقدر بي رحم نباش
عصبانيت در دقيقه پيشش برگشت ودرچشمان پدرش نگاه کرد:
-به حرفي که خودتون زديد باور داريد؟!زماني که بخاطر عشقش قيد بچه شو زد…برچسب مادر بودن ازش گرفتم…سايناي من مادر نداره…گيتي براش بسه…هر چند هيچي از مادري کردن حاليش نيست
-صورتش و ديدي؟چقدر غمگين و افسرده بود..فکر کنم زندگي خوبي نداشته
با تحکم گفت:
-حقش بود…اصلا مگه خودش بچه نداره؟بره پيش بچه هاي عشقش…مثلا که چي بعد از هشت سال اومده که ساينا رو ببينه!!!که ادعا کنه دلم براش تنگ شده؟…من باور نمي کنم
-چراباهاش حرف نمي زني؟
-من حرفي ندارم باهاش بزنم…اگر يک بار ديگه ديدش؛بهش بگو کاري به من وساينا نداشته باشه،اين ادعاي مادر بودنش هم بذاره کنارچقدر شوهرش بي غيرته که حداقل نيومده دنبالش
اين را گفت وو از اتاق خارج شد.پرويز دستي به صورت خسته اش کشيد،او هم گيج شده بود نمي دانست بين آن دو چگونه رفتار کند.چطور پسرش را راضي کند که اجازه دهد مريم دخترش را ببيند.هر چند مريم مستحق اين ديدار نيست…مهيار وحتي پرويز نمي دانستند که مريم ديگر کاميار ندارد.ومريم براي ديدن عزيزانش به ايران آمده واينکه پيام کاميار را به مهيار برساند که اوراببخشد.
*********
مريم به ماشين گران قيمت پارک شده جلوي در خانه شان نگاهي انداخت…نمي دانست متعلق به کدام فاميل ناشناخته شان است.
با ورودش به خانه و شنيدن صداي پريسا لبخندي بر لب آورد…خوب شد،مي توانست اتفاق بد اول شبش را با ديدن خواهرش جبران کند…همانطور که به خانه نزديک مي شد از پنجره ي اشپزخانه صداي خواهرش شنيد که با مادرش صحبت مي کرد.
پريسا با هيجان ديدن خواهرش گفت:پس چرا نمياد؟اصلا کجا رفته؟!
-نمي دونم…خيلي مي ترسم بره پيش مهيار
-خوب بره،حقشه دخترش و ببينه
-يه چيزي براي خودت مي گيا،مي دوني اگر مهيار بفهمه برگشته ممکنه اذيتش کنه؟
-مامان من و تو مي دونيم مهيار اهل اين کارا نيست…منطقي تر ازاينه که بخواد همچين کاري کنه
مريم همچنان با سر پايين و ناراحتي که درچهره داشت به حرف هايش گوش مي داد…هواي سرد اجازه نداد بيشتر از آن بيرون بماند.کليد در دستش درون کيفش گذاشت و وارد پذيرايي شد…صداي جيغ و دويدن دوپسر مانع رفتنش به آشپزخانه شد…با سرو صداي زياد و خنده دنبال هم مي دويدند و مي خنديدند…گاهي به سمت هم لگد مي زدند…مريم با لبخندي به آن دو پسر که حدس مي زد پسران خواهرش باشد نگاه کرد…به اين فکر کرد که امين اگر به پسر او گفته از آمازون آورديش…پس اين دوتا از کجا آمده اند؟آرش بخاطر آنکه از حملات آنها در امان باشد در گوشه اي از خانه گز کرده و متعجب به آنها نگاه مي کرد.
پريسا که براي چندمين بار براي آرام کردنشان به پذيرايي آمد ولي با ديدن زني که با تيپ مشکي پشت به او ايستادi با خوشحالي دهاني باز…آهسته به طرفش رفت و صدايش زد:
-مريم
برگشت…مات و مبهوت خواهرش پريسا شده بود…زيبا بود زيبا تر شده،از تيپ وجواهرات گران قيمتي که به گردنش انداخته مشخص بود يکي از زنان مرفع جامعه است.با اشک کيفش روي زمين رها کردو در آغوشش جاي گرفت.
-مريم،عزيزم ،خواهرم…چقدر دلم مي خواست ببينمت
دقايقي در آغوش يک ديگر گريه کردند،اين دلتنگي باعث شد پسرها ساکت و آرام به آنها نگاه کنند.
پريسا اشک هايش پاک وگفت:باورم نميشه اومدي؟!
مريم به چهره ي خواهرش نگاه کرد:خوشگل شدي؟!
پريسا لبخندش جمع کرد وگفت:اما تو عوض شدي
-مي دونم
باز لبخند به لب آورد:فکر مي کردم خارج،اب زير پوست ادم مي ندازه و همچين جون تر ميشي
خنديدندپريسا گفت:بيا پسرام و بهت نشون بدم
آن دو هنوز ايستاده بودپريسا با دست به سمتشان اشاره کرد وگفت:بياين اينجا
يکي از آن دو پسر از ترس آنکه مادرشان دعوايشان کند گفت:
-مامان،خوب حوصله مون سر رفته بود
-مامان تقصير کسرا بود
پريسا با صداي نسبتا بلندي گفت:بسه بياين اينجا کارتون دارم،نمي خوام دعواتون کنم
جلوتر آمدند،پريسا به آنها اشاره کرد:اين کوچيکه رامينه ۴سالشه يک ماه ديگه ميشه ۵سال اينم کسراست ۶سالشه..به خاله سلام کنيد
کسرا:سلام
رامين:سلام
با سلام کردن مريم خم شد و بوسيدشان:سلام به روي ماهتون…قربونتون که برم که اينقدر شيطونيت
-اين خاله ي واقعيه ها از اين خاله هايي نيست که مي بينيد و هي بهشون مي گيد خاله
رامين:يعني چي؟
-يعني اين که خواهر منه،خواهر دايي امين هم هست
-آهان!
کسرا:مثل خاله نرجس که خاله ي هديه است؟
-آفرين،پسر باهوشم…يه وقت هايي هم مختون کار مي کنه
مريم با تعجب نگاهش کرد با لبخند گفت:روش تربيتيت خيلي خوبه ها
پريسا خنديد وگفت:مسخرم مي کني؟!بچه هام فقط يه ذره فضولن همين
ابرويي بالا انداخت وگفت:بله،موقع ورودم متوجه يه ذره فضوليشون شدم…
بچه ها رفتن وبا صدايشان بلند شد…امين با خشم بيرون آمد وگفت:
-پريسا بچه هاتو ساکت مي کني يا خودم ساکتشون کنم؟(چشمش به آرش افتاد)اين بدبخت و ببين از ترس يه گوشه گز کرده…آرش بيا پيش خودم
آرش با قدم هاي آهسته به طرف دايي اش رفت و همراه او وارد اتاقش شد.هردو با شيطنت به سمت اتاق رفتند ومشت ولگد به در زدند و گفتند:
رامين:دايي ما هم مي خوايم بيام تو….
کسرا:دايي درو بازکن…مي خوايم بيام تو
رامين:باز کن…
کسرا:دايي قول مي ديم ديگه اذيت نکنيم در وباز کن ديگه
به يک باره در باز شد وامين با عصبانيت و خشم به آن دو گفت:بريد وگرنه کتک مي خوريد
با لجاجت و خنده اي که مي کردند گفتند:نمي ريم
امين با خشم وجذبه اي که در چهره اش جمع کرده بود يک قدم برداشت که با جيغ و خنده فرار کردند.
امين رو به پريسا کرد وگفت:پريسا خواهش مي کنم اينارو آروم کن درس دارم
-سعي خودمو مي کنم ولي قول نميدم
امين بدون اينکه نگاهي به مريم بيندازد با پريسا حرف زد ووارد اتاقش شد.
پريسا به مريم نگاه کردوگفت:
-ميگم اين امين مثل اينکه آرش و بيشتر از پسراي من دوست داره،هنوز نيومديد داره طرفش ومي گيره
مريم با چهره ي گرفته زهر لبخند از رفتار امين زد وبه پريسا گفت:
-من اگر جاي امين بودم از دست بچه هاي تو، خودکشي مي کردم
پريسا با چشم هاي از تعجب خنديد وگفت:واقعا؟!
-واقعا
هر دو خنديدند،اما مريم نه از ته وجودش بلکه فقط بخاطر آنکه ظاهر خودش را شاد نشان دهد.هر دو نشستند…مي خواستند بيشتر صحبت کنند اما سرو صداي آن دو پسر بچه مانع شد پريسا مجبور شد تبلت هردوي آنها را بدهد که با بازي کردن ديگر صدا ندهد.
پريسا که موهايش بلوند رنگ کرده بود پشت گوش انداخت وگفت:
-خيلي دلم برات تنگ شده بود..حتي چند بار هم اومدم استراليا…کجا زندگي مي کردي؟
با همان لبخندي که به زحمت روي لبانش نگه داشته بود گفت:بخاطر ديدن من اومده بودي يا گشت و گذار؟
اخم ساختگي کرد وگفت:باورکن براي ديدن تو بوده…
-ملبورن
با صداي نيمه فريادش گفت:نه؟!واقعا ملبورن؟من دو،سه بار اومدم اونجا

با خنده سرش تکان داد:اخه ملبورن مگه کوچيکه که تو مي خواستي من و پيدا کني؟!
-آره خوب راست ميگي!ولي من همه ي شهرهاش و امدم فقط به اين اميد اين که شانسي توروتوي يه خيابون يا مرکز خريد ببينم
مريم باچشمان خسته اش به خواهرش نگاه کرد،دوست داشت به او بگويد؛آنقدر روزگارم خوب نبوده که مرا درمرکز خريد ببيني…تبسمي کرد وگفت:
-خوشبختي؟!
سرش پايين انداخت و به دست بند گران قيمتي که تازه خريده بود انداخت وبا آه حسرتي گفت:
-از نظر مالي آره..اما عاطفي نه
با اين حرف تازه مريم متوجه چهره ي ناراحت مادرش که آن روز ديده بود شد…با نگراني گفت:
-با شوهرت مشکل داري؟
-نه…البته يه وقت هايي دعوامون ميشه،ولي اونقدر جدي نيست که حتي قهر کنيم
-پس چي؟!
-کيوان بهم محبت نمي کنه…اصلا خونه نيست…بخاطر کارش مجبوره بيشتر وقت ها خارج باشه وقتي هم خونه است،همش سرش توي کاغذ و پول شمردنه،اصلا انگار من وجود ندارم،چندين بار سر اين موضع بحثمون شده….تنها حرفش اينه،من بخاطر شما دارم جون مي کنم…
مريم به او حسادت کرد که چقدر راحت از زندگي اش مي گويد کاش او هم مي توانست درد ودل کند،شايد کمي از سبک شود.
پريسا پوزخندي زد:اصلا يادم نمياد آخرين باري که با هم رفتيم مسافرت کي بود؟!از سر اجبار ميرم مسافرت و خريد مي کنم،که دردم يادم بره
مريم به اشک هاي حلقه زده در چشمان ش نگاه کرد و با دست صورتش نوازش کرد،دردلش به پريسا گفت…اگر اينها براي تودرد است پس درد من چيست؟
پريسا با لبخندي ناراحتي اش پنهان کرد وگفت:
-حالا که تو اينجايي،منم هرروز ميام اينجا ديگه اينجوري حوصله ام تو خونه سر نمي ره
-مگه اون موقع چيکار مي کردي؟
-پول هاي بي صاحب و مي دادم کلاس هاي وقت پر کن
پريسا در چشمان پر از درد و غم مريم خيره بود گفت:
-چقدر صورتت غم داره،اصلا شاد نيستي !نکنه شوهر تو هم مثل من باهات خوب نيست؟!
بغض ناخوانده ي گلويش را فرو مي برد…به خواهرش نگاه مي کند، اوکه از درد نداشته اش حرف زده چرا خودش يکي از درد هاي که قرار است همه بدانند،نگويد؟ با همان بغض،آهسته به طوري که فقط پريسا بشنود گفت:
-پريسا من شوهرمو از دست دادم
پريسا از روي ناباوري وگيجي گفت:چي؟!مريم تو…چي داري مي گي؟!شوخي مي کني نه؟!
سرش به طرفين چرخاند:نه…کاميار مرده پريسا
صداي شکستن ظرف از پشت سرشان شنيدند،هر دو به آشپزخانه دويدند با ديدن مادرشان که روي زمين نشسته واستکان هاي خورد شده روبه رويش ريخته بود با که بهت به مريم نگاه مي کردواشک ريخت:
-چرا چيزي به من نگفتي؟!چرا نگفتي شوهرت مرده؟!من محرمت نبودم مادر؟
داغ دل مريم تازه شد،باگريه هاي مادرش احساس کرد تازه کاميار را از دست داه در آغوش او گريه کرد…او چند سال پيش اين آغوش مهربان وگرم براي آرام شدنش نياز داشت.
همانطور که گريه مي کرد،با مادرش حرف مي زد:مامان کاميار مرد…تنها شدم…تو غربت تنها بودم…هيچ کس ونداشتم
مادرش هم همپاي دخترش گريه مي کرد:آخه اين چه سرنوشتيه تو داري؟!اگر ميهار چشمش مي ديد مجبور نمي شدي راهي غربت بشي
پريسا روي زمين نشست وگريه کرد…امين که صداي شکستن شنيده بود و خودش راتا آشپزخانه رساند،اما با شنيدن صداي مريم قدمي برنداشت،از سر ناراحتي آب دهانش قورت داد…هر سه پسر مي خواستند به آشپزخانه بروند که امين مانع شد.
آن شب شب تلخي برايشان بود،زماني که جواد فهميد تنها حرفي که زد اين بود:
-وقتي مريم و ديدم، گفتن اين بچه يه چيزيش هست ولي به روي خودم نيوردم
جواد عادت داشت هر چيزي را در خود بريزد و بروز ندهد،چند قطره اشک از چشمش سرازير شد و با دستمال جيبي اش پاک کرد.
بعد از خوردن شام،که قرمه سبزي خريده شده ي پريسا بود…مريم به اتاق امين رفت وگفت:
-امين يه سيم کارت اضافه با گوشي داري بهم بدي؟
امين سراز کتابش برداشت و به او نگاه کرد،حرفي براي دلداري دادن به خواهرش نداشت،شايد با آشتي کردن بتواند خوشحالش کند.
-سيم کارت دارم اما گوشي ندارم،بذار فردا برات گوشي ميارم،با سيم کارت بهت ميدم
خوشحالي اش با لبخند نشان داد،چند قدم جلوتر برداشت و برادرش بوسيد،امين بلند شد و در اغوشش گرفت.حال هر دويشان مخصوصا مريم خوب شد…دلخوري امين همان شب تمام شد
مريم ازاتاق خارج شد و با ديدن هر سه پسر که سرشان در تبلت کرده ودر سکوت محض بازي مي کردندلبخندي زد وبه آرامي از کنارشان گذشت..پريسا که مشغول پهن کردن رختخواب ها بود با ديدن مريم گفت:
-چيه لبت خندونه؟
-مثل اينکه امين راضي شد باهام آشتي کنه
-نه بابا ؟!چه يهويي
با همان شادي در دلش گفت:داداشمون مهربونه
مريم به سمت در ميرفت که پريسا گفت:مي خواي تو اين سرما بري بيرون مسواک بزني؟!
-آره فکر بهتري داره؟
با انگشت شصتش به اشپزخانه اشاره کرد:آره سينگ ظرفشويي
مريم چهره اش درهم کشيد:اَه…ظرف مي شوريم اونجاها(به آرش نگاه کرد)آرش بريم مسواک بزنيم
پريسا با اعتراض گفت:مريم تا اينجا هستين اين بچه مسواک نزنه
مريم خنديد:دندوناش جلبک ميبنده که….نترس خلاصش مي کنيم،زودميايم
پريسا:امشب مي خوام پيشت بخوابم تا صبح حرف بزنيم
-اره ديگه مغز مفت گيراوردي براي تليت کردن
بعد از زدن مسواک خوابيد پريسا که کنارش خوابيده بودگفت:براش قصه نميگي خواب بره
ساعت مچي اش از دست بيرون کشيد و بالاي سرش گذاشت:نه به اين چيزا عادت نداره،خودش زود خواب ميره
-خوش به حالت من تا باباي شنگول ومنگول و از قبر درنيارم خوابنميره که
همانطور که مي خنديد گش مويش از موهايش جدا کرد و کنار ساعتش گذاشت.
پريسا گفت:مريم
-ميشه حرفات وبذاري براي فردا شب؟فردا کاردارم
پرسشگرانه گفت:چه کاري؟عيب نداره هرچي هست خودم ميرسونمت

پتو تا گردنش بالا کشيد وچشمانش بست:ممنون مزاحمت نميشم
مشتي به بازويش زد:رفتي خارج تعارف کردن يادت نرفته…بي خود کردي هرجا رفتي خودم ميبرمت
-شايد بخوام خودمو بکوشم تو هم مي خواي بيا؟
-بازم بيخود کاري مي خواستي خودتو بکشي همونجا اين کارو مي کردي …دردسرت هم کمتر بود پس خودم ميبرمت شنيدي؟
لبخندي زد وچشمانش باز کرد:حالا تو بذار من بخوابم شايد تا صبح بيدار نشدم
چند لحظه اي سکوت کردند،مريم گفت:يادت مياد اون موقع ها چقدر دعوا مي کرديم؟
خنديد:اره هميشه سر خريد کردن من و پسراهايي که باهاشون بودم
به نيم رخ خواهرش نگاهي انداخت وکنجکاوانه پرسيد:واقعا فقط به خاطر پول بود؟
بالبخند به چشمانش زل زد:چيز ديگه اي به ذهنت مي رسيد؟
ازاينکه پريسا برداشت بدي از حرفهايش کرده بود گفت:
-نه، نه منظورم اينه که شايد احساس کمبود محبت مي کردي که به اونا پناه مي بردي
نگاهش به سقف تاريخ انداخت:نه فقط پول.اما الان سرم به سنگ خورده فهميدم پول همه ي خوشبختي نيست،تو خوشبخت بودي مريم؟
مريم همچون خواهرش طاق باز خوابيد و موهايش اطرافش پخش شد…به نقطه ي نامعلومي که تمام گذشته اش مي ديد،خيره شد.
-من يه چيزي توي زندگي خوب فهميدم…خوشبختي توي لحظه اتفاق مي افته،مدت دار وطولاني نيست،هر لحظه از زندگيت که شادو خوشحال و بي دغدغه ونگراني سر کردي همون لحظه زمان خوشبختي توئه…وممکنه ديگه تکرار نشه
پریسا لبخندی به لب آورد:جالبه،راست مي گي،زماني که با کيوان شام بعد از عروسي خورديم، اينقدر خوشحال بودم که گفتم من ديگه خوشبختم…اما اون لحظه ديگه تکرار نشد
لبش گزيد،وبعد از لحظه ای فکر کردن گفت:
-وقتي با مهيار زندگي مي کردم،فکر مي کردم بدبخت ترين آدم روي کره ي خاکيم،هر کاري کردم که ازش جدا بشم…وقتي با کاميار ازدواج کردم فکر کردم ديگه بدبختيام تموم شده و خوشبختم…اما الان که بهش فکر مي کنم مي بينم يه روزهايي با مهيار شاد بودم و قدرشو نفهميدم يه زمان هاي شادي هم با کاميار که عاشقش بودم داشتم
پريسا کنجکاوانه پرسيد:مگه با کاميار روز بد هم داشتي؟
بخاطر اينکه کنجکاوي خواهرش بيشتر نشود واو راسوال پيچ نکند با لبخندي گفت:هر زن و شوهري روزهاي خوب وبد دارن
قانع شد و سرش تکان داد:اهان، اره خوب…ميگم سوال بپرسم؟
به سمت او چرخيد گفت:اره
-نميخواي دخترتو ببيني؟
ازاينکه يک نفر حرف دلش را زده خوشحال شد…شايد پريسا آن فرد مناسب براي درد دل کردن باشد.
آهسته گفت:فردا براي همين مي خوام برم
-کجا؟
-پيش مهيار
پريسا آرنجش روي بالشت تکيه گاه قرار داد و به صورت مريم خم شد:
-مگه ديونه شدي نميگي يه بلايي سرت مياره
به شوخي گفت:مثلاچي قطعه قطعه ام و گوشه شهر بندازه؟مگه قاتل زنجيره ايه اينجوري حرف مي زني؟
-نمي دونم مامان ميگه…مي ترسه ازت انتقام بگيره،منم ميگم مرد خوبيه اگر نبود که…
-که چي؟
يادش رفته بود قولي به مادرش داده:هيچي
پريسا خوابيد،مريم در فکر ان “اگرنبود” اخر جمله ي خواهرش بود،با خيال اينکه حرف مهمي نبوده گفت:
-خوب مادره حق داره نگران بشه…امشبم اونجا بودم خيلي محترمانه انداختنم بيرون
به سرعت بلند شد وروي صورت مريم خم شد.گفت:توچيکار کردي؟خودت تنهايي پاشدي رفتي اونجا؟ديونه
با دست موهاي پريسا که روي صورتش بود کنار زد:پريسا موهات رفت تو چشمم
موهايش پشت گوش انداخت و هردو دستش روي بالشتي که روي پايش قرار داده بود گذاشت وگفت:
-گذاشت ساينا رو ببيني؟
با ياد آوري آن دقايق، حاضر بود قسم بخورد زماني که مهيار را ديد دست و دلش لرزيد ولحظه اي دوست داشتن مهيار را حس کرد.
-نه سرم داد زد و گفت ديگه طرف ساينا نرم…ديدمش خوشگل بود نذاشت بغلش کنم
پريسا دلش سوخت طاقت نياور گفت:مي خواي ببينيش؟
با چشمانی که رنگ ناراحتی گرفته بودندگفت:معلومه که اره، ولي نمي ذاره
گوشي اش برداشت ودر فايل عکس و فيلم هايش،فايل ساينا باز کرد:
موباليش رو به روي صورت مريم گرفت:عکس وفيلم هاي ساينا
با تعجب نشست و چند عکس ساينا که با پريسا گرفته بود نگاه کرد…چندين عکس با پسران خواهرش گرفته بود…با بهت و چشمان از حدقه بيرون زده اش گفت:
-اون پيش تو چيکار مي کنه؟!براي چي ساينا با همه تون عکس داره؟
-وقتي سکوتش را ديد گفت:پريسا حرف بزن
-مامان ازم قول گرفته حرفي بهت نزنم
-چرا؟
-مي ترسيد اين عکس ها رو ببيني و بري پيششون،ميدوني مامان فکر کرده تو کلا ساينارو فراموش کردي بخاطرهمين….
با لحن دلخوري گفت:مگه خودش مادر نيست که همچين حرفي به من زده؟
پريسا بخاطر اينکه خواهرش ناراحت نشود با لحن آرامي گفت:ببخش که اينو مي گم ولي تومثل مامان، مادري نکردي
-خوبه از خواهرم زخم زبون مي شنوم،نمي دونم چرا همتون يه جا حرفاتونو نمي زنيد
با اعتراض گفت:مريم!
مريم خوابيد و سرش زير پتوکرد،عکس هاي ساينا يکي،يکي رد مي کرد:
پريسا:مهيار هر چند ماه يک بار ميارتش اينجا که مامان و بابا ببيننش
با شنيدن اين حرف سريع پتو برداشت وبا تعجب گفت:چي؟ ساينا رو مياره اينجا؟!چرا اينکارو مي کنه؟
-يه بارگفت نمي خواد مامان وبابا به جاي تو تنبيه بشن
پرسشگرانه پرسيد:ساينا تاحالا نپرسيده اينا کين؟
-بهش گفته خانواده ي دوستشن…البته به من مي گه خاله..قربونش برم
-از مامان تعجب مي کنم همچين فکري راجع به من کرده
پريسا سعي مي کرد مريم را آرام کند،که مبدا از مادرش دلگير شود.
-تو ازش مي خواستي حتما درمورد مهيار بهت مي گفت،اينکه چشمش ديگه مي بينه ميخواد ازدواج کنه،ساينارو مياره اينجا…بعدشم اهسته ميرفتي اهسته مي اومدي کسي نميدونست داري چيکار مي کني
پوزخندي زد:اگر هم مي گفتم،بهم به دروغ مي گفت که ازشون خبري نداره
به شوخي نيشگوني از بازويش گرفت:چون به فکرته
آخي گفت،وبازويش مالش داد:مي دونم،فردا دوباره ميرم
آهسته گفت:من ادرس خونشون و بلدم مي برمت
با چشمان گرد و متعجبش گفت:چي؟ازکجا بلدي؟
با خنده خوابيد:تعقبيش کردم…قبلا تو يه خونه ساده زندگي مي کرد اما الان رفتن تو يه برج،نزديکي محله ي خودمونه
-چرا تعقبيش مي کردي؟
-همينجوري مي خواستم بدونم با کي ميخواد ازدواج مي کنه،يه جورايي مي خواستم هواي ساينارو داشته باشم که اگر زن باباش بد بود يه جا واسه پنهون شدن داشته باشه
با لبخند تلخي گفت:از من خوشگل تره؟
لبانش اويزان کرد:اره..الان بهت ميگم چه جوريه..قدش بلنده ولاغره ظريفه ادم مي ترسه دستش بزنه بشکنه…ازاونا که احساس مي کني از تو ني نوشابه دراومدن
مريم خنديد:پريسا
-والا حالا يه روز مي بينيش
– چشماش نسبتا بزرگه وسبزه، پوستش سفيده،…ولي خداييش همه چيزش مال خودشه عملي نيست ورنگ موهاش هم دودي روشنه،خيلي هم نازو ادا داره
با همان لبخندي که برلب داشت گفت:پس با اين اوصاف هرروز مي بينش
-تقريبا،يه با رکه اومد با مهيار دنبال ساينا،چندبارم موقع تعقيب و گريز مهيار ديدمش
-پس ميدونه مهيار قبلا ازدواج کرده
-بله…ولي نمي دونم چرا مهيار صاف اوردتتش درخونه ي زن قبليش
آهي کشيد وگفت:شايد مطمئن بوده من ديگه برنمي گردم
-شايد…هشت سال زمان زياده مريم
بعد از لحظه اي سکوت پريسا گفت:مي خواي لواشک بيارم بخوري؟
-پريسا بگير بخواب
-فردا مي رسونمت
مريم با خنده گفت:چيه مي خواي ماشين ۳۰۰ميليونيتو به رخم بکشي
-تو فکر کن اره…ببين بايد يه وقتي بريم که ساينا روداره مي بره مدرسه،اونموقع مي توني ببيني
-يعني ساعت شش صبح؟
-اره ديگه
مريم زير پتو خزيد وخنديد پريسا گفت:چرا مي خندي مريم؟بهترين زمان همون موقع است،ما که نمي دونيم کي خونه است کي بيرون
-يعني بعد از اين همه تعقيب زمان رفت و امدشونو نمي فهمي
-نه…حالا براي چي مي خندي؟
-نمي دونم همينجوري!…ساعت ۶صبح بريم دم خونه اش اماده باش وايسيم،مهيار درموردون چي فکري ميکنه؟!اون هيچ جواب مامان و بابا رو چي بديم نميگن ۶صبح کجا مي ريد؟
با کمي فکر با لودگي گفت:مي گيم داريم مي ريم ورزش
خنده ي مريم شدت گرفت و سعي کرد با رفتن زير پتو صدايش خفه کند.پريسا هم با او خنديد،بعد سالها دوخواهرشبي را با آرامش و خوشحالي طي کردند.
مريم چشمانش باز کرد…موهاي روي صورتش کنار زد تا بتواندچيزي که کنارش گذاشته اند ببيند.يک موبايل که با تکه کاغذي که روي ان يادداشتي نوشته شده بود:
-سلام…اين موبايل خودمه دست يکي از دوستام امانت بود، بهش زنگ زدم گفتم برام بيارتش، سيم کارت هم روشه اينم شماره اش….
لبخندي زد و وموبايلش روشن کرد،مي خواست بنشيند که از درد کمرش “اخ” هسته اي گفت و چشمانش فشردولبش گزيد.
پريسا با صدايش بيدار شد وگفت:جاييت درد مي کنه؟
-با صداي من بيدار شدي؟ببخشيد
-نه بابا،يعني اره…خودت که مي دوني خوابم سبکه..حالا چِت بود؟
دردي که بخاطر کارکردن در استراليا همراه خودش سوغات اورده بود.
-هيچي…بد نشستم
پريسا به ساعت طلاي مچي اش نگاه کرد:ده ونيم شد
بلند شدند بعد ازشستن دست وصورتشان مريم گفت:چقدر سوت و کور خونه
پريسا همانطور که چاي براي هردويشان مي ريخت گفت:
-بچه هاي من که خوابن آرش تو هم که قربونش بره خاله، حرف نمي زنه…ديگه مي خواي کي صدا بده؟!
مريم پنيري از يخچال بيرون آورد وسر سفره نشست.
-منظورم اينه که کسي خونه نيست
نون و پنير چاي مي خوردند که پريسا گفت:
-مي گم مريم رفتي خارج لهجه پيدا نکرديا،مثل اينايي که يک روز با تور ميرن تا ترکيه، وقتي برميگردن يادشون ميره خونه شون تو کدوم محله بوده
مريم با تبسمي سرش تکان وگفت:سعي کردم زبون مادريمون و حفظ کنم ،هرچند فارسي زبان دورو برمون نبود
گونه ي مريم کشيد:افرين به تو دخترم
با بسته شدن صداي در سرشان چرخيد..مادرش داخل شد وچادرش از سرش دراورد:سلام
پريسا:مامان چرا بيدارمون نکردي کار داشتيم؟
مريم با چشم غره ابرو اشاره کرد چيزي نگويد،ناهيد گفت:چه کاري؟
پريسا بخاطر اينکه حرفش را جمع کند گفت:خريد..مي خوايم بريم خريد،اون بالا
ناهيد با افسوس سرش تکان داد وگفت:
-به جاي اينکه ديشب کرکر خندتون بود تا ساعت ۳صبح حرف مي زديد مي خوابيديد که بتونيد بريد اون بالا خريد
مريم با ترس نگاه دقيق تري به مادرش انداخت وگفت:مامان مگه صدامون و مي نشيدي؟
دستش تکان داد وگفت:نه…فقط صداي پچ پچتون مي شنيدم
-پريسا بچه هاتو ول نکني بريا،با خودت مي بريشون
-اِه مامان..تو که مواظب آرش هستي بچه هاي من چششون وسوره؟
ناهيد با حرص گفت:اگر بچه هاي تو هم مثل آرش بودن جاشون روسر من بود
پريسابا لحن شوخ و لبخندي گفت:مامان قربونت برم،حالا يه جايي رو سرت براي بچه ها ي من درست کن ما زود مي ريم وبرمي گرديم
مريم خنديد که نون توي گلويش پريد:پريسا کلا اخلاقت عوض شده
-اينا بخاطر اينه که شوهر بالا سرم نيست
هر سه يشان خنديدند،بعد از خوردن صبحانه حاضر شدند و حرکت کردند.
مريم به برجي که معمارش به زيبايي کار کرده بود نگاه کرد وگفت:اينه؟
پريسا سرش تکان داد:آره
-خوب کدوم طبقه؟
شانه اش تکان داد وگفت:نمي دونم
مريم که گمان مي کرد خواهرش حتي شماره ي واحد مهيار هم مي داند با اين “نميدانم”پريسا متعجب گفت:
-پريسا!يعني چي نمي دونم؟
-من فقط مي ديدم وارد اين برج ميشن
-پريسا من نمي تونم زنگ تمام طبقات اين برج و بزنم
-خوب صبر کن
از ماشين پياده شد و به طرف آيفون رفت با نگاه کردن وفکر کردن چيزي يادش نمي امد…نمي دانست دقيقا دستش روي کدام زنگ مي فشرد.
در خيابان ايستاد و بالا نگاه کرد بعد از لحظاتي نزديک ماشين شد وگفت:
-ببين ساينار و يه بار از اون واحد ديدم.. فکر کنم خونش اونجاست
مريم که داخل ماشين نشسته بود با تاسف سري تکان داد وگفت:احتمال ندادي ساينا ممکنه خونه ي همسايه شون رفته باشه؟
-فکر نکنم، آدماي اينجا افراد خونواده ي خودشونم نمي شناسن چه برسه به همسايه
مريم در ماشين باز کرد پياده شد، دستش درون جيب پالتوي کرم قهوه ايش کرده بود…گوشه اي شال سفيدش روي شانه انداخت وبه بالا نگاه کرد،به نظرش مهيار ديگر براي او دست نيافتني شده بود.
قدم برداشت که پريسا پشت سرش رفت وگفت:مي خواي چيکار کني؟!
با آرامش که چهره اش جمع کرده بود گفت:مي خوام زنگ تک تک اين خونه ها رو بزنم
-ديونه شدي؟مهيار اگر بفهمه تو اينجايي که ديگه در برات باز نمي کنه..برو عقب،من مي دونم دقيقا يکي از اينا رو فشار داد
مريم کنار زنگ ايستاد که صداي رعد وبرق آمد.
-اگر يکي از اينا خودش بود چي مي خواي بگي؟
پريسا:هيچي…ميگم پست چيم
پريسا خنديد و لي مريم تبسمي کرد و به آسمان ابري که او را ياد کشوري نامهربان مي انداخت،نگاه کرد.
پريسا زنگ چند خانه زد:
-سلام ببخشيد منزل اقاي سعادتي؟
-نخير اشتباه زدي
-ببخشيد
زنگ دوم…زنگ خانه ي سوم…هيچ کدام خودش نبود…زنگ خانه چهارم زد که خانمي پاسخ داد:
-اخرين زنگ سمت چپ منزل اقاي سعادتي هستن…
-بله ممنون
پريسا از شوق آنکه خانه ي مورد نظر پيدا کرده است با خوشحالي مي پريد.
-ديدي پيداش کرديم
مريم متعجب و با خنده گفت:زشته پريسا اين جلف بازيا چيه درمياري
پريسا ايستاد وگفت:يعني حاضر نيستي يه خط، روي شخصيت باوقار و متانت بيوفته نه؟خوب يه ذره خوشحال باش
با لبخندي گفت:خوشحالم اما شاديمو مثل تو بروز نمي دم
-آهان،مُستتره
پريسا در شيشه اي رنگ فشار داد و داخل شد مريم بيرون ايستاده بود و با حالت خنثي به خواهرش نگاه کرد،پريسا بيرون امد وگفت:
-چيه؟پس چرا نمياي تو؟
-ميشه تو بري؟…ممنون که تا اينجا کمکم کردي
با ناخنش پيشانيش خاراند وگفت:باز زدي تو جاده خاکي تعارف،بذار همرات بيام اگر دعوايي، چيزي شدي باشم دوتا بزنم تو گوشش
-مهيار اين کارو نمي کنه،برو خواهش مي کنم
نمي خواست اگر مهيار حرفي به او مي زد،پريسا شاهد تحقير شدن والتماس هايي که براي ديدن دخترش مي کند باشد.
دلش مي خواست کنار خواهرش باشد،اما ترجيح داد آن دو تنها باشند.
-باشه..پول داري برگردي؟
سرش تکان مي دهد:اره دارم ممنون
پريسا با چهره اي که نارضايتي در ان موج مي زد با يک خداحافظي از کنارش عبور کرد و رفت.مريم وارد برج شد.
قبل از اينکه مريم دکمه ي آسانسور بزند پريسا با دو خودش را به او رساند و با نفس زدن و لبخندي که بر لب داشت گفت:
-واي من چقدر خنگم،امين دو بار اومده بوده اينجا
به آرامي گفت:الان بايد يادت بيوفته؟
-ببخشيد…واحد۲۶۰
لبخندي زد:ممنون
-خداحافظ
با رفتن پريسا، از هيجان ديدن مهيار و دخترش نفس در سينه اش حبس شده بود…دکمه اسانسور زد..به تک واحد خانه ي انها رسيد. زنگ در بزرگ و مجلل چوبي را زد.ضربان قلبش بالا گرفته …با دهان نفس کشيد لحظاتي بعد در باز شد.
مهيار متعجب به او خيره شد..،بدن مريم از ديدن او يخ زد و طپش قلبش بالا گرفت…ترس در چهره ي مريم مشخص بود..مهيار باور نمي کرد کسي که رو به رويش ايستاده،و با چشم هاي گرد زيبايش نگاهش مي کرد مريم باشد.
دوست داشت او را به خانه اش دعوت کند،ويک فنجان چاي گرم مهمانش کند… اما تنها چيزي که با آن چشمان متعجب و حالت شوک زده اش توانست بگويد اين بود.
-کي آدرس اينجا رو بهت داده؟
حال مريم دگرگون شد،نگاهي به لباس راحتي اش که گرم کن توسي رنگ بود انداخت.چشم هايي که او نگاه مي کرد او را دست پاچه کرد وصدايش که به وضوح مي لرزيد گفت:
-چه فرقي مي کنه؟
-امين؟!
بايد داد مي زد تا خودش را خالي کند،همان هشت سالي که در نبودنش از فرياد داشت خفه مي شد.
مهيار خودش را جمع کرد و نقاب بي تفاوتي به چهره اش زد: براي چي برگشتي؟اينجا کسي منتظرت نيست
به حرف هاي نيشدارش عادت نداشت،دسته ي کيفش که روي شانه اش بود محکم تر گرفت
-اومدم دخترمو ببينم
پوزخند تمسخر آموزي زد وگفت:دخترم؟!ببخشيد دقيق متوجه نشدم کدوم دخترتو ميگي؟
-مهيار
مهيار عصبانيت هم به آن نقاب اضافه کرد:سعادتي هستم،ديگه من و به اسم کوچيک صدا نزن
چشمان ملتمسش به او دوخت:بذار ببينمش
-نمي دونم راجع به کي حرف مي زني؟دخترت و نمي شناسم…حالا هم از اينجا برو
دررا مي بست که مريم فشار داد:مهيار خواهش مي کنم..تو که اينجوري نبودي
قدمي به طرف مريم بر مي دارد که او از ترس خشمي که در چهره دارد به عقب مي رود:
-تو يادم دادي ديگه محبتمو خرج هر کسي نکنم..ديگه اون مهياري که چپ مي رفتي راست مي رفتي با ترحم نگاهش مي کردي،دلسوزي مي کردي نيستم،اگر براي ديدن ساينا اينجا يا خونه ي بابام پيدات بشه….بد مي بيني
-مهيار اون دختر منم هست
داد زد:نيست..تو اين چند سال کجا بودي که الان يادت افتاده دختر داري؟کجا بودي اون موقع که با بدبختي بزرگش کردم با چشماي نداشتم تا صبح تو بيمارستان بيدار مي موندم…اصلا فهميدي ساينا چطور بزرگ شد؟الان برگشتي مي گي دخترمو ببينم؟.تو فقط دنياش آوردي..اين کارو هم زني مي تونه کنه حالا برو
دررا محکم بست.
با مشت به در مي کوبيد:مهيار…مهيار خواهش مي کنم دروباز کن بزار ببينمش
مهيار پشت در ايستاد وبي اختيار چند قطره اشک ريخت…به سمت آشپزخانه رفت…ليواني برداشت وزير شير پر از اب کرد.قلپي از آن خورد و محکم به زمين زد…هر تکه از آن جايي افتاد،عصباني بود که چرا نمي تواند رفتار درستي در برابر او داشته باشد…همان جا روي زمين نشست وتکه هاي شکسته را جمع کرد، ساينا داخل شد مهيار سريع ايستادوپشت به او کرد وخودش را مشغول ريختن تکه ها در سلطل آشغال کرد، که دخترش او را نبيند.
-ساينا برو بيرون شيشه ميره تو پات
معتجب و ترسان به پدرش که پشت به او کرده است گفت:چي شده؟
سريع صورتش ماساژ داد وبرگشت:برو بيرون تا اينا رو جمع کنم
همان جا شير اب به صورتش زد ساينا همانطور که به صورت قرمز شده پدرش نگاه مي کرد گفت:
-اون خانومه کي بود؟
با ياد آوري چند لحظه پيش اخمي به صورتش انداخت:هيچ کس
-اما گفت مي خواد منو ببينه
سريع به او نگاه کرد:ديديش؟
-آره هموني بود که اون دفعه خونه آقاجون اومد
-آره خودشه…اگر اين خانوم ديدي و خواست باهات حرف بزنه حق حرف زدن باهاش نداري
-اما اون که آدم خوبيه
با لحن عصبي گفت:تو همين چند دقيقه فهمدي ادم خوبيه؟!
ساينا نمي دانست چطوربايد به پدرش بگويد حس خوبي نسبت به آن زن دارد.
سرش پايين انداخت و به آرامي گفت:باشه باهاش حرف نمي زنم
-برو لباسات و بپوش مي خوايم بريم خونه ي عمو فرزين
ساينا با اينکه جوابش نگرفته بود،اما براي حاضر شدن به اتاقش رفت مهيار شير براي گرم کردن روي اجاق گذاشت..چيزي او را به سمت پنجره کشاند.از آشپزخانه بيرون آمد و به سمت پنجره ي سالن رفت..مريم که خودش را زير درختي جمع کرده است مي بيند…باران نم نم مي باريد..اگر مدت زياد تري آنجا بماند خيس مي شود…به خودش قبولاند به او مربوط نيست،شوهرش بايد نگران حال زنش باشد نه او،ساينا پشت او ايستاد وگفت:
-بابا
برگشت:بله
-شير سر رفت
سريع به آشپزخانه رفت و اجاق گاز صفحه اي را خاموش کرد:لعنتي..گاز کثيف شد
-عيبي نداره خودم تمييزش مي کنم
لبخند تلخي زد:قربون دختر کدبانوم برم من
کنجکاوانه پرسيد:بابا
-جونم
-شيرو براي چي گرم کردي؟الان که مي خوايم بريم خونه ي عمو فرزين..دوتامون هم که صبحونه خورديم
مهيار به ساعت ديواري که يازده وسي دقيقه نشان مي داد انداخت…دستي به صورتش کشيد،نمي توانست به دخترش بگويد مادرت همه ي حواس مرا برده، همه ي حواس شش گانه ام…چقدر سخت است تمام حواست پرت زني باشد که هيچ گاه تو را نديد.نفسش با آه کشيد وگفت:
-يادم رفت..فکر کردم مي خواي بري مدرسه،برو برس بيار موهات و شونه بزنم
-باشه
آن زنِ زير درخت به او اجازه نمي داد،به چيز ديگري فکر کند.باز به طرف پنجره رفت.هنوز اينجا ايستاده اما مانتوي قهوه ايش در حال خيس شدن بود.
-بابا
به دخترش که رو به رويش ايستاده وبرس در دست دارد نگاه کرد… ،برس از دستش گرفت ومو هايش شانه زد.ساينا نمي دانست در کوچه چه خبر است که پدرش اينطور جذب او شده است.
رک حرفش را به پدرش مي زند:چرا به اون خانومه نگاه مي کني؟
چند لحظه اي از شانه کردن دست برمي دارد،سوال دخترش او را براي جواب دادن گيج مي کند:
-به اون خانومه نگاه نمي کنم
-پس چرا اينجا ايستادي و کوچه رو نگاه مي کني؟!
موهايش مي بندد…دست روي شانه اش مي گذارد و به سمت خودش مي چرخاند:
-فقط مي خوام مطمئن بشم اون خانومه از اينجا رفته…بدون اينکه سوال ديگه اي بپرسي برو کفشتو بپوش
ساينا متوجه چهره ي گرفته و ناراحت پدرش شد…ترجيح داد ديگه سوالي نپرسد.
بعد از سوار شدن بيرون آمدند…مريم با باز شدن در پارکينگ سرش را بلند کرد،مهيار با ديدن چهري پر از غم ومظلومش از کارش پشيمون شد؛و می خواست اجازه دهد لحظه اي دخترش را در آغوش بگيرد…اما غرور وکينه اش به سراغش آمد، پايش را روي گاز گذاشت و رفت.
ساينا برگشت و به مريم نگاه کرد:باباگناه داره
مهيار سکوت کرد و دندانش به هم مي فشرد.
ساينا به پدرش که سکوت کرده بود نگاه کرد وگفت:بابا
دستش با عصبانيت بالا آورد وگفت:هيچي نگو ساينا
مهيار از آينه به عقب نگاه کرد..وسط کوچه دست زير بغل، خم شده و گريه مي کرد،نشست…چقدر بي رحم شده بود.
قدم هاي آهسته برمي داشت که صداي بوقي از پشت سرش شنيد.برگشت،خواهرش پريسا بود که با چهره ي عصبي و تاسف به خواهرش نگاه مي کرد،سوار شد پريسا سکوت را به جاي نصيحت و حرف زدن بي فايده انتخاب کرد.اينطور مريم فرصت کافي براي آرام شدن داشت.
زنگ هاي ممتدد و پشت هم ناهيد را سراسيمه به سمت در کشاند،با ديدن مهيار گفت:
-اقا مهيار
کلافه و عصبي برگشت:بهش بگوبياد
باديدن چهره ي عصباني مهيار ترسيد وبا نگراني گفت:
-کي؟
-ناهيد خانوم من مي دونم دخترتون اومده،بهش بگيد بياد
-نيست
با کلافه گي دستي به موهايش کشيد:ناهيد خانوم خواهش مي کنم،اينقدر منو نپيچونيد بگيد بياد
اضطراب ناهيد صورتش را رنگ پريده کرده بود:مهيار جان باور کن نيست
درحياط بازکرد:بيا نگاه کن…اخه چي شده؟
از روي ناباوري به ناهيد نگاه کرد:به جان امينم نيست
قسمش باور مي کند و نفس صداداري مي کشد:بهش بگو ديگه طرف خونه ي من پيداش نشه وگرنه مجبور ميشم ازش شکايت کنم
اين را گفت و سوار ماشينش شد و حرکت کرد…ناهيد چادرش روي سرش کشيد و داخل خانه شد.مهيار با سرعت از کنار ماشين پريسا که پارک شده بود عبور کرد ورفت.
پريسا:ديدي گفتم ماشين خودشه،اگر مي رفتيم خونه الان ديگه زنده نبودي
حلقه هاي اشک در چشمانش نشست:يعني ميگي اينقدر ازم متنفر شده که حاضر من و بکشه؟
-قربونت برم،تو خودت ميدوني چيکارکردي!انتظار نداشته باش استقبال گرمي ازت داشته باشه
نفسي کشيد وبه سمت خانه رفتند، به محض ورودشان مريم صحنه اي که ديد،اتفاق چند دقيقه پيش فراموش کردو خنديد.
پسران پريسا، آرش را شبيه رئيس سرخ پوست ها در اورده بودند. دورش مي چرخيد وصدا مي دادند.پريسا دنبالشون دويدوبا فرياد گفت :
-پدر صلواتي ها چه بلايي سر اين بچه اوردين…ببينم يه کاري مي کنين ديونه بشه برگرده
کسرا:مامان اون رئيس ماست…
رامين:اره من ما قبليه ي آتيشدا هستيم مي خوان بهمون حمله کنن…از رئيسمون مي خوايم برامون نقشه بکشه
پريسا با همان عصبانيت وفرياد گفت:
-الهي بهتون حمله کنن و زودتر ببرنتون که از دستتون راحت بشم،آخه واسه چي اين همه واکس سياه کفش،به صورت اين زدين؟
کسرا:خوب مامان به صورت خودمون هم زديم
رامين:آره مامان،صورت خودمونم سياه کرديم،ببين…آرش چون رئيسمونه بيشتر زديم
آرش چيزي نمي گفت و فقط با لبخند به آنها نگاه مي کرد؛مريم جلو رفت وگفت:حالا اسم رئيستون چي هست؟
کسرا:عقاب شجاع
مريم لبخندي زد وگفت:من الان به عقاب شجاع مي گم براتون نقشه بکشه
ناهيد با چهره ي نگران و عصباني اش از آشپزخانه بيرون آمد ورو آن دو کرد و گفت:
-شما دوتا کجا بودين؟!که رفتين خريد ها؟
رو به مريم کرد:اومد اينجا
بي حوصله و خسته گفت:ديدمش
ناهيد در حالي که از کار مريم عصبي بود،با حرص گفت:
:مگه نگفتم نرو،تو که اين همه سال بدون بچه ات زندگي کردي،اين مدتي هم که اينجا هستي روش
دلخور ومتعجب نگاهش مي کند با بغض در گلويش گفت:دستت درد نکنه مامان،اين حرف و اگر از مهيار مي شنيدم ناراحت نمي شدم
ناهيد که از حرفش منظوري نداشت،فقط مي خواست از کينه مهيار در امان باشد گفت:
-اخه مادر من فکر توام،اومده اينجا گفته اگر بازم اونجا پيدات بشه ازت شکايت مي کنه
پريسا:بي خود،اون شکايت کنه بعد ببينه ما هم بلديم شکايت کنيم يانه؟
مريم،بي حوصله نگاهش کردوگفت:پريسا خواهش مي کنم
مريم به اتاق امين رفت.وبراي آرام شدنش روي تخت برادرش نشست.
بایاد آوري پدرشوهر سابقش،کيفش که روي زمين افتاده بود برداشت و شماره ي پرويز بيرون اورد که صداي ناراحت مادرش از پشت در شنيد:
-مريم از دستم ناراحت نشو به خدا من صلاحتو مي خوام
مريم که مشغول گرفتن شماره بود گفت:
-مي دونم مامان،مي خوام زنگ بزنم ميام بيرون باهم حرف مي زنيم
با شنيدن چند بوق صداي پرويز شنيد:بله؟
-سلام مريمم
پرويز بعد از مکث کوتاهي گفت:سلام خوب هستيد؟
-ممنون،بد موقع که زنگ نزدم؟
-نه،کتاب مي خوندم
روي تخت نشست،همه ي حواسش به حرفي که مي خواست بزند جمع کرد:
-راستش ،مي خواستم ازتون درخواست کنم اگر ميشه با مهيار صحبت کنيد که اجازه بده ساينا رو ببينم
پرويز کتابش بست و روي ميز گذاشت وگفت:
-راضي کردن مهيار کار سختيه،اون از سال ها پيش تصميم گرفته بوده که اجازه نده ساينا رو ببيني،نمي خوام کار مهيار و تاييد کنم ولي تو بهش خيانت کردي…بخشيدن خيانت کار آسوني نيست
مريم که مي دانست کارش اشتباه بوده است پيشانيش خاراند وگفت:
-بله حق با شماست،دليل رفتارهاي بدش با منم همينه مي دونم…اما من چيزي جز ديدن دخترم نمي خوام..امروز هم رفتم خونه اش شايد اجازه بده که…
پرويز با نگراني گفت:چي کار کردي؟!نبايد تنهايي مي رفتي،بايد قبلش با من هماهنگ مي کردي که بهش بگم…ميدوني امکان داشت ازت شکايت کنه؟
-ميدونم..گفتم شايد راضي بشه..حالاميشه شما باهش صحبت کنيد؟!
نفسش با فوت بيرون داد وگفت:
-صحبت مي کنم ولي فکر نکنم راضي بشه..اون داره ازدواج مي کنه مريم…با اين کارت ممکنه زندگيشو بهم بريزي
در يک آن تصميم گرفت حرف هايي که نبايد بزندرا به پرويز بگويد؛صدايش با بغض لرزيد وگفت:
-چيز هايي که بهتون مي گم و بهش بگيد شايد قبول کرد
-چي؟
نفس عميقي با چشمان بسته کشيد وگفت:
-اقا پرويز همسر من فوت کرده،الان چند ساله،قصد موندن در ايران هم ندارم،موندن من فقط سه هفته است…اونم براي ديدن خانواده ام و سايناست…نه نمي خوام زندگي شو بهم بريزم ونه مي خوام ساينا رو ازش بگيرم
اشکش هايش بي مهابا مي ريخت،صدايش در ميان بغض به گوش پرويز مي رسيد:
– بهش بگيد حتي حاضرم ساينا نفهمه من مادرشم…مثل پدر و مادرم که دوست خانوادگيتون هستن منم دوست شما
به يک باره پرويز خبرايي مي شنيد، که او را شوک زده کرد:بابت شوهرت متاسفم مريم؛باشه بهش مي گم…آروم باش
با دست اشک هاي که روي صورتش گرفته بود پاک کرد وگفت:
-اينم بهش بگيد من دارم ازدواج مي کنم،پس مطمئن باشه من مشکلي براش پيش نميارم… فقط بهش بگو اجازه بده يه بار ببينمش و بغلش کنم….مي دونم لياقتش و ندارم
پرويز که از حرف هايش متاثر شده بود نفسي با آه کشيد وگفت:
-باشه همه ي اين حرف ها رو بهش مي گم، خبرشو بهت مي دم
-کي؟
با همان لحن مهربان هميشه گي اش گفت:امشب با هاش صحبت مي کنم خوبه؟
درميان اشک هايش لبخندي زد وگفت:ممنون، خداحافظ
-خدانگهدار
مريم روي تخت خودش را مچاله کرد،و اشک مي ريخت…هيچ چيز به ذهنش براي راضي کردن مهيار نمي رسيد،احساس کرد مغزش از کار افتاده است.پلک هاي بي حسش روي هم گذاشت و خوابيد.
*********
با چهره اي گرفته و کلافه رو به روي خانه ي گيتي ايستاد وبا موبايلش زنگ زد:
-سلام آماده اي؟
گيتي با صداي که هميشه سعي مي کرد براي مهيار شاد باشد گفت:سلام،آره الان ميام
از خانه ي ويلايي شان خارج شد و با لبخند به ماشين آنها نزديک شد،مهيار گفت:
-ساينا برو عقب بشين
ساينا با اکراه و بي ميلي پايين رفت و نگاه عصبي اش را به گيتي انداخت.گيتي بعد از نشستن به مهيار نگاه کرد گفت:
-خوبي؟
با بي حوصله گي گفت:آره
-اگر خوبه پس چرا قيافه ات اين قدر گرفته وبي حوصله است؟
مهيار که سعي مي کرد خونسرديش را حفظ کند گفت:چون فعلا حوصله هيچ چيز و هيچ کس و ندارم
با لحن لوسي گفت:حتي من؟
-حتي ساينا
گيتي مي خواست به او بگويد مهم ترين فرد در زندگي مهياراست، اما او با جوابش به او فهماند ساينا عزيزتراست.
مهيار با جديت گفت:تا مدتي فقط آرامش و سکوت مي خوام
-نمي خواي حرف بزني؟شايد آروم بشي
حرف هايي که بايد مي زد،به زن ديگري بود نه گيتي،حرف هاي پر از گلايه و شکايت مخاطب خاص داشت.
با رسيدن به خا نه ي فرزين پياده شدند.گيتي شيريني در دست گرفت، بعد از سوار شدن آسانسوربه واحد فرزين رسيدند.مهيار ميان گيتي و دخترش ايستاده بود.لحظاتي بعد از زنگ زدن فرزين در باز کرد.
آن دو مشغول سلام و احوال پرسي با فرزين و عسل شدند و ساينا با ديدن کيان پسر شش ماهه ي فرزين به طرفش رفت و بغلش کرد وبوسيد.
-کپلِ خوشگل،چشم خوشگله…لپ آويزون

عروسکي در دهانش گاز مي گرفت،فرزين به طرفش رفت وگفت:
-ساينا خانوم ما هم بوديما
لبخندي زد وگفت:سلام ،ببخشيد
فرزين هم در جوابش لبخندي زد وگفت:سلام،خواهش مي کنم
فرزين کنار مهمان هايش نشست و ساينا ماشيني که براي او خريده بود داد وگفت:
-کيان،تو بايد با اينا بازي کني!عروسک براي تو زشته تو مردي
عسل براي پذيرايي از مهمان هايش به سمت آشپزخانه مي رفت خم شد و ساينا را بوسيد:
-خوبي خاله؟
-سلام…حواسم نبود،ببخشيد
خنديد: سلام به روي خوشگلت،عيب نداره عزيزم،مي دونم تقصير کيانه
لبخندي با متانت زد:بله ديگه
عسل با همان لبخند به سمت آشپزخانه رفت.موبايل گيتي زنگ خورد با يک عذر خواهي بلند شد ورفت. فرزين حال گرفته و کلافه اش را ديد نزديک او شد و آهسته گفت:
-چي شده؟
با لحظه اي مکث کردن گفت:چي بگم؟!يکي که تازه فراموشش کرده بودم برگشته
فرزين که متوجه نشد منظورش چه کسي است گفت:کي برگشته؟
آهسته تر گفت:مامان ساينا
با لبخندي برلب دستي پشت لبش کشيد وگفت:قشنگ معلومه حواست پيششه
چهره ي عبوسش در هم کشيد وگفت:نه نيست
فرزين با جديت گفت:خودتو گول نزن…قيافتو نديدي! آشفته و پريشونه
سرش پايين انداخت:اما اون الان شوهر داره بچه داره
-آفرين خوبه،همين جوري به خودت بگو،وياد روزي بيوفت که با اون مرديکه اومد دادگاه مي خواست ازت طلاق بگيره
با امدن گيتي حرفش نصفه رها کرد،گيتي نگاهي مشکوک به حالت چهره ي آنان انداخت و گفت:
-اتفاقي افتاده؟
فرزين با لبخند گفت:نه چيزي نشده،در مورد کارمون بود
گيتي که مطمئن شده بود هر چي هست در مورد کار نيست با شک و ترديد يک”آهان” گفت و ديگرپيگير موضوع نشد.
عسل با سيني که فنجان هاي قهوه در ان بود وارد سالن شد.فرزين جلوتر رفت و دو فنجان برداشت گفت:
-اين براي من و مهيار
عسل:اِ..چيکار مي کني فرزين؟
فرزين با لحن شوخي اش گفت:
-من و مهيار حرف هايي داريم، که ممکنه حوصله ي شما خانم هارو سر ببره
با سر به مهيار اشاره کرد:بريم در مورد پروژه بزرگون حرف بزنم
با اين حرف لبخندي به لب مهيار نشست.با رفتن آن دو عسل با لبخند به گيتي نگاه کرد وگفت:
-بهتربرن،ما خانوما بيشتر حرف براي گفتن داريم
اما گيتي لبخندي نزد و با چشمانش آن دو را تا ورودشان به دفتر کار فرزين دنبال کرد.به در بسته ي اتاق فرزين نگاه کرد و زمزمه کرد:
-مي دونم يه خبري هست
به محض وارد شدن مهيار روي مبل چرمي سياه رنگ نشست.فرزين فنجان جلوي او گذاشت و روبه رويش ايستاد.
-خوب چي مي خواست؟
-ساينارو ببينه
-همين؟خوب ميذاشتي ببينه
نگاه پر از اخمش به او انداخت:ساينا اگر پرسيد اين مامان تو اين هشت سال کجا بوده چي بهش بگم؟
رو به رويش نشست:
-مگه بهش نگفتي مامانش رفته ونميدوني کي برمي گرده؟شايد هم اصلا برنگرده؟بگو اين مامانته بعد سال ها برگشته ببينتت
با حرص گفت:
-چقدر راحت حرف ميزني،اونوقت عمرا اگر اجازه بده با گيتي ازدواج کنم
به جلو خم شد و آهسته گفت:
-نه اينکه خيلي هم دوستش داري،از دوريش بي قرارميشي!اونقدر که مريم دوست داشتي گيتي ودوست نداري
از حرف فرزين عصبي مي شود:
-من اگر بعد اون ازدواج نکردم فقط بخاطر اين بود که ديگه نمي خواستم،طعم يه عشق نافرجام ديگه روبچشم،رکسانا و اون بسم بود
فرزين با لحن معترضش گفت:
-تو چرا حاضري بگي رکسانا اما حاضر نيستي بگي مريم؟به دوتاش يه اندازه محبت کردي،دوتاش هم ولت کردن رفتن؟
لبخندي زد،انگشتانش در هم حلقه کرد وگفت:
-اون بيشتر از رکسانا دوست داشتم،چون با قلبم عاشقش شدم،اما رکسانا هم بازي بچه گيام بود وهميشه مي ديدمش…رکسانا بهم خيانت نکرد،راحت گفت نمي خواد و رفت اما اون….
سرش با تاسف تکان داد وچيزي نگفت فرزين کنارش نشست وگفت:
-تصميمت چيه؟
سرش پايين بود آهي کشيد:نمي ذارم ببينتش
دست روي شانه اش گذاشت:
-دوست خوبم،برادرم…اين حرف هايي که به من زدي بايد بري به خودش بگي اينجوري هم يه ذره آروم ميشي
حرفش رنگ غم گرفت:
-شکايت کردن از روز هايي که رفت،چيزي رو درست نمي کنه،اون ديگه از شوهرش طلاق نمي گيره و بياد پيش من
فرزين دستش دراز کرد و ازفنجان قهوه ي نيمه سردش قلپي خورد اخم هايش در هم کشيد:
-اَه،اين که سرد شد…الان ميرم قهوه ي داغ ميارم
قبل از بيرون رفتن کنار در،ايستاد وگفت:مي خواد بمونه؟
شانه اش بالا انداخت:
-نمي دونم،الان خودم از اومدنش اينقدر گيجم که نمي دونم چيکار کنم؟!موندن يا نموندنش ديگه خبرندارم
خنديد:نمي گفتي هم مي فهميدم چه اوضاعي داري
فرزين در باز کرد که گفت:فرزين
-جان
سرش پايين بود ،انگار افکارش در جايي غوطه ور بود، گفت:
-صورتش عوض شده بود!مثل اون چيزي که تو عکسا ديده بودم،نبود،توي عکسا صورتش شاد تر بود با وجود اينکه من و دوست نداشت،امروز که اومد خونه ام،چهره اش پرازغم بود
-يعني مي گي خوشبخت نبوده؟ يا شوهرش باهاش بد بوده؟
به فرزين نگاه مي کند:نمي دونم هر چي هست،صورتش غمِ داشت
فرزين در باز کرد،که مهيار گفت:صبرکن منم ميام بيرون
باهم بيرون رفتند. ساينا با کيان که در آغوش داشت گفت:
-عمو، کيان سنگين شده ها ديگه نمي تونم بغلش کنم
لبخندي زد:چشم از فردا رژيم سر سختي براش مي گيرم
ساينا از ترس اينکه به او غذا ندهد گفت:نه عمو گ*ن*ا*ه داره بهش غذا بده
با سر کج کرده گفت:باشه
مهيار نزديک رفت وکيان بغل کردوپشت فرزين وارد آشپزخانه شد او را بوسيدو گفت:
-چقدر بچه ات عجيب غريبه

-رو بچه ي من عيب نذارا
خنديد:قيافش مامانشه،چشماي آبيش تويي
فرزين به گيتي که حواس ونگاهش به مهيار بود گفت:داره بهت نگاه مي کنه
متعجب گفت:کي؟
-زنت
همانطور که با لبخند با کيان بازي مي کرد گفت:خوب نگاه کنه،بخيلي؟!
-مي خواي جشن بگيري؟
-هنوز براي ازدواج توافق نکرديم،بخاطر ساينا من نمي خوام جشن بگيرم،اما گيتي مي خواد
قهوه جلويش گذاشت وگفت:سرکارش گذاشتي؟
-نخيرعزيزم،اون هنوز نتونسته با ساينا کنار بياد،تواق من و خانواده اش هم همين بود
-بهونه ميتراشي؟دوست داره
-پس بايد سعي کنه ساينا رو هم دوست داشته باشه،اون زندگي با من و بدون ساينا مي خواد
-از کجا مي دوني دوستش نداره؟ اون که داره سعي خودش و مي کنه
با لحن مطمئنش گفت:نه نمي کنه،وقتي بهش مي گم محبت مادرانه کن،ميره براش خريد مي کنه
خنديد:خوب بلد نيست،بذار وارد خانوادتون بشه کم کم ياد مي گيره، با ساينا بايد چطوري رفتار کنه،ساينا هم يواش يواش دوستش مي داره
-فقط اين نيست،اختلاف نظر خيلي داريم،خريد زياد مي کنه…جشن و مهموني زياد ميره..هميشه منم مجبور مي کنه برم؛در حالي که هيچ علاقه اي به مهموني رفتن ندارم
-تو که مي دونستي تک دختره،باباشم کارخونه داره،مي خواستي از جاي ديگه زن بگيري
-چه مي دونم،گفتم باهم کنار ميايم
فرزين احساس مي کرد با آمدن مريم دل مهيار بازي درآورده است.
سوار ماشين بودند که موبايل مهيار زنگ خورد با ديدن اسم پدرش جواب داد:
-سلام بابا
-سلام،خونه اي؟
پرسشگرانه گفت:،نه بيرون،چطور؟
-مي خوام بيام پيشت کارت دارم،يه ربع ديگه حرکت مي کنم
-باشه،خداحافظ
بعد از آنکه گيتي از ماشين پياده شد،گفت:کاش بهم مي گفتي مشکلت چيه، که اينقدر ناراحتت کرده
به ظاهر لبخندي برلب نشاند وگفت:چيز مهمي نيست،مربوط به کارمه

همچنین ببینید

پارت ۱۹ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

مريم با لحن ارامش که عصبانيت در ان موج مي زد گفت:آرش بخور.. بهونه نگير …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan