چهارشنبه , مرداد ۳۰ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان من یک بازنده نیستم / رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۶

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۶

 

به محض رفتن الوند، کیان فورا گوشی را برداشت و به بلوط زنگ زد.
-سلام عشقم.
-جانم کتی.
-یه خبر دارم برات توپ.
بلوط مشتاقانه گفت: خب؟
-بگو الان کی اینجا بود؟
بلوط با تمسخر گفت: حتما الوند؟
-زدی به هدف.
صدای بلوط ناباور شد.
-شوخی می کنی؟
-قسمت جالبش اینه اومده بود سراغ تورو از من بگیره.
حس کرد فقط صدای نفس های بلوط می آید.
-خوبی هانی؟
-یه لحظه هنگ کردم.
-والا خودمم هنگ کردم دیدمش.
-پس نقشه داره خوب پیش میره.
کیان خندید و گفت: جوون مردم از دست رفت.
بلوط اما نخندید.
این فقط الوند نبود که از دست رفته بود.
بلوط هم از دست رفت.
دلیل اینکه امروز به باشگاه نرفت هم همین بود.
دیدن الوند دلش را می لرزاند.
درون مهمانی قلبش زیاد بازی درآورد.
می خواست به خودش آوانس بدهد.
کمی نفس تازه کند.
آن وقت وقتی قلبش خالی شد جنگجویانه به پیکار برود.
ولی انگار بی فایده بود.
دور می شد مصیبت بود نزدیک هم بودهمینطور.
فقط وقت نزدیکی دلش آرامتر بود.
چرا هیچ چیزی از زندگی الوند نمی دانست؟
دوست دختر دارد یا ندارد؟
شغلش…
اخلاقش…
دوستانش…
عملا هیچ چیزی نمی دانست آنوقت دلش به تیک و تاک افتاده بود.
-ممنونم کتی.
-فدات بشم عشقم، سیسمونی خریدین؟
-مامان و ترلان همینجور دارن می چرخن.
-خب بیا اینجا.
-ترلان ناراحت میشه.
-باشه هانی.سلام برسون.
-قربونت.
تماس قطع شد.
ولی بلوط آشفته بود.
روی مبلی که درون پاساژ برای افراد منتظر گذاشته بودند نشست.
دیگر حال نداشت مادرش و ترلان را همراهی کند.

آن ها زیادی پر توان بودند.
زور او نمی رسید.
به رفت و آمد آدم ها نگاه کرد.
در تعجب بود که این همه دلش می خواهد الوند را ببیند.
آدم خاصی نبود که!
یکی عین تیرداد.
لب گزید.
عمرا اگر شبیه تیرداد باشد.
آن مرد یک جو غیرت نداشت.
حیف اسم مرد که تیرداد بخواهد یدک بکشدش.
لبش را با زنانش خیس کرد.
ترلان و مادرش در حال برسی کالسکه های بیرون بر بودند.
از همان دور هم وسواس ترلان را می دید.
تازه دو ماهه شده بود.
بیچاره اصلا حالش خوب نبود.
از بس بالا آورده بود بیشتر از ۴ کیلو از وزنش کم شده بود.
گوشیش را درآورد.
می خواست بازی کند که صدای آشنایی توجه اش را جلب کرد.
کمی به پشت چرخید.
تیرداد بود.
و دختر کنارش؟
آرزو نبود که!
نکند همان دخترخاله ی کیان باشد.
فورا عکس گرفت.
جوری دست در دست بودند که انگار صدسال با هم دوست بودند.
مردیکه ی نفرت انگیز!
یک عیاش به تمام معنا بود.
وگرنه هرگز به خودش جرات نمی داد با زندگی کسی بازی کند.
عقد را بهم زد تا با این و آن بپرد.
انگار از روز اول مجبورش کردند که ازدواج کند.
خوب بود خودش مدام پاپی می شد.
حتی برای عقد هم او عجله داشت نه بلوط.
دلش می خواست بلند شود.
خرخره اش را بجود.
ولی حیف که از آن دخترهای شارلاتان نبود.
منتها می دانست چه بلایی به سرش بیاورد.
فعلا درون خوشی زودگذرش غرق شود.
-دارم برات تیرداد جون.
فعلا باید الوند و آرزو را به سمت خودش می کشاند.
تیرداد همین الان هم بایکوت شده بود.
مرد احمق همین بود.
رویش را برگرداند.
نمی خواست تیرداد او را ببیند.
گذاشت راحت از پشت سرش عبور کنند و بروند.
تیرداد مردی بود که راحت از زندگیش رفت
ولی او راحتش نمی گذاشت.

 

کاری می کرد که هزار بار پشیمون شود.
*****
خندید و گفت: دیانا پول اضضافی داری یه تیشرت بخری خداتومن؟
-لامصب خیلی قشنگه بلوط.
به تیشرت پاره پوره ی مقابلش نگاه کرد.
-به نظر من که هیچ چیز جذابی نداره.
-ولی من می خوامش.
-مختاری عشقم.
نگاهی به اطراف انداخت.
-برو یه نگاه داخل بهش بنداز، من برم اون صندل فروشیه یه نگاه بندازم.
دیانا کیفش را از شانه اش درآورد.
-باشه عزیزم.
بلوط به سمت صندل فروشی راه افتاد.
همان موقع پسربچه ای حدود ده، دوازده ساله در حالی که سوار اسکوتر بود با ضرب به سمتش آمد.
قبل از اینکه بتواند خودش را عقب بکشد دستش کشیده شد.
پسر بچه با لبخند شیطانی برایش دست تکان داد.
نفسش را بیرون فوت کرد.
-بچه که ترتبیت نمی کنن، یه مشت وحشین.
صدای خنده ی مردانه ای را کنار گوشش شنید.
سر چرخاند.
از دیدن الوند شاخش درآمد.
نکند تعقیبش می کند؟
حتما خانه شان را هم یاد گرفته بود.
با تعجب و البته بلبل زبانی همیشگی گفت: تعقیبم می کنی؟
-دوستت رفت تی شرت رو ز بوتیک من بخره.
-واقعا؟!
گردن کشید و دیانا را درون مغازه دید که داشت با یک خانم فروشنده حرف می زد.
اصلا خوشش نیامد.
-خب که چی؟
-هیچی، بیشتر مواظب خودت باش.
آنقدر لحنش ملایم بود که چیزی درون دل بلوط تکان خورد.
تمام تنش بی حال شد.
داشت چه بلایی به سرش می آمد؟
-چیزی می خوری؟
انگار با خودش و الوند لج کند.
-نه ممنونم.
بدون نگاه به الوند راهش را گرفت و رفت.
حتی منتظر دیانا هم نشد.
همه ی اعصابش بهم ریخته بود.
بازی که شروع کرده بود اول داشت خودش را غرق می کرد.
کاش این مرد لعنتی هم عین همه ی آنهایی بود که دیده و شناخته.
ولی نبود.
آنقدر متفاوت بود که برایش دل بلرزاند.
آنقدر بی حواس بود که از پاساژ بیرون آمده یکراست به سمت خیابان رفت.
صدای بوق کر کننده ی ماشین و دستی که باز ناجی شد.
کنار گوشش گفت: شد دوبار.

دلش می خواست همان جا زیر گریه بزند.
ولی او چرا داشت این کار را با او می کرد؟
-ممنون.
صدایش آرام بود.
جوری که الوند تعجب کرد.
-خوبی؟
-خوبم.
-ولی اینجوری به نظر نمی رسه.
-می خوام یه جا بشینم.
-باهام بیا.
بدون حرف به دنبال الوند رفت.
الوند او را به سمت پارکینگ پاساژ برد.
دزدگیر ماشینش را زد.
در ماشین را برایش باز کرد و گفت: بشین.
“من عاشق نیستم…
ولی حرف تو که به میان می آید…
جوش می زنم…
رنگ می دهم.
آب می شوم.”
خودش هم پشت فرمان کنار بلوط نشست.
درون پارکینگ ساکت و تا حدی تاریک بود.
-ممنون.
الوند جوابش را نداد.
نمی خواست آرامشش را بهم بزند.
بلوط پلک هایش را بست.
به دیانا هم خبر نداد.
بهتر!
می ترسید الوند از دیانا پرس و جو کند و به اینکه چه کسی است پی ببرد.
-همیشه همینقدر برای یه خانم فداکاری می کنی؟
-بستگی داره کی باشه.
-مگه مهمه؟
-همه ارزشش رو ندارن.
بلوط چرخید و نگاهش کرد.
-اگه دوست دخترت بفهمه…
-حرف کلیشه ای نزن دختر.
صورت الوند تاریک بود.
درست نمی دیدش.
ولی سرش را به صندلی تکیه داده بود.
-همه مون یه زندگی کلیشه ای داریم و محتاج هیجان…
الوند تند و تیز نگاهش کرد.
اسب سیاهش دنبال هیجان بود.
-هر هیجانی رو نباید تجربه کرد.
بلوط کمی در خودش جمع شد.
-هیجانات من سالمن هرچند تا وقتی که کسی پا رو دمم نذاره.
الوند دقیق نگاهش کرد.
حس می کرد می خواهد چیزی را بگوید ولی نمی گوید.

-خب…
بلوط حرفی نزد.
-چرا اسب؟
الوند با خنده گفت: اسب موجود نجیبی است…
بلوط پررنگ لبخند زد.
-کمتر کسیو دیدم که عین تو به این زودی بتونه تو اسب سواری مهارت پیدا کنه.
حرفش کاملا جدی بود.
-پس تو کاری که جز رویاهام نبوده موفق شدم.
-رویات چیه؟
-رویایی ندارم.
الوند متعجب نگاهش کرد.
-دخترا رویایین.
بلوط سرش را به شیشه تکیه داد.
-رویا یعنی من از لحظه به لحظه ی زندگیم لذت ببرم…
به الوند نگاه کرد.
-من آرزویی که بخوام بهش برسم ندارم.
-جالبه، یه دختر بدون آرزو.
-ولی هدف دارم.
دختر عجیبی بود.
یا شاید هم درک کردنش سخت بود.
با ورود ماشینی به درون پارکینگ و چراغ های روشنش بلوط صورت الوند را دید.
چقدر جذاب بود.
از آن جنس مردهایی که نمی شد چشم از آنها برداشت.
مانده بود چرا سر راهش سبز شد.
چرا خودش را اسیر کرد.
خیلی بی ربط پرسید: تا حالا اسیر شدی؟
-اسیر چی؟
-اسیر آدم ها.
-رفتی تو کار فلسفه؟
بلوط خندید.
-گاهی یه کاریو شروع می کنی که از ته اش مطمئنی ولی یهو تا نیمه نرفتی همه معاملاتت عوض میشه.
الوند با تیزی گفت: بخاطر اسیری؟
بلوط سرش را تکان داد.
-بعضی از آدم ها می تونن از پا درت بیارن.
-آدم خوش شانسیه اگه بتونه از پا درت بیاره.
بلوط متعجب نگاهش کرد.
-چرا؟!
-آدم سرسختی هستی.
می گذاشتش پای تعریف.
الوند تن صدایش را پایین آورد و گفت: سرسختا جذابن.
“نگو..
من دختر دریا نیستم که طوفان هم غرقش نکند.
بهارنارنجم…
نسیم هم بیاید جدا می شود.
دلم پر می شود و….تمام!”
رویش را از الوند گرفت.

دقیقا وسط راه گیر کرده بود.
جایی که فکر می کرد نباید کم بیاورد.
-من باید برم خونه.
-دوستت؟
-خودش میاد.
-می رسونمت.
دستش سمت دستگیره رفت و گفن: نه، مزاحم نمیشم.
-مزاحم نیستی.
-نمی خوام تکرار زندگی یکی باشم.
الوند ماشین را روشن کرد و گفت: بعضی تکرارها قشنگن، کمربندتو ببند دختر.
محکم لبش را گاز گرفت.
خدا خودش کم کند.
به خدا که از پا در می آمد.
الوند ستون مقابل را دور زد و به سمت ورودی پارکینگ رفت.
بلوط گوشی را درآورد و به دیانا پیام داد.
“دیان حالم اصلا خوش نبود، ببخش که ولت کردم فقط باید می رفتم خونه.”
گوشی را درون کیفش چپاند.
باز باید الوند را دست به سر می کرد.
این بازی کم کم داشت جانش را می گرفت.
آدرس خانه ی کیان را داد.
قبلش هم تند به کیان پیام داد بیاید دم در.
پدر و مادر کیان خوب او را می شناختند.
در اصل تنها دوست پسرشان را خوب می شناختند.
پسری که دختر بود.
هیچ مانعی هم برای رفت و آمدشان نبود.
تازه رفتار بلوط آنقدر سنجیده بود و گاهی جوری از پسرشان دفاع می کرد که خدا را شکر می کردند کیان تنها نیست.
خصوصا که به شدت حساس بود.
هر تمسخر و اخمی می توانست دل کیان را بسوزاند.
-میری خونه ی آشتیانی؟
-هوم.
-پسر خوبیه.
-دختره.
الوند لبخند زد.
-کتی اسمشه.
-باشه کتی خانم.
بلوط سر تکان داد.
-بابت امروز ممنونم.
-جالب بود که با دختری هم صحبت بشی که رویایی نداره.
-شاید بعد ها پر از رویا شد.
-امیدوارم.
او را تا جلوی در رساند.
پیاده که شد گفت: ممنونم.
-سر تمریناتت درست بیا.
-چشم.
این اولین چشمی بود که به یک مرد می گفت.
الوند سری برایش تکان داد.

همان موقع کیان در را باز کرد.
الوند برایش بوق زد.
بلوط دست تکان داد.
الوند پا روی گاز گذاشت و رفت.
کیان به سمتش آمد.
_خیره جونم؟
_هرجا میرم سر راهم سبز میشه.
کیان خندید.
_بیا داخل.
احتیاج داشت با کیان حرف بزند.
_باشه.
با تعارف کیان داخل خانه شان شد.
خانه ای بزرگ و دل باز.
درخت کاج پیری چسبیده بود به خود ساختمان.
ولی دور تا دور حیاط را درخت های میوه کاشته بودند.
و البته بوته های رز درختی.
وسط حیاط یک استخر روباز بود.
هر وقت می آمد تمیز بود.
حتی یک بار یک دانه برگ خشک هم روی استخر ندید.
_دیانا رو تو پاساژ ول کردم اومدم.
_اوف، حالا قاتی میکنه.
لبخند زد.
_بهش پیام دادم، بابا اگه الوند کنجکاو می شد بعد از همه چی سر در می آورد.
کیان پوفی کشید.
او را به سمت داخل راهنمایی کرد.
مادر کیان در عین مذهبی بودن خیلی مهربان بود.
یک زن لاغر که تسبیحش همیشه به گردنش بود.
با ورود کیان و بلوط به استقبال رفت.
خانه بوی گلاب و عود می داد.
_سلام خاله جون.
جلو رفت و گونه ی لاغرش را بوسید.
_سلام عزیزم، خوش اومدی.
همیشه از بلوط خوشش می آمد.
یک دختر متین و خانواده دار.
اگر کیان مشکل نداشت حتما برای کیان خواستگاریش می کرد.
حیف که کیان یک پسر واقعی نبود.
_خیلی وقته بهمون سر نزدی.
_یکم کار داشتم خاله جون.
_سلامت باشی، بیا بشین برات یه شربت خنگ بیارم.
_ممنونم.
روی مبل های سلطنتی کرم رنگ نشستند.
_الوند کجا بود؟
_من نمی دونستم بوتیک داره.
_نگفتم بهت؟

بلوط چپ چپ نگاهش کرد.
_تو چی بهم گفتی اصلا.
کیان ریز ریز خندید.
_خب فکر نمی کردم کار بخواد اینقد بیخ پیدا کنه که باید از ریز ریز همه چیز الوند رو بگم.
_برو بمیر.
کیان لبخند زد.
_حالا الوند کجا بود؟
بلوط با آشفتگی دستی به صورتش کشید.
رژ روی لبش ماسیده بود.
صورتش پر از افسردگی بود.
_کم آوردم.
کیان دیگر لبخند نزد.
دقیق به بلوط نگاه کرد.
پس بالاخره اتفاقی که فکر می کرد افتاد.
_چرا ؟
باید از زیر زبانش حرف می کشید.
_الوند داره احاطه ام می کنه.
منظور را گرفت.
حس می کرد کمی بغض دارد.
_چی ناراحتت کرده؟
_کاش وارد این بازی نمی شدم.
_می خوای همین الان قیدشو بزنی؟
با درد گفت:نمی تونم.
کیان متعجب گفت:یعنی چی؟
_نمی تونم دل بکنم، بدبختی همینه.
کیان نفس تندی کشید.
پس بالاخره گرفتار شد.
_پس باید تا ته اش بری.
_بازم پس زده میشم.
_شاید هم الوند خوش مرام تر از تیرداد باشه.
بلوط هیچ چیزی نمی دانست.
فقط می فهمید که بدبخت شده.
دلش ساز ناکوک می زد.
مشتاقانه به دنبال مردی می رفت که عملا هیچ چیزی از او نمی دانست
_من ته این بازی نابود میشم.
_نفوس بد نزن، شایدم ته اش بردی.
کاش گریه می کرد.
ولی گریه اش هم نمی آمد.
فقط بغض لعنتی بود.
_چیکار کنم کتی؟
کیان متفکر به مبل تکیه داد.
_فعلا فقط به بازیت ادامه بده و ازش لذت ببر.
_نفست از جای گرم بیرون میاد.
_نه، فقط می خوام فکر کنم بعدش چیکار کنیم.

ناامید به کیان نگاه کرد.
تا کیان بخواهد فکر کند او باخته بود.
همین الان هم داشت این بازی را می باخت.
خودش را خوب می شناخت.
کلا دلبسته نمی شد.
یعنی مردها جذبش نمی کردند.
مگر مرد مقابلش فاکتورهایش را داشته باشد.
اگر نداشته باشد با تاثیرگذار باشد.
که الوند دقیقا تاثیرگذاری را داشت.
آنقدر که بلوط با همه ی سرسختیش عین بیچاره ها اینجا منتظر باشد.
دل دل بزند.
خودش را ببازد.
کاسه ی چه کنم چه کنم دست بگیرد.
_کیان مغزتو به کار ببنداز.
_بلوط هر دومون خوب می دونستیم که ته این بازی یا برد کامله یا باخت کامل.
بلوط با استرس انگشتانش را شکاند.
با امدن مادر کیان حرف ها ماند.
_از چی نگرانی دخترم، انگار خوب نیستی.
بلوط لبخند زد.
_خوبم خاله جون.
لیوانی از شربت توت که درون سینی مقابلش بود برداشت.
انگار می خواست زهرمار بخورد.
از گلویش پایین نمی رفت.
کاش می توانست به این وضعیت خاتمه بدهد.
نمی خواست بعدا یک دختر عاشق رها شده باشد.
اصلا عشق به قد و قواره ی او نمی آمد.
نمی خواست خودش را درگیر کند.
“به باخت من فکر نکن مرد…
فاتحه ی قلب تو را من با چشمانم می خوانم…
حالا هی با سیاه چشمانت قشون بکش.
نیرو بسیج کن برای از پا در آوردنم…
فاتح این جنگ دختری است با دست های پر از انار…”
باید فاتح می شد.
خودش را کنترل می کرد.
نمی گذاشت هنوز هیچ چیز نشده شکست بخورد.
جرعه ای از شربت توت را نوشید.
شیرینی اش ته گلویش را زد.
با این حال باز هم خورد.
انگار عطش داشت.
عطش خفه کردن این قلب زبان نفهم.

نمی خواست بیشتر از این بماند.
لیوان نصفه ی شربتش را روی میز گذاشت.
بلند شد و گفت:ببخش خاله جون اگه مزاحم شدم.
_نیومدی که.
بلوط لبخند زد.
خم شد.
گونه ی مادر کیان را بوسید.
_ممنونم، مامان این روزها دور و بر ترلانه، من باید یکم بیشتر خونه باشه.
_وقت نشد تبریک بگم عزیزم.
_ممنونم خاله جون.
مادر کیان بلند شد.
ولی کیان تا در ورودی همراهیش کرد.
_مرسی عزیزم.
_خواهش می کنم هانی، ناراحت نباش.
_نیستم.
ناراحت نبود.
فقط نگران بود.
_عصر باید برم باشگاه.
_میخوای بیام باهات؟
بلوط خندید.
_نه عزیزم، نمی ترسم که، به قول تو یا می بازم یا می برم.
کیان لبخند زد.
_برسونمت؟
_نه با تاکسی میرم.
دستی برایش تکان داد و قدم زنان به سمت خیابان رفت.
افکارش هنوز بهم ریخته بود.
خودش بهتر از هرکسی دردش را می دانست.
الوند برایش جذاب بود.
اخلاقش زمین تا آسمان با تیرداد فرق داشت.
جوری بود که حتی وقتی می خواست نادیده اش بگیرد باز هم نمی شد.
هوای خنک پاییز هم سرحالش نمی آورد.
اوایل مهر ماه بود.
از هفته دیگر دانشگاه می رفت.
فعلا تا پانزده مهر قرار بود نرود.
رفتنش بیخود بود.
کلاس ها تق و لق بود.
رسیده به سر خیابان دست درون جیب مانتویش کرد و منتظر ایستاد.
این بار که به باشگاه می رفت در عین نزدیکی سعی می کرد دور بایستد.
فاصله ی ایمنی را اگر رعایت می کرد شاید ته این بازی برد بود.
سرش را بالا گرفت.
_مردونه بایست بلوط.
*

-بریزم؟
-نمی خورم.
رامتین دست زیر شانه اش زد و مستقیم نگاهش کرد.
-دردت چیه؟
-یه شب زهرماری نخورم پر درد میشم؟
-نه خب، ولی حالت نرمال نیست.
-تورو سنن.
رامتین یک تای ابرویش را بالا انداخت.
از روی مبل بلند شد.
هرزگاهی الوند می آمد خانه۹ اش.
بساط یکی دوتا پیک و مزه هایش را ردیف می کرد.
فیلم می دیدند یا حرف هایشان گل می انداخت.
ولی امشب الوند مدام ساکت بود.
حتی تمایلی به فیلم دیدن هم نداشت.
پاسورها را وسط ریخت تا یکی دو دست حکم بزنند.
ولی باز هم اشتیاق نداشت.
مانده بود دردش چیست؟
لب از لب هم که باز نمی کرد.
-داداش نگرانتم.
ذهنش پر بود از بلوط.
هی خودش را گول می زد که بی خیالش باشد.
توجه نکند.
محل ندهد.
باز نمی شد.
همین دیروز بود که درون پاساژ دیدش.
نتوانست بی خیالش شود.
لامصب مهره مار داشت انگار.
جوری به خودش جذبش می کرد.
-نگران نباش خوبم، پاشو یه چای بیار.
-ندارم.
-درست کن.
رامتین به سمت آشپزخانه رفت.
-ننه ات کجاست؟
-خونه ی خواهرمه.
کتری را پر از آب کرد و روی گاز گذاشت.
الوند به مبل تکیه داد.
فیلم جنگی مقابلش هیچ جذابیتی برایش نداشت.
جذابیت یعنی نگاه این اسب سیاه.
لامصب چشم هایش یک کهربای کامل بود.
جان می داد برای عشق بازی.
-دیروز و امروز نیومدی باشگاه؟
-تو بوتیک کار داشتم.
-دختره سراغتو می گرفت.
گوشش تیز شد.
-کی؟
-بلوط رو میگم.
نمی خواست خودش را تابلو کند.
جواب رامتین را نداد.
حتی سوالی هم نپرسید.
-انگار می خواست باهات حرف بزنه.

-در مورد چی؟
-حتمی مسابقه دیگه!
به سمت رامتین برگشت.
با حرص گفت:چرا خبرم نکردی؟
رامتین شانه بالا انداخت.
دلش می خواست سرنه نیستش کند.
کوسن کنارش را به سمتش پرت کرد.
به رامتین نخورد.
رامتین خندید.
-بابا سرخوشی ها، میگم حدسم اینه در مورد مسایقه شاید باشه، نگفتم حتما همینه که.
از روی مبل بلند شد.
به سمت پنجره رفت.
از بالا شهر کاملا پیدا بود.
ماشین های در رفت و آمد…
جاده های پرتراکم…
مردم همیشه عجول…
-باز که خمار شدی!
-سر به سرم نذار رامتین.
-مخلص داداش هم هستیم.
خندید.
بلاخره خندید.
رامتین از آشپزخانه بیرون آمد و کنار الوند ایستاد.
-تو فکری.
-خبری نیست.
-تورو که می شناسم، هیچ وقت برات خبری نبوده.
-پاشو بریم یکم تو خیابون بتابیم.
-سواره یا پیاده؟
-فرقی نمی کنه.
-پس الان ماشین رو آتیش می کنم.
حس مزخرفی داشت.
انگار بهم ریخته بود.
نمی فهمید چه مرگش است اصلا.
فقط می فهمید بلوط دیگر دختر کمرنگ قبل نبود.
افکارش را دور می زد.
رامتین زود آماده شد.
سوییچ را برداشت و زیر کتری را خاموش کرد.
چای هم نشد بخورند.
الوند که از خانه بیرون آمد، رامتین تمام چراغ ها را خاموش کرد.
-باید تو فکر یه بزن و بکوب مردونه باشیم.
-ردیفش کن.
-این آخر هفته ای همه رو جمع می کنم، بریم استخر.
-حله.
با آسانسور پایین رفتند.
رامتین ماشینش را از پارکینگ بیرون آورد.
الوند امشب بدون ماشین آماده بود.
کنار رامتین سوار شد.
شب تقریبا خنکی بود.
اول مهر همیشه خنک می شد.
شیشه ها را پایین کشیدند.
رامتین صدای باندهایش را بالا برد.
الوند لبخند زد.
همیشه از این جنگولک بازی ها داشت.
-بزن بریم داداش.

نمی دانست رامتین او را به کجاها می کشاند.
فقط می خواست کمی به سرش هوا بخورد.
شاید عقلش برگردد.
او را چه به این عشق و عاشقی ها؟
اصلا به قد و قواره اش می آمد؟
نمی خواست دم به تله بدهد.
از تعهد و تاهل خوشش نمی آمد.
با مجردیش حال می کرد.
چرا باید این روزهایش را خراب کند.
که چه شود؟
بلوط هم عین دخترهای دیگر.
مگر می شود که حواسش پرتش شود؟
چیز خاصی نداشت.
تازه کمی هم مردانه بود.
انگار ظررافت های زنانه اش را قایم کند.
البته با فاکتور از شبی که دیده بودش.
آنقدر زنانگی در خودش داشت که هنوز هم به هوای همان شب بود.
-کجا برم داداش؟
-نپرس.
-جونم؟
-فرقی نداره.
-بریم تو یکی از این پارک ها قدم بزنیم؟
-حوصله شو ندارم.
از کنار دانشگاه رد شدند.
نگاه الوند تماما بیرون بود.
کنار ایستگاه دختری ایستاده بود که به شدت شبیه بلوط بد.
-وایسا رامتین.
-چی شده؟
رامتین ماشین را کنار کشید.
بد جایی هم بود.
دقیقا کنار تقاطع.
الوند کامل به عقب برگشت.
ساعت نزدیک ۹ شب بود.
این دختر اینجا چکار می کرد؟
از ماشین پیاده شد.
رامتین متعجب پرسید:کجا میری؟
الوند جواب نداد.
فقط راهش را گرفت و به سمت ایستگاه رفت.
رامتین گردن کشید تا ببیند.
ولی دیدش محدود بود.
الوند دقیقا بالای سر بلوط ایستاد.
بلوط از دیدن مردی که بالای سرش ایستاده فورا خواست گارد بگیرد.
ولی با دیدن الوند لب گزید.
-سلام.
فورا بلند شد.
الوند اخم هایش را درهم کشید.

 

-اینجا چیکار می کنی؟
-دانشگاه بودم.
-این وقت شب؟
بلوط اهل توضیح دادن نبود.
ولی نمی دانست چرا خودش را موظف دیگر برای الوند توضیح بدهد.
انگار بدش می آمد فکر ناجوری کند.
-کلاس داشتم.
الوند متعجب پرسید:مگه تو دانشگاه میری؟
-دانشجوی ارشدم.
تعجب الوند بیشتر شد.
-کلاس های پیش نیازم تا ۹ شب طول می کشه
-باهام بیا می رسونمت.
-نه خودم برمی گردم.
واقعا توانش را نداشت تا خانه ی کیان برود و دوباره تاکسی بگیرد برگردد.
هم سخت بود اما پول زیادی نداشت.
باید کمی صرفه جویی می کرد.
-گفتم بیا.
-ممنونم، نمی خوام مزاحم بشم.
الوند اخم تلخی کرد.
رامتین که از گردن کشی خسته شده بود با احتیاط دنده عقب گرفت.
آخر سر هم مقابل پای هر دو روی ترمز زد.
با دیدن بلوط متعجب به هر دو نگاه کرد.
یعنی الوند بخاطر این دختر نگه داشت؟
باور نمی کرد.
بلوط این همه مهم شده بود؟
قبلا که برایش اهمیتی نداشت.
اصلا هیچ دختری برایش مهم نبود.
الوند در عقب ماشین را باز کرد.
-بشین.
درون عجب هچلی افتاده بود.
نمی توانست هیچ کاری بکند.
-گفتم که…
-نشنیدم، سوار شو.
یعنی قرار بود مدام از این مصیبت ها داشته باشد؟
پوفی کشید و به ناچار سوار شد.
الوند هم جلو نشست.
-رامتین برو اول بلوط خانم رو برسونیم.
جالب بود که وقتی تنها بودند بلوط صدایش می زد.
ولی حالا اینجا بلوط خانم بود.
نمی دانست رفتار الوند را تلحیل کنند.
بیخود برای خودش رویاپردازی نمی کرد.
ترجیح می داد دختری بدون رویا باشد.
همینطور که همیشه بود.
الوند آدرس داد و رامتین هم رفت.
دوباره باید با کیان هماهنگ کند.
باز خوب بود کیان زود به خانه برمی گشت.

الوند از آینه نگاهش کرد.
چهره ی بلوط نگران بود.
نمی فهمید چرا؟
فقط آنقدر درک کرده بود که نمی توانست ببیند بلوط این وقت شب اینجا باشد.
درد خودش را هم نمی دانست.
این همه حرص و جوش برای چه کسی بود؟
اصلا الوند را چه به این حرف ها؟
غیرت خرج می کرد.
نگران می شد.
زور می گفت.
آقا بالاسر می شد.
خدا به داد برسد.
این حس روز به روز داشت قوی تر می شد.
انگار ناموسش باشد.
بلوط اما در وادی دیگری بود.
تند تند به کیان پیام داد.
کیان بیچاره هم درون دردسرهای او مدام شریک می شد.
نمی خواست آزارش بدهد.
ولی دست خودش نبود.
الوند روز به روز محدوده ی اختیاراتش را وسعت می داد.
از روزی می ترسید که کاملا آقابالاسرش شود.
آن هم برای اویی که به هیچ مردی باج نمی داد.
اصلا برایش مهم نبودند.
ولی این مرد…
روز به روز بر شدت اهمیتش گسترده تر می شد.
خدا به دادش برسد.
از خودش…
از این مرد…
از این حس می ترسید.
-من معذبم که تو دردسر انداختمتون.
رامتین با تواضع گفت:این حرفا چیه خانم نیروانی، اتفاقا منو الوند حوصله مون سر رفته بود گفتیم بزنیم بیرون هوا بخوریم که شمارو دیدیم.
نگاه بلوط به سمت الوند کشیده شد.
این تپش لعنتی چه بود؟
خدا لعنتش کند.
مرد هم این همه جذاب می شد؟
اصلا از مرد جذابیت می خواستند؟
گرفتاری شده بود.
-با این حال دستتون درد نکنه.
سکوت کرد.
نمی دانست چه بگوید.
نگاهش به الوند بود.
قلبش به تپش می افتاد.
انگار جانش می رفت.
بلاخره رسیدند.
نفس راحتی کشید.

 

همچنین ببینید

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۵

  * اجازه را از پدرش گرفته بود. مادرش کلی غرغر کرد. کار همیشگیش بود. …

۴ دیدگاه

  1. مثل هنیشه عاااااالی

  2. مثل همیشه عاااااالی، واقعا ارزش انتظار کشیدنو داره، خسته نباشین عزیز

  3. سلام دست شما و نویسنده گل خانم رستمی درد نکنه
    عالی عالی عالی فقط اگه هفته ای دوتا پست میذاشتید دیگه حرف نداشت
    بازم تشکر شاد و سلامت باشید

  4. سلام .میبینم کسی پیام نمیده .دست نویسنده درد نکنه مث بقیه زمانها صحنه نداره یه کم ادبیاتش خاصه ولی خوبه ..همین طور ادامه بده ادمین جان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.