سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان من یک بازنده نیستم / رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۳

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۳

 

خانواده ی پدریش هم بوشهر بود غیر از آنها.
آنها هم که حمیرا و سینا را تحریم کرده بودند.
هیچ تمایلی به رفت و آمد نداشتند.
حق سینا نبود.
از یک کشور و فرهنگ متفاوت به ایران آمده بود.
یکباره تنها شد.
از همه جا رانده.
حالا هم که عین شادان زندگیش روی هوا بود.
با کلی راز و مخفی کاری!
-تعارف نکردم سینا، عصبی هستی پس بمون.
سینا دوباره لب باز کرد اعتراض کند.
شادان با سرسختی گفت: می مونی.
فردین مانده بود شادان چه اصراری دارد.
تا دیروز که نمی خواست ببیندش.
حالا امروز عین دیوانه ها …
سینا فقط گفت: ممنون.
لیوانش را سر کشید و روی میز گذاشت.
-پیر شده؟
-کی؟
-بابام.
-نه زیاد، فقط تو یه دعوای خیابونی صورتش چاقو خورده جاش مونده.
چهره ی شادان دل آزرده شد.
-سراغمو نمی گیره؟
سینا رک گفت: نه!
ولی برای اینکه شادان ناراحت نشود ادامه داد: هیشکی براش مهم نیست.
شادان پوزخند زد.
-همیشه همین جوری بود.
-حالا ظاهرا بدتر شده.
فردین از جایش بلند شد.
رفت برای خودش آب بریزد.
از بودن سینا اصلا راضی نبود.
مرد گنده اینجا چه می خواست.
به درک که برادر زنش به حساب می آمد.
محرم زنش باشد.
هیچ چیزی مهم نبود.
ولی به شادان هم حق می داد.
برادرش نبود.
نباید می گذاشت برود.
یک لیوان آب ریخت تا رگ های داغ کرده اش خنک شود.
گاهی باید شرایط را درک می کرد.
سینا و شادان همچنان در حال حرف زدن بودند.
فردین هم رفت تا اتاق مهمان را آماده کند.
سینا امشب ماندگار بود.
همینطور هم شد.
خواهر و برادر سیر که حرف زدند سینا شب بخیر گفت و رفت بخوابد.
به محض اینکه فردین و شادان تنها شدند شادان پرسید: چرا گفتی بمونه؟

 

-تنهاست.
-دلت برای تنهایش سوخته؟
خودش را درون آغوش فردین جا کرد.
موهایش را روی بالش کشاند.
-حس می کنم وظیفمه مراقبش باشم، اینجا هیشکی رو نداره، بابامون که اونجوری، حتما حمیرا هم چزونددش!
فردین حرفی نزد.
شاید هم حق با شادان بود.
ولی باز هم حس خوبی به سینا نداشت.
نگاهش که می کرد حس می کرد تمام رقم نامحرم است.
هرچند که تا الان بی شیله و پیله بود.
کاری که بخواهد حتی سوتفاهم ایجاد کند هم انجام نداده بود.
ولی باز هم نمی توانست دوستش داشته باشد.
برعکس نعیم که زمانی خواستگار شادان بود.
ولی الان خیلی راحت کنار می آمد.
صمیمی بود.
چاق سلامتیشان حتی گاهی گرمتر از فربد بود.
-اینقد فکر نکن.
-به چیز خاصی فکر نمی کنم.
-پس کنار بیا.
-کنار اومدم که الان اینجاس.
-پسر بدی نیست.
-میدونم.
-فقط زیادی عین من بدشانس بوده.
-به نظرم بهتره راه خودش رو پیدا کنه.
-من که میگم به خودش مهلت بده این قضایا حل بشه بعد بره پی زندگیش.
-اینم درسته.
شادان را با احتیاط بغل کرد.
-فنچ بابا چطوره؟
-خوب، راستی وسط هفته نوبت دکتر دارم.
-خودم میام.
-نه، مامان هست.
فردین صورتی به به صورت شادان چسباند.
-بیا بخوابیم.
شادان خندید.
-شب بخیر عزیزم.
****
آنقدر معذب بود که دست به هیچی نزده بود.
حتی یک لیوان آب هم نخورد.
فقط سرویس بهداشتی رفت.
آن را هم در همه ی اتاق ها را باز کرد تا پیدایش کرد.
دردسری داشت.
فردین زودتر از شادان بیدار شد.
شادان از وقتی باردار شده بود ریتم خوابش کاملا بهم ریخته بود.
درست نمی خوابید.
کمی خوابیدن برایش غنیمت بود.
فردین درحالی که خمیازه می کشید سینا را با گوشیش روی مبل نشسته دید.

-صبح بخیر.
توجه سینا به او جلب شد.
-صبح بخیر.
-از کی بیداری؟
-یه ساعتی میشه.
-چه سحرخیز.
به سمت سرویس بهداشتی رفت.
بیرون که آمد گفت: صبحانه چی می خوری؟
-فرقی نمی کنه.
معذب بودنش را درک می کرد.
فردین به آشپزخانه رفت.
چندتا گوجه بیرون آورد تا املت درست کند.
کارش را هم زود انجام داد.
کمی سبزی تازه و خیارشور هم از یخچال بیرون آورد.
-با املت که مشکلی نداری؟
-نه اصلا.
کتری برقی در حال قل قل آب جوش بود.
درون فلاکس چای درست کرد.
میز درون آشپزخانه را چید.
شادان هم از خواب بیدار شد.
کمی حالش بد بود.
اول صبحی همیشه کمی تهوع داشت.
سلامی به سینا داد و به سرویس بهداشتی رفت.
چقدر سینا از اینجا بودنش معذب بود.
شادان زود بیرون آمد.
-بلند شو سینا، بیا صبحانه بخور.
-ممنون.
گوشیش را کنار گذاشت و آمد.
فردین بدون هیچ سلیقه ای میز را چیده بود.
شادان از دیدن میز لبخند زد.
در عوض املتش حسابی خوش آب و رنگ بود.
-مرسی عزیزم.
کنار فردین و روبروی سینا نشست.
برای همه چای ریخت.
-ناهار بمون.
-میرم خونه.
-چرا؟
-مامان چندین بار زنگ زده بهم.
شادان چایش را با شکر شیرین کرد.
-میدونی که من خواهر خونیتم، هروقت بیای خوشحال میشم.
فردین لام تا کام حرف نزد.
-ممنونم.
-نوش جان.
سینا اولین لقمه اش را درون دهان گذاشت.
-خوشمزه اس.
فردین بادی به غبغب انداخت و گفت:یه پا آشپزم.

سینا با تحسین نگاهش کرد.
آفرین داشت.
خودش با اینکه مرد گنده ای بود ولی هیچ چیزی از آشپزی نمی دانست.
تمایلی هم به یادگیریش نداشت.
مادرش که بود.
تازه آن وقت ها دوست دخترش آشپزی می کرد.
ایران هم ماندگار می شد همین روال را ادامه می داد.
چه لزومی داشت خودش را به زحمت بیندازد.
تازه این همه زن ذلیل باشد که آشپزی کند.
وظیفه ی خانم ها بود و بس!
-فردین چند سالی سوئد تنهایی زندگی کرده حرفه ای شده.
سینا ابرو بالا انداخت.
-چه جالب!
شادان زیاد نخورد.
میل خاصی نداشت.
انگار گرسنه نبود.
بعدا میوه می خورد.
جالب بود که به میوه های شیرین خیلی علاقه داشت.
خصوصا هندوانه و طالبی و ….
باید امروز می خرید.
دوباره هوسش به جانش افتاد.
با یادآوریش هم بزاق دهانش ترشح می شد.
رو به فردین گفت: امروز یکم میوه بخر، ترجیحا…
-گرفتم.
لبخند زد.
-ممنون.
******
از دیدن حمیرا آن هم صبح زود متعجب بودند.
شاهرخ هنوز از خانه بیرون نرفته بود.
تازه بساط صبحانه جمع شده بود.
-چی شده حمیرا؟
-خسته شدم.
فروزان کنجکاو شد.
-از چی؟
-از حمید و کاراش!
هر دو اخم کردند.
-اومدی که اول صبحی درد و دل کنی؟
-نه، اومدم بگم هرچی لازمه میگم تا حمید دستگیر بشه.
این شد حرف حساب.
-کجاست؟
-نمی دونم ولی مرتب به خونه سر می زنه.
-چطور؟
-اینبار که بیاد خبر میدم، دیشب هم خونه بود.
-چرا اینکارو می کنی؟
حمیرا با ناله گفت: چون همه مون بهش احتیاج داریم.
راست می گفت.

همه دنبال آرامش بودند.
چیزی که حمید از همه گرفته بود.
-در ازاش…
حمیرا با دلخوری گفت: نیومدم چیزی بخوام.
فروزان تیز به سمتش برگشت و گفت: همینجوری گفتی شوهرتو لو بدی؟
-سینا داره اذیت میشه.
شاهرخ با حرص گفت: پس شادان چی؟ چرا هیچ وقت برات مهم نبود.
لب گزید.
اینجای قضیه که می رسید نمی توانست حرفی بزند.
-توان گفتنش رو ندارم.
فروزان به سمتش خم شد.
-باز چه رازی اینجا هست که مخفی کردین؟
-از خود حمید بپرسین.
قضیه کم کم داشت جدی می شد.
حمیرا ضربان قلبش تند شده بود.
انگار نمی توانست نفس بکشد.
-شماره تو دارم شاهرخ، به محض اینکه پیداش بشه بهت پیام میدم، دیدی به سرعت بیا.
فروزان دوباره گفت: حمیرا اصل کاری رو بگو.
-من چیزی برای گفتن ندارم.
-داری، برای همینه که رنگت پریده.
واقعا هم رنگ پریده بود.
اضطراب داشت.
انگار نمی توانست تکان بخورد.
شاهرخ یکباره گفت: شادان دختر تو نیست؟
حمیرا شوکه نگاهش کرد.
حتی فروزان هم شوکه به شاهرخ نگاه کرد.
-این حرفا چیه؟
-حمیرا یه بار تو زندگیت صادق باش.
داشت اشکش در می آمد.
پاهایش را جمع کرد.
دستانش از اضطراب می لرزید.
لبه ی پرتگاه بود.
هم محکوم بود هم حاکم.
-حمیرا…
حمیرا با تن صدایی که می لرزید گفت: نه نیست.
هم فروزان هم شاهرخی که خودش این مسئله را مطرح کرد جا خوردند.
فروزان با چشمانی گشاد گفت: چی؟
-نیست، دختر من نیست، بچه ی من نیست.
-پس…
نگاه حمیرا بالا آمد و روی فروزان ماند.
فروزان خنده اش گرفت.
-داری شوخی می کنی حمیرا؟
-نه!
-شادان دختر منه؟ دختری که فکر می کردم نامادریشم؟
-بخاطر همینه همیشه خیلی دوسش داشتی.
اشک درون چشم فروزان جوانه زد.

شاهرخ متفکر بود.
-چطور این اتفاق افتاد؟
-خب مربوط به همون تجاوز حمید به…
شاهرخ دستش را بالا گرفت.
-دیگه ادامه نده.
دستش مشت شده بود.
مدام پست بودن حمید جلوی چشمش می آمد.
فروزان حال غریبی داشت.
ناراحتی و خوشحالی با هم در تضاد و دعوا بودند.
جنگ سختی بود.
جوری که لحظه ای گریه می کرد و لحظه ای خنده.
حمیرا شرمنده تر بود.
-من حامله نبودم، حمید برای گرفتن بچه، از من خواست وانمود کنم حامله ام، منم وانمود کردم تا بچه ی فروزان بیاد دنیا…
شاهرخ ادامه داد: وقتی اومد دنیا بهش گفتن بچه اش مرده و بچه ی تو زنده اومده دنیا؟
حمیرا شرمنده سر پایین انداخت.
-خیلی پستین.
-کار حمید بود.
-تو چرا همراهیش کردی؟
حمیرا با غم گفت: چون بچه می خواستم، عاشق بچه بودم.
-سینا چی؟
-اواخر حاملگی فروزان حامله شدم.ولی چون نیمه دوم سینا اومد دنیا تقریبا همسن و سالن.
شاهرخ پوزخند زد.
-با زندگی ها چیکار کردین؟
حمیرا سر پایین انداخت.
-من شرمنده ام.
-چرا حالا؟
-من نبودم، خودت میدونی تو تمام این سالها از از حمید و کاراش فرار کردم.
-ولی میراث همه رو گرفتی.
-من نکردم، حمید بود.
-چه فایده؟
فروزان از جایش بلند شد.
شنیدنی ها را شنیده بود.
شادی بهه غمش چربیده بود.
شادان دخترش بود.
مال خودش.
دختر بزرگش…
چیزی از این بهتر؟
اگر ثروت عالم را هم خدا به او می داد این همه شاد نمی شد.
بابت این خبر خوب شادی می کرد.
پر از میمنت و خوش قدمی.
از این بهتر/
بهار به خانه شان حمله ور شده بود.
فصل عاشقی به شیوه ی مادرو دختری بود.
اشک روی صورتش را پاک کرد.
خدا لطفش را تا انتها در حقش تمام کرد.
اصلا مهم نبود که شادان را از حمید دارد.

مهم این بود که شادان مال خودش بود.
تمام این سالها فکر می کرد نامادریش است.
ولی حتی یک لحظه هم نتوانست از او دل بکند.
رهایش کند.
دوستش نداشته باشد.
اگر زشت نبود قهقه می زد.
چطور باور می کرد ئپدختری را که ۲۷ سال بزرگ کرده پاره ی تن خودش است.
هم خونش…
دختری که خودش به دنیا آورده بود.
شاهرخ به شدت ناراحت بود.
حمید تمام زندگیش دروغ بود.
با اینکه حمیرا رهایش کرد و رفت هرگز حاضر نشد حقیقت را به فروزان بگوید.
دخترش را از او پنهان کرد.
دختری که در آغوش مادر خودش بزرگ شد.
-باید می گفتی بعد می رفتی.
-من اونموقع ها تو فکر رفتن بود نه گفتن حقیقت.
-تو هم عین حمید ظلم کردی.
نگاهش برگشت و به فروزان نگاه کرد.
در عالم خودش بود.
بهار کوچکی دور خودش ساخته بود و راه می رفت.
-من شرمنده ی تمام این سالهام.
-سال هایی که گذشت.
-دشمن حمید تویی نه فروزان و بقیه.
-فقط بخاطر اینکه از یه مادر نبودیم.
حمیرا سر تکان داد.
-توجه هات پدرتون باعث کینه ی حمید شد.
-هیچ وقت بزرگتری در حقم نکرد.
-توقع زیادی ازش داری.
-درسته!
حمیرا یک ذره هم پشیمان نبود که حمید را لو می دهد.
زندگی خیلی ها را خراب کرده بود.
از اینجا به بعد کافی بود.
حتی حالا هم نمی خواست بگذارد یک آب خوش از گلوی این زن و شوهر پایین برود.
باید فروزان را طلاق می داد.
بعد از طلاق فروزان، خودش هم طلاق می گرفت.
دیگر حمید را نمی خواست.
زندگی هنوز در جریان بود.
امیدهای تازه ای بود.
کافی بود هر چه پای این مرد سوخت و ساخت به امید اینکه آدم بهتری شود.
نشد.
نمی شد هم!
پس برای چه کسی حرص و جز می زد.
مشک آن است که خود ببوید نه عطر بگوید.
حمید مشکی نبود که از خودش هنر داشته باشد.
تمام شد.
زندگیش را بدون حمید و استرس هایش می ساخت.

حمیرا از جایش بلند شد.
-منتظر خبرم باش؟
شاهرخ هم بلند شد.
-حدودی کی پیداش میشه؟
-هفته ای یکی دو بار رو میاد.
-خوبه!
حمیرا به فروزان و حال و هوایش نگاه کرد.
عمیقا بدون هیچ کینه و حسادتی برایش خوشحال بود.
بعد از این همه سال حقش بود بشنود.
مادرانه هایش هدر نرفته بود.
جالب بود که شادان حتی شیر خود فروزان را خورد.
شاهرخ آمد برای خداحافظی صدایش برد.
حمیرا به آرامی گفت:لازم نیست، بذار تو حال خودش باشه.
شاهرخ هم صدایش نزد.
خودش حمیرا را بدرقه کرد.
دم در از راننده خواست تا حمیرا را برساند.
دم ماشین گفت:هروقت هر کمکی خواستی کافیه بهم زنگ بزنی.
حمیرا لبخند زد.
-می دونم.
راننده حرکت کرد.
حمیرا حتی پشت سرش را هم ندید.
شاهرخ همان جا ایستاد.
دست هایش را درون جیب شلوارش فرو برد.
به رفتنش نگاه کرد.
در را که نگهبان بست وارد ساختمان شد.
فروزان با چشمان بسته رویاپردازی می کرد.
کنارش نشست.
بغل گوشش گفت: مبارکه.
فروزان چشمانش را باز کرد.
-هنوزم باورم نمیشه.
-آزمایش ژنتیک…
-لازم نیست، تمام این سالها عشق و علاقه ام به شادان چیزی فراتر از یه نامادری بود…انگار می دونستم دخترمه.
شاهرخ لبخند زد.
-خوشحالم برات.
-باید چطوری بهش بگم؟
نگرانی چهره ی فروزان را غصب کرد.
-این روزها خیلی اتفاقات جوروارجور براش می افته، نفهمه الان بهتره.
-می ترسم سر زنده بودن حمید دلخور بشه.
-بارداره.
فروزان آه کشید.
-اگه نبود کمتر نگران بودم.
-اینبار بسپر به فردین!
-نمیشه، بدجور شوکه میشه.
-پس خودت فکر کن ببین چطوری باید بهش بگی.
فروزان سرش را روی شانه ی شاهرخ گذاشت.
-چقدر سخت شد.

شاهرخ لبخند زد.
-ولی می ارزه.
دوباره شادی به صورت فروزان دوید.
-دلم می خواد داد بزنم.
-مختاری!
فروزان ریز ریز خندید.
-از من گذشته.
-تو هنوز خیلی جوون و زیبایی.
صدای پای کوچک شیلا از بالای پله ها آمد.
-خانم کوچولو هم بیدار شد.
هر دو با هم بلند شد.
شیلا چشمانش را می مالید.
خمیازه ی طولانی کشید.
-صبح بخیر.
-صبح بخیر شیرین عسل.
شیلا خودش را درون آغوش فروزان پرت کرد.
شاهرخ با شوق نگاهشان کرد.
خانواده ی سه نفره ش نهایت عشق و دلدادگیش بود.
********
پرونده ای که کامل کرده بود را به دادسرا داد.
ولی از قبل عکس گرفت.
برای فردین فرستاد.
فردین با دیدن پرونده ی شکایتی که سارا ترتیب داده بود فورا زنگ زد.
-چی شده آقای مهندس، زنگ زدی؟
-فکر کردی اینجوری می ترسم؟
سارا زیر خنده زد.
-نمی ترسی؟ مهندس ابدالی تو دادگاه بخاطر بچه دزدی، فکر آبروتو کردی؟
-آبرو به درک، من زندگی اون دخترو خراب نمی کنم.
-پس پای همه چیزش ایستادی؟
فردین خونسرد گفت: تو چی؟ شنیدی معتاد شدی.
-صنمش به تو چیه؟
-تو دادگاهی که داری تشکیل میدی میگم.
سارا جری شد.
حالش هم بهم می خورد.
معلوم نبود امروز چه مرگش است؟
-تو هیچ مدرکی نداری؟
-تو داری؟
-کلی شاهد دارم که دخترمو دزدیدی.
-رو کن.
-می کنم، فکر کردی معطل تو میشم که دلت بسوزه به حالم؟
-هرگز دلم نمی سوزه.
-منم نشونت میدم.
تلفن را روی فردین قطع کرد.
مردیکه ی نجس!
فکر کرده بود بی خیالش می شود.
عمرا اگر می گذشت.

 

****
سینا با پدرش حرف نمی زد.
حمید هم برایش مهم نبود.
چرا مهم باشد اصلا؟
کار خودش را می کرد.
تازه نیم ساعتی بود که به خانه آمده بود.
حمیرا شام ماهی گذاشته بود.
حمید از وقتی آمده بود غیر از سلام حرف دیگری نزد.
ظاهرا حرفی هم نداشت که بزند.
حمیرا از درون آشپزخانه به شاهرخ پیام داد.
“نیم ساعتی هست رسیده خونه، بیا.”
پیام را سند کرد.
-حمیرا شام رو میاری؟
صدایش نرم بود.
انگار بخواهد حمیرا را نوازش کند.
-الان میارم.
حمیرا هیچ عذاب وجدانی نداشت.
از یک جایی به بعد زندگی متوقف می شود.
شعله کشیدن بس بود.
غذا را کشید و سینا را صدا زد.
ولی سینا جواب نداد.
مجبور شد به اتاقش برود.
در اتاقش را زد.
-گرسنه نیستم مامان.
در را باز کرد و داخل شد.
پای لب تابش نشسته بود و ظاهرا کارهایی می کرد.
-چیکار می کنی؟
-دارم گندی که به زندگیم زدین رو جبران می کنم.
حمیرا اخم کرد.
-یعنی چی؟
-می خوام تحصیلمو ادامه بدم.
حمیرا لبخند زد.
حداقل یک قدم مثبت بود.
-بیا شامتو بخور بعد هرکاری دوس داری انجام بده.
-گفتم گرسنه نیستم.
-بخاطر باباته؟
سینا جوابی نداد.
-من منتظرم سینا.
-نباشید، نمیام.
حمیرا پوفی کشید و از اتاقش بیرون رفت.
میز را چید و حمید را صدا زد.
ظاهرا این آخرین شام بود.
پس بهتر که با بهترین نحو تمام شود.
حمید بلند شد و سر میز نشست.
-دستت درد نکنه.
-نوش جان.

 

حمید کمی برنج کشید.
-چه خبر؟
-تو مرتب بیرونی، تو خبر داری نه من.
حمید خنده اش گرفت.
-شاهرخ پیغام و پسغام نداده؟
-چرا، گفته گیرت میاره.
حمید خندید.
-کورخونده.
-تا کی می خوای بذاری فروزان تو این وضعیت باشه؟
-وقتی شاهرخ از خیر همه چیز بگذره.
-دقیقا چیا؟
-نمی دونی؟ این نقشه ی جفتمون بود.
-نقشه ی تو بود منو سهیم کردی.
-پشیمونی؟
حمیرا با اخم گفت: آره، حق نداری زندگیشونو خراب کنی.
-دلت می سوزه براشون؟
-نسوزه؟ شاهرخ زیادی بد دیده همینطور فروزان، دیگه بسه.
حمید با بی خیالی قاشق پرش را درون دهان گذاشت.
-تمومش کن.
-بذار غذامو بخورم.
-بخور نوش جانت، ولی اینقد با زندگی دیگران بازی نکن.
حمید تند و تیز نگاهش کرد.
-با زندگی کی بازی کردم؟
-نمونه اش شادان که هنوز نمی فهمه فروزان مادرشه نه من.
حمید پوزخند زد.
-به درک!
حرف زدن با این مرد بی فایده بود.
همان بهتر که او را لو داد.
-باشه.
حمیرا هم مشغول خوردن شد.
تا چند دقیقه ی دیگر شاهرخ سر می رسید.
حمید هم در زندگیش تمام می شد.
سیاهی باید با سفیدی رنگ آمیزی می شد.
-ساکت شدی.
-حرف زدن با تو فایده ای نداره.
حمید خندید.
-حق با توئه.
شامش را کامل خورد و بلند شد.
همان موقع صدای در آمد.
حمید فورا گفت: منتظر کسی هستی؟
-نه!
حمیرا از پشت میز بلند شد.
-شاید خانم همسایه اس، یه چند شبیه حوصله اش سر میره میاد اینجا.

حمید به حرفش اعتماد کرد و پای تلویزیون لم داد.
حمیرا هم به سمت آیفون رفت.
با دیدن شاهرخ فقط دکمه ی باز کردن را زد.
به سمت حمید آمد.
بالای سرش ایستاد و نگاه کرد.
ابدا دلش نمی سوخت.
پای خیانت هم نمی گذاشتش!
فقط عصبی بود.
همه چیز هم به گردن خودش بود.
کمتر خون به دل بقیه می کرد.
در باز شد.
قبل از اینکه حمید بفهمد شاهرخ مقابلش بود.
چشمانش از کاسه درآمد.
فقط برگشت و به حمیرا نگاه کرد.
-چرا؟
حمیرا خودش را عقب کشید.
سینا از سروصدا از اتاقش بیرون آمد.
از دیدن پلیس و عمو شاهرخش متعجب شد.
-اینجا چه خبره؟
شاهرخ به حمید زل زد.
-خوب عشق و حالتو کردی؟
حمید پوزخند زد.
-هنوز خیلی چیزا دارم که جیگرتو آتیش بزنم.
-مگه چیزی هم مونده؟
-مونده، خیلی هم مونده.
سروان جلو آمد.
دستبند روی دست حمید زد.
-باید بریم.
حمیرا کنار کشیده بود.
اصلا درون صورت حمید نگاه نمی کرد.
نمی خواست نگاه پر از خشمش را ببیند.
سینا بازوی مادرش را گرفت.
-تو لوش دادی؟
حمیرا جواب نداد.
حمید به همراه پلیس ها رفت.
شاهرخ ماند و حمیرا و سینا.
شاهرخ رو به حمیرا گفت: ممنونم زن داداش.
حمیرا فقط سر تکان داد.
-یه بار رو رو دوش ما برداشتی.
سینا با اخم گفت: چرا این کارو کردی مامان؟
حمیرا با تاسف گفت: چون حقش بود، زندگی خیلی هارو خراب کرد.
-بازم تو حق نداشتی…

 

همچنین ببینید

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۸

  الوند با ماشینش که درون پارکینگ باشگاه بود از آنجا بیرون زد. کمی از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.