سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان من یک بازنده نیستم / رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۲

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۲

 

-اگه بچه مو بهم ندی ازت شکایت می کنم.

-شکایت کن.

سارا با جدیت گفت: بچه ی منه، تو هم پدرش نیستی، در اصل ازم دزدیدی، من می تونم ازت شکایت کنم.

فردین با خونسردی گفت: گفتم شکایت کن.

-نمی ترسی دیگه؟

-چرا باید بترسم؟

-باشه پس خودت خواستی.

فردین لبخند زد.

-شانس دیدنشو فقط بهت میدم.

-من بچه مو می خوام.

-جاش خوبه.

-من دیگه زن قبل نیستم.

-اِ، تغییر کردی؟

طول و عرض حیاط را قدم می زد.

شادان که باران را خوابانده بود با ندیدن شادان به سمت پنجره آمد.

با کنجکاوی و حساسیت نگاه می کرد.

-فردین، اون دخترم بودم، هرچقدرم بد بودم تو حق جدا کردنشو ازم نداشتی.

-تو اون شرایط لیاقتشو نداشتی.

سارا عصبی داد زد: به توچه لعنتی؟ دخترمه، پاره ی تنمه، باید بچه مو بهم برگردونی.

-هیچ بایدی در کار نیست.

-به خدا یه روز خوش برات نمی ذارم.

-هرکاری می تونی بکن.

-بچه تو ازت میگیرم.

فردین اخم کرد.

با عصبانیت غرید.

-تو غلط می کنی، دستت به زن و بچه ی من برسه، می ذارمت تو قبر.

-می بینی، همه خودشونو محق می دونن، پس منم می تونم.

-نمی تونی کاری کنی.

سارا خندید.

-خودتم می دونی که می تونم.

صورت فردین از خشم سرخ شد.

شادان از پشت پنجره نگاهش می کرد.

ولی حالاتش جوری بود که نگران شود.

بلاخره هم طاقت نیاورد.

از ساختمان بیرون آمد.

باید می فهمید چه خبر شده.

خودش را به فردین رساند.

-چی شده؟

فردین غافلگیر شده گفت: برو داخل.

سارا از پشت خط گفت: سوگلیت اومده؟

-حرف نزن لعنتی!

سارا فقط می خندید.

-چرا گوشیو نمیدی باهاش حرف بزنم؟

دلش می خواست تا جان دارد سرش داد بزند.

ولی جلوی شادان نمی شد.

-خبری نیست.

 

شادان کنجکاو نگاهش کرد.

درگیریش پشت تلفن زیادی مشهود بود.

-بعدا حرف می زنیم؟

-چرا؟ سوگلیت نمی ذاره؟

جواب سارا را نداد.

فقط قطع کرد.

-کی بود؟

-مهم نبود.

شادان دوباره تکرار کرد.

-کی بود؟

فردین با کلافگی گفت: درگیری کاریه، باید حلش کنم.

-بهم بگو با هم حلش می کنیم.

اصلا حواسش نبود که شادان سالها مدیر یک شرکت بزرگ بوده.

-بریم داخل، حالا جاش نیست، بعدا در موردش حرف می زنیم.

شادان با شک نگاهش کرد.

فردین این روزها خیلی چیزها را از او مخفی می کرد.

-چرا مدام همه چیزو ازم مخفی می کنی؟

فردین با بیچارگی نگاهش کرد.

نگاه شادان پر از تردید و البته مصمم برای گرفتن جواب بود.

-من چیزیو مخفی نمی کنم.

-مثل زنده بودن بابام؟

-شاهرخ ازم خواست.

-تو شوهر منی، چیکار داری به عموم؟

-الان جاش نیست شادان.

-پس کی قراره برام توضیح بدی؟

-بذار به وقتش.

-نمی رسه، وقتش نمی رسه.

از کنار فردین گذشت.

حتی حال و حوصله ی جنگ و اعصاب هم نداشت.

هنوز ویار داشت.

احساساتش هم بهم ریخته بود.

بیشتر وقت ها افسرده بود.

اشکش دم مشکش بود.

همین الان هم بغض داشت.

دلش می خواست گریه کند.

داخل ساختمان شد.

فربد هنوز پای فوتبال بود.

نگین هم باران را خوابانده بود و درون آشپزخانه همراه با مریم خانم می چرخید.

بی توجه به همگی به طبقه ی بابا رفت.

باید خودش را خالی می کرد.

فردین به دنبالش داخل شد.

چشمش به شادان بود که بالا رفت.

شادان وارد اتاق مجردیش شد.

در را پشت سرش بست.

کاش عین قبل قفل در خراب باشد.

درون اتاق بماند.

 

سنگ هایش را با خودش وا بکند.

اتاق تغییر کرده بود.

تغییزش داده بودند.

اینجا دیگر اتاق دوست داشتنی اش نبود.

تخت را برده بودند.

صندلی هم نبود.

فقط کفش را موکت های پرز بلند زده بودند.

یکی دوتا تابلو هم به دیوار بود.

گوشه ی اتاق نشست.

خیره به پنجره اولین اشکش پایین آمد.

این بغض لعنتی تمام نمی شد.

موج می گرفت.

انگار بخواهد خفه اش کند.

نباید ناراحت شود.

ولی رفتارهای اخیر فردین خیلی ناراحتش می کرد.

همه اش مخفی کاری.

اشکش شدت گرفت.

دل نازک شده بود.

با هرچیزی بغض تنگ گلویش قیامت می کرد.

صدای در اتاق آمد.

فورا به صورتش دست کشید.

در اتاق باز شد و فردین داخل شد.

-بلاخره قفل در این اتاق درست شد.

شادان نگاهش هم نکرد.

فردین متعجب به اتاق نگاه کرد.

-چفدر تغییر کرده!

شادان آب بینی اش را بالا کشید.

توجه فردین فورا به صورتش جلب شد.

-داری گریه می کنی؟

-نه!

به سمتش رفت.

زانو به زانویش نشست.

-ببینمت؟ این اشکا چیه؟

انگار منتظر تلنگر بود.

دوباره اشک ریخت.

دوباره برای صورتش سیل فرستاد.

فردین محکم بغلش کرد.

-قربونت برم خانمم….

شادان درون آغوشش زیر گریه زد.

-چی شده؟

-ناراحتم.

-از من؟ بخاطر چند دقیقه پیش؟

شادان حرفی نزد.

-بذار به عنوان یه مرد خودم مشکلاتو حل کنم.

-منم تو این زندگی سهم دارم.

-سهمتو ادا کردی عزیزدل من…

 

نگاه شادان اشکی بود.

-نکن این کارو با من.

لوس بازی در نمی آورد.

فقط دلش گرفته بود.

شاید هم بخاطر حاملگیش بود.

دل نازک شده بود.

دوباره اشکش پایین آمد.

فردین گونه اش را بوسید.

-حلش کردم بهت میگن.

-در مورد چیه؟

فردین لبخند زد.

-اگه خیالتو راحت می کنه در مورد سارا و دخترشه.

فرو از فردین جدا شد.

اشکش بند آمد.

در عوض اخم هایش به هم گره خوردند.

-چی؟!

-گفتم که، حلش می کنم بهت میگم.

-همین حالا بگو.

دست شادان را گرفت.

پشت دستش را بوسید.

-من نمی خوام اذیتت کنم تو هم منو اذیت نکن.

شادان ساکت شد.

-هر  جای این قضیه بهت نیاز داشته باشم میگم بهت.

-چی ازت می خواد؟

-دخترشو.

اشک صورت شادان را پاک کرد.

-دیگه گریه نکن نه برای خودت خوبه نه بچه.

-چرا ازم پنهون می کنی/

-چون به نفعت نیست.

-خودم باید تشخیص بدم.

فردین نوک دماغش را کشید.

-دختر کوچولو.

-این آخرین باریه که چیزیو ازم پنهون می کنی.

-چشم.

-بمیری.

فردین خندید.

-دلت میاد آخه؟

-نه!

فردین لب هایش را بوسید.

دستی به شکم شادان که کمی بالا آمده بود کشید.

-کی باید بریم تعیین جنسیت؟

-۴ ماهگی رو که طی کردیم.

-پس مونده؟

-یکم دیگه.

هوای بهار داشت گرم می شد.

هرچند که اصفهان بهار فوق العاده ای داشت.

 

****

-سیا یه سیگار بده من.

-تو می خواستی ترک کنی خیرسرت.

-می کنم.

پاکت سیگار را به سمتش پرت کرد.

سارا سیگار را در هوا گرفت.

یک نخ از پاکت بیرون آورد.

-بری شکایت کنی بعد ازت تست اعتیاد می گیرن.

-کو تا انوقت؟!

-فردین نم پس نمیده.

سارا پوزخند زد.

فندک را از روی میز جلویش برداشت.

سیگار را گوشه ی لبش گذاشت و آتش زد.

-میده.

-مطمئن نباش.

-شادان به جونش بسته است.

-خر نشو.

سارا پوک عمیقی به سیگار زد.

سیا از یخچال سیب بزرگی بیرون آورد و بیرون آمد.

-دخترمو بده خر نمیشم.

-هرکاری هم بکنی بدتر میشه.

-منم می خوام که بدتر بشه.

افکار سارا را نمی خواند.

اصلا نمی فهمید دردش چیست؟

اصلا روی چه حسابی می نالید؟

نه شغلی داشت.

نه خانه و زندگی!

الکلی بود.

سیگار می کشید.

پاتوقش هم پارتی های جورواجور بود.

دیگر دخترش را برای چه می خواست؟

که بدبختش کند؟

-تو فقط اون دخترو نابود می کنی.

سارا غرید: بابا دخترمه، از خون خودمه!

-باباش کیه؟

اخم کرد.

-به تو چه؟

-نداشتیم.

-نمیشه گفت.

-زنده اس؟

-نمی دونم.

یا خنده اش گرفت.

گاز بزرگی از سیبش زد.

-نکنه می خوای بچه رو بگیری که بدی به باباش ها؟ می خوای کاسب بشی؟

-آشغال!

سیا بلندتر خندید.

 

-دروغ میگم؟

-حیوون من دخترمو می خوام، دلم براش تنگ شده چرا نمی فهمی؟

سیا ککش هم نگزید.

هم سارا را خوب می شناخت هم فردین را!

سارا موفق نمی شد.

شکایت هم می کرد درون دادگاه رای نمی آورد.

هرچند یک جورهایی شاید فردین هم محکوم می شد.

چون عملا بچه دزدی به حساب می آمد.

روبروی سارا نشست.

سارا مدام پوک می زد و دودش را به هوا می فرستاد.

-موفق بشی.

-میشم.

-ببینیم و تعریف کنیم.

-تو پشت کی هستی؟

-هیشکی!

-الاغ!

سیا بلند خندید.

-امشب برام یه مشروب اصل میاد.

-برام کنار بذار.

-یه تکیلا فقط.

-خسیس!

-گرون خریدم.

-نصف نصف!

-رد کن بیاد.

-ندارم.

-پس خفه!

سارا لبخند زد.

ته سیگارش را درون جاسیگاری پرش خالی کرد.

-می خوام برم ناهار بگیرم، تو چیزی می خوری؟

-ساندویچ!

-باشه.

سارا از جایش بلند شد.

پالتوی نازک یشمش را تن زد.

سیا ته مانده ی سیبش را درون جاسیگاری پرت کرد.

-پول لازمم.

-جور می کنم برات.

-با کی؟

-امشب یه چندتایی هستن.

چشمکی به سیا زد و شالش که دور گردنش افتاده بود را روی موهایش انداخت.

از خانه بیرون زد.

سیا پا روی پا انداخت.

دختر احمقی بود.

همه فردین را از قدیم می شناختند.

می دانست چه جانوری است.

آن وقت با خوش خیالی می خواست او را مجبور به کاری کند.

اشتباه می کرد.

 

فقط خودش را بیشتر درون دردسر می انداخت.

میخ آهنی در سنگ نرود…هرگز!

*****

شادان با عشق به اطرافش نگاه کرد.

این همان تاکستانی بود که برای اولین بار که به اصفهان آمد فردین اینجا آوردش.

کباب خوردند.

قبل از ازدواجشان هم آمد.

حالا که تاکستان سرسبز بود انگار جای دیگری را تجربه می کرد.

انگورها همه برگ تازه داده بودند.

رزها به شکوفه نشسته بودند.

شادان روی تخت همیشگی نشست.

فردین هم کباب همیشگی را سفارش داد.

وقتی آمد شادان پایش را روی تخت دراز کرده بود.

چشمانش را بسته نفس می کشید.

کنارش نشست.

-چطوره؟

-عالیه، انگار یه تیکه از بهشته.

فردین خودش را به عمد به شادان چسباند.

شادان خنده اش گرفت.

-اینجارو دوس دارم.

-خیلی خوبه اینجا، آخه.

فردین دست دور شانه ی شادان انداخت.

بالای سرشان گنجشک ها در حال دعوا بودند.

جیک جیکشان کر کننده بود.

ولی شادان مین را هم دوست داشت.

-تصمیم گرفتم بچه که اومد دنیا یکی دوسال دیگه برگردم سرکار.

-میخوای بچه رو بدی پرستار؟

-نه میدم مامان.

شادان با امیدواری گفت: با خانم جون حرف می زنم برمی گردم به شرکت مازیار.

اخم های فردین درهم شد.

-چرا اونجا؟

-نصفش مال خودمه ها.

-تو که بخشیدی خیریه.

-خب باشه، برای سرگرمی میرم.

-میای پیش خودم.

شادان لبخند زد.

-حسود!

-همین که هست.

-خل و چل!

فردین لبخند زد.

سینی کباب داشت می آمد.

-اوف گشنم شد.

دیگر ویار نداشت.

قرص کمتر می خورد.

آب زیر پوستش رفته بود.

سینی روی تخت گذاشته شد.

 

شادان با عجله و اشتها شروع کرد.

فردین هم با لبخند نگاه کرد.

کاش زندگی برایشان همین گونه می ماند.

با همین طعم و رنگ دلپذیر!

******

چشم در چشمش دوخت.

به درک که حوصله و اعصاب نداشت.

برایش مهم نبود.

بس بود هرچه دروغ شنیده بود.

البته نگفته ها هم زیاد بود.

غریبه که نبود.

مانده بود چرا نمی گویند.

-توضیح می خوام.

-زیاد حرف می زنی.

سینا به سیم آخر زده بود.

یقه ی حمید را گرفت.

-من زیاد حرف می زنم؟

حمیرا ترسیده جلو آمد تا جدایشان کند.

-ول کن سینا.

حمید ا تکان داد.

-چرا بهشون گفتی مردی ها؟ مگه شادان دخترت نبود؟

حمید زور زد یقه اش را جدا کند.

ولی سینا جوانتر و پر زورتر بود.

با صورتی سرخ و رگ هایی که بیرون زده.

این بار دیگر هیچ چیزی برایش مهم نبود.

نه احترام نه بزرگتری.

-چرا حرف نمی زنی؟ فک می کنی قایم کنی همه چیز درست میشه؟

حمیرا بازویش را گرفته بود و به طرف خودش می کشید.

جیغ هایش بیخ گوش حمیرا کر کننده بود.

حمید دستش را بلند کرد سیلی محکمی توی صورت سینا زد.

-خجالت بکش!

سینا عقب رفت.

انگار شوک وارد شده بود.

حمیرا هم از حرکت ایستاد.

از بس زور زده بود نفس نفس می زد.

سینا دو قدم عقب رفت.

-هیچی اینجا تموم نمیشه.

به سمت اتاقش رفت.

کت بهاره اش را برداشت و بیرون زد.

حمیرا به دنبالش رفت.

ولی نتوانست از پس کله شقیش برآید.

وقتی برگشت ناراحت  و عصبی بود.

-چرا تمومش نمی کنی؟

-چی بهش بگم؟

-هرچی که می خواد.

-خب تو بگو بهش.

 

-گندکاری های تورو هم من باید بگم؟

حمید بی حوصله لباسش را مرتب کرد.

به سمت در رفت که برود.

-کجا؟

-جای من اینجا نیست.

حمیرا جیغ زد: حمید!

حمید بدون توجه راهش را گرفت و رفت.

حمیرا تنها ماند.

انگار از اول تنها مانده باشد.

حس بدی تمام تنش را فرا گرفت.

سوزش اشک را درون چشمانش حس کرد.

بی حال روی مبل نشست.

حال این روزهایش گریه داشت.

تقصیر خودش بود.

با بند پوسیده ی حمید درون چاه رفت.

وگرنه داشت زندگیش می کرد.

سینا درسخوان بود.

درون یک بار گارسونی می کرد.

خودش هم منشی یک شرکت بزرگ بود.

اموراتشان می گذشت.

بعد از چندسال توانسته بود یک خانه ی ۶۰ متری بخرند.

محله ی خیلی خوبی نبود.

ولی همین که در غربت سرپناه داشتند کافی بود.

همه چیز خوب بود.

ولی باز حمید وارد زندگیش شد.

باز همه چیز را خراب کرد.

حسرت به جانش انداخت.

خانه اش فروخته شد.

کارش از دست رفت.

سینا درسش را رها کرد.

به امید زندگی بهتر در ایران.

ولی همان هم نصیبش نشد.

نزدیک ۷ ماهی بود ایران بود.

اما غیر از کشمکش و اعصاب خوردی هیچ چیزی برایش نمانده بود.

زندگی داغانی داشت.

سینا از دستش رفته بود.

اشک تا روی لب هایش پایین آمد.

شوریش را درون دهانش حس کرد.

باید از فروزان و شاهرخ، حتی شادان حلالیت می طلبید.

سعی کرده بود بدی نکند.

ولی حمید مجبورش کرد.

هنوز هم دیر نشده بود.

این بار حمید را لو می داد.

این قایم موشک بازی ها بس بود.

باید تمام گناهانش را به گردن می گرفتند.

خیلی ها می خواستند زندگیشان را دوباره بسازند.

 

******

در را که باز کرد از دیدن سینا متعجب شد.

ساعت نزدیک ۱۱ شب بود.

شادان خودش را جلو کشید.

او هم از دیدن سینا متوجه شد.

سینا با شرمندگی گفت: ببخشید که مزاحم شدم.

برای اوین بار فردین از جلوی در کنار رفت.

-بیا داخل.

امشب هیچ حس بدی به سینا نداشت.

سینا با تعارف فردین داخل شد.

کفش هایش را درآورد و دمپایی پوشید.

شادان موهایش را بالای سرش بست.

-چیزی شده؟

-یه دعوا داشتم.

جای سیلی نمانده بود.

ولی قلبش به شدت درد می کرد.

شادان با نگرانی گفت: بیا بشین ببینم چی شده؟

مانده بود سینا از کجا آدرسش را داشت.

او که آدرسی نداده بود.

فورا به آشپزخانه رفت.

برایش آب پرتقال ریخت.

هم شیرین بود هم خنک.

شاید حال و هوایش را عوض می کرد.

لیوان را به دستش داد.

همان پایین که آیفون را زد.

فردین و شادان را متعجب کرد.

فردین روبرویش نشست.

شادان هم کنار فردین.

-چی شده؟ با کی دعوا کردی؟

-بابامون.

اخم های هر دو در هم فرو رفت.

-چرا؟

-توضیح ازش خواستم ولی جوابی نمیده!

شادان لب گزید.

عصبی بود.

-از مامانت بپرس.

-اونم بدتر از باباس.

-عمو شاهرخ خیلی دنبالشه، چطوریه که شما می بیندیش ما نمی تونیم؟

-رفت و آمدش مخفیانه اس.

شادان به پشت سرش تکیه داد.

-این مسخره بازیا چیه؟

سینا کمی از آب پرتقالش نوشید.

-نمی فهمم قضیه چیه؟

شادان لب گزید.

فردین متفکر بود.

ظاهرا چیزی فرارتر از ارث و میراث وجود داشت.

 

همچنین ببینید

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۸

  الوند با ماشینش که درون پارکینگ باشگاه بود از آنجا بیرون زد. کمی از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.