جمعه , آذر ۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان قلب بی فروغ / رمان قلب بی فروغ پارت ۱

رمان قلب بی فروغ پارت ۱

 

نه…نه….ولم کن …توروخدا…

با صورت خیس از عرق از خواب پریدم.اه باز این کابوس مسخره. گوشیم زنگ خورد.

_جانم تلما؟

_امشب میای خونمون؟

_نمیام.

_اذیت نکن.

_باشه ساعت ۸اونجام.

_بای.

تلفن رو پرت کردم سمت تخت.این کابوس لعنتی تنهام نمیذاره. من پروام ۲۴سالمه و تو یه خونه کوچیک و شیک زندگی میکنم. گوشیم دوباره زنگ خورد.به اسم اهورا نگاه کردم و زیرلب فحشی دادم و جواب دادم

_جان؟

_سلام امشب وقت داری بیام دنبالت؟

_برای چی؟؟

_مهمونی گرفتیم.

_نمیشه کار دارم.

_باشه پس.

_بای.

حاضر شدم تا برم چند تا لباس برای خودم بخرم…

جلوی پاساژ بزرگ و شیکی وایستادم.اروم اروم برای خودم قدم میزدم.چیزی توجهمو جلب نکرد.صدای خنده یه زن رو مخم بود.با دیدنش یخ کردم.دوست زن بابام بود.اگه منو میدید بدبخت میشدم.دویدم به سمت سرویس بهداشتی که دماغم محکم به یه جسم خورد و به عقب پرتاب شدم.

_خانوم مگه نمیبینی کوری؟

_میبینی که عجله داشتم.

_برو خدا شفات بده.

با گستاخی نگاهش کردم و اداشو در آوردم.

_شنیدما.

_به جهنم.

_چه دخترای بی شخصیتی پیدا میشن تو این دوروزمونه.

داخل سرویس بهداشتی شدم.پسره خنگ خدا لعنتت کنه دماغم قرمز شد ایش.

با غرغر بیرون اومدم و رفتم سمت مغازه ای که همیشه ازش خرید میکردم و یه لباس بامزه برداشتم و پولشو حساب کردم.

از پاساژ که بیرون اومدم پاهام بی حس شده بود. برای تاکسی دست تکون دادم و سوار شدم…

زنگ در خونه تلما رو زدم.

_کیه؟

_منم منم مادرتون.

_بیا بالا دیوونه.

درو باز کرد که پریدم بغلش.اونم بعد این که قشنگ منو چلوند گذاشت بیام تو.یه شربت برام درست کرد و جلوم گذاشت.

گفت:بخور خو چقد فس فس میکنی.

خندیدم و گفتم:دلم میخواد.

زنگ در به صدا در اومد.تلما درو باز کرد و دوتا پسر جوون اومدن بالا…

با صدای تلما بیدار شدم:پروا پاشو دیگه خرس تنبل.

بغض کرده گفتم:تلما من دیگه نمیام.اصلا حس خوبی ندارم.

پشت چشمی نازک کرد و چیزی نگفت.

دستمو به سمتش دراز کردم:بده دیگه!

گفت:چیو؟

اخم کردم:خنگ سهم خودمو بده برم.

گفت:نمیدم.

سر همین دعوامون شد و بعد این که فحش های بوووقی نثار هم کردیم با اعصابی خورد رفتم بیرون.

تا شب بی هدف توی خیابون پرسه می زدم…دو تا پسر به سمتم اومدن…

یکیشون آهسته گفت:سوار ماشین شو.

با تعجب نگاشون کردم.وا خدا شفا بده.

اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم.

دستی از پشت سر دور دهن و دماغم رو گرفت،کم کم سرم گیج رفت و دیگه چیزی نفهمیدم…

با منگی چشمامو باز کردم… یکیشون پوزخند زد:سلام خوشگله.خب من کامرانم و اینم دوستمه شاهین…

جفتشون لبخند زدن…

مثل این که مشروب خورده بودن و هی تلو تلو میخوردن…

کامران دستشو به سمت گوشم آورد و گوشواره های طلامو در آورد.

اشکم فرو ریخت و گفتم:توروخدا اونا رو پس بده یادگاری مادرمه…

شاهین خندید:خب اگه دل ما با التماس های تو به رحم میومد که الان بدبخت بیچاره بودیم!

برای گوشواره هام انقدر جیغ و داد کردم که آخرم کتکی ازشون خوردم.

کامران غرید:ما کاری به کارت نداریم به شرطی که آدم باشی…

آهسته گفتم:خب طلاهامو که برداشتین دیگه بزارین برم…

هر دو قهقهه زدن.

کامران گفت:نه دیگه.بری ما رو به پلیس لو بدی؟

شاهین گفت:پس اعضای بدنت به چه دردی میخوره؟قلبت،کلیه ات و خیلی چیزای دیگه.

جیغ زدم:توروخدا ولم کنید.من نمیخوام اینجوری بمیرم…

با صدای در از خواب پریدم…تلما به من زل زده بود که از ترس گوشه اتاق تو خودم مچاله شده بودم…

نمیدونم دیشب شاهین و کامران چی شدن…یهو رفتن و بر نگشتن…

صداش لرزید:پ..پر…پروا؟تو این جا چیکار میکنی؟

نعره زدم:بی معرفت فقط به خاطر بحث ساده این دوتا رو فرستادی سراغم؟میدونستی میخواستن منو بکشن و اعضای بدنمو بفروشن؟

بغضش ترکید:به…به جون خودم روحمم خبر نداره…

گفتم:پس چرا اینجایی چرا؟ داد کشید:کامران،شاهین بیاین اینجا.

رو به من گفت:این دو تا دزدن. چندسال پیش برای من کار میکردن.

وقتی اومدن تلما دستش رو بالا آورد و به هردوشون سیلی ای زد:عوضیای پست این دوستم بود این دوست من بود چه بلایی سرش آوردین؟ کامران گفت:به خدا نمیدونستیم دوستته.هیچکاری نکردیم فقط طلاهاشو برداشتیم.

تلما:زود باش پسشون بده.

شاهین:اما…!

کامران غرید:خفه شو شاهین برو بیار.

طلاهامو آورد و پرت کرد جلوم.

تلما غرید:آدم نمیشی.

با گریه طلاهامو برداشتم و خواستم بدم بیرون که کامران زانو زد:خواهش میکنم مارو ببخش.

پوزخندی زدم.اینم جز نمایششه جلو تلما.

دندون هامو روی هم فشار دادم و پسش زدم.نگاهش پر نفرت شد.از خونه بیرون اومدن و در رو با تمام توان به هم کوبیدم.

با گریه وارد خونه شدم و رو تخت نشستم و زار زدم به حال خودم.هاسکی خوشگلم کنارم اومد و نشست.آروم بغلش کردم و گریه کردم.

گوشیمو در اوردم و اهنگ مورد علاقه امو گذاشتم…

وقتی درو محکم بستی

تا خوده صبح گریه کردم خاطراتو دوره کردم

کاشکی میذاشتی برگردم

منو تنهایی و شب منو بی حالیو تب

با یه خودکار رو به شهر

بیدارم من کل شب

من که آدم بدی نبودم من که آدم بدی نبودم

من که آدم بدی نبودم هه هی, من که آدم بدی نبودم

من که آدم بدی نبودم

بی تو سر دردو جنو بی تو بارونو خزون

بیا برگرد سمته من یه باره دیگه بمون

بی تو دستام سرده سرده بی تو چشمام گریه کرده

بی تو قلبم پره درده بی تو رنگم زرده زرده

بی تو سر دردو جنو

بی تو بارونو خزون

بیا برگرد سمته من یه باره دیگه بمون

بی تو دستام سرده سرده

بی تو چشمام گریه کرده

بی تو قلبم پره درده

بی تو رنگم زرده زرده

یه جوری رفتو درم بست

که هنوز صدایه در توو سرم هست

اینو فهمیدم همون لحظه که هر کی سنگدل تره برندست

حتی ندارم نفس خستست

مغزم میخونه مثه قفس در بستست

تلخ شده واسه من هر لحظه نمیدونم

عشقی تو دلش اصن هست

اگه چشمام کبودن فقط واسه اینه که آدما حسودن

هر موقع که نبودم پشتم زدن منو توو دله تو کشتن فقط

تعریفاشون از صد تا فحش بدترن

فهمیدم که خودیا از همه دشمن ترن

منو پیچیدنو خودشون به سمتت اومدن

اونا که فکر میکردم از همه خوش قلب ترن

بیا فکر کن اولشیم

مثلا روز اوله

بیا برگرد ببین بی تو واقعا حاله من بده

میونه اون همه آدم من تو رو انتخاب کردم

هر جا رفتم بدونه تو یه کاری کردی برگردم

من که آدمه بدی نبودم , من که آدمه بدی نبودم

من که آدمه بدی نبودم , من که آدمه بدی نبودم

من که آدمه بدی نبودم

بی تو سر دردو جنو بی تو بارونو خزون

بیا برگرد سمته من یه باره دیگه بمون

بی تو دستام سرده سرده بی تو چشمام گریه کرده

بی تو قلبم پره درده بی تو رنگم زرده زرده

بی تو سر دردو جنو

بی تو بارونو خزون

بیا برگرد سمته من یه باره دیگه بمون

بی تو دستام سرده سرده

بی تو چشمام گریه کرده

بی تو قلبم پره درده

بی تو رنگم زرده زرده

چشمام میسوخت.خودمو تو آینه نگاه کردم.

چشمای مشکی بینی معمولی لب های گوشتی موهای بلوند.

فکر کن یه روز من ازدواج کنم شوهرمم خوشگل و پولدار باشه..به افکار چرت و پرت خودم میون این موقعیت خندیدم.اروم سر هاسکی کوچولوم رو نوازش کردم…،

یه هفته ای بود که بیکار گوشه خونه نشسته بودم.با خودم فکر کردم کم کم پولام داره تموم میشه.لباس پوشیدمو زدم بیرون.هی با خودم گفتم چیکار کنم؟برم دنبال کار؟یا به همون کثافت کاريم ادامه بدم؟ یه پورشه مشکی جلو پام ترمز کرد:بیاین سوار ماشین شید لطفا

به آسمون نگاه کردم.چاره دیگه ای نداشتم.سوار شدم.

راننده گفت:این وقت شب خوب نیست یه دختر بیرون باشه

بی توجه به حرفش زمزمه کردم: ميدونم

زد رو ترمز و برگشت طرفم.همون پسری بود که تو پاساژ بهش برخورد کردم.اخمام رفت توهم.اون هم اخم کرد.گفت:من قصدم فقط کمکه. پوزخند زدم. دیدم داره همینطوری برای خودش میره.گفتم کجا میری؟ گفت صبر کن میفهمی. زیر لبی گفتم:آره مشخصه قصدت کمکه.پنگوئنا هم پرواز میکنن.

_من گوشام تیزه.

_به من چه.

بهم چشم غره رفت که منم محل نذاشتم. بعد نیم ساعت گفت پیاده شو. نگاهی به اطراف کردم.وا ديوانه این که پارکه.منو اورده پارک؟ با لحن مسخره ای گفتم:عموجون میخوای تابت بدم؟یا سرسره سوار میشی؟

عصبي گفت:بشین. نشستم. بعد پنج دقیقه گفت چرا؟

_چی چرا؟

_چرا رو آوردی به این کار مسخره.

_تو مفتشی؟

_عصبی نشو.جواب بده

_پول.به خاطر پول

_من بهت پول میدم تو اینکارو نکن

_هه حتما مفتی؟

نگاهی به ساعتش کرد و گفت:نه.فردا بهت میگم.

شمارشو بهم داد و شماره ي من رو هم ازم گرفت.

منو رسوند دم خونه و گفت:فردا میفهمی برای چی دارم این کارو میکنم. لبخند مسخره ای زدم_حتما آدم نیکوکاری هستی دیگه. لبخند کوتاهی زد.از ماشین پیاده شدم که با سرعت گاز داد و رفت.

با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.چشمام از زور خواب باز نمیشد.بالاخره ساعتو پیدا کردم و پرتش کردمی تو دیوار که خاموش شه.صدای آخ گفتن کسی اومد.چشامو باز کردم👀 با بهت گفتم :تلما اینجا چه غلطی میکنی؟و داد زدم:گمشو بیرون.

_آروم باش پروا خودتو کنترل کن من میخواستم معذرت خواهی کنم.

_باشه بخشیدمت برو بیرون.

بغض کرد_پروا من دلم برات تنگ شده.ولی با دادی که دوباره زدم زیر لب گفت وحشی.

گفتم_ببین تلما خانوم ما یه سری اشتباه کردیم میدونی تو جامعه ماها چقدر بی ارزشیم؟و این بدترین چیزیه که مردم میبینن در موردمون.ما اشتباه کردیم.تمومش کن

_پروا چطور دلت میاد اینو بگی?

_خفه شو فقط همین.این فکرو بذار کنار.ما از این به بعد دوتا دوست معمولی هستیم بدون هیچ کار خطایی.

در رو باز کردم و ادامه دادم:اگه هم نمیتونی از این در برو بیرون برای همیشه.

به چشمام زل زد.منم نگامو ازش نگرفتم. زمزمه کرد:نمیتونم.من تجربه کردم.نمیتونم.

_پس برو بیرون.

سرشو پایین انداخت و رفت بیرون.پوفی کردم و روی تخت افتادم. یهو یاد اون پسر دیشبیه افتادم.اه اسمشم نپرسیدم.به گوشیم نگاه کردم که هیین بلندی کشیدم.وای پسره بدبخت ۲۰بار زنگ زده. بهش زنگ زدم….

جواب داد:خانوم محترم چرا هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی؟

_ببخشید‍ گوشیم سایلنت بود.

_خب حاضرشو میام دنبالت

_بلههه؟؟برای چی؟؟

_بریم کافی شاپ تا بهتون بگم دیگه.

_اوکی.بای👋

با خودم گفتم حالا چی بپوشم؟

در کمدمو باز کردم.میخواستم کرم بریزم.مانتوی کوتاه وجذبمو برداشتم و پوشیدم‌.آرایشمم با رژ قرمز براق تکمیل کردم.خندیدم.زنگ زد:بیا پایین.

کیفمو انداختم رو شونم و داخل آسانسور شدم

تو ماشین نشستم و سلام کردم.زیرلبی جواب داد و به سمت کافی شاپی که خودمم همیشه میرفتم روند.

داخل کافی شاپ رفتیم و نشستیم.گفت:چی میل داری؟

نگاهی به منو کردم و گفتم:موهیتو.

خندید:چه باکلاس!

_بعله همینه دیگه

_حالا یه چیز میپرسم خدایی مسخرم نکن

_بپرس

_موهیتو چیه؟؟

_مخلوط نعنا و خیار و لیمو و یخ

ابروهاش بالا رفت.

یه پسر جوون اومد سفارشا روبگیره

گفت:لطفا دوتا…..؟

رو کرد به من و اروم گفت اسمش چی بود؟

ریز ریز خندیدم:موهیتو

پسره سفارشا رو گرفت و رفت.

گفت:خب اسم من مسیحا هست ۲۸سالمه.تو چی؟

_منم پروا هستم ۲۴سالمه.

خوشبختم.

منم در جوابش گفتم :همچنین.

مسیحا گفت:خب میتونم باهات راحت باشم و بدون پسوند یا پیشوند صدات کنم؟

_بله

_پس تو هم راحت باش.

سرمو تکون دادم.سفارشا رو آوردن که گفت:نوشیدنیمونو بخوریم وسطاش بهتون میگم کارتون چیه…

به ارومی نی رو به سمت لبام بردم.خنکی نوشیدنی حالمو خوب کرد.مسیحا هم بهم زل زد:پروا میدونی کارت تو شرکت و این چیزا نیست. ابروهام بالا رفت:خب پس چیه؟

_تو باید تو خونه من کار کنی.یه جور پرستار.البته این فقط تو تنهاییمونه.مادر و پدرم تا سه ماه دیگه برمیگردن ایران و میخوان که زنمو ببینن.تو باید نقش زن من رو داشته باشی ولی تو تنهاییمون پرستارمی.

با کمی تامل گفتم_خب حقوقم چقدره؟

_ماهی ۲ تومن.

_کار خاصی که نباید انجام بدم؟؟این مبلغ خیلی بالا

_نه برای من مهم نیست

_فکر نکن من هم بدبخت و بیچاره ام من هم پولدارم ولی نمیتونم اون راهی که ازش پول در میاوردمو ادامه بدم

شونه بالا انداخت:مگه من چیزی گفتم؟؟

_گفتم که بدونی.

_یه خدمتکار دیگه هم تو خونه هست.اسمش سانازه و ۲۳سالشه.اما اون خ دمتکاره ولی تو پرستار.

نوشیدنیمون تموم شد که گفت:میخوای بری خونه؟میخوای یه دور باهم بزنیم؟

تو خو‌نه که کاری نداشتم.گفتم:باشه بریم.

پول رو حساب کرد و باهم از در کافی شاپ بیرون رفتیم…

سوار لامبورگینی مشکی اش شدم.نه بابا این یارو از منم پولدارتره. ازش پرسیدم:شغلت چیه؟؟

دنده رو عوض کرد وگفت:واردات ماشین های لوکس

مخم سوت کشید.به قیافه من که شبیه منگلا شده بودم خندید.

توجهم به آهنگ جلب شد.اخمام توهم رفت از صدای خواننده:میشه آهنگو عوض کنی؟؟

دستشو دراز کرد و اهنگو عوض کرد.

صدای اهنگو زیاد کرد که منم رفتم تو فاز

دلواپسم جز تو به چشمم نمیاد اصن

هرکسی رو که میبینم باز یاد تو میوفتم

همه کسم من دوست دارم به خدا قسم

هرکسی رو که میبینم و یاد تو میوفتم

هرکی اومد جاتو بگیره من گفتم نه

وقتی تو اینجایی وقتی با تو جفتم من

دنیا مال ما دوتاست وقتی تو اینجایی

اینا واقعیه رویا نیست

اون خنده نازت وابستم کرد انگاری

از نگات معلومه چه حسی به من داری

دیگه مثل ما دوتا هیچ جای دنیا نه

اینا واقعیه رویا نیست

روانی بهت مریضم ، بی هوا از رو غریضم

اگه تو از من دوری شی

یه تنه شهرو بهم میریزم

اسممو داد بزن ، بگو هنوز با منی

حتی اگه ازم دور شی ازم دل نمیکنی

بگو خوابم یا بیدارم که اینقدر وابستگی دارم

تو با من زندگی کردی که امروز تنهات نمیذارم

ببین دنیامون آرومه دیوونه شهرم که بارونه

همه چی آمادست قلبامون عاشق هم بمونه

هرکی اومد جاتو بگیره من گفتم نه

وقتی تو اینجایی وقتی با تو جفتم

دنیا مال ما دوتاست وقتی تو اینجایی

اینا واقعیه رویا نیست

روانی بهت مریضم ، بی هوا از رو غریضم

اگه تو از من دوری شی

یه تنه شهرو بهم میریزم

اسممو داد بزن ، بگو هنوز با منی

حتی اگه ازم دور شی ازم دل نمیکنی

با اهنگ سرمو تکون می دادم.خیلی اهنگ قشنگی بود.لبخند محوی رو لب مسیحا نشسته بود…

جلوی یه بستنی فروشی نگه داشت:چی میخوری؟

_بستنی نسکافه ای.

سرشو تکون داد و رفت.

داشتم مردم رو نگاه میکردم که نگاهم به یه فرد آشنا افتاد…

((بابام))!

تمام نفرت دنیا به دلم ریخت.با کینه نگاهش کردم که اونم نگاهش رو من قفل شد.چشماش از تعجب گشاد شد.همون لحظه مسیحا اومد و نشست که بهش گفتم:گاز بده سریع از اینجا دور شو خواهش میکنم.

نگام کرد که داد زدم زود باش.با عجله بستنیارو داد بهم و پاشو روی گاز فشرد.

از آینه بابامو دیدم که پشت ماشین میدوید.

زار زدم.ضجه زدم و مسیحا هیچی نگفت.زد روی ترمز و از ماشین پیاده شد.نگاهی به بستنیای اب شده انداختم.شیشه رو پایین دادم و بستنیا رو ریختم دور.اومد و دوباره پشت فرمون نشست.آخی پسر مهربون برام اب معدنی گرفته.تشکر کردن.گفت:از فردا میتونی بیای؟

_اره

_خودم میام دنبالت.

_باشه

جلوی در نگه داشت.به ارومی پیاده شدم.در خونه رو باز کردم.دلم خواب میخواست.کمی آرامش…

بابایی این چیه دستته؟

خندید:پایپه بچه.

_بابا چیکار میکنی باهاش؟چرا بعدش یه جوری میشی؟چرا مامانم دعوا میکنه که برم تو اتاق؟

_من معتادم بچه معتاد.دست از سرم بردار

_باباجونم قول میدم دیگه اذیتت نکنم به حرفات گوش بدم.

نیشخندی زد:به حرفم گوش کن برو بخواب.

_چشم.

با ورجه وورجه رفتم تو اتاقم پریدم رو تخت نفهمیدم چه جورخوابم برد.بیدار که شدم دیدم بابام زل زده به چشام. خیلی خجالت کشیدم.جلوی دهنم رو گرفت.جیغ زدم.ترسیدم.نفسم رفت .جیغ بلندی کشیدم که بابام زد تو صورتم.خونی که از دماغم جاری شد ریخت روی تخت.چشمام سیاهی رفت. . براش یه بار کافی نبود. که با تمام قوا داد زدم:نه…نه…ولم کن دستای کثیفتو بهم نزن…توروخدا…

خیس عرق از خواب پریدم.بازم کابوس بچگیم ولم نمیکرد…هرشب میدیدم این خواب لعنتیو.دیوونه شدم دیگه.باید برم پیش یه روانشناس.

گوشیم زنگ خورد. مهسا بود یکی از دوستای تلما. جواب دادم:جانم؟

_پروا جون امشب میای خونه ما؟تلما هم میاد.

_نه.من دیگه این کارا رو بوسیدم گذاشتم کنار

_هه با خدا شدی پس

به اسمون نگاه کردم.اگه خدایی بود که به خاطرش از این کار دست کشیدم چرا اون موقع که بکارتم توسط بابام به تاراج رفت به دادم نرسید؟

_باشه .باشه میام

_میدونستم عشقم.ساعت ۷اینجا باش.

گوشیو قطع کردم و به بخت سیاهم لعنت فرستادم…

با قدم های لرزون زنگ در خونه مهسا رو زدم.انگار بار اولمه.جواب داد:بیا بالا خوشگلم.

داخل اسانسور شدم ودکمه۴رو زدم. در با صدای گوش خراشی باز شد.از آسانسور بیرون اومدم که دیدم مهسا و تلما جلوی در وایستادن.تلما با سری پایین افتاده و مهسا خندون.بهشون سلام کردم و دست دادم و طوری که مهسا متوجه نشه زیر گوش تلما گفتم:هنوزم دست از این کارات برنداشتی؟

پوزخند زد:تو هم که اینجایی.

پشت چشمی نازک کردم:حالا میفهمی میخوام چیکار کنم.

با تعجب نگام کرد.گفتم نمیخواین راهم بدین بیام تو؟

دستپاچه از جلوی در کنار رفتن.روی مبل لم دادم.مهسا گفت:چرا نشستی؟بریم دیگه.

_صبر کن.نرید تو اتاق.

_وا چرا عزیزم؟

_بذارین یه قلیون بکشیم بعد.

تلما با استرس انگشتاشو تو هم فرو کرد.

مهسا_خب تو برو ذغال بذار من و تلما هم الان میایم.

قبل این که بتونم حرفی بزنم رفتن تو اتاق.با اعصاب خورد رفتم ذغالا رو گذاشتم رو گاز.قصدم این نبود.پشت در اتاق رفتم که صداهایی شنیدم.نه،امشب با یه نقشه اومده بودم که وادارشون کنم دست از این کار کثیف بردارن.درو با شدت باز کردم.چشمامو بستم و داد کشیدم:بیاین بیرون .

مهسا با چشمای گشاد شده نگام میکرد ولی تلما سرش پایین بو د.بهش زل زدم که اشکاش ریخت رو گونه اش.مهسا با گیجی جفتمونو نگاه کرد:چی شده؟شما دوتا چه مرگتون شده؟…

تلما برای مهسا همه چیزو تعریف کرد.مهسا بغلم کرد:الهی بمیرم عزیز دلم. با دست پسش زدم:کاری که ما میکنیم بهتر از اون نیست

_ولی …

حرفش با داد من قطع شد:ولی چی؟….دیگه تموم شد.امشبم اومدم که شما رو از این کار منصرف کنم.

_لااقل آخرین شبمون امشب باشه.

تلما با امیدواری نگاهم کرد. سرمو تکون دادم و گفتم:نه.

مهسا اخماشو تو هم کشید:پس تورم به زور با خودمون میبریم تو اتاق.

به حالت مسخره خندیدم

گفتم:نه .فهمیدی مهسا ولی به زور میتونیم کاری بکنیم که

داد زدم:دهنتو ببند دختره کثیف.

_خیلی پستی.بس کن مهسا.خودتو بی ارزش تر از این نکن.

دیوونه وار خندید.به تلما گفت:برو زیر گازو خاموش کن.تلما رفت و دوباره برگشت.کنار هم نشستیم.بدون حرف.سرمو بالا گرفتم که دیدم اون دوتا به هم نگاه میکنن و یه لبخند رو لبشونه. با اخم گفتم:چی تو سرتونه؟ مهسا سری تکون داد:خودت خواستی.

گیج گفتم:چی میگی تو؟ با اشاره مهسا تلما دستمو پاهامو محکم گرفت و مهسا به دهنم چسب زد. با این که هم اندازه بودیم زور اونا از من بیشتر بود.مهسا دستامو و تلما پاهامو گرفت و منو به سمت تخت بردن…

نمیتونستم جیغ بکشم.دهنم بسته بود.با خودم گفتم:خودم کردم که لعنت بر خودم باد..شوکه شدم از کاراشون.سرمو تکون دادم که اشکام روون شد.مهسا با اخم گفت:چقد نازک نارنجی شدی. با ناباوری تلما رونگاه کردم که گفت:منو ببخش پروا…

تلما دستامو پاهامو با طناب بست.گره طنابو محکم کرد که از درد نالیدم.با شرمندگی نگام کرد.با نفرت نگاش کردم. مهسا چسبو از رو دهنم کند و گفت:هیس شو.

به سمتش تف انداختم و گفتم: حیوونا.

با پشت دست زد تو دهنم.

به دیوار زل زدم.مهسا کنارم دراز کشیده بود

تلما صبح رفته بود خونه خودش. مهسا زمزمه کرد:من نمیخواستم اذیتت کنم پروا.

با نفرت زل زدم تو چشماش:ازت متنفرم.خیلی کثافتی.از تلما انتظار نداشتم.

هق هق کردم:تو که میدونستی

بی حرف دستامو باز کرد که امون ندادم و زدم تو صورتش.انقد زدمش که خون از صورتش جاری شد.با بهت نگام کرد و نالید:وحشی.

یه لگد بهش زدم و گفتم:در برابر دیشب چیزی نبود.

تو راه خونه بودم که گوشیم زنگ خورد.وایییی مسیحا رو به کل فراموش کرده بودم…

با بی حوصلگی جواب دادم که دادش تنمو لرزوند:

پروا خانوم چقدر بدقولیاتو تحمل کنم؟من خیلی وقته جلوی در خونتونم بیا پایین.اه

گوشیو قطع کردم.به چه جراتی سر من داد میزنی بی تربیت

رسیدم جلوی خونه.اخماش تو هم گره خورده بود.نشستم تو ماشینش.

گفتم:علیک سلام.

_سلامی نشنیدم که جواب بدم.

دندونامو روهم فشردم.چقد پرروعه.

دیشب که نتونستم بخوابم لااقل تو ماشین گرم و نرم این بخوابم.

پروا؟نمیخوای بیدار شین خانوم پرستار؟

دستمو تکون دادم:بذار بخوابم

_پاشو ببینم خونه خاله نیست که پاشو

چشامو باز کردم که دیدم مث گاو خشمگین داره نگام میکنه…

گفتم:چیه خب موقعیتمو نفهمیدم!

پوفی کرد و از ماشین پیاده شد.

من هم از ماشین پیاده شدم و با دیدن اطرافم سوت بلندی کشیدم که مسیحا سرشو به طرفم چرخوند

آروم عذر خواهی کردم

خاک تو سرت پروا مگه ندید بدیدی؟

سرم پایین بود و داشتم غر میزدم سر خودم که با احساس خیس شدن پام به پایین نگاه کردم و دیدم که یه سگ داره پامو لیس میزنه بی وقفه جیغ کشیدم.

مسیحا داد زد:هی پسر بیا اینجا!

سگه به طرفش دوید.دستمو رو قلبم گذاشتم اه سگ بیشعور خدا لعنتت کنه.

مسیحا دستمو کشید و گفت:بیا تو تا خونه رو نشونت بدم

خونه بزرگی داشتن.شیک و ساده. مسیحا داد زد:ساناز؟ساناز؟بیا

یه دختر جذاب و ناز به سمتم اومد که با دیدنش کفم برید انقدر این ناز بود.

دستمو به گرمی فشرد:من ساناز هستم ۲۳سالمه.

_منم پروا هستم۲۴سالمه.

_خوشبختم.

_همچنین.

مسیحا سرفه ای کرد و گفت:ساناز؛خونه رو به پروا نشون بده…

ساناز منو دور خونه چرخوند.همه جای خونه رو نشونم داد.

باغ کوچولو و آشپزخونه و حموم و… و در آخر اتاق خودمو.

اتاق منم کوچولو و قشنگ بود حموم و دستشویی هم داشت. همه چیزش بنفش بود.یه جورایی جادویی.

از ساناز تشکر کردم.یهو یادم اومد که چمدونم رو بر نداشتم. از پله ها پایین رفتم که دیدم مسیحا نشسته و داره تی وی نگاه میکنه.

گفتم:مسیحا من چمدونمو نیاوردم…

_اشکال نداره هر لباسی که بخوای تو کمد هست اونا رو بپوش.

غریدم:من لباس دیگرانو نمیپوشم.

نگاه عاقل اندر سفیه ای بهم انداخت:اونا رو تازه خریدم.برای تو.

گیج نگاهش کردم که ادامه داد:برای سانازم خودم خریدم.

تشکر کردم.

گفت:بشین.

نشستم.

گفت:خب،تو که وظیفتو میدونی.پرستار منی.یعنی فقط تویی که میتونی پا بذاری تو اتاقم.خدمتکار قبلی رو به خاطر سبک بازی اخراج کردم.پس حواست به رفتارت باشه.

پشت چشم نازک کردم.

ادامه داد:حدود سه یا چهار ماه دیگه پدر و مادرم میان ایران.یه مدته بهم پیله کردن که وقتی اومدیم میخوایم زنتو ببینیم.منم نمیتونم فعلا ازدواج کنم.تو باید نقش زنمو بازی کنی و در حقیقت اون ۲میلیونی که هرماه میگیری بیشتر به خاطر اینه.

گفتم:چرا سانازو انتخاب نکردی؟

_چون ساناز مشکل عصبی داره.

_چه ربطی داره؟

_فوضولی موقوف…

با حرص نگاش کردم که شونه بالا انداخت.

از پله ها بالا رفتم و پامو کوبوندم به پله ها.

ساناز صدام کرد:پروااا نرو بالا بیا ناهار بخوریم.

ایندفعه که از بالا و پایین رفتن پله ها خسته شده بودم رو نرده نشستم و سر خوردم پایین که محکم به مسیحا خوردم.

دماغشو که قرمز شده بود با اخم مالوند.گفت:این دفعه دومه که به هم خوردیم.

با لبخند بدجنسم گفتم:این به اون در.

خواست دنبالم بدوعه که رفتم تو اشپزخونه.

به ساناز گفتم:این مثلا رییس ماست چرا جذبه،ابهت،اخمی چیزی نداره؟؟

_مهربونه.

زیرلب گفتم:آره جون عمش زشت بدریخت.

ساناز هییین بلندی کشید.

سرمو بالا آوردم که به دماغ مسیحا خورد!

اول ترسیدم بعد گفتم:اه این دماغ درازتو جمع کن دیگه.

فکر کردم الان منو به باد فحش میگیره ولی نشست و هرهر خندید.

زیرلب گفتم:درد بی درمون.

یهو اخماش رفت تو هم:من خندیدم تو پررو شدی؟

از این تغییر ناگهانیش تعجب کردم و خندیدم.

صداشو نازک کرد و ادامو در آورد:درد بی درمون.

رفت و منم نشستم خندیدم.صداشو خیلی باحال زنونه کرده بود.

ساناز شونه هاشو بالا انداخت و با تاسف سری تکون داد ولی خودشم خندش گرفت.

حتما تو دلش میگه دختره خله….

ناهارمو خوردم.ماشالا دست پخت سانازم خیلی خوبه خوش به حال شوهرش.رو مبلی که جلوی در ورودی بود نشستم.مسیحا هم رفته بود تو حیاط.شکممو مالوندم .ویه اروغ زدم

به اطرافم نگاه کردم خدا خدا میکردم کسی نشنیده باشه که نگاهم افتاد به مسیحا که پلاستیک به دست خشک شده بود جلوی در.

پلاستیک از دستش افتاد.سرم از خجالت رفت تو یقه ام.

زد زیر خنده و بعد دو دقیقه هرهر کردن درحالی که اشکاشو پاک میکرد بریده بریده گفت:وای…دختر…تو..تو چقدر…بی شخصیتی!

اخم کردم:عمته،مگه خودت آروغ نمیزنی؟؟

یهو صدای ناجوری(باد معده) از اشپزخونه اومد که منو مسیحا به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده.

ساناز با صورت سرخ شده دوان دوان از جلومون رد شد و رفت تو حیاط.

حدود یه هفته می شد که خونه مسیحا بودم.اخلاق خوبش این بود که اصلا ادای رییسا رو در نمیاورد و مثل دوست باهامون رفتار میکرد.یه روز منو ساناز نشسته بودیم وحرف میزدیم که در با شدت باز شد..

به مسیحای پریشون نگاه کردم.سابقه نداشت این وقت ظهر خونه باشه،به غیر از دوسه روز اولی که من اومدم.

مسیحا با دیدن من نشست.به ساناز گفتم یه اب قند بیاره.

دوباره خیره شدم به مسیحا:چی شده؟؟چرا انقد پریشونی؟؟

گفت:یادته بهت گفتم مادر پدرم تا سه یا چهار ماه دیگه میان ایران؟

سرمو به نشونه بله تکون دادم.

گفت:بهم گفتن کاراشون زودتر انجام شده تا دوماه دیگه میان.

_به خاطر یه ماه زانوی قند بغل گرفتی؟

مسیحا خندید:زانوی قند یا زانوی غم؟؟

_اه حالا هرچی.

سرشو پایین انداخت:تو آمادگی داری یانه؟

خندیدم.نمیدونست بازیگری تو خون منه.

_نه مشکلی نیست.

ساناز آب قندو اورد.گفتم:عه چه عجب اومدی!

گفت:آخه یه لحظه دلم درد گرفت نشستم یه کم.

مسیحا گفت:الان خوبی؟

_ممنون آقا.

_منو آقا صدا نکن.

من یهو پریدم وسط حرفشون:خب اقا نیستی؟خانمی؟

محکم زدم پشت دستم و آروم گفتم:نکنه…نکنه…؟؟

ساناز لب گزید.خندش گرفته بود…

مسیحا آروم بلند شد.ساناز هم سریع به اشپزخونه برگشت. آروم سرشو جلو آورد.نفسم حبس شد و چشمام گرد.چیکار میخواست بکنه؟ چشمامو بستم که یه چیز محکم به پیشونیم خورد.چشامو باز کردم دیدم مسیحا داره غش غش میخنده.منو باش فکر کردم میخواد چیکار کنه. نگو با سرش زده تو سر من.

غریدم:عوضی.

گفت:حرص نخور پوستت چروک میشه.

بعد بشکن زنان رفت تو اتاقش.

یه کم نشستم که دیدم بیکارم.یه سویشرت پوشیدم و رفتم تو حیاط.

آروم گل هارو نوازش میکردم.

صدای کوتاهی از پشت سرم اومد.

برگشتم که دیدم چارلی اومد کنارم.

چارلی همون هاسکی مسیحا بود که روز اول ازش ترسیدم

دیگه نمیترسیدم.

کنار چارلی نشستم.مهم نبود که سگ بود.مهم نبود که زمین کثیف بود.

سرشو نوازش کردم:چارلی من خیلی تنهام.زندگیم خیلی تکراری شده.دلم میخواد بارون بباره.راستی چارلی تو زن نداری؟پیر شدیا!

تو دلم گفتم:بیا پروا خل شدی رفت.

صدای مسیحا از پشت سرم اومد:چارلیو افسرده کردی بابا.هواهم ابریه احتمالا بارون بیاد.چارلی هم زنش مرده.

برگشتم.ولی هیچی بهش نگفتم.اونم کنارم نشست.

گفت:میخوای پاتوقمو نشونت بدم؟نشون ساناز هم دادم.

سرمو به معنی آره تکون دادم…

پاتوقشو نشونم داد.یه قسمت کوچولو بود از باغ بزرگش.

یه جای کوچیک بود که میشد آتیش درست کرد.

_قشنگه؟

_آره.خیلی.

_به سانازم گفتم بیاد ها ولی ناخوش احوال بود.

_باشه.

آتیش کوچولویی درست کرد.

زل زدم به شعله های رقصون اتیش.

گفت:بیا مشاعره کنیم.اول تو بخون.

_زندگیم تویی که خیلی وقته سوق دادم، حالا که ازادم،دردم اینه عاشق کسی نمیشم،حالا که خیلی وقته از سکه افتادم،نیستی یادم،باید تو زندگیت یه جور بهتری شم.

نگاهش کردم و گفتم:با ((م))بگو.

نگاهشو ازم برنداشت.زمزمه کرد:فعلا بیخیال مشاعره.میشه این آهنگو کامل بخونی؟

_ دورو بر تو یه عده اضافه کارن

که هر کدومشون یه روزی تنهات میزارن

شاید یه روز بیاد بی افتی یاد حرف من

میشد نزاری چشمام عین بارون ببارن

ولی حیف, حیف کارات ادامه دارن

خستم از این که از تو واسه من همش بگن

چجوری دل می بری وقتی من بی قرارتم

تو خیلی وقته نیستی و باز کنارتم

تو خیلی وقته نیستی و باز کنارتم

نرو

من نمی دونم با این همه خوبی چرا بدی

تو راجب جدا شدن حرف نمی زدی

تو راجب جدا شدن حرف نمی زدی

نرو

دقیقه هام شقیقه هام و سفید کردن

شقیقه هام همیشه باعث سر دردن

کاش بازم دقیقه های با تو برگردن

دقیقه هام شقیقه هام و سفید کردن

شقیقه هام همیشه باعث سر دردن

کاش بدونی بعد تو رابطه هام سردن

رابطه هام سردن

زندگیم تویی خیلی وقته سوق دادم

حالا که آزادم دردم اینه عاشق کسی نمیشم

حالا که خیلی وقته از سکه افتادم نیستی یادم

باید تو زندگیت یه جور بهتری شم

تو با کی دلخوشی که دیگه نیست دل تو پیش من

۲ دیدگاه

  1. حس خوبی بود بعد چندسال رمان خودمو اینجا دیدم. ممنون ازتون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan