جمعه , اسفند ۹ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام / رمان دیازپام پارت ۴۹

رمان دیازپام پارت ۴۹

آشو کنار در آرایشگاه نگهداشت. با هم وارد شدیم. بعد از چند ساعت، هاویر آماده از اتاق عروس بیرون اومد.

با دیدن هاویر و اونهمه زیبائی با شوق سمتش رفتم. تو اون لباس سفید مثل یه ملکه شده بود. چرخی زد.

-چطور شدم؟

-عین ملکه ها شدی … عاااالی …

-تو که هنوز آماده نشدی!

-آماده میشم. فیلمبردار پایین منتظره؛ برم آشو رو بگم بیاد.

-نه، اول شنلمو سرم کن بعد برو.

هاویر به همراه آشو رفتن آتلیه و قرار شد فرانک به همراه نامزدش، بیان دنبالم.

کار آرایشم تموم شد. لباس قرمز آتشین دکلته ای که به انتخاب هاویر خریده بودم رو پوشیدم و از در آرایشگاه بیرون اومدم.

دلم شور می زد. ماشین نریمان، نامزد فرانک، کنار پام ترمز زد.

سوار شدم و به سمت تالار حرکت کردیم. ماشین وارد باغ شد.

همراه فرانک به قسمت تعویض لباس رفتیم. فرانگیز رو اونجا دیدیم.

هر سه نگاهی بهم انداختیم و همزمان گفتیم “چه خوشگل شدی!”

زدیم زیر خنده و با هم از اتاق پرو بیرون اومدیم. مهمون ها هنوز نیومده بودن.

سمت زندائی و بقیه رفتم، هر چند خاله و زندائی (مامان ویهان) باهام سرسنگین بودن.

کم کم مهمون ها اومدن. عمه خانوم با دیدنم لبخندی زد.

عمه خانوم برای من یک زن مهربون و قدرتمند بود. گرم تو آغوش کشیدم. چقدر این زن دوست داشتنی بود!

از بغل عمه بیرون اومدم. با شنیدن صداش به عقب برگشتم.

نگاهش از پایین تا بالا اومد و روی چشمهام متوقف شد. از آخرین باری که دیده بودمش هیچ تغییری نکرده بود.

-باورم نمیشه خودتی اسپاکو!

سری تکون دادم.

-سلام.

قدمی جلو اومد. حالا کامل به فاصله ی یک کف دست رو به روی هم قرار داشتیم.

سرم و کمی بالا گرفتم تا صورتش رو بهتر ببینم.

-خوشحالم که برگشتی اما دیدنت بیشتر دلتنگم می کنه و پشیمون از اینکه اون صیغه نامه رو فسخ کردم!

نمیدونستم چی بگم. بیشتر از اینکه نمی تونستم کاری کنم ناراحت بودم.

خانومی با موهای بلوند و چشمهای رنگی اومد سمتمون و دستش و دور بازوی آریا حلقه کرد.

-اینجائی عزیزم؟

نگاهش به من افتاد.

-سلام. من لنام، همسر آریا و شما؟

لبخندی زدم و دستم و سمتش دراز کردم.

-خوشبختم، منم اسپاکو هستم.

-پس اسپاکو شما هستی؟

نگاهم بین لنا و آریا چرخید.

-چطور؟

-آخه آریا …

آریا نذاشت ادامه بده.

-عزیزم، فکر کنم دنیل تنها باشه.

لنا لبخندی زد.

-دوباره می بینمت.

-حتماً!

سمت دیگه ی باغ رفتن. مهمون ها کم کم اومدن و باغ شلوغ شد.

نگاهی تو جمعیت انداختم. ویهان کنار چند نفر ایستاده بود و صحبت می کرد.

هاویر به همراه آشو وارد شدن. صدای جیغ و کل بلند شد.

هاویر تو اون لباس سفید و چشمهایی که از خوشحالی برق می زد از همیشه زیباتر به نظر می رسید.

از ته دلم برای هر دوشون دعا کردم تا طعم خوشبختی رو کنار هم بچشن.

فرانک به همراه فرانگیز رفتن وسط. سمت جایگاه عروس و دوماد رفتم. هاویر با دیدنم لبخندی زد.

-چقدر خوشگل شدی!

-از عروس که خوشگل تر نشدم!

-نبایدم می شدی … ناسلامتی عروس باید بدرخشه.

چشمکی زدم.

-تو رو که بدون آرایش نمیشه تحمل کرد. خدا خیر همین بزک دوزک ها رو بده …

-من و تو که تنها میشیم اسپاکو!

-نچ، از این به بعد آشو مثل چسب بهت چسبیده.

با اومدن ویهان سمتمون ضربان قلبم بالا رفت. توی اون کت و شلوار نوک مدادی و پیراهن سفید خیلی جذاب شده بود. هاویر به پهلوم زد.

-قورتش دادی!

-چی؟

-نگاهتو بگیر.

تازه متوجه شدم که خیره ی ویهانم. نگاهمو ازش گرفتم.

با هاویر و آشو دست داد. عطرش از این فاصله هم مشامم رو پر کرد.

من چقدر دلتنگ این عطر بودم. بدون اینکه بهم توجه کنه با آشو شروع به صحبت کرد. دلم گرفت از اینهمه دیده نشدن.

ازشون فاصله گرفتم و روی صندلی های خالی دور میزی نشستم.

-اجازه هست؟

نگاهم به لنا افتاد.

-البته.

روی صندلی کناریم نشست.

-آریا همیشه ازت تعریف می کنه. خیلی مشتاق بودم تا از نزدیک ببینمت. میدونی، من عاشق آریام اما میدونم اون شما رو خیلی دوست داره حتی شاید بیشتر از خیلی! دروغ گفتم اگه بگم مهم نیست.

-برای یه زن عاشق خیلی مهمه که مردش جز اون به کس دیگه ای فکر نکنه اما من راضیم به همین بودن آریا.

بعد از اینکه آریا ترکم کرد افسرده شدم و خیلی زمان برد تا تونستم خوب بشم. روزی که اومد دنبالم انگار دوباره متولد شدم. هر چقدر هم اون منو دوست نداشته باشه اما من به اندازه ی هر دوتامون دوسش دارم.

مکثی کرد.

-نمیخوام دوباره از دستش بدم.

-قرار نیست از دستش بدی. اون با میل خودش اومده دنبال تو، پس مطمئن باش دوست داره. قلب تو انقدر پاک هست که آریا دوباره عاشقت بشه.

لبخندی زد. دعا کردم آریا واقعاً عاشقش بشه. میدونستم لنا گذشته ی خوبی نداشته و حقشه آینده ی خوبی داشته باشه. بلند شد.

-تو خیلی دوست داشتنی هستی … شاید من اولین نفری باشم که عشق شوهرش رو می بینه و هیچ حس بدی نسبت بهش نداره. شبت بخیر.

از کنارم رد شد. نگاهمو به هاویر و آشو دادم که وسط در حال رقص بودن.

صندلی کناریم دوباره پر شد و اون عطر آشنای لعنتی تا عمق وجودم رفت.

نگاهش کردم. نگاهم کرد. بعد از مدت ها به چشمهام نگاه کرد.

قلبم مثل قلب گنجشکی که اسیر صیاد شده باشه تو سینه ام می کوبید.

گونه هام داغ شدن. من چه مرگم شده بود؟ با صدای آرومش به خودم اومدم.

-متأسفانه تنها صندلی که به جایگاه عروس و داماد نزدیک بود همین صندلی بود! مجبور شدم اینجا بشینم.#پارت_۴۴۸

-برای یه زن عاشق خیلی مهمه که مردش جز اون به کس دیگه ای فکر نکنه اما من راضیم به همین بودن آریا.

بعد از اینکه آریا ترکم کرد افسرده شدم و خیلی زمان برد تا تونستم خوب بشم. روزی که اومد دنبالم انگار دوباره متولد شدم. هر چقدر هم اون منو دوست نداشته باشه اما من به اندازه ی هر دوتامون دوسش دارم.

مکثی کرد.

-نمیخوام دوباره از دستش بدم.

-قرار نیست از دستش بدی. اون با میل خودش اومده دنبال تو، پس مطمئن باش دوست داره. قلب تو انقدر پاک هست که آریا دوباره عاشقت بشه.

لبخندی زد. دعا کردم آریا واقعاً عاشقش بشه. میدونستم لنا گذشته ی خوبی نداشته و حقشه آینده ی خوبی داشته باشه. بلند شد.

-تو خیلی دوست داشتنی هستی … شاید من اولین نفری باشم که عشق شوهرش رو می بینه و هیچ حس بدی نسبت بهش نداره. شبت بخیر.

از کنارم رد شد. نگاهمو به هاویر و آشو دادم که وسط در حال رقص بودن.

صندلی کناریم دوباره پر شد و اون عطر آشنای لعنتی تا عمق وجودم رفت.

نگاهش کردم. نگاهم کرد. بعد از مدت ها به چشمهام نگاه کرد.

قلبم مثل قلب گنجشکی که اسیر صیاد شده باشه تو سینه ام می کوبید.

گونه هام داغ شدن. من چه مرگم شده بود؟ با صدای آرومش به خودم اومدم.

-متأسفانه تنها صندلی که به جایگاه عروس و داماد نزدیک بود همین صندلی بود! مجبور شدم اینجا بشینم.

سکوت کردم. مگه حرفی هم برای زدن بود؟ خودش گفت نه با میل خودش بلکه از روی اجبار اومده و روی صندلی کناری من نشسته.

از اول مجلس منتظر اومدن آرین بودم اما انگار اصلاًنبود و هیچ کس هم راجبش صحبتی نمی کرد.

نگاهم به دست چپ ویهان کشیده شد. جای حلقه توی دستش خالی بود.

بالاخره بعد از پاسی از شب هاویر و آشو سوار ماشین گل زده ای شدن.

سوار ماشین دائی شدم. عروس و داماد رو تا خونشون همراهی کردیم.

زندائی اشک می ریخت از اینکه تنها دخترش حالا صاحب خونه و زندگی جدید شده بود.

به خونه برگشتیم. با دیدن جای خالی هاویر بغض کردم. تنهاتر از همیشه شده بودم.

صبح فردای عروسی ویهان دوباره غیبش زد.

یک هفته از عروسی هاویر می گذشت و این مدت هاویر هر روز می اومد تا مثلاً ما احساس تنهائی نکنیم.

منتظر بودم تا دائی راجب گذشته حرف بزنه. مبهم بودن گذشته عذابم می داد. آخر شب هاویر به همراه آشو رفتن.

روی تخت نشسته بودم که چند ضربه به در خورد و دائی وارد اتاق شد.

-بیداری؟

-بله.

-پس یکم حرف بزنیم؟

-حتماً.

دائی اومد و کنارم روی تخت نشست.

-میدونم این مدت خیلی اذیت شدی و سختی کشیدی.

-من فقط میخوام راجب گذشته بیشتر بدونم.

-میدونستی مامانت یه سروان بود؟

-چی؟!! یعنی مامان من پلیس بود؟ آخه چطوری؟

-قصه اش خیلی طولانیه. من و مامانت هر دو دوست داشتیم پلیس بشیم.

-اما آقا بزرگ مخالف بود. می ترسید از اینکه ما رو از دست بده. اما هر طوری بود ما درسش رو خوندیم.

بخاطر فاصله ی سنی کمی که با هم داشتیم همه فکر می کردن ما دوقلو هستیم. همه جا با هم بودیم.

عموت عاشق مامانت بود و میدونستم مامانت هم بی میل نیست اما با باز شدن پای زن عموت تو زندگیمون، جدائی مادرت از عموت و ازدواج اجباری که با پدرت داشت همه چیز تغییر کرد.

تو همین کشمکش ما فهمیدیم که متأسفانه عموت و پدرت تو یه باند بزرگ که همه مدل قاچاقی انجام میدن، فعالیت دارن.

مادرت وقتی از این موضوع آگاه شد وانمود کرد که از شغلش استعفا داده و به همراه پدرت به اون روستا رفتن.

مامانت و زن عموت هم رشته بودن به همین دلیل من باهاش نامزد کردم اما متأسفانه اومدن و درس خوندن زن عموت فقط بخاطر نفوذ تو ارگان دولتی بود تا بتونه راحت تر کارش رو انجام بده که خوشبختانه نتونست.

من هیچ وقت دوست نداشتم تا تو بدون پدر بزرگ بشی اما پدرت به خاطر حرص و طمع دنیا رفت اونور آب تا بتونه کارهای اونور رو سر و سامون بده.

مادرت پاش وسط این ماجرا بود و باید مدارک لازم رو جمع می کرد. تمام جوانیش رو پای این کار گذاشت.

مدارک جمع کردن علیه باندی که خیلی قوی بود و هزاران سرشاخه داشت سخت بود.

همه فکر می کردن پدرت مرده اما اون زنده بود و تو قاچاق انسان و اسلحه و مواد دست داشت.

-چند سال پیش تونستیم پدرت رو در حین جابجائی مواد دستگیر کنیم اما اعتراف نکرد که همدست داره. متأسفانه ما از عموت غافل شدیم.

اون روز بعد از اومدن تو و ویهان، تو به همراه مادرت بیرون رفتین. ما فکرش و نمی کردیم که تو اون ماشین بمی کار گذاشته شده باشه. بمب های ساعتی کوچیک که به راحتی میشه تو چند ثانیه به بدنه ی ماشین چسبوند.

اونا فکر می کردن تو توی ماشینی و ما فکر می کردیم مادرت به همراه تو وارد اون بستنی فروشی شده. هیچ کس نمی دونست ویهان پلیس مخفیه؛ یه جوری ما هر سه پلیس مخفی بودیم!

فقط میخوام بدونی ویهان تو مرگ مامانت بی تقصیر بود. اون نمی دونست مامانت تو ماشینه و از اون روز تا به الان خودشو مقصر مرگش میدونه.

نمیدونم پدرت تو اون زندان بهت چی گفت اما بدون اگر امروز پدرت تقاص کارهاش رو پس داد، باعث مرگش نه من و مادرت و نه ویهان هستیم، بلکه خودش مقصر بود.

جوون هایی که هر روز داره به اعتیادشون اضافه میشه و دخترهایی که معلوم نیست اون ور آب چه بلائی سرشون میاد …

اگر اینا رو بهت گفتم خواستم بدونی تو مرگ پدرت و مادرت هیچ کدوم از ما دست نداشتیم اما اینو بدون که مادرت شهید شد.

مطمئن باش بعد از تموم شدن این عملیات چندین ساله یادبودی که در شأنش هست براش گرفته میشه.

-چرا همه ی اینا رو قبل از اون اتفاقا بهم نگفتین؟!

-ما نمی دونستیم پسر بزرگ اتابک اونور آ عامل اصلی این دسته است. فکر می کردیم با مرگ اتابک و دستگیری پدرت همه چی تموم شده اما متأسفانه وقتی فهمیدم تو رفتی زندان دیدن پدرت و به راحتی تو چنگ آرشاویر هستی، ترسیدیم اقدامی بکنیم و تو رو هم از دست بدیم. صبر کردیم تا موقعه اش برسه.

ما حتی نمی دونستیم تو اون ماشین بمب جاساز شده تا اینکه یکی از بچه های خودمون که تو باند آرشاویر بود اطلاع داد. تو اون وقت کم ما تنها تونستیم از ماشین بیایم بیرون اما دو تا از دوستامون شهید شدن.

ما می دونستیم آرشاویر دنبال ماشینه پس باید وانمود می کردیم که مردیم.

باورم نمی شد تمام این سالها دائی و مامان پلیس بودن بدون اینکه ما متوجه بشیم.

-الان تونستین کاری بکنین؟

دائی از روی تخت بلند شد.

-همه رو دستگیر کردیم. تنها کسی که معلوم نیست کجاست بردینه. بعد از اون شبی که نیروها به روستا حمله کردن و اتابک مرد، بردین غیبش زد. البته فکر نمی کنم کاری بتونه بکنه.

-یعنی گرشا و آرشاویر رو گرفتین؟

-خوشبختانه تمام باندشون رو بعد از چندین سال شکست، موفق شدیم و متلاشیشون کردیم.

-چه بلائی قراره سرشون بیاد؟

-هر دو اعدام میشن؛ پرونده شون خیلی سنگینه.

-چرا بابا حقیقت و بهم نگفت؟

-چون فکر می کرد با مرگ من و ویهان میتونه از زندان نجات پیدا کنه.

 

۴۵۲

همچنین ببینید

رمان دیازپام پارت ۴۴

یک هفته از شب مهمونی میگذره. یک هفته ای که برام مثل یکسال گذشت. فکر …

۷ دیدگاه

  1. ای باااااباااااا😰زمان پارت گذاشتن این سایت
    کلا افتضاحه😒👐همشم تقصیر نویسنده هاس😒
    یا بیخودی یه رمانو طولانی و بی معنی میکنید یا کلا يادتون ميره😓👐
    جناب آدمين میشه بگید چطور میشه تو این سایت
    رمان گذاشت????
    اگه میشد ثبت نام کرد و واسه نویسندگی توی این سایت اسم نوشت خیلی خوب میشد
    بعد ميتونستيد یه قانون بزارید که هرکس دیر پارت گذاشت رمانش حدف شه…😃

  2. سلام.رمان شروعش خوب بود ولی الان افت کرده فک نمیکنم دیگه کسی پیگیرادامه ش باشه بخصوص که زمان بین پارتها خیلی طولانی هستش اصل رمان این هستش یجا خونده بشه که جذاب باشه .بهتره دوستان رمانهای نویسنده معروف بخونیم بخصوص رمان های خارجی

  3. فوق العاده مسخره بود اوایل رمان عالی بود ولی الان خیلی تخیلی شده
    پلیس مخفی😁😁😁
    نویسنده باید بگم اولش عالی و قوی بود الان آب دوغ خیار هم جلو این رمان شما این شکلی شده😯😩
    بقول دوستمون خندیدیم جالب بود
    من ک دیگه ادامشو نمیخونم بای

  4. این پارت عالی بود نویسنده
    مردم از خنده🤣

    • دقیقا به چی اینقد خندیدی؟ کجاش خنده داشت آخه؟ 😮😮

      • برای اینکه زیادی داره کش میاد داستان از ژانر عاشقانه و درام تبدیل به پلیسی تخیلی شده،وضع پارت گذاری هم که افتضاحه واقعاااا 😒😒😏😏

        • من کہ کلا یادم رفت این داستان رو ھر پارت چند ھفتہ طعل میکسہ و چند خط نویسندہ جان اونقدر رمان کامل ھست با ۵ تومن رمان نویسندہ ھای واقعی رو میفروشن کہ بخونیم و خودمون رو علاف داستان ھای سرکاری و آبکی شما نکنیم ادمین عزیز شما ہم باید اگر رمانی رو منتشر میکنی پیگیر باشی و تذکر بدی کہ وقت مردم ارزش دارہ رمان خوندن قانون خودشو دارہ فاصلہ بیوفتہ سرد میشہ میرن سراغ یہ رمان دیگہ و فایدہ ندارہ دیگہ خوندنش

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan