جمعه , آذر ۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام / رمان دیازپام پارت ۴۴

رمان دیازپام پارت ۴۴

یک هفته از شب مهمونی میگذره. یک هفته ای که برام مثل یکسال گذشت.

فکر کردن به گذشته، به پدری که هیچ وقت نبود و مادرم همه ی زندگیم بود. کسی که نزدیکانم با بیرحمی تمام ازم گرفتن.

باید می رفتیم عراق. اون روزها و اتفاقات دوباره توی سرم مرور شدن.

دستی به قلبم چنگ زد. حالم از این حال بد خودم بهم میخورد. حالی که خودم هم نمی فهمیدمش.

جز درد این روزها چیزی همدمم نبود.

دسته ی چمدون کوچکمو توی دستم گرفتم. نمیدونستم راهی که دارم میرم برگشتی داره یا نه!

اصلاًداشتم راه درست رو میرفتم یا نه؟ به بن بست رسیده ام. بن بستی که لای دیوارهاش گیر کردم.

بعد از اینهمه مدت نگاهم به زن عمو افتاد. تنها تو سالن بود.

به اطرافم نگاهی انداختم و قدمی سمتش برداشتم. رو به روش ایستادم. روی ویلچر نشسته بود.

کمی از کمر خم شدم و نگاهمو به صورتش دوختم.

-نمیدونم حرفهام رو متوجه میشی یا نه اما پیش خودت دو دو تا چهار تا کن ببین ارزشش رو داشت؟ اینهمه سال با مردی زندگی کنی که هیچوقت نخواستت! دنیا ارزش داشت که اینطور رو ویلچر نشسته تقاص بدی؟ شاید تا امروز ازت کینه به دل داشتم اما از امروز ازت هیچی به دل ندارم. نمیشه از یه تیکه گوشت که کینه داشت!

کمر راست کردم. قدم اول رو برنداشته بودم که صدای گرشا باعث شد رو پاشنه ی پا به عقب برگردم.

از پله ها پایین اومد.

-می بینم که داری میری دختر عموی عزیزم!

-آره، از دیدن قیافه ی تکراری تو یکی راحت میشم.

پوزخندی زد. حس کردم تو پوزخند و نگاهش هزاران حرف ناگفته است.

-منم علاقه ای به دیدن مجدد تو ندارم البته هرچند امیدوارم که دیگه هرگز نمی بینمت، آرزوی دیدارم ندارم.

دسته ی چمدون رو گرفتم.

-آها، حواست باشه پازل زندگیت هنوز ناقصه … امیدوارم تا کامل نشده نمیری چون واقعاً برات افسوس می خورم.

-منظورت چیه؟

بی تفاوت شونه ای بالا داد.

-زندگی توئه و خودت باید اون پازل رو بچینی. حالام فکر کنم داره دیرت میشه.

میدونستم میخواست ذهن نا آرومم رو نا آروم تر کنه و نباید بهش این اجازه رو می دادم.

ماشین شاسی مشکی رنگی تو حیاط پارک بود. آرشام با دیدنم رو صندلی جلو نشست.

راننده چمدون رو توی صندوق عقب گذاشت. رو صندلی های پشت جا گرفتم.

دلم می خواست قبل رفتن شاید برای آخرین بار، سنگ قبر سرد مادرم رو لمس کنم.

چند بار به دیدن بابا رفته بودم اما هیچ حس تعلق خاطری بهش نداشتم. شاید بخاطر دوری زیادمون بود.

ماشین به دل اتوبان زد. شب از نیمه گذشته بود که به مرز عراق و ایران رسیدیم.

پلاک ماشین عوض شد. با دیدن پاس ها، مرز باز شد و وارد خاک عراق شدیم.

با وجود روشن بودن بخاری ماشین اما هوا هنوز سوز و سردی خودش رو داشت.

شب رو تو یکی از شهرهای کوچک عراق موندیم و خاطره ها دوباره سمتم هجوم آوردن.

از این حجم خاطره خسته شده بودم. خاطره هایی که هر کدوم می گفتن دست از این انتقام بردار اما نمی تونستم؛ حداقل ویهان رو نمی تونستم ببخشم.

هوا گرگ و میش بود که سمت لبنان حرکت کردیم. کشوری که قرار بود سرنوشتم اونجا عوض بشه.

بعد از طی مسافتی طولانی بالاخره وارد خاک سوریه شدیم. صدای تیراندازی به راحتی به گوش می رسید.

ناامنی توی شهر بیداد می کرد. وارد خونه ای نسبتاً بزرگ شدیم.

-یکی از اتاقها رو انتخاب کن. فردا روز بزرگیه برای هممون.

سری تکون دادم و خسته وارد اتاقی شدم. دلم شور فردا رو می زد، روزی که قرار بود برای من روز بزرگی باشه.

از فرط خستگی خیلی زود خوابم برد. با طلوع آفتاب بیدار شدم و دوش گرفتم.

سوییشرت شلوار مشکی پوشیدم. موهامو بالای سرم دم اسبی کردم و از اتاق بیرون اومدم.

آرشام داشت با گوشی صحبت می کرد.

-امروز همه چی تموم تموم میشه، نگران هیچ چیزی نباشین … نه، کسی شک نکرده …

خنده ای کرد.

-از اونم خیالتون راحت، مثل موم تو مشت خودمه!

چرخید و نگاهش بهم افتاد.

-من بعد تماس می گیرم.

گوشیش و گذاشت توی جیبش.

-تو از کی اینجائی؟

-تازه اومدم. کی بود؟

-آدم خاصی نبود … بیا، میخوام یه چیزی نشونت بدم.

سمت پنجره رفت.

-اون ماشین مشکی رو می بینی؟

-آره.

سوئیچی بالا آورد.

-بعد از نشستن ویهان توی اون ماشین کافیه این دکمه رو فشار بدی … ماشین همراه ویهان به هوا میره … پووووف …. و منفجر میشه.

سوئیچ و از دستش قاپیدم. مردی وارد سالن شد.

-آقا مهمون ها اومدن.

با اشاره ی آرشام سمت اتاق رفتم و در رو نیمه باز گذاشتم تا بتونم صداشون رو واضح بشنوم.

-خوش اومدین.

ویهان به همراه دائی و چند مرد وارد سالن شدن. صداشون واضح به گوش می رسید.

-خوب … شیرید یا روباه؟

از این فاصله نیم رخ ویهان رو به راحتی می تونستم ببینم. رو کرد به آرشام.

-همه چی اونطور که می خواستیم پیش رفت.

آرشام: عالیه! مطمئنم با شنیدن این خبر آقا خوشحال میشه.

ابروهام پرید بالا. آقا؟!! چطور تا حالا اسمش رو نشنیده بودم؟!

آرشام: ماشین تو حیاط آماده است، هر وقت بخواین می تونین حرکت کنین.

با شنیدن اسم ماشین ضربان قلبم بالا رفت. ترس و اضطراب با هم به سمت قلبم هجوم آوردن. به دیوار پشت سرم تکیه دادم.

ریموتو توی مشتم فشردم. تقریباً یکساعت بعد ویهان به همراه دائی و همون مردها از خونه خارج شدن.

بعد از اینکه مطمئن شدم بیرون رفتن سریع از اتاق خارج شدم.

پشت پنجره رفتم و پرده رو کمی کنار زدم. همه سوار ماشین شدن.

لحظه ای سر دائی بالا اومد و نگاهش به پنجره افتاد. سریع پرده رو انداختم.

ماشین از حیاط خارج شد. آرشام وارد خونه شد.

-رفتن که!

-نگران نباش، کسی رو سپردم تعقیبشون کنه.

-قابل اعتماده؟

-آره، سریع آماده شو تا دنبالشون بریم.

همراه آرشام از خونه خارج شدیم. مردی که در تعقیبشون بود لوکیشن فرستاد.

با استرس گوشه ی لبم رو با دندون می کندم. آرشام با سرعت رانندگی می کرد.

-نگران چی هستی؟ مطمئن باش همونطور که من به خواسته ام رسیدم تو هم به خواسته ات می رسی.

آروم زیر لب زمزمه کردم.

-امیدوارم!

ماشین از جاده ی اصلی خارج شد. با دیدن ماشین سیاه رنگ دستی زدم.

-اوناهاش!

-آروم باش.

-چطور می تونم آروم باشم؟

فاصله اش رو با ماشین کم کرد.

-چیکار می کنی؟

-هیچی، فاصله می گیرم تا کارت رو انجام بدی. الان بهترین موقع برای انفجار ماشینه.

لحظه ای دست و دلم با هم لرزید. نگاه همیشه مهربون ویهان جلوی چشمهام تداعی شد.

بغض گلوم رو چنگ زد. نباید تسلیم احساساتم می شدم.

ویهان کسی هست که به عمه ی خودش رحم نکرد. دستم به همراه ریموت بالا اومد.

دستمو روی دکمه ی قرمز رنگ گذاشتم. دودل بودم.

-بهت گفته بودم احساسات توی این کار جونتو می گیره.

دستم هنوز روی دکمه ی قرمز رنگ بود. دست آرشام روی دستم نشست و فشاری به انگشتم آورد.

همه چیز توی یک لحظه اتفاق افتاد. ماشین با صدای بدی به هوا رفت و به زمین نرسیده آتیش گرفت و قطعاتش هر کدوم یک سمت پرت شدن.

نگاه مات و اشک آلودم رو به ماشین و آدمهایی که داشتن جلوی چشمهام می سوختن دوختم.

دستمو روی دهنم گذاشتم. باورم نمی شد من دائی و ویهان رو کشته باشم؛ آدمهای پررنگ توی زندگیم رو!

در ماشین و باز کردم و پیاده شدم. ماشین سیاه جلوی چشمهام داشت می سوخت و آخرین فریاد سوختم مامان توی گوشم پر رنگ شد.

پس چرا بعد از همچین انتقامی هنوز قلبم آروم نگرفته بود؟ چرا هنوز آتیش توش بود؟!

 

 

همچنین ببینید

رمان دیازپام پارت ۳۸

جیرجیرک ها بود. نگاهم و به تاریکی شب دوختم. قطعاً اینجا خیلی راحت می تونستم …

۴ دیدگاه

  1. من نمیفهمم خب چنتا پارت بهد از این اومده شما دقیقا چرا نمیزارین؟؟؟؟ نوسینده جان اگه پارت میدی حد اقل به همه وب سایتها همزمان بده با تشکر

  2. ووااای خو چرا اینقدر طول میدین برای گذاشتن پارت

  3. محمد علی شرفی

    به خدا اَح کردین تو اعصاب وروانمون .یه ذره زود تر بذارید پارت هارا .تا پارت بعدی را بذارین باز هنه را ما فراموش کردیم .الان دوهفته شده پس کی میذارین پارت ۴۵ را .فقط امید وارم اون دختره خاک برسر ویهان را نکشته باشه وگرنه دیگه رمان را ادامه نمیدم

  4. باسلام خدمت شما….لطفا خواهشا اگه میتونین زود به زود پارت جدید بزارین….باتشکر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan