دوشنبه , شهریور ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام / رمان دیازپام پارت ۳۱

رمان دیازپام پارت ۳۱

کامل روی سرم خم شد.

با دو انگشت آروم روی گونه ام زد.

-میدونی، دلم برای این صورت زیبا میسوزه وقتی فکر می کنم قراره تا چند وقت دیگه به یه صورت زشت و کریه تبدیل بشه! خودت خواستی … اگه لج نمی کردی و اون اسناد و امضا می کردی، هیچکدوم از این اتفاق ها برات نمی افتاد.

لبهای خشکم و از هم باز کردم. -بچه خر می کنی؟

من چه اون اسناد و امضا بزنم چه نزنم، آخر از این عمارت زنده بیرون نمیام.

حالام برو بیرون میخوام تنها باشم.

از عمد پاش و روی زخمم گذاشت.

صدای آخ خفه ام بلند شد.

-آخ، پات اینجا بود؟ … ندیدم … میدونی، تا چند روز دیگه اگه پات و ضدعفونی نکنی کرم میزنه! قهقهه ای زد و از اتاق بیرون رفت.

پارچه ای که بسته بودم دوباره خونی شد.

پام تیر می کشید و درد تا مغز استخونم می رفت. خدمتکار کمی غذا برام آورد.

ضعف داشتم.

به ناچار کمی غذا خوردم.

هوا تاریک شده بود که بردین وارد اتاق شد.

خواست آمپولو بزنه توی دستم که مچش رو گرفتم.

-این چه داروئیه؟

-مسکن و پنی سیلین!

نمیخوای که پات کرم بزنه و بوی تعفنت همه جا رو برداره؟

-پس چرا بعد از تزریق گیج میشم و حالم یه جوری میشه؟

-طبیعیه! امشب زدم تا یه هفته نمی زنم.

تمام محتوای داخل سرنگ رو تزریق کرد.

بلافاصله حالم مثل دیشب شد، حتی بدتر! بردین بیرون رفت.

یه حال سرخوش بهم دست داد، یه سبک بالی فارغ از غم. کم کم چشمهام گرم خواب شدن.

دو روزی بود کسی سراغم نیومده بود بجز خدمتکار. احساس می کردم چیزی توی بدنم کمه و دنبال یه چیزی بودم که نمیدونستم چیه؟ دلم می خواست بردین از اون آمپول ها بزنه.

یک هفته به هر سختی بود تموم شد.

زخم پام هنوز خوب نشده بود و فقط خونریزیش بند اومده بود.

آخرین باری که حموم رفته بودم رو یادم نمیومد.

لباسهام به تنم چسبیده بودن.

دیوار رو گرفتم و بلند شدم.

پام و روی زمین کشیدم و سمت در اتاق راه افتادم.

دلم هوای آزاد می خواست.

چند ضربه به در زدم اما انگار همه مرده بودن.

سر خوردم و کنار در نشستم.

غروب از راه رسید، اینو از تاریک شدن اتاقک فهمیدم.

در با صدای قیژی باز شد.

سرم و کمی بالا آوردم که نگاهم به بردین افتاد.

از دیدنش خوشحال شدم.

-حالت چطوره؟

-بدنم یکم درد می کنه، انگار یه چیزی رو طلب می کنه اما نمیدونم چی؟

-شاید این آمپول حالت و خوب کنه؛ تقویتیه! بردین کنارم روی زمین نشست.

آمپول و زد و سریع از اتاق بیرون رفت.

نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که بدنم واکنش نشون داد. گرم شدم و ضربان قلبم بالا رفت.

سرم سنگین شد. خندیدم.

اتاق به نظرم زیبا اومد.

شروع کردم به صحبت کردن.

میون صحبتهام می خندیدم.

حالم دست خودم نبود.

یه سرخوشی عجیب داشتم.

کارم شده بود هر روز منتظر عصر بودن تا بردین بیاد و اون آمپولی که نمیدونستم چیه رو بهم تزریق کنه.

ذهنم اخطار می داد اما یه چیزی توی وجودم سمت اون آمپول کشیده می شد.

بیشتر از یک هفته ای می شد که بردین برای تزریق می اومد.

دستم و روی دستش گذاشتم و بیحال لب زدم: -راستشو بگو … این چه مدل مسکنیه که انقدر حالمو خوب می کنه؟

-داری میگی حالمو خوب می کنه پس نگران نباش، چیز بدی نیست!

با صدا خندیدم.

-آره راست میگی، چیز بدی نیست … خیلیم خوبه! بردین سنگین نگاهم کرد و از اتاق بیرون رفت.

نمیدونم زیاد تزریق کرده بود یا حال من زیادی خوب بود؟ ویهان گوشه ی اتاق ایستاده بود.

دستم و روی زمین گذاشتم و از جام بلند شدم.

تلوخوران سمت جائی که ویهان ایستاده بود قدم برداشتم

. -بالاخره اومدی؟

فکر کردم از دستم ناراحتی و دیگه نمیای! بیا اینجا … دست دراز کردم اما ویهان دیگه نبود.

با وحشت دور خودم چرخیدم اما هیچ کجا نبود.

پاهام لرزیدن و با زانو روی زمین افتادم.

دستهام و روی گوشهام گذاشتم.

اتاق دور سرم می چرخید.

اطرافم پر از آدمهایی شده بود که ازشون متنفر بودم

. پیرمرد جلوی همه ایستاده بود.

خان، گرشا اما از ویهان خبری نبود.

عرق روی پیشونیم نشست و قلبم بی امان به سینه ام می کوبید. دست و پام سرد شدن.

دیگه نمی تونستم از جام تکون بخورم.

قطره اشکی روی گونه ی سردم نشست و توی بی خبری فرو رفتم.

دو روزی می شد از بردین خبری نبود.

تمام تنم درد می کرد.

در اتاق باز شد.

خوشحال از اینکه بردینه سمت در رفتم.

با دیدن گرشا قدمی به عقب گذاشتم.

دستش و روی دماغش گذاشت.

-لعنتی، چقدر اینجا بوی بد میده!

یادم اومد آخرین باری که حالم بد شد نتونستم خودمو کنترل کنم و شلوارم و خیس کردم.

-چی میخوای؟

-هنوز که زبونت درازه! بازوهامو با درد فشردم.

متوجه شد.

-درد داری؟

-برو بیرون.

-میدونم درد داری.

-چه بلائی سرم آوردین؟

قدم به قدم بهم نزدیک شد.

-هیچی، یه کوچولو مورفین برات تزریق کردیم تا حالت و خوب کنه.

میدونی که مورفین چیه؟

چشمهام از ترس توی کاسه ی سرم چرخید.

با بهت و ناباوری سری تکون دادم.

-داری دروغم یگی مثل یه سگ کثیف.

دستش با ضرب روی گونه ام نشست.

اونقدر سنگین بود که تعادلم و از دست دادم و به عقب پرت شدم.

درد بدنم بیشتر شد.

-دختره ی آشغال، از این به بعد تو مثل یه سگ خونه زاد دنبالم برای ذره ای مورفین دم تکون میدی!

سرم سنگین شد.

امکان نداشت … اجازه نمیدادم این مرد غرورم و لجن مال کنه.

هنوز اونقدر بدبخت و درمونده نشده بودم که التماس آدمی مثل گرشا رو بکنم.

-هنوز اونقدر بدبخت نشدم که بخوام برای ذره ای مورفین التماس حیوون پستی مثل تو رو بکنم.

رو پاشنه ی پا به عقب برگشت.

-هنوز درد نکشیدن مواد و تجربه نکردی که داری برای من بلبل زبونی می کنی! بخاطر ذره ای از اون مواد حاضری خودتم بدی دختر عمو جان! در و بست و رفت.

شکستم؛ صدای شکسته شدنم اونقدر عمیق و پر سر و صدا بود که حس کردم گوشهام کر شدن.

هر دو دستمو روی گوشهام گذاشتم و از ته دل فریاد زدم. دیگه تحمل نداشتم … بدنم درد می کرد … استخونهام انگار داشتن از هم جدا می شدن.

مثل جنینی پاهام و تو شکم جمع کردم و از درد لبم و به دندون کشیدم اما بی فایده بود.

درد لعنتی هر لحظه بیشتر می شد. دلم اون مورفین لعنتی رو می خواست تا آروم بشم.

حداقل دیگه درد نکشم.

تا صبح پلک نزدم.

درد اجازه نمی داد بخوابم.

با روشن شدن هوا در اتاقک باز شد و نور افتاد وسط اتاق. دستم و برای لحظه ای روی چشمهام گذاشتم.

آروم آروم دستم و پایین آوردم. نیم بوت های بلند، شلوار اسلش سبز لجنی و بادگیر بلند تا روی زانو.

نگاهم همینطور بالا اومد تا چشمهاش.

پلک زدم؛ نه یکبار، چندین بار.

صورتش و مثل اون روزها پوشانده بود اما چشمهاش خودش بود؛ ویهان! قلبم از هیجان پر و خالی می شد. گوشه ی اتاق کز کرده بودم.

نگاهم کرد عمیق و محکم. بینمون فقط سکوت بود.

خواستم بلند شم که با دست اشاره کرد سر جام بمونم.

دو گام به عقب برداشت و از اتاق بیرون رفت مثل یه رویا مثل یه خواب! پلک زدم و قطره اشکی روی گونه ام چکید.

تا کی با خودم خیالبافی می کردم که ویهان برمیگرده؟ حتی اونم فراموشم کرده!

خدمتکار غذا رو هل داد توی اتاقک و در و محکم بست و رفت. تنم درد می کرد.

بدون اینکه به غذا دست بزنم گوشه ای کز کردم. نمیدونم چقدر گذشته بود که در اتاق با ضرب باز شد.

نگاهم بالا اومد. خان وارد اتاق شد و پشت سرش گرشا به همراه بردین اومدن.

خان: می بینم هنوز زنده ای! پاهامو توی شکمم جمع کردم.

خان: خوبه، حداقل زبونشو کوتاه کرده. درد داری؟

رومو برگردوندم.

اسناد و گرفت جلوی صورتم.

-اگر امضا بزنی از اونا بهت میدم تا حالت و خوب کنه. نگاهمو با نفرت پرت کردم تو صورتش.

-از درد بمیرم تو رو به آرزوت نمی رسونم. لگد محکمی به پهلوم زد.

-تا فردا خودت میای امضا می زنی!

از اتاق بیرون رفتن.

سرم و به دیوار سرد تکیه دادم.

صدای جیرجیرک ها از بیرون به گوش می رسید.

در اتاق باز شد.

سرم و بالا آوردم و تو تاریک روشن اتاق نگاهم بهزن خان افتاد.

چینی به دماغش داد.

-کاش اون مادرت زنده بود و این خفت رو می دید. پوزخندی زدم.

-تو یه عفریته ای.

با این حرفم مثل بمب منفجر شد و اومد سمتم.

موهای جرک و بهم چسبیده ام رو از پشت گرفت و کشید. -توام مثل اون مادر هرجائیت هستی!

-هرجائی تویی نه مادر من.

سرم و محکم کوبید به دیوار. -خفه شو …. زانیار از اول هم مال من بود … سهم من بود … مامانت فقط یه مهره ی سوخته بود که باید کنار می رفت!

-سایه ی نحس مادرت همیشه روی زندگیم بود.

بخاطر وجود اون، زانیار هیچوقت منو ندید.

دستهامو دو طرف سرم گذاشتم اما انگار جنون گرفته بود. سرم و با شدت زیاد به دیوار می کوبید.

اون روزی که شنیدم سوخته از ته دل خوشحال شدم.

فکر می کردم سایه ی نحسش از روی زندگیم کنار رفته اما اشتباه می کردم چون با وجود تو، سایه ی اون هنوز روی زندگیمه! خودم از زندگی هممون ساقطت می کنم.

این همه نفرت برای چی بود؟

فقط بخاطر عشق به یه مرد؟!

بردین وارد اتاق شد.

اومد سمتمون و بازوی مادرش رو گرفت.

-داری چیکار می کنی؟

-ولم کن بذار بکشمش تا همه راحت بشن.

-میخوای همین امشب بابا حکم مرگتو بده؟

اون هنوز اون اسناد رو امضا نکرده.

-فدای سرم؛ تا عمر داشتم از مادرش کشیدم، حالا از خودش!

کشون کشون از اتاق بیرون بردش.

از درد زیاد دست به سرم نمی تونستم بزنم.

بغض گلومو چنگ زد.

زانوهامو تو آغوش کشیدم و سرم و روی زانوهام گذاشتم. درد حقارت و بی کسی باعث شد گونه هام خیس از اشک بشه.

صدای باز شدن در اتاق به گوشم خورد.

دیگه تحمل درد حقارت و نداشتم. بدون اینکه سرم و بالا بیارم سکوت کردم.

صدای قدمهای محکمش که هر لحظه بهم نزدیک می شد به گوشم نشست. دستشو بند بازوم کرد.

گرمی دستش با دستهایی که این روزا ازشون کتک می خوردم فرق داشت. سرم و از روی زانوهام برداشتم. نگاهم به چشمهای آشناش افتاد.

ته دلم خالی شد.

با ناامیدی لب زدم: -دوباره رویائی، مگه نه؟

صداش از رویا بیرون آوردم.

-پاشو اسپاکو تا یکی نیومده.

با تموم دردی که داشتم لبخندی زدم.

از زیر بازوم رو گرفت و کمکم کرد بلند شم.

پام بخاطر عفونت و چرکی که کرده بود درد می کرد و باعث می شد لنگ بزنم.

از اتاقک بیرون اومدیم.

جز صدای جیرجیرک ها هیچ صدایی به گوش نمی رسید

.

قلبم از ترس و هیجان محکم به سینه ام می کوبید.

بازوی محکم و مردونه ی ویهان و سفت چسبیدم.

کمی جلوتر ماشینی پارک بود.

با صدای لرزونی لب زدم: -اگه بفهمن؟

-تا من نخوام، هیچ کس نمی تونه بهت نزدیک بشه!

دلم قرص شد.

انگار یه آرامش عجیب توی قلبم سراریز شد.

چقدر دلم برای این حساسیت های زیرپوستیش تنگ شده بود! در صندوق و باز کرد.

-از عمارت بیرون رفتیم میارمت جلو.

فعلاً اینجا رو تحمل کن.

سری تکون دادم. روی کف صندوق به پهلو زانوهامو توی آغوش کشیدم.

ویهان در صندوق و بست. چشمهام و بستم اما صدای ضربان قلبم چنان زیاد بود که توی گوشهام اکو می شد. ماشین روشن شد.

هر لحظه منتظر بودم بفهمن و در صندوق و باز کنن. دیگه تحمل درد و حقارت و نداشتم.

نمیدونم چقدر گذشته بود که ماشین ایستاد. در صندوق باز شد.

با دیدن ویهان تو تاریکی شب نفس آسوده ای کشیدم. -پیاده شو.

از صندوق بیرون اومدم.

ماشینی مشکی اونورتر جاده پارک بود.

ویهان دو تا بطری از جلوی ماشین آورد و روی ماشین خالی کرد.

از بویی که بلند شد فهمیدم بنزینه.

دور تا دور ماشین ریخت.

-برو کنار اون ماشین وایستا.

-تو چی؟ برگشت و نگاهم کرد.

-گفتم برو؛ یه بارم شده به حرفم گوش کن. نگاهش دلخور بود و کلامش اینو تأیید کرد.

بی هیچ حرفی سمت ماشین رفتم.

ویهان فندکی روشن کرد و پرت کرد سمت ماشین.

ماشین با صدای گروپی آتیش گرفت و شعله هاش تو دل شب زبونه کشید.

یه لحظه یاد آتیش سوزی مامان افتادم که چطور جلوی چشمهای خودم جون داد.

دستمو روی گوشهام گذاشتم و چشمهامو بستم.

با تکونهای تندی چشمهامو باز کردم که نگاهم به چهره ی نگران ویهان افتاد.

-حالت خوبه؟ با بغض سری تکون دادم.

در جلو رو باز کرد.

نگاهی به شعله های آتیش انداختم و سوار شدم. ویهان روی صندلی راننده جای گرفت.

با حرکت ماشین دلم کمی آروم شد اما درد بدنم دوباره شروع شد اونقدری که دلم می خواست از ویهان بخوام فقط کمی مورفین بده.

گاهگاهی سنگینی نگاهش و حس می کردم اما درد اجازه ی کنکاش بهم نمی داد.

ماشین سمت جنگل پر از درختی رفت.

هر چی بالاتر می رفتیم تعداد درخت ها بیشتر می شد. اونقدری که آسمون پیدا نبود.

هوا گرگ و میش بود.

کنار کلبه ی چوبی ای نگهداشت.

با تعجب از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم.

دور تا دور کلبه رو به حالت دایره از تعداد درخت ها کم کرده بودن.

ماشین و زیر درختی برد و روش و با برگ پوشوند.

اومد سمتم. -مدتی رو باید اینجا باشیم تا آب ها از آسیاب بیوفته.

کلبه به حالت مثلث بود و رنگ چوبش هم قهوه ای روشن. ویهان در کلبه رو باز کرد و کنار ایستاد.

-بیا تو. لنگ لنگان سمت در کلبه حرکت کردم و آروم وارد شدم.

ویهان پشت سرم وارد شد و در کلبه رو بست.

اونقدر درد داشتم که متوجه دکور کلبه نمی شدم اما پنجره ی کوچکی رو به درخت ها داشت.

حیرون وسط هال کوچیک کلبه ایستادم.

صدای شکستن چوبها توی شومینه سکوت کلبه رو می شکست.

ویهان اومد سمتم.

تاریخ از دستم دررفته بود.

یادم نمیومد آخرین چند شنبه بود که دیگه خوشبختی رو حس نکردم.

گردباد کدوم طوفان اومد و زندگیم و زیر و رو کرد.

حالا ویهان به اندازه ی یه کف دست باهام فاصله داشت. نه خواب بود نه رویا؛ خود خودش بود! مثل آخرین روزی که از اتاقم رفت.

مگه چند روز و چند ماه و چند سال میگذشت که ویهان هیچ تغییری نکرده بود؟

اما چرا من اینقدر احساس پوچی و پیری می کردم؟ مگه چند سالمه؟ تولدم چه ماهیه؟!

با کشیده شدن توی آغوش گرمش، قطره اشک تلخی روی گونه ام چکید.

چنان تو آغوشش فشردم که صدای استخوانهام رو شنیدم

. صدای بم و مردونه اش دلم رو لرزوند.

-بار آخرت باشه بدون خبر دادن به من قدمی، حتی قدمی ازم دور بشی!

دلم می خواست بگم تو فقط باش، من بدون اجازه ات آب نمیخورم … اما سکوت کردم و عطر تنشو با ولع بلعیدم

. بازوهامو گرفت و کمی از خودش فاصله داد. سرم پایین بود.

دستش زیر چونه ام نشست و سرم رو بالا آورد.

-به من نگاه کن اسپاکو.

نگاهم بالا اومد و توی گوی های رنگیش نشست.

با انگشت شصتش آروم گونه ام رو نوازش کرد.

-چه بلائی سرت آوردن؟

با درد دستی زیر بینیم کشیدم.

دیگه طاقت نداشتم.

بدنم اون لعنتی رو بیشتر از هر چیزی می خواست.

گامی به عقب گذاشتم.

دستش از روی گونه ام افتاد.

بازوهامو به آغوش کشیدم.

-میشه … مکث کردم.

نگاهم هنوز بند نگاهش بود.

-میشه بهم مورفین بدی؟

با کلافگی دستی به گردنش کشید.

-اول باید حموم بری.

-می … میرم. اول یه کم بهم بده، درد دارم.

خواهش می کنم.

حس کردم عصبیه.

هر دو دستشو به صورتش کشید.

-میرم حموم و گرم کنم، اینجا باید از کپسول گاز استفاده کنیم.

سریع مچ دستش و چسبیدم.

دستهای ویهان زیادی گرم بود یا روح در بدن سرد من نبود؟

-نمی تونم تحمل کنم … تو رو خدا … سری تکون داد.

-با من این کار و نکن اسپاکو … به حد کافی از اینی که هستم بیزارم، تو حالمو بدتر نکن دختر خوب! بغضم ترکید و با زانو روی زمین نشستم.

-من نمی خواستم ولی اون نامرد باهام این کار و کرد … گفت درد و آروم می کنه … من نمیدونستم مورفینه، من نمی خواستم ولی اونا امضای من و پای اون اسناد می خواستن. زانوهامو با درد به آغوش کشیدم.

-من درد دارم، خیلی درد دارم.

روی دو زانو کنارم نشست و سرم و به آغوش کشید. -اسپاکویی که من می شناختم ضعیف نبود … رنجور نبود …

-داری میگی اسپاکویی که می شناختی؛ اما من دیگه اون اسپاکو نیستم! این چند ماه به اندازه ی تمام زندگیت حقیر شدم … درد کشیدم … دیگه تحمل ندارم.

دستش و نوازش وار روی کمرم کشید.

-اون روزها تموم شدن.

با کمک هم این روزها رو هم پشت سر میذاری.

اولش فقط یکم درد داری اما قول میدم بعدش خوب میشی حتی بهتر از قبل! سرم و از روی سینه اش بالا آوردم.

صورتهامون رو به روی هم قرار داشت و هرم نفسهاش به صورتم می خورد.

آروم زمزمه کردم: -قول میدی باشی؟ صورتمو توی هر دو دستش گرفت.

-من که از اول بودم، تو نخواستی باشم! من که بهت قول دادم مراقبت باشم.

سرم و پایین انداختم.

-خیلی سخت گذشت … خییییلی ….. -دیگه نمیذارم بهت سخت بگذره فقط بدون اطلاع من کاری نکن!

حالام مثل یه دختر خوب برو حموم.

همه چی برات گذاشتم.

در چوبی رو باز کرد.

با باز شدن در، بوی عطر اسطخودوس پیچید توی سالن کوچیک کلبه

.

همچنین ببینید

رمان دیازپام پارت ۳۳

بعد از گذشت ساعتی، با اعلام مهماندار، هواپیما تو شهر الماتی به زمین نشست. از …

۳ دیدگاه

  1. یع هفتع گذشتع ولی تو انگاری خوابی واقعا متاسفم این حجم از بی اهمیتی و بیخیالی تاسف دارع

  2. ادمین دمت گرم اصن پارتع مورفین بود فق پارت بعدیو کی میزاری

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *