یکشنبه , مرداد ۲۷ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام / رمان دیازپام پارت ۲۶

رمان دیازپام پارت ۲۶

سمت در تراس رفتم. بوی سیگار از اون سمت تراس به مشامم خورد.

قدمی سمت دیوار بینمون برداشتم اما با یادآوری رفتار سرد ویهان به عقب برگشتم و وارد اتاقم شدم.

روی تخت دراز کشیدم و نگاهم و به پلاک اهدائی ویهان دوختم؛ پلاکی که همیشه همراهم بود.

آروم بال پروانه رو لمس کردم. به پهلو چرخیدم و چشمهام و بستم.

از لحظه ای که چشم باز کردم خاله بالای سرم بود. اولش ترسیدم.

-چیزی شده خاله؟

خاله سری تکون داد.

-نه.

-پس اول صبحی اینجا چیکار می کنید؟

-برو خاله اون ساختمون. خیلی کار داریم، اومدم بگم بیای اونور.

ابروهام پرید بالا.

-جان؟

-بدوووو ….

و بدون اینکه اجازه ی صحبت بهم بده از اتاق بیرون رفت. میدونستم هیچ راه فراری ندارم.

به ناچار لباسی پوشیدم و از ساختمون بیرون اومدم. ویهان داشت تو حیاط می دوید.

گرمکن مشکی تنش بود. دستهامو داخل سوییشرتم کردم و سرم و پایین انداختم.

خواستم برم سمت خونه ی خاله که جلوی راهم سد شد. سرم و بالا آوردم.

نفس نفس می زد. سؤالی نگاهش کردم. میون نفس زدنهاش گفت:

-برای چی برگشتی؟

حالم یه جوری شد. دستهام بی حرکت تو جیبم موندن. هی لب زدم تا چیزی بگم اما مغزم به آنی خالی شده بود.

فقط نگاهش کردم. دستش و به گردنش کشید. برای اولین بار مردی رو که تحت هر شرایطی همیشه خونسرد بود کلافه می دیدم.

-ارزشش رو داشت؟ آره؟

بالاخره لبهای خشکیدم از هم باز شدن.

-منظورت چیه؟

-چرا وقتی به من میرسی خودتو به نفهمیدن میزنی؟! ارزشش رو داشت تا برای یک سال توی اون خونه باشی؟ آره؟ یعنی هیچ راه دیگه ای برای کمک کردن نبود که بدترینش رو انتخاب کردی اسپاکو؟ بدترین!

دوباره نگو از چی حرف میزنی که خدا شاهده چنان میزنم تو دهنت که صحبت کردن یادت بره!

آخه لعنتی، به عنوان یه دوست، نباید بهم می گفتی؟

دیگه کتمان کردن بی فایده بود.

-همه چی تموم شد. کمی روی صورتم خم شد و چشمهاش و تنگ کرد.

-باورم نمیشه چنین کار احمقانه ای کردی!

انگشتهامو توی هم قفل کردم. -تازه اول بدبختیاته!

-خاله منتظرمه.

پوزخندی زد و از سر راهم کنار رفت. وارد خونه ی خاله شدم و تا غروب درگیر تمیزکاری شدیم.

تازه کارمون تموم شده بود و روی تخت کنار فرانک و فرانگیز دراز کشیده بودم که صدای داد فرانک بلند شد.

-خانوم خوش خیال، اصلاً به فکر لباست هستی؟

فرانگیز با نیش باز روی تخت نشست.

نگاه متعجبی بین من و فرانک رد و بدل شد.

فرانگیز بشکنی زد و از تخت پایین پرید.

در کمد لباسهاش رو باز کرد و یه کت دامن شیک به رنگ یاسی جلوش گرفت.

-نظرتون چیه؟ فرانک بلند شد و سمتش رفت.

-آی زرنگ، اینو کی خریدی من متوجه نشدم؟!

-مگه قراره هر چی بخره تو بفهمی؟ -پس چی؟ -اینو اینترنتی سفارش دادم.

فرانک: ببین تو رو خدا، فکر همه جا رو هم کرده بوده! سری تکون دادم.

فرانگیز رفت دوش بگیره. فرانک تو تراس در حال صحبت با گوشیش بود.

مسیجی برام اومد. “دلتنگی درد عجیبیه که جز با دیدنش با چیز دیگه ای درمان نمیشه” شماره ی آریا بالای صفحه خودنمائی می کرد. دلم گرفت.

من معنی دلتنگی رو خوب درک می کردم اما میدونستم نمی تونم برای آریا کاری کنم.

بدون هیچ جوابی صفحه ی گوشی رو بستم. فرانگیز از حموم بیرون اومد.

بلند شدم تا حموم برم که فرانک سریع اومد جلو.

-چته مثل وحشی ها می پری جلو؟

ابروئی بالا داد.

-چون اول من باید برم.

دست به کمر شدم.

-اون وقت کی گفته؟

-من!

به شوخی تخت سینه اش زدم.

-برو اونور ببینم.

-عه اسپاکو، دیرم میشه.

-مگه عروسی دیرت بشه؟

-برای چی انقد تو سر و کله ی هم می زنید؟ با هم برید!

نیش فرانک باز شد.

-این داره نقشه های شومی می کشه ها!

زد تو سرم.

-ازدواج کردی منحرف شدی؟

-منحرف بودم.

-پس تازه رو کردی؟

-نوچ، از تو یاد گرفتم.

حمله کرد سمتم. سریع پریدم تو حموم و در و بستم.

-به حسابت میرسم … بالاخره که میای بیرون!

-پس تو هم برو خونتون حمام کن چون من نمیام بیرون.

صدای غرغرهاش از پشت در حموم به گوش می رسید. بعد از یه دوش حسابی آروم در حموم رو باز کردم و بیرون اومدم.

فرانک رفته بود خونشون. همراه فرانگیز آماده شدیم. خاله استرس مهمون ها رو داشت اما فرانگیز ریلکس روی مبل لم داده بود. رفتم سمتش.

-فرانگیز؟

-هوم؟

-تو عروسی یا مامانت؟

کمی سرش و از روی دسته ی مبل بالا آورد تا صورتمو واضح ببینه.

-چطور؟

به خاله اشاره کردم.

-والا جای تو خاله استرس داره! یادمه قدیما دخترها استرس می گرفتن و مامانا آرومشون می کردن.

-نگرانی نداره.

-جااان؟؟!

-اوهوم.

-کلاً پرتی عزیزم.

در سالن باز شد و پیرمرد وارد سالن شد و پشت سرش دائی و زندائی همراه آشو و فرانک اومدن.

زندائی رفت سمت خاله. آشو با دیدن فرانگیز سوتی زد.

-خوشگل شدی جوجه!

-خوشگل بودم.

-اعتماد به نفس شما دخترا من و خفه کرده.

-حواست هست الان تنهائی؟

آشو نمایشی دستهاشو برد بالا.

-یادم رفته بود مسلح هستید!

صدای زنگ آیفون بلند شد و فرانگیز سریع از روی مبل بلند شد.

#پارت_۲۳۴

خاله با هول گفت:

-اومدن!

زندائی: آروم باش.

ویهان وارد سالن شد. شلوار نوک مدادی با تیشرت و کت تک تنش بود. نیم نگاهی بهم انداخت و گونه ی خاله رو بوسید.

خاله: فرانگیز، برو آشپزخونه.

-عه مامان، اون دوره تموم شده، ما …

-چشمم روشن … بدو!

فرانگیز با غرغر سمت آشپزخونه رفت. نیش من و فرانک باز شد که خاله رو کرد بهمون.

-شما دو تا چرا اونجا ایستادین؟

فرانک: چیکار کنیم عمه؟

آشو: بیاین وسط بندری برقصین.

خاله: الان وقت شوخی نیست! برید آشپزخونه کنار فرانگیز.

-عمه حکومت نظامی راه انداختیا!

زندائی لب به دندون گرفت.

-برو عزیزم، حق داره. یه دختر که بیشتر نداره.

خنده ام به لبخند تلخی تبدیل شد. منم تک دختر مامانم بودم و عزیز کرده اش؛

پس چرا مامان نموند تا نگرانم بشه … تا نذاره اشتباه کنم … چرا انقدر زود رفت؟

خواستم برم سمت آشپزخونه که نگاهم به ویهان افتاد. نگاهش بهم بود. وارد آشپزخونه شدیم.

فرانک و فرانگیز صحبت می کردن. دیگه شوق اولیه رو نداشتم. به این همه توجه خاله نسبت به فرانگیز حسودیم شد.

با صدای فرانک که با ذوق گفت “اومدن، اومدن” به خودم اومدم.

فرانک گردن کشید تا خانواده ی دوماد و ببینه. خونسرد روی صندلی آشپزخونه نشستم.

-از ما بدتر یه ایل دنبال خودشون آوردن. خدا به دادت برسه، چه مادرشوهری گیرت اومده!

-فرانک بیا بشین.

-هیسس … دوماد گل و داد دست خاله … فکر کنم منتظر فرانگیز بود بدبخت.

با نشستن مهمون ها فرانک اومد و کنارمون نشست. چند دقیقه نگذشته بود که صدای خاله اومد یعنی دخترها بیاین.

فرانگیز سینی به دست از آشپزخونه بیرون رفت.

“ببخشید دوستان تو اسم ها اشتباهی پیش اومده بود. فرانک دخترخاله ی اسپاکو هست. از اینجای داستان اسم ها اصلاح شدن.”

پشت سر فرانک راه افتادیم. خونه ی خاله طوری بود که سالن مهمان با دو پله از سالن اصلی جدا می شد.

سالن نیم دایره بود با چیدمان سلطنتی. سلامی کلی دادم و روی صندلی خالی کنار ویهان نشستم.

فرانک هم بعد از گرداندن سینی چائی کنار خاله نشست.

مادر داماد زنی تو سن و سال خاله بود با چهره ای زیبا. پدر داماد سرگرم صحبت با شوهر خاله بود.

پیرمرد و پیرزنی هم همراهشون بود که حدس زدم پدر بزرگ و مادر بزرگ مادری داماد باشن.

زن بی شباهت به دخترش نبود. دختری کم سن و سال که از ذوق زیادش مشخص بود که خواهر داماده و مردی که کنار داماد نشسته بود.

از غرور نگاهش خوشم نیومد. مادر داماد لبخندی زد و گفت:

-این دختر خانوم ها رو معرفی نمی کنید؟

خاله: فرانگیز، دختر برادرم و اینم اسپاکو، دختر خواهر خدابیامرزم.

زن سری تکون داد.

-خدا بیامرزه؛ اونوقت پدرشون کجاست؟

از فضولی زیاد زن خوشم نیومد. با آوردن اسم مامان به اندازه ی کافی حالم بد شده بود.

خاله: ایشون هم فوت کردن.

زن: آخی، حتماً زندگی سختی داره!

پا روی پا انداختم.

-فکر نمی کنید شما برای چیز دیگه ای تشریف آورده باشین؟

زن لحظه ای قرمز شد. آشو و فرانگیز گوشه ی لبشون کج شد و خاله آروم روی گونه اش دست کشید اما برام مهم نبود.

آقا داماد با هول گفت:

-مامان!

زن پشت چشمی نازک کرد و بالاخره پدر آقای داماد مجلس رو به دست گرفت.

فرانک بلند شد تا با هم برن صحبت کنن.

هر کی مشغول صحبت با کناریش بود.

داشت کم کم حوصله ام سر می رفت.

با بلند شدن صدای زنگ گوشیم مثل کسی که از قفس آزاد شده باشه سریع بلند شدم و با ببخشید کوتاهی، خوشحال، جمع رو ترک کردم.

دکمه ی سبز گوشی رو لمس کردم که صدای عصبی هاویر گوشم رو پر کرد.

-گور به گور شده، کجائی خبری ازت نیست؟

نگاهی به سالن انداختم و روی صندلی آشپزخونه نشستم. -علیک سلام دختر دائی عزیزم … من خوبم، شما خوبی؟

-اسپاکو انقدر من و حرص و جوش نده دختر … اصلاً تو داری تو اون خونه چیکار می کنی؟

-آدم تو خونه چیکار می کنه؟!

-مگه دستم بهت نرسه؛ من اینجا نشستم دارم حرص تو رو میخورم اونوقت تو اونجا اطراق کردی و عین خیالت نیست!

نفسم و بیرون دادم و با تن صدایی که اون شادابی اولیه رو نداشت گفتم: -میگی چیکار کنم؟ فعلاً پیری لج کرده!

-به اون چه ربطی داره زندگی تو؟ بعدش، با اون جناب آریا خان صحبت کن دوتائی برید این عقد مسخره رو فسخ کنید.

-فردا بهش زنگ می زنم.

-همین امشب زنگ بزن.

-امشب، شب خواستگاری فرانکه.

-یادت نره منو در جریان بذاری!

-باشه.

با هاویر خداحافظی کردم و بلند شدم تا به سالن برم که فرانگیز وارد آشپزخونه شد.

-دمت گرم اسپاکو، جواب این زنیکه ی پررو رو خوب دادی!

-فرانک هنوز صحبتهاش تموم نشده؟ شونه ای بالا داد. -نمی دونم.

با هم از آشپزخونه بیرون اومدیم. فرانک همراه نریمان وارد سالن شدن.

خواهر نریمان با صدای بلند گفت: -شیرینی بخوریم؟ فرانک نگاهی به بقیه انداخت و گفت: -قراره بیشتر فکر کنیم.

مهمون ها بعد از کمی صحبت رفتن و قرار شد جواب هر چی هست، خاله تلفنی بهشون اطلاع بده.

با رفتن مهمون ها فرانگیز نیشگونی از بازوی فرانک گرفت.

-ذلیل شده، تو مگه این پسره رو دوست نداری؟!

فرانک پشت چشمی نازک کرد.

-خب؟

-خب و درد … خب و کوفت … پس چرا داری ناز می کنی؟

-فرانگیز، عزیزم، مثل اینکه متوجه نیستی!

فرانگیز هر دو دستش و روی سینه قلاب کرد.

-چی رو متوجه نیستم؟

-اینکه قرار نیست مثل یه لقمه ی آماده برای نریمان باشم! بذار یه کم منتظر بمونه و جلز ولز کنه.

خنده ام گرفته بود. سری تکون دادم.

-باید یه دور بیام پیش تو دوره ببینم.

-نچ، از تو گذشته؛ فرانگیز باید بیاد.

از دخترها جدا شدم و سمت سالن راه افتادم. الان بهترین فرصت بود تا همه بدونن که دارم از آریا جدا میشم. نگاهی به همه انداختم.

-باید یه چیزی بهتون بگم.

-بگو خاله جان.

نگاهم و به پیرمرد دوختم.

-فکر می کنم همتون متوجه شده باشید چرا چند وقته اومدم و برنگشتم. خواستم بدونین طی همین چند روز آینده از آریا جدا میشم و …

هنوز حرفم کامل تموم نشده بود که خاله زد تو صورتش.

-وای خدا مرگم بده خاله، این چه حرفیه میزنی؟ آخه چرا می خوای جدا بشی؟ اصلاً ما به فامیل چی بگیم؟

از طرز تفکر خاله تعجب کردم. با تعجبی که هنوز تو صورتم مشهود بود رو کردم به خاله:

-نیازی نیست راجب هر کاری که می خوایم بکنیم به فامیل جواب پس بدیم! فکر می کنم تصمیم عجولانه ای گرفته بودم و الان میخوام جدا بشم.

زندائی: عزیزم، از خدات باشه آریا قبول کرده باهات ازدواج کنه. لگد به بخت خودت نزن.

-ببخشید زندائی، میشه بدونم آریا چه لطفی در حق من کرده؟ فکر نمی کنم آریا جز دارایی عمه چیز دیگه ای اضافه تر از من داشته باشه که حالا لطف کرده و با من ازدواج کرده! به هر حال، من فقط خواستم در جریان بذارمتون!

پیرمرد بلند شد.

#پارت_۲۳۸

-بهتره خودتو اذیت نکنی چون تو از آریا جدا نمیشی. دختر با لباس سفید میره خونه ی شوهرش و با کفن میره زیر خاک!

پوزخندی زدم. حرف زدن با آدمهایی که فقط ظاهر زندگیشون امروزی شده و تفکراتشون هنوز توی همون قرنی که به دنیا اومدن مونده، بی فایده است.

نگاهم و به تک تکشون دوختم. به ویهانی که عجیب سکوت کرده بود.

شاید توقع زیادی بود که الان دلم می خواست پشت منو بگیره و جلوی همه بایسته و بگه این حق منه که بخوام جدا شم.

احساس می کردم اصلاً این آدمهای خودخواه جلوی روم رو نمی شناختم. آدمهایی که مثلاًنزدیک ترین افراد زندگیم هستن. چه بی پناه بودم بینشون.

-فقط به عنوان افراد نزدیک زندگیم خواستم اطلاع داشته باشید.

چرخیدم برم اما روی پاشنه ی پا راه نرفته رو برگشتم.

-نگران آبروتون هم نباشید، بعد از جدائیم از اینجا میرم. از اول هم اومدنم به اینجا اشتباه بود. تو خونه ای که مادرم توش جا نداشت، اشتباه فکر می کردم میتونم جا یا حتی خانواده ای داشته باشم!

بغض به گلوم چنگ زد. سریع سمت در سالن راه افتادم. فرانک بازومو گرفت.

دل دل می کردم ولم کنه تا برم که این آدمهای خودخواه اشکهام رو نبینن.

-اسپاکو لطفاً این کار و نکن … حداقل بذار بعد از شب بله برونم چون اگر خانواده ی نریمان بفهمن تو خانواده ی ما طلاق هست نمیذارن این ازدواج صورت بگیره.

پوزخند تلخی زدم. چه احمقانه فکر کردم فرانک که هم جنس خودمه درکم می کنه اما اونم فقط به فکر خودش بود.

بدون اینکه جوابش رو بدم بازومو از دستش بیرون کشیدم و از سالن بیرون زدم.

هوای آزاد به صورتم خورد. یکجا هوای آزاد و تو ریه هام فرستادم.

قطره های اشک یکی پس از دیگری روی گونه هام غلت خوردن.

لبم رو به دندون گرفتم تا صدای هق هقم بلند نشه.

به سمت ته باغ راه افتادم.

این سمت باغ تاریک بود. زیر درخت بزرگ و کهنسال باغ نشستم و زانوهامو توی شکمم جمع کردم. سرم و روی زانوهام گذاشتم.

حالا معنی بی خانواده و بی کس بودن رو می فهمیدم. اینکه هیچ کس حتی خاله ات مادر خودت نمیشه.

با یادآوری اینکه نه پدری دارم تا پشتم باشه نه مادری که الان نوازشم کنه بدجور دلم گرفت.

با نشستن چیز گرمی روی شونه هام سرم و از روی زانوهام برداشتم و بالا آوردم. با فاصله ی کمی کنارم نشست.

دستی زیر چشمهام کشیدم. نگاهش و به تاریکی باغ دوخت.

-این قسمت باغ شب ها خیلی سردتر از بقیه قسمت هاست.

-برای چی اومدی؟

نگاهش و به چشمهام دوخت.

-برای چی گریه می کنی؟ پوزخندی زدم.

-برای خالی نبودن عریضه دارم گریه می کنم آخه شنیدم گریه چشمها رو خوشگل می کنه!

-اما چشمهای تو رو فقط خنده خوشگل می کنه.

چشم ازش گرفتم.

امشب متوجه شدم تنها بودن با اینکه بی پناه باشی خیلی فرق می کنه.

یکی هست همه چیز و همه کس داره اما احساس تنهایی می کنه اما یکیم هست هیچ کس و نداره و تازه متوجه میشه به علاوه، بی پناه هم هست!

من امشب فهمیدم بعد از مرگ مامان خیلی تنهام و همینطور بی کس! آدمهای اطراف من خیلی خودخواهن و فقط خودشون مهمن.

-اما همه ی آدمای اطرافت اینطور نیستن … کسائی هم هستن که نگرانتن.

پوزخند زدم.

-آره هستن اما نه توی این خونه و قاطی این آدمهای بی احساس! بلند شدم.

همزمان ویهان هم بلند شد. پتوی کوچک و نرم و سمتش گرفتم.

-ممنون بابت پتو. و از کنارش رد شدم.

صداش باعث شد سر جام بمونم.

-هنوز هم به عنوان یه دوست میتونی روی کمک من حساب کنی.

چرخیدم سمتش و کامل رو به روش قرار گرفتم. برای اینکه صورتش و واضح ببینم سرم و کمی بلند کردم و نگاهم و به چشمهاش دوختم.

-تو فقط میتونی یه کمک به من بکنی اونم اینه که قاتلین مامانمو پیدا کنی، همین!

-چرا انقدر دنبال قاتلین عمه هستی؟

-نباشم؟ مامانم جلوی چشمهام زنده زنده سوخت؛ می فهمی؟ سوخت! اما من چیکار کردم؟ ایستادم و زجر کشیدنش و دیدم اما کاری نتونستم بکنم. میخوام زجر کشیدن قاتلش و ببینم … دست و پا زدنش و … شب بخیر … آها، یه چیز دیگه؛ به اون آدمها بگو نگران نباشن، بعد از عقد فرانک از آریا جدا میشم.

سالن توی سکوت فرو رفته بود. وارد اتاقم شدم. چند روزی از شب خواستگاری فرانک میگذره.

طی این چند روز در حدی که فقط سر میز کنارشون بشینم می دیدمشون.

فرانک چند بار خواست باهام صحبت کنه اما اجازه ندادم. حوصله ام نمی کشید. حوصله ی آدمهای اطرافم رو نداشتم.

فرانک جواب مثبت داد و جشن نامزدی افتاد برای آخر هفته. می دیدم چطور هر روز برای خرید می رفتن.

خونه ی پیرمرد برام مثل قفس شده بود؛ قفسی که آرزو داشتم هر چی زودتر درش باز بشه و فرار کنم.

بالاخره آخر هفته رسید. حیاط و چراغونی کردن. فرانگیز همراه فرانک آرایشگاه رفت.

در کمدم رو باز کردم. هر چی بیشتر نگاه می کردم هیچی برای پوشیدن پیدا نمی کردم.

عصبی در کمد رو محکم بستم. چند ضربه به در اتاق خورد.

-بله؟

در به آرومی باز شد. سر برگردوندم. نگاهم به ویهان افتاد که تو چهارچوب در نمایان شد.

پاکتی توی دستش بود. به لبه ی میز دراور تکیه دادم.

-کاری داشتی؟

وارد اتاق شد.

-دیدم برای خرید نرفتی، با سلیقه ی خودم برات لباس گرفتم.

همچنین ببینید

رمان دیازپام پارت ۳۱

کامل روی سرم خم شد. با دو انگشت آروم روی گونه ام زد. -میدونی، دلم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.