دوشنبه , آذر ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام / رمان دیازپام پارت ۲۳

رمان دیازپام پارت ۲۳

اتاق بیرون اومدم. تمام لامپ های سالن خاموش بودن و فقط چند تا چراغ خواب روشن بود. فکر کردم نیستن. به وسط سالن نرسیده بودم که نگاهم به مبل سه نفره افتاد. النا روی پاهای آریا نشسته بود و هر دو دستش و دور گردن آریا حلقه کرده بود و لبهاشون روی هم بود. با دیدن این صحنه سریع نگاهم رو ازشون گرفتم و قدمهام رو سمت آشپزخونه تند کردم. لیوانی آب خوردم و از آشپزخونه بیرون اومدم. خواستم بدون نگاه کردن رد بشم اما نشد. سرم بالا اومد و پام به چیزی گیر کرد و با زانو محکم زمین خوردم. صدای جیغم توی سالن پیچید. از درد زیاد لبم و به دندون گرفتم. نگاهم به پاهای آریا افتاد. سرم کم کم بالا اومد و نگاهم تو نگاهش نشست. روی پنجه ی پا خم شد. -حالت خوبه؟ -پام. از زیر آرنجم گرفت و کمکم کرد تا به بدنه ی مبل تکیه بدم. با کشیده شدن پام آهی کشیدم. لباس خوابم کامل بالا رفته بود. با دستم سعی کردم پایین بکشمش. -الان وقت این کارها نیست! زانوم زخم برداشته بود و قوزک پام درد می کرد. دستش روی پام نشست و فشاری داد. دستم و روی دستش گذاشتم. -فکر کنم فقط یه ضرب دیدگیه، می برمت اتاقت. تا به خودم بیام یه دستش و زیر زانوهام انداخت و اون یکی رو دور گردنم و کشیدم تو آغوشش. عطر مردونه اش پیچید توی دماغم. النا با اخم نگاهمون می کرد. آروم روی تختم گذاشتم. از روی میز توالت کرمی برداشت و کنارم روی تخت نشست. پام و گذاشت روی پاش و در کرم رو باز کرد. کمی ازش روی پام زد و به حالت دورانی شروع به ماساژ دادن کرد. -من نمیدونم اون موقع شب تو سالن چیکار داشتی! نکنه داشتی زاغ سیاه من و چوب می زدی؟ -نخیر، رفته بودم آب بخورم. بعدشم، مگه سالن جای اون کاراست؟ با این حرفم سرش و آورد بالا و با شیطنت نگاهم کرد. -پس کجا جای اون کارهاست؟ -من چه میدونم! دستش و نوازش وار تا زیر زانوم کشید.

با این کارش هول کردم. سریع واکنش نشون دادم و پامو عقب کشیدم.

این کارم باعث شد درد توی پام بپیچه و صدای آخم اتاق رو برداشت. روی بالا تنه ام خم شد. جایی برای عقب رفتن نبود. گردن کشیدم. صورتهامون رو به روی هم قرار داشت. نگاهشو به چشمهام دوخت. دستش روی گونه ام نشست و آروم نوازش وار تا زیر لبم اومد. انگشتش که روی لبم نشست سریع به دندون گرفتمش. -آخ روانی، چیکار می کنی؟ -خودت داری چیکار می کنی؟ برو از اتاقم بیرون. آریا اخمی کرد. -خوبی هم بهت نیومده. خم شدم و پتو رو روی پاهام کشیدم. قلبم تو سینه می کوبید. سمت در اتاق رفت. -بار آخرت باشه از حد خودت فراتر میری! دلم نمی خواست بهم نزدیک بشه. با این حرفم به عقب برگشت و تکیه اش رو به در داد. نگاه پر از تمسخری بهم انداخت. -اگه از حدم بگذرم چه اتفاقی می افته ؟ میخوای چیکار کنی؟ نکنه با اون پات فرار کنی؟ نیشخندش پر رنگ تر شد

به پشتی تخت تکیه دادم. -من جزو اون دوست دخترهای رنگا رنگت نیستم پس بهتره فکرهای پلید و از خودت دور کنی.

-دختر برای من کم نیست دختر خانوم، خیالت راحت تو رو اصلاً به عنوان یه زن یا دختر نمی بینم. در و باز کرد و بیرون رفت. -پسره ی عوضی از خودراضی! پتو رو روی سرم کشیدم. صبح وقتی از خواب بیدار شدم پام کمی درد می کرد و باعث شد کمی بلنگم. آرین با دیدنم نگران شد. -تو که دیشب خوب بودی! لبهامو به هم فشردم. -اوهوم اما لیز خوردم و پام یه کم ضرب دید؛ نگران نباش.

ااز اریا و دوست دخترش خبری نبود

-امروز یه کم آب تنی کنیم؟

-آره.

ذکیه به کمکم اومد و همراه آرین لبه ی استخر نشستیم. آب گرم باعث شد تا درد پام کمتر بشه. -این دختره قراره تا کی مزاحم ما باشه؟ شونه ای بالا دادم. -فعلاً که جا خوش کرده … مسجد گرمه و گدا آسوده! آرین زد زیر خنده. ذکیه با تلفن اومد سمتمون. -فخری خانوم هستن. گوشی رو از دست ذکیه گرفتم.

صدای پر صلابت و مهربون عمه توی گوشی پیچید. -سلام دخترم. -سلام عمه جون، خوبین؟ -فدات شم عزیزم. تو و آرین خوبین؟ -مام خوبیم عمه. -زنگ زدم بگم شب دورهمی داریم، حتماً بیاین. آریا یادش رفته یادآوری کنه … گفت جلسه داره و دیر میاد؛ راننده رو میفرستم با آرین زودتر بیاین. -چشم عمه. گوشی رو قطع کردم. -برای شب دعوت شدیم. -اووف، خوبه این نکبت خانومو نمی بینیم. آرین و حموم کردم و با انتخاب خودش لباس تنش کردم. از تو لباسهام بلوز قرمز رنگی با شلوار سورمه ای سیر پوشیدم. رژ قرمزی روی لبهام زدم و موهامو با کلیپس به حالت باز و بسته بالای سرم جمع کردم. شالی روی سرم انداختم و مانتوی جلو بازمو پوشیدم. کیف و کفش قرمز رنگی برداشتم. ذکیه تو چهارچوب در نمایان شد. -خانوم، ماشین اومد. -باشه الان میایم. وقتی پامو زمین میذاشتم کمی درد می کرد. ماشین کامل وارد باغ خونه عمه شد. چون کف باغ سنگ ریزه بود تنهایی سختم می شد تا ویلچر و هدایت کنم. در ساختمون باز شد و ویهان بیرون اومد. آرین با دیدن ویهان با هیجان گفت: -واای، این خوشتیپه هم اینجاست! ابروهام از این تعریف آرین پرید بالا. ویهان بهمون نزدیک شد و سلام کرد. آرین: سلام. شمام اینجایین؟ ویهان نگاهی بهم انداخت. -امر عمه خانوم بود. -نه، خیلی هم خوبه. اومد سمتم. -بذار من میبرم. بی هیچ حرفی از ویلچر فاصله گرفتم. آرین سعی داشت با ویهان صحبت کنه. بوی عطر همیشگیش پیچید توی دماغم. دلم برای حمایت کردنهاش تنگ شده بود. با صداش به خودم اومدم. -برای چی می لنگی؟ از اینکه اینقدر ریزبین بود و حواسش هنوز هم بهم بود انگار ته دلم یه نسیم خنکی وزید. -خوردم زمین. -حواست و جمع کن. اونجا کسی نیست اگه اتفاقی برات بیوفته مراقبت باشه! خیلی وقت بود کسی اینطوری نگرانم نشده بود. این مرد عجیب حواسش به اطرافیانش بود. مامان هم اینو می دونست که ازش خواسته بود مراقبم باشه.

وارد سالن شدیم. همه اومده بودن. با همه سلام و احوالپرسی کردم و کنار دخترها جا گرفتم.

همه گرم صحبت بودن که آریا وارد شد. با همه احوالپرسی کرد و اومد سمت ما. آرین سرش و آورد نزدیک گوشم.

-به نظرت اون ایکبیری رو کجا گذاشته؟

-حتماً خونه است.

با نشستن کسی کنارم سر برگردوندم که نگاهم به نگاه آریا گره خورد.

گوشه ی چشمهاش از لبخندی که روی لبهاش نشست کمی چین افتاد. آروم لب زد:

-خوشگل کردی!

اخمی کردم.

-خوشگل بودم.

ازش رو گرفتم که نگاهم به ویهان افتاد. وقتی متوجه نگاهم شد روش رو برگردوند.

بعد از صرف شام جوون ها به سالن دیگه ای رفتیم. سمت پنجره ی بلند سالن رفتم و نگاهم رو به سیاهی شب دوختم.

با شنیدن صدای الی کمی سر برگردوندم. نگاهی تمسخر آمیز به سر تا پام انداخت.

-افتادن آرین برای اون اگه بدشانسی بود، برای تو یکی خیلی خوب بود!

دستم و دور ماگ توی دستم حلقه کردم و از گوشه ی چشم نگاهش کردم.

-اون وقت چه خوبی برای من داشت؟!

خنده ی ریزی کرد.

-یعنی خودت نفهمیدی چه شانسی در خونه ات رو زده که هر شب تو بغل مردی می خوابی که آرزوی خیلی از دخترهاست حداقل یه شب و باهاش سر کنن؟ … هر چند برای تو زیادیه این شانس!

این دختر نمی خواست از غرور کاذبش کم کنه. کمی سمتش خم شدم و با تن صدای آرومی گفتم:

-نکنه یکی از اون دخترها که آرزوشونه یه شب رو با آریا بگذرونن توئی؟!

و با خونسردی کامل چشمکی زدم. لحظه ای حالت صورتش تغییر کرد.

از لای دندون های کلید شده گفت:

-حرف دهنتو بفهم، همه میدونن من ویهان و دوست دارم!

-ولی ویهان تو رو دوست نداره!

#پارت_۲۰۵

-خودت خوب میدونی باعث حال الان آرین توئی … اگر اونجا اون کار و نمی کردی الان این دختر روی ویلچر نبود.

قهقهه ای زد.

-واقعاً حرفت مسخره است … تو بودی که هولش دادی؛ میدونی، خیلی منتظر اون لحظه ام که آرین حافظه اش رو به دست بیاره … میخوام بدونم بازم مثل الان اینقدر دوست داره یا با نفرت از خونه و زندگی داداشش پرتت می کنه بیرون؟

-تو نمیخواد نگران اون روز باشی …

با اینکه با حرفهاش دلم و آتیش زد نفس عمیقی کشیدم تا بتونم به اعصابم مسلط بشم.

دلم می خواست ناراحتیمو سر یکی خالی کنم. دلم برای مامان تنگ بود، برای عطر تنش، برای شبهایی که از ترس تو آغوشش مچاله می شدم و مامان برام لالائی میخوند.

-به چی فکر می کنی؟

با شنیدن صدای گرم و آروم ویهان با فاصله ای کم بدون اینکه به سمتش برگردم، نگاهم و از توی پنجره ی سالن که تاریکی شب باعث شده بود صورت ویهان واضح داخلش دیده بشه دوختم.

نمیدونم چرا بغض گلومو چنگ زده بود.

-مهمه من به چی فکر می کنم؟

کامل پشت سرم قرار گرفت. شونه های پهنش از عرض شونه ام پهن تر بود. همینطور نگاهش رو از توی شیشه بهم دوخت.

-از کی تا حالا ذهن منو میخونی که بدونی مهم هستی یا نه؟

پوزخند تلخی زدم.

-بهم گفته بود قراره دوست هم باشیم.

-گفته بود اما تو چیکار کردی؟ شب نامزدیت فهمیدم قراره ازدواج کنی.

سرش و بین گوش و کتفم قرار داد.

-البته مطمئن باش ته و توی این ازدواج عجولانه رو در میارم.

لب گزیدم و نگاهم و ازش گرفتم.

-می بینم دختر عمه و پسردائی خلوت کردین!

ویهان دست توی جیب شلوارش کرد.

-حرف خصوصی نبود.

آریا سری تکون داد.

ویهان: راستی کی دوباره میری لندن؟

-یک ماه دیگه برای یه قرارداد میرم.

حس کردم ویهان پوزخند زد. انگار چیزی پشت این پوزخند بود.

چند روزی از مهمونی عمه فخری می گذشت و طی این مدت النا هنوز توی خونه اطراق کرده بود.

شام و همراه آرین دو تایی خوردیم. ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که در سالن باز شد.

گوشه ی سالن نشسته بودم و چون تمام چراغ ها خاموش بودن، به در ورودی دید نداشتم.

با شنیدن صدای آریا ناخواسته گوشهام تیز شدن.

-تو نمیخوای برگردی لندن؟

-چه اصراری به برگشت من داری؟

-چون بودن زیادت حالمو داره بد می کنه، می فهمی؟

صدای قهقهه ی النا بلند شد.

-تو مستی هات که خلاف اینو میگی … که بهتر از من پیدا نمیشه …

-بهتره دهنتو ببندی و همین فردا از اینجا بری.

-توام بهتره پای اشتباهی که کردی وایسی وگرنه قانون اروپا رو میدونی!

-دهنتو ببند.

-چیه؟ ترسیدی کسی بفهمه؟

قلبم محکم به سینه ام می کوبید. میدونستم این دختره الکی اینجا نیومده و کاسه ای زیر نیم کاسه است! هر دو سکوت کرده بودن.

یعنی آریا تو لندن چیکار کرده بود؟! با بسته شدن در اتاقشون از جام بلند شدم اما تمام فکرم پیش حرفهای آریا و النا بود.

دو روز بعد از اون شب النا رفت. آریا تمام روز تا دیروقت شرکت بود و کمتر خونه می اومد. تمام روز رو با آرین می گذروندیم.

تازه چشمهام گرم خواب شده بود که حس کردم دستی روی پایین تنه ام نشست. ترسیده تو جام تکون خوردم.

سرش و بین گردن و گوشم گذاشت. هرم نفسهای داغش به گردنم می خورد.

شونه ام رو جمع کردم و با صدای خفه ای گفتم:

-برو اونور.

صدای مرتعش و بم آریا تو گوشم نشست.

-بهت گفته بودم این عطر و نزنی اما گوش نکردی!

لعنتی، امروز فقط یه بار از عطر مامان کمی به گردنم زده بودم. تکونی زیر هیکل گنده اش خوردم.

-برو بیرون.

-هیسس، کاریت ندارم.

-گفتم برو بیرون.

اما بی توجه به تقلاهام، لبهای داغش روی گردنم نشست.

#پارت_۲۰۷

دستش رو نوازش گونه از زیر لباسم رد کرد. مغزم کم کم داشت هوشیار می شد.

-تو الان مستی … بهتره بری اتاقت.

-همه ی دخترهای شهر دوست دارن با من باشن، تو چرا فرار می کنی؟!

-برو با همونا باش.

دستش و دور کمرم محکم تر کرد.

-کاریت ندارم فقط میخوام یه امشب و اینجا بخوابم.

-قرار ما این نبود.

-لعنت بهت کاریت ندارم فقط میخوام تو بغلم باشی، می فهمی؟ انقدر ترسناکم که ازم فرار می کنی؟

-الان نفرت انگیزی!

یهو برم گردوند. تو تاریک روشن اتاق نگاهم به چشمهای برزخیش افتاد.

-خوبی به تو نیومده … تو زن شرعی منی، پس هر کاری دلم بخواد می کنم.

دستم و روی سینه اش گذاشتم تا به عقب هولش بدم اما ذره ای از جاش تکون نخورد.

-برو بیرون.

دستهام و بالا آورد و با یه دست بالای سرم نگهداشت.

-اصلاً میدونی چیه؟ میخوام انتقام کاری که با خواهرم کردی رو ازت بگیرم، نظرت چیه؟ … تو از امشب زن شرعی و قانونی من میشی.

-تو حق نداری به من دست بزنی!

-الان بهت نشون میدم که می تونم این کار و بکنم یا نه.

با تمام زوری که داشتم میدونستم در برابر هیکل آریا هیچم. صورتش اومد نزدیک صورتم.

لبهامون کامل رو به روی هم قرار داشت. قلبم محکم تو سینه ام می زد. دست و پام انگار بی حس شده بودن.

برای آخرین بار نگاهم و بهش دوختم و با صدایی تحلیل رفته لب زدم:

-من دوستت ندارم … این کار و با من نکن …

لحظه ای عمیق نگاهم کرد.

-به شرطی که آروم مثل یه دختر خوب بگیری بخوابی و بذاری منم بخوابم. صبح وقتی بیدار شدی من و دیگه نمی بینی.

دلم کمی آروم شد. فقط تونستم سری تکون بدم. از روم کنار رفت و سرش روی بالشت کنارم قرار گرفت.

-میدونستی اولین زنی هستی که پسم می زنه؟

سرم سنگین بود و نگاهم به سقف اتاق.

-نترس؛ تا زنی خودش نخواد من هیچ خطری ندارم.

-اما تو امشب …

نذاشت ادامه بدم.

-فقط می خواستم بترسونمت!

با آرنجم به پهلوش زدم.

-بار آخرت باشه میای اتاق من!

-شاید امشب شب آخر باشه. تو دختر وسوسه برانگیزی هستی!

-توام زیادی بی جنبه هستی!

-اگر بی جنبه بودم تو الان سالم کنارم نخوابیده بودی!

سکوت کردم. راست می گفت چون اگر می خواست به زور متوسل بشه من هیچ کاری نمی تونستم بکنم.

-چرا از من بدت میاد؟

-من ازت بدم نمیاد.

-اما رفتارت چیز دیگه ای میگه.

پشت بهش کردم.

-پس حتماً رفتارم راست می گه.

دیگه حرفی نزد. چشمهام گرم شدن.

با تابش نور خورشید چشمهام و باز کردم. کش و قوسی به بدنم دادم که یاد دیشب افتادم.

سریع به پهلو چرخیدم اما اثری از آریا نبود. متعجب توی تخت نشستم. اتفاقات دیشب … یعنی همشو خواب دیدم؟!

سرم و به طرفین تکون دادم. نه، نه، خواب نبود. از تخت پایین اومدم. برگه ای روی میز آرایش بود. برش داشتم.

“ببخشید اگه دیشب ترسوندمت، برای مدتی میرم و نیستم”

پس اتفاقات دیشب واقعی بودن. یک هفته از رفتن آریا می گذره. کم کم دارم ناامید میشم از اینکه نکنه آرین نتونه راه بره!

توی اتاق نشسته بودم. هوا به شدت سرد شده و برف درخت های عریون و سفیدپوش کرده.

نگاهم به پرنده ای افتاد که اومد و روی شاخه ی لخت درخت نشست.

دلم هوای مامان و کرده. با صدای جیغ آرین هراسون از اتاق بیرون اومدم.

با اضطراب در اتاقش رو باز کردم. قلبم محکم تو سینه ام می زد. بریده بریده گفتم:

-چ … چی … چی شده؟

صورتش غرق اشک بود. میون هق هق با شوق گفت:

-پاهام … پاهام تکون می خورن.

باورم نمی شد.

فریادی کشیدم و با ذوق سمتش رفتم. هول کرده بودم. -راست میگی؟ -آره به خدا … نگاه کن … و آروم پاشو بالا آورد. محکم بغلش کردم. -دیدی گفتم خوب میشی، دیدی؟؟ هر دو با شوق تو بغل هم اشک می ریختیم. آرین و از آغوشم جدا کردم. -باید با دکترت تماس بگیرم. بعد از یکساعت دکترش اومد. عکس العملهای پاهاش خوب بودن و می تونست بعد از یکهفته تمرین به راحتی و بدون نیاز به کسی راه بره. -آقای دکتر، حافظه اش چی؟ -حقیقتش اون بستگی به خود شخص داره و شاید یه شوک بتونه حافظه اش رو برگردونه و میدونم با کمک شما به زودی این اتفاق میوفته! لبخندی زدم و تا جلوی در دکتر رو بدرقه کردم و به اتاق برگشتم. -اسپاکو؟ -جانم؟ -یه خواهش! -چی؟ -میشه تا این یک هفته که کامل خوب نشده ام به کسی چیزی نگی؟ -چرا؟ -استرس دارم، لطفاً بذار کامل خوب بشم. -باشه. دستامو توی دستش گرفت. -همه ی این حال خوبم رو مدیون توام … تو مثل یه خواهر خوب کنارم بودی. گونه اش رو نوازش کردم. -همین که خوب شدی و انقدر انرژی داری برای من کافیه و خوشحالم. هر روز که می گذشت آرین راحت تر می تونست رو پاهاش حرکت کنه. عمه زنگ زد و تأکید کرد آخر هفته به مهمونی خونه ی الی بریم. مثل اینکه تولدش بود و قرار بود فقط جوونها شرکت کنن. آرین با شنیدن این خبر کلی خوشحال شد. از روی ژورنال لباس انتخاب کردیم تا برای شب مهمونی آراسته باشیم. آرین لباس ماکسی قرمز رنگی پوشید و من یه سرهمی ساده به رنگ مشکی. هر دو آماده سمت ماشینی که عمه فرستاده بود راه افتادیم. با حرکت ماشین آرین دستمو گرفت. -من یکم استرس دارم! دستشو آروم فشردم. -نگران نباش. ماشین کنار خونه ای بزرگ و ویلائی نگهداشت.

#پارت_۲۱۰ هر دو از ماشین پیاده شدیم. در ویلا باز بود و مردی با یونیفرم مخصوص جلوی در ایستاده بود. وارد حیاط ویلا شدیم که با کاج های کوتاه به طرز زیبایی تزئین شده بود و چراغهای پایه کوتاه دو طرف مسیر، سنگ فرش رو روشن کرده بودن. بالای در چوبی بزرگ ورودی به صورت کلبه جلو اومده بود و شیر سنگی بزرگی جلوی در به خونه نمای زیبائی داده بود. از در ساختمون که وارد می شدی به سالن اصلی دید نداشت. با راهنمائی خدمتکار وارد اتاق مخصوص پرو شدیم. لباسهامون رو درآوردیم و هر کدوم توی کمد مخصوص خودمون گذاشتیم. -به نظرت من خوبم؟ -عاالی! پسرکش شدی. و چشمکی زدم. دستش و دور بازوم حلقه کرد. ورودی کوتاهی رو رد کردیم. صدای موسیقی به گوش می رسید. بعد از رد شدن از ورودی به سالن اصلی رسیدیم. مهمون ها همه اومده بودن. نگاه فرانک و فرانگیز بهمون افتاد. هر دو شوکه شده بودن و این از نگاه پر از بهتشون مشخص بود. بعد از چند لحظه از بین مهمون ها رد شدن و اومدن سمتمون. فرانک با فریاد گفت: -چشمهام داره درست می بینه؟!! یعنی خودتی؟!! تک خنده ای کردم. -به نظرت کی میتونه باشه؟ فرانگیز با استیاق آرین و بغل کرد. -آخه چطوری؟ … چرا به ما چیزی نگفتین؟ آرین: آروم تر! فرانک دست آرین و گرفت. -بریم پیش بقیه. با نزدیک شدنمون به بقیه، همه ی نگاهها متوجه ما شد. نگاهم به ویهان افتاد. کت تک مشکی با تی شرت یفه گرد تنش بود. نگاهم پایین اومد و رو دست الی ثابت موند. انگشتهای ظریفش گره ی انگشتهای بزرگ و مردونه ی ویهان بود. الی با دیدن آرین تعجب کرد اما ویهان …

 

 

 

همچنین ببینید

رمان دیازپام پارت ۴۰

-چی؟ -هی هاویر، چته؟ -اووف اسپاکو، اووف … -میگی چیکار کنم؟ این شغل منه. -آره …

۳ دیدگاه

  1. پارت بعدییییییییییی???!?!?!?!!??!!!!

  2. ترخدا پارت بعد رو زود بزارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan