دوشنبه , شهریور ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام / رمان دیازپام پارت ۲۰

رمان دیازپام پارت ۲۰

از مطب دکتر بیرون اومدم. با شنیدن صحبت های دکتر کمی آروم گرفتم.

اینکه اگر روحیه اش. برگرده میتونه خوب بشه. زمان بر هست اما خوب میشه.

نمیدونستم باید چیکار می کردم! یک هفته ای کامل فکر کردم. از واکنش آریا می ترسیدم. اصلاً نمیدونستم قبول می کنه یا نه!

پشت در اتاق پیرمرد مکثی کردم. باید باهاش صحبت می کردم. با شنیدن صداش در اتاق رو باز کردم.

-سلام.

-سلام. کاری داشتی؟

-می خواستم تو یه کاری از شما کمک بگیرم.

-می شنوم.

حرفهام تموم شد. عمیق و پر نفوذ نگاهم کرد.

-مطمئنی پشیمون نمیشی؟ اتفاقیه که افتاده و نمیشه کاریش کرد … آریا هم که از تو شکایت نکرد.

-میدونم اما بعد از دیدن آرین یک شب خواب آروم نداشتم. میخوام یه کاری کرده باشم.

-بذار فکرهام رو بکنم

.

-ممنون.

و از اتاق بیرون اومدم. همین که حواب رد نداد جای امیدواری بود.

یکماه کمتر میشد ویهان نبود. بالاخره پیرمرد بعد از یک هفته بهم خبر داد تا با آریا صحبت می کنه.

الان از هر چیزی حال آرین برام مهم تر بود. با هاویر صحبت کردم و بعد از کلی فحش قطع کرد.

توی اتاقم نشسته بودم که در بیهوا باز شد. با دیدن دائی از جام بلند شدم.

-دائی جون!

-بگو هاویر دروغ گفته!

پس هاویر به دائی گفته بود.

-نه!

-نه یعنی چی اسپاکو؟ میدونی داری چیکار می کنی؟ اون یه اتفاق بوده، می فهمی؟

-آره دائی، اتفاقی که من باعثش شدم. عذاب وجدان داره خفه ام می کنه … شبها چهره ی بی روح آرین همه اش جلوی چشمهامه.

-اما اسپاکو داری با آینده ی خودت بازی می کنی، متوجهی؟

-اینطوری قلبم آروم میگیره دائی.

-من جواب مادرتو چی بدم؟ تو رو به من سپرده بود.

-کنارم باش دائی.

با اینکه از نگاهش معلوم بود راضی نیست اما سکوت کرد.

از اعضای خانواده فقط پیرمرد می دونست و قرار بود با آریا صحبت کنه. با رفتن دائی صدام کرد.

-دختر شجاعی هستی؛ هر کس دیگه ای جای تو بود، فکر نمی کنم همچین کاری می کرد اما تو مصمم هستی این کار و انجام بدی. خیلی فکر کردم، با اینکه پذیرفتم اما باید تا مدتی که حال آرین خوب میشه صیغه ی آریا بشی!

-چی؟؟!!

-هنوز اونقدر روشن فکر نشدم که یه دختر پسر جوون رو تو یه خونه تنها بذارم.

-اما آرین هم هست.

از روی مبل بلند شد.

-من به شرطی قبول می کنم که تو برای پرستاری و کمک به آرین بری که اول محرم بشی بعد؛ آبروم رو که از توی جوب پیدا نکردم! دلم نمیخواد یه عده آدم یاوه گو پشت سرمون حرف دربیارن و میدونی که تا من نخوام، تو نمیتونی کاری انجام بدی.

برام سخت بود صیغه ی مردی بشم. همیشه از کلمه ی صیغه متنفر بودم.

-شاید اون نخواد!

کمی دلم به این موضوع امیدوار بود.

-تو نمیخواد نگران اون باشی. شرط من اینه، اگر قبول می کنی با آریا راجع به رفتنت به خونه اش و نگهداری آرین صحبت کنم.

برام سخت بود محرم مردی شدن اونم آدمی مثل آریا!! از کجا به کجا رسیده بودم … من مقصر بودم، مقصر حال الان آرین.

وقتی آرین خوب شد به راحتی ازش جدا می شم.

-باشه.

احساس کردم تعجب کرد.

-خوب فکرهاتو کردی؟ شاید آرین یکماه دیگه خوب شد شایدم تا ۱۰ سال دیگه خوب نشد!!

-مشکلی نداره؛ من فکرهامو کردم اما به محض خوب شدن آرین باید اون صیغه ی مسخره فسخ بشه!

پیرمرد متفکر سری تکون داد. خدا خدا می کردم آرین قبول نکنه و همونطوری برم از آرین مراقبت کنم.

بعد از چند روز پیرمرد کفت برم شرکت آریا باهام حرف داره.

لباس پوشیده از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم.

راننده ماشین و کنار شرکت نگهداشت. وارد شدم. منشی با دیدنم ابرویی بالا داد.

-وقت قبلی دارید؟

-نیازی نیست، بهشون بگید کی اومده.

منتظر روی مبل نشستم.

منشی: چشم آقا.

بلند شدم و تقه ای به در زدم. بدون اینکه منتظر جواب بمونم در و باز کردم. آریا با دیدنم اخمی کرد.

-بهت یاد ندادن در بزنی؟

-یاد دادن اما نیازی ندیدم چون منشیت اطلاع رسانی کرد که من اومدم.

روی صندلی کنار میز نشستم.

-خب، من منتظرم.

خونسرد به صندلیش تکیه داد.

-برای چی میخوای اینکار و کنی؟

-دلیلش واضحه؛ آرین.

نگاهش رو مستقیم به چشمهام دوخت.

-یعنی باور کنم دلیلش نزدیک شدن به من نیست؟

پوزخندی زدم.

-مواظب باش نوشابه ای که باز کردی گازش سرازیر نشه! و یه چیز دیگه، من چیز خاصی توی شما نمی بینم که بخوام سمتتون کشیده بشم؛ آدم خاصی نیستی! فقط داری با پول و شهرت یکی دیگه خوش میگذرونی.

#پارت_۱۷۴

گوشه ی لبش از پوزخندی که زد کج شد.

-امیدوارم حرف زبون و قلبت یکی باشه! چون منم هیچ تمایلی به تو ندارم. برعکس با بلایی که سر خواهرم آوردی ازت متنفرم و دلیل اینکه قبول کردم حاج عمو بوده. درسته قراره صیغه ی ۹۹ ساله بشیم اما بعد از دو سال اگر آرین خوب نشد میخوام از زندگی من و خواهرم برای همیشه بری بیرون، می فهمی؟

بلند شدم.

-منم امیدوارم آرین هر چی زودتر خوب بشه چون اصلاً راضی به این زیر یک سقف بودن صوری نیستم.

خواستم برم سمت در که گفت:

-آخر هفته همراه عمه و چند نفری مثلاً برای بله برون میایم. نمیخوام کسی بفهمه که این یه صیغه است، میخوام همه فکر کنن یه نامزدی و محرمیته.

-اون وقت برای چی؟

-اونش دیگه به خودم مربوطه! میتونی بری. راستی، طراحمو میفرستم لباس انتخاب کنی، همینطور آرایشگرم رو.

-ورشکست نشین با اینهمه دست و دلبازی!

خودکارش رو با غرور روی هوا چرخوند.

-نمیخواد نگران جیب من باشی هم خونه ی اجباری!

شونه ای بالا دادم.

-صلاح کار خویش، خسروان دانند. عزت زیاد جناب دیوانسالار!

پسری قوزمیت یکی نیست بگه اخه کی میاد عاشق توی گوشت تلخ میشه

از اتاق بیرون اومدم. عمه فخری زنگ زد. جز پیرمرد همه توی شوک بودن.

فرانک و فرانگیز توی سرم می زدن که زیرآبی رفتم اما آشو کلافه و عصبی به نظر می رسید.

-مشکلی نداره؛ من فکرهامو کردم اما به محض خوب شدن آرین باید اون صیغه ی مسخره فسخ بشه!

پیرمرد متفکر سری تکون داد. خدا خدا می کردم آرین قبول نکنه و همونطوری برم از آرین مراقبت کنم.

بعد از چند روز پیرمرد کفت برم شرکت آریا باهام حرف داره.

لباس پوشیده از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم.

راننده ماشین و کنار شرکت نگهداشت. وارد شدم. منشی با دیدنم ابرویی بالا داد.

-وقت قبلی دارید؟

-نیازی نیست، بهشون بگید کی اومده.

منتظر روی مبل نشستم.

منشی: چشم آقا.

بلند شدم و تقه ای به در زدم. بدون اینکه منتظر جواب بمونم در و باز کردم. آریا با دیدنم اخمی کرد.

-بهت یاد ندادن در بزنی؟

-یاد دادن اما نیازی ندیدم چون منشیت اطلاع رسانی کرد که من اومدم.

روی صندلی کنار میز نشستم.

-خب، من منتظرم.

خونسرد به صندلیش تکیه داد.

-برای چی میخوای اینکار و کنی؟

-دلیلش واضحه؛ آرین.

نگاهش رو مستقیم به چشمهام دوخت.

-یعنی باور کنم دلیلش نزدیک شدن به من نیست؟

پوزخندی زدم.

-مواظب باش نوشابه ای که باز کردی گازش سرازیر نشه! و یه چیز دیگه، من چیز خاصی توی شما نمی بینم که بخوام سمتتون کشیده بشم؛ آدم خاصی نیستی! فقط داری با پول و شهرت یکی دیگه خوش میگذرونی.

#پارت_۱۷۴

گوشه ی لبش از پوزخندی که زد کج شد.

-امیدوارم حرف زبون و قلبت یکی باشه! چون منم هیچ تمایلی به تو ندارم. برعکس با بلایی که سر خواهرم آوردی ازت متنفرم و دلیل اینکه قبول کردم حاج عمو بوده. درسته قراره صیغه ی ۹۹ ساله بشیم اما بعد از دو سال اگر آرین خوب نشد میخوام از زندگی من و خواهرم برای همیشه بری بیرون، می فهمی؟

بلند شدم.

-منم امیدوارم آرین هر چی زودتر خوب بشه چون اصلاً راضی به این زیر یک سقف بودن صوری نیستم.

خواستم برم سمت در که گفت:

-آخر هفته همراه عمه و چند نفری مثلاً برای بله برون میایم. نمیخوام کسی بفهمه که این یه صیغه است، میخوام همه فکر کنن یه نامزدی و محرمیته.

-اون وقت برای چی؟

-اونش دیگه به خودم مربوطه! میتونی بری. راستی، طراحمو میفرستم لباس انتخاب کنی، همینطور آرایشگرم رو.

-ورشکست نشین با اینهمه دست و دلبازی!

خودکارش رو با غرور روی هوا چرخوند.

-نمیخواد نگران جیب من باشی هم خونه ی اجباری!

شونه ای بالا دادم.

-صلاح کار خویش، خسروان دانند. عزت زیاد جناب دیوانسالار!

پسری قوزمیت یکی نیست بگه اخه کی میاد عاشق توی گوشت تلخ میشه

از اتاق بیرون اومدم. عمه فخری زنگ زد. جز پیرمرد همه توی شوک بودن.

فرانک و فرانگیز توی سرم می زدن که زیرآبی رفتم اما آشو کلافه و عصبی به نظر می رسید.

میدونستم همه ی این کارها فورمالیته است. پیش خودم تکرار می کردم با خوب شدن آرین ازش جدا میشم اما قلبم عجیب گرفته بود.

صفحه ی گوشیم رو باز کردم و نگاهی به عکس دو نفرمون انداختم. نگاه من به آسمون بود و نگاه ویهان به من.

صفحه رو بستم و خنده ای عصبی کردم. من و ویهان فقط دوست هستیم، دو تا دوست که خوشحالیمون برای هم مهمه.

بالاخره آخر هفته رسید. از صبح همه جا شلوغ بود.

لباس ساده ای از توی طرح ها انتخاب کردم و از آرایشگر خواستم موهام رو ساده پشتم درست کنه و آرایش ملایمی روی صورتم پیاده کنه.

کارش که تموم شد فرانک و فرانگیز وارد اتاق شدن.

فرانگیز: وااو، چه ناز شدی اسپاکو … کوفت آریا بشه.

فرانک: ولی من میگم به هم میاین.

فرانگیز: کاش ویهان هم بود.

با شنیدن اسم ویهان ضربان قلبم بالا رفت و گونه هام گر گرفتن.

فرانک: این داداش توام هیچ وقت خدا نیست.

مهمون ها کم کم می اومدن. هنوز توی اتاقم بودم. خاله وارد اتاق شد.

-هزار الله اکبر، کاش مادرتم زنده بود و می دید دخترش چقدر خانوم و زیبا شده.

آهی کشیدم. اگر مامان بود که دیگه اینهمه اتفاق نمی افتاد و الان خوشبخت بودم.

-بریم خاله جون که مهمون ها اومدن و آریا پایین پله ها منتظر توئه.

دلشوره ی عجیبی توی دلم نشست. با خاله از اتاق بیرون اومدیم.

صدای موزیک ملایمی از پایین به گوش می رسید.

چیزی روی قلبم سنگینی می کرد. خودم هم نمیدونستم دلیل فکر کردنم به ویهان تو چنین مراسمی چیه!

اما با هر بار فکر کردن بهش یکی انگار قلبم رو چنگ میزد و توی دستش می فشرد.

با صدای خاله به خودم اومدم.

-بریم عزیزم.

لبخند کم جونی زدم. انگار داشتم با پاهای خودم به قتلگاهم می رفتم.

این راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم، پس چرا پاهام یاریم نمیکردن تا قدم بردارم؟!

لحظه ای چشمهام و بستم و چهره ی آرین اومد جلوی چشمهام. سریع چشمهام رو باز کردم.

نگاهم به آریا افتاد که پایین پله ها ایستاده بود. کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید تنش بود. زیر لب طوری که فقط خاله بشنوه گفتم:

-نیاز بود اینهمه مهمون دعوت کنیم خاله؟

-آره عزیزم؛ مثلاً داری نامزد می کنی … خوشبخت بشی عزیزم.

خوشبخت! چه واژه ی غریبی! من دارم تقاص کاری که ناخواسته کردم و پس میدم. یک پله با آریا فاصله داشتم.

حالا هر دو رو به روی هم قرار داشتیم. دستش رو سمتم دراز کرد.

به ناچار دستم و توی دستش گذاشتم. مهمونها فامیل نزدیک بودن. صداش کنار گوشم بلند شد.

-الان داری روی ابرها رویاپردازی می کنی؟

کمی سرم و سمتش چرخوندم و یکی از ابروهام رو بالا دادم.

-اون وقت برای چی؟!

-اینکه الان داری با من و مثلاً به عنوان نامزدم قدم برمیداری!

-شاید تو توی دلت قند آب کنی که با دختری مثل من مثلاً نامزد کردی، اما من مثل اون دخترهای نابالغ ۱۸ ساله ی اطرافت نیستم که با دیدن عکس پسری روی صفحه ی مجله ی مد دست و دلم بلرزه؛ بهتره مغزتو خسته نکنی.

با هم روی مبل دو نفره ای نشستیم. عمه خانوم و پیرمرد رو به رومون نشسته بودن.

خاله حلقه ها رو آورد. نگاهی به حلقه هایی که برای خریدشون هیچ اشتیاقی نداشتم انداختم.

خاله حلقه ها رو سمتمون گرفت. آریا دستم و گرفت. سرانگشتهام سرد بودن

-نیازی نیست انقدر بترسی، این یه ازدواج صوریه.

-من نترسیدم.

-از سردی انگشتهات معلومه!

-بهتره حلقه رو بندازی، همه منتظرن.

دلم می خواست امشب کذائی هر چه زودتر تموم شه. حلقه رو گرفت سمت دستم. قلبم بی امان توی سینه ام می کوبید.

همین که سردی حلقه رو توی دستم حس کردم نفسم و سنگین بیرون دادم.

حلقه ی آریا رو برداشتم. در سالن باز شد. نگاهها به سمت در ورودی کشیده شد.

قامت مردونه اش توی چهارچوب در نمایان شد. چند روز، چند هفته، اصلاً چند ماه بود که ازش بیخبر بودم؟

زن دائی با ذوق سمتش رفت.

-خوش اومدی پسرم، چه شب خوبی اومدی!

چرا حس کردم رنگش پریده؟ اومد سمت مهمون ها. حالا چهره اش واضح تر بود.

موهای بلندش رو کوتاه کرده بود. دیگه از اون سوختگی روی صورتش خبری نبود. نگاهش و به نگاهم دوخت.

اه، لعنتی؛ چرا بغض کردی؟ الان وقت گریه کردن نیست. صدای بم و مردونه اش توی گوشم نشست.

-اینجا چه خبره؟!

فرانگیز: نامزدی اسپاکو و آریاست.

-نامزدی؟!

پیرمرد: بیا اینجا پسرم.

ویهان سمت پیرمرد رفت. مهمون ها سر جاشون نشستن. قلبم بی امان به سینه ام می کوبید.

دلم برای اون ویهان با موهای بلند و صورت نیمه سوخته تنگ شده بود. نگاهم هنوز بهش بود.

-نمیخوای حلقه رو دستم کنی؟!

با صدای آریا از ویهان چشم گرفتم. حلقه رو توی دست آریا کردم. صدای دست بلند شد.

نگاهم سمت ویهان کشیده شد. آروم سری تکون داد و نگاهش رو ازم گرفت.

پیرمرد خودش صیغه ی عقد رو خوند. ویهان بلند شد و از سالن بیرون رفت.

ته دلم خالی شد. نمیتونستم منکر بشم که چقدر دلم براش تنگ شده بود. برای حمایت های زیرپوستیش، برای همیشه بودنش.

#پارت_۱۷۸

ملی از سالن بیرون رفت. فهمیدم به دنبال ویهان رفته. آریا بلند شد و پیش بقیه رفت. دخترا اومدن سمتم.

هر کدوم یه چیزی می گفتن ولی من تمام حواسم به ویهانی بود که جای خالیش توی مجلس تو ذوق میزد.

با صدای خدمتکار همه برای شام سمت سلف سرویس رفتن.

ویهان همراه ملی وارد سالن شدن. آریا اومد سمتم.

-من از این سوسول بازیا خوشم نمیاد که برات غذا بکشم. بهتره خودت بیای و چیزی برای خودت بکشی.

بلند شدم و لبخندی تصنعی زدم.

-منم چلاق نیستم که تو برام غذا بکشی؛ خودم دست دارم آقااا …

تنه ی آرومی بهش زدم و سمت میزی که گوشه ی سالن چیده شده بود رفتم. بشقابی برداشتم و خواستم غذا بکشم.

بوی عطر آشناش پیچید توی مشامم. با حرص و ولع تمام هوایی که بوی ویهان رو گرفته بود بلعیدم.

دستم سمت کفگیر رفت که همزمان دست ویهان هم اومد. لحظه ای گرمی دستش رو روی دستم احساس کردم.

سریع دستش رو پس کشید. سرم بالا اومد. با فاصله ی کمی پشت سرم ایستاده بود.

حالا صورتهامون رو به روی هم قرار داشت. به سختی لبخندی زدم.

-نگفته بودی برای جراحی زیبایی میری!

-توام نگفته بودی برای ازدواج کردن انقدر عجله داری!

لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو پایین انداختم. صداش بم و خشدار تو گوشم نشست.

-باور نمی کنم عاشق آریا باشی، بگو چرا این کار و کردی؟

بشقابم رو که کاملاً پر کرده بودم سمتش گرفتم.

-خسته ی راهی، اینو بخور.

و بشقاب توی دستش رو کشیدم.

-منم اینو برای خودم پر می کنم.

-خراب کردی اسپاکو، خراااب … همه چیز و … همه چیز!

پشت بهم سمت دیگه ی سالن رفت. نفس حبس شده از بوی عطرش رو بیرون دادم.

مهمون ها بعد از شام کم کم راهی شدن. ویهان خستگی رو بهونه کرد و زودتر سمت خونه ی خودشون رفته بود.

جلوی در سالن رو به روی آریا ایستادم.

-فردا راننده رو دنبالت می فرستم، شب بخیر.

-شب بخیر.

با رفتن آریا پیرمرد هم سمت اتاقش رفت.

سکوت وحشتناکی فضای سالن رو برداشته بود. برام سنگین بود صیغه ی آریا شده بودم.

دستهامو مشت کردم. باید هر طوری شده آرین و به دنیای واقعی برگردونم تا هرچی زودتر از این بودن اجباری خلاص شم.

وارد اتاقم شدم و ساز دهنیم رو برداشتم و در تراس رو باز کردم.

روی سرامیک های سرد تراس نشستم و نگاهم رو به چراغ های روشن حیاط دوختم.

من هنوز انتقام مرگ مامان رو نگرفته بودم. اصلاً نمیدونستم اون آدمها کیا هستن! حالا باید خونه ی مردی می رفتم که ازش متنفر بودم؛ از خودش و غرور کاذبش!

ساز دهنی رو روی لبهای سردم گذاشتم. چشمهام رو بستم و قطره اشک گرمی از لای پلکهای بسته ام روی گونه های سردم نشست.

صدای ساز دهنی سکوت شب رو شکست. نمیدونم چقدر توی تراس نشسته بودم و به آینده ی نامعلومم فکر می کردم!

با گرگ و میش شدن هوا تن خسته ام و روی زمین کشیدم و وارد اتاق شدم.

با همون لباسها روی تخت افتادم. سرم از گریه ی زیاد سنگین بود.

چشمهام می سوختن. کم کم گرمی خواب باعث شد تا از دنیا و آدمهاش کنده بشم.

با صدای در اتاق لای پلکم و باز کردم اما دیدم تار بود. دوباره پلک زدم. فرانک دست به سینه توی چهارچوب در ایستاده بود.

-تنبل خانوم پاشو ببینم … چقدر می خوابی؟

با صدایی که در اثر گریه ی زیاد دو رگه شده بود نالیدم:

-سرم درد می کنه.

-صداش و نگا تو رو خدا! صبح آریا تو رو این مدلی ببینه طلاقت میده … سعی کن همیشه زودتر ازش بیدار بشی بدبخت نگُرخه با این قیافه و صدا!!!

دستی به گردنم کشیدم و روی تخت نشستم.

-شوخیت گرفته اول صبح فرانک یا ساقیت خوب بوده؟!

-نه شوخیم گرفته نه ساقی امروز پیمانه داده! ساعت ۱۲ ظهره بانو؛ میدونم عروس خاندان دیوانسالار شدی اما دیگه چشم خواب رو هم درآوردی با اینهمه خوابیدنت!

#پارت_۱۸۰

از تخت پایین اومدم. نگاهم توی آینه به خودم افتاد.

چشمهام باد کرده بود و آرایشم روی صورتم ماسیده بود. فرانک پشت سرم ایستاد.

-اسپاکو، دختر، مگه دیشب کوه کندی؟ این چه قیافه ایه؟

آروم زیر لب زمزمه کردم:

-جون کندم!

-چیزی گفتی؟

-نه، میشه زیپ لباسم و باز کنی برم دوش بگیرم؟

فرانک خنده ای کرد و با شیطنت گفت:

-باشه بابا، من که میدونم تو دلت قند آب شده.

با باز شدن زیپ، لباس از تنم روی زمین افتاد. با همون لباس زیر سمت حموم توی اتاق رفتم.

برگشتم عقب. فرانک نگاهش به هیکلم بود.

-هی، اون چشماتو درویش کن!

-دِ آخه لامصب این چه هیکلیه تو داری؟

دمپایی رو سمتش پرت کردم. با خنده سمت در اتاق رفت.

-لباساتو عوض کن، نهار منتظرتیم.

زیر دوش آب ایستادم. آب گرم باعث شد کمی عضلات گردن و کمرم باز بشه. شلوار برمودای سفید با شومیز لیمویی پوشیدم.

موهام و دم اسبی بالای سرم بستم. تو کشو نگاهم به عطر دست ساز مامان افتاد. کمی از عطر زیر لاله ی گوشم زدم.

بوی وسوسه کننده اش کامل اتاق و برداشت. گوشیم و برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.

دو پله ی آخر بودم که مسیجی برام اومد. حواسم رفت به گوشی و نفهمیدم یه پله رو جا انداختم.

محکم به کسی خوردم. ترسیده به لباسش چنگ زدم. سرم و بالا آوردم. نگاهم به نگاه ویهان گره خورد.

ضربان قلبم اوج گرفت. ناخواسته دستم بالا اومد و جای سوختگی ای که حالا دیگه نبود نشست.

ویهان سریع ازم فاصله گرفت.

-چیکار می کنی؟

متعجب نگاهش کردم و همونطور که نگاهم بهش بود گفتم:

-میخواستم صورتتو ببینم.

کلافه نفسشو بیرون داد و دستهاشو توی جیب شلوارش کرد.

-از دورم می تونی ببینی.

شونه ای بالا دادن و خنده ای تصنعی کردم

همچنین ببینید

رمان دیازپام پارت ۳۳

بعد از گذشت ساعتی، با اعلام مهماندار، هواپیما تو شهر الماتی به زمین نشست. از …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *