سه شنبه , اردیبهشت ۳ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام / رمان دیازپام پارت ۱۵

رمان دیازپام پارت ۱۵

 

قاب عکسش بود افتاد.

“حتی نتونستم برای چهلمت بیام سر خاکت!”

-اینم دختر ماه بانو!

زنی میانسال از بالای عینک های گردش نگاهم کرد.

-چقدر شبیه جوونی های مادر خدا بیامرزت هستی!

-اسپاکو، عزیزم، ایشون عمه فخری هستن. عمه ی بزرگ ما که همه بهشون عمه خانوم میگن.

دست دراز کردم.

-خوشبختم.

-منم دخترم، از دار دنیا فقط همین یه برادر برام مونده.

و اشاره ای به پیرمرد کرد. لبخند کم رنگی زدم. فرانک اومد سمتمون.

-مامان جونم حالا نوبت جوون هاست تا با اسپاکو آشنا بشن.

ببخشیدی گفتم و از جمع بزرگ تر ها بلند شدم و همراه فرانک سمت مبلهایی که جوون ها نشسته بودن رفتیم.

نگاهی به جمعشون انداختم. ویهان نبود.

فرانک: معرفی می کنم؛ دخترخاله ی عزیزم اسپاکو!

و دونه دونه بقیه رو معرفی کرد. فرنوش، نوه ی عمه فخری گفت:

-مامان فخریم همیشه از مادرت تعریف می کرد. می گفت جسور و شجاعه. همینطور می گفت وقتی تابستون ها برای مسابقات اسب سواری به ییلاقشون میرفتن هیچ کس به گرد پای مادرت نمی رسیده. از عشق اسطوره ایشون هم می گفت اما حیف که قسمت نشد ببینمشون، خدا بیامرزه.

آشو اومد سمتمون و کنارم روی مبل نشست. رو کرد بهم:

-فرنوش عاشق اسب سواریه؛ حتی یه اسطبل اسب داره اما خوب یکم خنگه و هنوز تو اسب سواری مهارت نداره!

فرنوش با ناز گفت:

-آشو، حتماً باید بگی؟

لبخندی زدم. دختر خوبی به نظر می اومد.

-اسپاکو تو اسب سواری خیلی مهارت داره.

یکی از دخترها که از اول هم میلی به هم صحبتی نداشت با شنیدن

صدای ویهان تقریباً با جیغ بلند شد و پرید سمتش و گونه اش رو بوسید.

-ویهان کجا بودی حوصله ام سر رفت!

یکی از ابروهام بالا پرید.

آشو: اووف، باز سیریش شدن های ملی شروع شد.

همه ریز خندیدن. ویهان نشست و ملی خانوم کنارش. با حرفی که فرنوش زد سکوتی برقرار شد.

-اسپاکو جون، تو خودکشی کردی؟

متعجب سرم رو بالا آوردم.

-چی؟؟

با انگشت به مچ دستهام اشاره کرد.

-آخه رد تیغ روی هر دو دستته!

تازه دوهزاریم افتاد. با اخم نگاهی به آشو انداختم که ابروئی برام بالا انداخت. اومدم جواب فرنوش رو بدم که ملی گفت:

-فری جونم حتماً زندگی سختی داشته که به فکر خودکشی افتاده، مگه نه اسپاکو؟ آخه شنیدم تو یه روستای کوچیک بعد مرگ پدرت با مادرت زندگی می کردی؛ حتماً شرایط سختی داشتی!

-همه ی اینا رو تنها فکر کردی یا کسی هم کمکت کرد؟؟

لحظه ای رنگش عوض شد و با تن صدایی که سعی داشت کنترل کنه گفت:

-منظورت چیه؟

کمی سمت جلو خم شدم.

-منظورم واضحه؛ شما همیشه انقدر دوست داری تو زندگی دیگران سرک بکشی؟

دوباره صاف شدم و با خونسردی رو کردم به فرنوش.

-نه عزیزم، خودکشی نکردم. سر یه شرط بندی این اتفاق برام افتاد!

و با آرنجم آروم به پهلوی آشو زدم. تا آخر مراسم هر وقت نگاهم به ملی می افتاد پشت چشمی برام نازک می کرد.

بالاخره مهمونی تموم شد. با رفتن مهمون ها خواستم برم سمت اتاقم که فرانک دستم رو گرفت.

-چرا از ما دوری می کنی؟

-من؟

-اوهوم.

-نه بابا!

-پس اگه دوری نمی کنی، بیا باهامون پاتوق.

-کجا؟

-بیا …

و دستم و کشید. به ناچار باهاش همراه شدم. از سالن بیرون اومدیم و سمت …

… درخت های بزرگ ته باغ به راه افتادیم.

-کجا میری؟

-پاتوق ما؛ بیا، انقدر سؤال نپرس.

دری رو باز کرد و وارد سالن نسبتاً بزرگی شدیم. حالت یه پاسیوی زیبا داشت. پنجره ای سر تا سری رو به حیاط.

استخر، سالن کوچک بسکتبال و یه دست مبل که سمت گلها گذاشته شده بود. فرانک لبخندی زد.

-خوشت اومد؟

-خیلی جالب ساخته شده.

-اوهوم، این ایده آل ویهان بود. بریم پیش بچه ها.

سلامی دادم و روی مبل کنار آشو نشستم. ویهان رو به روم اونور میز نشسته بود.

فرانک: حالا واقعاً دستت چی شده اسپاکو؟

نگاهی به آشو انداختم. دستهاش رو بالا آورد.

-ای باباااا، آخر این نگاهت کار دست ما میده هاااا …. اصلاً بیا بوسش کنم خوب بشه.

و تا به خودم بیام آشو روی مچ هر دو دستم رو بوسید.

-آشو، مسخره بازی بسه!

آشو سر جاش نشست.

-مسخره بازی نبود ویهان، گفتم بوسش کنم خوب بشه.

فرانک و فرانگیز از همه جا بی خبر زدن زیر خنده.

آشو: راستی، نوه ی بزرگ عمه نبود!

ویهان: رفته انگلیس.

فرانک: من که میگم این شازده یه کاسه ای زیر نیم کاسه داره. مگه میشه سالی چند بار رفت انگلیس و برگشت؟

-داره میره خواهرم.

فرانگیز: اووف، پیر پسر شد دیگه!

ویهان: به زندگی اطرافیانتون چیکار دارین؟

فرانگیز: مرموزه آق داداش عزیزم.

ویهان بلند شد.

-من میرم بخوابم. فردا کلی کار دارم.

آشو هم بلند شد. با رفتنشون فرانک گفت:

-ملی هنوز نمی خواد دست از سر ویهان برداره؟

-دیوونه است … اون خوب بلده چیکار کنه؛ فکر می کنه ویهان حق مسلم اونه!

یک ماه بیشتر می شد که اومده بودم. روزهام کسل کننده و بدون هیچ اتفاقی می گذشت.

ذهنم درگیر خونمون بود. باید یه طوری میرفتم اما نمیدونستم چطوری!

بعد از شام مثل همیشه توی سالن نشسته بودیم که پیرمرد گفت:

-فخری برای آخر هفته مهمونی داره و از ما هم خواسته تا شرکت کنیم.

کمی از قهوه ام رو خوردم.

-خوش بگذره.

-تو هم دعوتی!

-بله فهمیدم اما من نمیام!

-مگه دست خودته که نیای؟

پوزخندی زدم.

-اگه دست من نیست، پس دست کیه؟

-تا زمانی که توی این خونه هستی اجازه ات دست منه؛ هر وقت از اینجا رفتی خودت میدونی! فخری تأکید داشت که تو هم باشی.

از روی مبل بلند شدم.

-پس من از اینجا میرم تا اجازه ام دست خودم باشه.

سمت پله ها راه افتادم. صدای محکم و پر صلابتش باعث شد مکثی کنم.

-اگر از این خونه بری، دیگه حق برگشت نداری! اینو تو گوشت فرو کن. خونه ی من چاله میدون نیست که صدات و روی سرت انداختی. تو این خونه حرف اول و آخر رو من میزنم.

با حرص از پله ها بالا رفتم. زیر لب غر زدم.

-فکر کرده کیه … انگار حکومت نظامیه …حرف حرف منه!!

وارد اتاقم شدم و چمدونم رو از بالای کمد برداشتم و لباسهام رو با حرص توش انداختم.

در اتاق باز شد و خاله وارد شد.

-اسپاکو، خاله، آقا جون ناراحت بود یه چیزی گفت … پدر به آداب و رسوم خیلی پایبنده.

-از اولم ایشون دوست نداشت من اینجا بیام. الانم دارم میرم.

ویهان وارد اتاق شد.

-عمه شما برو.

-نذار بره مادر، باشه؟

-چشم.

خاله از اتاق بیرون رفت

ویهان در و بست و خونسرد به در تکیه داد. کتم رو پوشیدم.

-به چی زل زدی؟

-دارم فکر می کنم کجا میخوای بری؟

-هنوز اونقدر بی کس و کار نشدم که جائی برای رفتن نداشته باشم! میرم خونه ی دائیم، سر کار میرم.

با تمسخر شروع به دست زدن کرد.

-برو آفرین ولی یکم زیادی خوش باوری چون پات از این خونه بیرون بره، مثل گرگ در کمینن تا تیکه پاره ات کنن.

دسته ی چمدونم رو کشیدم و سمت در رفتم.

-مهم نیست، از اینجا بودن بهتره! بیا اینور.

ابروئی بالا داد.

-تو هیچ کجا نمیری!

-من میرم و کسی هم جلودارم نیست.

-حتماً از پنجره میری؟ چون این در باز نمیشه!

لباسش رو گرفتم و کشیدمش اما از جاش تکون نخورد.

-ببین عزیز کرده، داری عصبیم می کنی. پس بهتره بیای اینور.

سرش رو کمی خم کرد سمتم.

-اگر نیام چیکار می کنی؟

با شونه ام زدم به شونه اش تا بره اونور اما تکون نخورد. اومدم بکشمش، پام رو زیر پاش زدم.

تعادلش رو از دست داد و هر دو با چمدون وسط اتاق پرت شدیم.

افتادم روش. دستش دو طرفم بود و دستم هنوز دور یقه اش محکم بود.

صورت هامون کاملاً رو به روی هم قرار داشت وهرم نفس های داغش به صورتم می خورد.

صدای بم و مرتعشش تو گوشم نشست.

-میشه از روم بلند شی؟ اونقدرهام باربی نیستی که لم دادی روم.

با آرنجم به سینه اش کوبیدم و از روش بلند شدم.

-خودت مقصری!

بلند شد و رو به روم قرار گرفت.

-بهتره خودخواه نباشی . با رفتنت به ….

-…. خونه ی دائی فقط باعث میشی که جون اونا هم به خطر بیوفته. تو که اینو نمیخوای؟

لبه ی تخت نشستم. سرم و توی دستهام گرفتم. بیراه نمی گفت؛ اگر اتفاقی برای دائی یا هاویر می افتاد؟؟

حتی فکرشم وحشتناک بود. با صدای در اتاق سرم رو بالا آوردم.

-پس مثل یه دختر خوب برای آخر هفته آماده شو.

از اتاق بیرون رفت. در تراس رو باز کردم و وارد تراس شدم. ساز دهنی که تنها یادگار مامان بود رو برداشتم.

از اینکه هیچ تکیه گاهی نداشتم بغض کردم و با اولین صدایی که از ساز دهنی توی سکوت شب بلند شد قطره اشکی روی گونه ام چکید.

-آخ مامان تنها بودم، با رفتنت تنهاترم کردی … خیلی تنها!

برام عجیب بود وقتی صبح برای صرف صبحانه سر میز نشستم، پیرمرد هیچ چیزی راجب اتفاق های دیشب نگفت و منم چیزی به روی خودم نیاوردم.

بالاخره آخر هفته رسید. فرانک و فرانگیز هر دو وارد اتاق شدن. سؤالی نگاهشون کردم.

فرانک: وای دختر تو چه بیخیالی … هنوز دراز به دراز روی تخت افتادی؟

-پاشم برات بندری برقصم؟

فرانگیز: اونم به وقتش عزیزم. الان باید آماده بشی.

-یه مانتو و شال این حرفها رو نداره!

هر دو هم صدا گفتن: چی؟؟

-واضح نبود؟ میگم پوشیدن یه مانتو و شال وقت گیر نیست!

فرانک دستش و روی هوا تکون داد و فرانگیز سمت کمد رفت.

-میدونی کجا داری میری؟

-اوهوم، خونه عمه فخری پیر که معلوم نیست از زمان دایناسورها مونده یا شایدم کرگدن ها!

فرانک: جرأت داری اینا رو جلوی خودش بگو اما محض اطلاعتون شما داری میری خونه ی …

-… شاهزاده ی قجری، تنها زن و معشوقه ی عزت الله خان قاجار … میدونی یعنی کی؟ یکی از پولدارهای ایران که چندین شرکت و کشتی دارن.

-اوووو … همچی گفتی قاجار، فکر کردم چه خبره!!

فرانک و فرانگیز نگاهی به هم انداختن و سری تکون دادن.

فرانگیز: اسپاکو، عزیزم، داری با این خونسردیت زیادی رو اعصابم راه میری دختر خوب! اونجا امشب کلی مهمون میاد، کلی آدم های سرشناس! ما هم که نوه های کم کسی نیستیم!

نفسم رو با حرص بیرون دادم.

-من فقط لباس مشکی می پوشم. حالا انتخاب با شما.

فرانگیز از توی لباسهام پیراهن حریر بلند مشکی که فقط دو بند داشت رو گرفت جلوش.

-این از همه بهتر بود و مشکی.

سری تکون دادم. لباس ها رو روی تخت گذاشتن.

فرانک: خوب، ما رفتیم، بای بای.

هر دو از اتاق بیرون رفتن. یه دوش دو دقیقه ای گرفتم و از حموم بیرون اومدم.

در کشو رو باز کردم تا لباس زیر بردارم. نگاهم به عطری که مامان همیشه از گلهای وحشی تهیه می کرد و تأکید داشت جاهای خاصی ازش استفاده کنم و هیچوقت درش رو باز نکرده بودم، افتاد.

شیشه رو برداشتم و آروم درش رو باز کردم. لحظه ای از اون همه بوی خوش سرمست چشمهام رو بستم و نفس عمیق کشیدم.

یه بوی خاص مثل گل یاسمین؛ ترکیبی از گلهای وحشی!

باورم نمی شد مامان برای درست کردن چنین چیز نابی فقط به عشق من، ساعت ها و حتی روزها وقت صرف می کرد.

کمی کف دستم ریختم و روی گردن و قفسه سینه ام زدم. لباس پوشیدم و موهام رو بالای سرم دم اسبی بستم.

کمی مرطوب کننده به صورتم زدم. مدادی تو چشمم کشیدم و رژ کم رنگی روی لبهام.

آماده از اتاق بیرون اومدم. کسی توی سالن نبود. صدای دخترها از توی حیاط می اومد.

در و بستم. کنار ماشین ویهان ایستاده بودن.

فرانک: بدو اسپاکو، دیر شده!

ویهان پشت فرمون نشسته بود. آشو جلو نشست و ما سه تا عقب جا گرفتیم.

بین فرانک و فرانگیز نشسته بودم. فرانک سرش رو جلو آورد. متعجب خودم رو کشیدم عقب.

-داری چیکار می کنی؟

-این بو؟

-کدوم بو؟

-همین که از لحظه ای که تو ماشین نشستیم فضای ماشین رو برداشته!

فرانگیز تأیید کرد.

-آره، راست میگه … یه بوی خاصیه!

ویهان از آینه ی جلو نگاهی بهمون انداخت.

-خیلیم وسوسه کننده است!

فرانگیز: اوهوم. اسم ادکلنت چیه؟

-مامان برام درست کرده.

فرانک: چی؟؟ امکان نداره! این خیلی خوش بوئه.

ویهان: عمه تو خیلی چیزها هنر داشت.

با یادآوری مامان بغض کردم.

آشو: میگم ویهان، امشب حتماً ملی هم هست!

فرانک: یه درصد فکر کن ملی نباشه!

با هم زدن زیر خنده. تا رسیدن به مقصد سکوت کردم. ماشین وارد حیاط بزرگی شد و پشت سر بقیه ماشین ها قرار گرفت.

پیاده شدیم. کلی ماشین آخرین مدل توی حیاط پارک بود.

عمارتی بزرگ که شاید خیلی قدیمی بود اما انگار بازسازی شده بود.

مردی در سالن رو باز کرد. خدمتکار خانمی اومد سمتمون.

-خانمها بفرمایید از اینور برای تعویض لباس.

با زن همراه شدیم. دری رو باز کرد. اول فکر کردم اتاقه اما با ورود به سالن کوچک جلوی روم فهمیدم اتاق تعویض لباسه که کلی آینه و کمد داشت.

فرانک در کمدی رو باز کرد.

-عمه خانوم خیلی زن حساسی هستن و رفاه مهمون هاش خیلی براش مهمه!

پالتوم رو تو جا رختی آویزون کردم و دستی به لباس و موهام کشیدم. نگاهی به فرانک و فرانگیز انداختم. سوتی زدم.

-اووو … چه کردین شما دو تا!

نگاهی به هم انداختن و چشمکی زدن. با هم از سالن تعویض لباس بیرون اومدیم. فرانک آروم گفت:

-وای اسپاکو، کاش منم از این عصاره ی جادوئیت میزدم.

لبخندی زدم.

فرانگیز: بریم سمت بزرگ ها.

خونه ی عمه خانوم کمتر از کاخ نبود. خدمت کارها دائم در حال رفت و آمد بودن و مهمون ها بهترین لباس ها تنشون بود.

قسمتی از سالن با چند پله از سالن اصلی جدا می شد و مبلهای سلطنتی دور تا دورش چیده شده بود.

از بین مهمونها، پیرمرد و فخری خانوم رو شناختم که در رأس مجلس نشسته بودن. به ناچار و از روی ادب سمتشون رفتیم.

فرانک و فرانگیز دست عمه فخری رو بوسیدن. با لبخند خم شدم و گونه اش رو بوسیدم.

با این کارم پیرمرد اخمی کرد اما عمه خانوم لبخند زد و گفت:

-خوش اومدی دخترم.

نمیدونم چرا این پیرزن پیر و چروکیده عجیب به دلم نشسته بود بخصوص لباسهای ساده و شیکش.

عمه: برید سمت جوون ها و خوش بگذرونید.

همون چند پله رو پایین اومدیم و قسمت دیگه ی سالن رفتیم.

تعداد زیادی دختر و پسر دور میزهای پایه بلند در حال خندیدن ایستاده بودن.

فرانک تنه ای به فرانگیز زد.

-بفرما، ملی خانوم دست به کار شدن!

رد نگاه فرانک رو گرفتم. ملی چسبیده به ویهان مثل کسی که انگار عروسکش رو میخواستن ازش بگیرن ایستاده بود.

فرانگیز: فرانک، آریا نیست؟

فرانک: تو نمیدونی اون خدای غرور نفر آخر میاد؟!

نمیدونستم منظورشون به کیه. سمت میزی که آشو و ویهان ایستاده بودن رفتیم.

ملی با دیدنمون یکی از ابروهاش رو بالا داد و با ناز گفت:

-تو دختر عمه ی ویهان بودی؟

-نبودم، هستم!

فرانک و فرانگیز ریز خندیدن. آشو سرش رو جلو آورد.

-تو از ملی خوشت نمیاد؟

سرم رو کمی سمتش کج کردم.

-من کلاً از آدمهایی که زیادی خودشون رو تحویل می گیرن خوشم نمیاد.

سری تکون داد.

آشو: آریا از انگلیس اومده؟

ملی: آره، چند روزی میشه اما نمیدونم اونجا چه اتفاقی افتاده که اصلاً اعصاب نداره!

فرانک: همچین از اولم اعصاب نداشت، الان که دیگه باید با بسم الله از کنارش رد بشیم!

نگاهی به اطراف انداختم. حوصله ام داشت سر میرفت. آروم در گوش فرانک گفتم:

-میرم آب بخورم.

-خب بذار گارسون رو صدا کنم.

-نه، خودم میرم.

از جمعشون فاصله گرفتم. انقدر خونه بزرگ بود که نمیدونستم آشپزخونه کجاست.

سمت راهرویی رفتم اما فقط در بود. چرخیدم تا از راهرو بیرون بیام که همزمان در اتاقی باز شد.

مردی قدبلند و کت شلوار پوش ازش بیرون اومد.

حواسم سمت مرد رفت و نفهمیدم چی شد که پام پیچ خورد و یکی از پاهام رو هوا رفت.

هر لحظه منتظر بودم تا با کمر زمین بخورم که دستی دورم حلقه شد.

از ترس یقه ی کتش رو گرفتم. صورتهامون روبروی هم قرار داشت. موهای بورش رو پشت سرش بسته بود.

بوی تلخ ادکلنش تمام مشامم رو پر کرد. سرش کمی پایین اومد و سمت گردنم خم شد.

احساس کردم بو کشید. سرفه ای کردم.

 

کمر راست کرد و از بغلش بیرون اومدم. نگاهم به ویهان افتاد که پشت سر مرد با فاصله ایستاده بود.

وقتی دید نگاهش می کنم پوزخندی زد و رفت. تعجب کردم. خواستم از کنار مرد رد بشم که مچ دستم رو گرفت.

سؤالی نگاهش کردم.

-نمیخوای تشکر کنی؟

-بابت؟

-داشتی می افتادی!

بی تفاوت شونه ای بالا دادم.

-فکر کنم هر کس دیگه ای هم جای شما بود همین کار و می کرد اما حالا که انقدر عقده ی تشکر داری؛ ممنون عالیجناب!

و دستم رو با ضرب از توی دستش درآوردم. صداش پشت سرم بلند شد.

-یه روز پشیمون میشی.

دستم و به معنای برو بابا رو هوا تکون دادم. از خیر آب خوردن گذشتم و پیش بقیه برگشتم اما ویهان نبود و آشو هم داشت با دختری صحبت می کرد.

غرق صحبت با فرانک بودم که همون مرد وارد سالن شد. با ورودش همه شروع به دست زدن کردن.

-اینجا چه خبره؟

فرانگیز با ذوق گفت:

-اون آریاست … نوه ی ارشد عمه فخری و رئیس کل شرکت های عمه. کل فامیل عاشقش هستن اما به هیچکس رو نمیده.

دستهام و تو سینه قلاب کردم.

-پس این شازده آریاست!

-آره، مگه قبلاً دیدیش؟

-چند دقیقه ی پیش.

ویهان اومد سمتمون و کنار من و فرانک ایستاد. آریا بعد از احوالپرسی با بقیه اومد سمت میز ما.

با آشو و بقیه دست داد و نگاهی بهم انداخت.

-معرفی نمی کنید؟

فرانگیز: اسپاکو، دختر عمه ماهنور.

دستش رو توی جیب شلوارش کرد.

-پس این دختر ماهنوره!!

 

همچنین ببینید

رمان دیازپام پارت ۱۸

  -مشخص نیست؟ سمت میزش رفتم و کمی روی میز خم شدم. -جناب آقای آریا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *