پنج شنبه , آذر ۲۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۸

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۸

 

نه انگار خبری ازش نبود پس با آرامش لباس راحتی تنم کردم و درحال شونه کردن موهام بودم که در اتاق باز شد

آیناز همراه با خانوم جوان و زیبایی داخل شد و گفت :

_بفرمایید از این طرف !

شونه روی میز گذاشتم و درحالیکه به طرفشون میرفتم بلند سلام کردم ، آیناز چشم غره ای بهم رفت و خطاب به خانومه گفت :

_ اینم از عروس خواب آلوی ما ….عاطی جون !

دختره که تازه فهمیدم اسمش عاطفه اس تو گلو خندید و درحالیکه با تحسین سرتاپام رو از نظر میگذروند بهم دست داد و با مهربونی گفت :

_باید بگی اینم عروس زیبای ما !

آیناز با دیدن نیش بازم با غیض نگام کرد و گفت :

_خوبه خوبه … برو بشین تا دیر نشده آرایشت کنه !

دستم رو کنار سرم به نشونه احترام گذاشتم و با شیطنت بلند گفتم :

_چشم قربان… شما امر بفرما !

عاطفه با دیدن شیطنتام بلند خندید و درحالیکه لباسش رو عوض میکرد گفت :

_خوش بحال داداشت ببین چه هلویی گیرش اومد

آیناز چپ چپ نگام کرد و زیرلب گفت :

_بله… بله !

با دستور عاطفه روی صندلی نشستم و درحالیکه چشمامو میبستم آروم منتظر شدم تا آرایشم رو شروع کنه

که یکدفعه با بلند شدن صدای شکمم از خجالت لبم به دندون گرفتم

_انگار چیزی نخوردی نه عزیزم ؟!

نیم نگاهی سمت آیناز انداختم که با عجله درحالیکه از اتاق خارج میشد گفت :

_واای حواسم نبود برم چیزی بیارم که فندوقم از دست رفت

بعد از بیرون رفتنش عاطفه با تعجب نگام کرد و گفت :

_بهت میگه فندوق ؟؟ چه جالب !!

 

ولی من که میدونستم منظورش از فندوق جیگر مامانه ولی در جواب حرف عاطفه لبخندی زدم و سکوت کردم

بالاخره بعد از دردسرهای فراوان آرایشم تموم شد و فقط مونده بود لباسم رو تنم کنم

با شوق به طرف آیناز برگشتم و گفتم :

_چطور شدم … خوبم ؟!

با لذت نگاهش توی صورتم چرخوند و گفت :

_عالی شدی دختر !!

با عجله خواستم به طرف آیینه برم که عاطفه جلوم رو گرفت و درحالیکه با شیطنت اشاره ای به آیناز میکرد بلند گفت :

_کجا ؟!

با تعجب اشاره ای به آیینه کردم و گفتم :

_معلومه دیگه … برم خودمو ببینم !!

شونه ای بالا انداخت و گفت :

_ولی نمیشه !!

وا رفته نگاهش کردم

_چرا آخه ؟؟!

با خنده اشاره ای به آیناز کرد و گفت :

_دلیلش دیگه تخصص ایشونه که بهت بگن !!

پوووف کلافه ای کشیدم و چشمام توی حدقه چرخوندم ، پس هر چی آتیشه از گور آیناز بلند میشه

به عقب چرخیدم و درحالیکه دستام به کمر میزدم شاکی گفتم :

_خوب ؟؟!

اشاره ای به لباس توی دستش کرد و گفت :

_اول اینو میپوشی بعدش !!

واااای خدای من لباس عروس بود ، با ناباوری یک قدم بهش نزدیک شدم و با بهت زیر لب زمزمه کردم :

_این از کجا اومده ؟! چه خوشکله

ریز ریز خندید و گفت :

_اون روز که برای کارهای عروسی بیرون رفتیم داداشم انتخابش کرد برات که سوپرایزت کنه … گفت این قشنگ تره

با لذت به لباس توی دستش خیره شدم و بیقرار گفتم :

_خیلی خوشکله …. بده تنم کنم !

با کمکشون لباس عروس رو تنم کردم و با قدمای لرزون و قلبی که از هیجان تند تند میتپید به طرف آیینه قدی اتاق رفتم

 

با رسیدن رو به روی آیینه خشکم زد و ناباور به خودم خیره شدم یعنی واقعا این من بودم که داشتم توی این لباس میدرخشیدم ؟؟

به قدری زیبا شده بودم که نمیتونستم نگاه از خودم بگیرم فقط آروم آروم بیشتر به آیینه نزدیک میشدم

آرزوی هر دختری پوشیدن لباس عروسه … من خیلی خوشبخت بودم که امیرعلی رو داشتم که این همه هوامو داره تا آب توی دلم تکون نخوره ولی با یادآوری نبودن خانوادم توی همچین روزی همه خوشی هام برای ثانیه جلوی چشمام پوچ و بی ارزش شد

آیناز که تموم مدت به همراه عاطفه داشت از من و زیباییم تعریف میکرد متوجه ناراحتیم شد و با نگرانی گفت :

_چی شد نورا ؟!

درحالیکه با دستام صورتم رو باد میزدم و سعی میکردم مانع ریزش اشکام بشم گفتم :

_هیچی… خوبم !

با تردید نگاهی بهم انداخت و دستامو گرفت

_مطمعنی ؟!

با دیدن محبت های خواهرانه اش لبخندی زدم و زیرلب اهووومی زمزمه کردم

برای اینکه جو رو عوض کنه با شیطنت زیرچشمی نگام کرد و گفت :

_پس برم به آقا داداشم بگم بیاد عروس نازش رو ببره

با شنیدن اسم امیرعلی لبخندی ناخواسته روی لبهام جاخوش کرد و با خجالت سرم پایین انداختم

با دیدن حالتم هر دو بلند خندیدن و آیناز درحالیکه به طرف عاطفه میرفت با خنده بریده بریده گفت :

_بهتره ما دیگه بریم عاطی جون چون ممکنه اینجا با صحنه های +۱۸سال رو به رو بشم

با جیغ اسمش رو صدا زدم که بلند خندید و همراه آرایشگر بیرون رفت با خنده سرمو به اطراف تکون دادم و به عقب چرخیدم و بار دیگه با لذت خودمو توی آیینه برنداز کردم که در اتاق به آرومی باز شد

با فکر به اینکه آینازه و باز میخواد سر به سرم بزاره به طرف در چرخیدم و حرصی گفتم :

_بخدا بخوای اذیتم کنی به امیرعلی می….

ولی با دیدن امیرعلی که با کت و شلوار شیک و اتو کشیده توی قاب در ایستاده بود و با لذت نگاهم میکرد حرف توی دهنم ماسید و بی اختیار خیره اش شدم

 

توی اون کت و شلوار چه جذاب شده بود ، با شوق از داشتنش با عشق نگاهم رو سرتاپاش چرخوندم که گفت :

_چی میخواستی به من بگی !!؟

نمیدونم چرا خجالتی شده بودم سرم رو پایین انداختم و زیرلب زمزمه کردم:

_چیز خاصی نبود!

صدای قدمای بلندش که به طرفم برمیداشت توی اتاق طنین انداز شد و بعد از چندثانیه رو به روم ایستاد

با نشستن دست گرمش روی چونه ام سرم رو بالا گرفتم با چشمایی که ستاره بارون شده بودن با خوشحالی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت :

_خیلی زیبا شدی عزیزم !!

با ناز خندیدم که بیقرار روی صورتم خم شد و بوسه ای روی لبهام نشوند

وقتی سرش رو عقب برد و چشمای گرد شده ام رو دید با خنده آروم روی نوک دماغم زد و گفت :

_اینطوری نگام نکن دختر … تحمل نداشتم نبوسمت !!

خودم رو توی آغوشش انداختم و درحالیکه دستام دور گردنش حلقه میکردم زیرگوشش زمزمه کردم :

_منم تحمل ندارم که بغلت نکنم !

درحالیکه محکم بغلم میکرد تو گلو خندید و گفت :

_ باورم نمیشه داری برای همیشه مال من میشی !!

بوی عطرش رو عمیق نفس کشیدم و گفتم :

_منم !

ازم جدا شد و درحالیکه با عشق نگاهم میکرد گفت :

_نمیشه باز یه کوچولو بوست کنم!؟

با خنده هشدار آمیز صداش زدم

_امیرعلـــــی !!

دستاش رو به نشونه تسلیم بالای سرش برد و کلافه گفت :

_باشه باشه فهمیدم تا شب همه چی قدغنه !

چپ چپ نگاش کردم که گفت :

_چیه خوب… شب که دیگه مال خودمی !

با حرص خواستم نیشگونی از بازوش بگیرم که با خنده ازم فاصله گرفت

_عروسم روز عروسیش اینقدر خطرناک میشه ؟؟

با چشمایی که شیطنت توش موج میزد بهم نزدیک شد و ادامه داد:

_اونی که باید خطرناک شه داماده…. شب… و اونم روی تخت …

با جیغ اسمش رو صدا زدم که قهقه اش به هوا رفت توی بغلش فشردم و خواست چیزی بگه که در اتاق باز شد و آیناز نفس زنون توی قاب در قرار گرفت

 

با دیدنمون توی اون حالت دستش روی چشماش گذاشت و با جیغ گفت:

_نمیگید مجرد توی این خونه هست ؟؟ یعنی چی این کارا؟؟

امیرعلی بدون اینکه ازم جدا بشه با خنده اسمش رو صدا زد و گفت:

_برای چی اومدی ؟؟

آیناز دستش رو از روی چشماش برداشت و با چشم غره ای توپ گفت :

_نمیخواید بالاخره قدم رنجه کنید بیاید پایین؟؟ مهمونا اومدن هی میپرسن عروس و داماد کو ؟؟

با وحشت به امیرعلی چشم دوختم که متوجه اضطرابم شد و درحالیکه دستای سردم توی دستاش میگرفت خطاب به آیناز گفت :

_تو برو ماهم چند دقیقه دیگه میایم !

چشمی گفت و با عجله از اتاق بیرون رفت ، امیرعلی فشاری به دستم آورد با لبخندی که گوشه لبش جا خوش کرده بود گفت:

_برات سوپرایز دارم …امشب شب ماست آماده ای؟؟

لبخندی زدم و درتایید حرفش سری تکون دادم و گفتم :

_آره !

دستمو دور بازوش حلقه کردم و بخاطر پاشنه بلند بودن کفشام آروم آروم از اتاق بیرون رفتیم و از پله ها سرازیر شدیم

هرچی که جلوتر میرفتیم ازدحام جمعیتی که توی سالن به ما چشم دوخته بودن بیشتر میشد که امیرعلی با عشق نیم نگاهی سمتم انداخت و دستش رو نوازش گر روی دستم کشید

درحالیکه شونه به شونه هم در میون جیغ و سوت مهمونا از پله ها پایین میومدیم با لبخند نگاهمو بین جمعیت چرخوندم که با دیدن کسایی که انتهای سالن ایستاده بودن خشکم زد

انگار پاهام به زمین چسبیده باشن بی حرکت ایستادم و با بهت به بابا و مامان که با خنده و خوشحالی برامون دست میزدن چشم دوختم

یعنی واقعا خودشون بودن یا من داشتم اینطوری توهم میزدم ؟؟

حلقه اشک توی چشمام رو پس زدم و به طرف امیرعلی که کنارم ایستاده بود برگشتم و با لُکنت لب زدم :

_اون… اونا خودشونن ؟؟ بگو که اشتباه نمیبینم ؟؟

با لبخند دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید و با عشق گفت:

_خودشونن عزیزم …مگه نگفتم بخاطرت هرکاری میکنم…. نگفتم ؟؟

خدایا من چقدر خوشبختم که امیرعلی رو بهم دادی…!

با جیغ خودم رو توی آغوشش پرت کردم و زیر گوشش زمزمه کردم عاشقتم !

صدای دست و سوت جمعیت بالا گرفت که بیقرار از امیرعلی جدا شدم و درحالیکه نگاهمو بین جمعیت میچرخوندم سوالی پرسیدم :

_کووو…کجان ؟؟

اشاره ای به گوشه سالن کرد و گفت :

_نترس عزیزم …ببین اونجان !

🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۲

  درحالیکه دستش رو نوازش وار روی شکمم میکشید باز تکرار کرد : _رفته بودم …

۱۶ دیدگاه

  1. اههههه خو چرا پارت جدید رو نمیزارید؟؟؟ خسته شدیم دیگه😒

  2. میشه حداقل بگید تا کی هرروز باید بیایم ببینیم پارت جدید گزاشتین یا نه ؟

  3. ادمین جان میشه لطفا جواب مارو بدین

  4. ای خدا بازم که تموم نشد حالا باز تو پارت بعد نورا قش میکنه یا یه اتفاق جدید میوفته لطفا تمومش کنید دیگه دوهفته گزشته هنوز پارت جدیدو ندادین

  5. خب بابا چرا پارت نمیزارین دیگه خستمون کردید!!!!
    اههه

  6. خستمون کردید با این پارت گذاشتن یعنی واسه نویسنده ما خواننده ها کمترین ارزشی نداریم؟!😏جا داره ی خسته نباشید بگم به نویسنده خداقوت از این همه تلاش بی وقفه😏

  7. ای بابا پس چیشد این پارت جدید ، دو هفته گذشته ولی خبرنشده ….
    خسته شدیم دیگه ، فکر مارو هم بکنید لطفا ….

  8. ممنون بابته احترامی که نویسنده واسه خواننده ها قائله
    بابا دو هفته گذشت نمیخواین پارت بزارین؟

  9. ای بابا کی پس پارت میذارین دو هفته شد!!😕دیگه تو این پارت تمومش کن لطفا!

  10. سلام وقتتون بخیر.
    ادمین شما نمیدونی کامل این رمان تو چه سایتی هس ؟؟؟؟

  11. وایییییییی دو هفته گذشته ولی هنوز خبری از پارت جدید نیست …
    تو رو خدا زودتر پارت های بعدی رو بزارین 🙁

  12. بازم که تمومش نکردی بابا دیگه الان که تموم کردنش کار نداشت نیازی هم به فکر کردن نداشت تموم میکری قال قضیه رو میکندی دیگه

  13. واااای عالی بود بلاخره عروسی گرفتن 😍😍
    خدایا این روزو نصیب منم کن 😂😂

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan