چهارشنبه , مرداد ۳۰ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۴

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۴

 

چندثانیه بی حرکت خیره آیناز شد و کم کم انگار داره به خودش میاد سرش رو کج کرد و عصبی از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_انگار تنت میخاره کوچولو ؟؟

آیناز با خشم سرتاپاش رو از نظر گذروند و عصبی گفت :

_زود گمشو از خونمون برو بیرون!

نیما ولی کلافه از بگو مگو با آیناز دستی پشت گردنش کشید و بلند گفت :

_تا خواهرم رو نبرم هیچ جایی نمیرم متوجه ای؟؟

به آیناز نزدیک شد و درحالیکه میخواست همقدش بشه به طرفش خم شد و با پوزخندی ادامه داد:

_حالام برو رد کارت !!

یک قدم به سمتم برداشت که توی خودم جمع شدم و با ترس دستام دور شکمم پیچیدم ، میدونستم اگه باهاش برم صددرصد قصد جون بچم رو میکنه برای همین تموم بدنم از ترس میلرزید

آیناز بازم کوتاه نیومد و جلوی راهش رو سد کرد

_نورا هیچ جایی با تو نمیاد

نیما با تمسخر انگشت اشارش رو به دماغ آیناز زد و با پوزخندی کنایه وار گفت :

_کی میخواد جلوم رو بگیره ؟؟ هووووم تو یا اون داداش نامردت ؟؟

آیناز گستاخ توی چشماش خیره شد و گفت :

_مواظب باش چی از دهنت بیرون میاد؟!

نیما چپ چپ نگاش کرد :

_اگه نباشم چی میشه؟؟

آیناز جلوش سینه سپر کرد و با خشم غرید :

_اون وقت با من طرفی !!

نیما توی اوج عصبانیت و خشم از حرص زیاد قهقه ای زد و درحالیکه آیناز رو کنار میزد با پوزخندی گفت :

_برو کنار بچه …هرچی خندوندیمون بسه !!

به طرفم اومد و جلوی چشمای گشاد شده ام دستم رو گرفت و همونطوری که سعی میکرد بلندم کنه از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_هرچی آتیش سوزوندی بسه نورا….پاشو بریم یالله !!

ولی بدنم به قدری سست و بی حس بود که نمیتونستم تکونی بخورم لبامو به زور تکونی دادم ولی هیچ صدایی از گلوم خارج نمیشد آب دهنم رو به زور قورت دادم

که زیر بغلم رو گرفت و عصبی تکونی بهم داد و با نفس نفس فریاد زد :

_موش مردگی بازی درنیار …. پاشوو دیگه !

فکر میکرد دارم بازی درمیارم ، لبامو بهم فشردم و خواستم جلوی عوق زدنم رو بگیرم ولی بی فایده بود و جلوی چشمای به خون نشسته اش خم شدم و شروع کردم به بالا آوردن تموم محتویات معده ام

پشت سر هم عوق میزدم و نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم آیناز با نگرانی به طرفم اومد کنارم نشست

_چت شد یهو ؟؟

دست لرزونم رو بالا گرفتم و با اشاره ای ازش خواستم جلو نیاد و بی اختیار باز عوق های پشت سرهم زدم

آیناز که وضعیت من رو دید عصبی به طرف نیما یورش برد و با بغض فریاد زد :

_میبینی چیکارش کردی ؟؟ همش مقصرش تویی لعنتی !

با گریه مشت های گره کردش رو به سینه نیما میکوبید ، ولی نیما درست عین کسایی که خشکشون زده باشه بی حرکت زیر دستاش مونده بود و چشم ازم برنمیداشت

دیگه جونی توی تنم نمونده بود که بالا بیارمش ناله وار عوق دیگه ای زدم که دستاش روی سینه نیما بی حرکت موند و با نگرانی به طرفم چرخید

نمیدونم چی توی صورتم دید که نیما رو ول کرد و با عجله درحالیکه بلند بلند امیرعلی رو صدا میکرد از اتاق بیرون زد

_وااای….داداش

با بیرون رفتنش از اتاق ، نیما چند قدم بهم نزدیک شد و خواست چیزی بگه که امیرعلی با نفس نفس درحالیکه خون روی صورت و پیرهنش رون بود داخل اتاق شد و با دیدنم با وحشت به طرفم قدم تند کرد

_نورا …

با چشمایی که نیمه باز بودن به سختی به دیوار پشت سرم تکیه دادم که امیرعلی کنارم نشست و با نگرانی پرسید :

_چت شد یهووو عزیزدلم !

دست لرزونم رو به دهنم کشیدم و به سختی زیر لب زمزمه کردم :

_خو…خوبم !

نگاهش روی من و شکمم چرخید و انگار جنون بهش دست داده باشه رگ گردنش متورم شد و عصبی به سمت نیما برگشت و مشت اول رو توی شکمش کوبید

جیغ آیناز و نرگس جون توی خونه پیچید که بی حال روی زمین افتادم و درحالیکه نمیتونستم نگاه از اونا که با هم درگیر شدن بگیرم چشمام روی هم افتاد و دیگه نفهمیدم چی شد و بیهوش شدم

 

” امیرعلـــــے “

خشم سراسر وجودم رو فرا گرفته بود و یک لحظه ام صورت رنگ پریده و چشمای بی فروغ نورا از جلوی چشمام کنار نمیرفت و به قدری عصبی بودم که نتونستم خودم رو کنترل کنم و با مشتای پی در پی به سر و صورت نیما میکوبیدم تا خشمم کم شه

مشت محکمی توی شکمش کوبیدم که صورتش از درد توی هم فرو رفت ، عصبی فریاد زدم :

_میکشمت لعنتی !

مشتم رو بار دیگه به طرفش بردم ولی وسط راه با شنیدن صدای جیغ آیناز که مدام نورا رو با نگرانی صدا میکرد دستم توی هوا خشک شد و با نگرانی به عقب چرخیدم

ولی با دیدن نورایی که روی زمین بیهوش افتاده بود و رنگش به سفیدی میزد آب دهنم رو قورت دادم و ناباور پلکی زدم که با جیغ دیگه ای که مادرم کشید به خودم اومدم

به طرفش رفتم و نبضش رو چک کردم با حس ضعیف زدن نبضش وااای فریاد زدم و بدون توجه به بقیه که مدام ازم میپرسیدن چی شده نورا رو توی آغوشم کشیدم و با عجله از اتاق بیرون رفتم

نمیدونم چطور از پله ها پایین رفتم و چندبار سکندری خوردم ولی محکم درحالیکه نورا رو به سینه ام میچسبوندم با فریاد راننده رو صدا زدم :

_زود باید بریم بیمارستان !

در ماشین رو برام باز کرد که با عجله سوار شدم و همونطوری که نورا رو با احتیاط توی ماشین میزاشتم از پشت دستمو محکم روی صندلی راننده کوبیدم و با صدای که از بغض میلرزید فریاد زدم :

_زود برو لعنتی !

راننده که معلوم بود ترسیده با عجله ماشین روشن کرد

_چشم قربان !

بدون توجه به مامان و بقیه که با نگرانی و دو به طرف ماشین میومد راننده با سرعت ماشین و به حرکت درآورد و از خونه بیرون زد

نگاه نگرانم از صورت نورا روی لبهای خشک و رنگ پریده اش رسید ، با دستایی که میلرزیدن انگشتم رو آروم روی لبهاش کشیدم و با بغضی که هرلحظه تو گلوم بزرگتر میشد نالیدم:

_نورا چشماتو باز کن!

ولی هیچ عکس العملی نشون نمیداد ، میدونستم از شدت بالا آوردن زیاد آب بدنش کم شده و فشارش افتاده و از طرفی شوک زیاد عصبی باعث شده اینطوری بیهوش بشه

از اینکه اتفاقی برای خودش و بچم بیفته ترس بدی توی دلم افتاده و باعث شده بود مغزم از کار بیفته و تموم بدنم شروع کنه به لرزیدن

درحالیکه موهای نورا رو نوازش میکردم و ازش میخواستم چشماش رو باز کنه مدام سرم رو از بین دو صندلی بیرون میکشیدم و نگاهم رو به جاده میدوختم

لعنتی چرا نمیرسیدم !!

حس کردم دست نورا که توی دستم بود برای ثانیه ای لرزید
ماتم زده نگاهم از صورتش روی دستاش قفل شد ! بار دیگه با دقت نگاش کردم که بازم دستش آروم لرزش کوچیکی خورد

خدای من داشت تشنج میکرد و کاری از دستم برنمیومد !!

با دیدن حالتاش لال شده بودم و چندین بار دهنم رو باز کردم که چیزی بگم ولی هیچی از گلوم خارج نمیشد

حس میکردم که چطور لحظه به لحظه چشمام از ترس گشاد میشن ولی به قدری بهم شوک وارد شده بود که دقیقا عین مرده متحرک فقط چشمام تکون میخورد

باورم نمی شد که نورا داشت جلوی چشمام پر پر می شد و من مثل بی عرضه ای خشکم زده بود

یکدفعه با تکونی که ماشین خورد به خودم اومدم و از ته دل سر راننده فریاد زدم :

_تندتر برو لعنتی !

با ترس نیم نگاهی به سمتم انداخت و با اضطراب نالید :

_قربان سرعت ماشین بالاس ، مقصر من نیستم خیابونا شلوغه !!

وحشت زده فریاد زدم :

_ خداااایـــــا

غرورم شکست و اشک از گوشه چشمم پایین اومد و زجه وار نالیدم :

_خدایا غلط کردم … نورا رو به من خطاکار ببخش

یکدفعه با دیدن بیمارستان انگار نور امیدی توی دلم تپیده شده باشه با صدای لرزونی نالیدم :

_وایسا…وایسا !

پاشو محکم روی گاز گذاشت که ماشین با سرعت بدی متوقف شد از ماشین پیاده شدم و با عجله نورا رو توی آغوشم گرفتم و با قدمای بلند به طرف بیمارستان دویدم

مثل دیوونه ها وارد بیمارستان شدم و بلند فریاد زدم :

_دکتـــــــــــر ؟!

نمیدونم چطور نورا رو از آغوشم گرفتن روی تخت خوابوندنش فقط چشمام با وحشت روی حرکات دکتر و پرستارا که تند تند سِرُم به دستش وصل میکردن و ماسک اکسیژن روی دهن میزاشتن خیره موند و کم کم انرژیم تحلیل رفته باشه

پاهام سست و بی حس شد و نمیدونم چطور با زانو روی زمین افتادم و حتی نای تکون خوردن هم نداشتم

کسی زیر بازوم رو گرفت و درحالیکه کمکم میکرد بلند شدم با نگرانی مدام صدام میزد و ازم میخواست به خودم بیام

ولی من خیره تختی بودم که درحالیکه دکتر و پرستارا دورش جمع شده بودن و با سرعت داشت ازم دور میشد

انگار داشتن ذره ذره شیره وجودم رو میکشیدن جلوی چشمام سیاهی رفت و دست لرزونم رو به سر دردناکم فشردم

 

به کمک راننده ای که زیر بازوم رو گرفته بود بلند شدم دستمو گرفت خواست به طرف اتاقی که پرستار راهنماییم میکرد ببرم ، که اخمامو توی هم کشیدم و عصبی گفتم :

_نه !

با نگرانی به طرفم چرخید :

_ولی قربان‌‌ حالتون خو…

آب دهنمو به زور قورت دادم و گفتم:

_ میخوام برم پیش نورا

تکونی به دستم دادم تا ولم کنه بعدش با قدمای سست و لرزون به طرف اتاقی که نورا رو بردن رفتم خواستم داخل شم که پرستار سر راهم رو گرفت

_نمیتونید برید داخل آقا !

چشمامو روی هم گذاشتم و عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_میخوام ببینم حال خانومم چطوره !

بدون اینکه کنار بره بی تفاوت گفت :

_باید صبر کنید تا دکتر بیاد جوابتون رو بده !

این داشت چی پیش خودش میگفت ؟ صبر کنم ؟ مگه میشه آخه
با خشم دستمو به پیشونیم تکیه دادم و با صدای عصبی که سعی میکردم بالا نره با حرص غریدم :

_داری چی میگی خانوووم … برو کنار ببینم !

باز خواست جلو راهمو بگیره که دیگه تحملم تموم شده باشه عصبی فریاد زدم :

_میری کنار یا تموم بیمارستان روی سرت خراب کنم ؟

با صدای دادم ترسیده چند قدم به عقب برداشت درو باز کردم که داخل شم ولی با دیدن دکتر که داشت از اتاق بیرون میومد با اضطراب به طرفش رفتم که با تعجب گفت:

_اینجا چه خبره ؟!

با صدای لرزون پرسیدم :

_آقای دک..تر حال خانومم چطوره ؟

انگار برای گفتن حرفی مردده نگاهش رو ازم دزدید درحالیکه لبش رو با زبون خیس میکرد به آرومی گفت :

_چون بخاطر تهوع آب زیادی از دست داده و از طرفی شوک عصبی که بهش وارد شده باعث شده بیهوش شه! خوبه که زود رسوندینش بیمارستان بچه سالمه ولی هنوزم بهتر شدن حالش بستگی به داروهایی داره که بهش تزریق کردیم

از اینکه برای نورا اتفاقی بیفته رنگم پرید دستمو به دیوار تکیه دادم و با لکنت پرسیدم :

_یعنی چ…ی ؟

دستاشو داخل روپوش تنش فرو برد و با ناراحتی گفت :

_یعنی تا بهوش اومدنش نمیتونم نظری بدم و باید منتظر باشیم

چی ؟ خدای من !!
نورام داشت جلوی چشمام پر پر میشدن و باعث و بانیش خود لعنتیم بودم اشک توی چشمام حلقه زد و با درد دستی به صورتم کشیدم

دکتر که متوجه اضطراب و حال بدم شده بود دستش رو به نشونه آروم باش جلوم گرفت و دلسوزانه گفت :

_چته مرد خودتو باختی ؟!

دستش روی شونه ام گذاشت و ادامه داد :

_یه نفس عمیق بکش !

من اینجا داشتم جون میدادم این از من میخواست آروم باشم ؟ حس میکردم قلبم داره توی دهنم میزنه و سرم به قدری سنگین شده که توان هیچ حرکتی رو نداشتم

خواستم به کارهایی که میگه عمل کنم ولی نمیتونستم و اگه جون توی تنم بود مسلما الان اینطوری ساکت یه جا نمیموندم و هر طوری شده داخل میرفتم تا با چشمای خودم نورا رو ببینم

با حس نفس تنگی که سراغم اومده بود دستمو به گلوم فشار دادم و سعی در بلعیدن هوای بیشتری داشتم ولی بی فایده بود !

دکتر نمیدونم چی توی صورتم دید که با وحشت نگاهش توی صورتم چرخوند و درحالیکه به طرف اتاق کنارم که درش نیمه باز بود میبردم خطاب به پرستار داد زد :

_حالش خوب نیست زود باشید !

روی تخت خوابوندنم و اکسیژن روی بینی ام گذاشت با ورود حجم زیادی از هوا داخل دهن و بینی ام نفس عمیقی از ته دل کشیدم چشمامو برای ثانیه ای روی هم گذاشتم

و با یادآروی دردی که نورا داشت میکشید قلبم درد گرفت و قطره اشکی از گوشه چشمم پایین چکید و لا به لای موهام فرو رفت مثل کسی که ماشینی زیرش کرده داغون بودم و انگار تموم زندگیم یک شبه جلوی چشمام از بین رفته تموم امیدمو از دست دادم

با آرامش بخشی که بهم زده بودن یه کم آروم گرفته بودم ولی دقیق عین مرده پلکم نمیزدم در اتاقم باز شد ولی بی تفاوت به سقف خیره بودم که کسی کنارم نشست و با شنیدن صدای گرفته از گریه آیناز به خودم اومدم

_داداش

با گریه هقی زد و فین فین کنان ادامه داد :

_چرا این شده حال و روزت ؟ نورا اون بیرونه هنوزم زندس و نفس میکشه چرا یه طوری از پا افتادی که انگار خدایی نکرده ف…

توی حرفش پریدن و با خشم فریاد زدم :

_خفه شووو !

با صدای دادم اشکاش شدت گرفت و به سکسکه افتاد ، سِرُم توی دستم رو با یه حرکت بیرون کشیدم که خون از جاش بیرون زد

بدون توجه به خون هایی که از دستم جاری بود از روی تخت بلند شدم و تلوتلوخوران دستمو به دیوار گرفتم و با قدمای لرزون به طرف اتاق نورا راه افتادم

هنوز زود بود برای از هم پاشیدن خوشبختیمون !!

بدون توجه به خانوادم که تور راهرو ایستاده بودن از پشت شیشه نیم نگاهی به صورت رنگ پریده و چشمای بسته نورا انداختم و انگار کسی قلبم رو تیکه تیکه کرده باشه عصبی زیر لب زمزمه کردم :

_میکشمت…به ولای علی خونت رو میریزم نیما !

 

خشمم به قدری زیاد بود که حس میکردم نفسم بالا نمیاد ، دستمو مشت کردم و آروم به شیشه اتاقی که داخلش بود کوبیدم و سعی کردم اشک حلقه شده توی چشمام رو پس بزنم

یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید اخمام توی هم کشیدم و عصبی به طرف در خروجی راه افتادم که مامان جلوم ایستاد و با چشمایی سرخ شده از گریه سوالی پرسید:

_کجا میخوای بری ؟!

دستمو پشت گردنم کشیدم و کلافه گفتم:

_میرم یه کار نیمه تموم دارم تمومش کنم!

با نگرانی دستم رو گرفت

_تو رو خدا کاری نکنی که بعدا پشیمون بشی !

برای اینکه از نگرانی درش بیارم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و به آرومی گفتم :

_نه مادر من !

معلوم بود حرفام رو باور نکرده چون با بیقراری بهم نزدیک تر شد و با بغض نالید :

_مطمعن باشم ؟!

از اینکه داشتم بهش دروغ میگفتم ناراحت بودم ، نگاهمو ازش دزدیدم و جدی گفتم:

_آره !

میدونستم کمی دیگه اونجا بمونم از چشمام میفهمه دارم دروغ میگم قبل از اینکه شکی بهم بکنه دستمو از دستش بیرون کشیدم و با قدمای بلند از بیمارستان بیرون زدم

راننده با دیدنم نفس زنان به طرفم اومد و درحالیکه با احترام سرش رو کمی خم میکرد با تعجب گفت:

_جایی میرید قربان !

لبم رو با زبون خیس کردم اخمامو توی هم کشیدم خشن گفتم :

_آره … میرم در خونه پدر نورا

با این حرفم راننده سرش رو بلند کرد و درحالیکه با نگرانی نگاهم میکرد گفت :

_ولی قربان اون….

دستم رو به نشونه سکوت جلوش گرفتم و با اخم غریدم :

_نمیخوام چیزی بشنوم !

بدون اینکه منتظر عکس العملی از جانبش باشم از کنارش گذشتم و با عجله به طرف ماشین رفتم که دنبالم اومد ، در رو برام باز کرد

بعد از اینکه سوار شدم اون هم کلافه پشت فرمون نشست که عصبی درحالیکه نگاهم رو به بیرون میدوختم بلند گفتم :

_زود باش برو !

سوییچ رو چرخوند و با احترام زیرلب زمزمه کرد :

_چشم قربان !

تا رسیدن در خونشون خودخوری کردم و از بس دستام رو مشت کرده بودم که بند بند انگشتام درد میکرد ولی در برابر دردی که توی قلبم بود چیزی نبود و چهره نورا برای ثانیه ای از جلوی چشمام کنار نمیرفت

با توقف ماشین سر کوچه عصبی نگاهم رو به در خونشون دوختم و با خشم زیر لب غریدم :

_فقط کافیه پاتو از در این خونه بیرون بزاری !

تموم طول روز عصبی به در خونشون زُل زدم و منتظر ایستادم ولی اصلا هیچ خبری ازش نبود و انگار هیچ کس توی این خونه زندگی نمیکنه کوچکترین صدایی ازشون به گوش نمیرسید

هر لحظه به بیمارستان زنگ میزدم و از حال نورا با خبر میشدم ولی هر باری که میگفتن همونطوریه و هیچ تغییری نکرده عصبی میشدم و خشمم چندبرابر میشد

خشمم به قدری زیاد شده بود که نیاز به تخلیه کردن انرژی و خشمم داشتم و چه کیسه بوکسی بهتر از نیما !

با تاریکی هوا از ماشین پیاده شدم و با حس هوای تازه نفس عمیقی کشیدم که با دیدن سایه کسی که داشت از ته کوچه میومد ایستادم و برای بهتر دیدنش چشمام رو ریز کردم و با دقت نگاهش کردم ، هیکلش به شدت برام آشنا میزد و با شک به نیما دستام رو مشت کردم

بعـــــــله خود نامردش بود !

عصبی توی راهش ایستادم ، سرش پایین بود و انگار اصلا توی این دنیا نیست با قدمای نامتعادل راه میرفت

بهم که رسید سرش رو بلند کرد و با دیدنم با چشمای سرخ شده خیرم شد و عصبی گفت :

_انگار از جونت سیر شدی که اومدی اینجا !؟

بدون اینکه جوابی بهش بدم عصبی به سمتش یورش بردم و درحالیکه یقه اش رو توی دستام فشار میدادم با خشم غریدم :

_میکشمت کثافت !

زیر دستم زد و با خشم فریاد زد :

_زدی ناموسم رو لکه دار کردی لعنتی اون وقت برام زبون باز کردی و صدات رو برام بالا میبری ؟!

مشتم رو پای چشمش کوبیدم و با تمام وجود فریاد زدم :

_آقای ناموس میدونی خواهرت کجاست ؟؟ هااا

مشت بعدیم رو توی شکمش کوبیدم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_روی تخت بیمارستان افتاده و حالش خوب نیست

‌در حالیکه از درد خم شده بود با درد نالید :

_هه…! وقتی داشت ناموسش رو لکه دار میکرد باید فکر اینجاها رو میکرد…اون دیگه خواهر من نیست فهمیدی ؟؟

با این حرفش خشم تموم وجودم رو فرا گرفت و عصبی باز به سمتش یورش بردم

 

“نـــورا “

با سر و صدایی که به گوشم رسید آروم لای پلکامو باز کردم و نیم نگاهی به اطراف انداختم ولی به قدری گیج و منگ بودم که همه چیز رو تار میدیدم ، بی اختیار چشمام باز روی هم افتاد و توی دنیای بی خبری فرو رفتم

بار دوم با حس تشنگی زیاد به هوش اومدم و درحالیکه لبهای ترک خوردم رو به زور تکون میدادم زیر لب نالیدم :

_آ…ب

ولی انگار صدام به جایی نمیرسید هیچ کسی به دادم نرسید که حداقل کمی آب بهم بده ، نگاهم رو به اطراف چرخوندم و با دیدن اتاق ناآشنایی که توش بودم و دستگاه هایی که بهم وصل بود فهمیدم توی بیمارستانم!

خواستم تکونی به خودم بدم ولی بدنم به قدری بی جون بود که قدرتی توی تنم نمونده بود ، بی حال باز سرمو روی بالشت گذاشتم که با یادآوری اتفاقاتی که افتاده بود بدنم از ترس شروع کرد به لرزیدن

تموم اتفاقات درست عین فیلمی از جلوی چشمام رد میشدن و وحشتم رو زیادتر میکردن

خدااای من چه اتفاقی برای امیرعلی و نیما افتاد ؟؟
نکنه من بیهوش بودم بلایی سر همدیگه آورده باشن ، چشمام رو با درد روی هم گذاشتم و زیر لب با خودم زمزمه کردم:

_لعنت به تو و بخت بدت نورا…!

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید که در اتاق باز شد و پرستاری با لباس فرم داخل اتاق شد با دیدنش دستپاچه زبونی روی لبهام کشیدم و با صدای خفه ای نالیدم :

_خانوم…!

سرش رو بلند کرد و با دیدن چشمای بازم با خوشحالی به طرفم اومد و گفت :

_چه عجب از خواب نازت بیدار شدی ، خانوادت رو بدجور نگران کردی!!

چی ؟ خانوادم ؟؟
یعنی بابا و مامان من رو بخشیدن و به دیدنم اومدن با خوشحالی خودم روی تخت تکونی دادم و با اشتیاق لب زدم :

_خانوادم ؟؟

سِرُم و دستگاه های کنارم رو چک کرد و با مهربونی گفت :

_آره عزیزم الان هم بیرون اتاق منتظرن !

با خوشحالی موهای توی صورتم رو کنار زدم و با شوق گفتم:

_میشه ببینمشون ؟؟

نیم نگاهی به صورتم انداخت

_چرا نشه ، الان صداشون میزنم بیان داخل

ممنونی زیرلب زمزمه کردم که برای صدا کردنشون بیرون رفت با اشتیاق به در اتاق خیره بودم و برای دیدن خانوادم لحظه شماری میکردم که یکدفعه با دیدن کسایی که توی قاب در ایستاده بودن تموم شوق و ذوقم خوابید و با بهت خیرشون شدم

خانواده امیرعلی بودن که با خوشحالی به طرفم میومدن و پشت سر هم حالم رو میپرسیدن و نگرانم بودن ولی من بی اختیار توی بهت فرو رفته بودم و در برابر حرفاشون سکوت کردم

نورای احمق واقعا فکر کردی با اون گندی که توی زدی سراغت میان و بازم تو رو دختر خودشون میدونن ؟؟
چه خوش خیالی دختر خنگ !!

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید که آیناز با نگرانی گونه ام رو نوازش کرد و سوالی پرسید :

_چی شد ؟؟ حالت خوبه عزیزم؟؟

به خودم اومدم و درحالیکه لبامو با زبون خیس میکردم بدون توجه به سوالش گفتم :

_میشه بهم آب بدی ؟؟

نرگس جون با نگرانی به طرف یخچال کوچیک گوشه اتاق رفت و با عجله گفت :

_الان خودم برات میارم عزیزم !!

بعد از اینکه آب خوردم نگاهمو بینشون چرخوندم و با یادآوری امیرعلی با استرس پرسیدم :

_پس امیرعلی کو ؟؟ نکنه… نکنه بلایی سرش اومده

نر گس جون با مهربونی دستی روی بازوم کشید و گفت :

_نگران نباش هیچ اتفاق بدی نیفتاده رفته جایی الان میاد !!

دستش رو گرفتم و با گریه هق زدم :

_بهم که دروغ نمیگید ؟ امیرعلی و نیما خوبن دیگه !!

با دستاش صورتم رو قاب کرد

_خوبن مطمعن باش ، دیگه بسه هرچی خودت رو اذیت کردی استرس برات سمه به فکر خودت و بچه توی شکمت باش

کلافه نفسش رو بیرون فرستاد و گفت :

_خدا به خودت و بچت رحم کرده عزیزدلم

با این حرفش دستمو با آرامش روی شکمم کشیدم و زیرلب خدا رو شکر کردم

از آخرین باری که دکتر بهم سر زده بود چند ساعت گذشته بود ولی هیچ خبری از امیرعلی نبود و از بس از خانوادش سراغش رو گرفتم و جواب درست درمونی بهم ندادن کم کم داشتم نگران میشدم نکنه بهم دروغ گفتن و اتفاق بدی افتاده؟!

با استرس خواستم از تخت پایین برم که در اتاق باز شد و با پخش شدن بوی عطر امیرعلی با هیجان از اینکه بالاخره اومده به طرفش چرخیدم ولی با چیزی که دیدم چشمام ناباور گشاد شدن و پاهام بی جون شد برای اینکه نیفتم دستم لرزونم رو به لبه تخت گرفتم

 

ناباور پلکی زدم و زیر لب اسمش رو صدا زدم :

_امیرعلی !

با عجله و قدمای بلند به طرفم اومد و درحالیکه بازوم میگرفت و کمکم میکرد باز روی تخت بشینم عصبی گفت :

_چرا از روی تخت بلند شدی ؟!

بدون اینکه جوابی بهش بدم توی سکوت خیره صورت درب و داغون و بخیه کوچیک روی چونه اش شدم و با اضطراب نالیدم :

_چی شده ؟!

کلافه چنگی توی موهاش زد و گفت:

_هیچی عزیزم…هیچی !

دست لرزونم رو بالا بردم و همونطوری که زخم و کبودی های صورتش رو نوازش میکردم با بغض نالیدم :

_دعوا کردید آره ؟!

دستمو گرفت بوسه ای روش نشوند و بی تفاوت گفت :

_نیاز به یه گوش مالی کوچیک داشت!

هینی از ترس کشیدم و با لکنت لب زدم :

_چی… چیکارش کردی !؟

کنارم لبه تخت نشست دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و درحالیکه به خودش تکیه ام میداد با لحن شوخی آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_هیچی…فقط عین من یه خورده دکوراسیون صورتش بهم خورده همین!

سعی داشت من رو بخندونه ولی من به قدری نگران بودم که هیچی متوجه نمیشدم ، سرم رو به سمتش چرخوندم و درحالیکه نگاه نگرانم رو توی صورتش میچرخوندم با بغض نالیدم :

_مطمعن باشم حالش خوبه !

بوسه ای روی پیشونیم نشوند و انگار از صحبت درباره این موضوع ناراحته و عصبی میشه با خشم گفت :

_مطمعن باش الان خوبه ولی یه روزی بالاخره ح….

دستم روی لباش فشردم و نزاشتم بقیه حرفش رو بزنه و با استرس گفتم:

_اینطوری نگو نمیخوام از این حرفا بشنوم !!

چندثانیه خیره چشمام شد و نمیدونم چی تو صورتم دید که باشه آرومی خطاب بهم گفت و دستم رو از جلوی دهنش کنار داد

کمکم کرد روی تخت دراز بکشم و با مهربونی گفت :

_دیگه کاری باهاش ندارم نگران نباش حالام بخواب یه کم استراحت کن !

_ولی …

اخماش رو توی هم کشید و جدی گفت :

_همین که گفتم !

با دیدنش دلم آروم گرفته بود و با آرامش زیر لب زمزمه کردم :

_باشه ولی ….

با خجالت به کنارم اشاره کردم و ادامه دادم :

_میشه بیای کنارم ؟!

با این حرفم چشماش درخشید و با لبخندی که کم کم روی لبهاش جا خوش میکرد گفت :

_ااای به چشم خانومم !

هر دفعه که بهم میگفت خانومم ضربان قلبم بالا میرفت و گونه هام از شرم گُر میگرفت و سرخ میشد با خنده به طرف در اتاق رفت و بستنش

با تعجب نگاش میکردم که‌ به طرفم برگشت ابرویی برام بالا انداخت و گفت:

_حالا خوبه…دیگه کسی مزاحم خلوتمون نمیشه !!

ریز ریز خندیدم که به طرفم اومد و با ناراحتی ظاهری گفت :

_البته امیدوارم که کسی نیاد !!

روی تخت کنارم دراز کشید که خودم بی حرف توی آغوشش مچاله کردم و سرم روی سینه اش گذاشتم دلم برای عطر تنش تنگ شده بود ، دستش رو نوازش وار روی موهام کشید و درحالیکه بوسه ای روی موهام مینشوند گفت :

_از اینکه از دستتون بدم خیلی ترسیدم!

سرم بلند کردم و با تعجب خیرش شدم که بوسه ای کوتاه روی لبهام نشوند و با لذت خیره چشمام شد

این همه حجم عشق و علاقه از امیرعلی هنوزم برام عجیب بود با انگشت اشاره اش روی نوک بینی ام زد و با لحن عاشقانه ای گفت :

_چشماتو اینطوری نکن جوجه میخورمتا !!

با عشق به طرفش رفتم و جلوی چشمای متعجبش دستام دو طرف صورتش گذاشتم و به شدت شروع کردن به بوسیدنش

 

نمیدونم چقدر همو بوسیدیم که امیرعلی با نفس نفس سرش رو عقب کشید با عطش لبامو نزدیک لباش بردم و باز خواستم ببوسمش که دستش روی لبام گذاشت و زیرلب آروم نه ای زمزمه کرد

دمغ نگاهمو توی صورتش چرخوندم و با بغض زیر لب زمزمه کردم :

_چرا ؟!

با فکر به اینکه ازم زده شده باشه یا بوی بیمارستان میدم بخاطر همین ازم دوری میکنه غم توی دلم نشست و بی اختیار لب و لوچه ام آویزون شد خواستم ازش فاصله بگیرم که یکدفعه دستاش دور کمرم حلقه کرد و تا بخوام به خودم بیام توی آغوش گرمش فرو رفتم

سرش رو توی گودی گردنم فرو کرد و درحالیکه مدام بوسه های ریز میزد با خنده گفت:

_کجا خانوم خانوما ؟؟

جوابی بهش ندادم فقط دلخور خودم رو بیشتر توی آغوشش جا دادم که بوسه ای روی موهام زد

_خانومم ازم دلخوره ؟!

سرم روی سینه اش تکونی دادم و لوس زیرلب اهووومی زمزمه کردم

با دیدن این حرکاتم تو گلو خندید و گفت :

_عزیزم نمیشد بیشتر از این پیش رفت برای این ازت جدا شدم وگرنه من که هیچ وقت ازت سیر نمیشم

سرم رو بلند کردم و خیره چشماش شدم تا راست و دروغ حرفاش رو بفهمم که آروم روی نوک بینی ام زد و گفت :

_چی داره توی سرت کوچیکت میگذره بگو بدونم؟!

با دلخوری نگاش کردم و گفتم :

_در اتاق رو که بستی پس چرا میگی نمیشد بیشتر از این کا…

درحالیکه موهای توی صورتم رو کنار میزد توی حرفم پرید و گفت :

_اولا شما حالتون خوب نیست دوما میترسیدم کنترلم رو از دست بدم و دیگه به یه کارایی دست بزنم که….

با خنده نگاهش رو به لبام دوخت و ادامه داد :

_نتونم خودم رو کنترل کنم و صدای آ..هت رو اینجا در بیارم و آبرومون بره !

مشت آرومی به بازوش کوبیدم و خجالت زده اسمش رو صدا زدم

_واه امیرعلی !!

قهقه ای زد و دستاشو دور شونه ام حلقه کرد و به خودش فشارم داد

_جون امیرعلی !

بوسه ای روی چونه اش دقیق کنار زخمش زدم و ناراحت گفتم:

_خیلی درد میکنه ؟؟

نفس عمیقی بین موهام کشید و گفت :

_نه عزیزم !

دستشو روی شکمم گذاشت و ادامه داد :

_بیخیال این چیزا بزار دخترم رو لمس کنم !

چپ چپ نگاش کردم و گفتم :

_دخترت ؟!

_آره دیگه یه دختر که مثل باباش خوشکل باشه

با این حرفش زدم زیر خنده ، و بریده بریده گفتم :

_او…اولا شاید پسر شد دوما تا اونجایی که شنیدم میگن دختر عین مامانش میشه !!

اخماشو توی هم کشید و لجباز گفت :

_حالا بزار دخترم شبیه من باشه چون چی….؟؟ دختره

با تعجب نگاش کردم و سوالی پرسیدم :

_یعنی چی ؟؟

بادی به غبغب انداخت و درحالیکه خودش رو میگرفت با غرور گفت :

_چون من خوشکلم صد در صد دخترمم به من بره خوشکل و تو دل برو میشه

اخمامو توی هم کشیدم و دلخور گفتم :

_حالا میخوای بگی من زشتم ؟!

بدون اینکه بزارم چیزی بگه دلخور توی بغلش چرخیدم و پشتم رو بهش کردم

_عه خانووم من غلط بکنم بگم شما زشتی !!

از پشت توی بغلم کشید که با ناز تکونی به خودم دادم و با خشم ساختگی گفتم :

_پس اون حرفات چی بود ؟؟

بوسه ای داخل گردنم نشوند و جدی گفت :

_دوست ندارم شبیه تو باشن میدونی چرا ؟؟ چون تو یه دونه ای و تنها مال منی عشقم

با خنده به طرفش برگشتم و با تعجب گفتم :

_شوهرای مردم به زنشون میگن ای کاش بچه به تو بره چون دوستت داریم ولی تو برعکسی ؟!

نفس عمیقی توی گردنم کشید و با صدای مرتعشی گفت :

_من تو رو فقط برای خودم میخوام

با عشق نگاش کردم که بوسه ای روی لبهام زد و ادامه داد:

_چون تو تکی و کسی مثل تو دیگه به دنیا نمیاد

 

توی آغوشش رفتم که با احساس دلتنگی بوسه ای روی موهام زد و دستاش رو دورم حلقه کرد ، سرم روی سینه اش گذاشتم و درحالیکه زیر لب خدا رو شکر میکردم به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح با صدای اهوووم اهووومی همراه با ریز ریز خندیدن چندنفر آروم لای پلکام رو باز کردم و نیم نگاهی به اطراف انداختم

یکدفعه با دیدن جمعیتی که بالای سرم وسط اتاق ایستاده بودن عرق سردی روی کمرم نشست و از خجالت جیغ کوتاهی کشیدم و سرم توی سینه امیرعلی پنهون کردم

با صدای جیغم امیرعلی از خواب پرید ولی با دیدن بقیه و عکس العمل من نه تنها عصبی نشد بلکه برعکس تصورم زد زیرخنده و صدای قهقه اش اتاق رو پر کرد

وااای خدای من…!
همه خانوادش همراه با خانوم دکتر وسط اتاق ایستاده بودن و با خنده نگاهمون میکردن که چطور روی تخت به اون کوچیکی خودمون رو به زور جا کردیم و خوابیدیم

من داشتم اینجا از خجالت آب میشدم اون وقت آقا همراه اونا بیخیال داشت میخندید با حرص نیشگونی از بازوش گرفتم که آااایییی از درد کشید و نیم نگاهی بهم انداخت

_چرا میزنی ؟؟

همونطوری که سرم توی سینه اش مخفی بود با صدای آرومی زمزمه کردم :

_حقته …من دارم میمیرم از خجالت آبرومون رفت اونوقت تو داری میخندی ؟؟

دستش رو به عنوان زیپ جلوی دهنش کشید و با اخمای ساختگی به طرف بقیه برگشت و گفت :

_چیه اینجوری نگاه میکنید زنم آب شد از خجالت !

اشاره ای به باباش کرد و ادامه داد :

_تو چرا میخندی آخه پدر من ؟؟ مگه خودت میری پیش زنت….

هین بلندی کشیدم و با دست جلوی دهنش رو گرفتم تا بیشتر از این گند نزنه که قهقه همه بالا گرفت

پدرجون ، بابای امیرعلی جلو اومد و با خنده نگاهش کرد و گفت :

_ای پدر سوخته حالا کارت به جایی رسیده توی مسایل شخصی من و مامانت دخالت میکنی؟؟

امیرعلی با پرویی ابرویی براش بالا انداخت و گفت :

_وقتی که شما بدون اجازه وارد حریم خصوصی ما شدید باید منم دخالت کنم دیگه !

نرگس جون با خنده درحالیکه دستش رو به اطراف تکون میداد گفت :

_بیمارستانه هاااا و میخوای بگی الان حریم خصوصی شماس ؟؟

تکونی خورد و ازم جدا شد که تازه فهمیدم تموم این مدت مثل کَنِه بهش چسبیده بودم و هیچ حواسم به اطرافم نبوده ، از خجالت سرم پایین انداختم تا چشمم به بقیه نیفته

ولی اون ریلکس لبه تخت نشست و انگار نه انگار اتفاقی افتاده چپ چپ نگاهی به مادرش انداخت

_آره دیگه مادر من هرجایی یه زن و شوهر باشن و در اتاق بسته باشه چی…؟

انگشتش رو بالا گرفت و ادامه داد :

_حریم خصوصی اوناس و احتمالا دارن کارای مثبت ١٨ سال میکنن و وارد نشید بهتره …!

چشمام از این همه گستاخی و پروییش گشاد شده و با شرم درحالیکه به طرفش میچرخیدم عصبی صداش زدم :

_امیرعلـــــــی !!!

باز همه خندیدن که امیرعلی با لب و لوچه آویزون همونطوری که دستاش رو بالای سرش میبرد به طرفم چرخید و گفت :

_غلط کردم ببخش خانوم !

‌چشم غره توپی بهش رفتم و عصبی نگاه ازش گرفتم که شاکی خطاب به جمع گفت :

_ببینید فقط بلدید میونه قناری های عاشق رو بهم بزنید به جای اینکه پیوندمون بدید

از این حرفش خندم گرفت ولی برای اینکه پرو نشه دستمو جلوی دهنم گرفتم و شروع کردم به ریز ریز خندیدن !

خانوم دکتر به طرفم اومد وضعیتم رو بررسی کرد و با مهربونی گفت :

_انگار خدا رو شکر حالتون خوبه !

صاف روی تخت نشستم و با صدای آرومی گفتم :

_بله بد نیستم ممنون !

_امروز مرخصی میتونی بری خونه !

امیرعلی انگار که نه انگار اون آدم شوخ چند دقیقه پیشه جدی خطاب به دکتر گفت :

_خطر کاملا رفع شده دیگه ؟؟

_بله همه چی نرماله و در حال حاضر که هیچ مشکلی ندارن

تشکر آمیز نگاهی به دکتر انداخت

_خیلی ممنون !

خانوم دکتر خواهش میکنمی زیر لب زمزمه کرد و از اتاق بیرون رفت ، که نرگس جون با خوشحالی به طرفم اومد و دلسوزانه گفت :

_پاشو آماده شو عزیزم !

امیرعلی به طرف در رفت و در تایید حرف مادرش گفت :

_مامان راست میگه تا من برم برگه ترخیصو بگیرم و تسویه حساب کنم شما حاضر شید

دیگه داشت حالم از بوی بیمارستان بهم میخورد با اشتیاق بلند شدم و با کمک آیناز و نرگس جون شروع کردم به لباس پوشیدن ، چون هنوزم یه کم بدنم میلرزید و برای سر پا ایستادن مشکل داشتم و به تنهایی نمیتونستم کارهامو بکنم

بعد از اینکه امیرعلی اومد بلند شدم که برای لحظه ای جلوی چشمام سیاهی رفت و درحالیکه دستمو به سرم تکیه میدادم چشمامو روی هم گذاشتم

به طرفم اومد و با نگرانی پرسید :

_چی شدی ؟؟

_هیچی… خوبم خوبم بریم

خواستم قدمی بردارم که یکدفعه دستشو زیر زانوم گذاشت و تا به خودم بیام توی آغوشم کشید و بلندم کرد

 

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۸

  سکوت کردم و چیزی نگفتم تکونی به دستم داد و خواست حرفی بزنه که …

۶ دیدگاه

  1. امروز پارت حدیدو میزارین ؟

  2. نمیدونم تو نگاهم چی دید و چشم غره توپی رفتم داره حالمو یهم میزنه
    باتشکر

  3. ادمین چرا رمان وان فیلتر شدههه چیکار کنیم ؟؟

  4. عالی ولی اگه میشه زودتر پارت هارو بزارید ممنون

  5. خیلی خوب بود ممنون
    فقط اگر پارت ها رو زود تر بزارید خیلی بهتره

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.