دوشنبه , آذر ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۳

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۳

 

دختره داخل شد که با دیدن ما توی اون وضعیت خجالت زده سرش رو پایین انداخت و قرمز شد ، امیرعلی خجالت زده خواست ازم جدا بشه که دستش رو محکم گرفتم

نوازش وار دستمو روی بازوش کشیدم که چشماش گشادتر از نمیشد بی اهمیت به طرف دختره برگشتم و سوالی پرسیدم :

_کاری داشتی ؟؟

دختره سرش رو بیشتر توی یقه اش فرو برد و با صدایی که میلرزید گفت :

_اومدم…اومدم بگم چیز دیگه ای نیاز ندارید ؟؟

به طرف امیرعلی چرخیدم و درحالیکه دستمو روی ته ریشش میکشیدم با عشوه خطاب بهش گفتم:

_عشقم تو چیزی میخوای ؟؟

امیرعلی که تازه فهمیده بود جریان چیه ! اولش با تعجب نگام کرد ولی کم کم خندش گرفت و برای اینکه دختره متوجه نشه نه آرومی خطاب بهم گفت

و سرش توی موهام فرو کرد با لرزیدن شونه هاش فهمیدم که داره میخنده مشت آرومی به بازوش کوبیدم

به زور جلوی خندیدم رو گرفتم و به طرف دختره برگشتم صدام نازک کردم و با عشوه گفتم :

_شنیدی که….چیزی لازم نداریم میتونی بری !

بدون اینکه سرش رو بلند کنه به نشونه احترام کمی خم شد با عجله از اتاق خارج شد ، بعد از بیرون رفتنش کلافه پووفی کشیدم و زیرلب غُرغُر کنان گفتم:

_دختره لوس هی میره هی میاد…

امیرعلی ولی انگار نه انگار یک ریز میخندید از آغوشش فاصله گرفتم و درحالیکه عصبی سعی داشتم سوزن سِرُم رو از روی دستم جدا کنم ادامه دادم :

_انگار من رو به این گندگی اینجا نمیبینه واه !!

امیرعلی با خنده بریده بریده گفت:

_یعنی تو واقعا به این دختره بیچاره حسادت میکنی؟؟

چی بیچاره ؟ به این دختره میگفت بیچاره ؟؟ لبام بهم فشردم و عصبی به سمتش برگشتم

_به اون عجوزه میگی بیچاره ؟؟

قهقه اش بالا گرفت ، از اینکه من داشتم حرص میخوردم و اون اونطوری داشت میخندید عصبی جیغ کوتاهی کشیدم و پامو محکم روی زمین کوبیدم

_اصلا این دخترا برای چیتن هااا ؟؟

دستی به پیشونیم کشیدم و عصبی ادامه دادم :

_دختره راست راست جلوی من داره برای شوهرم خودشیرینی می….

یکدفعه با حلقه شدن دستاش دور شکمم حرف توی دهنم ماسید سرش توی گودی گردنم فرو کرد و با صدای گرفته ای کنار گوشم زمزمه کرد :

_شوهرت هوووم ؟؟

توی سکوت لبخندی زدم که بوسه ای خیس توی گردنم نشوند و با صدای خماری زمزمه کرد :

_قربونت حسودی کردنت بشم !

به طرفش چرخیدم و با شیفتگی خیرش شدم ، هنوزم که هنوز بود از دیدن محبتاش متعجب میشدم نگاهش رو با خماری توی صورتم چرخوند و یکدفعه لباشو روی لبام فشرد و با عطش شروع کرد به بوسیدنم

دستمو پشت گردنش گذاشتم و شروع کردم باهاش همکاری کردن ازم جدا شد و با بیقراری روی تخت خوابوندم با احتیاط روم خیمه زد

میدیدم که چطوری بیقراره و هنوزم لباس خاصی تنمون نبود نگاهش روی تنم بالا پایین کرد با عطش آب دهنش رو قورت داد با صدایی که شهوت توش موج میزد گفت :

_اجازه میدی خانومم ؟؟

دستامو توی موهاش چنگ زدم و به طرف خودم کشیدمش لبامو روی لباش گذاشتم و این شد مهر تاییدی برای رضایتم !

اینقدر ناز و نوازشم کرد و با آرامش باهام رفتار کرد که نفسم بالا نمیومد و به قدری قلبم تند تند میتپید که انگار میخواست از سینه ام بیرون بزنه

دستشو روی قلبم گذاشت و درحالیکه گاز ریزی از لاله گوشم میگرفت با نفس نفس زمزمه کرد :

_اگه بخوای اینطوری بیقرار باشی مجبورم ادامه ندم

خواست ازم فاصله بگیره که دستامو دور کمرش حلقه کردم و ناله وار گفتم :

_خیلی نامردی کجا میری ؟؟

 

تو گلو خندید چشمای خمارش رو توی صورتم چرخوند و با شیطنت گفت :

_چی میخوای ؟؟

سرم رو کج کردم و گنگ زمزمه کردم :

_چی ؟؟

موهای توی صورتم رو کنار زد و با آرامش ظاهری گفت :

_بگو چی میخوای اسم ببر؟؟

درحالیکه نمیتونستم برای یک ثانیه‌ هم نگاهم رو از لبای قلوییش بگیرم آب دهنم رو به زحمت قورت دادم و بی حواس لب زدم :

_میخوامت !!

نووووچی گفت و انگار داره بهش خوش میگذره چشمای خمارش رو به چشمام دوخت و گفت :

_نه نمیشه درست اسمش رو ببر !!

من بی اهمیت به حرفاش میخ لب پایینش که زیر دندون کشیده بود شدم و گیج زمزمه کردم :

_هوووووم ؟!

انگار میخواست تشنه نگهم داره بوسه ای روی لبهام زد و ازم فاصله گرفت

_انگار واقعا نمیخوای و خسته شدی !

کمی ازم فاصله گرفت که با رفتن گرمای تنش تازه از خماری بیرون اومدم و وحشت زده صداش زدم و گفتم:

_امیرعلی داری اذیتم میکنی ؟؟

روی تخت کنارم دراز کشید و بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت :

_نه گلم چه اذیتی؟؟

ملافه روی تن برهنه ام کشیدم و به طرفش چرخیدم ولی اون بی تفاوت دستشو روی چشماش گذاشت و چشماش رو بست من داشتم توی تب نزدیکی با اون میسوختم و اون اینطوری بیخیال من بود طوری که انگار وجود ندارم

عصبی دستامو مشت کردم ، نه اینطوری نمیشد باید یه کاری میکردم با فکری که به ذهنم رسید لبخند پلیدی زدم میدونم باهات چیکار کنم آقا امیرعلی حالا منو اذیت میکنی !!

ملافه روی تنم کنار دادم حالا تقریبا برهنه بودم با دستام خودمو باد زدم و با نفس نفس نالیدم :

_وااای امیر چقدر گرمه….نه !

نظرش بهم جلب شد دستش از روی چشماش برداشت با نگرانی به طرفم چرخید دهن باز کرد که چیزی بگه ولی با دیدن من حرف توی دهنش ماسید

اولین بار بود من رو اینطوری بی حیا میدید ، باورش براش سخت بود هرچند خودمم خجالت میکشیدم ولی برای اینکه اذیتش کنم اینکارا لازم بود

روی تخت نشستم تا بهتر بتونه بدنم رو ببینه و درحالیکه با لوندی موهامو از گردنم کنار میزدم چشمامو خمار کردم با ناز گفتم:

_چیه ماتت برده ؟؟

دستمو نوارش وار روی سینه برهنش کشیدم و ادامه دادم :

_پا نمیشی ببینی مشکل از کجاست ؟؟

درحالیکه چشماش روی بدنم در گردش بود آب دهنش رو قورت داد و گفت :

_خوبه که هوا !

عشوه و ناز بیشتری توی حرکاتم ریختم و دستمو نوازش وار روی شکم برهنه ام کشیدم و گفتم :

_ولی من و نی نی گرممونه !!

سرمو بلند کردم تا عکس العملش رو ببینم که با دیدن نگاه خیره اش روی شکم و پایین تنم خندم گرفت ولی اینقدر مغرور بود که حاضر نبود چیزی بگه

نورا نیستم اگه به حرف نیارمت آقا !

با عشوه زبونی روی لبهام کشیدم بهش نزدیک شدم دستش رو گرفتم و گفتم:

_ببین چه شکمم داغه !

دستشو روی شکمم گذاشتم ‌ که انگار برق بهش وصل کرده باشن دستش لرزید و خواست ازم فاصله بگیره ولی نزاشتم و دستشو محکم تر گرفتم

چشماش رو ازم دزدید و درحالیکه سعی میکرد خودش رو به اون راه بزنه گفت :

_شکمت بخاطر چیز دیگه ای داغه !

به طرفش خم شدم چونه اش رو گرفتم و سرش رو به طرف خودم برگردوندم ، نگاه سرگردونش رو به چشمام دوخت که خودم رو به خنگی زدم و سوالی پرسیدم :

_میشه بگی از چی؟؟

نگاهش روی بالاتنه برهنه ام چرخید و بدون اینکه حرفی بزنه آب دهنش رو قورت داد و چشماش رو بست ، با شیطنت خندیدم و آروم ملافه روش کنار زدم و روش خیمه زدم

با حس گرمای تنم چشماش رو باز کرد که با دیدنم از تعجب ابرویی بالا انداخت دستامو دو طرف سرش روی بالشت گذاشتم و گفتم :

_حالا توام گرمت شه تا بدونی چی میکشم !!!

خندید دستاش قاب صورتم کرد و درحالیکه آروم زیرلب زمزمه میکرد خودت خواستی روی تخت خوابوندم و روم خیمه زد و سرش توی گودی گردنم فرو کرد با اولین برخورد لبای خیسش روی تنم آ…ه بلندی کشیدم و به موهاش چنگ زدم

 

باورم نمیشد اینی که تا این حد به فکر منه امیرعلیه !!
به قدری با ملایمت باهام رفتار میکرد و به فکر لذت من بود که انگار آدم دیگه ای هست و به کل تغییر کرده

لباشو روی جای جای تنم میکشید و با لذت بوسه ای میزد ، با چشمای نیمه باز به سختی نگاهمو بهش دوختم که آماده پایین پام نشست و با نگرانی که توی چشماش موج میزد گفت :

_قول بده بتونی خودت رو کنترل کنی!!

توی اوج هیجان و لذت داشت از چی حرف میزد و ازم چی میخواست وااای خدای من !!

چشمام با حرص روی هم فشردم و عصبی نالیدم:

_امیر بسههههه !!

با اینکه چشماش از شهو…ت قرمز شده بود ولی لباشو بهم فشرد و درحالیکه خودش رو جمع و جور میکرد بی تفاوت گفت:

_باشه نمیشه پس !!

دیگه داشت گریم درمیومد ناله وار اسمش رو صدا زدم و تند تند پشت سرهم گفتم:

_باشه… باشه مواظبم !!

بوسه ای روی شکمم زد و با نفس نفس نالید :

_آفرین مامان خانوم که به فکر نی نیشه !!

چشمامو توی حدقه چرخوندم و با بدخلقی گفتم:

_فعلا که باباش بیشتر به فکرشه و اصلا مامانو تحویل نمیگیره

خیره چشمام شد ، با چشماری خمار درحالیکه پاهامو از هم باز میکرد گفت :

_نوکر مامانشم هستم !!

با کاری که کرد ناله وار جیغی از شهو..ت کشیدم و دستامو توی موهاش چنگ زدم

بالاخره با تنی خیس از عرق کنارم دراز کشید توی آغوشش فشردم و با خستگی بوسه ای روی کتفم زد و از ته دل گفت :

_تازه با توعه که دارم حس میکنم زندگی یعنی چی !!

لبخندی از این حرفش زدم و پلکای خستمو روی هم فشردم کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم ، با سر و صدایی که از اطرافم به گوشم میرسید آروم لای پلکامو باز کردم و گیج نگاهی به اطرافم انداختم

که با دیدن آینازی که سعی داشت به طرف من بیاد ولی امیرعلی جلوش رو گرفته بود و نمیزاشت از تعجب ابروهام بالا پرید
اینجا چیکار میکرد ؟؟ مگه نباید الان خارج کشور پیش پدرو مادرش باشه

_داداش تو رو خدا بزار یه کوچولو دست بزنم

امیرعلی با بالاتنه برهنه درحالیکه فقط شلوارکی پاش بود دستاشو به کمر زد و با صدایی که سعی میکرد آروم باشه عصبی گفت :

_ای بابا …. تازه از راه رسیدی زود اومدی سر وقتش؟؟؟ گفتم نمیشه بزار بخوابه خسته اس

آیناز لوس لباشو جلو داد و غُرغُرکنان گفت :

_چیکار زن تو دارم هااا ؟؟؟

انگشت اشاره اش رو جلوی صورت امیرعلی گرفت و با نیش باز ادامه داد:

_دلم برای فندوق عمه یه ذره شده !!

امیرعلی که معلوم بود خندش گرفته زیرلب زمزمه کرد فندوق و با خنده بریده بریده گفت :

_تو… یه…روز…یه..روزم نیست فهمیدی به قول خودت فندوقی هست حالا چطوری ناله میکنی و طوری میگی که انگار خیلی وقته میدونستی و صدبار لمسش کردی؟!

با شنیدن حرفاشون خندم گرفت روی تخت نشستم که با دیدن بدن برهنه ام چشمام گرد شد و قبل از اینکه آیناز منو ببینه با عجله ملافه روی تنم کشیدم

آیناز از بغل امیرعلی نیم نگاهی بهم انداخت که با دیدن چشمای بازم با خوشحالی جیغی کشید و با دو به طرفم اومد

این چرا اینطوری میکرد با وحشت خیره حرکاتش بودم که خودش روی تخت انداخت ولی قبل از اینکه خودش روم بندازه امیرعلی با یه حرکت از پشت سر توی بغل کشیدش

تقلا کرد از دست امیرعلی نجات پیدا کنه در همون حال با جیغ جیغ نالید :

_واای داداش تو رو خدا بزارم میخوام لمسش کنم!!

امیرعلی قهقه ای زد و درحالکه بوسه ای روی موهای آیناز میزد بلند گفت :

_باشه فهمیدم برای لمس برادرزادت بیقراری ولی آروم باش اینطوری که تو پیش میری میترسم بلایی سر زن و بچم بیاری !!

اوه خدای من پس این دیوونه بازیاش از روی هیجان بود ، با ترس ازش فاصله گرفتم زبونی روی لبهای خشکم کشیدم با اضطراب گفتم:

_لمس کردن نمیخواد که …. آروم باش

امیرعلی با خنده نیم نگاهی به صورتم انداخت و خطاب به آیناز گفت:

_آهان بیا …. دیدی ترسوندیش !!

از حواس پرتی امیرعلی سواستفاده کرد گازی از دستش گرفت که دادش توی اتاق پیچید

با صدای داد بلندش به ثانیه نکشید که در اتاق باز شد و با دیدن کسایی که سراسیمه خودشون رو داخل اتاق انداخته بودن خجالت زده با جیغ کوتاهی روی تخت خوابیدم و ملافه روی سرم کشیدم

 

پدر و مادر امیرعلی بودن که وحشت زده وسط اتاق ایستاده و با نگرانی نگاهشون رو به اطراف میچرخوندن و مادرش با اضطراب گفت :

_چه خبره ؟ چی شده

گوشه ملافه رو پایین انداختم و از خجالت بیشتر توی ملافه پنهون شدم تا از دیدشون خارج شم

صدای شاکی امیرعلی به گوشم رسید که عصبی به طرف مادرش برگشت و گفت :

_آخه ببین دخترت چه کولی بازی درمیاره مادر من !!

مامانش با استرس نفسش رو بیرون فرستاد و عصبی گفت :

_جون به سرم کردید که منو… زهلم ترکید گفتم ای خدا چی شده !!

صدای حرصی آیناز به گوشم رسید که با خشم گفت :

_تقصیر این امیرعلیه مامان … نمیزاره دست بزنم

باباش با تعجب گفت :

_به چی دست بزنی دخترم ؟!

فین فین کنان دماغش رو بالا کشید و با بغص نالید :

_به فندوق عمه !

با این حرفش قهقه همه بالا گرفت که مادر امیرعلی با خنده بریده بریده گفت :

_قربونش بشم ….

و خطاب به بقیه عصبی گفت :

_حالام برید بیرون زود باشید ببینم

امیرعلی در حمایت مادرش گفت:

_مامان راست میگه بری…..

مامانش توی حرفش پرید و گفت :

_با توام بودم امیرخان !!

_ولی مامان ….

معلوم بود داره بیرونشون کنه که عصبی گفت :

_ولی و اما نداریم زود باش ببینم

با سکوت اتاق فهمیدم که همه بیرون رفتن آروم سرم رو از زیر ملافه بیرون آوردم و نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم

_آخیش داشتم خفه میشدما …!!

یکدفعه با شنیدن صدای مادر امیرعلی خشکم زد و درحالیکه با شرم ملافه توی دستم چنگ میزدم چشمامو روی هم فشردم

_منم میدونستم اون زیر چه حالی داری برای همین همه رو بیرون کردم

از خجالت عرق سردی روی تنم نشست ، یکی نیست بهش بگه من از تو و بابای امیرعلی خجالت میکشیدم که اون زیر خودم رو حبس کرده بودم آخه مادر من !!

حس کردم کنارم روی تخت نشست ، دستش زیر چونه ام نشست آروم سرمو به طرف خودش چرخوند و با مهربونی گفت :

_ازم خجالت نکش عزیزم !

به اجبار و با شرم نگاش کردم و لبخندی بهش زدم که بوسه ای روی گونه ام نشوند و درحالیکه بیرون میرفت بلند گفت :

_تا تو لباسات عوض میکنی من میرم برات چیزی بیارم ضعف نکنی

با بیرون رفتنش از اتاق نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و با عجله قبل از اینکه باز کسی داخل اتاق بشه به طرف کمد لباسی رفتم و شروع کردم به لباس پوشیدن

لباس مناسبی تنم کردم و بعد از اینکه خودم رو مرتب کردم خواستم از اتاق بیرون برم که در باز شد و با دیدن مادر امیرعلی که با سینی پر از غذا و تنقلات داخل میشد با عجله به سمتش رفتم

_شما چرا زحمت کشیدید بدید به من !!

دستش رو عقب کشید چشم غره ای بهم رفت و گفت :

_اصلا حرفشم نزن !!

سینی روی میز گذاشت و بهم اشاره کرد کنارش برم ، با قدمای کوتاه به طرفش رفتم که دستم رو گرفت و کنارش نشوندم و نصیحت گرایانه گفت :

_نبینم هیچ وقت وسیله سنگینی بلند کنی هااا

آروم چشمی زیرلب زمزمه کردم که لبخندی بهم زد همونطوری که دستش رو نوازش وار روی شکمم میکشید با مهربونی گفت:

_هنوزم باورم نمیشه !

وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم سرش رو بلند کرد و با قدردانی نگاهش توی چشمام دوخت و گفت :

_خیلی ازت ممنونم که بالاخره دارم به آرزوم میرسم

با دیدن خوشحالی و شوق و ذوق خانواده امیرعلی یاد خانواده خودم افتادم و غم عالم توی دلم نشست ، اشک توی چشمام نشست و با غم سرمو پایین انداختم

متوجه ناراحتیم شد و با نگرانی خودش رو سمتم کشید و سوالی پرسید :

_چیزی شد عزیزم ؟ حالت خوبه ؟!

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید و با ناراحتی زیر لب زمزمه کردم :

_خانوادم

به آغوش کشیدم و درحالیکه دستشو نوازش وار روی کمرم میچرخوند با مهربونی گفت :

_همه چی درست میشه بهت قول میدم

خودم رو به آغوشش سپردم و عطر تنش رو عمیق نفس کشیدم ، باید قبول میکردم که دیگه جزیی ازین خانواده به حساب میام هرچند دلم میخواست عین همه دخترا مراسم خواستگاری و عروسی داشته باشم

ولی انگار شانس با من یار نبود و مجبور بودم هرجوری شده با این قضیه کنار بیام ، از آغوشش بیرون اومدم و کلافه موهامو پشت گوشم زدم ، وقتی که تموم غذاها رو به خوردم داد و مطمعن شد دیگه جایی برای یه لقمه کوچیکم ندارم

بالاخره راضی شد ولم کنه و تنهام بزاره با دیدن محبتاشون نه تنها خوشحال نمیشدم بلکه ناراحتیم دو چندان میشد و دلم برای خانوادم بیشتر تنگ میشد

حوصله بیمارستان رفتن رو هم نداشتم وقتی بهم زنگم زدن بیماری و حال خرابم رو بهونه کردم و گفتم که چند وقتی نمیتونم سرکار بیام

تموم طول روز خودمو توی اتاق حبس کردم و بیرون نرفتم ، امیرعلی هم همش کنارم بود و سعی میکرد کاری کنه حال و هوام عوض شه ولی بی فایده بود و الانم یه ساعت بود که بهش زنگ زده بودن و قرار کاری مهمی براش پیش اومد مجبور شد بره و تنهام بزاره !

با خستگی نفسم رو بیرون فرستادم که با دیدن بالکن اتاق دلم هوای تازه خواست بی اختیار بلند شدم و با قدمای کوتاه به طرفش رفتم پردهای بزرگ رو کنار زدم و پامو توی بالکن گذاشتم

با دیدن درختا و هوای خوب دستامو باز کردم و همونطوری که نفس عمیقی میکشیدم چشمامو بستم و خودمو رها کردم

توی حس و حال خودم غرق بودم که با شنیدن صدای داد و فریاد آشنایی که به گوشم رسید چشمامو با وحشت باز کردم و دستامو لبه بالکن گذاشتم نگاهمو به پایین دوختم

یکدفعه با دیدن صحنه رو به روم خشکم زد و حس کردم خون توی رگام یخ بست اون واقعا نیما بود که دقیقا زیر بالکن اتاق امیرعلی توی حیاط اونطوری داشت داد و بیداد میکرد ؟؟

_ولم کنید لعنتیاااا

با وحشت آب دهنمو قورت دادم که نگهبانا دستاشو گرفتن ولی با تقلا سعی کرد به عقب هُلشون بده ولی موفق نبود

_آهای عوضی اگه مردی که الان میای بیرون !!

تموم بدنم شروع کرد به لرزیدن ، اختیار کنترل لرزش دست و پاهام رو نداشتم ، دهن باز کردم تا چیزی بهش بگم ولی صدایی از گلوم خارج نمیشد

تموم خانواده امیرعلی به حیاط اومده بودن و پدرش با تعجب به طرف نیما رفت و سوالی پرسید :

_چی شده … چه خبره اینجا ؟؟

یکی از نگهبانا که به سختی سعی میکرد جلوی نیما رو بگیره با اخمای درهم بلند گفت :

_نمیدونیم قربان….ایشون به زور وارد خونه شدن

پدرش خطاب به نگهبانا با خشم گفت :

_پس شما اینجا چیکاره اید ؟؟

نفسش رو خسته بیرون داد و ادامه داد :

_خوب …. باشه ولش کنید ببینم حرف حسابش چیه !!

دستاش رو ول کردن ولی برای اطمینان نزدیکش ایستادن که نیما درحالیکه با خشم سینه اش بالا پایین میشد به طرف پدر امیرعلی رفت و با صدای بلند عصبی گفت :

_حرف حسابم با شما نیست…بگید پسرتون بیاد

دستای لرزونم رو بیشتر به نردهای بالکن محکم کردم تا از افتادنم جلوگیری کنم ، پدر امیرعلی که نمیدونست ماجرا از چه قراره ، سردرگم یک قدم به نیما نزدیک شد و سوالی پرسید :

_خوب پسرم بگو مشکلت چیه…شاید تونستم حلش کنم؟!

نیما با خشم چنگی توی موهاش زد و عصبی غرید :

_مشکل من با اون پسر عوضیت…خواهرمه !!!

یکدفعه همه جا رو سکوت فرا گرفت و انگار تازه فهمیده بودن نیما کیه ! پدرش با مهربونی به سمتش رفت و درحالیکه سعی میکرد آرومش کنه گفت:

_آروم باش…بیا بریم داخل حرف بزنیم باشه پسرم ؟؟

نیما عصبی نگاهش رو ازش گرفت و با خشم گفت :

_ولی من نیومدم اینجا مهمونی…فقط دستم به اون پسر نامردت برسه میدونم چیکارش….

با وارد شدن ماشین امیرعلی به داخل حیاط باقی حرفش رو نزد و درحالیکه با خشم و دستای مشت شده به طرف ماشینش رفت عصبی بلند گفت :

_میدونم چیکارت کنم نامرد !!

 

چندثانیه بی حرکت خیره آیناز شد و کم کم انگار داره به خودش میاد سرش رو کج کرد و عصبی از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_انگار تنت میخاره کوچولو ؟؟

آیناز با خشم سرتاپاش رو از نظر گذروند و عصبی گفت :

_زود گمشو از خونمون برو بیرون!

نیما ولی کلافه از بگو مگو با آیناز دستی پشت گردنش کشید و بلند گفت :

_تا خواهرم رو نبرم هیچ جایی نمیرم متوجه ای؟؟

به آیناز نزدیک شد و درحالیکه میخواست همقدش بشه به طرفش خم شد و با پوزخندی ادامه داد:

_حالام برو رد کارت !!

یک قدم به سمتم برداشت که توی خودم جمع شدم و با ترس دستام دور شکمم پیچیدم ، میدونستم اگه باهاش برم صددرصد قصد جون بچم رو میکنه برای همین تموم بدنم از ترس میلرزید

آیناز بازم کوتاه نیومد و جلوی راهش رو سد کرد

_نورا هیچ جایی با تو نمیاد

نیما با تمسخر انگشت اشارش رو به دماغ آیناز زد و با پوزخندی کنایه وار گفت :

_کی میخواد جلوم رو بگیره ؟؟ هووووم تو یا اون داداش نامردت ؟؟

آیناز گستاخ توی چشماش خیره شد و گفت :

_مواظب باش چی از دهنت بیرون میاد؟!

نیما چپ چپ نگاش کرد :

_اگه نباشم چی میشه؟؟

آیناز جلوش سینه سپر کرد و با خشم غرید :

_اون وقت با من طرفی !!

نیما توی اوج عصبانیت و خشم از حرص زیاد قهقه ای زد و درحالیکه آیناز رو کنار میزد با پوزخندی گفت :

_برو کنار بچه …هرچی خندوندیمون بسه !!

به طرفم اومد و جلوی چشمای گشاد شده ام دستم رو گرفت و همونطوری که سعی میکرد بلندم کنه از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_هرچی آتیش سوزوندی بسه نورا….پاشو بریم یالله !!

ولی بدنم به قدری سست و بی حس بود که نمیتونستم تکونی بخورم لبامو به زور تکونی دادم ولی هیچ صدایی از گلوم خارج نمیشد آب دهنم رو به زور قورت دادم

که زیر بغلم رو گرفت و عصبی تکونی بهم داد و با نفس نفس فریاد زد :

_موش مردگی بازی درنیار …. پاشوو دیگه !

فکر میکرد دارم بازی درمیارم ، لبامو بهم فشردم و خواستم جلوی عوق زدنم رو بگیرم ولی بی فایده بود و جلوی چشمای به خون نشسته اش خم شدم و شروع کردم به بالا آوردن تموم محتویات معده ام

پشت سر هم عوق میزدم و نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم آیناز با نگرانی به طرفم اومد کنارم نشست

_چت شد یهو ؟؟

دست لرزونم رو بالا گرفتم و با اشاره ای ازش خواستم جلو نیاد و بی اختیار باز عوق های پشت سرهم زدم

آیناز که وضعیت من رو دید عصبی به طرف نیما یورش برد و با بغض فریاد زد :

_میبینی چیکارش کردی ؟؟ همش مقصرش تویی لعنتی !

با گریه مشت های گره کردش رو به سینه نیما میکوبید ، ولی نیما درست عین کسایی که خشکشون زده باشه بی حرکت زیر دستاش مونده بود و چشم ازم برنمیداشت

دیگه جونی توی تنم نمونده بود که بالا بیارمش ناله وار عوق دیگه ای زدم که دستاش روی سینه نیما بی حرکت موند و با نگرانی به طرفم چرخید

نمیدونم چی توی صورتم دید که نیما رو ول کرد و با عجله درحالیکه بلند بلند امیرعلی رو صدا میکرد از اتاق بیرون زد

_وااای….داداش

با بیرون رفتنش از اتاق ، نیما چند قدم بهم نزدیک شد و خواست چیزی بگه که امیرعلی با نفس نفس درحالیکه خون روی صورت و پیرهنش رون بود داخل اتاق شد و با دیدنم با وحشت به طرفم قدم تند کرد

_نورا …

با چشمایی که نیمه باز بودن به سختی به دیوار پشت سرم تکیه دادم که امیرعلی کنارم نشست و با نگرانی پرسید :

_چت شد یهووو عزیزدلم !

دست لرزونم رو به دهنم کشیدم و به سختی زیر لب زمزمه کردم :

_خو…خوبم !

نگاهش روی من و شکمم چرخید و انگار جنون بهش دست داده باشه رگ گردنش متورم شد و عصبی به سمت نیما برگشت و مشت اول رو توی شکمش کوبید

جیغ آیناز و نرگس جون توی خونه پیچید که بی حال روی زمین افتادم و درحالیکه نمیتونستم نگاه از اونا که با هم درگیر شدن بگیرم چشمام روی هم افتاد و دیگه نفهمیدم چی شد و بیهوش شدم

امیرعلی از ماشین پیاده نشده نیما یقه اش رو گرفت محکم تکونی بهش داد و عصبی بلند فریاد زد :

_میکشمت حرومزاده !

آب دهنم رو قورت دادم و با چشمای لرزون و لبالب اشک نمیتونستم برای ثانیه ای نگاهمو از پایین بگیرم

امیرعلی که انگار میدونست جریان چیه بدون اینکه شوکه بشه ، آروم و بدون حرکت زیر دست نیما موند ، ولی نیما با حرص دندوناش روی هم سابید و بلند فریاد زد:

_چیه ؟؟ لال شدی ؟؟

پدر امیرعلی با نگرانی نزدیکشون شد و درحالیکه سعی میکرد نیما رو ازش جدا کنه با اضطراب گفت :

_آروم باش پسرم …بزار با صحبت همه چی رو حل کنیم !

نیما عصبی هُل محکمی به امیرعلی داد که اون از شدت ضربه چند قدم به عقب رفت و کمرش به ماشین کوبیده شد ، با خشم به طرف پدر امیر برگشت پوزخند تلخی زد :

_آروم باشم ؟؟ هه

انگشت اشاره اش رو به طرف آیناز گرفت و کنایه وار ادامه داد:

_اگه کسی با دختر خودتم همچین کاری میکرد بازم همین حرف رو میزدی؟؟؟

با این حرفش پدرامیرعلی کلافه چند قدم به عقب برداشت دستی به صورتش کشید و سکوت کرد ، نرگس جون با دیدن این وضع با نگرانی جلو رفت و خطاب به نیما گفت:

_میدونم اشتباه کرده ولی ببین پسرم…

نیما توی حرفش پرید و با صورتی که از خشم به سرخی میزد بلند فریاد زد :

_من پسر تو نیستم

امیرعلی که تا این لحظه سکوت کرده بود چند بار دستش رو پشت گردنش کشید و کلافه گفت :

_با مادر من درست صحبت کن !

نیما دستی به دماغش کشید به امیرعلی نزدیک شد و پوزخند صدا داری زد و گفت :

_اگه درست حرف نزنم چی میشه ؟؟

امیرعلی که معلوم بود داره خودداری میکنه و به زور جلوی خشمش رو گرفته دستش رو چند بار روی سینه نیما کوبید و با صدایی که رفته رفته بالا میرفت بلند گفت :

_اونوقت با …..

ادامه حرفش رو با دیدن من خورد و سکوت کرد نمیدونم چی تو صورتم دید که عصبی لب گزید ، نیما رد نگاهش رو گرفت و با دیدن من توی بالکن بلند فریاد کشید:

_ اون بالا نشستی و داری به نمایشی که راه انداختی نگاه میکنی…آره ؟؟

از خشم زیادی انگار جنون بهش دست داده باشه نمیدونست چیکار کنه ، چرخی دور خودش زد و یکدفعه انگار خون جلوی چشماش رو گرفته باشه امیرعلی رو کنار زد و با دو خواست داخل خونه شه و سراغم بیاد

که امیرعلی زود خودش رو بهش رسوند عصبی بازوش رو گرفت و با یه حرکت به طرف خودش برش گردوند و با نفس نفس نالید :

_هووووی کجا ؟؟؟

نیما مهلت حرف زدن بهش نداد و با مشت گره کرده ضربه محکمی به صورت امیرعلی کوبید ، جیغ کوتاهی کشیدم و حس کردم فشارم افتاده

سرم گیج رفت و با پاهای بی حس شده همونجا توی بالکن روی زمین نشستم چشمامو روی هم گذاشتم ولی صدای جیغ آیناز و نرگس جون برای یک ثانیه هم قطع نمیشد

و این داشت حالم رو بدتر میکرد ، وقتی صحنه خون روی صورت امیرعلی لحظه ای که داشت روی زمین میفتاد توی ذهنم و جلوی چشمام نقش میبست حالم بدتر میشد

بی اختیار دستمو به دلم فشار دادم روی زمین خم شدم و عوقی زدم ولی هیچی از دهنم بیرون نیومد از شدت عوق هایی که زده بودم اشک از گوشه چشمام روی صورتم رون شده بود

زبونی روی لبهای ترک خوردم کشیدم و به زحمت راست نشستم و سرمو به دیوار پشت سرم تکیه دادم که با شنیدن صدای داد و فریادی که هی داشت بهم نزدیک تر میشد از ترس توی خودم جمع شدم و هقی زدم

_نورا کجایی ؟؟ زود بیا از اینجا بریم

دستمو از ترس جلوی دهنم فشار دادم تا صدای هق هقم بالا نیاد ولی با شنیدن صدای قدماش که با عجله تو خونه برمیداشت دستامو روی زمین گذاشتم و سعی کردم تن رنجورم رو پشت پرده اتاق بکشونم تا از دیدش پنهون شم

ولی هنوز تکونی به خود نداده بودم که در اتاق با ضرب باز شد محکم به دیوار کوبیده شد و نیما با چشمای به خون نشسته و دستهای مشت شده در حالیکه سینه اش با خشم و تند تند بالا پایین میشد توی قاب در ایستاد و با دیدنم چند ثانیه توی سکوت خیرم شد

حس کردم برای ثانیه ای با دیدنم چشماش نگران شد ولی زود به خودش اومد عصبی پوزخند صداداری زد و گفت:

_به به نورا خانم می بینم که اینجا تشریف دارین؟؟ خوش میگذره؟؟

انگار لبامو به هم دوخته باشن قدرت تکلم نداشتم که نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و قدمی به طرفم برداشت که یکدفعه آیناز نفس زنان وارد اتاق شد

رو به روی نیما ایستاد و درحالیکه در برابر نیما خیلی ریزه میزه و کوچیک بود ولی دستاش رو به کمرش زد و با خشم گفت :

_کجا ؟؟؟ از خونمون برو بیرون زود باش

نیما با پوزخندی نگاش کرد

_خواهرم رو با خودم میبرم بعدش….

با دستش آیناز رو کنار زد و با خشم ادامه داد:

_حالام از سر راهم برو کنار کوچولو

خواست به طرفم بیاد که آیناز عصبی با کف هر دو دست به سینه اش کوبید و نیما هم چون انتظارش رو نداشت چند قدم به عقب رفت و با بهت خیره آیناز شد

 

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۴

  دستش زیر چونه ام نشست و سرم بالا گرفت و با تعجب نگام کرد …

۱۰ دیدگاه

  1. چرا اینقدر دیر به دیر پارت ها رو میذارین
    دیشب باید پارت جدید قرار میگرفت ولی هنوز نذاشتین
    موضوع رو هم که تموم نمی کنین . اِی بابا😤😤

  2. سلام الان یه هفته شده …پارت بعدی رو نمیخواین بزارین؟

  3. پارت بعدی رو کی میزارین

  4. پارت بعدی رو کی میزارین

  5. بابا ما خسته شدیم پارت که دیر به دیر می ذارید موضوع رو هم که انقد ادامه دادید خسته کننده شده دیگه خیلی دارید کشش می دیدتموم کنید بره دیگه این رمانو اعصاب مارو هم انقد خط خطی نکنید

  6. من واقعا حرصم می گیره از این امیرعلی که تا وقتی با نورا بود با بقیه هم بود بعد از اون همه زجریم که به دختره داد مثلا پشیمون شده بود اما به دختره تجاوز کرد الانم دلیل جداشدن دختره از پدر مادرشه اصلانم پشیمون نیست تا حالا دو قورت و نیمش هم باقیه حالا یه همچین آدم مزخرفی چی داره که دختره عاشقش شده حتی پدر مادرش به خاطر این همه گوه کاریش هیچی بهش نگفتند موضوع اصلی هم که داره زیادی تکراری میشه حداقلش پسره یه کم باید از اون همه غرور مزخرفش کم میشد

    • ای بابا بچها شما چرا همتون گیر دادین ب این کلمه شهوت بدبخت حالا چه شهوت باشه چ عشق مهم اینکه هم دیگرو میخوان شما رمانتون بخونید این همه گفتین چه شد هیچ پس اعصاب خودتنو خط خطی نکنید..😐😂

    • وا کی پشیمون شده بود بعد تجاوز کرد؟ اون موقع هنوز پشیمون نشده بود!!!اگه رمان رو با دقت بیشتری بخونی، اونوقت اینارو نمیگی…

  7. واااای این بی صاحاب شهوتو که باز نوشته نویسنده کله خراب
    بابا رمان به این قشنگی دارین سر موعد پارت میدین پاراتونم نسبتا طولانیه اینقدر شهوت رو نگین تو پارتا دیگه
    هی دم به دیقه با نگاهی که شهوت توش موج میزد
    خو این بی صاحابو بنویس با نگاهی که عشق یا نیاز یا هر کوفتی که شهوت نباشه

  8. سلام
    من چند وقتی هست که این رمان رو میخوندم ولی دیگه خسته شدم هر هفته یه موضوع تکراری رو یه مدل دیگه ادامه میدین که کل پارت به قول خودتون راجع به شهوت شخصیت های اصلی رمانتون هست،شما به مخاطبین رمانتون اهمیتی نمیدین این پارت رو بعد ازهشت روز گذاشتین اونم در این حد بد و مزخرف و کوتاه،من به رمان خوندن بیش ازحد علاقه دارم و رمانهای خیلی خیلی زیادی خوندم ولی این رمان بااینکه شروع خوبی داشت خستم کرد دیگه ادامشو نمیخونم،تا اینجا بابت زحمتاتون ممنون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan