دوشنبه , تیر ۳۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۷

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۷

 

” امیرعلی “

با لبخندی که از روی صورتم پاک نمیشد نمیتونستم نگاه خیره ام رو از جای که چند دقیقه پیش نورا بود بردارم، که با صدای شرمنده پدرش که من رو مخاطب قرار داده بود به خودم اومدم

_شرمنده آقای رضایی اگه پذیرایی خوب نبود

چای نیمه خورده ام روی میز گذاشتم و با قدردانی لب زدم:

_این چه حرفیه جناب ! خیلی هم عالی بود مخصوصا خانواده گرم و صمیمیتون که….

نگاهم رو بینشون چرخوندم و با لبخندی اضافه کردم:

_بینتون آدم اصلا حس نمیکنه غریبه اس

با این حرفم برقی از شوق توی چشماشون نشست که مادرش با مهربونی گفت:

_این چه حرفیه پسرم ،توام عین نیما !!

زیرلب تشکری کردم و درحالیکه بلند میشدم خطاب بهشون گفتم:

_با اجازتون من دیگه رفع زحمت کنم!

پدرش با عجله بلند شد

_چرا اینقدر زود ؟؟

قصدم رسیدن به نورایی بود که باعجله از خونه بیرون زده و قصد داشت ازم دوری کنه

_باید برم به کارام برسم!

دستی به پیراهنم کشیدم و ادامه دادم:

_ممنون از لطفتون ببخشید مزاحمتون شدم

مادرش با مهربونی کنارم اومد و درحالیکه تا دم در همراهیم میکرد گفت:

_این چه حرفیه پسرم بازم به ما سر بزن!

بعد از چند دقیقه تعارف تیکه پاره کردن از خونشون بیرون زدم و سر کوچه منتظر نورا توی ماشین نشستم

میدونستم هنوزم از خونه بیرون نیومده و درگیر لباس عوض کردنه ، با یادآوری دیشب با لذت زبونی روی لبهام کشیدم هنوزم مزه شیرین لباش رو حس میکردم

دیروز روز سختی برام بود ، وقتی یادم میاد چطوری نصف بیشتر سهام اون شرکت رو با قیمت بالایی خریدم مغزم سوت میکشه و بعدشم یه طوری وانمود کردم که مثلا میخوام با کارکنان آشنا بشم و از این طریق با پدر نورا برخورد کردم و اینقدر با احترام باهاش حرف زدم

که زود باهام گرم گرفت و مجبور شدم از دروغ بهش بگم که هیچ جایی رو نمیشناسم و نیاز به یه راهنما دارم

اونم با وجود سادگی بیش از حدش با کمال میل قبول کرد طوری که زود برخلاف انتظارم حتی پای من رو به خونه و زندگیشم باز کرد

ولی همه این مشکلات و دردسرها به داشتن نورا می ارزید این رو از دیشب که یه بار دیگه باهاش بودم و طعمش رو چشیدم مطمعن شدم

این دختر بکر و ناب بود به طوری که هرچی باهاش بودم بیشتر تشنه وجودش میشدم ، دیشب که باهاش بودم باعث شده بود عطش خواستنم نسبت بهش بیشتر بشه بازم بیقرارش بشم

توی فکر بودم که با دیدنش که با عجله از خونه بیرون میزد و با قدم های بلند به سمت خیابون اصلی میرفت ماشین روشن کردم و پشت سرش آروم حرکت کردم

از حرکاتش معلوم بود استرس داره چون مدام دستش رو بالا میگرفت و نیم نگاهی به ساعت مچیش مینداخت و باز برای هر تاکسی که رد میشد دست تکون میداد

ولی از شانس خوب من هیچ ماشینی براش نگه نمیداشت ، شیشه های دودی رو بالا کشیدم چون نمیخواستم بفهمه منم و آروم کنار پاش ترمز کردم

فکر کرد مزاحمم ، چون سرش رو برگردوند و چند قدم از ماشین فاصله گرفت و عقب رفت

با فکری که به ذهنم رسید لبخندی زدم و دنده عقب گرفتم ، دوست داشتم یه کم سر به سرش بزارم

بازم بی اهمیت عقب تر رفت و کلافه دستی به مانتوش کشید ، با لبخندی که روی لبهام جا خوش کرده بود تک بوقی براش زدم

عقب تر رفت که باز دنبالش عقب تر رفتم با این کارم انگار دیگه خشمش اوج گرفته باشه با دست های مشت شده سمتم اومد و یکدفعه مشت محکمی به شیشه کوبید و عصبی گفت :

_برو گمشو دیگه مردک !!

شیشه ماشین رو پایین کشیدم که با دیدنم مشتش همونطوری روی هوا خشک شد ، سرم رو کج کردم و با خنده ابرویی براش بالا انداختم

کم کم از حالت گیجی دراومد و با چشمای سرخ شده شروع کرد به تند تند نفس کشیدن خم شدم در ماشین رو براش باز کردم

توی سکوت با چشم ابرو اشاره کردم سوار شه ، نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و درحالیکه سوار میشد در ماشین رو محکم بهم کوبید

چپ چپ نگاش کردم و دهن باز کردم حرفی بزنم ولی یکدفعه مثل آتشفشانی که فوران کرده باشه عصبی شروع کرد به جیغ زدن

_این کار چیه میکنی هااا چرا دست از سرم برنمی…..

یکدفعه رنگش پرید و حرف توی دهنش ماسید و نگاهش خیره رو به رو شد رد نگاهش رو گرفتم و با دیدن کسی که وسط خیابون مات و مبهوت به ما دونفر خیره بود وااای زیرلب زمزمه کردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم

 

داداشش نیما بود که با اخمای گره خورده خیرمون بود و پلکم نمیزد آب دهنم رو قورت دادم درحالیکه سعی میکردم عادی جلوه کنم آروم زیرلب زمزمه کردم:

_آروم باش!

نگاهش رو به رو بود دستای لرزونش رو بهم گره زد و عصبی نالید :

_چطوری آروم باشم هااا ؟؟

دستام دور فرمون محکم کردم و عصبی گفتم :

_من درستش میکنم فقط کافیه توام عادی باشی خوب؟؟

خواست بازم چیزی بگه ولی با تقه ای که به شیشه ماشین خورد آب دهنش رو قورت داد و مضطرب نیم نگاهی به شیشه انداخت زیر لب آروم لب زدم :

_آروم نترس هیچ اتفاقی نمیفته !!

دکمه رو فشار دادم با پایین رفتن شیشه ها نیما کلافه نگاهش بین ما چرخوند و با لحن مشکوکی پرسید:

_مگه تو نرفته بودی نورا ؟؟

با استرس دستی به موهای بیرون افتاده از مقنعه اش کشید و با لکنت لب زد:

_ها… آره …نه‌…آخه…میدونی….

داشت گند میزد کلافه چشم ازش برداشتم و جلوی اینکه بدتر سوتی بده بین حرفش پریدم :

_من داشتم میرفتم شرکت ،اتفاقی نورا خانوم دیدم سر جاده منتظر تاکسی هستن گفتم برسونمشون همین!

با چشمای ریز شده نگاهش رو بینمون چرخوند ، معلوم بود هنوزم شک داره

دستی به ته ریشش کشید و زیر لب آروم آهانی زمزمه کرد ، با سرفه ای گلوش رو صاف کرد

و درحالیکه نگاه عمیقش رو به چشمای نورا میدوخت و انگار داره دنبال چیزی میگرده با حالت خاصی گفت:

_ از دیشب تا حالا انگار رو به راه نیستی آبجی؟؟

با این حرفش رنگ نورا پرید و مضطرب به دسته کیفش چنگ زد

_نه داداش خیلی هم خوبم!

سرش رو به طرف من چرخوند و درحالیکه نگاهش رو به من میدوخت خطاب به نورا ادامه داد :

_امیدوارم !

لب پایینم زیر دندون کشیدم و با دقت به حرفاش گوش دادم ، انگار به چیزایی شک کرده بود و یه جور گنگ و دوپهلو حرف میزد

صاف ایستاد و همونطوری که دستاش توی جیب شلوارش فرو میبرد با بیخیالی که ازش بعید بود گفت:

_ باشه پس من برم ، شما هم برید تا دیرتون نشده

توی سکوت خیره حرکات عجیب و غریبش بودم که سرش به سمتم خم کرد و درحالیکه اشاره ای به نورا میکرد ادامه داد:

_ممنون از لطفت که می رسونیش بیمارستان

لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم و فقط تونستم خواهش میکنمی در جوابش بگم

سری برامون تکون داد و درحالیکه عمیقا توی فکر فرو رفته بود از کنارمون گذشت ، شیشه ها رو بالا کشیدم و با تموم قدرت پام روی گاز فشردم

ماشین با سرعت از جا کنده شد و از اون محله دور شدیم ، دستم به سمت ضبط رفت ولی یک لحظه با دیدن قیافه نورا وحشت زده ماشین به کنار خیابون هدایت کردم پاهام روی ترمز فشردم

_چرا اینطوری شدی ؟؟ حالت خوبه

رنگش عین گچ سفید شده بود و دستاش میلرزید ، بدتر از همه اشکاش بودن که تموم صورتش رو پر کرده بودن

لبهای لرزونش رو با زبون خیس کرد و لحن بی تاب و ناآرومی زمزمه کرد :

_فهمیده !!

یعنی بخاطر همین داشت اینطوری اشک میریخت و بی تابی میکرد عصبی چونه اش بین دستام گرفتم و سرش به طرف خودم برگردوندم

_بخاطر این داری گریه میکنی هااا؟؟

انگار اصلا من رو نمیبینه پلکی زد که اشکاش با سرعت بیشتری روی صورتش رون شدن ، پووف کلافه ای کشیدم

کف دستمو روی گونه اش کشیدم و سعی داشتم آرومش کنم که عصبی دستم کنار زد و با چیزی که گفت با تعجب و سوالی خیره دهنش شدم

_دستت به من نزن لعنتی !! همش بخاطر تو که اینقدر دردسر میکشم و حالام مجبورم تحمل کنم بچ….

‼️عشقام یه خبر مهم‼️

انگار تازه متوجه شده باشه داره چی میگه دستشو روی لبهاش فشرد و با استرس صورتش رو ازم برگردوند ، ولی من گیج هنوزم به صورتش خیره بودم

یعنی خواست چی بگه که باقی حرفش رو خورد ، خودم رو به طرفش کشیدم و درحالیکه دستمو پشت صندلیش میزاشتم روی صورتش خم شدم و گیج سوالی پرسیدم:

_نگفتی مجبوری چی رو تحمل کنی ؟؟

لبش رو با زبون خیس کرد و بدون اینکه جوابی بهم بده هنوزم خیره بیرون بود و پلکم نمیزد چند ثانیه به امید اینکه حرفی بزنه به نیم رخش خیره بودم ولی نه این دختر لجباز تر از این حرفاس که بخواد لب باز کنه

عصبی چونه اش توی دستم گرفتم و سرش به سمت خودم چرخوندم لباش بهم فشرد و تقلا کرد خودش ازم جدا کنه

_با تو حرف حرف میزنم متوجه ای؟؟

گستاخ توی چشمام زل زد و عصبی فریاد کشید :

_اینکه مجبور به تحمل مردی هستم که عاشقش نیستم و وقتی بهم نزدیک میشه حتی از بوی تنشم عوقم میگیره و سایه سنگینش به قدری روی زندگیم افتاده که حس یه زندانی رو دارم حالا فهمیدی؟؟

چنان با نفرت این حرفا رو توی صورتم گفت که انگار سیلی محکمی به صورتم کوبیده باشن سرم سنگین شد و گوشام زنگ زدن

باورم نمیشد تا این حد ازم متفر باشه که حتی دلش نخواد یه ثانیه هم تحملم کنه دستم روی چونه اش سست و بی حس شد

با نفس نفس صورتش رو ازم برگردوند و ندید چطور توی خودم شکستم و نابود شدم من که حد میزدم که تا این حد ازم متنفر باشه

ولی نمیدونم حالا چم شده بود که اینقدر شوک شده بودم و حتی نای یه کلمه صحبت کردن نداشتم ، با ابروهای گره خورده نمیدونم چند دقیقه و شاید چند ساعت خیره جاده بودم و پلکم نمیزدم

و به قدری توی خودم فرو رفته بودم که حتی زمان و مکانم از دستم در رفته بود اونم هیچ سعی در شکستن این سکوت نداشت ، با صدای مکرر بوق ماشینی که با سرعت از جاده گذشت به خودم اومدم

دستی به چشمای ملتهبم کشیدم و با ناراحتی که توی وجودم زبونه میکشید ماشین روشن کردم و بدون کوچکترین حرفی حرکت کردم

رو به روی بیمارستان پارک کردم و قفل مرکزی رو زدم و نگاهم به بیرون دوختم ، ولی هرچی منتظر موندم پیاده نمیشد

از حرفاش سر درد گرفته بودم و نیاز داشتم خودم و انرژی درونم رو تخلیه کنم وگرنه معلوم نبود کجا و چطوری از خشم زیادی که درونم بود منفجر میشدم

فرمون بین مشتم فشردم و نیم نگاهی سمتش انداختم که با دیدن نگاهش که با پشیمونی خیرم بود ابروهام از شدت تعجب بالا پریدن

و خواستم ازش بپرسم دلیل این طرز نگاهش چیه ولی با یادآوری حرفاش دندونام روی هم سابیدم و با خشم فریاد زدم:

_برو پایین !!

بازم تکون نخورد که این بار عصبی فریاد زدم:

_مگه با تو نیستم گمشو پایین…زود !!

با بغض لبش به دندون گرفت و قطره اشکی از گوشه چشمش چکید که باعث شد از خودم بدم بیاد

پوووف کلافه ای کشیدم و سرم روی فرمون گذاشتم ، مگه نمیگفت حالش از من بهم میخوره پس الان چش بود که نمیرفت و بهم چسبیده بود

نمیدونم چقدر توی این حالت بودم که با شنیدن صدای لرزونش حس کردم چیزی توی قلبم تکون خورد

_از…از اینجا…برو

چشمام رو که به شدت میسوختن روی هم فشار دادم ، حسی داشتم که توی کل عمرم نداشتم اونم حس بد پس زده شدن!

همیشه دخترا بودن که دنبالم موس موس میکردن و من پسشون میزدم و مثل یه آشغال از زندگیم بیرونشون میکردم حالا جایگاهم با نورا به کل عوض شده بود

انگار دهنم بهم دوخته شده بود قدرت هیچ حرفی نداشتم و دهنم برای گفتن حرفی باز و بسته میشد ولی هیچ صدایی از دهنم خارج نمیشد

شاید شوک اصلیم بخاطر این بود که فکر نمیکردم بعد از اتفاقی که دیشب بینمون افتاده و اونم با رضایت باهام همکاری کرده بود حالا امروز اینطوری پسم بزنه

اون که صورتم رو نمیدید بعد از چند ثانیه دماغش رو با صدا بالا کشید و فین فین کنان ادامه داد :

_به هرچی میپرستی قسمت میدم از اینجا برو و دیگه هیچ وقت برنگرد

به سختی سرم که سنگین شده بود رو بلند کردم و چشمای بی فروغم به صورت گریونش دوختم ، سرش پایین بود و درحالیکه دستمال کاغذی توی دستش رو تیکه تیکه میکرد توی گریه سکسکه ای کرد

سرم رو کج کردم و زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم به سختی لب زدم:

_ دل..دلیل این تنفرت چیه؟؟

سرش رو بالا گرفت و نمیدونم چی توی صورتم دید که با چشمای گرد شده نگاهش توی صورتم چرخوند ، دستی به ته ریشم کشیدم که انگار به خودش اومده باشه لرزون لب زد :

_مگه تنفر دلیل میخواد ؟؟ فقط اگه میخوای بیشتر از این مشکل درست نشه از این کشور برو

مگه همچین چیزی امکان داشت ؟؟
خودم رو به طرفش کشیدم و دهن باز کردم که حرفی بزنم ولی بدون توجه به چهره مات و مبهوت من در ماشین رو باز کرد و بیرون رفت

با کوبیده شدن در توی صورتم از بهت بیرون اومدم و با دهن باز خیره رفتنش شدم

با هر قدمی که ازم دور تر میشد قلبم فشرده تر میشد مشت محکمی روی فرمون کوبیدم و دادی بلندی از سر خشم کشیدم

 

“نورا “

دستام مشت کردم و به زور جلوی خودم رو گرفته بودم تا به عقب برنگردم و نگاهش نکنم ، نباید هیچ امیدی به من پیدا میکرد و اینجا توی این کشور میموند

درحالیکه سرم پایین بود کف دستم رو به صورت خیس از اشکم کشیدم و با قدمای لرزون داخل حیاط بیمارستان شدم

وقتی که مطمعن شدم که از دیدش خارج شدم دست لرزونم رو به دیوار گرفتم و حس کردم دیگه توان راه رفتن ندارم

به سختی خودم روی اولین نیمکت خالی حیاط رسوندم و روش نشستم ، دستم جلوی دهنم فشار دادم و به زور جلوی هق هقم رو گرفتم

بعد از اتفاق هایی که دیشب بینمون افتاده بود تک تک سلول های بدنم اون رو صدا میزدن و با وجود این همه حجم خواستن من داشتم اینطوری پسش میزدم

با نشستن کسی کنارم با عجله اشکام پاک کردم و دماغم رو فین فین کنان بالا کشیدم و صورتم ازش برگردوندم

_حالتون خوبه؟؟

باید حدس میزدم کسی جز آریا نمیتونست به خلوت من پا بزاره و تا این حد گستاخ باشه

_آره …!

دستمال کاغذی سمتم گرفت که بی تفاوت با یه حرکت از دستش کشیدم و درحالیکه به دماغم فشارش میدادم نگاهمو به زمین دوختم

_اتفاقی افتاده خانوم احمدی؟؟

حوصله سوال و جوابای بیخودیش رو نداشتم و دلیل این اصرار بیش از حدشم متوجه نمیشدم که چرا تا این حد بهم میچسبه و با وجود مخالفت من باز میخواد نزدیکم باشه

خودمم اعصابم به قدر کافی خورد بود به طرفش چرخیدم و بدون اینکه کنترلی روی رفتارم داشته باشم عصبی بلند گفتم:

_به شما ارتباطی داره شازده ؟؟

برعکس انتظارم که الان عصبی میشه و یا بهش برمیخوره لبخندی روی لبش نشست و درحالیکه دستی به گوشه لبش میکشید با صدایی که ته مونده های خنده داشت گفت:

_حالا چرا عصبی میشی؟؟

با حرص لبم رو با دندون کشیدم و چشمام توی حدقه چرخوندم که قهقه خنده اش بالا گرفت ،نه حرف زدن با این بی فایده بود

دستمال توی دستم مچاله کردم و خواستم از کنارش بلند بشم که با نشستن دستش روی دستم جفت ابروهام از تعجب بالا پرید و ناباور به طرفش چرخیدم

با دیدنم حالم مردونه خندید که با نوازش دستم به خودم اومدم و با بهت ناباروی خودم رو عقب کشیدم

داشت چه غلطی میکرد ؟؟ با صدایی که ناخوادگاه بالا میرفت عصبی جیغ زدم:

_معلوم هست دارید چیکار میکنید؟؟

نگاه نافذش رو بهم دوخت و انگار حواسش به اطرافش نیست بیخیال لب زد :

_هیچ وقت اندازه الان مطمعن نبودم

اخمام توی هم کشیدم که دستاش رو به اطراف تکون داد و با لکنت لب زد:

_یعنی….چطور بگم آخه ؟؟

نفسم رو عصبی بیرون دادم و درحالیکه بلند میشدم انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و با بغض گفتم:

_بار آخرت باشه به من دست میزنید جناب … حد خودتو رو بدونید وگرنه مجبورم طوری دیگه باهاتون برخورد کنم

با عجله بلند شد و رو به روم ایستاد

_ببخشید منظوری بدی نداشتم ‌…

با اضطراب یک قدم بهم نزدیک شد و با لحنی که سعی در مجاب کردن من داشت ادامه داد:

_چطور بگم آخه ….

بهم خیره شد و آب دهنش رو قورت داد

_فقط من از شما خوشم اومده ومیخوام بیشتر باهاتون آشنا بشم

حس کردم اشتباه شنیدم با بهت سرم کج کردم و ناباور چی زیر لب زمزمه کردم ولی اون بدون توجه به حال من سعی داشت با حرفاش من رو قانع کنه

دستام مشت کردم و پوزخند عصبی بهش زدم با ابروهای گره خورده خواستم هرچی از دهنم درمیاد بارش کنم ولی با دیدن امیرعلی که از دور بهمون نزدیک میشد منصرف شدم و خشمم جای خودش رو به بهت و ناباوری داد

 

این اینجا چیکار میکرد ؟؟ مگه قرار نبود بره
نگاهی به ابروهای گره خورده اش انداختم که چطور از این فاصله دورم نگاه خشمگینش رو برای یه ثانیه هم از روی آریا برنمیداره ، عصبی زیرلب لعنتی زمزمه کردم

آریا که متوجه شد من اصلا حواسم به حرفای اون نیست رد نگاهم رو گرفت و به عقب برگشت ، با دیدن امیرعلی با تعجب ابرویی بالا انداخت

با نزدیک شدنش بهمون زود دستمال رو به صورت خیس از اشکم کشیدم و دستمال مچاله شده رو توی جیب مانتوم فرو بردم

اصلا دلم نمیخواست بفهمه گریه کردم ولی مطمعنم چشمای به خون نشسته و سرخی بیش از حد دماغم من رو لو میداد و جایی برای پنهون کاری باقی نمیزاشت

بهمون رسید و درحالیکه نگاه خصمانه ای حواله آریا میکرد عصبی خطاب بهم گفت:

_آقا کی باشن؟؟

از لحن طلبکارانش جفت ابروهام بالا پرید و نمیدونستم چی جوابش بدم که آریا این وسط پیش دستی کرد و درحالیکه دستی به کتش میکشید با لحن محترمانه ای گفت :

_آریا راد هستم همکار خانوم دکتر

و دستش رو به نشونه آشنایی و دست دادن جلو برد و ادامه داد :

_حتما شما برادرشون هستید درست میگم؟

امیرعلی نگاهش رو بین دست دراز شده و چشمای آریا چرخوند و پوزخند صدا داری زد و گفت:

_کی گفته من برادرشم !!

به وضوح دیدم چطور آریا جا خورد و با بهت نگاهش رو به امیرعلی دوخت ولی زود خودش رو جمع و جور کرد و دستش رو پایین انداخت

_ فکر کردم که بر…..

امیرعلی نگاه تند و تیزش رو به من دوخت

_نه جناب اشتباه مت…

هراسون توی حرفش پریدم

_آره برادرم نیستن

لبخند عجولی زدم و با دروغ ادامه دادم :

_پسر….پسرعموم هستن

امیرعلی چشم غره ای بهم رفت و کلافه نگاهش رو ازم گرفت ‌، معلوم بود خیلی عصبیه این رو از دستای مشت شده اش میشد به راحتی فهمید

ولی آریا یه طوری با حالتی بی روح و چشمای ریز شده خیرم بود که انگار حرفم رو باور نکرده آهانی زیرلب زمزمه کرد و در حالیکه سعی میکرد نگاهش رو ازم بدزده خطاب ب امیرعلی گفت :

_از آشنایتون خوشحال شدم … من یه کم کار دارم

نیم نگاهی سمتم انداخت و ادامه داد :

_مزاحمتون نمیشم با اجازه!!

یک قدم به سمتش برداشتم و دهن باز کردم که چیزی بگم ولی اون بدون توجه سرش رو پایین انداخت و با قدم های بلند ازمون دور شد و وارد بیمارستان شد

همونطور سرجام خشکم زده بود و مات و مبهوت به اون که ازمون دور میشد خیره شدم که با صدای تمسخر آمیز امیرعلی به خودم اومدم و کلافه به طرفش چرخیدم

_چیه نمیتونی چشم ازش برداری؟؟

عصبی چنگی توی موهام زدم و نگاه ازش گرفتم ولی با فکری که به ذهنم رسید با ناراحتی سرم پایین انداختم و با بغض ساختگی لب زدم:

_نمیتونم ببینم اینطور ازم ناراحته !

سرم بلند کردن و با خشم از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_همش مقصر تویی!! اگه دربارم بد برداشت کنه مطمعن باش اینطوری ساکت نمیمونم

با این نقشه سعی کردم بهش بفهمونم عاشق یکی دیگه شدم و جایی تو زندگیم نداره

ناباور چند ثانیه خیرم شد و با صدای خشمگینی گفت:

_چی گفتی؟؟

با ترس ازش فاصله گرفتم که بدون توجه به اینکه توی حیاط بیماستانیم عصبی به سمتم یورش آورد و تا به خودم بجنبم دستم گرفت و عصبی تکونی بهم داد

_چرا باید برداشت اون برات مهم باشه هاااا ؟؟

 

🍂
🍃🍂
🍂🍃🍂

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۴

  حس میکردم خواب و خیاله ، تیشرت مشکی که بازوهای بزرگ و تنومندش رو …

۱۱ دیدگاه

  1. سلام ببخشید پارت۴۸رو کی میزارید؟؟

  2. یک هفتع شدا پس کو پارت ۴۸ این دیگ چجورشع واس خاطر چهار خط مگ میخواین کوه بکنین هه ما رو باش علاف کی شدیم یکم فقط یکم ب خوانندتون اهمیت بدین ب جای بر نمیخورع

  3. اباسرجدت پارت بعدو بزار
    دیگه شورشودراوردی

  4. پس چرا پارت بعد رو نمیزارید

  5. عاقا من موهام هم رنگه دندونام شد پس کو پارت ۴۸؟؟؟

  6. بقیه پارت هاش خب کجاست؟

    • خسته نباشی واقعا…خخخ
      ببین عزیزم اگه ادمین دلش بخادبعددوسه هفته یه پارت میزاره اگرم نخاد که ما ول معطلیم کلا ادمین ونویسنده ما روآدم حساب نمیکنن
      معلومه تازه اومدی ازمن به تو نصیحت بیخیال شوبرومث ما علاف این ادمین محترم نشو

  7. درسته رمان عالیه فقط لطفا یکم سرعتتون رو بیشتر کنید و لطفا بهم برسن مردم از بس حرص خوردم سر دوتاشون

  8. راست میگه خیلی دیگه دارین کشش میدین 😐
    لطفاً هم سریع تر پارت بزارید مردیم از کنجکاوی
    ولی بازم مرسی ادمین 💕🌷

  9. توروخدا به هم برسن ما دیوونه شدیم

  10. بابا تورو خدا تمومش کنین دیگ خیلی شاخ و برکش دادین و بی نمکش کردین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.