سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۵

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۵

 

_قربان اطلاعاتی که میخواستین براتون پیدا کردم!!

با عجله از اتاق بیرون زدم و در همون حال درحالیکه گوشی رو به اون دستم میدادم با هیجان سوالی لب زدم:

_خوب؟؟

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد

_پدرشون توی یک شرکت به عنوان کارگر ساده مشغول کارن و هرچی درمیارن تقریبا خرج کرایه خونه میشه و اخر ماه هیچی براشون نمیمونه و توی خرج های سادشون میمونن

آهانی زیر لب گفتم و منتظر ادامه حرفاش شدم

_اینطور که پیداس داداششون هم بیکاره و تنها خرج آوره خونشون بابا هست و جدیدا هم که نورا خانوم سر کار افتادن

لبم با دندون کشیدم و به فکر فرو رفتم ، از این فقرشون میتونستم به نفع خودم استفاده کنم

_آدرس محل کار پدرش رو برام پیدا کن !؟

چشمی بهم گفت ، که دستم رو به دیوار تکیه دادم و مردد لب زدم :

_نزدیک خونشون جوری که متوجه ات نشن کشیک بده و هر اتفاقی افتاد بهم خبرشو برسون

_مطمعن باشید قربان حواسم هست!

خوبه ای گفتم و دستم به سمت قطع تماس رفت ولی وسط راه با چیزی که به ذهنم رسید گوشی به گوشم چسبوندم و خطاب بهش گفتم:

_از لحظه به لحظه رفت و آمد نورا میخوام فیلم و عکس برام بگیری و بفرستی

بدون اینکه منتظر حرفی ازش باشم تماس رو قطع کردم ، اینطوری بهتر بود میتونستم تموم ارتباطش با بقیه رو زیر نظر داشته باشم و چکش کنم

باید هر طوری بود راضیش میکردم با من باشه ، من آدم اهل ازدواج نبودم ولی نمیتونستم نورا رو به این راحتی از دست بدم پس راهی جز با من بودن نداره

با فکر به اینکه چند وقت دیگه توی رختخوابمه لبخندی گوشه لبم نشست و درحالیکه دستی به چشمام میکشیدم سوار اسانسور شدم

 

“نورا “

چند روز از ماجرا گذشته بود و خبری از امیرعلی نبود با فکر به اینکه بیخیالم شده خوشحال به کارهام میرسیدم و تقریبا فراموشش کرده بودم و استرسم از بین رفته بود

توی بخش به بیمارا رسیدگی میکردم و سرگرم بودم که یه نفر با قدم های بلند خودش کنارم رسوند و با نفس نفس سرش رو کج کرد و خیرم شد

با دیدن آریا که به طرز عجیبی نگاهم میکرد لبم به پوزخندی کج شد و بی اهمیت بهش داخل اتاق یکی از بیمارا شدم و بی دلیل شروع کردم به معاینه کردنش

قصدم فقط دوری از آریا بود که فرصت حرف زدن بهش ندم بعد از تموم شدن کارم به عقب برگشتم تا بیرون برم که با دیدن آریایی که دست به سینه به قاب در تکیه داده بود ابروهام از تعجب بالا پرید

این دیگه کی بود؟؟ دلیل این پیگیریش چی میتونست باشه زود به خودم مسلط شدم و بی توجه بهش خواستم از کنارش بگذرم که جلوم ایستاد

و مانع از رفتنم شد ، یک قدم عقب رفتم حس میکردم در حال انفجارم این پسره بدجور داشت به پروپای من می پیچید و برام دردسر درست میکرد

نمیخواستم توی بیمارستان آبروریزی درست بشه لبم با دندون کشیدم و درحالیکه سرم پایین مینداختم عصبی لب زدم:

_برو کنار !!!

سرش رو پایین گرفت تا هم قدم بشه

_اگه نرم چی میشه؟؟

پوووف عصبی کشیدم و درحالیکه نزدیکش میشدم سعی کردم با کمترین برخوردی باهاش کنارش بزنم

با دیدن تقلاهام خندید که خشمم بیشتر شد و بدون اینکه بدونم دارم چیکار میکنم دستم مشت کردم و محکم به سینه اش کوبیدم

_برو کنار ببینم !!

با این حرکتم خنده روی لبهاش ماسید و با چشمای گرد شده نگاهش بین دستم و شکم خودش چرخوند

تازه انگار متوجه شدم چیکار کردم خجالت زده صاف ایستادم دستم پشتم قایم کردم صورتمم از شرم قرمز شد

حس میکردم آتیش از گونه هام بیرون میزنه ، نمیدونم چی توی صورتم دید که قهقه اش بالا گرفت

با ابروهای بالا زده از تعجب و دهن نیمه باز خیره حرکاتش شدم و زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_مردک دیوانه !!!

انگار صدام رو شنید چون درهمون حال که مدام میخندید سرش رو کج کرد و سوالی لب زد:

_با… من … بودی؟؟؟

پوکر از خندیدن بی موردش سکوت کردم که با دیدن فضای باز با عجله قبل از اینکه به خودش بیاد فرار کردم واقعا دیوانه بود و انگار از بازی با من لذت میبره مردک بیمار !!

خسته از کشمکش با آریا وارد اتاقم شدم و بیقرار روی صندلی نشستم ، نمیدونستم دلیل این رفتارای این پسره چی میتونه باشه!!

کلافه دستی به صورتم کشیدم که با بلند شدن صدای گوشی جدیدی که خریده بودم کیفم رو به طرف خودم کشیدم

بعد از کمی این طرف و اون طرف کردن وسایل ، گوشی رو بیرون کشیدم و با دیدن شماره ناشناسی که روی صفحه بهم چشمک میزد اخمام توی هم کشیدم

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گوشی روی میز انداختم و اینقدر خیره اش شدم تا تماس قطع شد

هنوزم توی فکر بودم که با شنیدن اسمم که مدام توی بخش ، پخش میشد فهمیدم که مورد اضطراری پیش اومده با عجله بلند شدم در رو باز کردم ولی هنوز قدمی بیرون نزاشته بودم که با بلند شدن صدای گوشیم دودل به عقب چرخیدم و نگاهی بهش انداخت

هرچی خواستم بی تفاوت باشم نمیتونستم و انگار یه نیرویی من رو به طرف اون میکشوند با تصمیم آنی راه رفته رو برگشتم و بدون اینکه نگاهی به شماره بندازم تماس رو وصل کردم و دم گوشم گذاشتم

_الوووو !!!

صدایی از اون سمت به گوشم نمیرسید با فکر به اینکه تماس قطع شده با اخمای درهم گوشی رو جلوی صورتم گرفتم که با دیدن ثانیه شمار روی نمایشگر سری با تعجب تکون دادم

_الوووو مگه لالی !!

با سکوتش برای قطع تماس مصمم دستم به سمتش رفت که با صدای امیرعلی که توی گوشم پیچید گوشی به دست خشکم زد

_تا این حد مشتاق شنیدن صدامی ؟!

خوب این چند وقت از دستش راحت بودما ولی همش خیال واهی بود که بیخیال شده

با ترش رویی لب زدم:

_خیال برت نداره نمیدونستم تویی وگرنه عمرا جوابتو میدادم

مردونه خندید

_من که میدونم داری برای با من بودن له له میزنی که زیرم ….

با این حرفش داغ شدم و با نفس های عصبی تقریبا فریاد کشیدم:

_خفه شو !

صدای قهقه بلندش مثل ناقوس مرگ توی گوشم پیچید

_اوووه نگو که به یاد شبای پرحرارتمون افتادی و حالت بد شده

دستام مشت کردم و با بدنی که از شدت خشم شروع کرده بود به لرزیدن از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_فعلا اونی که داره دنبال من موس موس میکنه تویی شازده!!

با دیدن سکوتش فهمیدم که خوب تونستم غرورشو بشکنم و با بدجنسی پوزخند صداداری زدم و ادامه دادم:

_خواب دیدی خیر باشه که بزارم باز بهم دست بزنی پس گورت رو از زندگیم گم کن

بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم گوشی رو قطع کردم و تقریبا روی میز پرت کردم

با یاد آوری کارم با اضطراب دستمو به پیشونیم کوبیدم و با قدم های بلند از اتاق بیرون زدم واای خدای من به کل فراموش کردم

کلافه درحالی که با قدم های بلند توی سالن بیمارستان قدم برمیداشتم به این فکر میکردم که باید منتظر توبیخ باشم و تموم دلهره ام این بود ولی نمیدونستم چه آتیشی توی راهه که با هیچ کس خاموش شدنی نیست

 

با تنی کوفته از بیمارستان بیرون زدم و با پاهای که به زور دنبال خودم میکشیدم سر خیابون ایستادم ، با ایستادن تاکسی جلوی پام بی رمق سوار شدم آدرس خونه رو دادم

ولی وسط راه با گذشتن از کنار بازارچه کوچیکی که سر راهمون بود یاد یخچال تقریبا خالیمون افتادم و نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و با وجود خستگیم خطاب به راننده لب زدم:

_نگه دارید آقا !!

بهش گفتم منتظرم بمونه و بعد از خرید مختصر با لبخندی که از سر شوق از کاری که برای خانوادم انجام دادم برای ثانیه ای هم از روی لبام پاک نمیشد سوار شدم

اولین بار بود که میخواستم توی خرج و مخارج خونه سهیم باشم و یه طورایی کمک خرج بابا باشم چون میدیدم چطور روز تا شب جون میکنه ولی بازم آخر ماه تقرییا دست خالی میمونه

با یادآوری شرمساریش وقتی که نمیتونه کوچکترین نیازمون رو برآورده کنه اخمام توی هم فرو رفت

دوست نداشتم خانوادم رو توی این وضعیت ببینم ، باید هر چه زودتر کارام و روبراه میکردم تا حقوقم بالاتر بده و کمک خرج خانوادم باشم

شیشه ماشین رو پایین کشیدم که با وزش باد خنکی که به صورتم خورد چشمام روی هم گذاشتم نفس عمیقی کشیدم

همیشه عاشق هوای بارونی بودم و نمیتونستم توی اون حالت خودم کنترل کنم و تا زیر بارون نمیرفتم و قطرهای بارون تنم رو نمیشست و خیس آب نمیشدم دلم نمیخواست به داخل خونه برگردم

با شوق نگاهی به ابرهای تیره انداختم که با یادآوری بچه ای که توی شکمم در حال رشد بود حالم گرفته شد و شیشه رو بالا کشیدم

برخلاف سالهای گذشته نمیتونستم اون طور که میخوام لذتی از بارون ببرم چون برای بچه ام بد بود و من نمیخواستم آسیبی بهش برسه

با دیدن کوچه آشنایی که ماشین توش پیچید خطاب به راننده لب زدم:

_همینجا پیاده میشم!!

بعد از اینکه از ماشین پیاده شدم با سری پایین افتاده به سختی نایلون های خرید رو دنبال خودم کشوندم

نایلون ها روی جلوی دَر روی زمین گذاشتم و کیفم رو به دنبال کلید خونه زیرو رو کردم

با پیدا کردنش بعد از باز کردن ، در خونه رو نیمه باز گذاشتم باز همه وسایل رو بلند کردم و درحالیکه داخل میشدم لگدی آرومی به در کوبیدم

بلند شدن صداش از پشت سرم نشون از بسته شدنش میداد پس بدون اینکه به عقب برگردم با قدم های بلند درحالیکه داخل خونه میشدم مامان رو صدا زدم

_مامان مامان کوشی!!!

همونطوری پشت هم صداش میکردم ولی هیچ صدایی به گوشم نرسید ، یعنی چی؟؟ این موقع روز کجا میتونه رفته باشه

پام داخل سالن گذاشتم و دهنم باز کردم که بازم صداش بزنم ولی با دیدن کسی که کنار پدرم روی مبل نشسته بود و با غرور نگاهم میکرد

عرق سردی روی پیشونیم نشست و گلوم خشک شد و بی اختیار دستام به قدری سست و بی حس شدن که تموم نایلون ها از دستم افتان و پخش زمین شدن

خدای من این اینجا چیکار میکرد!!؟

 

ناباور پلکی زدم و با چشمای ریز شده سعی کردم درست ببینم یعنی این واقعا خود امیرعلی ؟؟ از دیدنش توی خونمون و اونم دقیق یک قدمی بابام آب دهنم قورت دادم

پاهام انگار تحمل وزنم رو نداشتن سست و بی حس شدن و برای اینکه نیفتم دستم به دیوار گرفتم

همه این ها شاید چند دقیقه هم طول نکشید ولی من هنوزم مات و مبهوت خیره اش بودم که با دستی که به شونه ام خورد و کسی که محکم تکونم میداد

به سختی نگاهم ازش گرفتم و به طرف مامان که با نگرانی صدام میزد برگشتم

_حالت خوبه ؟؟

بی حواس سری براش تکون دادم و باز بی اختیار سرم به طرف امیرعلی چرخید

مامان خط نگاهم گرفت و با تعجب ابرویی بالا انداخت و دستم فشرد و خواست چیزی بگه که بابا با اخمای درهم سوالی پرسید:

_چیزی شده دخترم؟؟

و نا محسوس با ابرو اشاره ای به امیرعلی کرد ، لبهای خشک شده ام رو به زور از هم باز کردم و نه آرومی زمزمه کردم

برای اینکه از تیررس نگاهای سنگینشون در امان باشم روی زمین خم شدم و با استرس شروع کردم به جمع کردن وسایل که با شنیدن صداش دستم از حرکت ایستاد و چشمام روی هم فشار دادم

_انگار رنگتون پریده خانوم احمدی؟؟!!

لبام بهم فشردم و سعی کردم عادی جلوه کنم هیچ دلم نمیخواست خانوادم از اینکه این مرد رو میشناسم بویی ببرن

نفس عمیقی کشیدم و درحالیکه سعی میکردم لرزش صدام رو کنترل کنم لب زدم:

_خوبم !

حس میکردم صدای بلند تپش قلبم رو همه میشنون دستپاچه سعی کردم تند تند گندی که زدم رو جمع کنم

که مامان به دادم رسید ، کنارم نشست و آروم کنار گوشم گفت :

_تو برو من جمع میکنم !!

از خدا خواسته بلند شدم و با قدم های بلند به اتاقم پناه بردم

درو محکم بستم و درحالیکه دستم روی سینه ام که با شتاب بالا پایین میشد میزاشتم عصبی زیر لب نالیدم:

_لعنتی !!

دستم روی دهنم فشردم و کم کم روی زمین نشستم و کلافه نگاه سرگردونم رو به اطراف چرخوندم

دستم دو طرف سرم فشردم ، این لعنتی اینجا چیکار میکرد از فکرای مختلفی که توی سرم چرخ میخورد مغزم داشت منفجر میشد

 

🍃🍂
🍂🍃🍂

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۰

    با رسیدن به مقصدی که میخواستم ،از راننده خواستم سر خیابون بایسته تا …

۱۷ دیدگاه

  1. یه هفته شد بابا به قران ناعلاجف شما نیستیم
    دیگه تا یه حدی بامزه بود از شور درنیارینش پارت ۴۶قراربوده اامروز بیاد یعنی ما کل روزو باید علاف بیام بزنیم یه ذره شعورم خوب چیزیه بخدا که شماازش بهره ای ندارید

  2. ایییییییی باوا ینی چی چرا انقد کم متن میزاری ادمین خانم/

    اقا الان اگ دستت خسته نمیشه میشه بگی پارت ۴۶ کی

    میاد اگ ی درصد فک میکنی خسته میشی نگو هاااااااااااا

    من یکی ک عادت کردم😳😐😐😳😳

  3. admin جون نامردی به نویسنده نگی پوزه این امیر علی از خود راضی را به خاک نمالی. باید باااااایییییید به دست و پای نورا بیافته والله. عشق که غرور و خودخواهی نداره. عشق یعنی از خود گذشتن نه کارای چرت و پرت امیر علی

  4. عاقا نظرایع من خار دارع هرچی فک میکنم مبینم حرف چیز داری نزدم فق دو سع تا فش ب اون دخترع دادم ادمین پاسخگو باش عایا نظرم خار داشت؟؟؟
    ۱) اری
    ۲)خیر

  5. در ادامه صحبتهای بهنوای عزیز باید بگم۵)احتمالااز اون خودشیرینای چندشه که دوست دارم بزنم لهشون کنم………………

  6. ادمین گرامی و گرانقدر پارت بعدی را یک هفته بعد می گذاری؟
    ۱)بله
    ۲)خیر

      • خیلی مچکرم از پاسخگویی تون …

        • واقعا باید تشکر کرد
          ادمین های بعضی دیگه از وبسایت ها مثل اقای علی اقاپور عزیز (اسم وب سایت رو نمیگم هم شر هم تبلیغ نشه)جواب سوال رو کامل ،سروقت و مودبانه به مخاطب میگن حتی اگه تشکر کنی باز هم جواب میدن ولی بعضی ها انگار میخوان بله سر سفره عقد بدن زیر لفظی میخوان

          لطفا به مخاطبانتان احترام بگذارید (به عنوان صاحب خانه باید به مهمانی که دعوت کرده اید احترام بنهید تا در پایان مهمانی به خوش لفظ ترین زبان از زحمات شما قدر دانی کند)

          با اروز موفقیت برای شما ادمین گرامی

          • ایول بابا مهههههههمان دمت گرم خوش گفتی .
            حالا واقعا ازشوخی گذشته راست میگه بنده خدا ادمین گرام بله سر عقد که نمیخوای بدی چیز زیادی نیست که ی ذره اجتماعی تر برخورد کنی به خدا قسم نگران نباش اسمون به زمین نمیاد.

          • اره اقای اقاپور خیلی باصبر و حوصله جواب میده کاش بگیم برای بعضیا کلاس بزاره شاید فرجی شد

  7. دیر به دیر که پارت میذارین! وقتی هم که میذارین انقدر کم!

    آخه این چقدر بود؟ این نویسنده هم شورشو درآورده دیگه

    • چرا اینجری میکنی تو 🤨راضی نیستی نخون
      منم ی خواننده ام و خیلی ام راضی ام تازه راضی نیستی مشکل خود توعه😛
      دستت نویسنده هم درد نکنه هم اندازه ی رمان عالیه هم مطالب هر پارت ❤❤
      هر کی راضی نیس میتونه ادامه ی رمان و نخونه🙂

      • برو بابا شاید تازه واردی ولی ما خیلی علاف شدیم واقعا حوصله مون ته کشیده

      • چند حالت بیشتر نداره
        ۱)خود نویسنده ای که حرصت دراومده و این جوری میگی
        ۲)کس و کار نویسنده ای که بازم حرصت در اومده و این جوری میگی
        ۳)اولین بارته رمان میخونی نمی دونی چی به چیه
        ۴)کلا نمی دونی چی به چیه یا به اصطلاح از مرحله پرتی

        حالات دیگه رو هر کدوم از عزیزان میدونن اضافه کنن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.