دوشنبه , آذر ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۷

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۷

 

” نـــــــورا “

دستامو که از استرس یخ زده بودن رو بهم چلوندم و به سر در ساختمون خیره شدم
دکتر زنان و زایمان !

آب دهنم رو قورت دادم و دسته کیفم رو محکمتر توی دستم فشار دادم ، پاهام باهام یاری نمیکردن که قدمی از قدم بردارم

هرچند خودم تقریبا مطمعن بودم که چه مرگمه ولی بازم یک درصد امید داشتم دروغ باشه و حس هایی که جدیدا درگیرشون شدم اشتباه باشن

دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم و درحالیکه نفسم رو محکم بیرون میفرستادم با عجله به طرف مطب دکتر قدم تند کردم

با ورودم به مطب با استرس نگاهم رو به اطراف چرخوندم که با صدای منشی به سمتش رفتم

_بله ؟؟

لبم رو با زبون خیس کردم و جلوی چشمای کنجکاو کسایی که اونجا نشسته بودن لب زدم :

_یه قرار ملاقات با خانوم دکتر میخوام

سری تکون داد و یه چیزایی توی دفتر یادداشت کرد ، دستای عرق کرده ام رو به پایین لباسم کشیدم روی صندلی نشستم بی اختیار نگاهم روی شکم برآمده زن کنارم خیره موند

عرق سردی روی تنم نشست و لرزه خفیفی به بدنم افتاد از اضطراب ریشه های پایین شالم رو توی دستم فشار دادم

نمیدونم چقدر منتظر بودم و توی خودم فرو رفته بودم که با تکون دادن بازوم به خودم اومدم و با ترس به عقب چرخیدم

_گلی نوبت توئه !

نگاه گریزونم رو توی مطب خالی چرخوندم و با تکون دادن سرم آروم بلند شدم ، برای ثانیه ای جلوی چشمام سیاه شد

دستم به سرم گرفتم که منشی با نگرانی زیر بازوم گرفت

_حالت خوبه ؟؟

آب دهنم رو قورت دادم و آره آرومی زیر لب زمزمه کردم

دستم رو به نشونه اینکه حالم خوبه بالا گرفتم ولی بدون اینکه زیر بازوم رو ول کنه کمکم کرد و در اتاق رو باز کرد و داخل شدیم

خانوم دکتر با دیدنمون با تعجب ابرویی بالا انداخت و خطاب به منشی گفت:

_چی شده رحیمی !؟

بلند شد و به سمتم اومد ، روی صندلی نشستم که منشی خسته لب زد :

_نمیدونم چی شد خانوم دکتر یکدفعه حالش بد شد

_باشه میتونی بری!

با رفتن منشی و بسته شدن در ، دکتر رو به روم نشست و با چشمای ریز شده خطاب بهم گفت :

_میشه بگی مشکلت چیه تا کمکت کنم ؟؟

با ترس و لرز از همه حس ها و حالت های این چند وقتم گفتم و اونم با دقت به حرفام گوش میکرد و هر ازگاهی یه چیزایی یادداشت میکرد

بعد از مدتی سرش رو بالا گرفت و سوالی پرسید :

_ چرا از بیبی چک استفاده نکردی ؟

کلافه دستی به صورت عرق کرده ام کشیدم ، اصلا به کل این موضوع رو فراموش کرده بودم لعنتی !
به قدری استرس داشتم که انگار مغزم از هرچیزی خالی شده

با دیدن قیافه زارم کلافه سری تکون داد و درحالیکه تند تند چیزی یادداشت میکرد گفت :

_الان برات آزمایش مینویسم بگیر و جوابش رو برام بیار

با دست و پاهای لرزون از مطب بیرون زدم و به طرف اولین آزمایشگاهی که یک خیابون پایین تر بود قدم تند کردم

فقط کافی بود اون آزمایش لعنتی رو بگیرم خودم میتونستم سر ازش دربیارم

به قدری کلافه و سرگردون بودم که نمیدونستم دارم چیکار میکنم ، فقط به مصیبتی که ممکن بود سرم بیاد فکر میکردم و درگیرم کرده بود

بعد از اینکه با کلی استرس و ترس آزمایش دادم با حالی خراب از اونجا خارج شدم ، شالمو روی سرم به جلو کشیدم و انگار حال و هوام سرجاش نیست کج و کوله شروع کردم به راه رفتن!

با شنیدن صدای زنگ موبایلم که پشت سرهم صدا میکرد دستپاچه کیفم رو زیر و رو کردم و گوشی رو بیرون کشیدم

ولی با دیدن اسم مامان که روی صفحه مدام روشن خاموش میشد با بغض نگاهم رو به اطراف چرخوندم ، نمیدونستم چطور باید جوابش رو بدم

مسلما از صدای لرزونم متوجه حال بدم میشد ، اینقدر گوشی رو توی دستم چلوندم که تماس قطع شد

با وجود اینکه بهم گفته بودن دو ساعت دیگه برای جواب برم ولی یه جورایی انگار از جوابی که امکان داشت بهم بدن میترسیدم تا نیمه های شب توی خیابونا پرسه زدم و با فکرای مختلفی که توی سرم چرخ میخورد نزدیک بود دیوونه شم

اگه یک درصد واقعا بچه ای توی وجود من داره رشد میکنه اونوقت چه بلایی سر خودم بیارم ، با فکر به خانوادم لبهای لرزونم رو با دندون کشیدم

وااای خدای من با صفحه سفید شناسنامه اونوقت حامله باشم ؟؟

اگه بفهمن صیغه مردی شدم و اونجا به چه کارهایی دست زدم کمر خانوادم زیر این بار خم میشه و نابود میشن

دستم رو زیر چشمام کشیدم و نم اشک توی چشمام رو پس زدم ، سوار اولین تاکسی که جلوی پام توقف کرد شدم

حالت تهوع و سرگیجه امونم رو بریده بود ، دستم رو به شیشه سرد ماشین چسبوندم و با حس خنکیش نفس راحتی کشیدم

دلم مدام بهم میپیچید ، دستمو به شکمم فشردم و با نفس های عمیقی که پشت هم میکشیدم سعی داشتم حالم بدم رو پس بزنم

 

با توقف ماشین انگار دیگه تحملم از دست رفت باشه در رو باز کردم و یه طورایی تقریبا خودم رو از ماشین پایین انداختم و نزدیک جوب بالا آوردم

راننده ماشین با نگرانی بالای سرم ایستاد

_چی شد حالتون خوبه خانوم ؟؟

در خونه بودیم میترسیدم بابا یا نیما من رو توی این حال ببینن با عجله دستم رو جلوی دهنم گرفتم و خوبم آرومی زیر لب زمزمه کردم

بعد از پرداخت کرایه ، راننده رو با اطمینان از اینکه حالم خوبه راضی کردم بره

چند لحظه دم در موندم تا یه کم حالم سرجاش بیاد

کلید رو با دستایی لرزون توی قفل در چرخوندم و بعد از هُل آرومی که به در دادم داخل شدم

تکونی به لباسام دادم و با نفس عمیقی که کشیدم سعی کردم به اعصابم مسلط باشم

در رو باز نکرده بودم که سینه به سینه مامان دراومدم ، با دیدنم ابرویی بالا انداخت و خطاب بهم گفت :

_تا الان کجا بودی مادر !

لبخند عجولی روی لبهام نشوندم و نگاهمو ازش دزدیدم

_یه کم … یه کم توی شهر چرخیدم

آهانی گفت و از سر راهم کنار رفت ، داخل شدم و با عجله قبل از اینکه باز سوال پیچم کنه به طرف اتاقم رفتم که وسط راه با حرفی که زد خشکم زد

_باز بالا آوردی؟

پایین لباسم توی دستم چنگ زدم و عصبی چشمام روی هم فشردم نکنه به چیزی شک کرده باشه ، لب پایینم رو با دندون کشیدم

_نه !

و بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم با عجله به طرف اتاقم قدم تند کردم بعد از تعویض لباسام روی تخت دراز کشیدم و چشمام که به شدت میسوختن روی هم فشردم

به بهونه اینکه بیرون شام خوردم از اتاقم بیرون نرفتم و یه جورایی خودم رو داخل اتاق زندانی کردم و به بخت بدم لعنت فرستادم

با یادآوری آزمایشی که دادم چنگی توی موهای پریشونم زدم و عصبی روی تخت نشستم ، اشتباه کردم برای جوابش نرفتم تا الان اینطوری توی این برزخ دست و پا نزنم

ولی ترس لعنتیم باعث میشد نتونم عکس العملی از خودم نشون بدم ، تا خود صبح روی تخت از این پهلو به اون پهلو شدم و هزارتا فکر ناجور توی سرم چرخ میخورد و نزاشت چشم روی هم بزارم

صبح با سر دردی عجیب و چشمای پف کرده روبه روی آیینه ایستادم و با حالتی پریشون نگاهی به خودم انداختم ، اشک جمع شده توی چشمام پس زدم و شروع کردم به لباس پوشیدن

آروم در اتاق رو باز کردم و نیم نگاهی به سالن انداختم ، هیچ صدایی به گوش نمیرسید و معلوم بود همه خواب هستند

پس راحت تر میتونستم از خونه بیرون برم ، پاورچین پاورچین کفشام رو دستم گرفتم

با رسیدنم به حیاط آب دهنم رو قورت دادم و بعد از پوشیدن کفشام با قدم های بلند از خونه بیرون زدم

هر قدمی که به سمت آزمایشگاه برمیداشتم نفسم تنگ تر و پاهام بی جون تر میشدن !

دستم رو به گلوم فشار دادم و با حس خفگی که دچارش شده بودم آب دهنم رو به زور قورت دادم و خطاب به زنی که پشت میز نشسته بودم گفتم:

_برای جواب آزمایش اومدم !

سری تکون داد و به عقب برگشت، بعد از چند دقیقه نفس گیر پاکتی به سمتم گرفت ، با چشمایی که دو دو میزدن از دستش گرفتم ‌

حس میکردم تموم نگاه ها روی منه و میدونن که یه زن با شناسنامه سفیدم که صیغه شدم

بی اختیار شالم رو توی صورتم کشیدم تا از نگاه ها در امان باشم و با پاهای که به زور دنبال خودم میکشیدم از اونجا خارج شدم

روی نیمکت رو به روی آزمایشگاه نشستم و به پاکت توی دستم خیره شدم ، بالاخره به خودم اومدم و ترس رو کنار گذاشتم و بازش کردم

ناباور پلکی زدم و جواب رو زیرلب زمزمه کردم :

_خدای من مثبت ؟؟؟

دستم بی حس شد و کنارم افتاد ، حالا با این مصیبتی که گریبان گیرم شده بود باید چیکار میکردم خدا
🍂
🍃🍂
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۴

  دستش زیر چونه ام نشست و سرم بالا گرفت و با تعجب نگام کرد …

۱۴ دیدگاه

  1. پارت ۳۸گذاشته شده

  2. شما مطمئنی مشکل خاصی نداری ???

  3. ادمین جان پارت بعدی رو کی میزاری؟؟؟؟
    نگو که باید همچنان منتظر بمونیم تا هر وقت پارت جدید به دستتون رسید بزاری!!!!

  4. مرسی که دق دادین مارو بعد گذاشتین ولی واقعا این چی بود ؟؟؟چرا اینقدر کم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  5. کاش زنگ بزنه به امیربگه که بارداره

  6. مرسی مرسی مرسی

  7. بعد کلی منتظر موندن برای پارت بعد این چی بود ناموسااااااا
    هیچ اتفاقی نیفتاد خب
    لطفاً میشه مثل قبل هر روز یه پارت بزارین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan