سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۳

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۳

 

” نــــــــــورا “

صدای مادر امیرعلی رو شنیدم که داشت باهاش جروبحث میکرد ولی دلم نمیخواست باهاش رو در رو بشم و یه جورایی خجالت میکشیدم وقتی وارد اتاق شدن خودم رو به خواب زدم بعد از رفتنشون تازه یه کمی حالم بهتر شده و دردم ساکت شده بود

که در اتاق باز شد و از پخش شدن بوی عطرش توی فضا دونستن اینکه کیه ،کار سختی نبود ولی دیگه هیچ چیزی ازش دلم رو نمیلرزوند و دیشب روح و دلم رو کشته بود و زیر پاهاش لهم کرده بود

بعد از اینکه بهم گفت پاشو غذا بخور با اعصابی داغون نمیدونم چطور زیر سینی زدم که صدای شکستنش سکوت فضا رو شکست تموم کف اتاق پر شد از غذاها و تیکه های شکسته !

ولی امیرعلی همونطور مات و مبهوت مونده بود و تکون نمیخورد ، سینه ام با خشم بالا پایین شد ، عصبی جیغ زدم :

_چرا نمیخوای بیخیال من بشی هااا؟؟

معلوم بود داره به زور خودش رو کنترل میکنه این رو از نفس های عمیقی که میکشید راحت میشد حدس زد ، بعد از چند دقیقه خونسرد نیم نگاهی بهم انداخت

_برای اینکه تو مال منی !

با این حرفش به قدری عصبی شدم که با مشت به جونش افتادم و مشت های کم جونم رو به سر و صورتش کوبیدم ولی اون بدون اینکه دفاعی از خودش بکنه همونطوری بی حرکت ایستاده بود

_من مال هیچ کسی نیستم!

دستاش دورم پیچید و درحالیکه لباش به گوشم میچسبوند آروم لب زد :

_آروم باش !

عصبی کنارش زدم و باز پشت بهش خوابیدم ، صدای نفسای عصبیش به گوشم رسید دقیق مثل روانی ها گوشام محکم با دست گرفتم و بدنم هیستریک وار میلرزید

نمیدونم چقد توی این حالت بودم که صدای بلند بسته شدن در اتاق فهمیدم که بیرون رفته بلند شدم و کلافه نگاهمو توی اتاق چرخوندم باید هرچه زودتر از این خونه بیرون میرفتم

نمیتونستم فضای این خونه و امیرعلی رو تحمل کنم اون به وحشتناک ترین شکل ممکن بهم دست درازی کرده بود انگار بردش بودم که هیچ اختیاری از خودم ندارم

با این فکر بلند شدم و با بدنی که از شدت ضعف میلرزید به طرف کمد لباسی رفتم و اولین چیزی که دم دستم بود رو تنم کردم و آروم در اتاق رو باز کردم

نگاهمو توی راهرو چرخوندم ، با ندیدن کسی جرات پیدا کردم و آروم از پله ها پایین رفتم ، خونه توی سکوت فرو رفته بود از هیجان قلبم تند تند میکوبید دستمو روی سینه ام فشردم و قدمی به سمت در سالن برداشتم که با صدایی که از پشت سرم شنیدم روح از تنم پرید

 

_جایی تشریف میبرید خانوم؟؟

پایین لباسم با حرص توی دستم فشردم و پلکام روی هم گذاشتم، لعنتی زیرلب زمزمه کردم که به طرفم اومد

درحالیکه نفس هاش روی پوست صورتم پخش میشدن کنار گوشم آروم لب زد :

_اینجا چیکار میکنی ؟؟ هوووم

چشمام باز کردم که با دیدن خشم توی چشماش که نگاه ازم نمیبرید آب دهنم قورت دادم

_باید به تو جواب پس بدم ؟؟

تار موی توی صورتم رو گرفت و خشن باهاش بازی کرد

_مگه میتونی ندی ؟؟

داشت غیر مستقیم به این اشاره میکرد که من هیچ اختیاری از خودم ندارم و باید هرچی اون بگه انجام بدم پوزخندی بهش زدم

_میخوام از این خراب شده برم !

فکر میکردم الان عصبی میشه و به زور میخواد به اتاق برگردم ولی به در ورودی اشاره کرد :

_برو !

باورم نمیشد به این راحتی داره میزاره برم ، دستمو روی دلم فشار دادم و با قدم های لرزون به طرف بیرون رفتم

ناباور نیم نگاهی به پشت سرم انداختم که با دیدن امیرعلی که بی تفاوت دست به سینه خیرم بود کم مونده بود دوتا شاخ روی سرم دربیاد

سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم با قدم های لرزون خودم رو به نگهبانی رسوندم که با دیدن چندتا سگ بزرگ و غول پیکر که نزدیک در زنجیر شده بودن و قیافه های وحشتناکی داشتن با ترس ایستادم

لعنتی پس برای همین میگفت برم ، چون میدونست با وجود این سگا یه قدمم نمیتونم بردارم ، ولی من کسی نیستم که به این زودیا کوتاه بیام روی نوک پاها ایستادم و سعی کردم داخل نگهبانی رو نگاه کنم ببینم کسی هست یا نه !

از دور داخلش رو دیدن سخت بود ولی با دیدن یکی از نگهبان ها که با ظرف غذایی بیرون اومد با خوشحالی زبونی روی لبهای خشکیده ام کشیدم و صداش زدم

_آهااای !!

سرش بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد که بی طاقت یک قدم جلو رفتم

_میشه سگا رو ببرید اون طرف من میخوام بیرون برم !

ظرف غذا رو جلوی سگا گذاشت و بدون اینکه جوابی بهم بده پشت بهم به سمت اتاقکش رفت

عصبی باز صداش زدم ولی انگار کر شده باشه هیچ جوابی بهم نداد ک ، دندونام روی هم سابیدم و با حرص به طرف در خروجی رفتم

ولی هنوز چند قدمی نزدیک نشده بودم که سگای غول پیکرش بلند شدن و شروع کردن به پارس کردن ، از ترس جیغ بلندی کشیدم و شروع کردم به دویدن !

حس میکردم پشت سرم هستند و دارن دنبالم میان ، درحالیکه جیغ میکشیدم سرعتم رو بیشتر کردم ولی پام به تکه سنگی گیر کرد و با سر به زمین افتادم دیگه نفهمیدم چی شد بیهوش شدم

با دردی که توی تنم پیچید چشمام باز کردم که با دیدن امیرعلی که با اخمای درهم خیره صورتم بود سر جام نیم خیز شدم که درد بدتری توی تنم پیچید آخ بلندی کشیدم

با یادآوری اینکه بازیم داده و سرکارم گذاشته عصبی لبامو بهم فشردم و بریده بریده فریاد زدم :

_بالاخره از اینجا میرم تا کی میخوای جلوم رو بگیری هاااان؟؟

توی سکوت بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و از اتاق خارج شد با این حرکتش حرص تموم وجودم رو فرا گرفت و با تموم وجودم شروع کردم به جیغ زدن!

بعد از اینکه جیغام رو کامل زدم دستی به گلوم که درد میکرد کشیدم آب دهنم رو به زور قورت دادم باید یه فکر درست حسابی میکردم تا از اینجا فرار کنم با این فکر روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم فعلا بیخیال باشم

نمیدونم چند روز بود که اینجا بودم بی حوصله نگاهمو توی اتاق چرخوندم ، لعنتی حتی گوشیمم ازم گرفته بود و نمیزاشت با بیرون کوچکترین ارتباطی داشته باشم

با وجود زورگویی ها و اصرارهای زیادش از اون شب به بعد دیگه توی اتاقش نموندم و نزاشتم بهم دست بزنه ، با یادآوری کاری که باهام کرده باز اعصابم بهم ریخت و با خشم دستام توی موهام چنگ زدم و کشیدمشون

با صدای در هیچ عکس العملی نشون ندادم تا خودش بره مطمعنن ملیحه بود که طبق معمول غذا برام آورده و میخواست اصرار کنه که بخورم

صدای قدم هاش که بهم نزدیک میشد سکوت اتاق رو شکست بدون اینکه سرمو بالا بگیرم عصبی لب زدم:

_برووو بیرون چندبار بگمت که نمیخورم!

ولی با شنیدن صدای آیناز با اشتیاق سرمو بالا گرفتم

_توام بدتر از اون لجبازی !!

به طرفش رفتم و بغلش کردم

_تو کی اومدی؟؟

بوسه ای روی گونه ام کاشت

_تازه اومدم ، مامان به اجبار فرستادم

ابرویی بالا انداختم و سوالی پرسیدم :

_چرا اجبار ؟؟

روی تک مبل اتاق نشست و درحالیکه پاهاشو روی هم مینداخت باتعجب گفت:

_میگفت بین تو و داداشم انگار مشکلیه و منو فرستاده بفهمه چه خبره!

لبامو بهم فشردم و سکوت کردم ، خجالت میکشیدم از رابطه اون شبمون و اینکه داداشش بهم تجاوز کرده حرفی بزنم با دیدن سکوتم بهم نزدیک شد و سوالی پرسید :

_نمیخوای بگی چی شده ؟؟؟

شاید میتونست بهم کمک کنه با ذوق نگاش کردم ،دستاش توی دستم گرفتم و فشردم

_میتونی بهم کمک کنی از اینجا برم؟؟

دهنش از تعجب باز موند و سوالی پرسید :

_وااا …خوب خودت برو !

چشم غره ای بهش رفتم ، یکی نیست بهش بگه اگه این داداش گودزیلای تو بزاره من یک قدم بردارم که خودم میرفتم و نیازی به تو نداشتم

_کمکم میکنی یا نه ؟؟

با استرس نگاهشو ازم دزدید

_اون دفعه که رفتی داداشم خون به پا کرد ، نمیشه از تصمیمت منصرف شی؟

عصبی بلند شدم و روبه روش ایستادم

_پس نمیخوای کمکی بهم بکنی نه ؟؟

سکوت کرد ، پوزخند تلخی گوشه لبم نشست معلوم بود طرف داداشش رو به من نمیداد و من چه خوش خیال بودم که فکر میکردم آیناز کمکم میکنه

به قدری خشمگین شدم که نفس نفس میزدم ، میدونستم اگه یک دقیقه دیگه اینجا بمونم همه چی رو خراب میکنم

به طرف کمد لباسی رفتم و بدون توجه بهش یک دست لباس از داخلش بیرون کشیدم و با صورتی که از حرص قرمز شده بود به طرف حمام رفتم باید فکر دیگه ای برای فرار از این زندان میکردم

اینقدر توی حمام لفتش دادم تا آیناز خسته شه و بره ، چون بعد از حرفاش دیگه نمیخواستم فعلا ببینمش ! خسته حوله رو دور خودم پیچیدم و همونطوری با بدنی نیمه برهنه خارج شدم

قطره های آب روی سر شونه های برهنم سُر میخوردن و پایین میومدن حس خوبی بهم میدادن ، سرم پایین و دستم بند موهای خیسم بود و همونطوری به طرف کمد لباسی رفتم

یه تاب و شلوارک از توی کمد بیرون کشیدم و بدون اینکه به عقب برگردم حوله رو از دورم باز کردم و خم شدم تا لباس زیرام تنم کنم

که با حلقه شدن دستی دور کمرم جیغ خفه ای کشیدم و با ترس خواستم راست بایستم که از پشت خودش رو بهم چسبوند و با صدای که شهو..ت توش موج میزد گفت :

_اووووم نمیگی من با دیدنت دیوونه میشم دختر !

با شنیدن صدای امیرعلی با حرص چشمام روی هم فشردم

_برو کنار !

بدون توجه به حرفم دستش روی تنم کشید و به طرف بالا تنه ام برد با حس حرکت دستش چیزی توی دلم تکون خورد و لرزشی توی تنم نشست

لباش رو گردنم نشست و بوسه های ریز ریز میزد ، با چشمای بسته لبمو زیر دندون گرفتم و سعی کردم جلوی آ…ه گرفتنم رو بگیرم

موهای خیسم رو با دستش کنار زد درحالیکه لباشو یک لحظه از گردنم فاصله نمیداد بالا تنم رو توی دستش فشرد و خودش رو بیشتر بهم چسبوند

بی اختیار آ..ه آرومی از بین لبهام خارج شد که یکدفعه خشن به طرف خودش برم گردوند و لباش رو با خشونت روی لبهام گذاشت

از اینکه چطور نفهمیدم کسی داخل اتاقه توی بد وضعیتی قرار گرفته بودم و حالا برهنه توی بغل کسی بودم که قصد فرار از دستش رو داشتم

لبام رو با لذت میبوسید و گاز میگرفت ، منم همش سعی در مقاومت برعلیه اش رو داشتم ولی تحملم کم کم داشت تموم میشد و من اینو نمیخواستم

دستاشو دور کمرم حلقه کرد ، بدنش رو بهم چسبوند از حرارت و گرمای بدنش حالم داشت بدجور خراب میشد با اینکه خیلی سخت بود ولی دستای لرزونم روی سینه اش گذاشتم

سعی کردم به عقب هُلش بدم ولی اون سخت درگیر لبام بود و یک ثانیه قصد دل کندن از لبای منو نداشت

به اجبار گاز محکمی از لبهاش گرفتم طوری که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید ، با آخ بلندی ازم فاصله گرفت و خم شد

_آخ چیکار کردی !

بدون اینکه دلم براش بسوزه خم شدم و باعجله سعی کردم لباسام تنم کنم‌ ، لباس زیرم تنم کردم قد راست کردم که پیراهنم رو بپوشم که با یه حرکت از دستم گرفتش و به کناری پرتش کرد

عصبی به طرفش چرخیدم و فریاد زدم:

_داری چه غلطی میکنی هااا ؟؟؟

به طرفم اومد و بدون توجه به چشمای گشاد شده ام روی دستاش بلندم کرد و با یه حرکت روی تخت پرتم کرد

تا به خودم بیام روم خیمه زد و با صدایی که از زور شهو..ت دورگه شده بود و میلرزید بریده بریده گفت:

_آروم بگیر دختر خوب !

با اینکه ته قلبم داشت برای بودنش باهاش میلرزید ولی نمیخواستم باز خامش بشم لباش روی بدنم میکشید و سعی در تحر…یک کردنم داشت

قلبم تند تند میزد ، آب دهنم رو به زور قورت دادم که ازم فاصله گرفت و با نفس نفس پیراهنش رو از تنش بیرون کشید

قبل از اینکه باز روم خیمه بزنه با یه حرکت از زیرش بیرون اومدم و به طرف بالکن رفتم و پنجره رو باز کردم

_نزدیکم نیا وگرنه خودمو میندازم پایین

با نفس نفس درحالیکه موهای آشفته روی صورتش رو کنار میزد کلافه دستی به صورتش کشید

_دیگه داری روی اعصابم میری زود بیا اینجا !

چون بدنم برهنه بود از سرمای زیادی به خودم لرزیدم و با دندونایی که از فشار سرما روی هم بند نمیشدن بریده بریده لب زدم:

_نمی…ام

با یه حرکت روی تخت‌ نشست و دوندوناشو روی هم سابید

_دلت بازی میخواد نه ؟؟

سکوت کردم و دستای سردم به سینه گره زدم و سعی کردم جلوی لرزش بدنم رو بگیرم ، به طرفم اومد که با ترس یک قدم به نرده ها نزدیک تر شدم

_به من نزدیک نشووووو !!

با هر قدمی که بهم نزدیک تر میشد دستاش بیشتر مشت میکرد

_تو الان میای و با من روی این تخت میخوابی

سرمو به نشونه نه براش تکون دادم ، حالا تنها چند قدم باهام فاصله داشت دستشو به سمتم گرفت و با صدای گرفته ای غرید :

_دستتو بده !

انگار به سرم زده باشه نه آرومی زیرلب زمزمه کردم و یکی از پاهام رو اون طرف نرده ها گذاشتم

_خودم میندازم پایین تا از دستت راحت بشم

با این حرفم عصبی مشت محکمی به دیوار کنار پنجره زد چشماشو با درد بست و بلند لعنتی فریاد زد

درحالیکه سرش به دیوار تکیه داده بود عصبی زیرلب زمزمه کرد:

_چرا نمیخوای با من راه بیای هاااا؟؟

میله ها رو توی دستم رو محکم گرفتم و با بغضی که توی گلوم هر لحظه بزرگتر میشد نالیدم:

_نمیخوام باهات باشم تو چرا نمیفهمی!؟

عصبی به طرفم اومد و تقریبا فریاد کشید :

_تو گوه میخوری نمیخوای !

تقریبا فاصله بینمون به صفر رسیده بود که با چشمای به خون نشسته دستش رو به سمتم گرفت ، انگار دیووونه شده باشم پای دیگمم اون سمت گذاشتم و جیغ کشیدم

_جلوتر نیااااا

سرجاش خشکش زد و با چشمایی که از ترس و نگرانی دو دو میزدن خیرم شد

_باشه باشه !!!

نیم نگاهی به سمت پایین انداختم و با دیدن ارتفاع آب دهنم رو قورت دادم بریده بریده با ترس نالیدم:

_ازم دور شو…برو…از…اتاق…بیرون

دستاش به اطراف تکون داد و با صدای آرومی گفت :

_بیا با آرامش باهم صحبت کنیم باشه؟

هه آرامش!؟
نیشخندی گوشه لبم نشست ، دهن باز کردم که جواب دندون شکنی بهش بدم ولی یکدفعه پام لیز خورد و جیغم بود که ساختمون رو به لرزه انداخت

” امیرعلـــــــے “

با دیدن بدنش داغ کرده بودم و بی اختیار دلم یه رابطه داغ و پر هیجان میخواست ، دوست داشتم نورا هم حال من رو داشته باشه تا به اوج برسونمش ولی طبق معمول داشت روی اعصابم میرفت و قصد کوتاه اومدن نداشت

بی اختیار بدون توجه به نارضایتی اون سعی کردم باهاش رابطه برقرار کنم و حداقل با تحر…یک کردنش باهام راه بیاد ولی اون سرسخت تر از این ماجراها بود

بدنش از شدت سرما دون دون شده بود و به خودش میلرزید داشتم باهاش حرف میزدم تا راضیش کنم از خرشیطون پایین بیاد بهش نزدیک شدم که یکدفعه با جیغی که کشید به خودم اومدم و قبل از اینکه به پایین پرت بشه دستش رو گرفتم

از نگرانی نفس نفس میزدم خواستم سرش داد بزنم ولی با دیدن ترس توی چشماش و بدنش که مثل بید میلرزید پشیمون شده به آغوشم کشیدمش

_آروم باش هیچی نیست!

دندوناش روی هم میخوردن و هیچی نمیگفت ، بیشتر به خودم فشردمش و آروم روی تخت خوابوندمش دختره لج باز اگه یه ثانیه دیرتر عمل میکردم معلوم نبود چه بلایی سرش میومد

با فکر بهش لرزی به تنم نشست و عصبی مشت محکمم رو به تشک تخت کوبیدم با دستای لرزون سعی داشت پتو روی خودش بکشه ولی موفق نبود

پتو روش کشیدم و خواستم کنارش دراز بکشم که با صدایی که به شدت میلرزید تقریبا نالید :

_نه…نیا !

باورم نمیشد تا این حد از من وحشت داره و متنفره که حتی حاضر نیست برای یه ثانیه هم منو تحمل کنه دستمو مشت کردم

عصبی پتو از روش کنار زدم و کنارش دراز کشیدم و پتو روی هردومون کشیدم باید منو تحمل میکرد هر طوری شده!

خواست ازم فاصله بگیره که دستمو دور کمرش حلقه کردم و بیشتر به خودم چسبوندمش

اونم بعد کمی تقلا بی حرکت تو بغلم موند ، اینقدر خیره صورتش شدم که کم کم پلکاش سنگین شدن و خوابش برد

تموم حس و حالم پریده بود ، پس سعی کردم توی آرامش کمی که به دست آورده بودم استراحت کنم ، بوسه ای روی شقیقه اش زدم و با نفس عمیقی که کشیدم بوی عطرش وارد ریه هام شد و نفهمیدم کی بیهوش شدم

نمیدونم چقدر غرق خواب بودم که با کابوسی که دیدم از خواب پریدم وحشت زده نگاهمو به اطراف چرخوندم

با صورتی عبوس که به خاطر خوابم توی هم رفته بود خواستم بلند شم که با یادآوری نورا با تعجب به جای خالیش خیره شدم!

انگار اشتباه دیده باشم ناباور چند بار پشت هم پلک زدم یعنی چی؟؟ این دختر کجا رفته بود عصبانیت کل وجودم رو فرا گرفت با فکر به فرارش بلند شدم و بدون توجه به بالاتنه برهنم از اتاق بیرون زدم

از بالای پله ها نگاهی به پایین انداختم و با سکوت عمارت درحالیکه از خشم نفس نفس میزدم نفهمیدم چطور از پله ها پایین رفتم و خودم به سالن رسوندم

که با دیدن نورایی که کنار مادرم نشسته بود و با خنده چیزی رو براش تعریف میکرد آروم گرفتم و همونطوری که دستی پشت گردنم میکشیدم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم

با خنده سرش رو بلند کرد که با دیدنم اخماش توی هم فرو رفتن و سکوت کرد ، مامان رد نگاهش رو گرفت و با دیدن من با تعجب ابرویی بالا انداخت

_چه عجب از خواب بیدار شدی پسرم!؟

دستی به صورت خوابالودم کشیدم و به طرفشون رفتم کنارشون نشستم

_یه کم خسته بودم!

نگاهمو به نورا دوختم و ادامه دادم:

_دیشب شب بدی رو گذروندم!

با این حرفم لباشو بهم فشار داد و از کنارمون بلند شد

_کجا دخترم ؟؟؟

نورا با استرس درحالیکه پاهاش رو تکون میداد لب زد :

_برم آشپزخونه میام الان

میدونستم داره از دست من فرار میکنه ولی دیگه کشش بحث و دعوا باهاش رو نداشتم بعد از رفتنش مامان با خشم نگاهم کرد

_چه بلایی سر این دختر طفل معصوم آوردی؟؟؟

_هیچی مادر من ! چه گیری دادید که من اذیتش میکنم

بی طاقت از کنارش بلند شدم که با حرفی که زد عصبی به طرفش برگشتم و چی بلندی فریاد زدم

انگار داره به بازی مهیجی نگاه میکنه پاهاشو روی هم انداخت با غرور نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت :

_خودش هم با این موضوع موافقه!

عصبی دستمو مشت کردم و کف دست دیگم کوبیدم و زیرلب زمزمه کردم:

_خودش غلط کرده!

مامان سرش رو کج کرد و با تیزبینی لب زد :

_چیزی گفتی ؟؟؟

لبم رو با دندون کشیدم

_ نورا هیچ جایی با شما نمیاد

دستی به چونه اش کشید و عصبی گفت:

_تو برای من تعیین و تکلیف نمیکنی!!

هیچ وقت مامان رو تا این حد عصبی ندیده بودم ، معلوم بود از اتفاقای بین ما بویی برده که اینطور با من رفتار میکنه حالا هم که گیر داده بود به نورا و تا اون رو با خودش نمیبرد دست بردار نبود !

ولی نباید میزاشتم همچین اتفاقی بیفته وگرنه نورا از اونجا و دور از چشم من مسلما فرار میکرد و یه جا بند نمیشد باید راضیش میکردم پس با آرامشی ظاهری کنارش نشستم

_من نمیزارم نورا پاشو از این خونه بیرون بزاره پس …. بیشتر از این منو عصبی نکن مادرجان

میدونست نمیتونه حریف من بشه و این حرف من یعنی ختم کلام !
با سکوتش بهم فهموند که ناراحت شده ولی این باعث نمیشد من بزارم نورا رو با خودش ببره

از کنارش بلند شدم باید به بیمارستان میرفتم ، بعد از اینکه سوار ماشین شدم به راننده گفتم کنار نگهبانی بایسته

شیشه ماشین رو پایین کشیدم و جدی خطاب به نگهبان گفتم:

_کسی بدون اجازه من پاشو از این خونه بیرون نمیزاره فهمیدی ؟؟

با ترس آب دهنش رو قورت داد و درحالیکه سرش رو به نشونه تاکید برام تکون میداد گفت:

_چشم قربان!

_خوب حرفایی که زدم رو به خاطرت بسپار وگرنه ببخششی در کار نیست!

و بدون اینکه بزارم چیزی بگه از توی آیینه دستی برای راننده تکون دادم و زیرلب بی قرار زمزمه کردم:

_حرکت کن !

میدونستم دارم زیادی سخت گیری میکنم ولی ترس و دلهره زیادی توی دلم بود و این چیزی نبود که بخوام نادیدش بگیرم

با رسیدن به بیمارستان طبق معمول شروع کردم به سر زدن به تک تک بیمارام و از حالشون باخبر شدن

تموم طول روز چند بار زنگ زدم و از حال نورا باخبر شدم یه طورایی انگار ترس از دست دادنش رو داشتم نزدیکای غروب بود که دیگه خسته و کوفته کتم رو تنم کردم تا به خونه برم

نزدیکای ماشین کیفم رو به طرف راننده که داشت به استقبالم میومد گرفتم

که با شنیدم اسمم توسط کسی به عقب برگشتم که با دیدن مکندی که با اخمای درهم به طرفم میومد عصبی چشمام روی هم فشردم

حوصله کلکل و دعوا باهاش رو نداشتم ولی از قیافه اون معلوم بود طبق معمول دنبال دردسر میگیره
🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۱

  با حالی خراب نمیدونم چطور خودم رو تا آدرسی که نازی برام فرستاده بود …

۲ دیدگاه

  1. چرا پارت بعدی رو نمیزاری الان یه هفته شد ااااه

  2. ادمین پارت بعدی رو زودتر بزار لفتش نده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.