سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲۴

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲۴

 

نه نمیشه تا من حال اینو نگیرم دلم آروم نمیشه نیم نگاهی به امیری که عجیب خیره حرکاتم بود انداختم و درحالی که دستامو به سینه میزدم خطاب بهش با کنایه گفتم :

_باید پسرا خودشون کُشت و مُردت باشن و دنبالت بگردن وگرنه منم بلدم دنبال پسرا موس موس کنم و به زور خودمو بچسبونم بهشون!

با این حرفم صورتش سرخ شد و با حرص شروع کرد به نفس نفس ! ولی من امیری برام عجیب بود که سعی میکرد جلوی خندش رو بگیره ، نرگس جون درحالی که دستشو جلوی دهنش گرفته تا خندیدنشو پنهون کنه دستشو پشتم قرار داد و با صدایی که خنده توش موج میزد گفت :

_بریم بشینیم توام زیاد حالت خوب نیست !

به تایید حرفش به طرف مبلا رفتم و کنار هم نشستیم که آنا بدون اینکه کم بیاره کنار امیری که به شدت سعی میکرد ازش دوری کنه نشست و دستشو روی پاش گذاشت ، بی اختیار نگاهم روی دستش که روی پای امیر میچرخید زُم شده بود که با حرفی که آنا زد نگاهم خیره چشماش شد

_نورا تو چرا اینجا زندگی میکنی مگه خونه نداری؟؟

با این حرفش سکوت محضی همه جا رو فرا گرفت خاله با نگرانی به طرفم چرخید و خواست حرفی بزنه که بی تفاوت به پشتی مبل تکیه دادم و خطاب به آنایی که با چشمایی که برق میزدند خیرم بود تمسخر آمیز لب زدم :

_نه ندارم و اینجا زندگی میکنم تو مشکلی داری ؟؟

عاشقانه نگاهی به امیری که بدون پلک زدن خیره من بود انداخت و با عشوه لب زد :

_عه پس منم میتونم بیام اینجا پیش عشقم باشم ؟؟

دیگه داشت شورش رو درمیاورد و از بس عشقم عشقم میکرد حالمو بهم میزد ، دستی به موهای لختم کشیدم و درحالی که دور انگشتم می پیچیدمشون با لحن لوسی لب زدم:

_نه فکر نکنم بشه !

خصمانه نگاهی بهم انداخت و با چشمای ریز شده گفت :

_اونوقت چرا ؟؟؟

پاهامو روی هم انداختم و درحالی که نگاهمو توی خونه میچرخوندم با شیطنت لب زدم :

_اتاق و تخت خالی نداریم ! اونم برای تویی که جای دو نفری

با این حرفم عصبی روی مبل خودشو به طرفم کشید و درحالی که با خشم نفس نفس میزد گفت :

_یعنی میخوای بگی من چاقم ؟؟

نگاهمو روی هیکلش چرخوندم وهمونطوری که لبامو آویزون میکردم با ناراحتی لب زدم :

_نمیدونم چی بهت بگم !

با وحشت دستشو روی شکمش کشید و با جیغ اسم امیرعلی رو صدا زد ، ولی این وسط خاله بود که خنده امونش رو بریده بود و بدون اینکه چیزی بگه از لرزش شونه هاش راحت میتونستم بفهمم تو چه حالیه ! از اینکه تونسته بودم حالش رو بگیرم خوشحال بودم و حس خوبی توی وجودم پیچیده بود ، اون حرص میخورد و من لبخندم بزرگتر میشد !به طرفم برگشت که با دیدن لبخندم ، دستاشو مشت کرد و عصبی گفت :

_تو داری من رو سرکار میزاری دختره احمق !

هرچند داشتم از درون میسوختم ولی با تاسف شونه هامو بالا انداختم و با ناراحتی ظاهری خطاب به خاله لب زدم :

_نرگس جون نظر شما چیه ؟؟ ببین روناش چه گنده شدن ؟؟

با تعجب با کف دست به صورتم کوبیدم و ادامه دادم :

_واااای شکمشو نگاه چه جلو زده !

نوچ نوچی زیرلب کردم و با حالت چندشی خطاب به اونی که با چشمای گشاد شده خیرم بود ادامه دادم:

_من جای تو بودم اصلا پامو از خونه بیرون نمیزاشتم‌

خاله و امیرعلی که به زور داشتن خودشون رو کنترل میکردن تا قهقشون بالا نگیره چون واقعا قیافه آنا دیدنی شده بود

مثل این دختربچه ها تحت ثاثیرحرفام قرار گرفته بود و عصبی شده بود، باورم نمیشد آنا همچین شخصیتی داشته باشه و تحت تاثیر چند کلمه حرف من اینطوری از کوره در بره! اونا میخندیدن و من با پوزخندی که هر لحظه گوشه لبم بزرگتر میشد خیره حرکات بچگانه آنا بودم ! با استرس نیم نگاهی به امیرعلی انداخت دستی روی شکمش کشید و همونطوری که لوس لباشو جلو میداد گفت :

_مهم اینه که عشقم عاشق هیکل منه !

از درون داشتم میترکیدم ولی از روی ظاهر لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم که با عشوه دستی روی گونه امیرعلی کشید و ادامه داد :

_مگه نه عشقم ؟؟

امیرعلی ولی بدون اینکه جوابشو بده خیرم بود وپلکم نمیزد معلوم بود توی فکر و خیال های خودش غرقه وحواسش اصلا اینجا نیست ،منم توی سیاهی نگاهش غرق بودم که با نزدیک شدن لبهای آنا به گوشه لب امیرعلی حس کردم قلبم نزد و بیصدا توی خودم شکستم

بوسه ای نزدیک لبش زد که امیر انگار تازه به خودش اومده باشه با چشمای گرد شده چشم غره ای به آنا رفت که اونم با ترس عقب کشید ولی من از درون داشتم آتیش میگرفتم

بی حواس گاز محکمی از لبم گرفتم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید وصورتم از تلخیش توی هم فرورفت ! سنگینی نگاه خاله رو روی نیم رخ صورتم حس میکردم ولی از درون اینقدر داغون بودم و چشمام سنگین شده بودن که نفسم به سختی می رفت و میومد!

اگه عاشق شده باشی میفهمی که اگه جلوی چشات عشقت با کس دیگه ای عشق بازی کنه چقدر سخته و تا چقدر میتونه آدمو عذاب بده

دیگه خیلی داشت بهم فشار میومد باید هرچه زودتر از این محیط خفقان آوری که هر ثانیه بیشتر داشت روحمو آزار میداد دور میشدم بدون اینکه نگاهی به کسی بندازم بی مقدمه بلند شدم و خطاب به خاله لب زدم :

_من برم آشپزخونه !

خاله که انگار از گرفتگی صدام متوجه حالم شده بود با درموندگی که توی چشماش موج میزد سری به عنوان تاکید برام تکون داد با قدم های بلند خودمو به آشپزخونه رسوندم و بی هدف نگاهمو توی محیطش چرخوندم !

من اینجا دارم چه غلطی میکنم ، خودمم دقیق نمیدونستم بغضم هر لحظه داشت بزرگتر میشد ولی نباید میزاشتم شکستمو ببینه در یخچال باز کردم وبطری آب پرتغال رو همونطوری که بیرون میاوردم با عجله یک نفس سرکشیدم

با نفس های بریده تقریبا همشو خوردم و بطری خالیو روی میز جلوم کوبیدم ، با پشت دست دهنمو پاک کردم که متوجه اشکای که صورتم رو خیس کرده بودن شدم

لعنتی زیر لب زمزمه کردم و با ناراحتی به طرف سینک ظرفشویی رفتم شیر آب سرد رو باز کردم و با دست هایی که میلرزید چند مشت محکم آب به صورتم پاشیدم

نفسمو با فشار بیرون فرستادم و بدون توجه به خیس شدن لباسام سرمو بالا گرفتم و سعی کردم ذهنمو خالی از چیزهایی که چند دقیقه پیش دیده بودم بکنم

نمیدونم چند ثانیه چشمام بسته بودن که با صدای نفس های عصبی کسی پشت سرم به خودم اومدم و با وجود قطرهای آبی که روی صورتم رون بودن به عقب چرخیدم که با صورت سرخ شده از خشم آیناز مواجه شدم ! با انگشت اشاره ای به پذیرایی کرد و با خشم لب زد :

_این اینجا چه غلطی میکنه ؟؟؟

بدون اینکه حرفی بزنم خواستم از کنارش بگذرم که مُچ دستمو محکم گرفت و عصبی رو به روم قرار گرفت

_این چه حالیه که تو داری هاااان ؟؟

لبامو به زور بهم فشار دادم و سعی کردم نگاه اشکیمو به اطراف بچرخوندم که فَکَمو بین دستاش گرفت و عصبی سرمو به سمت خودش چرخوند

_نگام کن ببینم این بود مقاومتت ؟؟ نباید کوتاه بیای متوجه ای؟

بازم سکوت کردم و سکوت !

چون چیزی برای گفتن نداشتم فکر میکردم همه چیز به این آسونیه و بتونم بودن دختر دیگه ای رو کنار امیر تحمل کنم ولی امروز فهمیدم همه چیز به این راحتی نیست ، از سکوتم شاکی شده چنگی بین موهای کوتاهش زد

عصبی یک قدم ازم فاصله گرفت از فکر به اینکه بیخیال شده دستی به صورت خیسم کشیدم و خواستم به اتاق پناه ببرم که با حرف آیناز ناخودآگاه خشکم زد و همونجوری بی حرکت سرجام ایستادم

_آره دقیقا عین یه ترسو فرار کن ! فرار کن و امشب شاهد عشق بازی اونا توی اتاق بغلیت باش !

بهم نزدیک شد و همونطوری که چرخی دورم میزد پوزخند صدا داری زد و ادامه داد :

_آره دقیق کنار گوشت ، اونوقت ببینم چیکار میکنی !

با فکر بهش هم موهای تنم سیخ میشد چه برسه به اینکه بتونم ببینم و تحمل کنم ، نه نمیشد اصلا و ابدا حداقل تا زمانی که من صیغه اش بودم و زنش به حساب میومدم با این فکر موهای چسبیده به پیشونیم رو کنار زدم و عصبی لب زدم :

_چیکار باید بکنم !

با این حرفم بالاخره اخماش باز شد و درحالیکه کم کم لبخندی روی لبهاش جا خوش میکرد زیر لب زمزمه وار گفت :

_بریم تا بهت بگم !

قبل از اینکه منتظر واکنشی از جانب من باشه دستمو گرفت دنبال خودش کشید به اتاق که رسیدیم به زور مجبورم کرد به حمام برم و بعدش هربلایی که خواست سرم پیاده کرد و منم به اجبار حرف نمیزدم و سکوت کرده بودم ،کارهاش که تموم شد با لذت نگاهش رو به سرتاپام دوخت و با شیطنت انگشتش رو به نشونه لایک برام بالا برد و گفت:

_عالی شدی !

دپرس و بی حوصله نگاهش کردم که دستی به بازوم کشید و ادامه داد :

_حالا باید بریم پایین و کاری کنیم اون دختره دُمش رو بزاره روی کولش و از اینجا در بره !

نگاهی از بالا تا پایین به خودم توی آیینه انداختم و با لبهای آویزون لب زدم :

_اینا بی فایدس ، اگه من رو میخواست الان اون دختره پیشش نبود !

پوووف کلافه ای کشید و همونطوری که دستاشو پشت کمرم میزاشت و به اجبار به طرف در خروجی هُلم میداد گفت :

_فعلا باید عیش این دختره رو بهم بزنیم ، اونم بسپارش به من اوکی؟؟

آره الان باید فقط اون دختره رو از این خونه بیرون میکردم و تموم فکرم رو متمرکز اون میکردم لعنتی !

با این فکر موهامو از دو طرف گردنم کنار زدم و با قدم های بلند در حالی که دست آیناز و محکم گرفته بودم از اتاق خارج شدم

از بالای پله ها نگاهی به سالن انداختم و با دیدن آنایی که محکم به امیرعلی چسبیده بود و تقریبا تو بغلش بود دندونامو محکم روی هم سابیدم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

با دیدن این حالم آیناز ریز ریز خندید و با شیطنت لب زد :

_تو همونی نبودی که میگفتی برات مهم نیست؟؟

چشم غره ای بهش رفتم و با عصبانیت لب زدم:

_فعلا که باید این رو با یه تیپا از این خونه بندازیمش بیرون!

عالیه زیر لب زمزمه کرد و همانطوری که جلوتر از من از پله ها پایین میرفت خطاب بهم گفت :

_زودباش دنبالم بیا !

وقتی که به سالن رسیدیم همه تقریباً دور هم نشسته بودند و نگاهشون خیره تلویزیون بود

دقیقاً مبل روبروی امیرعلی رو انتخاب کردم و همونطوری که با ناز می شستم پاهامو روی هم انداختم که لباس کوتاهم بالا رفت و پاهای سفیدم بیشتر توی دید قرار گرفتند

دیدم چطور نگاه امیرعلی روی پاهای برهنم چرخید و آب دهنش رو با سر و صدا قورت داد ، آنا که حواسش به تلوزیون بود برگشت که با دیدن نگاه خیره امیرعلی چشماش کاسه خون شد وبا اخمای درهم شروع کرد به تند تند نفس نفس زدن !

با خنده تکیه ام رو به مبل دادم و باعشوه همونطوری که نگاهمو به امیر میدوختم نامحسوس چشمک ریزی بهش زدم

امیرعلی ازبس تعجب کرده بود نزدیک یود چشماش از حدقه دربیان و فقط با بهت و ناباوری خیره حرکاتم شده بود و پلکم نمیزد

دستی به موهام کشیدم و سعی کردم حرکاتمو پر از ناز و عشوه کنم تا اون رو تشنه و خمار خودم کنم و امشب به قدری بیقرار بشه که آنا رو خودش از این خونه بیرون کنه !

همینجوری مشغول بودم که با حرفی که آیناز زد نیم نگاهی به سمتش انداختم

_وای این چه فیلمیه نگاه میکنید پاشید زود باشید بچه ها بازی کنیم !

دست به سینه چپ چپ خیره اش شدم و با بهت زیر لب زمزمه کردم:

_آخه بازی ؟؟

نامحسوس چشمکی بهم زده و در حالی که سعی میکرد عادی جلوه کنه گفت :

_آره هم هیجانش بیشتره هم بهتر از دیدن این فیلم به درد نخوره !

از چشمکش فهمیده بودم یه چیزایی توی سرشه پس با لبخند سری تکون دادم و گفتم:

_باشه منم موافقم !

آنا ولی با ترش رویی دست امیر رومحکم گرفت و همونطوری که انگشتاش نوازش میکرد گفت :

_عشقم میای بریم تو اتاقت کارت دارم ؟؟

دستمو مشت کردم و به زور داشتم خودمو کنترل میکردم که چیزی بارش نکنم دختری بی‌حیایی پررو از هیچی خجالت نمیکشه ببین چه چیزهایی سر هم میکنه ،آیناز که از حالت صورتم فهمیده توی چه حالیم !

دستپاچه خودشو روی مبل به جلو کشید و همانطوری که امیر مخاطب خودش قرار میداد گفت :

_اوا کجا داداشم خیلی این بازی را دوست داره مگه نه امیر؟؟؟

امیر بدون اینکه توجه ای به آنا بکنه با چشمهای ریز شده سوالی سری تکون داد و پرسید :

_چی هست حالا ؟؟

آیناز با لبخند گنده ای که روی لباش بزرگ تر می شد با شیطنت خندید و گفت:

_معلومه دیگه جرات حقیقت !

نمیدونم چه سری بین این خواهر برادر بود که با این حرف امیر تکیه اش رو به مبل داد و همونطوری که نگاهش رو هیکلم بالا پایین میکرد زیر لب زمزمه کرد:

_خیلیم عالی !

با چشمهای ریز شده خیرش شدم و بی تفاوت شونه ای بالا انداختم یعنی چی می تونست باعث این لبخند شیطنت آمیز روی لب های امیرعلی بشه ؟؟

ولی دقیق متوجه شده بودم که هرچی که هست باعث خشم بیش از حد آنا شده و داره بیش از حد خود خوری می کنه اینو از دستهای مشت شده اش و لباش که مدام زیر دندونش می‌کشید راحت میشد حدس زد

این وسط پدر و مادر امیرعلی با شوق و ذوق خاصی نگاهشون بینمون میچرخوندن و تقریباً ساکت مونده بودند که آیناز یکدفعه گفت:

_پاشید بریم توی حیاط بازی کنیم !؟

با این حرفش خاله مصنوعی اخماشو توی هم فرو کرد و با لحن عصبی لب زد :

_کجا کجا پس ما چیکار کنیم این وسط ؟؟

آیناز به لبهای آویزون شدن نگاهی به مامانش انداخت و سوالی پرسید:

_یعنی چی الان ؟؟

سیبی بلند کرد و همانطوریکه با چاقو مشغول خرد کردنش شد گفت :

_یعنی اینکه حق ندارید از جاتون جُم بخورید !

از این حرفای مامان خندم گرفته بود چون دقیقا عین این دختر بچه های شیطون و بازیگوش میموند که دوست داشت همش دورش شلوغ باشه آیناز با لجاجت پاشو زمین کوبید و غُرغُرکنان گفت :

_نه نمیشه !

با این حرفش همه سکوت کردن و با چشمای گشاد شده خیره شدن که انگار تازه متوجه شده باشه چی گفته بود لبخند عجولی روی لبهاش نشوند ودرحالیکه دستاشو بهم گره می‌زد با خنده گفت:

_آخه میدونی چیه بعضی از کارها رو نمیشه جلوی شما انجام داد !

دستشو یه کوچولو روی هوا گرفت وهمونطوری که با انگشت شصتش مقداری نشون میداد ادامه داد :

_ببخشیدا ولی شاید یه خورده بی تربیتی باشه !

جمع تقریبا ترکید و قهقه همه بالا گرفت،با لبخند گوشه لبم خیره خنده از ته دل جمع شاد و خوشحالشون بودم که با یاد خانواده خودم کم کم لبخند روی لبهام ماسید و بی اراده اشک داخل چشمام نشست

با سنگینی نگاه کسی روی صورتم ،نگاهم به رو به رو چرخید که با دیدن امیرعلی که با طرز خاصی خیرم بود و پلکم نمیزد بی اراده دستم به طرف چشمام رفت و زود نگاهمو ازش گرفتم

با دیدن جمع اونا دلم برای خانوادم تنگ شده بود ،نمیدونم چقدر خیره میز و توی فکروخیالای بیخودم فرو رفته بودم که با تکون دادن شونه ام به خودم اومدم و درحالی که به طرف آیناز میچرخیدم هااان آرومی زیر لب زمزمه کردم

نگران نگاهشو توی چشمام چرخوند و با بُهت زیرلب زمزمه کرد :

_اتفاقی افتاده ؟؟

روی مبل جابه جا شدم و دستپاچه درحالی که دستی به دماغم میکشیدم با صدای خفه ای لب زدم:

_نه نه !

با اینکه معلوم بود هنوزم قانع نشده ولی سری به عنوان تاکید حرفام تکون داد و بعد از مکثی چندثانیه لب زد :

_باشه پاشو بریم ! بقیه رفتن

با این حرفش نگاهم به مبل خالی امیرعلی و آنا خورد ،باز لبامو با حرص روی هم فشار دادم با عجله بلند شدم و همراه آیناز خودمو به حیاط رسوندم
با غیض روی صندلی ها نشستم و با حالتی که بی اراده انگار آماده جنگم نگاهمو به آیناز دوختم

اونم که اوضاع رو خطری دید با سرفه ای صداشو صاف کرد و خطاب به جمع لب زد:

_خوب شروع کنیم دیگه ؟؟؟

همه سکوت کردن که بطری روی میز بلند کرد و همونطوری که قصد چرخوندش رو داشت جدی گفت :

_از الان بگم که شرایط بازی اینکه هر کاری ازتون خواستن باید حتما انجام بدید بدون اینکه اعتراض کنید

همه به تایید حرفش سرشون تکون دادن که بطری رو چرخوند با هر چرخشش نفسم بیشتر تو سینه حبس می شد به قدری هیجان زده شده بودم که دستام خیس عرق شده بودند

چرخید و چرخید و چرخید تا سرش
به سمت آنا و تهش به سمت من ایستاد
نمیدونستم تا این حد خوش شانس بودم و خودم خبر نداشتم

از اینکه میتونستم آنا رو اون طوری که میخوام اذیت کنم شادی توی وجودم پیچید و بی اراده لبخندی گوشه لبم نشست روی صندلی خودمو جلو کشیدم و بدجنس زیرلب زمزمه کردم :

_خوب خوب جرات یا حقیقت ؟؟

آب دهنش رو قورت داد و به سختی لب زد :

_جرات !

خوبه درست همون چیزی که من میخواستم رو انتخاب کرد و این یعنی یک بازی هیجانی !

فکرم درگیر این بود که چی بهش پیشنهاد بدم تا نتونه انجام بده و اذیت بشه ولی هیچی به فکرم نمیرسید!زبونی روی لبهام کشیدم و با تیزبینی لب زدم :

_پاشو همین الان بپر توی استخر !

با چشمای گشاد شده خیرم شد و با بُهت زیرلب زمزمه کرد :

_چی ؟؟ توی این هوا من بپرم توی استخر

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و همونطوری که به پشتی صندلی تکیه میدادم بدجنس لب زدم :

_دلیل ازم نخواه همینی که هست !

توی این هوای سرد صددرصد قندیل میبست و دندوناش روی هم بند نمیموندن ولی حقش بود ! ولی من که میدونستم دلیل این نه گفتناش بیشترش بخاطر این بود که میترسید آرایشش خراب نشه !

آیناز که به زور خودش رو کنترل میکرد تا نخنده و بدنش عین چی میلرزید ، به اون میخندیدم ولی حواسم به امیرعلی نبود که با لبخند مرموزش خیرمه و توی فکرش چه چیزایی میگذره!

برعکس انتظارم که فکر میکردم الان دَبه در میاره و پشیمون میشه بلند شد و با ناز و عشوه همونجوری که نگاشو تو چشمای امیرعلی میدوخت شروع به در آوردن لباساش کرد

دختره لعنتی باورم نمیشد تقریباً داشت جلوی ما لخت میشد و کسی جز امیرعلی براش مهم نبود انگار یه جورایی این پیشنهاد من به جایی که به ضررش باشه به نفعش داشت تموم میشد!

و این هم باعث شده بود که فقط حرصم بگیره و کاری جز خودخوری از دستم برنیاد ،بیشتر از همه نگاه‌های امیری حرصم گرفته بود که یه جوری خیرش شده بود و با نگاهش داشت سانت سانت بدنشو اندازه می‌گرفت

مقابل چشمای گشاد شده من و آیناز لباسشو کامل از تنش درآورد و روی دسته صندلی کنار امیرعلی گذاشت و حالا تقریبا برهنه و فقط با یه دست لباس زیر روبه رومون ایستاده بود

یه طوری با ناز و عشوه بدنش رو تکون میداد و راه میرفت انگار توی استیج ایستاده و داره نمایش اجرا میکنه !

دستی توی موهای بلند و مواجش کشید و درحالیکه با عشوه به طرف استخر می‌رفت مدام تحر..یک وار دستشو روی بدنش تکون میداد

حس میکردم سرم درحال انفجاره و چشام به قدری میسوختن که مطمئن بودم قرمز شدن واقعاً این دختر دست کمی از یک پو..رن استار نداشت و یه طوری رفتار می کرد که من جلوش کم میاوردم

حالا می فهمیدم که چطور این همه سال در کنار امیر مونده به قدری کارآزموده و حرفه ای بود که دقیق میدونست چطور رفتار کنه و حتی تو این هوای سردهم دست از عشوه هاش و کارهاش برنمیداشت و انگار یه جورایی جزو جدانشدنی بدنش بودند

امیرم که از چشماش معلوم بود تو چه حال و هواییه ولی من به قدری بهم شوک وارد شده بود و متحیر بودم که فقط نمیتونستم نگاه از اندامش بگیرم و همینطوری خشکم زده بود

لبه استخر ایستاد و همونطوریکه لباشو با عشوه جلو میداد بوسه ای تو هوا برای امیر فرستاد و تا به خودمون بیایم توی یه چشم بهم زدن توی استخر پرید

به جای اینکه بهش بربخوره و اذیت بشه در عوض خیلی بهش خوش میگذشت و حالش سرجاش بود و حالا این من بودم که با دیدن آنایی که با بدنی خیس بیشتر توی چشم اومده بود و هر مردی رو تحر…یک میکرد داشتم حرص میخوردم

نمیدونم این بشر سردش نمیشد که اینطوری راست راست راه میرفت ، کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و نفسمو کلافه بیرون فرستادم

 

آینازم که معلوم بود وضع بهتری از من نداره همونطوری که چشماشو تو حدقه می چرخوند با نگرانی نیم نگاهی بهم انداخت و کنار گوشم زمزمه کرد:

_این دیگه کیه بابا !

دستمو جلوی دهنم گرفتم و با حرص زیر لب زمزمه کردم:

_یکم دیگه اینطوری ادامه بده قطعا میکشمش!

خواست حرفی بزنه که با نزدیک شدن آنا بهمون سکوت کرد ، نزدیک که شد و بدون اینکه اصلاً به روی خودش بیاره کنار امیرعلی برهنه نشست

با نفس نفس در حالی که دستی به صورت خیسش میکشید خطاب به امیر لب زد :

_با اینکه آبش سرد بود ولی تجربه خوبی بود برای امشب عشقم !

یه طوری کلمه امشبو با منظور گفت که
که امیر با چشمایی که برق میزدند زبونی روی لبهاش کشید و سعی کرد خندشو بخوره !

وای خدای من این داشتند جلوی من دل و قلوه میدادن من هیچ کاری از دستم برنمیاد

بدون اینکه بفهمم دارم چه کار می کنم ناخودآگاه انگشتمو زیر دندونم فرو بردم و مشغول خوردنش شدم

امیر سرشو چرخوند ، نمیدونم چی توی صورتم دید که پوزخندی زد ،با دیدن پوزخندش محکم گوشه ناخنمو محکم بین دندونام کشیدم که حس کردم تیکه از گوشت دستم کنده شد

طعم تلخ خون توی دهنم پیچید که بی اراده آخ آرومی از بین لبهام خارج شد
با شنیدن صدام آیناز با نگرانی نگاهی بهم انداخت و سوالی پرسید :

_چی شدی؟!

دستامو توی هم پیچوندم و برای فرار کردن از زیر نگاه سنگینشون دستپاچه گفتم :

_هیچی !

آیناز که از قیافم انگار فهمیده بود حالم تا چه حد خرابه ، دست پاچه بطری خالی رو گرفت و درحالیکه سعی میکرد بچرخوندش گفت:

_خوب بیاید بقیه بازی !

بطری میچرخید ولی من نگاهم روی آنایی میچرخید که با بدنی نیمه لخت توی آغوش امیر لَم داده بود!

توی فکر و خیالای خودم غرق بودم که با شنیدن اسمم توسط امیر به خودم اومدم و نگاهم به سمتش چرخید

 

_خوب اینجوری که معلومه انگار دور دور ماست!

وقتی دید با تعجب نگاهش می کنم اشاره به بطری روی میز کرد وبا غرور همونطوریکه به پشتی صندلی تکیه می داد گفت:

_خوب کدوم انتخاب می کنی جرات یا حقیقت؟؟

چی ؟؟وقتی که نگاهم به روی میز خورد آه از نهادم بلند شد و ناباور خیره بطری که یک سمتش بطرف امیرعلی و یک سمتش به طرف من بود ، شدم !

نمیدونستم که باید چه چیزی رو انتخاب کنم و به قدری هول و دستپاچه شده بودم که فقط هراسون نگاهمو به اطراف میچرخوندم و دنبال حرفی برای گفتن بودم ،نمیدونم چقدر مثل دیوونه ها اطرافمو نگاه کردم که با حرف آنا آب دهنمو قورت دادم و با حرص سرمو به طرفش چرخوندم

_منتظر تو هستیما !

دختره الدنگ هنوزم همون طوری نیمه برهنه کنار امیر نشسته بود و با ناز داشت لباسشو تنش میکرد یکی نیست بگه به تو چه اصلا که تو هر کاری دخالت می کنی!

ترسم از این بود که چیزی رو انتخاب کنم که به ضررم باشه و نتونم از پسش بر بیام اونوقت اونی که ضرر میکنه و بازنده باشه من باشم !

بالاخره که چی باید یه کاری میکردم راه فراریم که نداشتم پس موهامو پشت گوشم زدم و درحالیکه توی چشمای امیرعلی خیره میشدم یه کلمه لب زدم :

_جرات !

انگار مطمئن بود همچین حرفی میزنم چون درحالیکه با انگشتش گوشه لبشو میخاروند با حال خاصی لب زد :

_اوکی !

همینجوری با استرس خیره اش شده بودم که لبش رو با دندون کشید و همونطوری که نگاهشو روی بدنم بالاپایین میکرد با چشمایی مرموز لب زد:

_مطمعنی میتونی انجامش بدی؟؟

با این حرفش نگاه همه به سمتم چرخید یعنی من رو در توان انجام دادن یه کار نمیدونست ؟؟

عصبی توی چشماش براق شدم و باحرص خاصی گفتم :

_آره چرا نتونم ؟؟

لبخند مرموزی زد و درحالی که نگاهشو به رو به رو میدوخت بدجنس لب زد :

_اوکی ! پس پاشو بیا اینجا

انگار دیووونه شده ، پاشم برم اونجا چیکار آخه ؟؟؟
وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :

_با توام !

اینقدر با تحکم این حرف رو زد که بی اختیار بلند شدم و به طرفش قدم برداشتم

این وسط فقط آنا بود که لحظه به لحظه بیشتر سرخ میشد و ابروهاش توی هم گره میخوردن ،بالای سرش دست به سینه ایستادم و همونطوریکه لبامو جلو میدادم با حرص لب زدم :

_خووووب ؟؟

بدون اینکه حتی سرشو بلند کنه نگام کنه جدی گفت:

_ تحر..یکم کن !

حس کردم اشتباه شنیدم همینطوری
خشکم زده بود ناباور در حالی که گردنمو کج کرده بودم خیره صورتش شدم ،تقریباً سکوت محضی همه جا رو فرا گرفته بود که با صدای جیغ جیغوی آنا حواسم به سمتش کشیده شد

_یعنی چی این حرف !؟

برعکس انتظارم که الان امیر حرفی بهش میزنه سکوت کرد و در حالیکه به طرفم میچرخید منتظر نگام کرد

ولی من به قدری از حرفش شوک زده و هیجان زده شده بودم که هنوزم باورم نمیشد همچین حرفی بهم زده باشه ولی من تقریبا توی رابطه مبتدی بودم و از هیچ چیزی دقیق سر درنمیاوردم ،حالام که ازم میخواست جلوی جمع آقا رو تحر…یک کنم

هنوز همونجوری مردد ایستاده بودم که با صدای خشنش به خودم آومدم و تکونی سرجام خوردم

_زود باش منتظرم !

خواستم زیرش بزنم ولی از طرفی به خاطر آنا که داشت بهش فشار میومد و حرص میخورد و از طرف دیگر به خاطر این بازی مجبور شدم به حرفش عمل کنم
آیناز با خنده چشمکی بهم زد و با تکون دادن لبهاش بهم گفت ،ببینم چیکار میکنی !

من توی اتاق خواب پیش خود امیر هم درست و درمون بلد نبودم کاری کنم حالا بدجوری گیر افتاده بودم !

با دستایی که می لرزید نگاهی به طرز نشستنش انداختم و با فکر اینکه از کجا میتونم شروع کنم با عجله و بدون فکر خودمو توی بغلش انداختم

چون حواسش جای دیگه بود و منم یه دفعه ای این کارو کردم تو جاش تکونی خورد و برای ثانیه ای حس کردم لبخندی گوشه لبش نشست و سعی کرد که من متوجه نشم و زود به خودش اومد

با این حرکتم آنا دندوناشو روی هم سابید و با حرص خاصی جیغ کشید :

_این چه مسخره بازیه امیر ؟؟

امیر ولی بی تفاوت همونجوری که سعی می‌کرد بیشتر روی صندلی خودش رو جابجا کنه خطاب بهش گفت :

_قوانین بازی و باید رعایت کنه پس تو دخالت نکن !

با این حرف انگار آتیش زیرش روشن کرده باشی دستاشو با حرص مشت کرد و نگاه ازمون گرفت

تقریبا به امیر چسبیده بود و برای اینکه بیشتر حرصش بدم توی بغلش جابجا شدم و همونطوری که پاهامو تکون میدادم با لحن لوسی لب زدم:

_میشه بری اون طرف تر آنا جان ؟؟ میخوام کارمو شروع کنم

با چشم برزخیش دقیق عین دختر بچه‌ها دستاشو به سینه زد در حالیکه صورتشو ازمون برمیگردوند نه بلندی گفت

از دیدن حالتاش خندم گرفت بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم سرمو روی سینه امیر میزاشتم ریز ریز خندیدم با نفس عمیقی که امیر توی موهام کشید بی حرکت موندم و نفسم توی سینه حبس شد !
یعنی واقعا اونم دلتنگ من شده بود ؟؟

سرمو بلند کردم که با دیدن چشماش انگار زمان و مکان برام ایستاده باشه ،آب دهنم رو قورت دادم و بدون پلک زدن توی چشماش غرق شدم

انگار دیووانه شده بودم دستمو روی صورتش گذاشتم و آروم با نوک انگشتم به سمت لباش کشیدم

چشماش رو بست و نفسش رو عمیق بیرون فرستاد که لبمو با زبون خیس کردم و آروم سرمو جلو بردم

من که تا این حد خجالتی بودم انگار چشمام هیچی نمیدید و فقط لبای امیر جلوی چشمام بودند و عطش خواستنش به قدری زیاد بود که تنم داشت میسوخت ،لبمو آروم گوشه لبش کشیدم که لباش از هم فاصله گرفتن سرشو چرخوند

بدون توجه به نفس های عصبی آنا دقیق کنارم ،فقط به تحر..یک کردن امیری فکر میکردم که الان توی بغلش نشسته بودم

امیرعلی سعی میکرد خودشو بی تفاوت نشون بده ولی من از گرمای بدنش که هر لحظه بالاتر می‌رفت راحت میتونستم بفهمم تو چه حالیه !

من نورام کسی که به این سادگی کوتاه نمیاد و از بچگی یاد گرفتم برای چیزی که میخوام بجنگم!

الانم قصدم جبران کارهای امیری بود که منو به سادگی زیر پاش له کرد و غرورمو به بازی گرفت !

دستمو نوارش وار روی گردنش کشیدم و همونطوری که به سمت سینه اش میبردم آروم دکمه بالای پیرهنشو باز کردم ،با این حرکتم دیدم چطور سیب گلوش تکون خورد و آب دهنشو به زور قورت داد
سرمو آروم نزدیک بردم و همونطوریکه لبامو روی گردنش میکشیدم نفسمو با فشار روی گردنش رها کردم

می تونستم از گوشه چشم راحت حرکات عصبی آنا رو ببینم ولی از ترس امیر جرأت نداشت حرفی بزنه یا عکس العمل نشون بده!

این مورد هم به نفع من بود و اگه درست عمل میکردم برنده بازی من بودم ،بوسه های ریز ریز روی گردنش میکاشتم و با عطش بیشتری سعی در باز کردن دکمه های پیرهنش داشتم

انگار واقعا دلم برای لمس تنش تنگ شده بود و اینا همه جز یه بازی برای گول دادن خودم هیچی دیگه نبودن چون خودم که نمیتونستم خودمو گول بزنم و لرزش دستام و تبش بالای قلبمو نادیده بگیرم

منتظر بودم کوتاه بیاد و یه عکس العملی نشون بده ولی برعکس تصوراتم با لبخند مغرورش خیره چشمام بود و پلکم نمیزد
این حرکتش یعنی اینکه داری میبازی و اصلاً شانسی در برابر من نداری!

پس که اینطور آقا قصد مسخره کردن منو داشت و به خیال خودش داشت اینطوری آزارم میداد به قدری اطرافم سکوت بود که اصلا هیچ چیزی رو حس نمیکردم و انگار خودم و امیر تنهاییم!
معلوم بودن اونام خیره ی حرکات ما هستن و توی این دنیا سیر نمیکنن و سرگرم تماشای فیلم سینمایی مورد علاقشونن !

پس بیخیال اطرافم شدم و همانطوریکه آب دهنمو به زور قورت میدادم عصبی از بی تفاوتی امیرعلی دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و صورتش سمت خودم چرخوندم تا مستقیم خیرم بشه بی‌تفاوت سری تکون داد که بدون اینکه بهش مهلت بدم

با یه حرکت بدون توجه به هین بلند آنا لبای خیسمو روی لباش گذاشتم و با عطشی که هر لحظه توی وجودم شعله ورتر می شد شروع به بوسیدنش کردم
دیدم چطور چشماش گرد شدن و همینجوری خشکش زد ولی من با آرامش چشامو بستم و همونطوری که داشتم توی حال و هوای غریب خودم غرق میشدم با لذت زبونی روی لبهاش کشیدم

نفسش توی سینه حبس شد ولی بازم سعی داشت مقاومت نشون بده از حرص گا..ز آرومی از لباش گرفتم و ازش جدا شدم که با دیدن چشمای تقریبا خمارش فهمیدم کارهام بی نتیجه نبودن و داره خام و رام من میشه

ولی هنوزم کارهای زیادی باهاش داشتم
تا زمانی که خودش دستش دور کمرم حلقه نشه و به اتاقش نبرتم این بازی تموم نمیشه !

میتونم…یعنی باید بشه تا کمی از زخمای وجودم التیام پیدا کنن

با چشمایی که از شدت شهو..ت خمار شده بودند نگاهش توی صورتم چرخوند و روی لبام زُم کرد وقتی نگاه خیرشو دیدم با ناز موهامو پشت گوشم زدمو زبونی روی لبهام کشیدم ،باید خمار و تشنه من میشد به قدری که طاقت از کف بده و به طرفم بیاد

با دیدن حرکاتم چشماشو بست و محکم روی هم فشارشون داد دستامو با ناز دور گردنش حلقه کردم و سرمو به پیشونیش چسبوندم

و زبونم رو آروم از روی گونه اش تا کنار لبش کشیدم این حرکاتی که انجام میدادم کاملاً غیر ارادی بود چون اصلاً دلم نمی خواست جلوی رقیبم کم بیارم

دستم رو از پشت توی موهاش میکشیدم و آروم آروم لبامو به طرفش لباش میبردم پلکاش شروع کردن به لرزیدن و از گوشه چشم میدیدم که چطور دستاشو مشت کرده

خودمم حال و هوام عوض شده بود ولی از بی تفاوتی اون دیگه حرصم گرفته بود و دوست داشتم عکس العملی نشون بده

این خیلی برام مهم بود که الان تو این لحظه کم نیارم و به هر طریقی امیرعلی رواز پا در بیارم

با فکری که به ذهنم رسید یک دفعه بدون اینکه از تو بغلش بلند شم اون پام رو آروم از کنارش رد کردم و اون سمتش انداختم یعنی الان کاملاً توی بغلش بودم و حالات بدنش رو کاملاً حس میکردم برای اینکه ضربه آخرو بزنم انگار که دارم برای اینکه بتونم راحت تو بغلش بشینم جابه جا میشم بدنمو یه کم روی بدنش کشیدم

با این حرکت چشماش قرمز شده تا بخوام به خودم بجنبم حرکتی بکنم عین دیوونه ها به سمتم حمله کرد ودستاش بودن که از دو طرف توی موهام چنگ شدن و خشن به طرف خودش کشیدم

این حرکتش و بوسیدن لبام ،با صدای جیغ خفه آنا توی هم پیچید حالا این من بودم که خشکم زده بود و اون دقیقاً عین تشنه به آب رسیده لبام رو به دندون می‌گرفت و می کشید

اون میبوسید و من همونطوری بی حرکت مونده بودم معلوم بود بیش از حد تحر…یک شده و دیگه کنترل رفتاراشون نداره با دیدن حالش بی اختیاری میون بوسیدنای مداومش خندم گرفت برای ثانیه ازم جدا شد آروم پلکای بستش رو باز کرد و خیره لبخندم شد

خوب دیگه کارمو تموم کرده بودم و بازی رو برده بودم با این فکرخواستم ازش فاصله بگیرم که یک دفعه نمیدونم چی شد که دیدم ، توی آغوشش بین زمین و هوا معلقم!

از ترس جیغ کوتاهی کشیدم و بی اختیار دستامو دور گردنش حلقه کردم که صدای عصبی آنا باعث شد حواسم به سمتش جلب بشه ، درحالیکه با وحشت دستاشو عصبی به اطراف تکون میداد و فریاد زد :

_داری چیکار می کنی امیر؟؟

این وسط آیناز بود که با چشمای گرد شده از تعجب خیرم بود و مدام با نیش باز از پشت امیر بهم علامت لایک رو نشون میداد ولی امیر بدون توجه به جیغ جیغای آنا همونطوری که تو بغلش بودم از کنارشون گذشت و با قدم های بلند به طرف خونه رفت

باور نمیشد این همون امیرعلی باشه که سعی داشت در برابرم خودشو سخت وجدی نشون بده و نسبت به کارهام بی تفاوت باشه ،از کارهایی که به خاطر این بازی جلوی بقیه کردم خجالت زده سرمو توی سینه اش پنهون کردم و چشمامو بستم

از یه طرفی حس خاصی تو وجودم پیچیده بود و قلبم به قدری تند میزد
که حس میکردم صدای بلندش توی فضا پیچیده ، کف دستای عرق کردمو به پایین لباسم چنگ زدم که نگاهم به صورتش خورد ،همونطوری با بیقراری که توی صورتش کاملا معلوم بود سعی داشت از پله ها بالا بره

نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم دستم روی سینه داغش بود و تپش بالای قلبشو زیر دستم حس میکردم ولی اینا باعث نمیشد که از گناهش بگذرم و تمام این مدتی که غرورمو زیر پاش له کرده بود و مثل یه برده باهم رفتار کرده بود رو ببخشم

همانطوریکه سرم روی سینه اش بود توی فکرای در هم برهم غرق بودم که با فرود اومدنم تو یه جای نرم و راحت ، با باز کردن چشام نگاهم خیره امیری شد که روی تنم خیمه زده بود نگاهشو بی قرار شد توی صورتم میچرخوند

آب دهنمو قورت دادم و همانطوری که نفس آه همانند بیرون می فرستادم به این فکر میکردم که بی قراری توی چشاتو واسه خودم باور کنم یا رفتار و رابطه ای که با آنا داری رو ؟!

با سر انگشتاش آروم موهای روی پیشونیم رو کنار زد و درحالیکه لباشو با زبون خیس میکرد به طرف صورتم خم شد ، نه من نمی تونستم !

نمیتونستم با کسی باشم که زنه دیگه ای رو لمس کرده و باهاش یکی شده ،فقط چند سانت باهام فاصله داشت که انگشتام روی لبای داغ و خیسش گذاشتم و مانع از بیشتر جلو اومدنش شدم با این حرکتم چشماش با تعجب گرد شدن وناباور وسوالی برای چندثانیه بدون پلک زدن خیرم شد

دستمو روی سینه اش گذاشتم وهمانطوری که آروم به عقب هُلش میدادم سعی کردم از روی خودم کنارش بدم

برخلاف انتظارم که الان مییبینیه من این رابطه رو نمیخوام کنار میکشه ،عصبی دستمو کنار زد و توی صورتم با لحن خماری زمزمه کرد :

_داری چیکار میکنی ؟؟

یعنی واقعا نمیدونست من چمه ،بی اراده پوزخند صداداری بهش زدم و بدون اینکه جوابی بهش بدم سعی کردم از روی تخت بلند شم

ولی اون خشن دستاشو دو طرفه بازوهام قرار داد و تا به خودم بیام باز روی تخت خوابوندم و همانطور که روم خیمه میزد سرشو توی گودی گردنم فرو برد و با لحن خماری کنار گوشم زمزمه کرد :

_بسه آروم بگیر دختر !

واقعا توقع داشت آروم باشم ؟ با اون حجم توهین و تحقیراش حالا از من چی میخواست، من فقط قصدم مثل خودش تحقیر کردنش بود و الانم بهترین موقعیت بود

لباشو روی گردنم میکشید و دستاش بودن که به قصد لمس تنم در حرکت بودن ،صدای نفسای تند و بلندی که میکشید توی فضای اتاق پخش میشد ولی جز حس خفگی چیز دیگه برای من نداشت !

خفگی از دستایی که میدونستم دیروز روی تن دختر دیگه ای در حرکت بودن ،عصبی شروع کردم به تقلا کردن ولی اون بدون توجه به من سعی داشت پیراهنم رو از تنم دربیاره!
🍂
🍃🍂
🍂🍃🍂

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۱

  با حالی خراب نمیدونم چطور خودم رو تا آدرسی که نازی برام فرستاده بود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.