سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲۳

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲۳

 

چمدونمو بیرون کشیدم و تمام لباس هایی که با خودم به این خونه آورده بودم بدون اینکه مرتبشون کنم داخلش ریختم ،آیناز تمام این مدت در حالی که گوشه اتاق به دیوار تکیه داده بود خیره حرکاتم بود و پلکم نمیزد

زیپ چمدون رو بستم و بلندش کردم
ولی هنوز یک قدم برنداشته بودم که انگار تازه به خودش اومده باشه خودشو بهم رسوند و همانطوریکه چمدونمو
محکم توی دستش گرفته بود با صدای جیغ مانندی گفت:

_بسه نورا بعدا پشیمون میشی !

چرا متوجه نمی‌شد میخواستم از اینجا دور بشم و هر لحظه ای که امیرو می دیدم نفسم تنگ تر می شد و بهم حس جنون دست میداد ! هه حالا آیناز از پشیمونی حرف میزد

حوصله بحث باهاش رو نداشتم پس توی سکوت فقط دسته چمدون گرفتم و محکم دنبال خودم کشیدم از پشت دستمو کشید و خواست مانع رفتنم بشه
که تکونی به دستم دادمو خودمو از حصار دستاش آزاد کردم

از پله ها سرازیر شدم و اونم همینطوری پشت سرم میومد و سعی در پشیمون کردنم داشت ،ولی به قدری عصبی بودم وحالم دست خودم نبود که انگار تو این دنیا سیر نمیکردم

سرم پایین بود و بی توجه به آیناز از پله پایین می رفتم که با صدای عصبی امیرعلی بی اختیار سرم به طرفش چرخید

پایین پله ها ایستاده بود و در حالی که نگاهش بین من و چمدون توی دستم در گردش بود گفت:

_کجا به سلامتی؟؟

یه طوری طلبکارانه حرف میزد که شک میکردی همون آدمیه که توی دفترش داشت اون بلا رو سرم من میاورد همونطوریکه کنارش رسیده بودم سکوت کردم و خواستم به طرف در برم که
مُچ دستمو گرفت و خطاب بهم با خشم غرید :

_مگه باتو نیستم؟؟

عصبی دستمو تکون دادم که ولم کنه ولی بدتر ،چونمو بین انگشتاش فشرد ونگاهشو توی چشمام دوخت

با دیدن این حرکتش آیناز جیغ کوتاهی کشید و زیرلب با بهت لب زد داداش !

خواست به طرفمون بیاد که امیر
همان طوری که با یه دستش منو گرفته بود با دست دیگش اشاره ای به آیناز کرد و عصبی فریاد زد:

_تو دخالت نکن و برو تو اتاقت!

ولی اون یه قدم به طرفمون برداشت و با نگرانی زمزمه کرد:

_آخه …

امیر چشم غره ای بهش رفت و فریاد زد:

_برو توی اتاقت زود باش!

با صدای دادش به خودم لرزیدم که آیناز زد زیر گریه و با قدم های بلند به طرف اتاقش رفت، با رفتنش امیر از گوشه چشمی نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

_خوب نگفتی بسلامتی شما کجا تشریف میبرین ؟؟

لبهامو به زور تکون دادم و همونطوری که تقلا میکردم ولم کنه لب زدم :

_جایی که تو اونجا نباشی !

پوزخندی بهم زد و چیزی بهم گفت که از شنیدنش به وضوح شکستن تیکه های قلبم رو شنیدم و نفسم برید

_میدونی که زندگیت بستگی به من داره ، بازم میخوای بری ؟

لبام شروع کردم به لرزیدن و همونطوری که سعی میکردم بغضمو قورت بدم باصدای خفه لب زدم :

_آره !

فَکَمو بیشتر بین انگشتاش فشرد ودرحالی که نگاهشو توی صورتم میچرخوند با پوزخند صدا داری گفت:

_میتونم با یه اشاره تموم زندگیتو ازت بگیرم

سرشو نزدیک گوشم آورد و گازی از لاله گوشم گرفت و ادامه داد:

_فقط کافیه که بخوام !

داشت با این حرفاش کاری می‌کرد که من از رفتن پشیمونت بشم ولی نمیدونست که داره قلبمو تیکه تیکه میکنه و با هر حرفش حس می کنم نفسم بالا نمیاد
یه چیزی روی قلبم سنگینی میکنه دوست نداشتم غرورم بیش ازین جریحه دار بشه ولی بی اختیار پلکی زدم که اشکام ریخت ،با دیدن اشکام حس کردن برای ثانیه ای پشیمونی توی صورتش نشست و رنگ نگاهش عوض شد یکدفعه چونمو ول کرد و ازم فاصله گرفت کلافه شروع کرد به قدم زدن ،از پشت نگاهی به قامتش انداختم و همونطوری که توی دلم خودمو بخاطر دوست داشتنش سرزنش می کردم و چمدونم رو دنبال خودم کشیدم با پشت دست اشکامو پاک کردم ،با صدای قدم هام به طرفم چرخید و با تمسخر گفت :

_با چه پشتوانه و امیدی داری از این خونه میری هااان ؟؟

سر جام ایستادم و بی حرکت موندم
با قدم های بلند خودشو بهم رسوند و همونطوری که چرخی دورم می زد ادامه داد:

_هووووم به پشتوانه کاری که داری آره ؟؟ یا دلت به خونه ای گرمه که دو روز دیگه به خاطر ندادن اجاره اش از اونجا بیرونت می‌کنن ؟؟یا دلت به بابای خوشه که برشکسته شده و هیچی از خودش نداره ؟؟؟

بدون توجه به خُرد کردن من می گفت و می گفت ! و اصلا حواسش به سر پایین افتاده و دست های مشت شده و قلب شکسته من نبود !من میشکستم و اون از شکستن من خوشحال بود

روم به روم ایستاد و درحالی که دستاشو توی جیب شلوارش فرو میبرد بی تفاوت لب زد :

_اینا به کنار ، تو صیغه منی و کسی که مال منه تا زمانی که من بخوامش حق بیرون رفتن از این خونه رو نداره !‌

از کنارم گذشت و همونطوری که ازم دور میشد بلند گفت :

_وقتی که نخوامت خودم رَدت میکنم بری ،ولی من هنوز ازت سیر نشدم پس مطمعن باش نمیتونی پاتو از این خونه بیرون بزاری !

ازم دور شد و ندید چطور شکستم ودنیایی که ازش ساخته بودم جلوی چشام پرپر شد با این حرف‌هاش تموم باورام از بین رفت و تموم فکرایی که توی ذهنم بود و حس می کردم که اونم بهم علاقه داره شاید بتونم یه روزی صاحب قلبش بشم از بین رفت !پاهام سست و بی حس شده بی اراده به طرف زمین خم شدم

هق هقم بالا گرفت و همونطوری که روی زمین مینشستم صورتمو بین دستام گرفتم و سعی کردم صدامو خفه کنم !

گریه ام برای این بود که می دونستم همه حرفاش واقعیت دارند و من تو این کشور جز یه آدم بدبخت کسی دیگه نبودم ولی از اینکه بدبختیمو به روم آورده قلبم به درد اومده بود از اینکه به کسی تکیه کردم که فکر می کردم همیشه پشتمه ولی اینطوری خار و خفیفم کرده بود غمگین و سرافکنده شده بودم

نمیدونم چقدر اونجا نشسته بودم و به بدبختیام فکر میکردم به اینکه هیچ چیز خوبی بیرون از این خونه منتظرم نبود و از طرفی با این تهدیدی که امیرعلی کرد
و با نفوذی که تو این شهر داشت مطمئن بودم اگه بیرونم برم راحت پیدا میکنه و برم میگردونه

امروز به معنای واقعی خُردم کرد و یه طورایی بهم فهموند که من جز یه همراه جن..سی هیج چیز دیگه ای براش نیستم !

و همین حس داشت من رو از پا درمیاورد چون من عاشق امیرعلی شده بودم واون به راحتی از اینکه من بردشم حرف میزد که باید به حرفاش گوش کنم !

با فکری که به ذهنم رسید دستامو مشت کردم و همونطوری که بلند میشدم زیرلب زمزمه کردم :

_اگه به زانو درنیاوردمت اسمم نورا نیست !

بلند شدم و با اخمای گره خورده چمدونم رو گرفتم و همونطوری که سعی میکردم از پله ها بالا برم دماغمو بالا کشیدم وحرفای امیر توی سرم چرخ میخوردن باعث میشد دستام بیشتر مشت بشن و دندونامو محکم تر روی هم فشار بدم.

داخل اتاقم که رسیدم بدون باز کردن چمدون اون رو وسط اتاق رها کردم و با پاهایی که به زور دنبال خودم میکشیدم داخل حمام شدم و شیر آب رو باز کردم

با همون لباسای تنم زیر دوش آب سرد ایستادم و نفسمو با فشار بیرون فرستادم، قطرهای آب با اشکام قاطی شده بودن ، بغضم زیر دوش شکست و همونطوری که دستمو به دیوار تکیه میدادم هق هقم اوج گرفت

اینقدر زیر دوش گریه کردم که چشمام باز نمیشدن و از بس وَرم کرده و قرمز شده بودن که از دیدن خودم توی آیینه وحشت کردم ! موهای خیس چسبیده به صورتمو کنار دادم و با فکر به حرفای آیناز امیدوار از اینکه شاید نقشه ام بگیره و عاشقم بشه نیشخندی گوشه لبم نشست.

اگه یک درصدم کارم خوب پیش میرفت اون وقت من بودم که اینطوری تحقیرش میکردم و یک روزم پیشش نمیموندم تا تاوان پس بده !

حوله رو دور موهای خیسم پیچیدم و از حمام خارج شدم و روی تخت درازکشیدم ، چشمام از بس سنگین شده بودن مدام روی هم میفتادن ولی از شدت ضعف صدای غاروقور شکمم بلند شده بود و نمیزاشت با خیال راحت پلک روی هم بزارم!

گوشی رو بلند کردم و از ملیحه خواستم برام یه غذایی بیاره تا از شدت ضعف غش نکردم ، بعد از چند دقیقه که نیمه هشیار بودم در اتاق زده شد و ملیحه با سینی توی دستش داخل اتاق شد

بدون اینکه تکونی به خودم بدم ، با دستم اشاره ای بهش کردم تا جلو بیاد و سینی روی تخت بزاره و بره !

وقتی جلو اومد و با دیدنم چشماش گرد شد و با بهت خیره صورتم شد و بعد از چندثانیه به خودش اومد و سوالی پرسید :

_چیزی شده خانوم ؟؟

لبمو با زبون خیس کردم و درحالی که گلوم رو با سرفه ای خشک صاف میکردم آروم لب زدم :

_نه !

فهمید حوصله ندارم و عصبیم سینی روی تخت کنارم گذاشت و با عجله از اتاق خارج شد

بعد از اینکه غذا خوردم حس کردم یه کمی جون گرفتم و سرگیجه و ضعفم کمتر شده ،ظرف خالی شده غذا رو کنار گذاشتم و آروم روی تخت دراز کشیدم با یادآوری حرف های امیرعلی باز اشک به چشمام نشست ولی زود به خودم اومدم و سعی کردم اگه بخوام به زانو درش بیارم به خودم مسلط باشم ،اینقدر به کارهایی که میخواستم بکنم فکر کردم که کم‌کم پلکام سنگین شده به خوابم عمیقی فرو رفتم.

تو خواب و بیداری حس کردم دست کسی روی موهام نشست و شروع به نوازشم کرد با باز کردن چشمام نگاهم به آینازی خورد که با چشمهای قرمز شده کنارم روی تخت نشسته بود ،با دیدن چشمهای بازم لبخند تلخی گوشه لبش نشست با نگرانی به طرفم خم شد و سوالی پرسید:

_حالت خوبه ؟؟

با گیجی سری براش تکون دادم و سعی کردم به تاج تخت تکیه بدم ،همونجوری که پیشونیم که عجیب درد میکرد رو ماساژ میدادم سعی کردم چشمامو حداقل نیمه باز بزارم تا بتونم آیناز رو ببینم ،با صدای خفه ای زیر لب برات بمیرمی گفت و دستی به چشماش که نمی از اشک زیرشون بود کشید

دلم براش سوخت امیر به خاطر من بدجوری سرش داد کشید دهن باز کردم تا از حرف هایی که امیر بهم زده براش بگم و درد دل کنم و یه جورایی خودمو خالی کنم چون به قدری بهم فشار آومده بود که حس میکردم سرم در حال انفجاره قلبم تحمل این همه ناراحتی رو نداره
ولی با دیدن صورت نگران آیناز وغم و ناراحتی که تو چشمشون موج میزد پشیمون شدم

با درد چشمامو روی هم گذاشتم که با صدای ناراحتش آروم چشمام باز کردم و خیره آینازی شدم که همونطوری که با بغض حرف میزد مدام فین فین میکرد و با دستش سعی میکرد اشکاشو پاک کنه

_باورم نمیشه داداشم از این رو به رو شده بدجوری سر من داد زد !

از اینکه به خاطر من دعواش کرده بود وناراحت بود شرمنده لب زدم:

_ببخش به خاطر من این اتفاق افتاد!

سرشو بالا گرفت و با ناراحتی گفت:

_نه میدونم مقصر اصلی داداشمه !

حرفی برای گفتن نداشتم و سکوت کردم که خودشو روی تخت به طرفم کشید و با لحن مهربونی گفت:

_اگه میخوای بازنده این بازی نباشی نباید کم بیاری!

وقتی دید دارم بی تفاوت نگاش می کنم لبشو با زبون خیس کرد و ادامه داد:

_باید کاری کنی که محتاج یه نگاه کردنت باشه ، یه طوری که بدون تو حتی نتونه نفس بکشه

خودمم توی فکرش بودم ولی نه از فرط دوست داشتن بلکه بخاطر اینکه عاشقم بشه و از بغض و نفرتی که تو وجودم بود بتونم با تلافی کردن سرش کم کنم !

اینقدر حرص و عصبانیتم زیاد بود که دوست داشتم کاری کنم که به دست وپام بیفته و التماس کنه باهاش بمونم ،با این فکر در برابر نگاه منتظر آیناز سری به عنوان تایید تکون دادم که میون بغض خندید

خواهرانه بغلم کرد و بوسه ای روی گونه ام نشوند و گفت :

_خوبه که کوتاه نمیای و داری تموم تلاشتو می کنی!

توی دلم از این ساده بودن آیناز بی اختیار پوزخندی زدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم

اون فکر می‌کرد که من به خاطر اینکه امیر علی رو به دست بیارم اینطوری می کنم ولی دقیقاً هدف و نقشه من چیز دیگه ای بود و اون هم به زانو درآوردن کسی بود که من رو برده خودش میدونست

از اون روز به بعد سعی کردم از اتاقم بیرون نرم تا کمتر با امیرعلی روبه رو بشم ! احساس میکردم دیوارهای اتاق بهم فشار میارن ولی بهتر از دیدن امیری بود که سعی داشت با غرورش منو نابود کنه !

تموم این مدت با تنها کسی که در ارتباط بودم آینازی بود که خودش به اتاقم میومد و سعی میکرد در طول روز تنهام نزاره

از این بابت ازش ممنون بودم و خدا رو شکر میکردم که کسی رو دارم که نگرانم بشه هرچند خالم چند باری سراغمو گرفت و شک کرده بود که اتفاقی بین من و امیر افتاده ولی دوست داشتم تنها باشم اونم درک کرد ولی تنها کسی که به حرفام گوش نمیداد آینازی بود که به زورم شده وارد اتاقم میشد و از امیرعلی که این روزا شدیدا عصبی و پرخاشگر شده صحبت می‌کرد

با وجود حرف هایی که بهم زده بود ولی هنوزم یه گوشه از قلبم بهش علاقه داشت وقتی اسمش میومدبی اختیار دست و پا شروع می‌کردن به لرزیدن و تمام بدنم گوش میشد تا یک کلمه حرفی هم که درباره اون زده میشه رو از دست ندم !

میخواستم بدونم دلیل پرخاشگری وعصبانیتش چیه ولی خجالت میکشیدم حرفی بزنم که آیناز همونطوری که با آب و تاب تعریف میکرد شیطون زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و منظور دار گفت:

_من حس میکنم تموم عصبانیتش بخاطر توعه و اینکه نمیبینتت !

با ظاهری خونسرد آب دهنم رو قورت دادم و با اخمای درهم گفتم :

_نه اصلا هم اینطوری نیست

به قدری جدی این حرفو زدم که سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت !
به طرف پنجره رفتم و آروم پردشو کنار زدم ، نگاهمو به حیاط دوختم که با وارد شدن ماشین امیرعلی به داخل حیاط بی اختیار نگاهم خیره اش شد

راننده ماشین داخل حیاط پارک کرد امیرهم با با پرستیژ خاص خودش با اخمای درهم از ماشین پیاده شد ومشغول حرف زدن با راننده شد همینطوری بی اراده خیرش بودم و پلکم نمیزدم که انگار که سنگینی نگاهمو حس کرده باشه سرشو بلند کرد با دیدن من خیرم شد و انگار زمان ایستاده باشه هردومون همینطوری بی حرکت موندیم،
با صدای آیناز به خودم اومدم و زود پرده رو کشیدم و به طرفش چرخیدم دستپاچه لب زدم :

_هان چی گفتی ؟؟

با تعجب نگاهی بهم انداخت و درحالیکه نزدیکم می شد سوالی پرسید:

_گفتم بالاخره میخوای چیکار کنی؟؟

آب دهنمو قورت دادم و بی حواس لب زدم :

_چی رو چیکار کنم ؟؟؟

با این حرفم انگار گند بزرگتری زده باشم چپ چپ نگاهم کرد و با تیزبینی پرده را کنار داد و نگاهشو به بیرون انداخت امیدوار بودم امیر از تو حیاط رفته باشه ولی با دیدن لبخند شیطنت آمیزی که کم کم گوشه ی لب آیناز جا خوش میکرد فهمیدم زهی خیال باطل !

دست به سینه به پنجره تکیه داد و همونطوری که زیر نظر می گرفت لب زد:

_خوب ؟؟

زبونی روی لبهام کشیدم و همونطوری که به طرف تخت قدم تند میکردم بی تفاوت لب زدم :

_چی رو خوب ؟؟

نگاهش دور تا دور اتاق چرخوند شونه ای بالا انداخت و گفت :

_تا کی میخوای توی اتاقش بشینی و خودتو زندانی کنی ؟

واقعا این سوالی بود که خودمم جوابی براش نداشتم نمیدونستم باید چیکار کنم
پس نگاه ازش گرفتم و سرمو برگردوندم
وقتی سکوت کردم و حرفی نمیزنم عصبی اومد و دست به سینه روبروم ایستاد و گفت :

-بس کن تا زمانی که توی اتاق نشستی و درو به روی خودت بستی مطمئن باش تغییری توی زندگیت اتفاق نمیفته داداشم مغرورتر از این حرفاس که بخواد بیاد سراغت !

از اینکه داشت واقعیت رو اینطوری توی صورتم می کوبید ناراحت سرمو پایین انداختم و با درد چشمامو بستم واقعیت همین حرفهای بودند که به من می زد ولی من به خودم قول داده بودم جلوی امیر کوتاه نیام و به زانو درش بیارم با این فکر یکدفعه بلند شدم و درحالی که روبه روی آیناز می ایستادم توی چشماش که برقی از خوشی میدرخشید خیره شدم و گفتم :

_میگی از کجا شروع کنم؟

با این حرفم جیغ کوتاهی از خوشحالی کشید و همونطوری که بغلم میکرد بوسه ای روی گونه ام نشوند و گفت :

_باید به خودت بیای و از این پیله ای که دور خودت ساختی بیرون بیای!

ازم جدا شد و همونطوری که به سمت کمدم میرفت بلند خطاب بهم گفت :

_باید هر ثانیه جلوی چشماش باشی و طنازی کنی که حرص بخوره و برای داشتنت تلاش کنه !

درحالی که به حرفاش گوش میدادم به طرف آیینه رفتم و روبه روش ایستادم که با دیدن قیافه خودم با تعجب یک قدم جلوتر رفتم چه بلایی سرم اومده بود زیر چشمام گود افتاده بود و صورتم به شدت شلخته و بهم ریخته بود ،دستمو روی صورتم کشیدم ، که با حرفی که آیناز زد با چشمای گرد شده از تعجب به طرفش برگشتم

_دوست ندارم باز پای آنا توی این خونه باز بشه!
با این حرفش حرص تموم وجودمو فراگرفت به قدری عصبی شدم که میخواستم منفجر بشم یعنی چی آنا ؟؟
یعنی با بلایی که سر من آورده باز امیر باهاش رابطه برقرار کرده؟؟
عصبی درحالی که موهامو از دو طرف چنگ میزدم شروع کردم طول اتاق راه رفتن و مدام زیر لب با خودم زمزمه میکردم :

_نه امیر همچین کاری نمیکنه !

فکر بهش هم دیووونه کننده بود ، لبمو با دندون کشیدم و همونطوری که نگاهمو دور تا دور اتاق میچرخوندم با حالت عصبی بلند خطاب به آیناز گفتم :

_داری دروغ میگی نه ؟؟

آره داره دروغ میگه تا من از این اتاق بیرون برم وگرنه امیر با کسی که این بلاها رو سر من آورده کاری نداره ، لبه تخت نشستم و همونطوری که جنون وار سرمو به اطراف تکون میدادم لب زدم :

_آره دروغه !

آیناز کنارم روی تخت نشست وهمونطوری که شونه هامو ماساژ میداد با لحن کلافه ای گفت :

_متاسفانه واقعیت داره !

چشمامو با درد بستم و بی اختیار قطره اشکی از گوشه چشمم چکید ، باورم نمیشد یعنی بازم باهاش رابطه داره ؟؟اونم با وجود من !منی که هنوزم توی این خونه ام و زنش به حساب میام
هه زن !
خودتم داره باورت میشه انگار که زنشی ،تو به جز برده و همخواب موقتی چیز دیگه ای برای امیرعلی نبودی همون چیزی که روزی آخرم خوب بهت نشونش داد و یه جورایی بهت اخطار داد پاتو از گلیمت دراز تر نکنی !

با چشمایی که لبالب اشک بود بانفرت سرمو بلند کردم و درحالی که دستمو روی قلبم دورانی تکون میدادم و سعی میکردم آروم باشم لب زدم :

_تا حالا خونم آوردتش ؟؟

لبشو زیر دندونش برد و درحالی که به روبه رو خیره میشد نفسشو آه مانند بیرون فرستاد و گفت :

_نه ولی میدونم باهاش در ارتباطه!

با امید به اینکه شاید همه اینا چیزی جز توهم ذهن آیناز نباشن خودمو روی تخت به طرفش کشیدم و سوالی لب زدم :

_چطوری؟؟ شاید داری اشتباه میکنی

نیم نگاهی به چشمای منتظرم انداخت و با مکثی که دیگه داشت به مرز جنون میرسوندم گفت :

_دیشب اتفاقی خون دماغ شدم ولی مامان نگران بود و به اجبار مجبورم کرد با راننده برم بیمارستانی که داداشم هست

با دقت به حرفاش گوش میدادم و ته دلم یه ذره امید داشتم امیرعلی این کارو نکرده باشه ولی با هر حرفی که میزد انگار خنجر بزرگ تری توی قلبم فرو میکنن نفسم به شماره افتاده بود !
لبشو با زبون خیس کرد و درحالی که کلافه به نظر میرسید دستی به صورتش کشید و ادامه داد:

_ وقتی داخل بیمارستان شدم مستقیم به طرف اتاق داداشم رفتم و طبق معمول بدون در زدن داخل شدم که ….

سکوت کرد با اینکه میدونستم ممکنه چی دیده باشه ولی آب دهنمو قورت دادم و درحالی که دستمو روی شونه اش میزاشتم سوالی لب زدم :

_که چی ؟؟

نگاه ازم دزدید و همونطوری که به سمت کمد میرفت دست پاچه لب زد :

_هیچی بیا سر و وضعتو درست کن !

برای متنفر شدن بیشتر از امیرعلی باید میفهمیدم توی اون اتاق چی گذشته تا وجودم بشه پر از نفرت پر از بغض پر از خشم تا بتونم وقتی نزدیکم میشه از بوی عطرش سست نشم و دلم برای بودن باهاش پَر نزنه ، برای بودن با کسی که باوجود من با زن دیگه ای روزگارشو سپری میکنه !

با این فکر به طرفش رفتم و در کمد با یه حرکت بستم و درحالی که رو به روش می ایستادم با خشم لب زدم:

_بگو چی دیدی ؟؟

دستاشو به سینه زد و پوووف کلافه ای کشید و درحالی که معلوم بود به زور داره حرف میزنه گفت :

_چی رو میخوای بدونی هووووم ؟؟ اینکه توی اون اتاق لعنتی داداشم رو با اون دختر تو چه وضع بدی دیدم ؟؟

با هر حرفش قطره اشکی از چشمم میچکید و قلبم فشرده میشد ، لبمو با دندون کشیدم و همونطوری خیره دهنش شدم دستش رو به صورتم کشید وعصبی لب زد :

_بسه !

ولی من بدون اینکه دست خودم باشه اشکام با سرعت بیشتری پایین میومدن و هق هقم اوج گرفت ، دلم برای خودم میسوخت !

ببین عاشق کی شده بودم که نبودن و ندیدن من هیچ تاثیری روش نداشته و رفته به عشق و حالش رسیده درحالی که من دقیق عین دیوونه ها خیره در و دیوارم ! بغلم کرد و درحالی که دستشو روی کمرم میکشید سعی در آروم کردنم داشت مدام در گوشم زمزمه میکرد :

_اشتباه کردم نباید این حرفا رو به تو میزدم !

آخرین ضربه رو هم امیرعلی به قلبم زد و نابودم کرد ، یه طوری زمینم زد که نای حرف زدن هم نداشتم !
بعد از رفتن آینازی که ازم خواهش میکرد گریه نکنم و امیدوارم میکرد اینقدر گریه کردم تا تقریبا بیهوش شدم !

توی کابوسی وحشتناک دست و پا میزدم و مدام زیر لب هزیون میگفتم ، تو خواب میدیدم که امیر و آنا روی تختن و من هرچی گریه میکنم و امیرو صدا میزنم بی فایده اس و اون بدون توجه به من با آنا وارد رابطه میشه.

عرق های ریز و درشتی روی صورتم در حال حرکت بودن که با نوازش دستی کسی روی صورتم آخی از درد کشیدم و زیرلب زمزمه کردم گرممه !

نمیدونم توهم ذهن من بود یا واقعاً صدای امیرو شنیدم صدای آرومش به گوشم رسید که گفت :

_چرا اینقدر داغی تو دختر ؟؟

ناله از درد کردم وهمونطوری که از شدت گرما به خودم میپیچیدم زمزمه کردم :

_سوختم!

با دستای کم جونم توی خواب و بیداری سعی کردم دکمه های پیراهنمو باز کنم ولی از بس دستام میلرزیدن توان باز کردنشون رو نداشتم

دستمو پس زد و در حالیکه انگشت های سردش سعی در باز کردن دکمه هام داشت آروم با خودش چیزهای زمزمه میکرد هر دکمه ای که ازم باز می‌کرد بدنم منقبض میشد و کم کم سرمای بیشتری توی بدنم نفوذ می‌کرد

نفس هایی که می کشید روی پوستم پخش میشدن ولی نای باز کردن چشمامو نداشتم

دکمه های پیراهنمو کامل باز کرد ولی بدون اینکه از تنم درش بیاره دست سردشو روی پیشونیم گذاشت ، از سرمای دستش لرزی به تنم نشست و بدنم بی اختیار شروع کرد به لرزیدن!
با دیدن لرزش بدنم پتو روم کشید و با نگرانی زیرلب زمزمه کرد :

_وااای خدای من !

ولی من به قدری حالم بد بود و توی تب میسوختم که متوجه حرفاش نمیشدم وفقط بیشتر توی خودم جمع میشدم

فقط میدونستم که دستش روی شکمم نشست و در حالی که جای جای بدنم دستشو میکشید با نگرانی حرفایی می زد پامو توی شکمم جمع کردم وحس میکردم که چطور دونه های عرق روی بدنم در حال حرکت هستند دندونام از شدت تب و لرز بهم میخوردن و صدای بلندشون سکوت اتاق رو میشکست

یکدفعه با قرار گرفتن چیز سرد و خیسی روی پیشونیم آی از درد کشیدم و به خودم پیچیدم ،پاهای برهنمو از تخت آویزون کرد و توی حجمی از آب فرو رفتن !

حس دستاش روی پاهام و ماساژ دادنشون باعث شده بود که توی رَخوت و خستگی زیادی غوطه ورشم و پلکای سنگینم به خواب فرو برن

اون بیشتر دستاشو روی بدنم تکون میداد و با هر بار تکون دادن دستمال خیس روی پیشونیم بی اختیار چشمام نیمه باز می شدند ولی انگار توی دنیای دیگه ای سیر میکردم می‌کردم اصلا متوجه اطرافم نبودم

توی تب و لرز میسوختم و از درد مثل مار به خودم میپیچیدم که یکدفعه حس کردم چیز تیزی داخل دستم فرو رفت آخ آرومی از بین لبای خشک شده ام خارج شد حس می کردم حرارت بدنم کمتر شده

ولی هنوزم سردرد عجیبی باعث شده که نتونم کوچکترین تکونی به خودم بدم وهمونطوری بی حرکت نیمه هشیار روی تخت افتاده بودم

توی خواب و بیداری حس کردم از پشت توی بغلی کشیده شدم و سرش توی گودی گردنم فرو رفت و نفس عمیقی کشید

بی اختیار سرمو کج کردم و توی خواب ناله از درد کشیدم که دستش روی پیشونیم نشست و آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_آروم باش و بخواب!!

فکر میکردم دارم خواب میبینم و این چیزی جز یک رویا نیست وگرنه مگه میشد امیر با وجود آنا پیش من بیاد و به من توجه کنه

ولی مگه عطر تن کسی رو هم میشد توهم کرد؟؟ سرمو به سرش تکیه دادم و سعی کردم بیخیال فکر و خیالای بیخود بشم و بخوابم !

نمیدونم چقد خوابیده بودم که با صدای غُرغُرهای آیناز بالای سرم آروم چشمامو باز کردم که با دیدن چشمای بازم با نگرانی به سمتم اومد و همونطوری که کنارم روی تخت مینشست آروم لب زد :

_خوبی ؟؟؟

لبمو با زبون خیس کردم و درحالی که آب دهنمو به زور قورت میدادم با صدای خفه ای گفتم :

_آب !

دستپاچه پارچ کنار تختو برداشت و یه لیوان آب برام ریخت و همونطوری که کمکم میکرد به تاج تخت تکیه بدم گفت :

_بخور قربونت برم !

لیوان آب رو یک نفس سر کشیدم ودستمو به سمت لیوان کشوندم که با حس چیز تیزی توی دستم نگاهم به سمتش کشیده شد با دیدن سِرُمی داخل دستم که اطرافش به کبودی میزد ابروهام از فرط تعجب بالا رفتن و لیوان رو از جلوی دهنم کنار زدم

چه بلایی سر دستم اومده بود ؟؟لبهای ترک خوردم رو آروم از هم فاصله دادم و به زور لب زدم :

_چه اتفاقی برام افتاده ؟؟

موهاشو پشت گوشش زد و همونطوری که سعی میکرد سِرُم رو از داخل دستم بیرون بیاره گفت:

_دیشب تب و لرز کردی یادت نمیاد؟؟

_چی تب و لرز ؟؟
با این حرفش چشمامو ریز کردم و با اخمای درهم نگاهی بهش انداختم ، پس اون چیزایی که فکر میکردم همش خوابه و رویاس واقعیت داشتن !

لبمو با دندون کشیدم و بی اختیار آهانی زیر لب زمزمه کردم و آروم باز روی تخت دراز کشیدم ، دوست داشتم چشمامو ببندم و به دیشب فکر کنم
دیشبی که پُر بود از عطر نفساش و دل نگرانیاش برای من !

چطور دیشب سر از اتاق من درآورده بود ؟؟ مگه طبق معمول پیش آنا نبوده،با فکر به آنا عصبی دستی به صورتم کشیدم و پوووف کلافه ای زیر لب کشیدم !

با فکری که به ذهنم رسید آب دهنمو قورت دادم و با سوظن سوالی لب زدم:

_کی دیشب بالای سر من بوده؟؟

درحالی که باقی مونده سِرُم و پنبه ها رو داخل سطل زباله مینداخت به طرفم چرخید و با ابروهای بالا رفته لب زد :

_والا ما که دیشب متوجه هیچی نشدیم ولی صبح بعد از صبحونه، داداش وقتی میخواست بیرون بره با اخمای درهم فقط یه کلمه بهم گفت که تو دیشب تب ولرز کردی و حواسم بهت باشه!

دستی تو موهام کشیدم و کلافه از اینکه دیشب به احتمال زیاد پیش من خوابیده نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که ادامه داد :

_حتی به من که با نگرانی ازش پرسیدم چی شده جوابی نداد و با عجله از خونه خارج شد

بودنش دیشب کنارم باعث نشده بود نفرتم ازش کم بشه و بخوام از اینکه مراقبم بوده خوشحال باشم ، چون من دیشب از بس فشار عصبی روم بوده به این حال و روز افتاده بودم

مقصرش هم خودش بوده ، به قدری تنفرم نسبت بهش زیاد شده بود که دلم فقط قصد آزارش رو داشت تا داغ دلم کمتر بشه ،کسی که با زن دیگه ای رابطه داشته هیچ جایی توی دلم نمیتونست داشته باشه

بعد از خوردن غذا که با وجود مزه تلخ دهنم ،به اجبار آیناز خوردم به بهونه خستگی و خوابیدن دراز کشیدم تا تنها باشم ولی فقط چشمام بسته بودن ولی ذهن و فکرم جایی دیگه ای در گردش بود !

اینقدر فکر کردم به فردا و به اینکه باید بالاخره از این اتاق خارج بشم و چطوری با امیر روبه رو بشم
باید دل از امیری که اینطوری داشت آزارم میداد بکنم تا زمانی که اینجام به درسم برسم

آره به درسم برسم و از این موقعیتی که درکنار امیر دارم نهایت استفاده رو ببرم و وقتی فارغ التحصیل شدم از این کشور نفرین شده برم !

تصمیم رو گرفته بودم باید زودتر با این موضوع کنار میومدم با این فکر بعد از اینکه حالم یه خورده بهتر شد به حمام رفتم و دوش کوتاهی گرفتم

بعد از تعویض لباسام رو به روی آیینه ایستادم و بعد از آرایش کاملی که روی صورتم نشوندم با اعتماد به نفسی که توی وجودم شکل گرفته بود با نفس عمیقی که کشیدم از پله ها پایین رفتم

هیچکس توی پذیرایی نبود با قدم های آروم به طرف حیاط رفتم
آخرین باری که توی هوا آزاد نفس کشیده بودم رو یادم نمیومد

چند دقیقه روی نیمکت های توی حیاط نشستم که با دیدن کسی که از روبه رو میومد عصبی دندونامو روی هم سابیدم و دسته صندلی توی مشتم فشردم .

امیرعلی با دیدنم ابرویی بالا انداخت و درحالی که کنارم می ایستاد گفت :

_برای چی با این حالت بیرون اومدی؟؟

با سردی نگاهی به اخمای درهمش انداختم و بدون اینکه جوابی بهش بدم نگاهمو به رو به رو دوختم ،فکر کردم الان بیخیال میشه و میره ولی یکدفعه صندلی روبه روم بیرون کشید و درحالی روش مینشست با خشم گفت :

_سوالم جوابی نداشت ؟؟ با توام

همونطوری که صندلی رو عقب میدادم پوزخند صدا داری در جواب حرفش زدم ولی قبل از اینکه بلند شم روبه روم ایستاد و تا به خودم بیام کمرم بین دستاش گرفت و خودش رو بهم چسبوند

با حس گرمای تنش با انزجار خواستم به عقب هُلش بدم که محکمتر دستاش رو دور کمرم پیچید و همونطوری که سرشو توی گودی گردنم فرو میکرد به حرف اومد :

_تا جوابمو ندی جات همینجاس !

دستامو روی سینه اش گذاشتم وهمونطوری که سعی میکردم فاصله رو زیاد کنم با بدخلقی لب زدم :

_فکر نکنم به شما مربوط باشه !

بوسه ای روی گردنم نشوند و انگار که توی حال و هوای دیگه ای سیر میکنه زمزمه کرد :

_شما ؟؟

اهووومی زیر لب در جوابش گفتم که برای ثانیه ای سرش رو بلند کرد و درحالی که نگاهش توی چشمام میچرخوند لب زد :

_بار آخرت باشه جواب سوالای منو اینطوری میدی اینم بدون من همیشه تا این حد مهربون نیستم !

باز داشت زور میگفت و یه طورایی به من دستور میداد ، از حرص لبمو با دندون کشیدم که نگاهش خیره لبهام شد آب دهنمو به زور قورت دادم که سرش نزدیک تر شد و نفسم توی سینه حبس شد

نه نورا نباید بزاری باز ازت استفاده کنه ، با این فکر خواستم سرمو عصبی عقب بکشم که با یادآوری اینکه برای رسیدن به هدفام بهش احتیاج دارم کلافه نفسمو با فشار بیرون فرستادم که چشماش رو بست

لباش فقط بند انگشتی با لبام فاصله داشت که با صدای جیغی نگاهم به رو به رو دوخته شد که با دیدن کسی که با خشم به سمتمون میومد چشمام به خون نشست و خشم سراسر وجودم رو فرا گرفت

با اون صدای جیغ جیغشون درحالی که با خشم نزدیکمون میشد عصبی با اون لهجه غلیظش خطاب بهم لب زد :

_تو با چه جراتی باز توی بغل امیر منی هااا !!

امیرعلی متعجب به عقب برگشت که با دیدن آنا اخماش توی هم فرو رفت درحالی که ازم فاصله میگرفت با ابروهای بالا رفته لب زد:

_اینجا چیکار میکنی آنا ؟!

با این حرفش بی اراده نیشخندی گوشه لبم نشست ، خواستم ازشون فاصله بگیرم ولی نه بزار با چشمای خودم ببینم که با وجود من باهاش در ارتباطه تا برای تصمیمی که میخوام بگیرم مصمم تر باشم‌ ،آنا خصمانه نگاهی به من انداخت و گفت :

_اومدم به تو سر بزنم!

امیرعلی کلافه دستی توی موهاش کشید و همونطوری که سعی میکرد نگاهشو ازم بدزده با خشم گفت :

_نیاز نبود اینجا بیای !

آنا از خشم سرخ شد ولی با دیدن نیشخند گوشه لب من که رفته رفته بزرگتر میشد خودش رو به امیر رسوند و همونطوری که دستاشو دور گردنش مینداخت با عشوه سرش رو نزدیک گوش امیرعلی برد و طوری که به گوش من برسه زمزمه کرد :

_نتونستم دوری عشقمو تحمل کنم !

پوزخند صدا داری بهشون زدم و بدون اینکه کوچکترین نگاهی به سمتش بندازم عقب گرد کردم و از اون مکان لعنتی دور شدم ! دیگه سنگ شده بودم و هیچ اشکی از چشمام پایین نمیومد ، آره اون ارزش نداره گریه کردن نداره !

با این فکرا خودمو آروم کردم ، توی حال و هوای خودم غرق بودم که با شنیدن اسمم توسط نرگس جون به طرفش چرخیدم

_به به عزیزدلم چه عجب از اتاقت بیرون اومدی دلمون برات تنگ شده بود !؟

از این مهربونیش بی اراده میون اون همه درد لبخندی گوشه لبم نشست

_منم دلتنگتون بودم !

برای اینکه به چیزی شک نکنه ابرویی بالا انداختم و با شیطنت ادامه دادم :

_یه کم دوری کردم تا ببینم کی عاشقمه و از دوریم غش میکنه !

با این حرفم خاله زد زیر خنده وهمونطوری که بغلم میکرد کنار گوشم زمزمه وار گفت :

_حالا فهمیدی یا نه !

دستمو پشت کمرش گذاشتم و با خنده خواستم حرفی بزنم که با بلند شدن صدای امیر از پشت سرمون خندهامو خوردم و دندونامو روی هم سابیدم

_چی در گوش هم پِچ پِچ میکنید که صدای خندتون خونه رو برداشته !

به خندیدن ما هم حسودی میکرد ، فکر کردم تنهاس به طرفش چرخیدم که جواب دندون شکنی بهش بدم ولی با دیدن آنایی که از بازوش آویزون بود و با عشوه به خاله سلام میداد چشمامو توی حدقه چرخوندم و نگاه ازشون گرفتم !

_هیچی بحث سر این بود که نورا میخواست ببینه کی عاشقشه !

آنا با پوزخندی سر تا پای منو از نظر گذروند و با تیزبینی لب زد :

_آخی عزیزم تو حتی رل و دوست پسرم نداری ؟؟
🍂
🍃🍂
🍂🍃🍂

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۱

  با حالی خراب نمیدونم چطور خودم رو تا آدرسی که نازی برام فرستاده بود …

۳ دیدگاه

  1. سلام ادمین
    میگم رمان های تخیلی هم میزارین یانه؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.