دوشنبه , خرداد ۶ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان استاد خاص من / رمان استاد خاص من پارت ۳۵

رمان استاد خاص من پارت ۳۵

 

از سونوگرافی که بیرون اومدیم،ذوق همراه با غمی تموم دلم و پر کرده بود،
گلوم پر از بغض بود و حالم گرفته!

سوار ماشین که شدیم عماد آبمیوه ای که از قبل برام خریده بود و داد دستم:
_بخور مگه ضعف نداشتی

نگاه بی رمقم و به آبمیوه دوختم:
_حالم خوش نیست عماد!
ماشین و روشن کرد و در کمال تعجم زد زیر خنده:

_اینطوری نگو، میدونم سخته اما خودم کمکت میکنم باهم بزرگشون میکنیم
نگاه تحقیر کننده ای بهش انداختم و با اشاره دست ‘خاک بر سرت’ ی نثارش کردم:

_عقل کل، بخاطر اینا نمیگم
با چشمای ریز شده نگاهم کرد:
_پس چی؟

از پنجره زل زدم به خیابون:
_همه اونایی که باردار میشن، با کلی ذوق و شوق به خانواده هاشون خبر میدن، مامانشون مثل پروانه دورشون میچرخه من چی؟ همش تنهام… تموم ذوق کردنام تنهاییه! خودم با خودم اسم انتخاب میکنم،خودم…

پرید وسط حرفم:
_وایسا ببینم، علنا داری اعلام میکنی من پشمکم!
تو اوج ناراحتی نتونستم نخندم:
_عماد خودتم میدونی که بحث چیز دیگه ایه‌!

جواب داد:
_میدونم اما چاره ای نیست، یه چند ماه دندون رو جیگر بذار این دوستت شیما قول داده تنهات نذاره، بعد همه چی خوب پیش میره و راحت میشیم

پوزخند زدم:
_راحت؟ من حتی نمیدونم شب عروسیمون این دوتا طفل معصوم و باید کجا بذاریم!

الکی زد رو پیشونیش:
_اوه اوه، اصلا حواسم نبود…این چه تقدیریه که دخترام نباید تو عروسی باباشون باشن؟
انقدر زورم گرفته بود از این حرکتاش که ترجیح دادم حرف نزنم و فقط یه تیکه بارش کردم:

_ببین با کیا شدیم ۸۰میلیون!
و آبمیوه ام و خوردم که صدای خنده های عماد بالا رفت:
_تو با سر شماری کاریت نباشه، آبمیوه ات و بخور

فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم تا وقتی که رسیدیم خونه.
در خونه رو باز کردم و جلو تر از عماد وارد خونه شدم،
تلفن خونه داشت خودش و میکشت که سریع خودم و رسوندم به تلفن و با دیدن شماره خونه آوا اینا جواب دادم:
_سلام خواهر گمشده من
صداش تو گوشی پیچید:

_سلام، زبون نریز کارت دارم!
خندیدم:
_باز کی گند زده به اعصابت قاطی کردی؟
‘هیس’ی گفت و ادامه داد:
_هیچکس، فقط زنگ زدم بهتون بگم حاضر شید پس فردا میریم کیش!

حرفش و تو ذهنم مرور کردم و به تته پته افتادم،
ای تو روحت آوا، کیش و از کجا آوردی تو این اوضاع؟

تو فکر بودم که داد زد:
_هوی یلدا، مردی؟
به خودم اومدم و جواب دادم:
_مسافرت کیش؟ اونم دو روز دیگه؟
سریع جواب داد:
_رامین امروز بلیطامونم گرفته!
چشم دوختم به عمادی که رو به روم وایساده بود و گوشی و آوردم پایین:
_گاومون زایید

عماد که نمیدونست قضیه از چه قراره و ممکن نبود من و حرص نده، خندید و خودش و بهم نزدیک کرد:
_دکتر که گفت ۵ ماه مونده…

حوصله عماد و یکی به دو کردن باهاش و نداشتم که دوباره گوشی و گرفتم دم گوشم و گفتم:
_حالا رامین واسه ما چرا بلیط گرفته!؟
آوا جواب داد:

_والا من که دلم نمیخواست توی تحفه هم تو این مسافرت باشی اما دستور مامان این بود و بدون شما تشریف نمیارن!
تو دلم قربون صدقه مامان رفتم و حتی دلم خواست که ای کاش میشد برم به این مسافرت!

با لحن بی حالی گفتم:
_قربون مامان برم، ما نمیتونیم بیایم!
پر تعجب پرسید:

_چرا نتونین؟
بدون مکث جواب دادم:
_امتحانامه خواهر من!
‘ایش’ کشیده ای گفت:

_من دیگه نمیدونم، خودت جواب مامان و بده فعلا خداحافظ
گوشی و قطع کردم و پریدم به عماد:

_این مسخره بازیا چیه در میاری، اصلا نفهمیدم چی گفتم!
با اخم ساختگی زل زد بهم:

_بداخلاقی از عوارض دوران بارداریه؟
نوچی گفتم:
_به سبب داشتن شوهر رو مخی مثل توعه!

پوزخندی زد:
_حقت بود همون شبی که اومدی خونمون مینداختمت تو استخر تا بفهمی دنیا دست کیه!
و با نگاه سردی از کنارم رد شد و رفت تو اتاق!

انگار بدجوری بهش برخورده بود و منم که طاقت قهر باهاش و نداشتم، پرسیدم:
_کجا؟

نیمرخ صورتش و چرخوند سمتم:
_کجا رو دارم برم؟ میخوام برم دوتا تخم مرغ واسه خودم نیمرو کنم

لبام و غنچه کردم و واسش بوس پرت کردم:
_نوش جونت عزیزم!فقط آشپزخونه اینطرفه!
کاملا چرخید سمتم و با دست کوبید به شلوارش:

_با اجازه بزرگترا دارم میرم لباس عوض کنم
لبم و با زبونم تر کردم و چشمکی زدم:
_یعنی قراره لخت شی؟

با چشمای ریز شده جواب داد:
_تو حالت خوبه یلدا؟
نشستم رو مبل:
_تو باشی خوبم!

چشماش از تعجب گرد شد:
_جل الخالق!دختره دیوونه شده!
زدم زیر خنده و همینطور که نشسته بودم دکمه های مانتوم و باز کردم:
_دیگه پررو نشو، بیا تخم مرغت و درست کن!

ابرویی بالا انداخت:
_شام بمونه واسه بعد، فعلا شما تشریف بیار به اتاق گرم و نرم خونمون!
و با لبخند خبیثانه ای اومد سمتم و دستش و به طرفم دراز کرد که دستش و گرفتم و بلند شدم:

_باز چی واسم نگهداشتی؟
چشم دوخت به لبام و جواب داد:
_قبل رفتن که بهت گفتم
و پشت سرش راهی اتاق شدم…

 

به محض ورود به اتاق، آروم آروم هدایتم کرد به سمت دیوار پشت سرم و پشت دستش و رو گونم کشید و یه دفعه لبامون چفت هم شد!

آخ که داغی لب هاش تموم وجودم و زیر و رو میکرد!
دستاش تحریک وار رو نقطه نقطه بدنم کشیده میشد و من هم بیکار نبودم و موهاش و نوازش میکردم.

انقدر محو لذت این ثانیه ها و دقیقه ها شده بودم که حتی برام مهم نبود سرپا وایسادیم و متوجه خستگی نبودم که عماد سرش و بلند کرد و همینطور که لباساش و عوض میکرد رفت سمت تخت،

بی تاب تر از اونی بودم که منتظر بمونم تا تو درآوردن لباس هام کمکم کنه واسه همینم سریع لباسام و درآوردم و خودم و بهش رسوندم و هولش دادم رو تخت!

دراز کشید رو تخت و نگاه خمارش و بهم دوخت و بعد من و کشید رو خودش:
_اذیت که نمیشی؟
خم شدم روش و بوسه ای به گردنش زدم:

_نه عالیم!
آروم خندید و بعد هم شروع کرد به کشیدن نفس های بلند تو گوشم….

…….

یقه تیشرتم و مرتب کرد:
_لباستونم پوشوندیم دیگه امری نیست خانم؟
چشمام و تو کاسه چرخوندم:
_شامم که سفارش دادی بیارن؟

سری به نشونه تایید تکون داد:
_چند دقیقه دیگه میرسه!
از رو تخت بلند شدم‌ و رفتم جلوی آینه، موهای بلندم پخش بود رو شونه هام که صداش زدم:

_بیا این موهامم بباف، بعدش آزادی!
چپ چپ نگاهم کرد:
_دیگه لی لی به لالات گذاشتم پررو نشو!

و در کمال تعجبم از اتاق رفت بیرون که صداش زدم:
_عماد مگه اینکه دستم بهت نرسه!
صدای خنده هاش فضای خونه رو پر کرده بود:
_برسه ام کاری ازت برنمیاد..

 

صبح که مامان زنگ زد، یه ساعتی طول کشید تا بتونم قانعش کنم و با هزار بهونه سفر کیش و منتفی کنم و اونا بدون ما به این مسافرت برن.

و اینطوری شد که این قضیه هم ختم به خیر شد و حالا با خیال آسوده نشسته بودم رو مبل جلو تلویزیون و شبکه های ماهواره رو زیر و رو میکردم و اینطوری خودم و سرگرم کرده بودم که در خونه باز شد و عماد اومد تو خونه:

_سلام، سحر خیز شدی؟
ساعت ۱۱بود و از جایی که من همیشه دیر تر از این ها بیدار میشدم آقا داشت تیکه بارم میکرد که با یه نگاه چپ چپ جوابش و دادم‌:

_سلام خوشمزه!
با خنده نشست کنارم:
_طعمم از دیشب مونده!؟
و اشاره ای به دهنم کرد که با کنترل کوبیدم رو پاش و قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم، دست برد تو جیب کتش و یه پاکت بیرون آورد:

_فعلا آروم باش که عروسی دعوتیم اونم چه عروسی ای!
پاکت و از دستش کشیدم و باز کردمش که دیدم اسم پونه و مهران توش جا خوش کرده و ذوق زده گفتم:

_وای عروسی پونه و مهرانه! بالاخره این خل و چل هم عروس شد؟!
و خندیدم که عماد با صدای آرومی گفت:

_به نظرت میتونیم بریم عروسیشون؟
و نگاهی به سر تا پام انداخت که صدای خنده هام قطع شد و سر خم کردم و نگاهی به خودم انداختم و بعد تاریخ مراسم عروسی رو خوندم، پنجشنبه هفته آینده بود!

رو به عماد جواب دادم:
_فکر نکنم تا هفته بعد خیلی بیاد جلو!
و به شکمم اشاره کردم که حالت متفکرانه ای به خودش گرفت:

_خیلی وقته اومده جلو عزیزم، خرسی شدی واسه خودت!
از این حرفش لجم گرفت که دندونام و محکم بهم فشار دادم:

_تو باعثش شدی تو!
بی عار و بیخیال خندید:
_خرس حیوون مورد علاقه منه نگران هیچی نباش!

این و که گفت صدای خنده هاشم بالاتر رفت که زبونم و به کار انداختم و با یه لبخند حرص درار گفتم:
_ولی خر حیوون مورد علاقه من نبود که الان کنارم نشسته!

به ثانیه نکشید که خنده هاش ساکت شد و فقط نگاهم کرد که زیر لب ‘والا’ یی گفتم و پاشدم رفتم جلو آینه قدی که کنار در بود و لباسم و تنگ کردم تا ببینم اوضاع از چه قراره و با دیدن شکمی که دیگه تابلو بود توش چه خبره گفتم:

_یعنی من نمیتونم تو عروسی بهترین دوستم باشم‌؟
و سرم و چرخوندم سمتش که دیدم یه خیار از ظرف میوه رو میز برداشته و بی توجه به من داره میخوره!

این دفعه با صدای بلند تری پرسیدم:
_با توعم، من نمیتونم تو عروسی بهترین دوستم باشم؟
یه نگاه الکی بهم انداخت که دلم نشکنه و جواب داد:

_با یه خر راجع به این امور حرف نزن، اصلا خر و چه به این حرفا؟!
و مطابق عادتش که وقتی نزدیک تلویزیون بحثمون میشد صدارو رو صد میذاشت که حرفای من و نشنوه و اینطوری حرصم بده ولوم صدای ماهواره رو برد بالا!

همچنین ببینید

رمان استاد خاص من پارت ۳۳

  چند دقیقه ای که گذشت قصد رفتن کردیم. ساعت از ۲نصفه شب گذشته بود …

۳ دیدگاه

  1. بارت بعدو کی میزارید؟؟؟؟؟؟

  2. مرسی ادمین😘😘😘😍💜🧡💛💚❤💙💗💖💕

  3. وااااااااااااای عالی بود
    مردم از خنده
    خدا اموات نویسنده رو بیامرزهههههه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.