دوشنبه , خرداد ۶ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان استاد خاص من / رمان استاد خاص من پارت ۳۴

رمان استاد خاص من پارت ۳۴

 

فقط میدونستم نباید بند و آب بدم،
نباید میذاشتم کسی بویی از این ماجرا ببره و حالا باید یه جواب درست حسابی میدادم که رفتم سمت آوا و خیره تو چشماش گفتم:

_این چه حرفیه؟مگه ما جشن عروسی گرفتیم که حالا بخواد…
حرفم و قطع کرد:

_وا!حالا تو چرا انقدر وحشی شدی؟
و خندید:
_خواستم یه کمی اذیتت کنم،وگرنه تو غلط کردی قبل از عروسیت همچین کاری کنی و جهاز نگرفته مامان شی!

و به خندیدنش ادامه داد و اما من برخلاف آوا اصلا خنده ام نمیومد که آوا راه افتاد سمت در تا بره بیرون و قبل از رفتنش گفت:

_من میرم توهم زود بیا،اینطوری مامان گیتی ناراحت میشه.
زیر لب باشه ای گفتم و چند دقیقه بعد از خروج آوا،رفتم بیرون.

دقایق گذشتن و بعد از اتفاقات جالب امروز بالاخره دم عصر،قرص های ننه اثر کردن و خوابیدن ایشون باعث شد تا همه بتونن یه نفس راحت بکشن!

تو دلم خیلی خوشحال بودم که امروز هم به خیر گذشته بود و هرچند این پیرزن پرحاشیه حدس درستی راجع به بارداری من زده بود اما چیزی لو نرفت!

بعد از خداحافظی با رادمهر و گیتی خانم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه که بین راه آوا نفس عمیقی کشید و گفت:

_وای رامین،این ننه سروناز تو چرا انقدر زود به زود آپدیت میده بیرون؟
با خنده منتظر جواب رامین بودم که آوا ادامه داد:
_این دفعه دیگه خیلی پیشرفت کرده بود!
رامین آروم خندید:

_چه کنم که خدا ننه پیشرفته ای بهم عطا کرده!
و از تو آینه نگاهم کرد:

_یلدا جان تو که چیزی به دل نگرفتی از حرف هاش؟
خنده هام و به لبخند لطیفی تبدیل کردم و از تو همون آینه نگاهش کردم:

_نه خیالت راحت،ما خودمون یه ورژن از مامان بزرگت و چند ساله داریم تحمل میکنیم!
رامین با تعجب نگاهش و ازم گرفت و به مسیر روبه رو چشم دوخت که آوا قهقهه زد و چرخید سمتم و سری واسم تکون داد که دوباره به خندیدن افتادم و رامین و نگاه کردم:

_خودِ تو!
قبل از رامین،آوا جواب داد:
_حالا حتما باید به روش میاوردی؟
لابه لای خنده هام گفتم:
_این همه سال این حقیقت و پنهون کردیم،دیگه نمیتونستم…

 

چند روز از شروع عید گذشت.
این چند وقت بخاطر وجود این تو راهی که حالا بودنش قطعیت پیدا کرده بود، به قدری سخت گذشت که هرآن ممکن بود جا بزنم و همه چی لو بره!

از قبل همه چی و با عماد هماهنگ کرده بودیم و قرار بود امشب تو جمع خانواده من بگه که فردا میریم بابل.

کنار هم نشسته بودیم که بعد از تموم شدن فیلم سینمایی، فرصت و غنیمت شمرد و با لبخند نگاهم کرد:

_یلدا گفتی به بابا اینا؟
قبل از اینکه من دهن باز کنم مامان گفت:
_چی و؟
با خنده گفتم:
_فردا با اجازتون میخوایم برگردیم بابل،عماد یه کم کار داره

مامان شونه ای بالا انداخت:
‌_کاش میموندید
مهربون جواب دادم:

_از پس فردا برنامه ها داریم، با شیما و استاد ریاحی که اون روز بعد از مراسم عقدشون رفتن مسافرت و یه سری دیگه از دوستای عماد، حسابی سرمون گرمه

قبل از اینکه مامان یا بابا بخوان حرفی بزنن آوا شیشه شیر به دست از آشپزخونه اومد بیرون:
_خوبه خوبه کم به ما فیس بده!

و نشست روبه روم که گفتم:
_حیف که تو و رامین دیگه پیر شدید وگرنه دعوتتون میکردم که بیاید!
و با شیطنت چشمکی بهش زدم که چپ چپ نگاهم کرد:
_دیگه جلو عماد دهن من و باز نکن که بگم تو همش ۳۰_۴۰ماه از من کوچیک تری و به سبب نبود خواستگار تا الان موندی، دهن من و باز نکن!

همه بریده بودن از خنده که زل زدم بهش:
_خواهر من تو خودت شاهد بودی که بابا از ترس اینکه بمونی رو دستش تا رامین اومد چمدونت و بست و شوهرت داد، به من که دیگه نگو!

مامان بابا با خجالت میخندیدن و این وسط فقط خوشبحال رامین و عماد بود که اینطوری داشتن قهقهه میزدن و من و آوا هم که تا شرف همدیگه رو نمیبردیم ول کن نبودیم!

آوا دنبال جوابی مخرب تر از جواب من بود که مامان گفت:
_خرسای گنده خجالتم خوب چیزیه!
و با یه اخم ساختگی بخگه جفتمون نگاه کرد که رو از آوا گرفتم و زیرلب گفتم:

_همش تقصیر آواست!
و آواهم یه چیزایی وز وز کرد که من متوجه نشدم و بالاخره بحث به پایان رسید!

یکی دو ساعتی که گذشت،
با عماد از خونه زدیم بیرون.
بهار بود و هوا دلپذیر!
تو ماشین خودم و با کم و زیاد کردن صدای آهنگ مشغول کرده بودم که عماد صدام زد:

_دو دقیقه ول کن این ضبط رو!
سرم و آوردم بالا و منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
_مجبور شدیم دروغ بگیم!
تکیه دادم به صندلی و سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم:

_همش بخاطر این…
سریع پرید وسط حرفم:
_این چی؟ نکنه میخوای فحشش بدی؟

بدون مکث جواب دادم:
_آره، میخوام هم خودش و هم باباش و مورد عنایت قرار بدم!
چپ چپ نگاهم کرد:

_مگه بهت نگفتم دوست ندارم بچه ام حتی یه کلمه حرف زشت و بی ادبانه یاد بگیره؟
طلبکارانه چشم دوختم بهش:
_شما دسر چی میل دارید قربان؟

 

خورشید که جای ماه و تو آسمون گرفت راه افتادیم به سمت بابل و چند ساعت بعد هم رسیدیم.

تو اتاق لباسام و عوض میکردم و خوشحال بودم که حالا دیگه آزادانه میتونم جلو آینه وایسم و هرروز شاهد رشد جنین تو شکمم باشم،
خوشحال بودم که دیگه لازم نبود بخاطر ویار واسه غذا نخوردنام و بد حالیام بهونه های الکی بیارم و دروغ بگم!

تو فکر این چیزا بودم که عماد اومد تو اتاق و با دیدن شلوار لی پام که زیپ و دکمش باز بود با خنده گفت:

_واسه هوا خوریه؟
خنده ام گرفت:
نخیر، واسه اینه که به توله تون سخت نگذره!
رو لبه تخت نشست:

_دم عصر میریم یه چند دست لباس بارداری میخریم و یکی دوتیکه لباس نوزادی!
نمیدونم چرا اما لپام سرخ شد و با لحن پر خجالتی گفتم:

_زود نیست؟
بااینطور دیدنم دوباره خنده هاش اوج گرفت:
_عزیزم،چرا خجالت میکشی؟!

جوابی ندادم و خودم و با تا کردن لباسام مشغول کردم که ادامه داد:
_از خونه بابات که نیاوردیش، خودم کاشتمش… مال خودِ خودمه!
یخم آب شد که زدم زیر خنده:

_باشه! فهمیدیم از محصولاته توعه، مردتیکه سبک!
چپ چپ نگاهم کرد:
_به نظرت این محصول کی به تولید میرسه؟

دستم و کشیدم رو شکمم:
_رسیده دیگه، فقط یه چند ماه دیگه برگه خروجش میاد!

جلو آینه خودم و مرتب کردم و راه افتادم سمت بیرون، صداش و پشت سرم میشنیدم:

_من دیگه طاقت ندارم، این چند ماهه ام سریع بگذره، طعم پدر شدن و بچشیم!
نشستم رو مبل جلو تلویزیون:
_راستی عماد، به نظر تو دختره یا پسر؟
کنارم نشست و کنترل و از دستم کشید:

_یه دختره یه پسر!
نفسم و فوت کردم تو صورتش و با لحن جیغ مانندی گفتم:

_تو یکیش موندیم حالا دوتا باشن؟
چشماش و با آرامش باز و بسته کرد:
_کاریه که شده!

با مشت کوبیدم تو بازوش:
_یه دونست! یه دونه!
دستش و رو بازوش گذاشت:
_خب حالا، مامانم انقدر وحشی؟
شکمم و دادم جلو و راحت تر از قبل ولو شدم رو مبل:
_حالا که نشدم…

 

اواسط اردیبهشت ماه بود و وارد ۴ماهگی شده بودم.
هفته قبل واسه اینکه یه وقت مامان اینا پانشن بیان اینجا و از جایی که دیگه کم کم قیافم داشت تابلو میشد که حاملم درس و امتحان و بهانه کردم و به این ترتیب خیال خودم و عماد و حداقل تا آخر خرداد راحت کردم!

در خونه که باز شد صدای عماد هم تو خونه پیچید:
_عیال،بچه ها شما کجایید؟!

روسری زیتونی رنگم و که با مانتو حاملگی هم رنگش ست کرده بودم،انداختم رو سرم و از اتاق اومدم بیرون:

_بچه ها؟
رفته بود تو آشپزخونه که با یه لیوان پر آب اومد بیرون و گفت:
_خود دکتر گفت که دوتان،من که نگفتم!
دست به سینه روبه روش وایسادم و همونطور که اون لیوان آب و سر میکشید،جواب دادم:

_گفت ممکنه دوتا باشن!
بعد از نوشیدن آب لپم و که حالا ورمم کرده بود و تپلی شده بود و کشید و گفت:

_خانم بالا بری پایین بیای،شدیم ۴نفر!من و تو و دخترام!
نفس عمیقی کشیدم و با قیافه گرفته ای گفتم:

_۲تا بچه!کی میخواد بزرگشون کنه!
شیطنتش حسابی گل کرده بود که با خنده این جمله رو به زبون آورد:

_اینا دیگه بچه ان،از اونا نیستن که لازم باشه شما به زحمت بیفتی و بزرگش کنی!
چپ چپ نگاهش کردم:
_پررو!اصلا حقته که دکتر امروز همه چی و ممنوع کنه ۵ماه بمونی تو خماری!

خنده هاش خفه شد:
_زبونت و گاز بگیر!۵ماه میفهمی یعنی چی؟؟
سری به نشونه آره تکون دادم:
_زمان زیادیه!

و زدم زیر خنده که شروع کرد به دلداری دادن خودش:
_دکتر همچین حرفی نمیزنه،چه خبره مگه از الان؟
و با اشاره به من ادامه داد:

_حالا تازه فقط یه کم تپلی شدی!
این دلداری دادناش بیشتر من و به خنده می انداخت که وایساد جلو آینه و همینطور که نگاهی به سر و وضعش مینداخت تا دیگه کم کم بریم پیش دکتر و بعد هم سونوگرافی،ادای خندیدنم و درآورد:

_هرهرهر،الان بخند!شب نشونت میدم که دست انداختن من چه عاقبتی داره!
لب و لوچم آویزون شد:
_یه طرف این ماجرا منم و تا من نخوام شما نمیتونی هیچ غلطی بکنی!

پوفی کشید و چشم از آینه گرفت و خیره به من گفت:
_حیف الان داریم میریم سونوگرافی نمیخوام روحیت و خراب کنم وگرنه حالیت میکردم!
پوزخندی زدم و رفتم سمت در:
_بیا بریم بابا،پیرزن و از خونه خالی میترسونی؟
اومد سمتم:
_همیشه قبلش زبونت درازه ولی وقتش که میرسه عماد عماد گفتنات شروع میشه!

و با تغییر صدا ادامه داد:
_آخ عماد،وای عماد…
همینجوری داشت ادامه میداد که با کیفم کوبیدم بهش:
_تا ۳میشمرم رفتی بیرون که رفتی،نرفتی خونت گردن خودته!

و در خونه رو باز کردم:
_ ۱…۲…
به سه نرسیده پرید بیرون و با لحن مظلومانه ای گفت:
_عماد آروم تر!یواش تر…
و یه دفعه از خنده ترکید که یه لنگه کفش از رو جا کفشی برداشتم و همین که خواستم پرت کنم سمتش پا به فرار گذاشت و جا خالی داد!

 

۲ساعت یا شایدم بیشتر،تو سونوگرافی منتظر موندیم تا بالاخره نوبتمون شد.

جلو تر از عماد راه افتادم تو اتاق و خیلی طول نکشید که من آماده شدم و صفحه سونوگرافی روشن شد.

با دیدن تصویرای نسبتا مبهم تو صفحه هم من هم عماد،با ذوق به صفحه خیر مونده بودیم که خانم دکتر خیره به صقحه مانیتورش گفت:

_چقدرم که وول میخورن!
با این حرفش دیگه مطمئن شدیم که مسافرای محترم ۲نفرن!
حال و هوای عماد به قدری عوض شده بود که لبخند از رو لباش نمیرفت و منتظر ادامه حرف دکتر بود،که من پرسیدم:

_دخترن یا پسر؟
لبخند به لبهای دکتر هم اومد:
_یکیش که دختره اون یکی هم…
با یه کم مکث ادامه داد:

_خیلی با حیاست،دستاش و گذاشته جایی که ما نتونیم بفهمیم دختره یا پسر!
با این حرفش من و عماد هم به خنده افتادیم و عماد گفت:

_به مامانش رفته!
و همینطور که میخندید تو گوشم گفت:
_الکی دارم میگما،وگرنه مامانش که قبل عروسی دسته گل به آب داده و ما اینجاییم!

حسابی حرصم گرفت بااین حرفش و تند و تیز جواب دادم:
_من اینارو خودم کاشتم تو شیکمم؟؟یا به طور خودجوش شکل گرفتن؟

من میگفتم و با هر کلمه ام عماد رنگ عوض میکرد که صدای خنده دکتر بالاتر رفت و بین خنده گفت:

_عزیزم فکر از اینجا رفتن هم باش،قراره با این آقا زندگی کنیا،با این حرفا…
تازه فهمیدم بحثام با عماد با صدای بلند بوده و حسابی گند زدم و خانم دکترم همه چی و شنیده بود که گفتم:

_صدام اومد؟
سری به نشونه تایید تکون داد:
_کامل و بی نقص!
نگاهم و بین دکتر و عماد چرخوندم که عماد سری به نشونه تاسف واسم تکون داد و زیر لب گفت:

_زنیکه بی جنبه!
و قبل از اینکه من بخوام جوابش و بدم دکتر دقیق تر از قبل به مانیتورش خیره شد:
_فکر میکنم ۲تا دختر خوشگل تو راه دارید!

با این حرفش انقدر خوشحال شدم که سریع جواب دادم:
_دوتا دختر؟؟
سری به نشونه تایید تکون داد که عماد دستم و تو دستش گرفت:
_دیدی بهت گفتم؟!

🌸
🌼🌼
🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼
🌸🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼🌼🌼

همچنین ببینید

رمان استاد خاص من پارت ۳۳

  چند دقیقه ای که گذشت قصد رفتن کردیم. ساعت از ۲نصفه شب گذشته بود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.