یکشنبه , مرداد ۲۷ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان استاد خاص من / رمان استاد خاص من پارت ۱۲

رمان استاد خاص من پارت ۱۲

 

با شنيدن صداي بابا انگار دنيا رو سرم آوار شد كه فقط نگاهش كردم و يكدفعه با كشيده شدن دستم توسط مامان جا خوردم و بيشتر از قبل يخ كردم كه مامان با اخم زل زد بهم:
_خجالت نكشيدي يلدا؟از شنيدن حرفاي آقا عماد كه هنوز داره تو سرم تكرار ميشه و باور نميكنم خجالت نكشيدي؟

و دستم و محكم فشار داد كه با بغض نگاهش كردم…
تو اين لحظه ها انگار زبونم بند اومده بود و كوچك ترين تواني واسه دفاع از خودم نداشتم كه حالا بابا سري به نشونه ي تاسف واسم تكون داد و خواست راه بيفته كه عماد كنارم ايستاد:

_آقا سهراب…صبر كنيد،من…من توضيح ميدم
اما نه!
گوش بابا بدهكار اين حرفا نبود!
اصلا عماد ميخواست چي بگه؟
ميخواست بزنه زير حرفايي كه كلمه به كلمش و تا آخر عمر فراموش نميكردم؟
ميخواست چيكار كنه؟!

نگاه سردم و بهش دوختم كه كلافه دستي توي موهاش كشيد و بعد با رفتن مامان به سمت بابا،قدم هاي بي جونم و به سمتشون برداشتم و با دنيايي از اندوه خواستيم از كافه بريم بيرون كه همزمان نسرين خانم وارد كافه شد و آقا بهزاد بابا رو صدا زد:

_صبر كن سهراب،بايد تكليف اين دوتا روشن بشه يا نه؟ميخواي همينطوري بذاري بري؟دختر تو نامزد پسر منه مرد
بين نگاه هاي گيج نسرين خانم كه از هيچ چيز خبر نداشت بابا لبخند تلخي زد:
_تكليف روشنه بهزاد جان،آقا پسرت همه چي و گفت و دختر احمق منم شنيد

و بي خداحافظي در كافه رو باز كرد و هر سه رفتيم بيرون.
هواي خوب عصرِ خرداد ماه امروز واسم جهنمي بيش تر نبود و اگه بگم هزار بار توي دلم آرزو كردم كه اي كاش قبل از رسيدن به خونه يه بلايي سرم بياد و جون بكنم و ديگه نباشم تويِ اين زندگي كوفتي دروغ نگفتم…

اما افسوس كه زندگي هميشه به خواسته ي دل ما آدما كوچك ترين توجهي نميكنه و مطابق اون چيزي كه تو صفحه صفحه اش نوشته شده پيش ميره!

انقدر غرق در افكار پريشونم بودم كه حتي نفهميدم مامان و بابا كي سوار ماشين شدن و حالا با صداي فرياد وار بابا تازه به خودم اومدم:
_سوار شو

سرم و آروم به نشونه ي باشه تكون دادم و نشستم توي ماشين.
ماشيني كه سنگيني فضاش هر لحظه داغون ترم ميكرد و باعث سرازير شدن اشك هاي بي شمارم ميشد!

بابا ماشين و روشن كرد و همزمان با راهي شدن خطاب به مامان گفت:
_يه زنگ بزن به آوا و رامين بگو ارغوان و برسونن خودشون پاشن بيان خونه ببينن يلدا خانم چه رسوايي به بار آوارده

با صداي لرزوني گفتم:
_ب…بابا،من…
كه محكم رو فرمون كوبيد:
_صدات و نشنوم يلدا…صدات و نشنوم!

و مامان با نگراني نگاهش و به بابا دوخت كه سرم و به صندلي تكيه دادم و چشم هاي خيسم و بستم
مامان با آوا تماس گرفته بود و مشغول حرف زدن باهاش بود اما من حتي يه كلمه از حرف هاشون و نفهميدم كه هيچ فقط دلم ميخواست دور تا دورم سكوت باشه و تو تنهايي خودم بشينم و فكر كنم…
به همه چيز و به آينده اي كه خيلي خوب ميدونستم چه گندي بهش زدم!

نيم ساعتي طول كشيد تا رسيديم خونه،
به محض رسيدن به خونه راه افتادم برم توي اتاقم كه صداي بابارو پشت سرم شنيدم:
_صبر كن ببينم
بدون اينكه برگردم آروم جواب دادم:
_بابا من حالم خوب نيست ميشه…ميشه بعدا حرف بزنيم
و منتظر ايستادم كه يهو جلوم ظاهر شد و با اخم جواب داد:
_نه نميشه!
روي نگاه كردن تو چشم هاي پر از نگراني و عصبانيت بابارو نداشتم…
ميدونستم چقدر دوستم داره و الان چه حالي داره كه ادامه داد:
_تو چيكار كردي يلدا؟
و همين حرف براي دوباره شكستن بغضم كافي بود كه مامان نشست روي مبل و با صدايي كه ميلرزيد گفت:

_هيچي فقط گند زد به زندگي خودش و آبروي چندين و چند ساله ي تو
و سعي كرد صداش و صاف كنه:
_باورم نميشه يلدا،باور نميكنم كه تو با همكلاسيت دوست باشي و سر لجبازي كه نميدونم قضيش از چه قراره نامزد عماد بشي
زير چشمي نگاهش ميكردم كه سرش و بين دوتا دستش گرفت و آروم آروم تكون داد!

از كنار بابا رد شدم،
ديگه طاقت نداشتم…
ميخواستم برم تو اتاقم و در و هم قفل كنم كه دوباره صداي بابا رو شنيدم:
_برو بشين با خودت فكر كن ببين من واست چي كم گذاشته بودم كه اينطوري سكه يه پولم كردي
و آه عميقي كشيد…
آهي كه ريشه كرد تو وجودم و بدجوري سوزوندم و حالا با به صدا دراومدن زنگ آيفون فرصت و غنيمت شمردم و خودم و تو اتاق قايم كردم…

در اتاق و بستم و سعي كردم هيچي نشنوم…
هيچي از حرف هاي مامان و بابا با آوا و رامين…
هيچ چيز از سرزنشايي كه ميدونستم مستحقش بودم…
دلم ميخواست چند ماه نه!
چند سال بگذره و دور شم از اين روزاي لعنتي اما اين شدني نبود و من بايد تحمل ميكردم چون اشتباه بزرگي كرده بودم!

پاهام و تو بغلم جمع كردم و با خودم فكر كردم…
چيشد كه اينطوري شد؟
چيشد كه من سر يه لجبازي احمقانه خواستگاريش و قبول كردم؟
يا نه…
يه كم بريم جلوتر،
چيشد كه عماد يه دفعه انقدر عوض شد كه زل زد تو چشمام و بي اينكه مهلت حرف زدن بهم بده قضاوتم كرد و من و يه هرزه خوند…
در صورتي كه نبودم!
نبودم و تازه داشتم طعم عشق و ميچشيدم…
عشق با عماد!
تنها پسري كه بهش علاقه مند شده بودم!

با فكر به اتفاقات امروز دوباره داشت اشكام سرازير ميشد كه با صداي در بغضم و قورت دادم و از رو زمين بلند شدم و طولي نكشيد كه آوا وارد اتاق شد و در و پشت سرش بست.

حالم جهنمي بود كه قابل توصيف نبود و حالا با ورود آوا بي هيچ حرفي محكم بغلش كردم كه هرچند با تعجب اما پذيراي تن و بدن بي جونم شد و با صداي آرومي تو گوشم گفت:
_چيكار كردي خواهر كوچيكه؟

خودم و محكم تر بهش فشار دادم و همزمان با سرازيري اشكام جواب دادم:
_من اشتباه كردم آوا،همه چي سوري بود اما بعدش خوب شديم…بعدش عماد گفت كه دوستم داره…گفت كه منو ميخواد

حرف ميزدم و اشك ميريختم كه از آغوش هم جدا شديم و درحالي كه آوا با نوك انگشتاش مشغول پاك كردن اشكام شده بود،لبخند مهربوني تحويلم داد…
از همون لبخندا كه دلم لازم داشت…
كه وجودم واسه آروم شدن ميخواست!
آخ كه اين لبخند و مهربونيش چه حس امنيتي بهم ميداد!
_من نميدونم يلدا
دستم و گرفت و هر دو روي تخت نشستم و ادامه داد:

_ولي اون عمادي كه من ديدم خوشحال اين نامزدي سوري بود و واسه جشن امشبم خودش از صبح برنامه ريزي كرده بود و ميخواست خوشحالت كنه

آه عميقي كشيدم و چشمام و باز و بسته كردم كه شونه اي بالا انداخت:
_حالا ديگه نميدونم قضيه همكلاسيت و دوستي باهاش چيه!
تو اوج درد با لب و لوچه ي آويزون نگاهش كردم:

_من همچين دختريم آوا؟
با اخم نگاهم كرد:
_اگه همچين دختري بودي كه الان انقدر مهربون باهات حرف نميزدم
و منتظر نگاهم كرد كه خودم و با دكمه ي مانتوم مشغول كردم و گفتم:

_عماد خواسته بود كسي چيزي نفهمه از نامزديمون،امروز كه رفتم دانشگاه همون چند نفري كه باهام لجن شروع كردن به مزخرف گويي و گفتن كه من دوست دختر عمادم

بينيم و بالا كشيدم و با مكث ادامه دادم:
_ولي من دوست دختر عماد نبودم و از طرفيم نميخواستم كسي بفهمه كه ما نامزديم،
همكلاسيم كه اسمش فرزينه گفت يه دوربين داره كه توش پر از عكساي من و عمادِ اما دوربينش همراهش نبود…

من مو به مو ماجرا رو براي آوا تعريف ميكردم و اون با نگاه مبهمي زل زده بود بهم كه بالاخره به ته ماجرا رسيديم:
_همين آوا…همش همين بود
و بعد سرم و روي شونش گذاشتم كه در كمال تعجب از شونم گرفت تا ازش جدا شم و همين باعث شد تا با تعجب نگاهش كنم و آوا با حالت خاصي بگه:

_حالم بهم خورد انقدر لوس بازي در نيار
و بعد آروم خنديد كه نميدونم چرا منم خندم گرفت و بين اشك و خنده گفتم:
_خيلي بي احساسي
كه چپ چپ نگاهم كرد:
_دارم بهت روحيه ميدم اسبِ آبي
مظلوم نگاهش كردم:
_باشه ولي چشماي تو آبيه پس اسب آبي تويي!
و با خنده نگاهش كردم كه با اخم ساختگي گفت:

_هيس باز بهت رو دادم
دوباره وا رفتم كه از رو تخت بلند شد:
_اشتباه كردي يلدا اما خب لايق حرفايي كه عماد زد نبودي چون تو حداقل به عماد نه دروغ گفتي و نه بد كردي…خودم همه چي و واسه مامان اينا ميگم تا بدونن آبجي كوچولوي من دختري نيست كه عماد خان گفته

و راه افتاد تا از اتاق بره بيرون كه بلند شدم و صداش زدم:
_آوا…به نظرت بابا من و ميبخشه؟
نيمرخ صورتش و به سمتم چرخوند:
_ميبخشتت اما با حرفايي كه عماد زده فكر نكنم ديگه اين ازدواج سر بگيره و نقشه اي كه اون اول داشتي عملي ميشه
زل زده بودم بهش كه ادامه داد:
_دوماه نامزدي سوري و بعدشم تورو به خير و مارو به سلامت

و نفسش و عميق بيرون فرستاد و قبل از باز كردن در به سمتم چرخيد:
_تو…دوستش داري يلدا؟
با خجالت سرم و پايين انداختم كه دوباره گفت:
_لوس نشو
دوباره سرم و بالا گرفتم كه ادامه داد:
_حتي اگه با اتفاقايي كه افتاده بابا راضي نباشه؟!

تو فكر فرو رفتم…
فكر حرفاي امروز عماد كه مثل ميخ كوبيده ميشد تو سرم و هيچ جوره از يادم نميرفت…
فكر اينكه بدجوري دلم و شكوند و بد قضاوتم كرد و بعد از چند ثانيه جواب دادم:
_تنها چيزي كه واسم اهميت داره بخشش مامان و باباست،من مامان و بابارو با دنيا عوض نميكنم…

همزمان با رفتن آوا صداي زنگ گوشيم باعث شد تا گوشيم و از تو كيفم در بيارم و با ديدن شماره ي عماد بي معطلي گوشي رو خاموش كنم!

چه رويي داشت كه با گندي كه زده بود ميخواست باهام حرف بزنه!
كلافه گوشي رو روي ميز تحرير انداختم و بعد از عوض كردن لباسام روي تخت ولو شدم…

افكارم خسته و پريشون بود..
خسته از همه چيز و فكر به اينكه اگه اتفاقات امروز نميفتاد الان توي كافه ميگفتيم و ميخنديديم بدجوري سرم و به درد مياورد كه چشم هام و بستم و غرق در فكر و خيال نفهميدم كي خوابم برد…

با كشيده شدن بينيم از خواب پريدم و مثل جن زده ها صاف سرجام نشستم و اطرافم و نگاه كردم كه آوا دست به سينه جلوم ايستاد و از شدت خنده هي خم و راست شد!

با حرص نگاهش كردم و خواستم دوباره بخوابم كه صداي خنده هاش قطع شد و گفت:
_پاشو ببينم ميخوام به عنوان گروگان ببرمت خونه خودم
چپ چپ نگاهش كردم كه شونه اي بالا انداخت:

_والا تضميني نيست مامان واسه اين تو راهيم سيسموني بخره
و با حالت بامزه اي نگاهم كرد كه آروم خنديدم و از رو تخت بلند شدم:
_بابا خواسته من تو اين خونه نباشم آوا؟

متعجب گفت:
_جونِ بابا به جونِ تو بنده نميدوني با چه بدبختي اجازه گرفتم يه چند روز بياي پيش ما
با اخم ساختگي نگاهش كردم:
_الكي؟
لپم و كشيد:
_ديشب كه شما خوابيدي پدر عماد زنگ زد كلي با بابا حرف زدن
اين و گفت و لبخندي تحويلم داد كه سريع گفتم:

_خب چيشد؟
نشست رو لبه ي تخت:
_خب كه آقا عماد بدجوري شرمندست و آقا بهزاد و نسرين خانمم خيلي ازش ناراحتن،زنگ زد از دل بابا درآورد و زمان خواست،
باباهم تو رودروايسي قبول كرد كه فعلا انگشتر نامزديشون و پس نفرستيم

كلافه پوفي كشيدم:
_خيلي خراب كردم آوا خودمم نميدونم چجوري جمعش كنم
خميازه كشون جواب داد:

_حالا خراب كاري اينجارو ولش كن به مرور زمان درست ميشه سريع بپوش بريم نميدوني اونور چه خبره
چپ چپ نگاهش كردم:
_باز قراره از من سو استفاده بشه واسه جبران شلختگياي تو؟

نگاه متقابلي تحويلم داد و بلند شد:
_كدوم سو استفاده آبجي كوزت؟
و رفت جلوي آينه و ابروهاش و با نوك انگشت مرتب كرد كه گفتم:
_قابل توجه نامادري سيندرلا ،كوزت الان افسردست اگه بياد فقط ميخواد بخوابه
و پشت سرش وايسادم و تو آينه نگاهش كردم:

_حالا ديگه خودداني
و لبخند دندون نمايي تحويلش دادم كه زد زير خنده و برگشت سمتم:
_تويي كه من ميشناسم پوست كلفت تر از اين حرفايي
و آروم زد رو شونم:

_فقط سريع تر حاضر شو كه كلي كار داريم هر نيم ساعت دير كردت از حقوقت كم ميكنه ها!
و بعد ،قبل از اينكه دستم بهش برسه از اتاق زد بيرون…

هرچند هنوزهم از مامان آذر و بابا سهراب خجالت ميكشيدم اما باهاشون خداحافظي كردم و همراه آوا و خانواده ي محترمش راهي خونشون شديم و حالا دوسه ساعتي ميشد كه رسيده بوديم و من توي آشپزخونه نشسته بودم و آوا مشغول شستن ظرف هاي نهار بود كه خميازه كشون دستام و بالاي سرم كشيد تا خستگيم در بره و گفتم:

_نذاشتي بخوابم حالا خوابم مياد
كه چپ چپ نگاهم كرد:
_تو كي قراره از خواب سير شي ٨شب خوابيدي تا ١٠صبح بس نبود؟
يه خمياز ساختگي كشيدم:
_خب من كلا خستم دست خودم كه نيست!
و حالا با شنيدن صداي رامين فرصت نشد تا آوا جوابي بده:

_مامانم زنگ زده آوا
آوا منتظر نگاهش كرد كه ادامه داد:
_مامان بزرگم از اصفهان اومده خونه مامان و گفته ميخواد مارو ببينه
با شنيدن اين حرف آوا چشماش و محكم روي هم فشار داد و با خنده گفت:

_يعني مامان سرونازت الان تهرانه؟
و با صداي بلند تري خنديد و شير آب و بست و برگشت سمت رامين كه رامين هم با خنده جواب داد:
_آره خودِ خودشه،حاضر شيد بريم
گيج و منگ نگاهم و بين آوا و رامين چرخوندم كه رامين رو صندلي رو به روم نشست و گفت:

پاشو يلدا كه اگه نبينيش واقعا حيفه
و سرش و تكون داد و ريز ريز خنديد كه آوا زد رو شونم:
_بنده خدا آلزايمر داره فقط رامين و يادش مياد با زندايي ريحانِ رامين
و با خنده ادامه داد:
_هر وقت مارو ميبينه ميگه ريحان جان تو فاميلتون دختر خوب سراغ ندارين واسه رامين؟

و دوتايي قهقهه زدن كه حالا منم به خنده افتادم:
_خب شما بريد من مزاحم نميشم
آوا با اخم گفت:
_پاشو حاضر شو ببينم
و ادام و درآورد:
_مزاحم نميشم

كه با حالت خاصي بينيم و تو صورتم جمع كردم و از روي صندلي بلند شدم:
_ واي بحالتون اگه من و گول زده باشين و يه پيرزن غرغرو در انتظارمون باشه

كه چشماي آوا از حدقه زد بيرون و من تازه يادم افتاد دارم راجع به مامان بزرگ رامين حرف ميزنم و در حالي كه هم خندم گرفته بود و هم هول شده بودم ادامه دادم:
_منظورم خوش صحبته

و يه لبخند ضايع تحويلش دادم كه آوا دستش و گذاشت جلو دهنش و درحالي كه طبق معمول داشت از خنده روده بر ميشد گفت:
_برو…برو حاضر شو ديگه حرف نزن…

 

تو راه خونه ي گيتي خانم مادر شوهر آوا بوديم و آوا و رامين مثل دو زوج رواني همراه با آهنگ ‘روز به روز’ امير تتلو ميخوندن و با ذوق هم و نگاه ميكردم:

عشقم فقط خودت…
اين دنيا هرموقع هر وقت پرت كرد ميبيني
اين عاشق و حتما دورت…

و به هم لبخندهاي عاشقانه ميزدن كه واقعا حالت تهوع بهم دست داد هم از شنيدن صداي تتلو و هم از لوس بازي اين دوتا كه خير سرشون پدر مادر دوتا بچه بودن!
لپ مهيار و كشيدم و آروم تو گوشش گفتم:

_چه مامان باباي خل و چلي داري خاله جون
و با حالت باحالي نگاهش كردم كه در كمال تعجب نگاه گذرايي بهم انداخت و بي هيچ لبخند و روي خوشي دوباره خودش و مشغول تبلتش كرد الحق كه بچه ي همينا بود!
تو دلم به اوضاع خودم و شرايط آوا اينا خنديدم كه رامين پيچيد تو كوچه اي كه خونه ي مامانش اونجا بود و خيلي طول نكشيد كه همگي وارد خونه ي مادر رامين شديم.

خونه اي كه مادر و برادر كوچك تر رامين يعني رادمهر،بعد از فوت پدرشون اونجا زندگي ميكردن.
روي مبل نشسته بوديم و اطراف و نگاه ميكرديم كه يه دفعه صداي گيتي خانم از تو اتاق به گوشمون رسيد:

_پاشيد بيايد اينجا،مامان سرونازت از اين اتاق جم نميخوره رامين
رامين در حالي كه با خنده سري تكون ميداد بلند شد و ماهم به دنبالش رفتيم توي اتاق و هنوز سرجامون ننشسته بوديم كه درِ حمومِ توي اتاق باز شد و پيرزن تو حموم لختِ لخت روبه رومون وايساد و نگاهي به من انداخت و با لهجه ي قشنگ اصفهاني گفت:

_ رامين بالاخره زن گرفتي؟
و درحالي كه همه زل زده بودن به عضلات از هر طرف آويزونش و به مرز انفجار نزديك بودن در حموم و نصفه بست و اين بار سرش و بيرون آورد و خيره به من لبخند بامزه اي زد و گفت:
_همون جا بمون زن رامين كه الان ميخوام بيام ماچت كنم!

و در حموم و بست كه حالا همه ولو شدن رو زمين و از شدت خنده داشتن فرش و گاز ميگرفتن كه من با تعجب به همه گفتم:
_ زنِ رامين وايسا بيام ماچت كنم؟

و تازه فهميدم قضيه از چه قراره و زدم زير خنده كه صداي سروناز خانم از تو حموم اومد:
_ريحان تو اينجا چيكار ميكني؟
و همين حرف باعث شد تا آوا بيشتر از قبل وا بره گيتي خانم با اخم ساختگي بگه:

_لابد منم پير شم ميخواي اينطوري بهم هرهر بخندي ريحان خانم؟
و روي صندلي نشست كه آوا خودش و جمع و جور كرد و دلبرانه به گيتي خانم نگاه كرد:
_اع مامان؟من همچين آدميم؟

و حالا قبل از اينكه گيتي خانم بخواد جوابي بده مادر بزرگ رامين،حوله پيچ شده از حموم بيرون اومد و قدم برداشت به سمتِ من،كه آب دهنم و با صدا قورت دادم و صاف سرجام نشستم…

‘اوم ماچ’
اين اولين قسمتِ برخورد من و مادر بزرگ رامين بود!
و حالا پس از بوسه هاي فراوان در حالي كه صورتم كاملا نمناك شده بود بالاخره ولم كرد و بي مكث از چونم گرفت و صورتم و تكون داد:

_نه دختر زشتي نيستي
و روبه رامين ادامه داد:
_بيشتر از اينا ازت توقع داشتم ولي اينم بد نيست ننه!
و يه لبخند تحويلم داد،
از همون لبخندا كه معمولا بايد سفيدي دندون ديده بشه و حالا من جز لثه ي خالي چيزي نميديدم!

كنترل كردن خودم كار خيلي سختي شده بود كه ريز ريز خنديدم و سري تكون دادم كه آوا به سمتمون اومد و با لبخندي كه جايگزين خنده بود گفت:
_سلام مامان سروناز

و همين حرف براي اينكه سروناز خانم با فك جلو اومده و چشماي گرد شده بي اينكه دست دراز شده شده ي آوا رو بگيره جواب داد:
_صدبار بهت گفتم به من نگو مامان،محمودم ٢٠٠بار بهت گفته ولي نميفهمي!

لباي آوا مثل يه خط صاف شد و در حالي كه حتي پلك هم نميزد سروناز خانم و نگاه كرد و اون اما بيخيال آوا اين بار رامين و محكم توي بغلش گرفت و تموم بلاهايي كه سرمن آورده بود و سر رامين هم آورد…

فضا به قدري باحال بود كه دوست داشتم مدت ها با فكر بهش بشينم و بخندم!
يه پيرزن كه آلزايمر داشت و انقدر بامزه بود واقعا باعث فراموشي غم و غصه هام شده بود كه يه دفعه با صداي مهيار كه بدو بدو اومد توي اتاق از فكر بيرون اومدم:

_خاله يلدا،گوشيت داره زنگ ميزنه
از اتاق رفتم بيرون و گوشي رو از تو كيفم بيرون آوردم و با ديدن شماره ي عماد زير لب غر زدم:
‘اه كاش روشنت نميكردم’
و هرچند دو دل بودم اما وقتي ديدم كسي توي سالن نيست جواب دادم:

_بله
كه صداي جديش تو گوشي پيچيد:
_چه عجب
خيلي سرد جواب دادم:
_كاري داشتي؟
كه ادامه داد:

_كجايي ميخوام ببينمت يلدا
نشستم روي مبل و همزمان با كشيدن نفس عميقي گفتم:
_فكر نميكنم ديگه حرفي باهم داشته باشيم،يادت كه نرفته همه ي حرفات و گفتي همه ام شنيدن
شمرده شمرده گفت:

_من اون روز عصبي بودم،تو كه نميخواي سر عصبانيت من گند بزني به همه چيز؟
پوزخندي زدم:
_يادمه تو همون عصبانيت گفتي كه ديگه نيستي،گفتي كه برم به همه بگم همه چي الكي بوده
كلافگي از صداش ميباريد:
_تو نامزد مني نميتوني الان بزني زير همه چيز
حرص درار خنديدم:

_نامزد؟من يه دختر خرابم كه خودم و انداختم به تو،توام كه قبل از اينكه دير بشه به خودت اومدي
ولوم صداش بالا رفت:
_اه بس كن
و خواست حرفش و ادامه بده كه با ورود رادمهر به خونه گفتم:
_من جاييم نميتونم حرف بزنم،خداحافظ

و تلفن و قطع كردم كه رادمهر،برادر خوشتيپ و خوش چهره ي رامين به سمتم اومد و با تعجب نگاهم كرد:
_سلام
لبخندي تحويلش دادم:
_سلام من يلدام،فكر كنم بعد از چند سال من و به جا نياريد
با غافلگيري سري تكون داد:

_نه اختيار داريد فقط يه كم دو دل بودم كه يلدا خانميد يا نه!
و لبخند متقابلي تحويلم داد و حالا قبل از اينكه من بخوام چيزي بگم رامين با خنده از اتاق بيرون اومد:
_آخ بالاخره اومدي؟ننه سروناز چرا اوضاعش از قبلم وخيم تر شده؟
و اومد به سمتمون…

با شروع شدن سلام و احوال پرسي هاي رامين و رادمهر ازشون فاصله گرفتم و رفتم توي اتاق ديگه ي خونه و پيش مهيار.

كه يه دفعه مهيار چسبيد به پام و مجبور شدم بغلش كنم:
_چيه خاله جون؟چرا باز سرتق بودنت گل كرده؟
كه با لب و لوچه آويزون به ماشيناي بالاي كمد اشاره كرد:

_اونارو ميخوام
و نفسش و عميق بيرون فرستاد:
_همشونو!
با خنده نگاهش كردم كه رادمهر تو چهارچوبه ي در ظاهر شد:

_اي شيطون دوباره ميخواي ماشيناي من و بابات و خراب كني؟
دوباره لب و لوچش آويزون شد:
_ماشيناي باباي خودمه!

رادمهر خنديد و شونه اي بالا انداخت:
_ماشاالله زبون نيست كه!
و زل زد به من كه با خجالت رو ازش گرفتم و دست دراز كردم و يكي از ماشينارو دادم دستش:

_خب حالا بيا پايين خاله جون تا من بقيه رو بهت بدم
و خواستم بذارمش رو زمين كه زمين گذاشتن همانا و افتادن شال و بعد هم گير كردن لاستيك ماشين به گوشم همانا!

ميخواستم از درد جيغ بزنم كه حالا با كشيدن ماشين توسط مهيار و درد بدي كه توي گوشم پيچيد اشك تو چشمام جمع شد و انداختمش زمين كه همزمان گوشوارمم كه باز شده بود افتاد روي زمين.

با شنيدن صداي رادمهر سعي كردم خودم و مشغول كنم و درد گوشم و به روي خودم نيارم كه خم شدم تا گوشوارم و بردارم:
_شما،شما خوبين؟
و به سمتمون اومد كه گوشوارم و از روي زمين برداشتم و سرم و بلند كردم تا جواب بدم:
_اوهوم…خوبم

و خواستم بلند شم كه نفهميدم چيشد اما مهيار كار خودش و كرد و با گير كردن تو دست و پاي رادمهر باعث شد تا اون تعادلش و از دست بده و پخش بشه رو من!

خدايا!
من چه گناهي كرده بودم كه هركسي ميخواست بخوره زمين من هم بايد همراهش له و داغون ميشدم؟
حالا ديگه صداي جيغم درومده بود و حتي روم نميشد رادمهر و از رو خودم كنار بزنم كه گفتم:

_من…من له شدم آقا رادمهر
و همين حرف باعث شد تا اون بنده خدا با صورتي كه از شدت خجالت سرخ شده بود بي هيچ نگاهي به من بلند شه و من همچنان پخش زمين بمونم كه يه دفعه آوا اومد تو و با ديدن من كه افتاده بودم متعجب گفت:

_چيزي شده يلدا؟
كه قبل از من مهيار جواب داد:
_عمو رادمهر و خاله افتادن ماماني
چشم هاي روشن آوا رنگ تعجب گرفت و گيج و منگ نگاهمون كرد كه رادمهر ديگه موندن و جايز ندونست و زير لب ‘ببخشيد’ي گفت و از اتاق زد بيرون!

از درد تنم نفس عميقي كشيدم و بعد از باز و بسته كردن چشمام از رو زمين بلند شدم و خشمگين به مهيار چشم دوختم كه با كمال پررويي گفت:
_بيا ديگه خاله يلدا،بقيه ي ماشينا مونده…!

نفسم و عصبي بيرون فرستادم و با اخم تو چشماش نگاه كردم كه آوا با خنده گفت:
_چته بچه رو خوردي
و دست مهيار و گرفت تا همراه خودش ببرتش كه حرفي نزدم و جلوي آينه ايستادم و گوشوارم و انداختم و بعد از مرتب كردن سر و وضعم رفتم بيرون.

ننه سروناز نشسته بود يه گوشه و با اينكه فاقد دندون بود داشت كشمش ميخورد!
اونم با چه حالتي!
مطمئنم اگه تو اوج غم همين تصوير كشمش خوردنش رو به ياد مياوردم تموم غم هام و به كلي فراموش ميكردم و از ته دل ميخنديدم!

با اين حال روي مبل كنار آوا نشستم و زير چشمي به رادمهري كه يك آن سرش و بالا نميگرفت نگاه كردم و با ياد آوري صحنه اي كه اتفاق افتاده بود تو دلم خنديدم كه رامين در حالي كه ليوان خالي شربتش رو روي ميز ميذاشت گفت:

_خب ديگه مامان اگه اجازه بدي ما بريم
كه گيتي خانم با اخم ساختگي جواب داد:
_كجا بريد؟يه چيزي ميپزم دور هم ميخوريم
و منتظر نگاهش كرد كه آوا با لبخند گفت:
_يه شب ديگه زحمت ميشيم
و به رامين اشاره كرد كه بلند شه.

كيفم و روي شونم انداختم و بعد از خداحافظي هاي تف آلود با ننه سروناز آماده ي رفتن بوديم كه يهو مهيار دست رامين و كشيد:
_بابا بريم رستوران شام بخوريم؟
رامين با خنده لپش و كشيد:

_بريم هر رستوراني كه تو بگي
و بعد هم اصرار كرد كه مادر و مادر بزرگ و برادرش هم همراهمون بيان و وقتي كه گيتي خانم و ننه سروناز حاضر به اومدن نشدن هر طور كه بود رادمهر و همراه خودمون كرد!

وضعيت بدجوري قرمز بود وقتي كه همگي با ماشين رامين تو راه بوديم و من و رادمهر عقب نشسته بوديم و مهيار نشسته بود وسطمون و انقدر هر دومون سرمون و چرخونده بوديم سمت پنجره ها كه احساس ميكردم گردنم خشك شده اما خب چاره اي جز تحمل نبود!
با شنيدن صداي آوا به خودم اومدم:

_بريم همون رستوراني كه اون شب رفتيم يلدا؟
متعجب نگاهش كردم كه گفت:
_من و تو و مهيار و…

ادامه حرفش و ميدونستم كه پريدم وسط حرفش:
_آره غذاش عالي بود
و حالا مسير ماشين رو به رستوراني كه من و آوا ميدونستيم كجاست حركت كرد.
همون رستوراني كه اونشب با كلي ذوق و خنده با عماد اومده بوديم و اين بار بي عماد داشتيم ميرفتيم اونجا!

نيم ساعتي طول كشيد تا رسيديم،
حال و هواي دلم عجيب و غريب بود و از بودن تو اين رستوران يه حال عجيبي داشتم اما با اين حال به روي خودم نياوردم و دور يه ميز نشستيم كه مهيار پر دردسر تو گوش آوا چيزي گفت و بعد هم همراه آوا رفتن دستشويي.

رامين مشغول ديدن منوي غذاها بود و رادمهر هم خودش و با گوشيش مشغول كرده بود كه خميازه كشون چشمي تو رستوران چرخوندم و حالا با ديدن مردي كه پشتش به ما بود اما هيكل و لباس هاي تنش بدجوري شبيه به عماد بود،متعجب زل زدم بهش كه رامين بلند شد:
_من برم ببينم آوا و مهيار كجا موندن
و بعد راهي شد…

و اما من تموم حواسم پي مردي بود كه هنوز نميدونستم عمادِ يا نه و فقط داشتم نگاهش ميكردم كه يه دفعه در حالي كه لبخند گله گشادي رو لبش بود سرش و چرخوند و چرخوندن سرش همزمان شد با ديدنِ من!

مني كه حالا بعد از ديدن عماد و ارغوان خودم و به كوچه ي علي چپ زده بودم با منوي غذاها مشغول شده بودم!
اما حس ميكردم…
بدجوري سنگيني نگاهش و حس ميكردم و دلم ميخواست هرچه سريع تر آوا و رامين برگردن كه رادمهر متعجب نگاهم كرد:
_اتفاقي افتاده؟

سعي كردم خودم و خونسرد نشون بدم:
_نه فقط يه كمي ناخوش احوالم
و لبخند ضايعي تحويلش دادم كه يه دفعه عماد از رو صندلي بلند شد و خواست به طرفمون بياد و حالا با رسيدن دختر شيك و خوشگلي كه روبه روش ايستاده بود نگاهش و ازم گرفت و خيلي صميمي دستاي اون دختره رو گرفت و بعد هم دوباره سرجاش نشست!

داشتم ديوونه ميشدم…
ديوونه از اوضاعي كه چيزي ازش نميفهميدم و فقط گيج شده بودم كه يهو با شنيدن صداي پيام گوشيم بي مكث گوشي رو از تو كيفم درآوردم و متوجه پيام عماد شدم:
‘اينجا چيكار ميكني؟اين يارو كيه يلدا؟’

تو دلم پوزخندي زدم…
چقدر پررو بود كه انقدر صميمي نشسته بود كنار اون دختره و حالا داشت از من ميپرسيد كه رادمهر كيه و من اينجا چيكار ميكنم!
همينطور غرق افكارم بودم كه دوباره پيامش بهم رسيد:
_بيا بيرونِ رستوران باهات كار دارم
و بعد هم با نگاه گذرايي به من و البته نگاه موشكافانه اي به رادمهر از جلومون رد شد و رفت بيرون…!

دو دل بودم كه برم يا نه،اما خب خيلي دلم ميخواست بدونم اين دختره كه كنارشه كيه!
هرچند كه ميخواستم علاقه اي كه بهش داشتم و توي دلم بكشم اما با اومدن رامين اينا بلند شدم و رفتم بيرونِ رستوران.

جلوي در ايستادم و در حالي كه از شدت اضطراب با دكمه هاي مانتوم بازي ميكردم و با چشم دنبالش ميگشتم صداش و پشت سرم شنيدم:
_يلدا…

چقدر لحن صداش و وقتي اسمم و صدا ميزد دوست داشتم…!
اما نه!
من هيچ چيز از حرفاي اون روزش و فراموش نكرده بودم و حالا با صدا زدن اسمم نبايد اجازه ي لرزيدن به دلم ميدادم!
نفسي گرفتم و چرخيدم سمتش كه با اخم و بي هيچ مكثي گفت:

_اين يارو كيه؟
پوزخندي زدم:
_اون يارو كيه؟
كلافه نفسش و فوت كرد تو صورتم:

_رو اعصاب من راه نرو يلدا،ميگم اين مردتيكه ي خر كيه؟
با خونسردي بهش زل زدم و با صداي آرومي گفتم:
_گفتي كارم داري كه من و تا اينجا كشوندي اگه حرفي نداري من برم تو
و خواستم قدم بردارم به داخل رستوران كه با كشيده شدن دستم از حركت ايستادم:

_دختر خالمه،ياسمن خيلي وقت بود همو نديده بوديم امشب يه قرار گذاشتيم
و دستم و ول كرد كه بدون اينكه نگاهش كنم جواب دادم:
_اونم برادرِ رامينه،آقا رادمهر
با دهن كجي ادام و درآورد:
_آقا رادمهر…اونوقت دوتايي اينجا چه غلطي ميكنيد؟

با حرص گفتم:
_اگه الان كه ميخوايم بريم تو چشمات و باز كني آوا و رامينم ميبيني و ميفهمي كه اون برادرِ رامينه
و با اينكه نميخواستم اما هوايِ ديوونه كردنش به سرم زد و با لبخند كجِ گوشه ي لبم ادامه دادم:
_البته فعلا فقط برادر رامينه

و دوباره راه گرفتم تا برم توي رستوران،
كه اين بار روبه روم سبز شد و با چشمايي كه ازش خون ميباريد خيره شد بهم:
_يعني چي؟
از اينطور ديدنش يه كمي ترسيدم ولي به روي خودم نياوردم و آسوده لبخند ديگه اي تحويلش دادم:

_اخبار و يه بار ميگن!
كه دندوناش و روي هم فشار داد و دستم و گرفت و من و دنبال خودش كشوند!
_نشونت ميدم،آدمت ميكنم فقط تماشا كن!
و خواست وارد رستوران بشه كه ديگه واقعا وضعيت و قرمز ديدم و صداش زدم:

_ صبر كن ببينم كجا داري ميري
صورت از شدت خشم،ترسناك شده اش و به سمتم چرخوند و با صدايي كه كم كم داشت بلند ميشد و توجه بقيه رو جلب ميكرد گفت:

_ مردتيكه گ*وه خورده كه فعلا برادر رامينه،تو هنوز من و نشناختي فكر كردي به همين سادگي ميشينم نگاه ميكنم؟
و رو ازم گرفت كه با صدايي آروم تر از اون اما لحن جدي اي گفتم:
_بس كن!پررو بودنم حدي داره تو ديگه شورش و درآوردي عماد…نكنه يادت رفته حرفات و؟تهمتات و؟تو ديگه واسه من تموم شدي
نفسي كشيدم و نزديك گوشش لب زدم:

_با همون حرفايي كه تمومم كردن،تموم شدي!
حالا چيكاره ي زندگيمي؟يه نامزد كه بودنش به يه انگشتر بنده كه تا چند روز ديگه قراره پس فرستاده بشه و بعدشم همه چي تموم!
سعي كن بفهمي…

و در حالي كه حس بدي تموم وجودم و گرفته بود ازش فاصله گرفتم و رفتم تو رستوران…!
حال بدي داشتم،
از اينكه اين حرفارو بهش زده بودم بدجوري از دست خودم كلافه بودم اما انگار لازم بود،
براي تلافي حرفايي كه از عمق وجود من و سوزونده بود لازم بود…!

 

به ظاهر آروم و خونسرد برگشتم سرجام و نگاه زير زيركي به عماد انداختم كه حالا آوا و رامين متوجه عماد شدن و از روي صندلي بلند شدن و مشغول سلام و احوالپرسي شدن كه عماد گفت:
_من و ارغوان و دختر خالم ياسمن هم اونجا نشستيم
و بهشون اشاره كرد كه آوا لبخندي زد:

_همه امشب مهمون دارن
و با نگاهي به رادمهر ادامه داد:
_ماهم كه مزاحم آقا رادمهر،برادر رامين جان شديم و به خواسته ي دل مهيار اينجاييم

نگاه حرص دراري به آوا كردم و كلافه از اينكه يه جورايي نقشم و لو داده بود نفس عميقي كشيدم كه حالا انگار خيال عماد راحت شد و لبخند مسخره اي تحويلم داد و خطاب به رادمهر گفت:
_خوشبختم از آشناييتون
كه رادمهرم خيلي گرم جوابش رو داد و حالا وقتي كه ديگه حرفي نمونده بود عماد رو كرد به من:

_يلدا جان اگه دوست داري ميتوني شام و پيش ما
و با همون لبخند دندون نما منتظر نگاهم كرد كه خيلي سرد جواب دادم:
_ممنون استاد،اما من هنوز به پيشنهاد ازدواج شما فكر نكردم و خيلي خوبيت نداره كه شام و با شما باشم
و از اون لبخندا كه جيگر آتش ميزد روي لبم آوردم كه لبخند رو لبش ماسيد و سري تكون داد:

_البته كه من ميدونم جواب شما مثبته اما هر طور راحتيد
و بعدشم با نگاهي به معني اينكه ‘حالت و گرفتم’ چشم ازم گرفت و با يه خداحافظي ازمون جدا شد.

با رفتنِ عماد متوجه نگاه هاي متعجب رامين و آوا شدم اما خب با اومدن غذاهايي كه سفارش داده بوديم انگار همه،همه چيز و فراموش كردن و با ديدن غذاهايي كه هم عطرشون هم ظاهرشون هوش از سر ميبردن كلا قضيه رو فراموش كردن و مشغول خوردن شدن كه دوباره صداي پيامك گوشيم بلند شد و تو كيفم پيام و خوندم،
يه پيام از عماد
‘حواست باشه زياد نخوري كه من زن چاق دوست ندارما’

سرم و بلند كردم و به ميزي كه عماد اينا دورش نشسته بودن نگاه كردم كه ديدم عماد دستش و زده زير چونش و درحالي كه داره با لبخند نگاهم ميكنه برام چشم و ابروهم مياد!
از اينطور ديدنش خندم گرفته بود اما خيلي پررو جواب دادم:
_اصلا من ميخوام چاق شم به كسي چه؟
و پوزخندي بهش زدم و مشغول خوردن شامم شدم…

 

همچنین ببینید

رمان استاد خاص من پارت ۴۴

  عماد که مثل خر تو گل گیر کرده بود و نمیدونست باید چیکار کنه …

۷ دیدگاه

  1. أدمين جون امروز پارت نداريم جواب بده لطفا

  2. چرا پارت ۱۳ رو نمیذارید الان یه روز شده

  3. میشه پارت بعدی رو زود تر بگذارید.

  4. چرا پارت۱۳ نیست؟

  5. صلاوم میش رمان من بی گناهم و من زن نمیخام که در حال تایپه هم بزارید؟خاهش:(

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.