دوشنبه , تیر ۳۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان این مرد امشب میمیرد / این مرد امشب میمیرد پارت ۹

این مرد امشب میمیرد پارت ۹

 

وقتى بيدار شدم متوجه شدم رويم پتوى نازكى انداخته است
و خودش در آشپزخانه مشغول است از اينكه خانه بود خوشحال شدم ولى ياد سيلى ناحقى كه خورده بودم اجازه نداد خوشحالى ام را نشان دهم از جايم كه بلند شدم متوجه شد و برگشت نگاهم كرد انگار هنوز هم تصميم نداشت كمى رنگ عب*و*سى را از چهره اش پاك كند با همام صداى سرد و تلخ جديدش گفت
_پاشو يه چيز بخور ميخوام برم جايى كار دارم
( اين موقع شب چى كار داره؟ منتظر من مونده؟!)
در حال جمع كردن پتو و مرتب كردن كاناپه به همان سردى خودش گفتم:
_ ميل ندارم
_ مگه چيزى خوردى بيرون؟
_ واسه تفريح و چيزى خوردن نرفته بودم اما اومدم خونه لطف كردى بهم سير شدم
سعى كرد كنايه ام را نشنيده بگيرد
_ پس بايد يه چيزى بخورى تا بتونى قرصاتو بخورى
( خيلى پر روئه!!!!)
_ قرص هم ميل ندارم از امشب
ميدانستم اينقدر روى اين قضيه حساس است كه قطعا كاسه صبرش سر ريز ميشود و همين طور هم شد!!! قاشق را در ظرف محكم كوبيد و از آشپزخانه بيرون آمد لحنش تند و عصبى بود
_ يلدا من مغزم سالم نيستا بيشتر از اين روش راه نرو كه يه كار دست يكيمون ندم
معين واقعا به هم ريخته و آشفته بود آرامش هميشگى اش در چهره اش گم شده بود نميدانم بغض من چه همخوانى عجيبى با تمام حالت هاى اين مرد داشت كه هر بار سازش را با او كوك ميكرد
چانه ام آنقدر از اين بغض ميلرزيد كه حرف زدن برايم مشكل شده بود
_ ازت ميترسم اينقدر ميترسم كه دلم نميخواد دوستت داشته باشم
بهت زده نگاهم كرد در آنى چهره عب*و*سش را غبار غم پوشاند صدايش متضرع شده بودم
_ بيا شامتو بخور قرصاتم بخور خواهش ميكنم اين طورى تلافى نكن
_ خسته شدم از اين نگرانى ها و مراقبت هات معين حس ميكنم ٥ سالمه اصلا تو كجات شبيه يه شوهره؟ تو فقط يه پدر عب*و*س و سخت گيرى كه مدام نگرانه و در حال محافظت ، تو حتى تو نزديك ترين رابطمونم به خاطر نگرانى هات خودتو ناديده ميگيرى مدام بايد بهت گزارش كار بدم يك ربع يبار زنگ ميزنى چكم ميكنى از اينكه سر هر چيزى دست روم بلند ميكنى خسته ام
كلافه روى صندلى نشست باز پنجه بين موهايش ميكشيد
_ دروغ گفتى يلدا به هر دليلى كه بود دروغ گفتى تو فرهنگ من كسى كه ميتونه بهت دروغ بگه ميتونه بدترينا رو در حقت انجام بده
نخواه نگرانت نباشم اينو نه ! چون نميتونم
مرد من خودخواه بود و من اين را از روز نخست ميدانستم
با تمام خودخواهى اش جلو آمد و بغلم كرد
_ باور كن هربار كه منِ لعنتى دست روت بلند ميكنم خودم هزار برابر درد ميكشم ديگه بهم دروغ نگو من جز اينكه بهم اعتماد كنى و عاقل باشى چى ازت خواستم انصافا؟
در آغوشش باشى و نتوانى ببخشى اش؟
من هم يك زنم مثل تمام زن هاى كره خاكى عشق يك زن را در مقابل همه چيز قوى ميكند و تنها در مقابل مردت ضعيف!!!
پايان قسمت ٥٨
به نام او
٥٩# قسمت ٥٩ اين مرد امشب ميميرد
وقتي سكوت ِ دهكده فرياد مي شود تاريخ ، از انحصار ِ تو آزاد مي شود
تاريخ ، يك كتاب ِ قديمى است كه در آن ، از زخم هاى كهنه ى من ياد مي شود
از من گرفت دخترِ خان هرچه داشتم تا كى به اهل دهكده بيداد مي شود؟
خاتون! به رودخانه ى قصرت سرى بزن موسى دل ِ من است كه نوزاد مي شود
با اين غزل ، به مـُلك ِ سليمان رسيده ام اين مرد ِ خسته ، همسفر ِ باد مى شود
اى ابروان ِوحشــىِ تو لشكر ِ مغول!‏ پس كى دل ِ خراب ِ من ، آباد مي شود؟
در تو هزار مزرعه ، خشخاش ِ تازه است آدم به چشـــــــــــــم هاى تو معتاد مى شود
معين كه برايم از كتاب شعرش شعر ميخواند تمام غم ها و دلخورى هايم را فراموش ميكردم گونه ام را ب*و*سيد و گفت:
_ خاتون بخشيديم ؟
چشم هايم را بستم خودم را در آغوشش بيشتر جمع كردم
_ نه بايد تا صبح يا شعر بخونى يا آواز
_ تو بگو تا آخر دنيا من ميگم چشم

آن شب با هزار بهانه راضى اش كردم كه به عمارت نرود و عماد را به حال خودش بگزارد نگران بود ميدانستم روى عمادش چه قدر حساس است
_ معين هنوز تو فكر عمادى؟
نفس عميقى كشيد و گفت
_ كم آوردم در مقابل اين پسر هرچى گفتم ميگزره و يادش ميره عين يه زخم كهنه موند تو تنشو عفونى شد هر كار ازم بر ميومد كردم تا ازش غافل ميشم ميره تو همون حال و هوا
دلم براى مظلوميت برادرم ميسوخت
_عاشقه دست خودشم نيست
_ عماد بيش از اندازه ضعيف شده وقتى خود كشى كرد كسى باورش نميشد اين همون پسره صبوره و آرومه خاندانه اين چند سال پشت سر هم عزيزاشو از دست داد اول كه اون دختره نارو زد بهش بعد رسوايى خواهرش كه واسه هم جون ميدادن و جدايى اجباريشون و در آخرم از دست دادن پدرى مثل عمو جهان
آه كشيدم
_ بابام دختر بيشتر دوست داشت يا پسر
لبخند زد
_ نفس عمو به ژاله بند بود
حرصم در آمد مشتى به سينه اش كوبيدم با تعجب نگاهم كرد و گفت
_ چرا ميزنى؟
اخم كردم
_ دفعه آخرته اسمشو به زبون مياريا حريم زن و شوهر مقدسه
خنده اش را فرو خورد گفت
_ قربونه غيرتت
من هنوز ذهنم درگير بود؟!
_ معين
_ جون؟
_ تا حالا كيو قد من دوست داشتى؟
لبم را محكم ب*و*سيد
_فقط تو رو دوست دارم حسود
دستم را جلوى صورتش بردم و گفتم
_ قول ؟
دستم را محكم گرفت و گفت: قول
_ يه قول ديگه هم بده
_ چى
_ منو نزنى ديگه
چشم هايش را بست و گفت
_ شرمنده ترم نكن
من دلم شرمندگى مردم را نميخواست صورتش را نوازش كردم
دلم كمى شيطنت ميخواست اما معينِ امشب عجيب آرام است…
ميدانم اين مرد بيش از اندازه دوستم دارد آنقدر كه گاهى چشم بر روى همه نيازهايش ميبندد آنقدر مراعات ميكند كه گاهى عميق در فكر فرو ميروم كه اختلاف سنى زياد بينمان علت اين ماجراست يا بيمارى ناشناخته من؟!
دلبرى هاى امشبم بى فايده است مچ دستانم را با يك دست محكم ميگيرد و مرا چون كودكى در آغوشش قفل ميكند و توان حركت ى شيطنت را از من ميگيرد بازويش را گاز ميگيرم چشمانش را بسته و فقط لبخند ميزند
_ يلدا امشب آروم باش
_ پيرمرد بى احساس
_ صبح بهت نشون ميده همين پيرمرد بى احساس
_ الان نميشه جاى صبح ؟
_ نه امشب به اندازه كافى نوسان و هيجان داشتى
_ خوب همش بد بوده نميشه خوبشم تجربه كنم؟
_ شعر بخونم واست؟
_ ديگه شعر و قصه نميخوام اصلا ميخوام بخوابم شب بخير
وقتى كه با صداى بلند ميخنديد تن صداى خنده اش در حد مرگ جذاب ميشد
خنديد و فشردم و تند تند ب*و*سيدم
_ شيطون ترين زن دنيا ماله منه
***
آن روز صبح زود بيدارم كرد و مجبورم كرد با سامى به باشگاه بروم و من چه قدر از راننده داشتن بيزار بودم!!! با وجود اينكه عاشق سامى بودم اما تمام مدت حس اسارت داشتم…
وسط راه از باشگاه رفتن پشيمان شدم نگران عمادم بودم از سامى خواهش كردم مرا بدون گزارش به معين به عمارت ببرد وقتى رسيدم از حال عمه و شريفه فهميدم شب خوبى را سپرى نكرده اند
عماد خوابيده بود و زير سيگارى اش پر بود از ته سيگار انگار از ديشب چند كيلو وزن كم كرده بود
كنارش لبه تخت نشستم سرم را به گونه اش چسباندم و گريه مجالم نداد بيدار شده بود و در آغوشش ميفشردم
_ عماد بس كن من طاقت اينجورى ديدنتو ندارم
صدايش گرفته بود
_ خوبم عزيز دلم تو چرا اومدى اينجا ؟
_ معين رو ديشب به زور نگه داشتم نياد سراغت آخه مجبور شدم بهش بگم يكم حال و احوالت خوب نيست
_ ديشب پيام داد كه امروز ظهر به بعد برم شركت و صبح استراحت كنم
_ خيلى نگرانته
_ همه اين سالها نگران بوده نگران همه ما نگران خريت هاى من نگران شركت و اموالمون نگران مهرسام و آوا نگران قند خون خانم جون و آينده شيرين جان نگران كار شكنى ها ظلمهاى بقيه نگران نارو زدن عزيزها و نزديكهاش
با بغض گفتم
_ جديدا هم كه خريت هاى من اضافه شده
هردو زديم زير خنده و شايد اين خنده هاى الكى كمى دردمان را التيام بخشد
آن روز حوصله باشگاه را اصلا نداشتم ولى ميدانستم نبايد مسئوليتم را فراموش كنم و
قتى رسيدم چند پيغام از معين روى تلفن دفتر داشتم
با حرفهاى ديشب فكر ميكردم كمى از كنترل هايش را كم كند ولى هيچ فرقى نكرده بود باز همان رفتار ها و بازخواست هاى هميشگى اش شروع شد !!!
معين غير قابل تغيير بود و اين بزرگترين حقيقت زندگى مان بود
كارهايم سبك شده بود و مشغول تمرين هاى روز مره ام بودم كه منشى باشگاه بسته اى برايم آورد قابل حدس بود معين برايم گوشى خريده بود با اينكه مدل جديدترى از قبلى بود اما نتوانست جاى آن را برايم پر كند خودش دنبالم آمد و شام با هم به رستوران رفتيم نگاهش آنقدر دقيق بود كه بعضى اوقات حس ميكردم سالهاست مرا نديده است
قاشق را در دهانم گزاشتم و خنده ام گرفت
_ چرا اين طورى نگام ميكنى ؟
برعكس من اصلا نخنديد
_ مواظب خودت باش بهم قول بده
_ اينقدر مواظبمى كه نياز نيست خودم مواظب باشم جناب نامدار
_ اگه يه روز نبودم
بغضم گرفت
_ آوردى غذا رو كوفتم كنى ؟؟؟ اون روزى كه تو نباشى منم نيستم يعنى هرجا تو باشى منم هستم پس نميشه من باشم و تو نباشى
_ نه قربونت بشم ،بخور نوش جونت
_ معين كاش در اين حالت مهربونت ميشد بهت تافت بزنم همينجورى ثابت بمونى
بالاخره خنديد
_ اونوقت هميشه مهربون باشم تو يا زمينو منهدم ميكنى يا خودتو
_ اوف اونقدرها هم ديگه مخرب نيستم
_ عشق آدمو اهلى ميكنه
_ شازده كوچولو ؟ داستانشو امشب واسم ميخونى؟
_ امشب خيلى كارها داريما
چشمك زد و من عاشق اين معين پر حرارت بودم
***
عماد سعى ميكرد كم كم حداقل ظاهرش را به روال عادى زندگى برگرداند با اينكه از چند فرسخى غم چهره اش مشخص بود ، براى آرامش دل عزيزانش خودش را سر پا نگه داشته بود
تمام امور مراسم عروسى به بهترين نحو انجام ميشد روز پرو آخرِ لباسم در مزون فرانسوى در آن همه سپيدى در مقابل آينه حس كردم چه قدر خوشبخت بودن ترسناك است!!! نه اينكه زشت و بد باشد نه! اينقدر خوب است كه هر لحظه نگران از دست دادنش خواهى بود…
عمه برايم دعا ميخواند آوا مدام از لباس تعريف ميكرد معين را ممنوع الورود كرده بودند و خودم از تماشاى خودم سير نميشدم پيراهن سپيد ساده با دنباله اى بلند و رويايى يقه پرنسسى اش را سر تا سر سنگ سوراسكى درخشان زينت بخشيده بود و من مطمئنم اين لباس نهايت آرزوى خيلى از دختركان است
با ذوق چرخى زدم و رو به عمه گفتم:
_ ديدى بالاخره منو توى اين لباس ديدى
اشكش را پاك كرد و باز قربان صدقه ام رفت
_ چشم عسلى من شبيه فرشته ها شدى
در آغوشش كشيدم
صاحب مزون همان لحظه تاج بزرگ و درخشانى را روبه رويم گرفت و گفت:
_ خانوم نامدار اين تاج معروف اين برنده كه فقط ٢ تا ازش تو كل دنيا موجوده امتحانش كن
اصلا از آن تاج خوشم نيامده بود
_ نه دوسش ندارم معين هم ميدونم خوشش نمياد
زن اخمى كرد و گفت :_ پس با اجازتون من تاج رو ميبرم بيرون ايشون ببينن مطمئنم انتخابشون همينه
با حرص گفتم: خودم لباسمو عوض ميكنم ميبرم نشونش ميدم
بعد از تعويض لباسم با اكراه تاج را برداشتم و سمت اتاقى كه معين منتظرم بود رفتم ، مشغول حرف زدن با تلفنش بود با ديدنم لبخندى زد و فهميد بايد زود تماسش را قطع كند
_ لباستو دوست داشتى ؟
محكم بغلش كردم
_ سليقه ات حرف نداره
_ حيف كه توى تنت نزاشتى ببينم
_ ميبينى ديگه بايد صبر كنى
نگاهى به تاج در دستم انداخت و گفت:
_ اين چيه
_ چه ميدونم اين زنيكه ميگه سليقه جناب نامدار اينه
لبش را گاز گرفت و گفت: مودب باش شما
_ خوب به اون چه سليقه تو چيه
_ واقعا هم به اون چه ، اين شبيه كلاه خوده نه تاج
بعد هر دو با هم خنديديم
در حالى كه ميب*و*سيدم گفت:
_ به ديزاينرت بگو تاج گل طبيعى سفيد واسه اون شب آماده كنه، موافقى؟
_ عاليه من كه ميدونى از جواهر و زياد درخشيدن بدم مياد
محكم تر بغلم كرد و من را به خودش چسباند
_ اون دوتا چشم كهرباييت اندازه همه جواهرهاى دنيا ميدرخشه آخه عشق من
لبش را به لبم دوخت ميخواستم همراهى اش كنم كه در سالن باز شد و من مثل برق گرفته ها از او جدا شدم
با ورود صاحب مزون مردِ سخت و جدى من كه كمى مشتش جلوى او باز شده بود سرخ شده چند سرفه كرد و سعى كرد مسير فكرى چشم هاى متعجب زن را تغيير دهد و من چه قدر از اين مزاحم هاى اين مواقع حساس بيزار بودم آخر معين من هر ب*و*سه و هر حركتش جديد و ناب بود از اين مردهايى كه مدام آويزانت ميشوند براى سيراب كردن مردانه هايشان نبود
نميدانم چرا اما تشنه كردن را خوب بلد بود يا شايد عطش من از وجود او زياد شده بود هر لحظه و هر جا جا انتظارش را ميكشيدم هر بار با او بودن مثل سِير كردن در سياره اى ناشناخته بود اين ناب بودنش باعث ميشد سخت گيريها و گاه تند مزاجى هايش را ناديده بگيرم…
***
صبح جمعه معين حكم كرد به عمارت برويم قصد داشتم سراغ ليلى بروم قبول كردم آنجا راحت تر ميتوانستم بهانه براى رفتن پيدا كنم ، به آوا اصرار كردم همراهم به خريد بيايد به معين گفتم آوا از من خواسته با او به خريد بروم او هم در عمارت كا
ر داشت و با رفتنمان مخالفتى نكرد
تمام طول راه آوا تمام حواسش به جاى رانندگى پرت من بود نگران بود او را در يك مجتمع تجارى تنها گزاشتم و قول دادم ٢ ساعت ديگر همانجا باشم بيچاره از ترس معين رنگ به صورت نداشت
به سختى با تاكسى خودم را به خانه ليلى رساندم
مشغول شستن حياط بود با ديدن من سريع بلند شد و دست هايش را با دامنش خشك كرد و سمتم آمد
_ اومدى دور سرت بگردم ؟
چشمهايش ميدرخشيد با ذوق بغلم كرد دلم براى اين زن كه در جوانى چنين شكسته و فرتوت شده بود ميسوخت
بينى اش را بالا كشيد و با غم خاصى گفت
_ چند شبه خواب عمادو ميبينم پريشون ديدمش دلم آشوب بود ، حالش خوبه؟ سلامته؟
_ سلامته ولى روحش و قلبش داغونه
بغضش غوغا كرد
دستم را گرفت و لب پله اى با هم نشستيم
دستم را محكم ميان دستهايش گرفته بود
_ من اين بلا رو سر خودم و عماد و بچه ام آوردم خدا ازم نميگذره و هرچى سرم بياد حقمه
سعى كردم آرامش كنم
_ گذشته رد شد و رفت الان تنها كارى كه ميتونى واسه عماد كنى نجات خودته بزار خيالش راحت شه اونم فكر ميكنه پيمان به خاطر انتقام از اونا اينكارو باهات كرده اونم عذاب وجدان داره
_ من ديگه چيزى ازم نمونده شرمندگى خوبى هاى عماد هميشه باهامه
_ نمياى باهام؟!
_ نميخوام عماد باز درگير من شه
_ قرار نيست بفهمه و در جريان باشه وقتى موفق شديم بهش ميگيم، اگه در خودت ميبينى از همين الان بسم الله
سرش را پايين انداخت و چند ثانيه بعد گفت :
_ كجا بريم؟
_ يه انيستو معتبر پيدا كردم كه بسترى ميشى كارا طلاقتم وكيل انجام ميده بى دردسر
_ خدا از بزرگى كمت نكنه
_ الان مياى؟
_ آدرس بهم بده فردا صبح اونجام يه كاراى ناتموم دارم تا شب انجام ميدم
شماره تلفنم را برايش نوشتم و آخرين حرفهايمان را زديم
به سمت خيابان رفتم كه دو معتاد با چاقو در مقابلم ظاهر شدند و تهديدم كردند خيلى حقير و ناتوان بودند تمام پولى كه همراهم بود را به آنها دادم حتى ساعتم، ولى چشم طمعشان روى حلقه ام زوم شده بود ديگر وقت شفقت و گذشت تمام شده بود با آنها درگير شدم با اينكه چاقو خراش كوچكى از روى مانتو به بازويم وارد كرد ولى چند ثانيه بعد هر دو نقش زمين شدند خم شدم و ساعتم را برداشتم اما پول ها را برايشان گذاشتم و با سرعت هرچه تمام خودم را با تاكسى سر قرارم با آوا رساندم
پايان قسمت ٥٩
يا حق
#٦٠ قسمت ٦٠ اين مرد امشب ميميرد
” به رسم قصه ها ، یکی بود یکی نبود …
…در این هنگام بود که روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اینجا هستم،‌ زیر درخت سیب…
شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی!…
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو…
روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
– “اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چه می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می‌گردم. “اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فایده‌شان همین است. تو پی مرغ می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی “اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: “اهلی کردن” چیز بسیار فراموش شده‌ای است، یعنی “علاقه ایجاد کردن…”
– علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسربچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود…
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم… گلی هست… و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است…
روباه گفت: ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می‌شود دید…
شازده کوچولو آهی کشید و گفت:گـــل من گـــاهی بداخلاق,کم حوصــــله و مغـــرور بود..اما مـــاندنی بـــود..این بودنش بود که او را تبدیل به گـــل من کرده .. ولی آنکه من می‌گویم در زمین نیست.
روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت:
– در سیاره دیگری است؟
– بله.
– در آن سیاره شکارچی هم هست؟
– نه.
– چه خوب!… مرغ چطور؟
– نه!
روباه آهی کشید و گفت: همیشه یک پای کار می لنگد.
لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
– زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پایین می‌بینی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده‌ای است. گندم‌زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی‌اندازند و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت…
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
– بیزحمت… مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می‌خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدمهامانده‌اند بی‌دوست . تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور باشی ، خیلی صبور. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می‌نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
– بهتر بود به وقت دیروز می‌آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه ببعد کم‌کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بیشتر وقت بگذرد،‌ احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجان‌زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی‌خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی، دل مشتاق من نمی‌داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید… آخر در هر چیز باید آیینی باشد.
شازده کوچولو پرسید: “آیین” چیست؟
روباه گفت: این هم چیزی است بسیار فراموش شده، چیزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند. مثلا شکارچیان من برای خود آیینی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده می‌رقصند. پس پنجشنبه روز نازنینی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می‌روم. اگر شکارچیها هروقت دلشا
ن می‌خواست
می‌رقصیدند، روزها همه به هم شبیه می‌شدند و من دیگر تعطیل نمی‌داشتم.

بالاخره شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و چون ساعت جدایی نزدیک شد، روباه گفت:
-آه، من گریه خواهم کرد.
شازده کوچولو گفت:
-­ تقصیر خودت است. من بد تو را نمی خواستم، ولی خودت خواستی که اهلیت کنم…
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: ولی تو گریه خواهی کرد!
-درست است.
– پس چیزی برای تو نمی ماند.
– چرا، می ماند. رنگ گندمزارها…که به رنگ موهای طلایی تو است، یاد تو را برایم زنده می کند…
سپس گفت:
-­برو دوباره گلها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت درجهان یکتاست.بعد برای خداحافظی پیش من بر گرد تا رازی را به تو هدیه کنم.
شازده کوچولو رفت و دوباره گلها را دید. به آنها گفت:
شما هیچ شباهتی به گل من ندارید ، شما هیچ نیستید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید. روباه من هم مثل شما بود. روباهی شبیه صد هزار روباه دیگر بود. ولی من او را دوست خودم کردم و حالا او در جهان یکتاست.
و گلها سخت شرمنده شدند.
شازده کوچولو باز گفت:
-شما زیبایید، ولی جز زیبایی هیچ ندارید.کسی برای شما نمی میرد.البته گل مرا هم رهگذر عادی شبیه شما می بیند ولی او به تنهایی مهم تر از همه شماست، چون من فقط او را آب داده ام، چون فقط او را زیر حباب گذاشته ام،
چون فقط برای او پناهگاه با تجیر ساخته ام، چون فقط برای خاطر او کرمهایش را کشته ام(جز دو سه کرم برای پروانه شدن)، چون فقط به گله گذاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده ام. چون او گل من است.
سپس پیش روباه بر گشت. گفت:
-­ خدا حافظ.
روباه گفت:
– خدا حافظ. راز من این است و بسیار ساده است: « فقط با چشم دل می توان خوب دید.اصل چیزها از چشم سر پنهان است.»
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
-اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
روباه باز گفت:
-همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
-­ همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کرده ام…
روباه گفت:
– آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند.اما تو نباید فراموش کنی. تو مسئول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای. تو مسئول گلت هستی…
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
من مسئول گلم هستم.”
كتاب را بست و مرا كه چون كودكى مشتاقِ داستان در آغوشش بودم را بيشتر به خود فشرد پيشانى ام را ب*و*سيد و زير لب تكرار كرد:
_ من مسئول گلم هستم
همانطور كه روى سينه برهنه اش با ناخن هايم طرح ميزدم گفتم: منم تازه فهميدم اهلى شدن يعنى چى
باز هم ب*و*سيدم
_ اينم از داستان امشب
_ خوش به حالت
با تعجب نگاهم كرد و گفت
_ چرا؟
_ يه عالمه كتاب خوندى شعر و داستان بلدى مهمتر از همه بلدى خوب بنويسى خوب حرف بزنى
لبخند زد و گفت:
_ تا قبل اومدن تو نميدونستم اين قابليت ها رو دارم پس اين هنره بودنِ توئه خانم كوچولو
مشت آرامى به سينه اش زدم
_ اين قدر به من نگو خانم كوچولو ديگه
لبخند شيطنت آميزى زد و با انگشت روى لبم را نوازش كرد و به تنم چشم دوخت و گفت:
_ خانم بزرگ شدن ميدونى كه چه عواقبى داره؟
دستش كه سمت پيراهنم رفت با ياد آورى زخم بازويم كه تمام طول روز زير آستين بلند پنهان كرده بودم مثل فنر از جا پريدم
با چشم هاى پر از سوال خيره نگاهم كرد صدايش جدى شده بود
_ چته؟ چى شد؟
_ ميشه بخوابيم من خوابم مياد
چشم هايش را به سبك خودش ريز كرد و گفت:
_ ميخوابيم ،اين ترسيدن داشت؟!
( سر اينو كلاه گزاشتن محاله !!)
پتو را محكم دور خودم و پيچيدم و خودم را جمع كردم و چشمهايم را به زور بستم و گفتم: عشقم شبت بخير
هيچ نميگفت و ثابت مانده بود آن سى ثانيه از وحشتناك ترين لحظات آن شبانه روز بود سكوت معين هميشه يك كتاب تعبير داشت در پسِ هر سكوتش يك حركت و تصميم غافلگير كننده نهفته بود و همين طور هم شد!!!!
وقتى آن قدر جدى نامم را به زبان آورد فاتحه خودم را خواندم!!!
_ يلدا!!!
( يا خدا خودت رحم كن)
با صداى خواب آلو گفتم
_ بله
صدايش مدام جدى تر و دستورى تر ميشد !!!
_ پاشو بشين لطفا
و معنى اين مدل لطفا گفتنش را فقط من ميدانستم
_ آخه خسته ام خوابم مياد
_ ميخوابيم ولى قبلش شما بايد يه چيزى واسه من تعريف كنى ، درسته؟!
مشت من در مقابل اين مرد هميشه باز شده بود!!!
نشستم و زير چشمى نگاهش كردم از نگاهش شرم داشتم
بغض كرده بودم و چانه ام ميلرزيد ، چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد
_ گريه نميكنيا!!!
_ ببخشيد
_ چيزى كه نميدونمو ببخشم؟
_ ميشه ندونسته ببخشى؟
_ من فقط دروغ و پنهان كاريو هيچ وقت نميبخشم
اينو چرا متوجه نميشى؟
_ خوب ته همه كارهاى بد به همينا ميرسه ديگه
اخم كرده بود
_ پيرهنتو در بيار
چاره اى جز تسليم شدن نداشتم لباسم را كه در آوردم چشمش به باند و چسبى كه روى زخمم گزاشته بودم افتاد انگار همه دلخورى ها و جديتش تبديل به نگرانى ش
د
دست سمت باند برد پرسيد
_ چه كردى با خودت باز؟
بغض مانده در گلويم شكست ، معين باند و چسب را با دقت و آرام باز كرد زخمم عميق نبود حتى خونريزى هم نداشت دندان هايش را روى هم محكم فشار داد
_ درد داره؟
_ نه
_ پس اين گريه واسه چيه؟
با سوالش گريه ام تشديد شد و ميان گريه جوابش را دادم
_ الان ميپرسى چرا اين طورى شده واسه اون گريه ميكنم
ميان همه عصبانيت و نگرانى اش خنده اش گرفت رويش را برگرداند تا خنده اش را نبينم و گفت:
_ بعد ميگى به من نگو بچه نگو كوچولو ، مراقبم نباش ، كنترلم نكن ، بابام نباش ، كارا و رفتاراى تو رو مهرسامم انجام نميده
حق با او بود لوس شدن و گريه را سپر فرار از شماتت هايش كرده بودم
از جايش بلند شد و بيرون رفت و چند دقيقه بعد با بتادين و باند بر گشت و در حال ضد عفونى كردن زخمم گفت:
_ ميشنوم
بتادين زخمم را ميسوزاند ولى وقت اعتراض نبود بايد فكر جوابى قانع كننده براى معين بودم
_ عصبانى نشو راستشو ميگم
_ راستشو ميگى
_ دوتا معتاد پولامو گرفتن و با چاقو تهديدم كردن حلقمو كه خواستن باهاشون درگير شدم
چشم هايش از فرط تعجب گشاد شده بود رنگش پريد!!! صدايش خيلى بلند شده بود
_ يلدا!!!!!!
چشم هايم را بستم و تند تند شروع كردم
_ جون من داد نزن قاطى هم نكن من دوستت دارم نميخواستم نگران شى بعدم تقصير من نبود اونا يهو منو يه جاى خلوت خفت كردن نگو كه چرا در گير شدى و بايد حلقه رو ميدادى كه عمرا حلقمو ميدادم
جرات باز كردن چشم هايم را نداشتم
_ كجا؟!
( واى جواب اين سوالشو چى بدم؟ )
_ تو پشت پاركينگ پاساژ
_ آوا كجا بود؟
_ توى پاساژ
_ تو تنها اونجا چى كار ميكردى؟
_ من از يه در اشتباهى رفتم يهو از اونجا در اومدم
كلافه شده بود دستش را روى سرش گزاشته بود
_ الان بايد بفهمم؟ حتما دليلى واسه پنهان كاريات دارى
_ نميخواستم نگران شى
_ باورم نميشه يلدا و بالاخره علتشو خودم ميفهمم و ميدونى مسئله اى كه خودم بفهمم با اينكه خودت بگى واسم خيلى با هم فرق داره
لعنت به من و پنهان كارى هايم !!!!!
زخمم را كه بست بدون هيچ حرفى و با دلخورى خوابيد و مجبورم كرد من هم بى صدا بخوابم و فقط خدا ميدانست سكوت اين مرد بدترين شكنجه عمرم بود
صبح با تلفن عماد از خواب بيدار شدم معين حمام بود تلفن را كه جواب دادم توقع نداشتم عماد عزيزم آنقدر عصبى باشد
_ الو يلدا كجايى تو؟!
_ جانم ؟ خونه ام
_ تو ديروز اون محله چه غلطى ميكردى بى خبر من؟
نميدانستم چه جوابى بايد بدهم
_ عماد من ميخواستم با ليلى حرف بزنم
_ تو ميدونى اون محله كجاست؟! تو بدون اطلاع من و تنها رفتى ؟! آقا بفهمه من چه جوابى براش دارم؟ تو شوهرتو نميشناسى ؟ واى واى واى مغزم سوت كشيد
_ عماد من بايد باهاش حرف ميزدم ، خودش بهت گفت؟
_ خير ولى فكر كردى من نميفهمم تو اون خونه چه خبره؟ دفعه آخرته اون سمتا ميرى باشه؟
_ باشه بابا حالا گنده اش نكن
خيلى جدى گفت:
_ سريع قول بده زود باش
بايد قول ميدادم؟!
_ ببين عماد من از اينكه همه مواظبمن بدم مياد من ميتونم خودم تصميم بگيرم خودمم مراقب…
هنوز حرفم تمام نشده بود كه معين حوله به تن از حمام خارج شد و خيره به من ماند كه حرفم را قورت داده بودم
عماد پرسيد: يلدا چى شدى؟
_ باشه باشه ميام
_ كجا بياى؟
_ آره معينم از حمام اومده
چشم هاى تنگ شده معين ديدنى بود!!!
_ برو تا جفتمونو به باد فنا نسپردى
_ قربونت منم همينطور
بعد از اينكه قطع كردم معين با حالت چشم پرسيد چه كسى پشت خط بوده است؟
_ عماد بود
_اين موقع صبح چى كار داشت؟
_ من بايد واسه حرف زدن با داداشمم حساب كتاب پس بدم؟!
معين از حاضر جوابى متنفر بود و ميخواستم مسير فكرى اش را عوض كنم با اخم و تاسف چند ثانيه نگاهم كرد و تصميم گرفت متود شكنجه سكوت را ادامه دهد!!!
و اگر ميدانستم اين سكوت تا كجا ادامه خواهد داشت قطعا همانجا با يك ب*و*سه تمامش ميكردم
تصميمش را گرفته بود و قصد رفتن به امارات را داشت هرچند كه فقط ٤ روز بود اما جدايى از جان جانان براى من محال بود
حكم كرد كه به عمارت بروم و تنها در خانه نمانم حس ميكردم ميتوانست نرود و قصدش از رفتن تنبيه من است سعى كردم خودم را بى تفاوت جلوه دهم ،جنگى بى دليل در سكوت آغاز شده بود !!!!
چمدانش را خودش بست و كمكش نكردم خودم را سرگرم آرايش كرده بودم و با حرص بيشتر و بيشتر آرايش ميكردم
آماده كه شد صدايش را كه اين روزها از من دريغ ميكرد را شنيدم كه صدايم ميكرد
_ يلدا حاضرشدى تو پاركينگم
رفت!!! لج كرده بودم و از حرصم خيلى معطل كردم وقتى رفتم منتظر عصبانيتش بودم ولى خيلى ريلكس در ماشين منتظر مانده بود سوار كه شدم به رسم و عادت هميشه خم شد و كمربندم را بست و از جعبه دستمال كاغذى دستمالى بيرون آورد و رو به رويم گرفت
با تعجب پرسيدم
_ اين چيه؟
نگاهم كرد و با اشاره چشمش لبم را نشان داد و گفت
_ پر رنگه كمش كن
( فداى اون غيرتت بشم كه حساسيتت به رژ در هر حالتى پا ب
ر جاست)
دستمال را گرفتم و جلوى آينه كل رژم را با حرص پاك كردم باز اهميت نداد و ماشين را روشن كرد و از پاركينگ خارج شد
در حالى كه حواسش به رانندگى بود و نگاهم از عمد نميكرد شروع كرد
_ دوست ندارم بگم اين چند روز لازم نيست برى باشگاه و بمونى خونه، ولى ولى ولى فقط عاقل باش
_ من عاقلم تو هم نگرانم بودى نميرفتى
_ نميشد نرم
_ ميشد
توقع داشتم مثل هميشه نازم را بكشد ولى باز سكوت و لعنت به اين سكوت!!!!
معين رفت و با هر بار رفتنش نيمى از عمر مرا با خودش ميبرد
به خودم قول دادم اينبار واقعا عاقل باشم و به او ثابت كنم لياقت اعتماد را دارم
كارهاى بسترى ليلى را انجام دادم و با وكيل براى طلاقش صحبت كردم مجبور شده بودم شماره وكيل را از منشى شركت بگيرم و بالاخره رئيس بزرگ كارمندهايش طورى تفهميم كرده بود كه از هيچ چيز را براى گزارش به او نميگذشتند
مشغول بازى با مهرسام بودم كه تلفنم زنگ خورد هنوز دلم با ديدن اسمش روى صفحه گوشى ام ميلرزيد
_ بله
صداى بم و جذابش بهترين ملودى دنيا بود
_ سلام خانوم
_ سلام آقا
_ خوبى؟

_ نبودنت ,
نقشه ى خانه را عوض كرده است …
و هرچه مى گردم
آن گوشه ى ديوانه ى اتاق را پيدا نمى كنم …
احساس مى كنم
كسى كه نيست
كسى كه هست را
از پا درمى آورد …
نميدانم چرا قطعه اى كه در دل تنگى اش ديشب در دفتر خاطراتم نوشته بودم برايش خواندم!!! من در زيبا ابراز عشق كردن ضعيف بودم و معين بيچاره حتما بهت زده شده بود بعد چند ثانيه صداى لرزانش خرمن جانم را به آتش كشيد
_دوستت دارم دوستت دارم
از اين دوست داشتن هايى كه هميشه براى مبادا قايمش ميكرد!!!
بعضى وقت ها گريه چه قدر شيرين است
_ خانومم گريه نكن ديگه
_ چرا رفتى؟
_ مگه بودنم ناراحتت نميكرد مگه گير دادنام اذيتت نميكرد ؟
_ معين با نبودنت منو مجازات نكن
_ نه نميخواستم مزاحمت باشم نميخواستم تو چيزهايى كه بهم مربوط نيست دخالت كنم و حساب كتاب پس بدى
_ متلك ميندازى ؟
_ نه واقعيت رو ميگم
چه قدر از پنهان كردن از معين خسته بودم دلم قدرى رو راست بودن ميخواست تاوانش هرچه بود اهميتى نداشت
_ معين من كار بدى نميكنم فقط دارم به يه نفر كمك ميكنم مثل خودت كه به خيلى ها كمك ميكنى
_ من حرفى زدم ؟ چيزى پرسيدم؟
_ ميدونم كه ناراحتى ازم
_ نه فقط بدون طلاق هميشه آخرين راه حله دوستى و كمكت دوستى خاله خرسه نباشه
_ بعضى وقتها بهترين و تنها راه حله
_ تا توى زندگى كسى نباشى نميتونى اينو تشخيص بدى
_ تو ميدونى اون كه دارم كمكش ميكنم كيه؟
_ نه ولى خودم نخواستم بدونم ، گفتم لازم نيست كاراى تو رو بهم گزارش بده
_معين من ميخوام بهت بگم به كمكت نياز دارم
_ باشه عزيزم هر وقت حس كردى بايد بهم بگى در خدمتتم
چه قدر خجالت زده شده بودم….
_ كى بر ميگردى؟
_ پروازم پس فرداست ولى ميگم فردا اوكى كنن بيام خوبه؟
_ آره زود بيا هرچه زودتر
عاشقانه هايى كه خرج هم كرديم حتى ياد آورى جملاتش هم دلم را آرام آرام ميكند …
با اصرار عمه را راضى كردم به آپارتمان بروم و خودم و خانه را براى جان جانان آماده كنم
با هزار زحمت و پرس و جو از عمه فسنجون درست كردم ، به خودم رسيدم و آماده آمدنش بودم
تلفن خانه زنگ خورد شماره اش را نميشناختم معين دوست نداشت تلفن ناشناس را جواب بدهم نميدانم چرا نيرويى مرا به سمت گوشى تلفن برد گوشى را برداشتم بدون اينكه چيزى بگويم صداى يك زن تمام قلب و احساسم را چلاند…
_ الو معين ؟
معين ؟! نام جان جانان من را كه نزديك ترين هايش به زبان نمى آورند را چه راحت و صميمى به زبان مى آورد اين ناشناس !!!!
معين گفتن تنها حق من بود و بس
با همه حرصم جواب دادم
_ بله؟ بفرماييد؟
چند لحظه مكث كرد و تماس را قطع كرد
گوشى در دستم مانده بود
خدايا چرا هميشه در خوش ترين لحظاتم دردى از دور دست ها بر سرم فرود مى آيد؟
معين آمد ب*و*سيدم بغلم كرد شام خورديم سوغاتى هايم را باز كردم از دل تنگى هايش گفت …
اما هيچ نفهميدم يلدا همان ساعت ها با صداى آن زن ناشناس به دنياى ديگرى هجرت كرده بود
لذت همه خوشى هايم را ياد آورى اسم جان جانانم كه يك زن هجى كرده بود نابود ميكرد….
پايان قسمت ٦٠
يا حق
#٦٠ قسمت ٦٠ اين مرد امشب ميميرد
” به رسم قصه ها ، یکی بود یکی نبود …
…در این هنگام بود که روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اینجا هستم،‌ زیر درخت سیب…
شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی!…
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو…
روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
– “اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چه می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می‌گردم. “اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فایده‌شان همین است. تو پی مرغ می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی “اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: “اهلی کردن” چیز بسیار فراموش شده‌ای است، یعنی “علاقه ایجاد کردن…”
– علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسربچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود…
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم… گلی هست… و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است…
روباه گفت: ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می‌شود دید…
شازده کوچولو آهی کشید و گفت:گـــل من گـــاهی بداخلاق,کم حوصــــله و مغـــرور بود..اما مـــاندنی بـــود..این بودنش بود که او را تبدیل به گـــل من کرده .. ولی آنکه من می‌گویم در زمین نیست.
روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت:
– در سیاره دیگری است؟
– بله.
– در آن سیاره شکارچی هم هست؟
– نه.
– چه خوب!… مرغ چطور؟
– نه!
روباه آهی کشید و گفت: همیشه یک پای کار می لنگد.
لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
– زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پایین می‌بینی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده‌ای است. گندم‌زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی‌اندازند و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت…
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
– بیزحمت… مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می‌خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدمهامانده‌اند بی‌دوست . تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور باشی ، خیلی صبور. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می‌نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
– بهتر بود به وقت دیروز می‌آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه ببعد کم‌کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بیشتر وقت بگذرد،‌ احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجان‌زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی‌خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی، دل مشتاق من نمی‌داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید… آخر در هر چیز باید آیینی باشد.
شازده کوچولو پرسید: “آیین” چیست؟
روباه گفت: این هم چیزی است بسیار فراموش شده، چیزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند. مثلا شکارچیان من برای خود آیینی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده می‌رقصند. پس پنجشنبه روز نازنینی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می‌روم. اگر شکارچیها هروقت دلشا
ن می‌خواست
می‌رقصیدند، روزها همه به هم شبیه می‌شدند و من دیگر تعطیل نمی‌داشتم.

بالاخره شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و چون ساعت جدایی نزدیک شد، روباه گفت:
-آه، من گریه خواهم کرد.
شازده کوچولو گفت:
-­ تقصیر خودت است. من بد تو را نمی خواستم، ولی خودت خواستی که اهلیت کنم…
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: ولی تو گریه خواهی کرد!
-درست است.
– پس چیزی برای تو نمی ماند.
– چرا، می ماند. رنگ گندمزارها…که به رنگ موهای طلایی تو است، یاد تو را برایم زنده می کند…
سپس گفت:
-­برو دوباره گلها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت درجهان یکتاست.بعد برای خداحافظی پیش من بر گرد تا رازی را به تو هدیه کنم.
شازده کوچولو رفت و دوباره گلها را دید. به آنها گفت:
شما هیچ شباهتی به گل من ندارید ، شما هیچ نیستید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید. روباه من هم مثل شما بود. روباهی شبیه صد هزار روباه دیگر بود. ولی من او را دوست خودم کردم و حالا او در جهان یکتاست.
و گلها سخت شرمنده شدند.
شازده کوچولو باز گفت:
-شما زیبایید، ولی جز زیبایی هیچ ندارید.کسی برای شما نمی میرد.البته گل مرا هم رهگذر عادی شبیه شما می بیند ولی او به تنهایی مهم تر از همه شماست، چون من فقط او را آب داده ام، چون فقط او را زیر حباب گذاشته ام،
چون فقط برای او پناهگاه با تجیر ساخته ام، چون فقط برای خاطر او کرمهایش را کشته ام(جز دو سه کرم برای پروانه شدن)، چون فقط به گله گذاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده ام. چون او گل من است.
سپس پیش روباه بر گشت. گفت:
-­ خدا حافظ.
روباه گفت:
– خدا حافظ. راز من این است و بسیار ساده است: « فقط با چشم دل می توان خوب دید.اصل چیزها از چشم سر پنهان است.»
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
-اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
روباه باز گفت:
-همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
-­ همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کرده ام…
روباه گفت:
– آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند.اما تو نباید فراموش کنی. تو مسئول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای. تو مسئول گلت هستی…
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
من مسئول گلم هستم.”
كتاب را بست و مرا كه چون كودكى مشتاقِ داستان در آغوشش بودم را بيشتر به خود فشرد پيشانى ام را ب*و*سيد و زير لب تكرار كرد:
_ من مسئول گلم هستم
همانطور كه روى سينه برهنه اش با ناخن هايم طرح ميزدم گفتم: منم تازه فهميدم اهلى شدن يعنى چى
باز هم ب*و*سيدم
_ اينم از داستان امشب
_ خوش به حالت
با تعجب نگاهم كرد و گفت
_ چرا؟
_ يه عالمه كتاب خوندى شعر و داستان بلدى مهمتر از همه بلدى خوب بنويسى خوب حرف بزنى
لبخند زد و گفت:
_ تا قبل اومدن تو نميدونستم اين قابليت ها رو دارم پس اين هنره بودنِ توئه خانم كوچولو
مشت آرامى به سينه اش زدم
_ اين قدر به من نگو خانم كوچولو ديگه
لبخند شيطنت آميزى زد و با انگشت روى لبم را نوازش كرد و به تنم چشم دوخت و گفت:
_ خانم بزرگ شدن ميدونى كه چه عواقبى داره؟
دستش كه سمت پيراهنم رفت با ياد آورى زخم بازويم كه تمام طول روز زير آستين بلند پنهان كرده بودم مثل فنر از جا پريدم
با چشم هاى پر از سوال خيره نگاهم كرد صدايش جدى شده بود
_ چته؟ چى شد؟
_ ميشه بخوابيم من خوابم مياد
چشم هايش را به سبك خودش ريز كرد و گفت:
_ ميخوابيم ،اين ترسيدن داشت؟!
( سر اينو كلاه گزاشتن محاله !!)
پتو را محكم دور خودم و پيچيدم و خودم را جمع كردم و چشمهايم را به زور بستم و گفتم: عشقم شبت بخير
هيچ نميگفت و ثابت مانده بود آن سى ثانيه از وحشتناك ترين لحظات آن شبانه روز بود سكوت معين هميشه يك كتاب تعبير داشت در پسِ هر سكوتش يك حركت و تصميم غافلگير كننده نهفته بود و همين طور هم شد!!!!
وقتى آن قدر جدى نامم را به زبان آورد فاتحه خودم را خواندم!!!
_ يلدا!!!
( يا خدا خودت رحم كن)
با صداى خواب آلو گفتم
_ بله
صدايش مدام جدى تر و دستورى تر ميشد !!!
_ پاشو بشين لطفا
و معنى اين مدل لطفا گفتنش را فقط من ميدانستم
_ آخه خسته ام خوابم مياد
_ ميخوابيم ولى قبلش شما بايد يه چيزى واسه من تعريف كنى ، درسته؟!
مشت من در مقابل اين مرد هميشه باز شده بود!!!
نشستم و زير چشمى نگاهش كردم از نگاهش شرم داشتم
بغض كرده بودم و چانه ام ميلرزيد ، چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد
_ گريه نميكنيا!!!
_ ببخشيد
_ چيزى كه نميدونمو ببخشم؟
_ ميشه ندونسته ببخشى؟
_ من فقط دروغ و پنهان كاريو هيچ وقت نميبخشم
اينو چرا متوجه نميشى؟
_ خوب ته همه كارهاى بد به همينا ميرسه ديگه
اخم كرده بود
_ پيرهنتو در بيار
چاره اى جز تسليم شدن نداشتم لباسم را كه در آوردم چشمش به باند و چسبى كه روى زخمم گزاشته بودم افتاد انگار همه دلخورى ها و جديتش تبديل به نگرانى ش
د
دست سمت باند برد پرسيد
_ چه كردى با خودت باز؟
بغض مانده در گلويم شكست ، معين باند و چسب را با دقت و آرام باز كرد زخمم عميق نبود حتى خونريزى هم نداشت دندان هايش را روى هم محكم فشار داد
_ درد داره؟
_ نه
_ پس اين گريه واسه چيه؟
با سوالش گريه ام تشديد شد و ميان گريه جوابش را دادم
_ الان ميپرسى چرا اين طورى شده واسه اون گريه ميكنم
ميان همه عصبانيت و نگرانى اش خنده اش گرفت رويش را برگرداند تا خنده اش را نبينم و گفت:
_ بعد ميگى به من نگو بچه نگو كوچولو ، مراقبم نباش ، كنترلم نكن ، بابام نباش ، كارا و رفتاراى تو رو مهرسامم انجام نميده
حق با او بود لوس شدن و گريه را سپر فرار از شماتت هايش كرده بودم
از جايش بلند شد و بيرون رفت و چند دقيقه بعد با بتادين و باند بر گشت و در حال ضد عفونى كردن زخمم گفت:
_ ميشنوم
بتادين زخمم را ميسوزاند ولى وقت اعتراض نبود بايد فكر جوابى قانع كننده براى معين بودم
_ عصبانى نشو راستشو ميگم
_ راستشو ميگى
_ دوتا معتاد پولامو گرفتن و با چاقو تهديدم كردن حلقمو كه خواستن باهاشون درگير شدم
چشم هايش از فرط تعجب گشاد شده بود رنگش پريد!!! صدايش خيلى بلند شده بود
_ يلدا!!!!!!
چشم هايم را بستم و تند تند شروع كردم
_ جون من داد نزن قاطى هم نكن من دوستت دارم نميخواستم نگران شى بعدم تقصير من نبود اونا يهو منو يه جاى خلوت خفت كردن نگو كه چرا در گير شدى و بايد حلقه رو ميدادى كه عمرا حلقمو ميدادم
جرات باز كردن چشم هايم را نداشتم
_ كجا؟!
( واى جواب اين سوالشو چى بدم؟ )
_ تو پشت پاركينگ پاساژ
_ آوا كجا بود؟
_ توى پاساژ
_ تو تنها اونجا چى كار ميكردى؟
_ من از يه در اشتباهى رفتم يهو از اونجا در اومدم
كلافه شده بود دستش را روى سرش گزاشته بود
_ الان بايد بفهمم؟ حتما دليلى واسه پنهان كاريات دارى
_ نميخواستم نگران شى
_ باورم نميشه يلدا و بالاخره علتشو خودم ميفهمم و ميدونى مسئله اى كه خودم بفهمم با اينكه خودت بگى واسم خيلى با هم فرق داره
لعنت به من و پنهان كارى هايم !!!!!
زخمم را كه بست بدون هيچ حرفى و با دلخورى خوابيد و مجبورم كرد من هم بى صدا بخوابم و فقط خدا ميدانست سكوت اين مرد بدترين شكنجه عمرم بود
صبح با تلفن عماد از خواب بيدار شدم معين حمام بود تلفن را كه جواب دادم توقع نداشتم عماد عزيزم آنقدر عصبى باشد
_ الو يلدا كجايى تو؟!
_ جانم ؟ خونه ام
_ تو ديروز اون محله چه غلطى ميكردى بى خبر من؟
نميدانستم چه جوابى بايد بدهم
_ عماد من ميخواستم با ليلى حرف بزنم
_ تو ميدونى اون محله كجاست؟! تو بدون اطلاع من و تنها رفتى ؟! آقا بفهمه من چه جوابى براش دارم؟ تو شوهرتو نميشناسى ؟ واى واى واى مغزم سوت كشيد
_ عماد من بايد باهاش حرف ميزدم ، خودش بهت گفت؟
_ خير ولى فكر كردى من نميفهمم تو اون خونه چه خبره؟ دفعه آخرته اون سمتا ميرى باشه؟
_ باشه بابا حالا گنده اش نكن
خيلى جدى گفت:
_ سريع قول بده زود باش
بايد قول ميدادم؟!
_ ببين عماد من از اينكه همه مواظبمن بدم مياد من ميتونم خودم تصميم بگيرم خودمم مراقب…
هنوز حرفم تمام نشده بود كه معين حوله به تن از حمام خارج شد و خيره به من ماند كه حرفم را قورت داده بودم
عماد پرسيد: يلدا چى شدى؟
_ باشه باشه ميام
_ كجا بياى؟
_ آره معينم از حمام اومده
چشم هاى تنگ شده معين ديدنى بود!!!
_ برو تا جفتمونو به باد فنا نسپردى
_ قربونت منم همينطور
بعد از اينكه قطع كردم معين با حالت چشم پرسيد چه كسى پشت خط بوده است؟
_ عماد بود
_اين موقع صبح چى كار داشت؟
_ من بايد واسه حرف زدن با داداشمم حساب كتاب پس بدم؟!
معين از حاضر جوابى متنفر بود و ميخواستم مسير فكرى اش را عوض كنم با اخم و تاسف چند ثانيه نگاهم كرد و تصميم گرفت متود شكنجه سكوت را ادامه دهد!!!
و اگر ميدانستم اين سكوت تا كجا ادامه خواهد داشت قطعا همانجا با يك ب*و*سه تمامش ميكردم
تصميمش را گرفته بود و قصد رفتن به امارات را داشت هرچند كه فقط ٤ روز بود اما جدايى از جان جانان براى من محال بود
حكم كرد كه به عمارت بروم و تنها در خانه نمانم حس ميكردم ميتوانست نرود و قصدش از رفتن تنبيه من است سعى كردم خودم را بى تفاوت جلوه دهم ،جنگى بى دليل در سكوت آغاز شده بود !!!!
چمدانش را خودش بست و كمكش نكردم خودم را سرگرم آرايش كرده بودم و با حرص بيشتر و بيشتر آرايش ميكردم
آماده كه شد صدايش را كه اين روزها از من دريغ ميكرد را شنيدم كه صدايم ميكرد
_ يلدا حاضرشدى تو پاركينگم
رفت!!! لج كرده بودم و از حرصم خيلى معطل كردم وقتى رفتم منتظر عصبانيتش بودم ولى خيلى ريلكس در ماشين منتظر مانده بود سوار كه شدم به رسم و عادت هميشه خم شد و كمربندم را بست و از جعبه دستمال كاغذى دستمالى بيرون آورد و رو به رويم گرفت
با تعجب پرسيدم
_ اين چيه؟
نگاهم كرد و با اشاره چشمش لبم را نشان داد و گفت
_ پر رنگه كمش كن
( فداى اون غيرتت بشم كه حساسيتت به رژ در هر حالتى پا ب
ر جاست)
دستمال را گرفتم و جلوى آينه كل رژم را با حرص پاك كردم باز اهميت نداد و ماشين را روشن كرد و از پاركينگ خارج شد
در حالى كه حواسش به رانندگى بود و نگاهم از عمد نميكرد شروع كرد
_ دوست ندارم بگم اين چند روز لازم نيست برى باشگاه و بمونى خونه، ولى ولى ولى فقط عاقل باش
_ من عاقلم تو هم نگرانم بودى نميرفتى
_ نميشد نرم
_ ميشد
توقع داشتم مثل هميشه نازم را بكشد ولى باز سكوت و لعنت به اين سكوت!!!!
معين رفت و با هر بار رفتنش نيمى از عمر مرا با خودش ميبرد
به خودم قول دادم اينبار واقعا عاقل باشم و به او ثابت كنم لياقت اعتماد را دارم
كارهاى بسترى ليلى را انجام دادم و با وكيل براى طلاقش صحبت كردم مجبور شده بودم شماره وكيل را از منشى شركت بگيرم و بالاخره رئيس بزرگ كارمندهايش طورى تفهميم كرده بود كه از هيچ چيز را براى گزارش به او نميگذشتند
مشغول بازى با مهرسام بودم كه تلفنم زنگ خورد هنوز دلم با ديدن اسمش روى صفحه گوشى ام ميلرزيد
_ بله
صداى بم و جذابش بهترين ملودى دنيا بود
_ سلام خانوم
_ سلام آقا
_ خوبى؟

_ نبودنت ,
نقشه ى خانه را عوض كرده است …
و هرچه مى گردم
آن گوشه ى ديوانه ى اتاق را پيدا نمى كنم …
احساس مى كنم
كسى كه نيست
كسى كه هست را
از پا درمى آورد …
نميدانم چرا قطعه اى كه در دل تنگى اش ديشب در دفتر خاطراتم نوشته بودم برايش خواندم!!! من در زيبا ابراز عشق كردن ضعيف بودم و معين بيچاره حتما بهت زده شده بود بعد چند ثانيه صداى لرزانش خرمن جانم را به آتش كشيد
_دوستت دارم دوستت دارم
از اين دوست داشتن هايى كه هميشه براى مبادا قايمش ميكرد!!!
بعضى وقت ها گريه چه قدر شيرين است
_ خانومم گريه نكن ديگه
_ چرا رفتى؟
_ مگه بودنم ناراحتت نميكرد مگه گير دادنام اذيتت نميكرد ؟
_ معين با نبودنت منو مجازات نكن
_ نه نميخواستم مزاحمت باشم نميخواستم تو چيزهايى كه بهم مربوط نيست دخالت كنم و حساب كتاب پس بدى
_ متلك ميندازى ؟
_ نه واقعيت رو ميگم
چه قدر از پنهان كردن از معين خسته بودم دلم قدرى رو راست بودن ميخواست تاوانش هرچه بود اهميتى نداشت
_ معين من كار بدى نميكنم فقط دارم به يه نفر كمك ميكنم مثل خودت كه به خيلى ها كمك ميكنى
_ من حرفى زدم ؟ چيزى پرسيدم؟
_ ميدونم كه ناراحتى ازم
_ نه فقط بدون طلاق هميشه آخرين راه حله دوستى و كمكت دوستى خاله خرسه نباشه
_ بعضى وقتها بهترين و تنها راه حله
_ تا توى زندگى كسى نباشى نميتونى اينو تشخيص بدى
_ تو ميدونى اون كه دارم كمكش ميكنم كيه؟
_ نه ولى خودم نخواستم بدونم ، گفتم لازم نيست كاراى تو رو بهم گزارش بده
_معين من ميخوام بهت بگم به كمكت نياز دارم
_ باشه عزيزم هر وقت حس كردى بايد بهم بگى در خدمتتم
چه قدر خجالت زده شده بودم….
_ كى بر ميگردى؟
_ پروازم پس فرداست ولى ميگم فردا اوكى كنن بيام خوبه؟
_ آره زود بيا هرچه زودتر
عاشقانه هايى كه خرج هم كرديم حتى ياد آورى جملاتش هم دلم را آرام آرام ميكند …
با اصرار عمه را راضى كردم به آپارتمان بروم و خودم و خانه را براى جان جانان آماده كنم
با هزار زحمت و پرس و جو از عمه فسنجون درست كردم ، به خودم رسيدم و آماده آمدنش بودم
تلفن خانه زنگ خورد شماره اش را نميشناختم معين دوست نداشت تلفن ناشناس را جواب بدهم نميدانم چرا نيرويى مرا به سمت گوشى تلفن برد گوشى را برداشتم بدون اينكه چيزى بگويم صداى يك زن تمام قلب و احساسم را چلاند…
_ الو معين ؟
معين ؟! نام جان جانان من را كه نزديك ترين هايش به زبان نمى آورند را چه راحت و صميمى به زبان مى آورد اين ناشناس !!!!
معين گفتن تنها حق من بود و بس
با همه حرصم جواب دادم
_ بله؟ بفرماييد؟
چند لحظه مكث كرد و تماس را قطع كرد
گوشى در دستم مانده بود
خدايا چرا هميشه در خوش ترين لحظاتم دردى از دور دست ها بر سرم فرود مى آيد؟
معين آمد ب*و*سيدم بغلم كرد شام خورديم سوغاتى هايم را باز كردم از دل تنگى هايش گفت …
اما هيچ نفهميدم يلدا همان ساعت ها با صداى آن زن ناشناس به دنياى ديگرى هجرت كرده بود
لذت همه خوشى هايم را ياد آورى اسم جان جانانم كه يك زن هجى كرده بود نابود ميكرد….
پايان قسمت ٦٠
به نام حضرت دوست
#٦١ قسمت ٦١ اين مرد امشب ميميرد
آن قدر آن تخت و كنار هم خوابيدن برايم مقدس بود كه وقتى زمان خواب رسيد احساس كردم حق ندارم با شك و ترديد وارد اين حريم شوم معين فهميده بود يلدايش مثل هميشه نيست ولى ميدانم سعى داشت صبر كند تا خودم بگويم ،اين را از نگاهش ميفهميدم از طرز نگاه اين مرد چندين نسخه كتاب بايد نوشت…
نگاهم كرد نكاهش نكردم سر پايين انداختم ب*و*سه اى روى دستم زد و گفت:
_ دوست دارى بياى تو بغلم حرف بزنى؟
معين ادعا داشت كه روانشناسى را دوست ندارد ولى بهترين روانشناس دنيا بود البته شايد فقط براى من…
لب تخت نشست و دستم را گرفت و روى پايش نشاندم
دستم را ميان دست قوى و مردانه اش گرفت و فشرد
من هيچ وقت قدرت چشم دوختن مستقيم به سياهى چشم هايش را نداشتم
_ خانومى نگام نميكنى؟

نميتوانستم !! واقعا نميتوانستم
سرش را كمى كج كرد و نزديك صورتم آورد نفسش صورتم را قلقلك داد
لبش كه به لب هايم دوخته شد چشم هايم خود به خود بسته شد دستم را ميان دستش محكم فشار ميداد و با دست ديگرش سرم را محكم نگه داشته بود
من همه غم هايم ريخت ، نوش داروى لب هايش معجزه ميكرد ،چشيدن طعم لب هاى معشوق و اشكى كه مثل رود گونه ام را ميشست نفس هاى تندم و طپش موزون قلبم قابل توصيف نيست نميدانم چه قدر طول كشيد كه دل كنديم از نوشيدن هم ، ولى وقتى چشم باز كردم آنقدر سبك شده بودم كه ميتوانستم در فضا معلق بمانم با پشت دست آرام اشك هايم را پاك كرد
اين مرد در درمان روح و تسخيرت اعجوبه اى بود!!!
_ معين
_ جون معين
بايد ميگفتم بايدددد
_ قبل اومدنت يكى زنگ زد خونه
مكث كردم همانطور كه نوازشم ميكرد پرسيد:
_ كى عزيزم؟
با دلخورى گفتم:
_ نميدونم يه زن بود اسم تو رو صدا كرد ولى تا صداى منو شنيد قطع كرد
چشم هايش را باز با همان سبك خودش تنگ كرد و گفت:
_ اى بابا بهش گفته بودم زنم خونه است اينجا زنگ نزنه ها
با حرص بازوهايش را فشار دادم، با صداى بلند خنديد
_ دورت بگردم چند ساعته واسه اين تو لكى ؟
با مظلوميت جوابش را دادم
_ اوهوم ، كى بود هان؟
_ من نميدونم كى بوده ولى تو چى فكر ميكنى؟
جدى شده بود و جدى پرسيد!!!
_ معين من طاقت ندارم اسمتو يه زن اينجورى به زبون بياره
_ مطمئنى صداشو نميشناختى؟
_ آره به خدا
_ شماره اش رو نميشناختى؟
_ فكر كنم تلفن همگانى بود
خنده كوتاهى كرد و گفت:
_ يه بازيه جديده خوبه بهم گفتى
_ يعنى چى معين؟
_ فقط عاقل باش و هرچى شد به خودم بگو اين جماعت ما رو ول نميكنن
_ ما كه از حقشونم بيشتر بهشون داديم
_ درد اونا با پول حل نميشه يادت نره مهره اصليشون مهرانه و اونم تا زخم نزنه نميشينه و منم همه نگرانيم براى تو به خاطر همينه چون فقط از راه تو و ضعف تو ميتونن نفوذ پيدا كنن
_ چرا تمومش نميكنن؟
_ تازه شروع كردن ، پيمان تمام سهاماشو به خاطر زمين زدن من شكونده يعنى بيشترين داراييشو حاضر شده از دست بده فقط براى لذت تماشاى شكست من
_ پيمان مشكلش با تو و عماد چيه؟
كلافه بود نفس عميقى كشيد و گفت؛
_ مشكلش حماقتشه پيمان يه مهره بود كه به بازى گرفتنش واسه بدبخت كردن من اما نفهميد و نميفهمه هرچند كه پدرش از دشمن هاى ديرينه اتابك خان بوده
_ نميفهمم دنبال چيه
_ دنبال يه عشق پوچ و واهيه كه باختتش و منو مقصرش ميدونه
برايم صحبت از ژاله سخت بود!!!!
_ چرا با هم ازدواج نكردن؟
_ عمو جهان ازم خواست نزارم
همه چيز برايم روشن شده بود …
من معين را باور داشتم به خودم و او قول دادم وسيله رسيدن به اهداف شوم دشمنانمان نشوم
چه قدر نترسيدن و گفتن همه چيز به جان جانان آرامش بخش بود و من قدرت اعتماد كردن را مديون معين بودم جريان ليلى را گفتم اخم كرد دلخور شد ولى فرياد نزد شماتت نكرد معين صادق بودن را دوست داشت و در پسِ صداقت ميتوانست اشتباهت را ببخشد
قول داد خودش به ليلى كمك كند و از من خواست اين امر را به طور كامل به او واگزار كنم قرار شد عماد را تا وقتى كه به نتيجه مثبت نرسيديم در جريان نگزاريم
***
خوشبخت بودن هميشه براى من ترسناك بود و اين روزها عجيب خوشبخت بودم
خانه جديد با وجود كوچكتر بودن از عمارت بى نهايت زيبا و آرام بود معمارى شيشه اى اين خانه در عين زيبايى دلم را ميلرزاند كه سنگى خانه شيشه اى ام را ويران نكند اما دلم قرص بود به كوهى چون معين و احسنت به كسى كه نام معين را براى اين مرد انتخاب كرده بود كه به راستى چون معناى اسمش هميشه ياور و يارى دهنده بود…
همه حتى خانم جون اين خانه را بيشتر دوست داشتند خانه اى متشكل از دو ساختمان مجزا كه يكى از آن ها به من و معين اختصاص داشت
همه در كنار هم بوديم و من خودخواه نبودم من ميدانستم معين همه ى اهل خانه است ميدانستم اگر نباشد مهرسام بى تابش ميشود
عماد پشتش خالى ميشود بى آقايش
خانم جان نور چشمش كم ميشود
عمه هر روز چشم به راه پسر است
شيرين جان غصه آبش ميكند
آوا نگران ميشود
اصلا انگار خانه بدون ا
ين مرد فلج است
هرچند كه همين مرد گاهى مانع سختى ميشود براى راحت لذت بردن و زندگى كردن بالاخره قوانينش هم مثل خودش سخت است
هميشه با آوا با مهر و احترام برخورد ميكرد اما اينبار با هر بار فرق ميكرد آوا شب را در خانه سعيد به طور پنهان گزرانده بود ولى زايمان خواهرش را بهانه كرده بود مهرسام سرما خورده تا صبح در تب ميسوخت و مادر ميخواست و معين مجبور شده بود ماشينى براى بازگشت آوا به خانه بفرستد و همه چيز در دست هم داد تا قضيه دروغ آوا بر ملا شود و همه ميدانند اين مرد در مچ گيرى و گرفتن اعتراف تا چه حد صاحب قدرت است
دروغ آوا برايش غير قابل بخشش بود!!!
مشتش را كه به ديوار كوفت متوجه وخامت حالش شدم
دلم آتش گرفت با زخم دستش ولى جرات نكردم جلو بروم
آوا شرمنده بود در مقابل معين سكوت كرده بود
جان جانانم صدايش ميلرزيد
_ فقط بگو من كى دزد آزاديت بودم كه اين جور دورم زدى؟!
آوا جوابى نداشت جز گريه
_ جواب بده ديگه ، جز حمايت و احترام تو بدترين شرايط اين خونه ازم چى ديدى ؟ به هركى زور گفتم واسه تو يكى كوتاه اومدم به حرمت جوونيت كه سوخت به پاى پدر من
ميان اشك و هق هق به زبان آمد
_ معين من خجالت ميكشيدم من ميترسيدم مهرسامو از دست بدم
عصبانى تر شد
_ دِ آخه بيشعور !! منِ همه عمر بى مادر، پاره تنمو از مادرش جدا ميكنم؟!
آوا سكوت كرده بود معين كلافه راه ميرفت عمه سعى ميكرد آرامش كند اما بى فايده بود عصبى عرض اتاق را مدام ميرفت و بر ميگشت
_ ميخواستيش راه درست نبود؟ ناموس من شب بايد خونه يه مرد غريبه بمونه ؟ واقعا كِى اينقدر بى هويت شدى آوا؟
طاقت نياورد و گفت آنچه كه همه جمع را بهت زده كرد
_ اون غريبه نيست شوهرمه
معين بهت زده عصبى خنديد عماد كه سعى كرده بود دخالت نكند سرخ شده بود و سكوت شكست
_ اون غلط كرده با تو !!! مگه تو بى صحابى ؟
معين دستور سكوت داد
خانم جان قسمش داد آرام باشد
آوا هق هق زنان عقده دل خالى ميكرد
_ همه عمر عاشقش بودم اون شب عقد زورى مسخره كه رفتم از اين جهنم قبولم نكرد گفت زن شوهر دارى ديگه، همون شب خودت بهم قول دادى نزارى اين زندگى بهم سخت بگزره ولى هر روزش من با عشق سعيد سوختم و سوختم و هيچ كس نفهميد بعدم گير كردم بين عشق بچمو و عشق بچه گيم من نميتونم بين سعيد و مهرسام يكى رو انتخاب كنم پسر خاله
جمله آخرش را اين قدر عاجزانه گفت كه بغض من هم شكست
چه قدر همه عمر عاشق بودن و حسرت خوردن سخت بود چه قدر خوشبخت بودم كه ثانيه به ثانيه را با تنها عشق زندگى ام ميگزرانم
معين قانع نشده بود تا حدى هم حق داشت
_ عشقت واست اگه حرمت قائل بود مردونه ميومد جلو واسه درست و حسابى داشتنت نه اينكه مثل زن هاى خيابونى يه صيغه بخونه و دزدكى فقط شب صاحبت باشه ، الانم دوتا انتخاب بيشتر ندارى
يا قيد بچه ات رو بزن برو تا ابد معشوقه يه بزدل شو
يا صبر كن ارزشت رو حفظ كن مردونه بياد و شانت رو حفظ كنه، رسمى ازدواج كنيد
قانون را ثبت كرد و آوا چاره اى جز صبر نداشت
***
زمان نقل مكان اولين بارى بود كه به خودم اجازه دادم با مهناز رو به رو شوم زنى كه به خاطر زياده خواهى هاى مادر من سالها اسير تخت خواب بود چشم هاى بى فروغش هزاران هزاران قصه و درد ناگفته در خود جاى داده بود باورش براى همه سخت بود اما با ديدن من لبخند كمرنگى زد و به عمادش چشم دوخت معين متاثر شده بود دستم را محكم گرفت و مهناز با چشم اشاره كرد كه نزديكش شوم بايد اعتراف كنم كه كمى ترسيده بودم نه از اين زن ناتوان از دختر آذر بودن ترسيدم
معين كه اجازه داد قدم به قدم نزديكش شدم تنها كارى كه كرد چشم هايش را بست و عميق نفس كشيد قدرت تكلم نداشت با همان صداهاى نامفهوم و ضعيف نام دخترش را هجى كرد و اين اولين بار بود كه ژاله را فقط خواهرم حس كردم نه يك رقيب و اولين بار بود كه دلم حضورش را خواست و از اين كه مادرش بوى او را از من استشمام ميكند حس نزديكى وجودم را در بر گرفت
رويارويى با مهناز قبل از جشن عروسى آخرين دل نگرانى ام از دختر آذر بودن را از من گرفت
زنى كه با تمام ناتوانى اش همه سال ها براى عماد عزيزم مادرانه خرج كرده بود…
به روز موعود نزديك ميشديم جشن در خانه جديدمان برگزار ميشد طبق برنامه همه چيز جز دل من خوب پيش ميرفت
چند روزى بود كه استرس عجيبى داشتم معين مدام سعى بر آرام كردنم داشت دو شب قبل مراسم چنان دچار هيجان شده بودم كه نفهميدم چه شد كه درست وسط حياط خانه نقش بر زمين شدم نفس كشيدن برايم مشكل شده بود
خوشبخت بودن ترسناك است
با اينكه در تمام اين مدت جز مواقع آزمايش و چكاپ معين سعى كرده بود در بدترين شرايط مرا به بيمارستان نبرد اما در نبودش مجبور شدند مرا به بيمارستان ببرند
بهوش كه آمدم در بيمارستان بودم جان جانان نگران بالاى سرم بود
حال و روزش تعريفى نداشت بغضش را از صدايش تشخيص دادم
سرم را نوازش كرد ماسك اكسيژن را از روى صورتم برداشت
_ معين فداى اين چشم هاى عسلى
ات چه كردى با خودت؟
به سختى دهان باز كردم
_ وضعم خيلى بده؟
چشم هايش را بست و نفس عميقى كشيد لبخند زد لب خندى كه باورش نكردم
_ نه تو هميشه خوبى تا من نفس ميكشم نميزارم بد باشى
جانم چه اهميت داشت حالا كه چنين عشقى داشتم؟!
_ منو ببر خونمون
_ ميبرم عزيزم جاى عشق من تو خونه خوشگل خودمونه
معين قول داده بود و من به قول او ايمان داشتم
با همه ضعف و بى حالى ام به خانه كه رسيدم جان دوباره گرفتم
خانم جان گوسفند قربانى سفارش داده بود معين اجازه نداد براى رفع بلا سر حيوان زبان بسته را در خانه ما ببرند
اين خانه جاى مردن و كشتن نيست!!!
همه كمكم كردند براى مراسم رو به راه شوم شور عجيبى در خانه افتاده بود
عماد با همه نگرانى اش براى ليلى گم شده اش مستانه براى جشن عروسى خواهر و آقايش سنگ تمام ميگذاشت
آواى مغموم و منتظرِ مردى به خرج دادن سعيدش كه هنوز قدمى براى بدست آوردنش برنداشته بود خواهرانه شوق و ذوق به خرج ميداد
عمه عزيزم پريماى معين ، قلب مريضش آكنده از شور بود
شيرين جان چندين بسته نقل و اسكناس جمع كرده بود و منتظر جشن بود
خانم جان خدا را شكر ميكرد معين هميشه شاكى و هميشه باخته اينبار مسرور است
حتى سامى و شريفه و ساره و همه خدمتكارها براى جشن آقايشان سر از پا نميشناختند
لباسم بى نظير بود!!!
كار آرايشم كه تمام شد حس كردم همان عروس دلخواه معين شده ام
آرايش مليح و رويايى با مدل شل موهايم كه با حلقه گل سپيد ديزاين شده بود معصوميت را به چهره ام برگردانده بود !!!
هرچه ديزاينرم اصرار كرد كه گردنبند سرويس جواهرم را استفاده كنم قبول نكردم نام معين تنها دل آويز من بود
راه رفتن با كفش هاى پاشنه ١٥ سانتى برايم خيلى سخت بود و مجبور بودم براى متناسب شدن با جناب داماد چند ساعتى تحملشان كنم!!!
لحظه موعود نزديك ميشد و منتظر جان جانان بودم دل توى دلم نبود
در را كه باز كردم آنقدر محو زيبايى اش شدم كه يادم رفت او هم محو من شده است
آيا فقط در چشم هم زيبا بوديم؟!
اينبار رو بر نگرداند و تك قطره اشكش را بى مهابا روى صورتش رها كرد اشك شوق چه قدر ديدنى است
پيشانى ام را چند ثانيه طولانى ب*و*سيد، عميق نگاهم ميكرد
جز پيراهن سپيدش سر تا پا مشكى پوشيده بود كروات مات مشكى اش با دكمه هاى سر آستينش فوق العاده هم خوانى داشت
واى از آن خرمن مشكى موهايش كه در عين ساده آراسته شدن چه قدر چشم گير بود و در كل اين مرد با همه ظاهر ساده اش چه قدر زيبا و خواستنى بود!!!!
دسته گلم سه شاخه گل خاص و عجيب سفيد با شاخه بلند بود كه با بند مرواريد ساده به هم وصل شده بود و واقعا سليقه اين مرد بى نظير بود…
پايان قسمت ٦١
به نام خالق زيبايى ها
#٦٢ قسمت ٦٢ اين مرد امشب ميميرد
در ماشين را برايم باز كرد و كمك كرد سوار شوم حالا جز من و او كسى شاهد اين عشق نبود
و خدا دقيقا كى با من آشتى كرده بود؟!
و پايان هر عشقى لباس سپيد است يا شروعش؟!
آنقدر خوشبختى و شادى و عشق را با هم حس ميكردم كه متوجه گذر زمان و رسيدن به مكانى كه معين تصميم گرفته بود آن جا باشم را نداشتم
شايد عجيب باشد با لباس سپيد عروسى به قبرستان رفتن !!!
ولى پدرى كه همه عمر در حسرتش بودم اينجا خفته بود و چه قدر امروز به حضورش نياز داشتم !!!
قول دادم گريه نكنم
معين با سر صبر و صحه صدر مزار مادر و پدرش را شست نوبت به جهاندار رسيد آب ريخت و فاتحه خواند و دستم رامحكم گرفت
و چه قدر يتيم بوديم در شب عروسى مان
چه قدر فكر خوبى كه اول با اين لباس ها به ديدن مادر و پدر آمده بوديم
و اين مرد ،عجيب آرام كردن را بلد است
ب*و*سه اى روى مزار پدر نهادم از او خواستم براى خوشبختى ام دعا كند
حالا هر دو سبك شده بوديم !!!
كارهاى عكاسى اين قدر زمان بر بود كه واقعا از پا در آمده بودم
هربار كه ژست ب*و*سه سوژه عكس بود معين سرخ ميشد و من به جاى ژست واقعا و محكم لبش را ميب*و*سيدم و عكاس فرياد ميزد و دوباره مجبور ميشديم رژم را تمديد كنيم و رد رژ را از لبان جان جانان پاك كنيم
هرچه قدر چشم غره ميرفت بى فايده بود
من عاشق ب*و*سيدن لب هايى مردى بودم كه در اوج ابهت چنين حيا رنگ صورتش را سرخ ميكند
وارد باغ كه شديم خودم واقعا از چنين مراسم با شكوهى شگفت زده شدم عماد عزيزم در كت و شلوار سپيد دلم را لرزاند و چه قدر دلم ديدن دامادى برادر را ميخواست برادرى كه عجيب نگران ليلى گم شده اش بود و نميدانست ليلى براى رهايى از چنگال آن گرد منحوس چه طور با درد ميجنگد و تاب مى آورد
حال عمه آن شب قابل توصيف نبود در بين هزار ميهمان مطمئن بودم پروين تنها كسى است كه هم زمان شاهد ازدواج دو فرزندش است
زمان رقص كه فرا رسيد با آن آهنگ آرام و رويايى اولين بار بود كه جان جانان پيشنهاد رقص داد و دستش دور كمرم حلقه شد و چنان عاشقانه و مستانه دقايق طولانى رقصيديم كه حس پرواز را بار ديگر تجربه كردم
سرم را روى سينه اش فشردم و در عين تاب خوردن در آغوشش گفتم
_ كى فكرشو ميكرد عاقبت دختر و رئيس به اينجا بكشه؟!
ب*و*سه اى روى موهايم گزاشت و آرام در گوشم نجوا كرد
_ من از ثانيه اى كه ديدمت ميدونستم نميزارم مال كسى جز من شى
و من چه قدر عاشقِ خودخواهى هاى مردَم بودم
آهنگ كه شاد شد نوبت عماد و شيطنت هايش شد معين كنار كشيد و با برادر عزيزم آنقدر پايكوبى كرديم كه ميان راه مجبور شدم كفش هايم را پرتاب كنم و جان جانان از ته دل قهقه ميزد و اين اولين بار بود من اين طور خنديدنش را ميديدم
خوشبخت بودن ترسناك است
زمان بريدن كيك كه رسيد همه مهمان ها شور و هيجان داشتند و يكصدا داماد را به ب*و*سيدن عروس تشويق ميكردند ناگاه چشمم به يكى از حاضرين جمع افتاد دست ميزد و خيره به ما بود
خنده روى لبانم ماسيد
باورش سخت كه نه!!! محال بود!!!
امشب وقتش نبود !!
بهت زده حس كردم تمامى سلول هاى بدنم در آنى منجمد شدند!!!
زيباتر از هميشه بود
اصلا تنها هنر اين زيبايى و طنازى است
معين متوجه حال عجيبم شد مسير نگاهم را تعقيب كرد مطمئن بودم آنقدر باهوش است كه در يك نگاه آذر را بشناسد
حالا حال او هم دست كمى از من ندارد
آذر كه متوجه توجه ما ميشود دورتر ميرود و خود را ميان جمعيت پنهان ميكند
معين دستم را محكم فشرد
حالا وقت آبرو دارى است
بعد از مراسم كيك جمعيت كمى متفرق شدند و مشغول شدند و توجه ها به ما كمتر شد هرچه چشم انداختيم آذر ديگر ميان جمعيت نبود
عمه را صدا زدم و جوياى جريان شدم بهت زده شده بود و گمان ميكرد خيالاتى شدم
اما معين هم شاهد بود
خدا ميداند در دلم چه آشوبى بر پا بود
آذر هيچ وقت مرا نخواست
هيچ وقت برايش مهم نبودم
ورودش به اين مراسم بدون هماهنگى از محالات بود
معين هم از اين موضوع بسيار كلافه و عصبى بود
چند دقيقه اى بيشتر نگذشته بود كه با شنيدن نامم به سمت صدا برگشتم
_ يلدا
مادرى كه هيچى وقت مادر نبود در شب عروسى ام نامم را صدا ميزد
با اينكه جا افتاده شده بود ولى همانقدر جذاب و دلفريب بود آويزان معين شدم كه سقوط نكنم متوجه وخامت حالم شد جلو كه آمد معين مانع شد و با صداى نه چندان بلند شماتتش كرد
_ تو اينجا چى كار ميكنى ؟!!
آذر پوزخند كش دارى زد و گفت
_ عروسى دخترمه!! چرا بهم نگفتى؟
_ از اينجا همين الان ميرى
معين عصبى و عصبى تر ميشد اين دو نفر چندان هم با يكدگر بيگانه نبودند
آذر را خوب ميشناختم آدم تسليم شدن نبود
با صداى بلند توام با عشوه چنان خنديد كه توجه اكثريت را به خودش جلب كرد
_ معين جان حضور من چرا نگرانت كرده از چى ميترسى؟
قبل از اينكه معين جواب دهد خودم بايد كارى ميكردم
جلو رفتم و بازويش را محكم گرفتم و به چشم هايش خيره شدم
_ واسه چى امشب كه جات اصلا خالى
نيست اومدى؟ همه وقتهايى كه بهت نياز داشتم كجا بودى؟ برگرد همونجا كه بودى
عجيب بود ديدن اشك آذر از نادر ترين هاى عمرم بود!!!
عماد عزيزم شانه ام را گرفت و مرا عقب كشيد با بغض به مادرى كه مادرى اش را نديده بود خيره مانده بود
نگاه آذر هم به پسر چندان خالى از عشق نبود
و دل رحمى و شفقت عماد حد و حساب نداشت!!!
روبه آقايش كرد و با همان مظلوميت هميشه گفت:
_ من بهش خبر دادم ، ميشه بمونه؟ مراسمو خراب نكنيم ديگه
همه بهت زده به عماد خيره شدند باور كردنى نبود
و مطمئنم در پس اين جريان داستان هايى بود
نگاه پر از خشم معين به عماد گوياى همه چيز بود
باورم نميشد عمادى كه حتى با شنيدن نام آذر آتشين ميشد حال باعث حضورش در مراسم باشد
مجبور بوديم براى حفظ آبرو كمى خود دارى كنيم ميهمانان مهمى در مراسم بودند و براى اسم و رسممان خوب نبود آذر با همه ميهمانان گرم گرفته بود كارد به معين ميزدى خونش در نمى آمد آن يك ساعت تا پايان مراسم مثل يك عمر گذشت!!!
به پايان مراسم نزديك ميشديم كه آذر از نبود معين كه براى بدرقه چند تن از ميهمان ها رفته بود استفاده كرد و كنارم نشست بوى عطر تندش هنوز همان بود
دستم را گرفت و من سريع دستم را كنار كشيدم
لبخند زد و خيره نگاهم كرد
_ خيلى خوشگل شدى يلدا

همه نفرتم را در نگاهم خرجش كردم
_ اومدى كه همينو بگى؟
_ نه اومدم شب عروسيتو ببينم ، اومدم ببينم دخترم تونست حقشو بگيره حقى كه به ناحق از ما دريغ كرده بودن
پوزخندى زدم و گفتم:
_ بهت حق ميدم فكر كنى واسه پول زنش شدم چون تو اين قدر بدبختى كه معنى عشقو نميفهمى چون همه عمرت فكر پول و لذت هاى خودت بودى
_ تو منو بد شناختى
_ نه من تو رو دقيقا و بهتر از همه شناختم من تو رو با چشمهاى خودم شناختم ، اين چند سال كه نبودى درد ديدن كثافت كاريات رو تازه داشتم فراموش ميكردم
ميان حرفهايم حضور عماد را كنارم حس كردم آذر سر پايين انداخته بود رو به عماد گفتم
_ پسرِ آذر بودن رو دوست داشتى و من نميدونستم؟!
اخم كرده بود
_ يلدا بايد اين روزها بخشيدن رو تمرين كنى و ببخشى ، مادرت حالش خوب نيست
عصبى خنديدم و ميان خنده گفتم
_ مادرم؟! كدوم مادر؟
انگشت اشاره ام را سمت عمه كه چند متر آن طرف تر نگران به ديوار تكيه زده بود و به ما خيره شده بود گرفتم و ادامه دادم
_ مادر من اون زنه ، آذر و همه مادرى اش ارزونى تو داداش ، برام مهم نيست اگه ميخواى بگى داره ميميره و دم مرگ بايد ببخشيمش و خوب و خوش باشيم چون خيلى ساله واسم مرده
باغ كم كم از مهمان ها خالى شد و حالا همه اهل خانه دور من و آذرى كه بى مهابا ميگريست و شانه هايش تكان ميخورد ايستاده بودند از شدت بغض چانه ام ميلرزيد معين كه تازه رسيده بود در آغوشم كشيد و سرم را در سينه اش فشرد
حالا وقتش رسيده بود رو به عماد كرد و گفت
_ اين دفعه آخرى بود كه بدون اطلاع من كارى كردى
آذر ميان گريه به جاى عماد پاسخ داد
_ اون فقط بهم گفت امشب عروسيه و وقتى اومدم دلش نيومد اجازه نده بيام داخل
معين كه نفس عميق ميكشد ميدانم در حال خود دارى شديدى است
_ خوب الان اومدى و به ميمنت وجودت زهر مار همه شد ، حالا ميتونى تشريف ببرى
_ از خونت ميتونى بيرونم كنى نامدار ولى حق ديدن بچه هامو ديگه نميتونى ازم بگيرى ديگه به پولت. هيچ نيازى ندارم
معنى حرفهايشان را نميفهميدم گيج و گنگ تماشا ميكردم
_ آذر رو دم من پا نزار ٦ ماهه سكوت كردم كه اينجا بين خانوادم نباشى نزار از يه راه ديگه وارد شم
باز همان خنده هاى وحشتناك آذر
_ شدى صاحب مال بچه هاى من و از مال بچه هاى خودم بهم صدقه دادى كه دور باشم ازشون ؟
اينجا چه خبر بود؟!
عماد مداخله كرد
_ بسه ديگه امشب وقت اين حرفها نيست
ولى آذر خيال تمام كردن ندارد و تن صدايش را بالا برده
_ چيو بس كنم؟ ٢٨ سال سكوت بس نيست ؟
معين پوزخند زد و گفت
_ ٢٨ سال باج بگى بهتره، تو بچه هاتو فروختى حالا اومدى چيزى كه فروختيو پس بگيرى ؟
_من هيچ وقت اين كارو نكردم پدربزرگ بى وجدانت مجبورم كرد عمادو بزارم و برم در ازاش هم بهم پول داد ولى اگه قبول نميكردم آيا بچه رو بهم ميداد؟
عماد رو به زور ازم خريدن
يلدا رو هم تو ميخواستى بخرى كه اينبار نميزارم

همچنین ببینید

این مرد امشب میمیرد پارت ۱۰

  با چشم هاى گرد شده به سينه معين كوبيدم _ اين چى داره ميگه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.